رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان نارفیق | ساراامینی کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط N.a25 افزوده شد,

سطح قلم: b

پست های پیشنهاد شده

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر منتقد @مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...
  • 4 weeks later...

 

وقتی که آوا همراه خانواده اش از بیمارستان به خانه برگشت ، بدون هیچ حرفی یک راست داخل اتاقش رفت و بی آنکه به افکار ناراحت کننده اش اجازه ی پر و بال بدهد، خوابید.

از طرفی پدر و مادرش نگرانش بودند و نگرانی هم داشت ! یعنی چه چیزی بود که چشمان دختر همیشه سرزنده ی شان را اینگونه بی فروغ کرده بود. در این میان پسرشان کورسوی امیدی بود برای دوباره خوب شدن دوباره ی آوا.

ساعت پنج بعد از ظهر بود .آرین آن روز به مقصد کشورش پرواز داشت .هیجانی خاص و احساسی زیبا داشت که همه و همه برای دیدن خواهر کوچکش بود .حق داشت ! بعد از چند سال می توانست آوا را از نزدیک ببیند و تا دلش میخواست ، میتوانست او را در آغوش بگیرد ! دلش برای شیطنت ه‍ایش تنگ شده بود اما غافل از آنکه الان خواهرش چه حالی داشت ...

پدر و مادرشان از وقتی که آوا آنطور شده بود ، حتی برای یک لحظه تنهایش نگذاشته بودند اما برای استقبال از پسرشان از خانه خارج شدند .نمیخواستند که آوا را بیدار کنند.دلشان نیامده بود .خیلی وقت بود که دخترشان خواب راحتی نداشت .

 

بالاخره هواپیما فرود آمد .با قدم هایی که هر لحظه به آنها سرعت میبخشید ،وارد سالن فرودگاه شد .لبخند رو لب هایش کنار نمیرفت.پدر و مادرش را دید که برایش دست تکان میدادند. لبخند بر روی لبانش خشک شد ! پس خواهر کوچولویش کجا بود؟!آرزویش این بود که وقتی به کشورش برمیگردد اولین نفری که میبیند آوا باشد. 

با فکر اینکه آوا مثل همیشه شیطونت کرده و خودش را قایم کرده باشد، لبخندی زد و به سمت پدر و مادرش رفت.هر دو را محکم بغل کرد.با آنها دو سلام و احوال پرسی گرمی کرد اما غمی عجیب در نگاه پدر و مادرش می دید. با لبخند کمی دوروبر را نگاه کرد بلکه آوا را ببیند.وقتی هیچ نشانی از آوا ندید ، به پدر و مادرش نگاه کرد و گفت:پس اون وروجک کجاست؟ 

مادرش بی اراده اشک هایش جاری شدند . چی شد ؟ چرا مادرش گریه میکرد ؟ آرین با نگرانی گفت : چی شده ؟مامان چرا گریه میکنی ؟ 

سپهر:بیا بریم میگیم برات .

بهت زده همراه آنها سوار ماشین پدرش شدند و راهی خانه شدند.

آرین:خب ..میشنوم.

سپهر: ببین آرین ما نمیدونیم آوا چش شده ! مدام یه گوشه ی اتاقش میشینه و زانوهاش رو بغل میکنه و به یه نقطه خیره میشه... بیشتر وقتا گریه میکنه و لب به غذا هم نمیزنه .. بعضی وقتا از شدت ضعف از هوش میره تو این چند روز یه پامون فقط بیمارستان بود .

آرین از شنیدن چنین حرفهایی آشفته شد و گفت: یعنی چی ؟من که چند روز پیش، روز تولدش باهاش تصویری حرف زدم مثل همیشه ، حتی بهترم بود .

گیسو:اوهوم ...دقیقا روز تولدش وقتی همه مهمونا رفتن ، آوا هم رفت تا بهنوش رو برسونه و وقتی برگشت ساعت ده شب بود. مشخص بود که خیلی گریه کرده ...آرین میترسم یه بلایی سر خودش بیاره.

آرین :نمیفهمم ! آخه چه چیزیه که اینطوریش کرده ؟!

دیگر تا خانه ، کسی چیزی نگفت .آرین خیلی نگران و ناراحت شده بود برای خواهر کوچولویش . مگر میشد آوا حالش آنگونه باشد ؟ باورش نمیشد . حس میکرد فقط یک شوخی بی مزه است نه چیز دیگر !

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آرین با عجله وارد خانه شد و بدون توجه به اطراف سریع از پله ها بالا رفت . در اتاق آوا را به آرامی باز کرد ، وارد اتاقش شد و به آرامی در را بست .

محو صورت معصومانه و غرق در خوابش شده بود .کنار تختش نشست و موهایش را نوازش میکرد . بغض گلویش را گرفت . حال بد آوا از صورتش پیدا بود . قطعاً این آوایی نبود که میخواست ببیند . حتی در تصوراتش نمی‌گنجید و یک درصد احتمال نمی داد با آوا آنطور رو به رو شود.

اندکی دیگر کنار خواهرش ماند و سپس با ناراحتی اتاق را ترک کرد.

 

چشمانش را به آرامی گشود.چهره ی آرین جلوی چشمانش نقش بست .

به آن توهم شیرین لبخند بی جانی زد و گفت :کاش اینجا بودی !

آرین هم لبخندی زد و گفت:بالاخره بیدار شدی ؟ پاشو پاشو چقدر می خوابی ؟!

با تعجب دستش را به تخت تکیه داد و سعی کرد بدن خشک شده اش را که ناشی از خوابیدن زیاد بود ، تکانی بدهد و بنشیند.

با بهت و ناباوری انگشتانش را جلو برد و صورت آرین را لمس کرد . نه انگار واقعی بود!

-آرین خودتی ؟

آرین:نه پس روح عممه اینجا نشسته !

بدون فوت وقت خودش را در آغوش امن برادرش انداخت و زد زیر گریه! آرین از این حال آوا قلبش فشرده شد .یعنی چه چیزی بود که خواهر شادش را اینگونه کرده بود؟ او هم دستانش را دورش حلقه کرد و با مهربانی گفت:اِااا آوا گریه دیگه چرا؟

هیچ چیزی نداشت که بگوید.نایی برای حرف زدن نداشت ! اما خودش خوب میدانست که چقدر دلتنگ برادرش بود و چقدر به این آغوش نیاز داشت.برادری که همیشه برایش یک دوست خوب و صمیمی بود . ولی انگار دوست داشت که زمان متوقف شود و تا ابد همانطور آنجا بماند! 

بالاخره آرین ، آوا را از بغلش بیرون آورد و گفت: اِ اِ بسه چرا اینقدر گریه میکنی؟ یعنی اینقدر دلت برام تنگ شده بود؟

آوا مشتی به بازویش زد و با بغض گفت:خیلی ...بی معرفت ‌ !

چانه اش را گرفت و با ریز بینی گفت:معمولا همیشه در جوابم یه تیکه می پروندی ! چت شده؟ چرا صورتت اینقدر بی رنگ شده ؟ رفتارای اخیرت رو چی میگی ؟

روی تختش نشست ، مثل همیشه زانو هایش را بغل کرد و گفت:داری محاکمه ام میکنی؟

کنارش رفت و دقیقا مثل او نشست . با مهربانی گفت: نــه ...فقط نگرانتم.

آرین یکی از دست هایش را از پشت گردن خواهرش رد کرد و او را به خودش چسباند .

آرین:آوا چیزی شده ؟

اشک های مزاحم بی اراده و مانند تمام این مدت روی صورت جاری شدند.

-نه چیزی نیست .

آرین:باشه ...حالا میای بریم یه بستنی خواهر برادری بخوریم ؟

-نه دوست ندارم.

آرین:امممم ...پس چی میگی بریم ددر دودور .

-اصلا حالشو ندارم. ‌

آرین:پس بریم کجا؟

-هیچ جا ...بشین سر جات.

آرین:آوا این خودتی؟ تویی که یه ثانیه هم یه جا بند نبودی!

گریه اش شدیدتر شد . با هق هق گفت:نه این من نیستم ...آرین من دوست ندارم اینطوری باشم ولی به خدا همه کارهام غیر ارادی هستن.

آرین:هیس ...باشه باشه ...آروم باش ! اصلا هیچ جا نمیریم همین جا میمونیم ولی تو یه زحمتی بکش.

سوالی نگاهش کرد.

آرین:صبر کن الان میفهمی!

بلند شد ، به سمت گیتار سفیدش رفت و آن را برداشت .دستی به سیم هایش کشید گفت:واو ! تازه س ؟

-اوهوم.

گیتار را به طرف آوا گرفت و گفت:بخاطر من کمی بزن.

دلش نمی آمد درخواست برادرش را رد کند...گیتار را گرفت و شروع به نواختن آهنگ ملایمی کرد.و اما فکرش پیش چند ماه قبل پر کشید:

”سیاوش:عزیزم یکمی بزن .

-نوچ .

سیاوش :بزن دیگه ..شنیدم استاد موسیقی هستی.

-اون که صد البته ولی گیتار زدن شرط داره.

سیاوش:حالا چه شرطی ؟

-باید به لبت رژ بزنی و منم ازت عکس بگیرم و بزارم تو نت.

سیاوش:چی؟ مگه من دخترم ؟اصلا نخواستم .

-باشه منم نمیزنم .

سیاوش :خب واسه چی برای بهنوش زدی؟

-تا الان فقط یه بار هم برای بهنوش زدم ...اون یه بارم شرط بندی کرده بودیم .

سیاوش :حالا یه بارم برای من بزن .

 -نوچ نمیشه ...حالا اگه پیانو رو دوست داری برات میزنم“

وقتی به خودش آمد که باز هم اشک تمام صورتش را خیس کرده و صدای هق هقش بالا رفته بود! آرین با غم نگاهش میکرد. آوا گیتار را کنار گذاشت ، زانو هایش را بغل کرد ، سرش را بر روی آنها گذاشت و گریه اش شدیدتر شد .مثل همیشه!

از خودش بدش می آمد که آنقدر خانواده اش را ناراحت میکرد.آرین او را در آغوش گرفت . وقتی آرام شد ، آرین گفت:آوا نمیدونم چه موضوعیه ولی آخه تا کی گریه؟ با گریه کردن و زانوی غم بغل کردن که چیزی درست نمیشه !

-میدونم ، میدونم ولی آرین دست خودم نیست هر وقت بهش فکر میکنم میشکنم ، غرورم له شده و همینطور هم دلی برام باقی نمونده!

آرین:شاید فعلا نخوای چیزی بهم بگی ولی یه خبر خوب برات دارم.

پوزخندی زد و گفت :هه ..خبر خوب؟

آرین:آره ! رشته ی مورد علاقه ت رو همینجا قبول شدی .تبریک میگم.

بی حس نگاهش کرد.دانشگاه را که اصلا یادش رفته بود!این روز ها کلمه ای در فرهنگ لغتش به نام دانشگاه نبود!

-نمیرم .

آرین:چی؟

-همونکه شنیدی.

آرین:آوا این مورد رو دیگه نمیتونی خط بکشی ...اگه اینکارو کنی آرین بی آرین در ضمن میرم خارج و دیگه هیچ وقت بر نمیگردم .

-اما...

آرین:اما بی اما حالا بیا بریم صبحونه بخوریم .

-آرین بخدا اصلا اشتها ندارم ..

آرین: یعنی چی اشتها ندارم؟ یه هفته ست که لب به غذا نزدی.حرف هم نباشه تو باید بخاطر من غذا بخوری‌ .

-آرین...

آرین دستش را گرفت و بلندش کرد و گفت :بیا دیگه .

آوا را به داخل سرویس بهداشتی اتاقش هل داد و گفت :

ببین تا دستو صورتتو نشستی و دندوناتو خوب مسواک نکردی از اینجا نمیای بیرون.

و در را بست .

نفس عمیقی کشید و به آینه نگاه کرد . با بهت به دختری که می دید نگاه کرد ...این مگر او بود؟!

زیر چشم هایش گود افتاده بود ، رنگ صورتش مثل گچ شده و لب هایش خشک و ترک برداشته بودند.

زمزمه کرد: سیاوش ببین باهام چیکار کردی؟

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرش را با شدت به چپ و راست تکان داد ، دست و صورتش را شست و دندان هایش را مسواک زد.به طرف در رفت و گفت:آرین درو باز کن تموم شدم . 

بلافاصله در را باز کرد. لبخندی به رویش زد و گفت: آفرین ...حالا شـد!

ولی زود دستش را گرفت، آوا را به دنبال خودش کشاند و مجبورش کرد روی صندلی میز آرایشش بنشیند .

-آرین چیکار میکنی؟

آرین:ساکت باشی میفهمی !

کش موهای آوا را باز کرد و گفت: وای که من عاشق این موهاتم !

بعد شانه را برداشت و موهایش را آرام شانه کرد.

آوا در آینه آرین خیره شد . چقدر شباهت با هم داشتند ، بخصوص آن چشمهای آبی که عجیب به هم شبیه بودند.

 خواهر و برادر خیلی غیر عادی یعنی بیش از حد یکدیگر را دوست داشتند ... وقتی آرین به خارج از کشور رفت ، هر دو بسیار گریستند و به سختی از هم جدا شدند . آنها وداع سوزناکی داشتند به حدی که آرین داشت از رفتن به خارج چشم میپوشید.

اما باز هم آوا نگذاشت بماند،تا جلوی پیشرفتش را نگیرد. با آنکه تقریباً هر روز با تماس تصویری با هم حرف می‌زدند ولی باز هم هر دو دلتنگ بودند. آوا فکر کرد که اگر این اتفاقات رخ نمی‌دادند ، الان چه کار ها که نمیکرد برای آرین!

وقتی شانه ی موهایش را تمام کرد ، آنها را بافت و گفت: آها حالا شد! پاشو پاشو بریم پیش مامان بابا .

هر دو از اتاق خارج شدند.آرین دستش را دور گردن آوا انداخت و با هم از پله ها پایین رفتند.سپهر وقتی آوا را دید با ذوق گفت:به به دختر گلم ‍‍!

آرین:آره دیگه منم که هویج .

سپهر:نه تو هم پسر خلم! هر دو میشین دختر گلم و پسر خلم!

آرین:اِااا بابا!

پدر و مادر هر دو خندیدند.آوا هم لبخند تلخی زد .

گیسو:دخترم بیا صبحونه بخور ‌.

پیش از آنکه چیزی بگوید، آرین پیش دستی کرد و گفت: هیچی نگو ‌.بیا بشین .

دهانش برای گفتن هرگونه اعتراضی بسته شد.رفت و کنار آرین پشت میز نشست . همه به او خیره شده بودند.

آرین: بخور دیگه .

-آری..

آرین خیلی محکم گفت:بخور ..

 لقمه ی کچکی از کره و مربا برای خودش درست کرد.همیشه عادت داشت لقمه های کوچک بگیرد .آن را به زور می خورد.انگار معده اش عادت به بی غذایی کرده بود چون حتی آن مقدار کم هم خیلی برایش زیاد بود ‌.برای همین از غذا خوردن دست کشید.

آرین:چرا نمیخوری؟

-سیر شدم.

گیسو:آوا صبحونه ات رو بخور وگرنه بازم ضعف میکنی و مجبور میشم بهت سرم وصل کنم .

از هر چی سرم و دارو بود متنفر بود ! با عجز از این حرف مادرش گفت :مامان...

گیسو:مامان بی مامان ..تقصیر خودته دیگه غذا نمیخوری ضعف میکنی ‌.

-چرا درکم نمیکنین ؟ بخدا نمیتونم بخورم .

گیسو: یه نگاه به خودت تو آینه انداختی ؟.دیدی چقدر لاغر شدی .صورتت چقدر رنگ پریده شده ؟

سپهر:ول کن گیسو حتما نمیتونه بخوره .

-ممنون بابا.

گیسو با حرص نگاهی به سپهر انداخت اما او توجهی نکرد.

سپهر:عزیزم امروز بریم کارای ثبت نام دانشگاه رو انجام بدیم ؟

-اوهوم .

آرین:بابا شما کار دارین من با آوا میرم .

بابا:خب چه بهتر !

وقتی مادر و پدرشان صبحانهٔ شان را خوردند هر کدام سر کار خودشان رفتند ...این چند وقت هر دو بخاطر آوا مرخصی گرفته بودند . اما حالا که آرین آمده بود خیالشان راحت بود!...آوا پشت میز آشپزخانه نشسته بود و آرین هم داشت برای خودش از پارچ داخل یخچال آب میریخت .

آرین:خب چه خبر از بهنوش ؟

انگار با آن حرف آرین ، برای لحظه ای زمان متوقف شد و بعد وجودش پر شد از تنفر!

با دندان های کلید شده گفت:اسم اون رو دیگه به هیچ وجه جلوی من نیار.

آرین متعجب شد.یخچال را بست و کنار آوا نشست .

آرین:آوا اتفاقی بین تو و بهنوش افتاده؟ شما که دوستای جون جونی بودین !

-آره ...خوبه خودتم میگی بودیم !

آرین: چیشده مگه؟

-هیچی ...فقط اینو فهمیدم که اینهمه سال با یه آشغال پست فطرت دوستی کردم و اون کثافت رو خواهرم میدونستم .

آرین:نمیگی چیشده؟

چیزی نگفت...چه باید میگفت؟ شرم داشت از سادگی اش بگوید! بگوید این همه سال یک خیانتکار را دوست و خواهرش میدانست ؟... بله ! او خودش چوب سادگی اش را خورد ... او واقعا پاک و صادقانه بهنوش را دوست داشت ولی او چی ؟ ...به راستی این جواب مهربانی ها و محبت هایش بود ؟

آرین:باشه هر وقت صلاح دونستی اونوقت به منم بگو.

خودش را در آغوش برادرش انداخت و گفت: ممنون آرین .مرسی که اینقدر درکم میکنی.

آرین :مثل اینکه روانشناس مملکتما!

-اووو راست میگی .تبریک میگم..ببخشید آرین که ازت غافل شدم .من خیلی خواهر بدی ‌ام.

آرین: اینطوری نگو وروجک من .حالا پاشو برو یه چیزی بپوش تا بریم کارای ثبت نامو انجام بدیم .

-همچین میگی برو یه چیزی بپوش انگار الان هیچی تنم نیست .

خندید.نه انگار هنوز هم یک شیطنت کمرنگی در وجود خواهرش بود .

آرین: برو برو کم زبون بریز بچه .

داخل اتاقش رفت . باید خدا را شکر میکرد که آرین را داشت .

 تیپی سراپا مشکی و رژ کم رنگی هم به لب هایش زد . یک چیزی نمیگذاشت که لباسهای رنگی بپوشد . شاید سیاه پوش دوستی دیرینهٔ شان بود که حالی به تباهی کشانده شده بود.

وقتی همراه با آرین داخل پارکینگ خانه رفتند ، آرین گفت:منکه هنوز ماشین ندارم با مال تو میریم .

آوا سویچ را تکان داد و گفت :بیا این سوئیچ.

آرین:نوچ نشد دیگه باید خودت رانندگی کنی !

-آریـــن بخدا حوصله ندارم .

آرین:نـه اصلا راه نداره .

بعد سریع در طرف شاگرد را باز کرد و سوار شد. سرش را رو به آسمان گرفت، خدایا این دختر آخرش از دست آرین دیوانه میشد !

ناچار او هم رفت و سوار ماشینش شد...استارت زد و از پارکینگ خارج شد.

آرین:چیه چرا مشکی پوشیدی ؟ برادرت که نمرده !

-ای زبونت لال که خیر نمیچرخه ..دوست دارم مشکی میپوشم .حرفیه؟

-نوچ نوچ نوچ آخه آدم به برادر بزرگش فحش میده ؟..الان ابراز نگرانی کردی یا بهم فحش دادی ؟

-تو فکر کن هر دو .

آرین:ببین تروخدا کارمون به کجا کشیده ...

 تا رسیدن به دانشگاه آوا به مسخره بازی های آرین میخندید ولی هنوزم آن غم غلیظ نگاهش را به راحتی میشد حس کرد .

بعد از آنکه کار های ثبت نام را انجام دادند به یه فست فود رفتند و آنجا غذایشان را خوردند و به خانه برگشتند.

آرین:وااای دیدی چیشد؟

-دیوونه چرا اینقدر یهویی میگی؟ ترسیدم..حالا مگه چیشده؟

آرین:یادم رفت سوغاتیا و کادوی تولدتو بهت بدم .

دستش را گرفت و آوا را دنبال خودش کشاند.همیشه عادت داشت اینکار ها را بکند.

-باشه بابا دستمو ول کن خودم میام.

دستش را رها کرد و داخل اتاق آرین شدند .

 آرین چمدانی بزرگ را باز کرد و گفت:ایناهمش مال توئه.

چمدان پر از لباس و به قول آوا خرتو پرتای خفن و باحال از نوعایی که خودش دوستشان داشت ، بود.

-وایــی مرسی داداشی !

یک جعبه کادو پیچ شده را از بین وسایل های داخل چمدان بیرون آورد و گفت: و اینم کادوی تولدت ..ان شاالله صد هزار سال عمر کنی .

-خیلی ممنون .ولی اگه اینقدر عمر کنم جوامع بشری خودشون از دستم خسته میشن و به کشتنم میدن.

خندید و گفت:حالا بازش کن.

وقتی کاغذ کادو را باز کرد،جعبه ای را از آن بیرون آورد .  جعبه را باز میکند و گردنبندی را درمیاورد . زنجیر نقره ای با پلاکی بسیار زیبا به شکل گیتار !

آرین :وقتی اینو دیدم به یادت افتادم و تصمیم گرفتم اینو برات بخرم .

 باز هم آرین را بغل کرد و گفت:مرسی آرین خیلی قشنگه .

آرین:قابل تو رو نداره خواهر کوچیکه ..ولی باید یه قولی بهم بدی !

-چه قولی؟

آرین:اینکه خوب شی ..غم چشمات رو نبینم و مثل همیشه شاد و شیطون شی.

هر چه سعی کرد اما نشد و اشک هایش لجوجانه پایین آمدند...لعنتی چرا نمیتوانست فراموششان کند؟ چرا صورت سیاوش و بهنوش که همیشه برایش عزیز بودند ، همیشه جلوی چشمانش بود ؟ چرا بیخیال نمیشد و به زندگی عادی برنمی گشت؟

آرین: آوا چیز بدی گفتم ؟ چرا گریه میکنی ؟

-آرین ..من...من ..اصلا هیچی دست خودم نیست ..نمیتونم... .

به سرعت از اتاق آرین خارج شد و به اتاق خودش رفت ‌.در را قفل کرد و باز هم او ماند و اشک هایش...


 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 weeks later...

آرین مات و مبهوت مانده بود.با خودش زمزمه کرد :«حالا الان چیشد؟

 

چرا اینقدر داغونه ؟ یعنی از چی رنج میکشه ؟»

 

دو هفته گذشت و آوا هر روز داغان تر از دیروزش بود.فکر و خیال آن اتفاق رهایش نمی‌کرد.

آرین نمی‌دانست چکار کند...چند باری می خواست به قول معروف از زیر زبان آوا بیرون بکشد که چه شده ، ولی آوا زرنگ تر از آن بود و چیزی نمی‌گفت. دلش نمی خواست مورد سرزنش و ملامت آرین یا خانواد اش قرار بگیرد .اکثر اوقات-به جز وقتهایی که دانشگاه بود- در اتاقش می‌نشست گیتار میزد،نقاشی میکشید یا سرش به کارهای دانشگاهش گرم می‌شد و بسیار اندک حرف می‌زد اما گاهی اوقات آرین می دید وقتی که نقاشی میکشد یا گیتار میزند و خلاصه دربسیاری از حالت هایش ، می دید که آرام و بی صدا گریه می‌کند.کاش می‌فهمید خواهرش به یاد چه می افتد یا چه چیزی بود که از جلوی چشمانش کنار نمی‌رفت که آنگونه عذابش می داد.فقط خدا کند آن چیزی که حدس می زد ، نبـاشـد! ....

یک هفته ای بود که دانشگاه ها آغاز شده بودند .آرین هم مطب زده بود و در برخی کار های شرکت به پدرش کمک میکرد .برای یک قرارداد کاری شرکت آن روز به شهری دیگر پرواز داشت.پدرش از او خواست برود ، چون خودش کار های زیادی داشت و سرش شلوغ بود .تا هفته دیگر بر نمی‌گشت.بیش از هر چیزی نگران آوا بود...میترسید با آن افسردگی شدیدی که داشت چیزی اش بشود!

حالا چیز دیگری آن وسط برای آرین بسیار مبهم بود.اینکه چرا آوا از بهنوش متنفر شده بود ؟

 

                                              ♦♦♦♦♦♦♦♦

 

سر کلاس نشسته بود و داشت با حوصله به استاد گوش می‌داد..

 یک هفته از رفتن آرین می‌گذشت و هنوز برنگشته بود.دلش نمیخواست آرین هم برود و هرچند برای یک هفته، تنهایش بگذارد.

چیز دیگری که آوا از آن تنفر داشت آن بود که بهنوش هم در همان دانشگاه او قبول شده بود ولی ساعت کلاس هایشان بر خلاف همدیگر بود و او هم خداراشکر کرد که کمتر چشمش به آن خائن می افتد!

تنها در یک کلاس با هم بودند که آن هم سعی می‌کرد چشمش به چهره ی نحس بهنوش نیوفتد !

آن روز هم از آن روزهایی بود که با هم کلاس داشتند.جزوه و کلاسورش را جمع کرد و به سمت حیاط دانشگاه رفت.

داخل حیاط روی یکی از نیمکت ها نشست که ناگهان پسر خوشتیپ و جذاب کلاس که خیلی هم به قول آوا احساس خوشمزگی می‌کرد! به سمتش آمد.نامش رایان راد بود.وقتی به آوا رسید ،مقابلش ایستاد و گفت: ببخشید خانم صداقت ؟

آوا هم بلند شد و گفت :بله آقای راد ؟

رایان:ببخشید میشه جزوتون رو بهم بدین فردا براتون میارم .

-البته ولی...

در حالی که با رایان صحبت می کرد ، چشم چرخاند و بهنوش را دید که داست به طرف ماشینی می رفت. سکوت میکند..ماشین همان ماشین سیاوش بود...ماشینی که یک بار سیاوش را با آن دیده بود چون به تازگی خریده بود .

وقتی سیاوش از ماشینش پیاده شد دیگر شَک اش تبدیل به یقین شد.

آن دو همدیگر را بغل کردند ، سیاوش در را برای بهنوش باز کرد و بهنوش با کلی ناز و عشوه نشست!

سنگینی چیزی را روی سینه اش حس می کرد. احساس کرد که چشمانش دارند سیاه می‌روند.

رایان وقتی حال آوا را دید با نگرانی گفت:خانم...خانم صداقت حالتون خوبه ؟

به نیمکت تکیه داد ، آب دهانش را قورت داد و گفت:بله بله بفرمایین اینم جزوه .

جزوه را به دستش داد و او هم از دستش گرفت و گفت:اگه حالتون خوب نیست بیاید بریم بیمارستان رنگتون مثل گچ شده!

قطره اشکی که با لجاجت از چشمانش داشت پایین می آمد را با انگشتش گرفت و پاکش کرد.

-نه ممنون!

رایان به دریای چشمهای مغموم آوا خیره شد و گفت :میشه اینقدر غمگین نباشین؟

آوا سرش را بالا آور و به او نگاه کرد . با تعجب گفت:بله؟

رایان: با اجازه تون من میرم .

و بی توجه به آن که منتظر حرفی از جانب آوا باشد ، از او دور شد !کاش می‌فهمید چه چیزی است که آن طور آن دختر را غمگین و ناراحت کرده است! کاش می شد بفهمد آن غم غلیظ آبی چشمانش از کجا سرچشمه می گیرد!

آوا با قدم های سست به سمت ماشینش رفت و سوار شد.سرش را بر روی فرمان ماشین گذاشت و بی صدا اشک هایش جاری شدند....آه چقدر گریه میکرد این روز ها !

آخر چرا یادش نمی‌رفت؟چرا نمیتوانست آن لعنتی ها را فراموش کند؟

هر بار که آن صحنه ها از جلوی چشمانش عبور می‌کردند، انگار قلبش هزار تکه می شد!

ماشینش را روشن کرد و به سمت خانه رانندگی کرد.در راه انقدر گریه کرد که چشمهایش تار میدیدند.

داخل کوچه ای پیچید که همزمان با او ماشین دیگری هم داخل کوچه پیچید.

با حرص و عصبانیت پیاده شد ...نزدیک بود ماشین مورد علاقه اش را داغان کند! قطعا اگر آوا راننده ی خوبی نبود الان باید ابو قراضه ای به جای ماشینش می‌دید.

راننده ی ماشین دیگری هم پیاده شد.وقتی او را دید ، ناباور بهش خیره شد .

چی؟!سیاوش؟! آخر چرا باید همه جا با آن ها رو به رو می شد؟

او هم با تعجب به طرفش آمد.بهنوش هم وقتی آوا را دید، پیاده شد.

سیل اشک هایی که از زمان بند آمدنشان فقط چند دقیقه می گذشت ، روی صورتش روان شدند،باز هم بی اراده!

به هردوی شان نگاه کرد...کلمات ناخوداگاه بر روی زبانش جاری شدند.

-چــرا؟ چرا لعنتیا؟ چرا این کارو کردین؟ بهنوش تو که خواهرم بودی ..سیاوش تو که همه زندگیم بودی پس چیشد یعنی همش دروغ بود؟آره لعنتیا؟شماها نمیدونید بازی کردن با احساسات یه دختر یعنی چی؟ نه نمیدونید!شما ها اصلا بویی از انسانیت نبردین تا بفهمین احساس چیه ؟ منه خرو بگو که عاشق کی شدم ؟

وقتی خودش را از حرف هایی که بر روی دلش سنگینی عجیبی میکردند ، سبک کرد ،بی توجه به عابر هایی که نگاهشان میکردند ، سوار ماشینش شد و به سمت خانه گاز داد.دیگر‌ چیزی برایش اهمیت نداشت.هیچ چیز!اصلا نگاه مردم مهم نبود! مهم بود؟ نه! فقط خود ِ آوا و افکارش و از همه مهم تر احساسات جریحه دار شده اش بود که مهم بود.

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با گریه وارد خانه ی شان شد.کسی آنجا نبود. حتی خدمتکار هم آن روز آنجا نبود.وارد آشپزخانه شد ، پشت میز نشست و گریه اش شدیدتر شد.

آخر چرا آوا ؟

میان این همه آدم؟

آره لایق آن همه سختی بود!

او فقط یک موجود اضافی بود که تنها خانواده اش را اذیت می کرد!

نمیدانست واقعا چرا زندگی میکرد !

اصلا او نباشد بهتر است !

 

این‌ها همه فکر هایی بودند که آن لحظه در سر آوا جولان می دادند.

خودش هم نمیدانست چطوری بود که آن حماقت به ذهنش رسید ولی احساس آن لحظه اش تهِ نا امیدی بود.به چیز دیگری جز شکست عشقی اش و قلب شکسته و غرور خورد شده اش فکر نمی‌کرد.به این فکر نمی‌کرد که زندگی روی خوش هم دارد.که در نومیدی بسی امید هست...

ولی کرد! یکی از بزرگترین حماقت های زندگی اش را !

خیلی خیلی سخت است که آدمی به نقطه ای برسد که همه ی درها را به روی خودش بسته و بهترین کار را در نیستی خودش ببیند.

 

از روی صندلی بلند شد. به سمت کشو کابینت ها رفت و یکی از چاقو ها را برداشت ‌.‌ دوباره روی صندلی نشست.با اشکهایی که دیدش را تار کرده و دستهایی لرزان چاقو را به مچ دستش نزدیک کرد.بالاخره چاقو را روی پوست دستش میکشد و رگش را میزند!چاقو از دستش افتاد.سوزش و درد زیادی را احساس می‌کرد و خون‌ بود که از دستش فوران می‌کرد!

قبل از آنکه چشمانش بسته شوند‌،صدای آرین را شنید که میگفت :کسی خونه نیست؟ آوااا؟ مامان بابا؟ کجایید ؟ من اومدم .

کم کم همه چیزی در سیاهی مطلق فرو می رود.

 

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلید را داخل قفل انداخت و در را باز کرد.از حیاط عبور و وارد خانهٔ شان شد.از موفقیتی که کسب کرده بود لبخند قشنگی بر لب داشت.آرزو کرد که آوا هم حالش خوب شده باشد تا بهتر آن موفقیت به دلش بنشیند.

از همان بدو ورود داد زد:کسی خونه نیست؟ آوااا ؟ مامان؟ بابا ؟ کجایید ؟ من اومدم.

یادش افتاد که این موقع روز مادرش بیمارستان بود و پدرش شرکت ولی آوا باید از دانشگاه برگشته باشد .شانه ای بالا انداخت و به سمت آشپزخانه قدم برداشت تا کمی آب بخورد تا خستگی اش دربرود .

وقتی پایش را داخل آشپزخانه گذاشت ، خشکش زد!صحنه ای که می دید را نمیتوانست باور کند.آوا سرش را روی میز گذاشته و در حالی که میز با خون سرخ شده از هوش رفته بود .به خودش آمد .نام خواهرش را با فریاد صدا زد، کیفش را روی زمین پرت کرد و با عجله به سمتش رفت .

رگش را با چاقو زده بود؟باورش نمی شد خواهرش خودکشی کرده باشد!

آخر چرا اینکار را کرد ؟ احمق! دوباره نگاهش کرد.ازش خیلی خون رفته بود.

سریع بغلش کرد ، در عقب ماشینش را باز و آوا را با احتیاط داخل آن گذاشت.فوراً سوار ماشینش شد و با سرعت به مقصد بیمارستان حرکت کرد.به بیمارستانی نرفت که مادرش در آن جا کار میکرد چون نمیخواست بیخودی او را نگران کند شاید مشکل آوا خیلی جدی نبود.اما بعید هم می دانست!

چند ساعتی بود که منتظر آن بود تا آوا به هوش بیاید .پزشک معالجش به آرین گفته بود چون زود آوا را رسانده بود ، توانسته بودند نجاتش بدهند ولی اگر اندکی دیرتر به دادش می‌رسید ، شاید جانش را از دست می داد که آرین حتی با تصور آن تنش میلرزید.

بسیار ناراحت بود.نمیدانست چه چیزی است که خواهرش را آنقدر داغان کرده است که بدون فکر به هیچ چیزی سمت خودکشی رفته است! برای چندمین بار با یکی از دستانش به موهایش چنگ انداخت و خودش را برای هزارمین بار لعنت کرد که چرا آوا را با آن حالش رها کرد و به آن سفر لعنتی تر از خودش رفت! اگر فقط کمی دیرتر به خانه رسیده بود،شاید الان…

چشمانش را با درد بست. حالا که همه چی به خیر گذشته بود نباید آنقدر خودش را عذاب می‌داد .

صدای زنگ موبایلش میان افکارش می پرد! نگاهی به صفحه اش انداخت.پدرش بود!

کلافه پوفی کشید. حالا باید چه می‌گفت؟!

تماس را متصل کرد:

-الوو.

سپهر:الو سلام آرین جان برگشتی؟

- آره برگشتم بابا جان.

سپهر:پسرم تو آوا رو ندیدی ؟

-با منه ‌.

سپهر:خداروشکر دلم هزار راه رفت شماها کجایین؟

-بیمارستانیم .آوا حالش خوب نبود آوردمش بیمارستان.

سپهر با استرس گفت: آرین، دخترم چش شده؟چه اتفاقی براش افتاده؟

-باباجان نگران نباشید. سپس آدرس بیمارستان را به پدرش داد.سپهر هم گفت که خودش را زود به آنجا می‌رساند.فقط خدارحم کرد که قبل از آن که پدرش به خانه برگردد،با خدمتکارشان تماس گرفته و به او گفته بود که برود آن خون ها را پاک کند وگرنه اگر پدرش آن ها را می دید ، سکته می زد!

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مطمئن بود که این اتفاقات همهٔ شان به بهنوش ، دوست‌ِ آوا ، ربط پیدا می کنند.

شماره اش را گرفت.سال ها پیش شمارهٔ بهنوش را ذخیره کرده بود که شاید لازمش بشود .

بهنوش:بله؟

-الو سلام...خانم محمدی؟

بهنوش: بله بفرمایید خودمم و شما؟

-من آرینم برادر آوا .

بهنوش:اِ سلام آقا آرین... سفر بخیر کی اومدین؟

-ممنون یه ماهی میشه.راستش برای این مزاحمتون شدم میخواستم ببینمتون .

بهنوش:البته ولی کجا ؟

-امروز یه ساعت دیگه کافی شاپ....

خداحافظی کردند‌ و تماس را قطع کرد.صدای پدرش را شنید که گفت:آرین!

به سمت پدرش رفت و با هم دست محکمی دادند.آرین گفت:سلام بابا جان .

بابا:سلام پسرم.خوش اومدی .چیشده ؟ آوا خوبه ؟

-راستش بابا... آوا ..چطوری بگم؟!

بابا:دِ بگو دیگه پسر جون به لبم کردی!

-اممم خب خب آوا خودکشی کرده .

با بهت و تعجب گفت:چی؟

-راستش منم همینقدر رو میدونم ...

بعد ماجرای رفتن به خانه را برایش تعریف کرد.

-بابا جان میشه شما پیش آوا بمونید من یه نیم ساعتی کار دارم؟

بابا:چرا که نه پسرم . برو ...

 

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روبروی بهنوش نشست.از آخرین باری که او را دیده ، چقدر تغییر کرده بود .

-سلام .

بهنوش :سلام آقا آرین خوب هستین؟

-مرسی شما چطور؟

بهنوش:منم خوبم ...خب چرا خواستین منو ببینین ؟

-ببینید من اهل مقدمه چینی و این حرفا نیستم فوراً میرم سر اصل مطلب.شما و آوا چرا دیگه با هم نیستین ؟ تا جایی که یادم میاد شماها دوستای جون جونی بودین !

بهنوش:خب آوا خودش باهام قطع رابطه کرد

آرین : چرا انقدر دروغ میگی خانم محترم ؟ من میدونم بین شما و آوا یه چیزی شده که آوا اینقدر افسرده شده!

بهنوش پوزخندی زد و گفت:هه. افسرده؟

آرین در حالی که به سختی می خواست خونسرد باشد،گفت:بله افسرده .چیز خنده داری گفتم که داری نیشخند میزنی ؟

از جدیت آرین خودش را جمع و جور کرد و گفت: ببینید آقای صداقت من و خواهر شما یه زمانی دوست بودیم ولی الان نه من اونو میشناسم و نه اون منو! 

-در عجبم! تو که اینقدر از سنگ نبودی.تا جایی که من میدونم تو یه دختر مهربون بودی ولی واقعا متاسفم برات که اینقدر تغییر کردی.تو یه سال از خواهر من بزرگتر هستی .نمیدونی آوا چقدر دوست داشت ، طوری که وقتی خارج از کشور بودم هر بار تصویری یا تلفنی با آوا صحبت میکردم محال بود اسم تو رو نیاره.تمام اتفاقات خوب و بد بین تون رو برام تعریف می‌کرد. بار‌ها تو حرفاش میگفت داداش من بهنوش رو با تموم دنیا عوض نمی‌کنم و...خواهر من تنها بود ، جز تو هیچ دوست دیگه ای نداشت.فقط من بودم که اون سر دنیا و مامان بابا هم که شب و روز سر کار!شما نمیدونی وقتی از برگشتم با چه دل خوشی اومدم که اولین نفر آوا رو ببینم.ولی در عوض تو فرودگاه چشمم به چشای غمگین مامان بابام افتاد.کارش به جایی رسیده که اصلا نمیتونه غذا بخوره و بعضی وقتا از شدت ضعف از حال میره .‌بیشترش زیر سرمه .دیدی بهنوش اگه اون تو رو تو این حال میدید حاضر بود خودش تو اون حال باشه تا تو نباشی.من نمیخواستم اینا رو واسه ت تعریف کنم اما دیدم نه باید بدونی...حالا بهم بگو چیشده تاحداقل بتونم یه کاری براش بکنم!

بهنوش:من هیچ کاری نکردم!

-دروغ نگو ...من میدونم یه چیزی هست ..به نفعته بگی !

بهنوش عصبی گفت:ای بابا باشه میگم و ولم کن ...خب خواهر جونت که اینقدر دوسش داری با یه پسری به اسم سیاوش بود که اسم اصلیش هومنه.به قول خودش عاشقش بود.ولی میدونی قبل از اینکه آوا بشناستش من اونو میشناختم و عاشقش بودم .وقتی فهمیدم آوا مثل همه ی چیز های دیگه هم داره هومنو ازم میگیره رفتم به هومن گفتم که چقدر دوسش دارم اونم گفت که همین احساسو نسبت به من داشته و برای همین بهم نگفته که میترسیده من ردش کنم...خلاصه منم میگفتم باید به آوا بگی که ما با همیم و اونو دوست نداری ولی آوا خودش فهمید و دید.میدونی من آوا رو همیشه مثل خواهرم میدونستم ولی اون با کارهاش خیلی چیز هارو از من گرفت ..همیشه بهش حسودیم میشد که چرا همیشه از همه چیز ازم سرتره ..از درس خوندن از محبوبیت از همه چیز.....همه عاشقش بودن و به علاوه مامانم کلی ازش جلوم تعریف میکرد ... منم که کار بدی نکردم عشقم ذو حفظ کردم .حالا دلت خنک شد؟ 

آرین ابتدا با بهت به بهنوش خیره شد .هیچوقت فکر نمیکرد بهنوش شخصیت انقدر سبکی داشته باشد . جوری که انگار داشت مسخره اش می کرد ، گفت:هه .عشق؟ حدس میزدم.ولی یه درصدم حدس نمیزدم که تو هم جزئی از حال الان آوا باشی!باورم نمیشه اینا همش از روی یه لجبازی و حسودی بچه گانه بوده باشه...تو خیلی بد کردی اگه همه اینارو به آوا میگفتی اینقدر مهربونه که کمک کنه همه چیزو حل کنی..ولی تو چیکار کردی؟دیدشو نسبت به همه ی آدما بد کردی.حالا میدونم که هیچ وقت با هیچ دختری دوست نمیشه و حتی به ازدواج هم فکر نمیکنه.اعتمادش نسبت به همه از بین رفته.زمان میخواد تا خوب شه...

با بغض ادامه می‌دهد:نه لعنتی تو نمیدونی الان آوا تو چه حالیه؟...الان تو بیمارستان بیهوش افتاده....زیر اون همه دم و دستگاه!

بهنوش متعجب گفت:مگه چیشده؟

-مگه برات مهمه؟

بهنوش:زود باش بگو آوا چش شده؟

-از دست کارهای جنابعالی میخواست خودش رو از دنیا ساقط کنه.

بهنوش دستش را به دهانش گرفت و با بهت و تعجب آرین را نگریست.شاید هرگز نمیخواست کار به اینجاها بکشد!

-اون هیچوقت چنین انتظاری از تو نداشت.واسه همین هنوزم نمیتونه باور کنه. شاید بیشتر بخاطر دوستش داره عذاب میکشه نه شکست عشقیش!

بلند شد و گفت:خب من فقط اومدم که شاهکارتو بهت بگم و میخوام این سوال رو از خودت بکنی که از همهٔ این ها چی نصیبت شد؟!.خداحافظ. ‌

از کافی شاپ خارج می شود و به سمت بیمارستان می رود.او باید همه ی این ها را از زبان خود آوا می شنید.

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد بیمارستان شد و به سمت اتاقی رفت که آوا آنجا بستری بود.‌دم در اتاق پدر و مادرش را دید.گیسو گریه می کرد و سپهر هم دلداریش می داد.

-سلام .

گیسو سریع بلند شد و خطاب به آرین گفت:آرین...پسرم آوا چرا اینجوری شده؟

درسته که خودش دکتر بود و می دانست که حال آوا خوب است اما هیچ مادری نمیتوانست برای بچه اش دل نسوزاند! آرین دستهای مادرش را در دستش گرفت و گفت:مادر من!عزیزم چیزی نشده که...آوا حالش خوبه.دکترا گفتند که خیلی زود به هوش میاد...تو چرا اینجوری میکنی؟

-خیر نبینه اون کسی که آوای منو اینطوری کرد.مگه بچه م چه گناهی کرده ؟

آرین با فشاری بر روی شانه ی مادرش مجبورش کرد روی یکی ازصندلی ها بنشیند و خودش هم کنارش نشست و سعی کرد با حرف هایش آرامش کند.

خیلی سخت بود که خودت داغان باشی و بقیه را آرام کنی و تکیه گاهشان باشی !

 

ویرایش شده توسط آرا...
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمان خسته اش را گشود.به اطرافش نگاه کرد.مردی را با روپوش سفید بالاسرش دید، گفت:بیمارتون بهوش اومد!

سپهر و آرین را با چشمهای نگرانشان دید. سپهر گفت: دکتر حال دخترم چطوره؟

دکتر :نگران نباشین چون به موقع آوردنش بیمارستان تونستیم جونشو نجات بدیم و الان خطر رفع شده.

دکتر به آوا نگاه کرد و گفت: و تو دختر خانم دیگه از این شیطونیا نکن!

و از اتاق بیرون رفت.آرین روی صندلی کنار تخت نشست و پدر و مادرش هم طرف دیگر تخت بودند.

-من چرا زنده ام ؟

آرین با عصبانیت گفت :آوا این چه کار احمقانه ای بود کردی ؟ تو میخواستی ما رو دق بدی؟ به فکر خودت نیستی لااقل به فکر ما و اطرافیانت باش .

گیسو:دخترم چرا اینکارا رو میکنی با خودتت؟نمیدونی چقدر خطرناک بود؟..اصلا تو به چه حقی دست به خودکشی زدی؟ نگفتی اگه خدایی نکرده یه چیزیت میشد ما دیوونه میشدیم ؟

همانطور داشتند یکسره آوا را سرزنش میکردند و او هم به آنها خیره شده بود و خونسرد نگاهشان می‌کرد.تا اینکه آرین گفت: یه لحظه ساکت!آوا حالت خوبه ؟ چرا چیزی نمیگی؟ 

بی حال و آروم گفت:حرفی هم برای گفتن مونده ؟

سپهر:آوا درک کن ما نگرانتیم.آخه اگه یه چیزی هم شده باشه که با خودکشی و گریه کردن درست نمیشه .

باز هم چیزی نگفت.آنها چه میفهمیدند ؟!چه میفهمیدند که عشقش تازه شکست خورده بود؟...اصلا او چرا نمرد که هم خودش را راحت کند و هم دیگران را؟

نیم ساعت بعد آرین گیسو و سپهر را مجبور کرد که از بیمارستان بروند و به کارهایشان برسند.

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر دو در سکوتِ آن اتاق بی روح به هم خیره شده بودند.آرین طلب کارانه نگاهش میکرد.

آرین: خب؟

-چی خب ؟

آرین:وقتشه دیگه رازتو بهم بگی .

-داداش..

آرین :تو به من اعتماد نداری؟

-چرا..چرا خیلی ولی..

آرین:باور کن نمیخوام سرزنشت کنم فقط میخوام کمکت کنم ..اصلا به چشم برادر نگام نکن ...من یه روانشناسم.فکر کن رفتی پیش یه روانشناس و داری درد دل میکنی..

مردد نگاهش کرد.

آرین با آرامش گفت: مطمئن باش راز دار خوبیم .

آوا هم مثل همیشه به آرین اعتماد کرد. به سقف خیره شد و دایره کلمات را جلویش گذاشت.

 

-17 سالم بود ..خیلی تنها بودم .تنها دوستی که داشتم بهنوش بود ..تو هم که دور بودی خیلی دور ...با صحبت های تلفنی نمیتونستم تنهایی هامو کم کنم ..مامان بابا هم که خودت میدونی ..بهنوش خیلی عوض شده بود. ‌... من با یه پسری آشنا شده بودم به اسم سیاوش ..اون یه پسر خوشتیپ بود ...اوایل فقط در حد دوست های معمولی بودیم و بیشتر با هم تو فضای مجازی حرف میزدیم.تا اینکه من عاشقش شدم. خیلی زیاد ...اونم بهم گفت که خیلی دوسم داره و منو برای زندگی میخواد و اینطور شد که من هر روز بیشتر از دیروز وابسته ترش میشدم .درک کن من اونموقع ها تنها بودم و گول یه پسرو خوردم ...سیاوش خیلی خوب بود.بعد چند ماه بهنوش با یه پسر دوست شد به اسم هومن ! من ندیده بودمش ولی بهنوش خیلی ادعا میکرد که دوسش داره ..وقتی میگفتم بهنوش حداقل عکسشو بهم نشون بده میگفت نه وقتی که حسم قطعی شد سورپرایزت میکنم ...منم بهنوشو خیلی دوست داشتم و بهش احترام میگذاشتم .فکر میکردم که حتما دلیلی داره بهم نمیگه و کلا بیخیالش شدم .تا اینکه تولد 18سالگیم رسید ‌..اونروز سیاوش رفته بود ماموریت کاری و پشت تلفن بهم تبریک گفت.. جشن تولدم خیلی خوب پیش رفت تا اینکه همه ی مهمونا رفتن و بعد از اینکه با تو حرف زدم از بهنوش که با هومن قرار داشت خواستم برسونمش اونم قبول کرد ...اونروز مامان یه ماشین بهم هدیه داده بود و خیلی دوست داشتم که باهاش رانندگی کنم ...بهنوش گفت که برسونمش خونه میخواد یکم خودشو جمع و جور کنه منم رسوندمش خونه شون و اونم رفت تو و فکر کرد رفتم .ولی رفته بودم سوپری سر کوچشون تا شیر کاکائو بخرم .وقتی رفتم توی ماشینم بهنوشو دیدم که با همون سر و وضع از خونه اومد بیرون و سوار یه تاکسی شد ..منم کنجکاو شدم که ببینم این دوست پسرش کیه..تعقیبش کردم ..تو یه پارک پیاده شد و به طرف پسری رفت .چیزی رو که میدیدم رو نمیتونستم باور کنم .تولد 18سالگیم که فکر میکردم بهترین تولدمه کوفتم شد ...بهنوش حسابی سورپرایزم کرد.اونم چه سورپرایزی!..‌سیاوش رفته بود ماموریت کاری‌.هه اونم چه ماموریتی! ..اون پسر هومن ، سیاوش بود ..اولش فکر میکردم اتفاقی همو دیدن و چون بهنوش سیاوشو میشناسه باهاش احوال پرسی میکنه .ولی وقتی همو بغل کردن و اون چیزای دیگه ای که دیدم، تا عمق ماجرا رو رفتم ...میدونی اون لحظه به وضوح شکستن قلبمو حس کردم ...خورد شدن غرورمو دیدم ...عشقم شکست خورد.اون لحظه به جا اینکه برم ازشون توضیح بخوام یا برم فحش بارشون کنم با گریه رفتم سمت ماشینم و نه و ده شب تو خیابونا بودم و ضجه میزدم .وقتی بابا بهم زنگ زد تازه فهمیدم گذر زمانو ...وقتی اونطوری رفتم خونه مامان بابا سوال پیچم کردن.حق داشتن و من برای اولین بار صدامو روی مامان بابا بلند کردم که تا عمر دارم پشیمونم ..من حق نداشتم بخاطر یه جفت کثافت روی پدرو مادرم صدامو بلند کنم ...و بعدشو دیگه خودت میدونی ... همه کارهام غیر ارادی بود هیچی دست خودم نبود..یکمی آروم شده بودم ولی وقتی امروز بازم بهنوش و سیاوش یا همان هومنو با هم دیدم همه چی رو فراموش کردم ، کنترلمو از دست دادم و به هیچی فکر نکردم و فکر کردم که من نباشم بهتره .همش همین بود داداشی با احساسات خواهرت بازی شد .

احساس میکرد که سبک شده است.همه چیز را وقتی تعریف میکرد ، اشکهایش لجوجانه با او همراهی میکردند.

آرین ، خواهر کوچولویش را در آغوش برادرانه اش گرفت و گفت:باشه باشه تو آروم باش...میدونم چقدر زجر میکشی .

-نه نه بخدا نمیدونی ‌...نمیتونی درکم کنی..تو یه دختر نیستی ، احساسات دخترونه نداری ، عاشق نشدی..تو نمیدونی احساسات و قلب یه دختر از شیشه نازک تره که با یه ضربه ی کوچیک خورد میشه ، نابود میشه!وقتی که قلب یه دختر ، یه عاشق میشکنه ، دیگه ترمیم شدنی نیست .

آرین: باشه آروم باش قول میدم کمکت کنم که فراموشش کنی .

میگوید: هه .نه من نمیتونم اون لعنتی رو فراموش کنم.صورتش همیشه جلو چشمامه ،حرفاش ،خاطراتش .انگار هنوز باورم نمیشه که اون کارو کرده.شب و روز دارم عذاب می کشم.

پوزخندی زد و ادامه داد: میدونی کارم به کجا کشیده؟کارم به جایی کشیده که وقتی یه فرد غریبه منو میبینه بدون اینکه بدونه تو زندگیم چه خبره بهم میگه میشه اینقدر غمگین نباشی ؟ من نمیتونم مثل قبلنا باشم من یه دختر افسرده روانی شدم.... من از همه مردا و نامحرما متنفرم ! حتی از همجنسای خودم.دیگه نمیتونم به هیچ کدومشون اعتماد کنم .من بهنوشو مثل خواهرم حتی بالاتر میدونستم ولی اون پا روی همه ی حرمتامون گذاشت .. اون دوست نبود بلکه فهمیدم که نا رفیقی بیش نبوده ...حالا اگه میدونستم بهنوش سیاوشو نمیشناسه یه چیزی ..بخدا میبخشیدمش ولی اونو از من بهتر میشناخت... یه روزی آه های من دامن گیرشون میشه...من نمیتونم هیچ وقت اون صحنه ها رو فراموش کنم ‌.

آرین: هیـــس...باشه خودتو اینقدر اذیت نکن .

 

                                    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦

 

 

ویرایش شده توسط آرا...
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

                                  

درحالی که داشت به سخنان استادشان گوش می داد،چشمش به دست چپش افتاد.‌‌سه بخیه خورده و پانسمانش شده بود.خیلی هم درد و سوزش داشت.از آن روز هزار بار به غلط کردن افتاده بود! 

آرین هر روز ساعاتی را به آوا اختصاص می‌داد و با او حرف میزد. واقعا او را آرام می‌کرد ولی با وجود آن هم نمی‌توانست به هیچ چیز فکر نکند ...

استاد با گفتن یک خسته نباشید کلاس را پایان داد . آوا هم شروع به جمع کردن وسایلش کرد!

آن روز بعد از آنکه از بیمارستان ترخیص شد ، اولین روزی بود که به دانشگاه می‌رفت .

داخل سالن دانشکده همان پسره ، رایان راد رفت و جلوی راهش را گرفت.با لبخندی گفت: سلام خانم صداقت.

او هم خیلی خشک گفت:سلام.

رایان جزوهٔ آوا را به طرفش گرفت و گفت: اینم جزوه تون.خیلی ممنون.چند روزه نیومدین نگرانتون شدم!اتفاقی افتاده ؟

-نه ممنون .

جزوه اش را از دستش گرفت که ناگهان رایان چشمش به دست آوا افتاد.

رایان :راستی دستتون چیشده؟

-هیچی.

رایان:پس..

خیلی جدی گفت:ببینین آقای راد هیچ فکر نمیکنم مشکلات من به شما ربطی داشته باشه!

و بدون توجه به رایان راهش را کشید و رفت.اصلا به او چه ربطی داشت ؟ پسره ی فضول!

بعد از نیم ساعت به کلاس بعدی اش رفت.سنگینی نگاه رایان را روی خود حس میکرد.

رایان پسری قد بلند با پوست معمولی ...ابروهای مشکی و چشمهای سبز شفاف جنگلی روشن ...بینی کوچک.لبهای متوسط و مو های مشکی لَخت که توی صورتش میریخت و یک عینک به قول آوا خنگولی هم میزد که فوق العاده با مزه اش میکرد! بسیار خوشتیپ و جذاب و خوشگل بود و تا جایی که آوا میدانست دختر های دانشگاه برایش سر و دست میشکستند البته به جز او! یک شلوار جین مشکی و تیشرت مشکی و پیراهن سفید مشکی رویش که دکمه هایش باز بود،پوشیده بود.کتانی های سفید و ساعت مشکی هم بقیهٔ تیپش را تکمیل می کرد.

زیر لب غرید : اوووف اصلا به من چه پسر مردم چه چیزی پوشیده یا چه شکلیه؟ اه .

استاد وقتی به کلاس آمد ، آنها را به گروه های دونفره دختر-پسر تقسیم بندی کرد که آوا فقط آن وسط حرص می خورد آخر با رایان افتاده بود داخل یک گروه!.برای او که هیچ فرقی نداشت.درس،درس بود ولی آخر بین آن همه دانشجو چرا باید با رایان راد هم گروه میشد ؟

قبلاً با بهنوش میگفتند وقتی دانشگاه قبول بشوند کولاک بر پا میکنند.میشوند دخترای شر و شیطون دانشگاه ولی کسی چه میدانست که آینده آنطور که پیش بینی میکنند نخواهد بود!

قرار بود فردای همان روز بروند و در طبیعت نقاشی بکشند.فردا با همین استاد کلاس داشتند و از شانس گند او بود که بهنوش هم در آن کلاس بود. 

استاد آن درسشان یک استاد جوان و فوق العاده روشنفکر هم بود ...کلاسهایش بسیار جالب و فضای عالی ای داشتند.اصلاً آدم آرامش میگرفت سر کلاسهایش !

 

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 months later...

ساعت دو بود که از دانشگاه به خانه برگشت ، دوشی گرفت و شروع کرد به خواندن درسهای دانشگاهش.تا وقت شام بیرون نیامد. بعد از آنکه غذایش را خورد، کمی گیتار زد ، با آرین حرف زد و خوابید...

صبح با صدای آلارم موبایلش بیدار شد ، به سرویس بهداشتی اتاقش رفت و دست و صورتش را شست …

رفت کنار کمد لباس هایش و آن را باز کرد.نمی دانست چطور شد که دستش را برد سمت لباس های رنگی اش!آخر خیلی وقت بود که لباس رنگی نپوشیده بود .

مانتویی آبی که از فیروزه ای چشمانش کم رنگ تر بود ، شلوار کتان سفید و کتانی های آبی پوشید.ساعت سفید را به مچ دستش بست و در آخر مقنعه را سرش کرد و در آخر  گیتار سفیدش را هم برداشت. زیاد اهل آرایش نبود برای همین فقط یک رژ صورتی کم رنگ زد.وقتی به آینه نگاه کرد ، جا خورد.خیلی وقت بود خودش را آنطوری ندیده بود.بسیارتغییر کرده بود.

به خودش رو به روی آینه گفت : فکر کنم امروز کسی منو تو دانشگاه نشناسه!همه غش میکنن...آخه واقعا خوشگل شدم .

چیزی یادش آمد.موهایش را کج درست کرد و باز هم مقنعه را سرش کرد.آهان الان خوب شد!

اتاق های آوا و آرین روبه روی همدیگر بودند برای همین وقتی که از اتاقش خارج شد ، آرین هم همزمان با او  بیرون آمد و وقتی آوا را دید ، بِر و بِر نگاهش کرد.

آوا دستش را جلوی صورت آرین تکان داد و گفت: ها داداش قورت دادی دختر مردمو ...یه وقت تو گلوت گیر نکنم!

آرین با در آغوش گرفتن آوا ، غافلگیرش کرد.

آرین:وای چقدر تو منو خوشحال کردی.نمیدونی که تو دلم عروسیه!

-اِ اصلا من باهات قهرم ..تو دلت عروسیه و منو دعوت نکردی ؟

آرین خندید و چیزی نگفت.با همدیگر پیش پدر‌ و‌ مادرشان رفتند.

وقتی سپهر دخترش را آن طور دید، اشک شوق در چشمانش جمع شد.خیلی وقت بود که او را آن طور ندیده بود.

سپهر:گیسو ببین عروسکمونو...

گیسو:قوربونتون برم بیاین صبحونه بخورین .

خواهر و برادر پشت میز غذاخوری می نشینند.

-میگم سپهر...

سپهر:جانم عزیزم.ین سپهر گفتنات به دلم مونده بود...جانم بابا جان بگو .

ناگهان از خودش بدش آمد که آنقدر خانواده ی عزیزش را اذیت کرده است.

-هیچی هیچی میخواستم جوک بگم که یادم رفت .

همه خندیدند...خنده ای از ته دل.بعد از چند هفته!

سنگینی نگاه آرین را روی خودش حس کرد.او هم نگاهش کرد که دید آرین هم با شیطنت دارد نگاهش میکند.

کنار گوشش گفت:خبریه؟

بعد به لباس های آوا اشاره کرد.

با دست به بازوی برادرش زد و گفت :برو بابا منحرف!

آرین شانه ای بالا انداخت و برای خودش لقمه گرفت.بعد اینکه کمی صبحانه خورد ، با یک حس خوب راهی دانشگاه شد.البته اگر غرغر های مادر و پدرش را  بابت صبحونه کم خوردن فاکتور بگیریم!

وارد حیاط دانشگاه شد. بعضی ها که همکلاسی اش بودند با تعجب نگاهش می کردند بخصوص پسر ها جوری که آوا معذب شده بود!

از حیاط تا ساختمان دانشگاه چند تا پسر می‌خواستند به آوا پیشنهاد دوستی بدهند که آدم هم حسابشان نکرد!

وارد کلاس شد.چشمش  به رایان افتاد.مثل همیشه خوشتیپ بود  و باز هم مثل همیشه موهایش را توی صورتش ریخته بود با آن عینک خنگولی! که بی نهایت بهش می آمد.رایان هنوز آوا را ندیده بود . وقتی آوا را دید،حقیقتا او را نشناخت. با صدای بلند که همه ی دانشجو ها توجهشان جلب شد و  سکوت کردند، گفت : به به دانشجو جدید! مادمازل نمیخوای خودتو معرفی کنی؟!

پسر بغل دستش که از قرار معلوم دوستش هم بود یکی به پهلوی رایان زد و گفت: مثل اینکه عینکات دیگه خوب نمیبینن.ایشون آوا خانمن با تغییر!

آوا چشم غره ای به آن پسر که خیلی احساس خوشمزه گی میکرد ، رفت و نشست.پسره ی پررو. حتما فکر میکرد آوا از آن دسته دختر هاییست که….

حالا یکی باید میرفت رایان را از تعجب در می آورد . آوا نیشخندی زد و زیر لب گفت :پسر مردم از دست رفت!

البته خودش هم تعجب کرده بود.یعنی قبلا چجوری بود که حالا او را نمی شناختند؟!شاید رایان واقعا حق داشت!چون او و بقیه ی دانشجو ها همیشه آوا را با لباس های نامرتب و افسرده حال می دیدند ولی آن روز خیلی تغییر کرده بود.

وقتی استاد آمد ، او هم نگاه متعجبی به آوا انداخت ولی سریع نگاهش را گرفت.

بعد از توصیه های استاد همگی به بیرون از دانشگاه رفتند.هر کسی که دوست داشت با ماشین خودش می‌رفت و هر کسی هم نخواست با اتوبوسی که آنجا بود.

آوا سوار ماشینش شد.استاد تقه ای به شیشه ی ماشین آوا زد.آوا هم سریع شیشه ماشین را پایین داد. استاد گفت:خانم صداقت توی اتوبوس جا نمونده میشه آقای راد با شما بیاد ؟ هم گروهی هم که هستین .

میخواست بگوید نه خب بیاد توی ماشین خودت!ولی دید جلوی استاد بی ادبی است ، ناچار گفت:البته.چرا نشه!

بعد هم رایان آمد و جلو نشست .  سلام کرد ، آوا هم یک سلام زیر لبی به او داد که خودش هم به زور شنید!استارت زد و حرکت کردند .

-پس چرا با ماشین خودتون نیومدین ؟

رایان: دیروز باهاش تصادف کردم برای همین فروختمش .

آوا هم چیزی نگفت.توی دلش به رایان خندید  و گفت :خیت شدی ؟ انتظار داره ابراز نگرانی کنم ..کورخوندی آقا .حالا داره دروغ هم میگه...خو اگه تصادف کردی چرا یه زخمی چیزی رو صورتت نیست ؟ ای آدم دروغگو! ...البته همچنان توی دلش آن حرف ها را میزد.

آواضبط ماشین را روشن کرد و صدای خواننده داخل ماشین پیچید. 

آرام ِ جان . از عشق ما،چیزی نمانده \ دوری تو جان مرا به لب رسانده 

بی آشیان از غم تو ویرانم \ در این هوا بغضی پر از تکرارم \در این هوا بغضی پر از تکرارم.

آرام جانم میرود ،ااز سینه جانم میبرد \ آتش و خاکستر شدم ، آخر نماندی 

باران عذابم میدهد ، دریا عذابم می دهد \ از ماه تنها تر شدم ، آخر نماندی

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عجله ضبط را خاموش کرد!عرق روی پیشانی اش نشسته بود.بغضی راه گلویش را سد کرده بود.ترانه خیلی قشنگی بود. وصف حال این روز هایش بود.بغضش را قورت داد.نمیخواست روز خوبی که شروع کرده بود را با فکر کردن به غم هایش خراب کند .

رایان:اِ چرا خاموشش کردین؟

اما وقتی دید حال آوا بد است ،  دیگر چیزی نگفت.یعنی چه چیزی بود که آوا را به این حال و روز انداخته بود ؟ نمیدانست ، ولی یک دنیا خواستن در وجودش موج میزد ، میخواست که بداند.مدام این سوال ها در ذهنش رژه می رفتد.

بعد از چند لحظه ، رایان برای اینکه جو را عوض کند ،گفت:فرزند چندمین ؟

آوا هم بدش نیامد کمی حرف بزند تا شاید از این حالت زار بیرون بیاید .

-دوم.شما چی؟

رایان:منم دوم ...برادر یا خواهر دارین؟

لبخند عمیقی روی لبهایش جا خوش کرد که چال روی گونه اش نمایان شد.

-یه دونه داداشی دردونه ..شما چی؟

رایان: انگار خیلی دوسش دارین ..

-خیلی بیشتر از خیلی .

رایان: این خیلی عالیه ...منم یه برادر از خودم بزرگتره.بیست و شش سالشه و یه وروجک کوچولو هم داره .

آن لحن خشک آوا با شنیدن کلمه ی وروجک کوچولو خود به خود تغییر کرد.

-واقعا؟ آخی حتما خیلی دوسش دارین!حالا دختر یا پسر ؟ چند سالشه ؟

همیشه همینطوری بود . تا اسم بچه می آمد آوا دیگر کسی را نمیشناخت!

رایان هم لبخندی زد و گفت: آره خیلی دوسش دارم ولی خیلی شیطونه. برادرم راوین حدود پنج ساله ازدواج کرده و پسرش آروین چهار سالشه .

-وای حتما خیلی نازه ..

رایان: انگار بچه ها رو خیلی دوس دارین که اینقدر ذوق میکنین.

-من عاشقشونم!

 رایان زیر لب گفت:خوش بحالشون...

آوا حرفش را شنید اما خود را به نشنیدن زد.نمی خواست الکی برداشت اشتباهی بکند.

رایان گفت:شما چی؟ برادرتون ازدواج کردن؟

 با تصور اینکه آرین ازدواج کند ، خندید و گفت :نه بابا.آرینو ازدواج؟ حتی تصورشم جالبه .

رایان : چرا مگه مشکلیه؟

-نه ولی چون ما همیشه خیلی صمیمی بودیم  و هردوتامون همیشه کلی شیطونی میکردیم و کلا تو فاز اینجور چیزا نبودیم ، از این لحاظ میگم وگرنه نه آرین تازه فارغ التحصیل شده و برگشته و بیست و پنج سالشه...

رایان: واقعا ؟ چی میخوندن ؟ مگه کجا بود ؟

-روانشناسی...توی آلمان میخوند .

برای لحظه ای ساکت شد ، بعد گفت:شما هیچ دوستی تو دانشگاه ندارین؟

متعجب شد.

-نه .

رایان:پس اون دختره کیه که هی به شما نگاه میکنه؟

-کدوم دختره ؟

رایان:اسمش چی بود؟ آهان!بهنوش محمدی.

پوزخندی زد و گفت:هه!نه من آدمای بد ذات رو نمیشناسم .

رایان مکثی کرد و  سپس با من و من گفت:میشه...میشه شمارتون رو داشته باشم؟

-اونوقت به چه دلیل ؟

 جاخورد!فکر میکرد آوا با کمال میل پیشنهادش را قبول کند.حق هم داشت همه ی دخترای دانشگاه منتظر اشاره ای از طرف رایان بودند چه برسد به شماره دادن! اما آوا اینطور فکر نمیکرد علاوه بر آن خیلی هم بدش می آمد از این پسر هایی که با دو کلام حرف پسر خاله میشدن!

رایان با تته پته جوابش را داد:خب خب ما هم گروهی هستیم و...

آوا با خونسردی حرفش را قطع کرد و گفت:دلایلتون قانع کننده نیست و به نظر من هیچ دلیلی نداره شمارم رو بدم به کسی که نمیدونم کیه؟ و هزارو ده دلیل دیگه.

رایان با جواب تند آوا دهانش بسته شد!چند دقیقه بعد به مکان مورد نظر رسیدند.وسایل هایشان را برداشتند و پیاده شدند...نفس عمیقی کشید و گفت:به به عجب جایی!

تقریبا خیلی از شهر دور شده بودند...جایی بود که چند تا درخت وجود داشتند ، برگهایشان ریخته بود و یک رود هم از کنارشان عبور میکرد...آسمان صاف بود.پرنده ها هم در آسمان پرواز می کردند و صدای آواز خواندنشان به گوش میرسید . انگار داشتند با هم مسابقه ی بهترین صدا را میداندند!‌..هوا خنک بود و آفتاب پرتو های کم جانش را به زمین می تابید.به راستی جان می داد برای نقاشی کشیدن.دیگر چی از این بهتر؟

استاد:بچه ها توجه!

آوا در ذهن خود در جواب به استاد جوانشان گفت: یکی نیست بهش بگه آخه مگه خودت خیلی بابا بزرگی که به ما میگی بچه؟ واللا!

استاد :گروه گروه  بشینید و با کمک هم زاویه دیدتونو بکشین ‌.

آوا و رایان  رفتند به جایی که ارتفاعش بیشتر بود و همه چیز کلی و بسیار زیبا به نظر میرسید.دانشجو های دیگر هم جاهای تخت اطراق کرده بودند. به همین خاطر آنها اصلا به آن دو دید نداشتند .

زیر انداز را پهن کردند و وسایل مورد نیاز را به دور خودشان چیدند تا در دسترس باشند و برای پیدا کردنشان وقت تلف نکنند... بوم را جلوی خود قرار دادند ، باید با استفاده از رنگ طرحشان را می کشیدند.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رایان به آوا نگاه کرد و گفت:حالا من شروع کنم یا شما؟

- من.

رایان  به حالت گنگی چشمان آوا را نگریست.انگار تعارف هم سرش نمیشد.به بوم اشاره کرد و گفت: بفرمایید این اسب و اینم میدان!

آوا دستش را بالای چشمانش گرفت و نمایشی اطراف را نگاه کرد و گفت:کو؟کجاست ؟منکه اسب نمیبینم!

رایان: نامرئیه شما نمیبینیش!

-پس شما به دیدنش ادامه بده.

قلم مو را در دستش گرفت ، به رنگ نیلی آغشته اش  کرد و آن را روی بوم حرکت داد...

زمانی به خودش آمد که رایان گفت:بسه بسه برای من نگذاشتین که!

همیشه همان‌طور بود.هنگامی که نقاشی می کشید ، آنقدر غرق در کارش می شد که به کل همه چیز را فراموش میکرد.لذتی که نقاشی و موسیقی به او می داد‌،‌ناگفتنی بود. نگاهی به شاهکارش انداخت.نیمی از آن را را کشیده بود.بسیار دقیق و عالی!

-به به چه کردم .

به رایان نگاه کرد و با پررویی گفت:یاد بگیرین!اصلا انگار ازش عکس گرفتم .

رایان: اینقدر برای خودت نوشابه باز نکن:تو بشین از من یادبگیر .

آوا زیر لب خودشیفته ای نثار رایان کرد که رایان با شیطنت گفت:چشنیدم ها..

-خب بشنو منکه چیزی نگفتم .

رایان:آره ارواح عمه ات!

آوا نشست و به حرکات رایان خیره شد... آنقدر با احساس قلم مو را روی بوم حرکت میداد که آوا محو حرکت دستش شده بود!....مدتی بعد رایان هم تمام شد و هر دوبا کمک هم عیب هایش را برطرف و تکمیلش کردند..

-واو عالی شد .

رایان: لایک برای خودمون!کارمون حرف نداره .

-مطمئنم اول میشیم .

رایان: اونکه صددرصد .

واقعا هر دو چقدر که اعتماد به نفس بالایی داشتند .همانطوری یکسره داشتند از کارشان تعریف میکردند.

الحق که تعریف هایشان هم اغراق نبود . واقعا کارشان زیبا از آب در آمده بود.

آوا یکهویی مثل قبلنا شیطنتش گل کرده بود!هر دویشان پیش بند بسته بودند تا رنگی نشوند.

لبخند خبیثی زد، یک قوطی از رنگ ها را برداشت و  با یک حرکت سریع آن را روی رایان پاشید..با دیدن قیافه مبهوت رایان پقی زد زیر خنده!

رایان اولش مات و مبهوت از کار آوا مانده بود و بعد انگار هضم کرد کهچه اتفاقی افتاده ، گفت:میکشمت!

-شتر در خواب بیند پنبه دانه  ..گهی ریزه ریزه وگهی ... اونشو دیگه نمیدونم.

بعد فرار را برقرار ترجیح داد.حالا آوا بدو رایان بدو !.هیچ کدام از دانشجو‌ها حواسشان به آن دو نبود.

همینطور که میدوید پایش به سنگی گیر کرد که چون جایی که آنها بودند مثل قله ی کوه بود ، اگر می افتاد ضربه مغزی اش قطعی بود ولی رایان سریع دستش را دور کمر آوا حلقه کرد و او را از سقوط کردن ، نجات داد .آوا به خودش آمد.فوراً از بغل رایان بیرون آمد و با عجله به سمت وسایل هایشان رفت.

نفس نفس میزد .انگار در آغوش رایان هوا کم آورده بود .

رایان هم که انگار همان جا هنگ کرده بود.او هم به خودش آمد و پیش بندش را در آورد .خداراشکر که فقط پیش بندش رنگی شده بود . 

رایان پفکی را باز کرد و جلوی آوا  گرفت و گفت:بفرمایین .

-مرسی نمیخورم.

رایان:یعنی چی نمیخورم ؟ما که تعارف نداریم .از صبح چیزی نخوردین.

-به خدا اشتها ندارم .

رایان:باید یه دونه هم باشه بخوری.

-باشه فقط یه دونه.

یکی برداشت که از سرش هم زیادی بود.قبلا عشق چیپس و پفک و لواشک بود ، الانم هست ولی آن لحظه اصلا اشتها نداشت. دست خودش نبود بی اشتهایی اش وگرنه او که اصلا تعارف معارف نمیشناخت!

وسایل ها را جمع کرد و شکاهکارشان را به استاد نشان دادند که او هم خیلی تعریفشان را کرد و هی به به و چه چه میکرد..بعد از اینکه همه ی دانشجو ها کارشان را تمام کردند ، همه  دور آتشی که دو تا از پسر ها پر پا کرده بودند ، نشستند.

ناگهان رایان گفت:خب خانم صداقت من دیدم که یه گیتار همراهتون تو ماشین داشتین ، برای چی آوردین برامون بزنین دیگه.

-نه نمیشه.‌

استاد:چرا نشه.خانم گیتاریست ؟

-گیتار زدنم فقط مخصوص مامان بابا و برادرمه .

استاد : پس برای چی آوردینش ؟

-آخه بعد دانشگاه کلاس دارم ..

استاد:خب تازه که آوردینش برامون بزنین ‌.

-نه من تا حالا برای هیچ کسی نزدم به جز خانوادم.

استاد:حالا این که فقط برای خونوادتون میزنین چه جریانی داره ؟

-خب من بعضی از ساز های دیگه رو هم میزنم ولی گیتار زدنم رو فقط مختص خونوادم کردم.

یکی از پسر ها گفت: بزنین دیگه ...

بعد همه با هم همزمان گفتند: بزن ..بزن ..بزن..

-باشه باشه بخاطر شما باشه ولی خیلی کم.

 پسر دیگری گفت:همونم غنیمته .

رفت گیتارش را از داخل ماشین برداشت و سر جای خود نشست.یعنی دوست داشت کله ی رایان را بکَنَد!گیتار را بغل گرفت و شروع کرد به نواختن یکی از خوش نوا ترین آهنگ‌هایی که بلد بود.همه رفته بودند توی حس!

بعد از اینکه آهنگ را زد ، همه برایش دست زدند .

استاد:عالی بود ..خستگی مون در رفت ....حالا بریم .

همه سوار ماشین هایشان شدند و بقیه هم با اتوبوس  رفتند.آن روز دیگر کلاس نداشتند.

رایان:خیلی قشنگ زدین .

-ممنون ...کجا ببرمتون؟

آدرس خانه یشان را به آوا داد و آوا هم او را رساند.فکر کرد که :عجب خرپول هستن !

البته خانه ی خودشان هم دست کمی از آنجا نداشت!

رایان پیاده شد و گفت:بفرمایین خانم صداقت بیاین تو ‌.

-نه ممنون کلاس دارم .

بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن ، آوا به خانه برگشت.نمی دانست چرا اما حوصله ی کلاس را نداشت.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی ماشینش را در پارکینگ پارک کرد ، متوجه شد که به جز ماشین پدر و مادر و آرین ،ماشین پسر عمویش ، شایان هم آنجاست.او آنجا چکار میکرد؟ ...شایان سال از خودش بزرگتر بود.خیلی شر و شیطان بود و با آوا وقتی بهم می‌رسیدند خانه را روی سرشان میگذاشتند، بی توجه به آنکه دیگر بزرگ شده اند!آوا از تولدش او را ندیده بود...خیلی صمیمی بودند ‌... برای آوا مثل یک برادر می‌ماند.وقتی وارد پذیرایی شد ، شایان را دید که روی کاناپه نشسته است.

شایان: به سلام صدا خانم.

-سلام پسر عمو جون.صد بار گفتم من آوام نه صدا!

پس از این حرف متقابلاً با پسر عمویش دست داد.

شایان: خب دیگه چه فرقی میکنه هم معنی هستن.

کنارش نشست.سلامی هم به مادر و پدرش داد که در آشپزخانه  بود.ابرویی بالا انداخت.از عجایب محض بود که پدر و مادرش خانه بودند.آن هم همزمان!آرین هم که فکر میکرد اتاقش باشد.

شایان: وای آوا چیشده؟ شدی پوست و استخون!

-برو بابا همه که مثل خودت گوریل نیستن!

شایان:نه دارم جدی میگم.

-منم جدی میگم.

بلند شد که شایان گفت:هی کجا؟

-اتاقم...درس دارم!

مادرش از آشپزخانه بلند گفت:آوا برو آماده شو.امشب عمو اینات میان...

پس برای آن بود که آن روز همه خانه بودند.چیزی نگفت و به طرف اتاقش راه افتاد..آخر الان کی موقع مهمان آمدن بود ؟ اصلا حوصله نداشت!با اینکه عمویش خیلی برای آوا عزیز بود ولی نمی‌دانست چرا از عالم و آدم بیزار است!

وارد اتاقش شد و لباس هایش را با یک بلوز سرمه ای و جین مشکی عوض کرد.

دفتر خاطراتش را برداشت و آن روز را با جزئیات کامل نوشت.در واقع آوا به آن  میگفت:"دفتر خاطرات یهویی!" و بخاطر این اسمش را "یهویی"گذاشته بود چون مرتباً چیزی داخلش نمی نوشت.فقط زمانهایی که حس میکرد باید یهویی اتفاقی را که افتاده است بنویسد یا زمان‌هایی که هیجانی ناشی از یک اتفاق خاص یا یک حس خاص او را فرا می گرفت می‌نوشت.اصولاً خیلی کم می نوشت و واقعاً یک دفتر خاطراتِ یهویی بود!

از این حرفا که بگذریم آن روز یکی از بهترین روزهایش بود.در آن بازهٔ زمانی ناخوداگاه همه چیز را از یاد برده بود ولی وقتی به خانه آمد انگار باز هم شد همان آوای خشک و افسرده ی این روز ها….

دفتر خاطرات را بست و آن را توی کشو میز کارش گذاشت.موبایلش را برداشت و آن را چک کرد. پیام صوتی ای از عسل که قبلاً دوستش بود ، داشت.

عسل: سلام آوا خیلی بیشعوری!چرا نه تماسام رو جواب میدی نه ایمیلامو و نه اس هامو ؟...اتفاقی افتاده ؟حتما بهم زنگ بزن ..

پوزخندی زد.هه!او خیلی وقت بود که چیزی به نام دوست و رفیق را از زندگی اش حذف کرده بود!بعد از اینکه آن اتفاق افتاد،‌همه ی دوستانش را ول کرد! دوستان رنگا و رنگ زیادی داشت اما از همه بیشتر با بهنوش صمیمی بود.صمیمی که نه!او حتی جانش را برای رفاقت چندین ساله اش را میداد.به خاطر کاری که بهنوش با او کرده بود، نسبت به همه بدبین شده بود.دوست های دیگرش را کنار گذاشت چون فکر میکرد آن ها هم یکی اند مثل بهنوش! نمی‌توانست به هیچ بنی آدمی اعتماد کند جز خونواده اش!برای آخرین بار با عسل تماس گرفت...

عسل:الو با معرفت. چرا جوابمو‌ نمیدی ؟

خیلی سرد گفت:سلام .

عسل:سلام و کوفت ...میدونی چقدر نگرانت شدم ؟ 

توی دلش گفت: بهنوش هم از این نگران شدنا زیاد میگفت!

عسل ادامه داد: از اون بهنوش گوربه گور شدم میپرسم میگه خبری نداره .تو که اینقدر بی معرفت نبودی .

-عسل لطفا دیگه بهم زنگ نزن .

عسل:چرا ؟ چیشده؟  این خودتی آوا؟

-آره خودمم در ضمن دیگه نمیخوام باهات در اتباط باشم!

عسل:نه من مطمئنم این خودت نیستی ...آخه مگه من چه خطایی ازم سر زده؟

-لطفا به حرفم گوش بده ...خداحافظ.

تماس را قطع کرد و شماره های همه ی دوستانش را پاک کرد.

باز هم اشکهایش بر روی گونه هایش جاری شدند.

با هق هق گفت: بهنوش باهام چیکار کردی؟ ...کاری کردی منی که برای دوستام جونمم در میرفت ، نسبت بهشون بی اعتماد و بدبین بشم و فکر کنم که همه مثل خودت نا رفیقن !

اشکهایش را پاک کرد.پشت پیانوی داخل اتاقش نشست.انگشتانش را روی کلاویه های پیانو کشید و شروع کرد به نواختن آهنگی آرامبخش...

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...