رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پالس وابستگی🌈|"نجمه‌صدیقی‌"کاربرانجمن‌نودوهشتیا


_NAJIW80_
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

رمان پالس وابستگی | نجمه صدیقی کاربر انجمن نودهشتیا  

116 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

    • عالی😍
    • بد نیست🥲


ارسال های توصیه شده

  • پاسخ 146
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۲2 ✔️

 

 

ابروهام رو به هم گره دادم و پوف صداداری کشیدم:

- چرا آخه باید چلوغ بشم؟ نکنه باز یک حکمتی تو این کار خدا باشه؟

گردنم رو خاروندم و به سقف خیره شدم. به خدا گفتم:

- سلام خدا جون! میشه یک سوالی خدمتت عرض کنم؟ میگم ها، این موندگاری ما تو خونه چه حکمتی درش نهفته دورت بگردم؟! چی رو می‌خوای بفهمونی؟ میشه واضح‌تر بهم نشون بدی چرا نباید اون روی ماه بنده‌ات رو ببینم؟

به تکرار پیشونی‌ام رو خاروندم و ادامه دادم:

- اصلاً نکنه می‌خوای یک کاری کنی من از اون دور بشم آره؟ یعنی فکر می‌کنی...

این بار با ترسی که بند- بند وجودم رو در بر گرفته بود ادامه دادم:

- نکنه وابستگی من کار اشتباهی هست؟ فکر می‌کنی اون فرد مورد مناسبی برای من نیست؟ 

خودکار رو به لبم نزدیک کردم و موشکافانه سکوت کردم. تو دلم زمزمه کردم:

- ولی آخه اون خیلی جذّابه؛ چه جوری می‌تونم فراموشش کنم؟ من که تا حالا به هیچ احد و ناسی دل نبستم، این مرتیکه چی بود که دلمون رو قربونی کرد؟

چهره‌ی جذّاب و خاصّش رو تو ذهنم طراحی کردم و با همین تصورات ته دلم قند آب گشت  و وجودم سرشار از حس وابستگی شد. چشم‌هام رو باز کردم و سرم رو پایین انداختم. ناگهان به لب‌های کوچولوش فکر کردم و با ذوق گفتم:

- چه لب‌هایی داره خدایی! نمی‌شد همون رو کمی بزرگ‌تر درست می‌کردی تا عضو با ارزشش کمی تو دید باشه؟

این رو که گفتم درد پاهام بهم متوصل شد؛ طوری که نشد کلمه‌ی چندش « آخ» رو به زبون مبارکم نیارم.

دستم رو روی زانوم گذاشتم و با چشم‌های به اشک نشسته و وجودی سرشار از ضعف سرم رو به دیوار تکیه دادم:

- آی غلط کردم، دیگه نمیگم! اصلاً دمت گرم خدا جون، لب‌هاش خیلی هم زیبا و قشنگ هستن. اصلاً تو ساختار بنده‌هات، نمی‌دونم چی و کی، کم نذاشتی دورت بگردم!

این رو که گفتم بدتر کردم. جوری که فکّم منقبض شد و تو خودم جمع شدم. 

- اَه! دوباره غلط کردم. خدایی نمی‌دونم کدوم حرفم به دلت نمی‌شینه که دستت رو گذاشتی روی پاهام و فشارش میدی. نکن جون و دلم؛   نمی‌تونم تحمل کنم!

همین کافی بود درد پاهام کم بشه و نفس راحتی بکشم. هوفی کردم و با قیافه‌ای آویزون صفحات قبل دفتر خاطره‌ام رو آوردم. می‌ترسیدم گلایه‌ای، حرف دیگه‌ای به خدا بزنم، این بار پام رو از ریشه بکنه. به خدا! انگار پروردگار مهربان هم با من شوخی...

از دردی که دوباره بهم متوصل شد فهمیدم که دیگه نباید در مورد خدا چیزی نقل کنم. بدین ترتیب سکوت نازل کرده و به خطوط خرچنگ قورباغه‌ام رجوع کردم.

***

چهارشنبه‌ی بسیار جذاب امروز... 

 

دو روزی از اون ماجرا که من اون آقای محترم رو خراب کرده بودم گذشت؛ همراه یکی از دوست‌هام که هر از گاهی باهاش از مدرسه بر می‌گشتم، قدم می‌زدیم و در مورد امتحان بسیار مسخره همچون ریاضی که هر دو تقریباً گل کاشته بودیم گفتگو می‌کردیم.

یک جوری به خاطر گند کاری‌هامون مسخره بازی در می‌آوردیم که رهگذرها چندین بار بر می‌گشتند و ما رو نگاه می‌کردند. ما هم بدون توجّه به اون‌ها به کارمون ادامه می‌دادیم و به جواب‌های امتحانمون می‌خندیدیم!

از خیابون رد شدیم که به ورودی پارک رسیدیم. از پیاده رو پارک بالا رفتیم و از کنار سبزه‌هایی که تو باغچه کاشته شده بودند عبور ‌کردیم.

سکوت کردم تا بهار حرفش رو بزنه که ناگهان چشمم به چهره‌ای آشنا خورد. فاصله‌اش با من زیاد بود؛ امّا چون چشم‌های فوق العاده قوی‌ای داشتم، از همین فاصله تونستم تشخیص بدم که طرف کی می‌تونه باشه.

با یادآوری روزی که اون‌طوری به حیوان نجیب نسبتش دادم و اون هم تنها با تعجّب  نگاهم می‌کرد، تموم وجودم به یک باره یخ بست. از این می‌ترسیدم که بخواد این کار من رو تلافی کنه و جای جاش حسابم رو کف دستم بذاره.

به قیافه‌اش نمی‌خورد؛ ولی شیطان درونم همش با این حرف‌های مسخره‌اش من رو می‌ترسوند! انگار زیادی از جو پرت بودم که بهار تکونم داد و با همون لحن لوتی مانندش گفت: 

- هوی! کجا رفتی حوریی قوری، بذار من هم بهت برسم باقی راه رو با هم ادامه بدیم.

به خودم که اومدم، چشم از اون ناحیه گرفتم و به بهار که دقیقاً کنار من ایستاده بود نگاه کردم. یک تای ابروم رو بالا انداختم و به چشم‌های گربه‌اش که در برابر نور آفتاب عسلی می‌شد خیره شدم. مبهوت جواب دادم:

- تو که اینجا الان کنار خودم هستی. کجا وایستم که تو هم به من برسی؟ 

از این حرفم زد زیر خنده و بعد من رو به حرکت وا داشت. میون قهقهه‌هاش لب زد: 

- خدایا کرمت رو قربون! دختر من دو ساعته گل لقد نمی‌کنم ها؛ دارم باهات اختلاط می‌کنم؛ اون وقت تو واسه ما رخِ این جغد منجمد شده‌‌های خنده‌دار رو میای؟ دست خوش بابا، به کجا خیره شدی اینجوری؟

 

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 34
  • تشکر 2
  • هاها 11

نبردعشق عسلی

رمان تکمیل  شدهٔ من تقدیم نگاهتون ♥

داستان مضمحل تکمیل شده♥

 

رمان پالس وابستگیرمان آئیشما💀داستان غلیان🌻دلنوشته آفتاب جلال🌷

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...