رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان الهه ومپایرس | mojgan7 کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط N.a25 افزوده شد,

سطح قلم: +c

پست های پیشنهاد شده

  • 2 weeks later...

( پارت ۱۴ )
از ترس سکسکه‌ام گرفته بود، چشم‌هام از ترس به حدی گشاد شد که احساس می‌کردم هرلحظه امکان داره از جاش در بیاد؛ هنوز دستش دور مچ پام قفل بود و با قدرت بهش فشار می‌آورد، دردش به قدری بود که توی چشمام اشک جمع شده بود، بزاق دهانش از نیش‌هاش  آویزون بود، به یک کلمه خشکم زده بود و جرات تکون خوردن هم نداشتم! نمی‌تونستم عکس‌العملی از خودم نشون بدم، کم_کم صورتش به جلو میومد و این شد یک تلنگر تا از بهت خارج شم و جیغی از ته دلم کشیدم که تا ته گلوم سوخت. با پای دیگه‌ام که آزاد بود، با تمام توانم و محکم بهش لگد زدم! کمی ازم فاصله گرفت، ولی دستش هنوز دور مچ پام بود. چاقوی ضامن دارم رو که همیشه توی جیبم بود رو بیرون کشیدم، محکم روی دستش کوبیدم که جیغ گوش‌خراشی کشید، گوشام از این صدا به درد اومد ولی تو این موقعیت اصلا اهمیتی نداشت، سریع خودم رو اون‌ور کشیدم و بلند شدم، با تموم سرعت و حونی که تو بدم بود در ماشین رو باز کردم و باضرب به داخلش پریدم؛ کلید رو توی جاش چرخوندم، با اولین چرخش صدای موتور ماشین بلند و ماشین روشن شد. از این سرعت‌عمل و ترس توی وجودم به نفس نفس افتاده بودم، پام رو محکم روی پدال گاز فشردم که صدای جیغ لاستیکی هاش با تیک‌آف که کشیدم هماهنگ شد؛ با سرعت رانندگی می‌کردم، با صدای گوش‌خراش که از بالای ماشین اومد خون توی رگام از جریان افتاد! احساس می‌کردم کسی روی ماشین با ناخوناش خط می‌اندازه و این باعث می‌شد کمی کنترلم رو از دست بدم، چند ثانیه صدایی نیومد، با چشمای ریز شده به اون دسته موهایی که پایین میومد نگاه کردم و کم کم قیافه ترسناک چ زشتش نمایان شد. از ترس محکم زدم روی ترمز که به جلوی ماشین پرتاب شد و من با محکم سرم به فرمون برخورد کرد، سرم به شدت تیر می‌کشید، گرمی خون رو به راحتی احساس می‌کردم که از کنار سرم به پایین جریان داشت، بیخیال خودم شدم. جلوی ماشین رو نگاه کردم؛ توی اون تاریکی، چراغ‌های ماشین، جلوم رو خوب روشن کرده بود. اون موجود جلوی ماشین افتاده بود، اصلاً حرکاتم دست خودم نبود؛ دوباره پام رو روی گاز فشردم و از روش رد شدم. صدای تق تقی زیر لاستیک‌های ماشینم به گوشم رسید که نشون از له شدن اون موجود می‌داد، ماشین رو نگه داشتم؛ نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. با پاهای لرزون به سمتش رفتم، تکه تکه شد بود؛ ولی بدون خون! مثل یک تیکه یخ که قطعه قطعه می‌کنی بدون هیچ چیزی!
باز هم ترس کل وجودم رو گرفت، لب‌هام می‌لرزید. مگه میشه؟!
چنگی به موهام زدم، نه این غیر ممکنِ! خیره شده بودم بهش و حتی پلک هم نمی‌زدم. یک‌دفعه بدنش شروع کرد به تجذیه شدن و مثل خاکستر آتیش خامو شده توی باد خنک شب پخش شد، واقعاً هضم این اتفاق‌ها واسه‌ام سخت بود. با زانو روی زمین فرود اومدم، با چشم‌های گرد شده و لرزون به اون جایی که ثانیه‌ای پیش یک نفر رو کشته بودم نگاه کردم. سرگیجه به سراغم اومده بود، اون میگرن لعنتی همیشگی امونم رو برید، چشم‌هام سیاهی می‌رفت و تعادل نداشتم. سعی کردم بلند بشم، ولی نتونستم و با ضرب روی زمین افتادم، آخرین چیزی که خیلی تار بود دیدم، پاهای کسی بود که بهم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد...

ویرایش شده توسط mO_oj
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 ( پارت ۱۵ )
صدای یکی رو می‌شنیدم ولی اون‌قدر گنگ بود که نمی‌فهمیدم چی می‌گه! یک‌دفعه از زمین کنده شدم و توی آغوش گرمی فرو رفتم، با سرعت حرکت می‌کرد؛ اون‌قدر پر سرعت که باد محکم بهم سیلی می‌زد. یک دقیقه نگذشته بود، روی یک چیز نرم گذاشته شدم؛ دوباره دنیا سیاه و تار شد و به خواب عمیقی فرو رفتم...
***
سرم به شدت درد می‌کرد، دستم رو به سرم گرفتم و روی تخت نیم‌خیز شدم، سرم بدجور تیر می‌کشید و فقط می‌تونستم با دستام بهش فشار بیارم شاید کمی از دردش کاسته بشه، از روی تخت بلند شدم، سرگیجه امونم رو بریده بود؛ به زور خودم رو به سرویس بهداشتی رسوندم، مشت مشت آب سرد به سر و صورتم می‌زدم تا حالم جا بیاد. توی آینه نگاهی به خودم انداختم، وای! پیشونیم زخم داشت، من کی این‌طوری شدم؟ اخمی رو پیشونیم نشست. من دیشب سر پستم بودم؛ انگشتم رو گذاشتم روش، با سوزشش کل اتفاقات دیشب جلوی چشمم نقش بست و مثل نوار فیلمی جلوی روم نمایش داده شد.
چشم‌های قرمز! 
نیش دندون!
زدن بهش!
خون نداشت!
و خاکستر شدنش!
سرم تیری کشید، اصلاً حالم خوش نبود؛ وای خدا! این‌ها دیگه چی بودن؟ خودم رو به تخت رسوندم و روش دراز کشیدم، خب بعدش چی شد؟ هرچی فکر کردم، یادم نمی‌اومد. من چجوری اومده بودم به اتاقم؟ اون موجودات چی بودن؟
کلی سوال توی سرم می‌چرخید و از ترس بدنم می‌لرزید. مطمئناً هیچ‌کس حرف‌هام رو باور نداره، چون اگه خودم هم با چشم‌هام نمی‌دیدم باور نمی‌کردم.
صلیب دور گردنم رو توی دستم گرفتم و محکم مشت کردم تا کمی آروم بگیرم، نمی‌تونستم به کسی بگم؛ حرف‌هام رو باور نمی‌کردن! حتما فکر می‌کردن دیوونه شدم، تو فکرهای درهم و برهمم غرق بودم که با شنیدن صدای شکمم به خودم اومدم. تازه یادم اومد چقدر گشنمِ! لباس‌هام پر خاک بود، با تنی که هنوز می‌لرزید لباس‌هام رو عوض کردم. ظهر بود و این رو ساعت روی میزم نشون می‌داد.

از اتاق بیرون اومدم و خودم رو به پایین رسوندم؛ چشمم به بچه‌ها خورد که دور میز نشسته بودن و با هم بگو بخند می‌کردن. سعی کردم لبخند مصنوعی بزنم و کمی موفق شدم، آروم به سمت‌شون رفتم و نشستم.
- سلام 
ژولیت:
- خوبی گلم؟ صبح هر چی در زدم، باز نکردی؟
- ببخشید! خسته بودم، متوجه نشدم. 
جاناتان:
- تو کی برگشتی؟
کمی من و من کردم و گفتم: 
- خ...ب... خب... من... یادم نیست! خسته بودم، برگشتم.
مشکوک سری تکون داد، معلوم بود باور نکرده، پوفی کشیدم ناهارمون رو آوردن و مشغول شدیم، خوبه برای منم یک چیزی سفارش داده بودن و ازشون ممنون بودم، موقع خوردن اون‌ها حرف می‌زدن اما من تو سکوت فرو رفته و به یک نقطه خیره بودم، ترسم کم شده بود؛  تازه می‌تونستم یکم فکر کنم، باید می‌فهمیدم اونا چی هستن و از کجا اومدن. دستی جلوم تکون خورد که من رو به خودم آورد!  هنک:
- کجایی دختر؟ چند بار صدات زدم. 
- ببخشید، حواسم نبود! داشتم فکر می‌کردم.
از سر میز بلند شدم و گفتم:
- بچه‌ها من میرم یه کمی قدم بزنم.
و جایی برای بحث و سوال نذاشتم، پا تند کردم به سمت بیرون...

ویرایش شده توسط mO_oj
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

( پارت ۱۶ )

همه چیزو زیر ذربین نگاهم قرار داده بودم و هیچ چیز از زیر تیر راس نگاهم در نمی‌رفت!

دنبال یک چیز مشکوک می‌گشتم ، آروم آروم قدم می‌زدم تا چیزی از دیدم پنهان نمونه!

ذهنم پر شده بود از کنجکاوی اون موجود ، تا پیداش نمی‌کردم اروم نمی‌گرفتم! 

اصلا حواسم نبود کجا میرم! فقط به دورم دقت داشتم هرچی بود باید پیداش می‌کردم!

بدون اینکه بفهمم چند ساعتی رو پیاده روی کرده بودم ،پاهام درد میکرد و این اصلا اهمیتی نداشت! 

تا چیزی پیدا نکنم بر نمی‌گشتم ، چشم چرخوندم که چیزی به چشمم خورد سری به طرفش رفتم ، اصلا متوجه نشده بودم که اومدم به همون پارک ، اون چیز براق یک شیء کوچیک بود روی زانو نشستمو اون شیء رو برداشتم قدیمی بود روش چند تا حروف نوشته شده بود یک گردنبند بود!

تو ذهنم یک چیزی تداعی شد انگار اون گردنبندو قبلا جایی دیده بودم ولی هرچقد فکر کردم چیزی یادم نیومد ، تو جیب پالتوم انداختمش تا رفتم مسافر خونه تمیزش کنم و ببینم روش چی نوشته شده.

هوا کم کم داشت تاریک میشد فکرشم نمی‌کردم اینهمه راه اومده باشم به زحمت رسیدم به مسافر خونه پاهام شدیدا درد میکرد و این حسابی کلافم کرده بود ، وارد شدم و یکراست به سمت پله ها رفتم که با هنک و جاناتان و ژولیت برخورد کردم 

ژولیت- سلام! کجا بودی کاترین!

هنک- نگرانت شده بودیم!

جاناتان- حداقل میگفتی کجا می‌خوای بری!

کلافه پوفی کشیدم و گفتم:

-رفتم یه دوری تو شهر بزنم شاید سرنخی بتونم از اون قتل ها پیدا کنم ( تنها دروغی که به ذهنم رسیده بود البته همچینم دروغ نبودا)

جاناتان- خب میگفتی ماهم میومدیم باهات.

-دفعه بعد بیاین حالا خودم تنهایی رفتم مشکلی نداشت که!

ژولیت- ایندفعه هیچی ! ولی دفعه دیگه خواستی بری باید بگی ماهم بیام خیر سرمون ماهم تو این ماموریت هستیما همه کارارو تو میکنی که!

باهم خندیدیم و هنک گفت:

بریم شام بخوریم که گشنمه حسابی!

تازه فهمیدم که چقد گشنمه و ضعف دارم باهم دور میز نشستیم و با بگو بخند شام خوردیم تو این چند روز اصلا بهم خوش نگذشته بود ولی امشب کمی بهتر بود چی فکر میکردم چی شد!

***

ساعت نه بود که رسیدیم به اداره اصلا دوست نداشتم چشم تو چشم اون نترتون بشم تو دلم تنفر خاصی نسبت بهش داشتم و نمی‌دونم چرا! 

مثل همیشه اداره تو مه محو بود (دود سیگار)

از هرچی بدم میاد سرم میاد من از سیگار متنفرم!

کار همیشم این بود به دماغم چین دادم که باعث میشد صورتم جمع بشه ، جان پشت میزش نشسته بود با ورود ما نیم خیز شد تا مارو بهتر ببینه.

جان- سلام یکم دیر اومدین!

ماهم باهم سلام دادیم و جاناتان جوابشو داد:

-تا شام خوردیم کمی دیر شد 

آخیش این برج پوزخند نیومده امشب راحت شدم من!

همون موقع صدای نحسش توی گوشم پیچید 

-انقد ازم بدتون اومده! ( با پوزخند همیشگی)

با تعجب بهش چشم دوختم

- بله؟؟؟

-هیچی مهم نیست کمی دیر اومدین بریم به کارمون برسیم .

رو کرد به جان و گفت:

الان بهم خبر دادن یک جنازه دیگه پیدا کردن!

با این حرفش آدرنالین خونم بالا زد با هیجان هممون باهاش همراه شدیم تا بریم به محل وقوع قتل...

 

 

ویرایش شده توسط mO_oj
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

 ( پارت ۱۷ )

هممون پشت سر نترتون با عجله راه می‌رفتیم ،راهش زیاد طولانی نبود ، داشت به سمت یک مزرعه گندم می‌رفت ، گندم هاش بلند بودن تو اون تاریکی چیزی معلوم نبود ! 

چراغ قوم رو از جیب پالتوم در آوردم و روشنش کردم تا جلو راهمون رو بهتر ببینیم ،

چشمم به یک مرد خورد که ایستاده بود و خیره شده بود به جلوی پاهاش و تکون نمی‌خورد ، نزدیکش که رسیدیم ایستادیم ، رد نگاه اون مرد تقریبا جوون رو گرفتم .

زبونم بند اومده بود ، دوست نداشتم هیچوقت تو حرفه ی کاریم همچین چیزی رو ببینم ، بدنم کمی لرز گرفت ، تمام سعی خودم رو کردم تا بتونم روی خودم مسلط شم! پشت سر هم نفسای بلند و عمیق می‌کشیدم بقیه همه دسته کمی از من نداشتن به جزء نترتون!

دیگه به این باور رسیده بودم این آدم احساس نداره!

تونستم خودم رو کنترل کنم قبل از اینکه کسی حرکتی کنه خم شدم روی جنازه ی اون دختر بچه و شروع به برسی کردم، با هر لوازمی که همیشه همراهم بود تست می‌کردم با دقت نگاهش می‌کردم ، بعد چند دقیقه که همه سکوت کرده بودن بلند شدم و با دستام لباسام رو که کمی خاکی شده بود تکوندم .

برگشتم رو به بقیه جان جدی نگام می‌کرد بچه ها با استرس (من موندم همه کارارو که من میکنم  دقیقا کار اینا چیه؟) و اون نترتون دست به سینه وای خدا بازم پوزخند البته عمیق تر لب باز کرد

- خب خانم هلمز زود حرفاتونو بزنین!

و منتظر نگام کرد نمی‌دونم از حرص دادن من چی نصیبش میشد! 

از لج باهاشم که شده بدون هیچ حرفی رو به جان کردم در حال در آوردن دستکش های پلاستیکی آبی رنگم هر چیزی که فهمیده بودم رو شروع به بازگو  کردم!

- خب دقیقا مثل دفعه قبل رد پنجه و گاز رو تمام قسمت های بدنش دیده میشه که نشون میده کار همون قاتل قبلیه ولی با این تفاوت که الان یک دیونه قاتل اینجا داریم و این همون مردس دقیقا رد همون کفشا همون مارک سیگار و معموله مثل قبل یکی بعد مرگ اوردش اینجا چون هیچ خونی دورش نیس قاتل سعی میکنه ما محل قتل رو نبینیم و هر بار جای مقتول رو عوض میکنه ، و اینکه من یک تیکه فلز پیدا کردم نمیدونم چیه ولی باید مال قاتل باشه و این میتونه سرنخ خوبی باشه .

نفسی گرفتم خیلی تند تند و پشت سرهم حرف زده بودم نفس عمیقی کشیدم و منتظر واکنش یا جوابی از بقیه بودم ، بلاخره جان به حرف اومد

- مثل قبل کارت خوب بود و دقیق گفتی اون سرنخی هم که پیدا کردی باشه کمی روش تحقیق کن تا فردا شب بهم بده!

لبخندی از سر رضایت زدم و خیره شدم به نترتون یک تغییری کرده بود حالا پوزخندش از روی عصبانیت و حرص بود لبخند ژکوندی تحویلش دادم و تو ذهنم برای خودم می‌گفتم : بگیر اقای دهن کج چرا اعصاب نخودیتو خورد میکنی !

 و با یک لبخند راه افتادم تا برگردم صداشو به خوبی می.شنیدم که مخاطبش جان بود

- چرا اونو گذاشتی ببره؟

جان- نمی‌دونم یک چیزی انگار وادارم کرد بهش بدم!

به اداره برگشتیم نترتون به طرفم اومد و اروم دم گوشم زمزمه کرد

- خانم  هلمز که اعصاب من نخودیه!

از تعجب خشک شده بودم منکه فقط تو ذهنم گفته بودم !

من با کلی ابهام تنها گذاشت...

 

ویرایش شده توسط mO_oj
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

( پارت۱۸ )

جان می‌خواست بفرستمون بریم ولی به اصرار من موندیم مثل قبل هر کدوم از ما رو یک جا فرستاد تا کشیک بدیم،کارمون واقعا این نبود تما مجبور بودیم چه میشه کرد.

 مثل همیشه ژولیت و گذاشتم محلی که باید مستقر بشه و خودم هم به اون جایی که جان آدرس داده بود حرکت کرد.

به خیابون مورد نظرم رسیدم، کمی استرس گرفته بودم می‌دونستم امشب با اونا رو به رو میشم، این حس از یک جایی سر چشمه می‌گرفت که این حس درسته!

ماشین و خاموش کردم سوییچ بهتره روش باشه چاقو همه کارمو تو جورابم مخفی کردم یکی هم تو جیب ‌پالتوم گذاشتم ادم باید مجهز بیاد اینجور جاها دور برم رو خوب نگاه کردم یک خیابون تاریک که فقط با یک تیر چراغ برق روشن میشد که همونم تیک داشت خاموش و روشن میشد چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم ، دست‌گیره درو لمس کردم و پیاده شدم.

در رو آروم بستم ماشین رو دور زدم و بهش تکیه دادم دستام رو تو جیب پالتوم فرو بردم تا از سوز سردی که میاد کمی گرم بشن چشم چرخوندم نمی‌خواستم مثل دفعه قبل بشه .

یکی دو ساعتی گذشته بود نمی‌دونم از استرس یا اعصبانیت یا کلافگی پای چپم رو تند تکون می‌دادم ولی صدایی تولید نمی کردم که مبادا کسی از اونا چیزی بشنوه.

دیگه داشتم نا امید می‌شدم امشب خبری نیست تو همین فکرا بودم که گوش های همیشه تیزم صدایی رو شنید خیلی آروم بود ، کمی خم شدم و منتظر موندم تا دوباره صدا بشنوم بعد ثانیه ای دوباره همون صدا اومد مثل یک جور پچ پچ کردن بود رد صدارو گرفتم و اروم شروع کردم به قدم برداشتن ، هر چی به یک کوچه نزدیک می‌شدم صداها واضح تر بود .

رسیدم خودم رو پشت دیوار مخفی کردم حالا صدا واضح به گوشم می رسید.

- اینا دارن تو کار ما دخالت میکنن! باید از سر راه برشون داریم.

- اره باهات موافقم بهتره به رییس بگیم ، اون میدونه چطور اونارو نابود کنیم که دیگه راحت به کارمون برسیم.

خیلی کنجکاو بودم اینا کی رو می‌خواستن از سر راهشون بردارن صدای قدم هاشون میومد بعد یهو صدای باد شدید نگاهی به کوچه انداختم کسی نبود و بن بست بود اونا چطور رفتن، این هم یک غیر ممکن دیگه روی فکرای دیگه‌ام! دوباره ترس داشت به بدنم رخوت می‌کرد ، به سمت ماشینم برگشتم ذهنم پر از سوال بود .

کی و میخوان نابود کنن؟

رییس کیه؟

اینا چجور موجودی هستن؟

اصلا من اینارو با کی درمیون بزارم ؟ کسی حرفای منو باور نمی کنه!

سردرگم به ماشین تکیه دادم اولین بار بود نمی دونستم چیکار کنم...

ویرایش شده توسط mO_oj
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

( پارت ۱۹ )

به سقف خیره شده بودم و به اتفاقات دیشب فکر می‌کردم هیچی به ذهنم نمی‌رسید روی تخت نیم خیز شدم و کلافه دستی لای موهام کشیدم از فکر زیاد و مبهم بودنشون سر درد به سراغم اومده بود، تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم تا شاید فکری به ذهنم برسه .

آماده شدم و مثل همیشه موهام رو دم اسبی بستم دستی به سلیب دور گردنم کشیدم کلید و گوشی و چاقو همه کارم رو از روی میز برداشتم و گذاشتم تو جیبم آروم درو باز کردم حوصله بقیه رو نداشتم بی سر صدا در اتاقم رو بستم تا صداش اون ها رو بیدار نکنه.

اروم از پله ها پایین رفتم نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۱۱صبح بود بدون نگاه کردن به کسانی که اونجا نشسته بودن بیرون رفتم .

یادمه می‌خواستم برم کوه اونروز نشد بهتره الان برم راه مورد نظرم رو در پیش گرفتم ، مثل همیشه خلوت و کمی تاریک انگار اینجا نفرین شدس که حتی نور خورشید هم به اینجا نمی‌تابه قدم زنان مسیرم رو در پیش گرفتم رسیدم به همون کوچه، این دفعه کسی نبود وارد کوچه شدم خوب دور و برم رو نگاه کردم با سوزی که بهم خورد دستام رو تو جیبم فرو بردم دستم به چیزی خورد درش آوردم همون سرنخ بود انقدر فکرم مشغول بود که کلا اینو فراموش کردم.

برش گردوندم داخل جیبم برگشتم اتاقم باید روش کار کنم! ته کوچه که رسیدم نگاهی انداختم رو به روم یک دشت بود کوه جای قشنگی بود ولی از ترس من که یهو به جونم افتاده بود کم نکرد .

قدم هامو اهسته تر کردم با دقت دور و اطرافمو نگاه کردم چیز خاصی نبود یک ربّی میشد داشتم اون اطراف دور میزدم تا چشمم به یک غار افتاد جوری پنهان شده بود که کسی متوجه اون نمی‌شد آروم قدم اول رو داخل گذاشتم که لرزی به تنم افتاد کاملا غیر ارادی بود .

غیر صدای چیک چیک اب چیز دیگه ای نمیشنیدم .

تاریک بود و زیاد نمی‌تونستم دورمو ببینم یکم ایستادم چشمام که به تاریکی عادت کرد به راه افتادم کمی که جلو رفتم صدایی شنیدم جلوتر رفتم پشت یک سنگ نسبتاً بزرگ پنهان شدم نفس عمیقی کشیدم چند نفر داشتن صحبت میکردن 

- امشب دیگه کارشون و تموم می‌کنیم

- اره رییس گفته اون یکی باید سالم باشه بهش احتیاج داریم!

- معلومه خاصه که رییس اینطوری گفته!

- نیم ساعت دیگه پاتریک میاد تا بهمون بگه امشب باید چیکار کنیم.

-اره باید منتظر بمونیم.

می‌خواستم تکون بخورم که دستی دهنم رو گرفت خون تو رگام یخ بست! حتی توان جیغ کشیدن نداشتم آروم خودش رو بهم نزدیک کرد و زمزمه وار در گوشم گفت:

- هیس! اروم باش و جیغ نزن منم.

با شنیدن صداش اروم گرفتم دستش رو برداشت برگشتم نگاهش کردم نترتون بود!

ویرایش شده توسط mO_oj
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

( پارت ۲۰ )

با تعجب بهش خیره شدم و گفتم :

_ تو اینجا چیکار می‌کنی؟

بدون جواب به من به اون ها نگاه کرد ، پوفی از روی کلافگی کشیدم.

بدون سر و صدا همونجا نشسته بودیم تا اون ها برن ، سرم رو به سنگ تکیه دادم و چشمام رو بستم ، سرم از این همه اتفاق های غیر ممکن و گیج کننده درد باز هم به درد اومده بود.

دیگه صدایی نمیومد ، نترتون نگاهی بهم انداخت و گفت :

_ پاشو بریم!

و بدون اینکه منتظر جوابی از طرف من باشه دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید ، از اون غار خفت‌ناک بیرون رفتیم ، نترتون نگاهی به اطراف انداخت و بهم گفت :

_ نباید اینجا میومدی خانم مارپل! حالا هم چشمات رو ببند و هرچی شد بازشون نکن! فهمیدی؟ اگه مجبور نبودم اینکار رو نمی‌کردم.

تو فکرم چند تا فحش بهش دادم و باشه ای زیر لب گفتم به سمتم اومد چشمام رو بستم دست های گرمشو به خوبی حس میکردم .

یک دفعه از زمین کنده شدم و معلق روی هوا بودم باد تندی به صورتم می‌خورد چشمامو بیشتر روی هم فشردم ، دیگه نتونستم تحمل کنم و چشمام رو باز کردم به زمین که خیلی ارتفاع داشتم نگاه کردم ، با چشمای گرد شده سرمو کمی خم کردم تا بتونم نترتون رو هم ببینم با دیدن یک جفت بال های سیاه و بزرگ جیغ بلندی کشیدم که نترتون متوجه من شد و هول کرد و دستاش شل شد و از دستش سر خوردم و افتادم باد لا به لای موهام به شدت بود که صداشو واضح می شنیدم .

احساس می کردم الانه که بمیرم حتی جیغ هم نتونستم بکشم به زمین نزدیک بودم  یک قطره اشکم تو هوا معلق شد چشمام رو محکم روی هم فشردم .

هر چقدر منتظر موندم با زمین برخورد کنم اتفاقی نیفتاد ، صدایی دم گوشم نجوا گونه زمزمه کرد .

_ هیش! گفتم که چشمات رو باز نکن خودت خواستی!

هنوز هم ترس تو وجودم بود و لال شده بودم ، 

چشمام رو بستم تا دیگه چیزی نبینم و نگاهم به اون چیز های پشت سرش نیافته!

دوباره دم گوشم زمزمه کرد.

_ بهت یاد ندادن نباید به بقیه فحش ندی!

چشمام که بسته بود از زور تعجب باز شد ، این چندمین بار بود احساس می کردم ذهنم رو می‌خونه ، بازم نتونستم حرف بزنم و تو ذهنم می پرسیدم .

دوباره زمزمه کرد .

_ من خاصیتم اینه!

یعنی تا الان قَش نکرده بودم خیلی بود واسم،این اتفاقت رو کنار هم می‌چیدم به هیچ چیز جز دیوونه شدن خودم نمی‌رسیدم.

رسیدیم نزدیک مسافرخونه یک کوچه اونور تر روی زمین فرود اومدیم.

تا پام به زمین رسید خودم رو ازش جدا کردم و برگشتم تا ببینمش ، دو تا دستامو نزدیک صورت رنگه پریده ام اوردم و با دهن باز خیره اون بال های سیاه رنگ که دو تا چیز دست مانند روی هر کدومشون داشت ، نترتون تو سکوت فقط نگاهم می‌کرد‌.

ناخداگاه نزدیکش شدم و دست های لرزونم رو بالا اوردم و کشیدم روی اون همه پر کوچک و بزرگ رسیدم به اون انگشت ها سه تا انگشت با ناخن های بلند و تیز تنها یک سوال تونستم به زبون بیارم.

_ نترتون من خوابم!

برای اولین بار لبخند زد و گفت:

_ نه کاملا بیداری ولی یادت باشه این یک رازه بین من و تو به کسی نگو اسم منم نیک! فامیلم نترتونِ !

زیر لب زمزمه کردم نیک! و دیگه طاقت نیاوردم و پخش زمین شدم...

ویرایش شده توسط mO_oj
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

( پارت ۲۱ )

با سر درد شدید از خواب بیدار شدم ، ذهنم تهی از هر چیزی بود ، سرم رو محکم بین دستام فشار دادم و چشمام رو روی هم فشردم تا شاید از دردش کمی کاسته بشه .

نگاهی به اطرافم انداختم ، توی اتاق روی تختم بودم ، سعی کردم بفهمم چطوری اومدم اینجا، هیچ چیز یادم نمیومد! انگار ذهنم رو از هر چیزی خالی کرده بودن؛ کمی فکر کردم یکدفعه تمام اتفاقات مثل یک فیلم زیر نگاهم رد شد.

چشمام رو باز کردم از زور ترس به نفس نفس افتاده بودم !

یعنی اون چیزا واقعی بودن! نمی‌تونم  باور کنم غیر ممکنه! 

موهام رو بین انگشتام گرفتم و کشیدم ، شاید مثل همون خواب ها باشه که می‌دیدم!

ولی نه این ... این واقعی بود هنوز می تونم نرمی اون پر هارو زیر دستام حس کنم !

گیج و منگ به در و دیوار نگاه می‌کردم ، الان باید چیکار کنم ، فرار کنم؟ تا الان سکته نکردم خودش خیلیه ، به هر چیز غیر ممکنی فکر می‌کردم الا این یکی ، حالا چطوری با نترتون رو به رو بشم!

نیک! اسمش نیک بود! چه اسم قشنگی داشت ، وای خدا کاترین داری عقلت رو از دست می‌دی !

توی این همه اتفاقات داری به اسمش که چقدر قشنگه فکر می‌کنی!

سرمو توی بالشت فرو کردم و با کشیدن موهام جیغ هام رو توی بالشت خفه کردم .

یکدفعه از روی تخت بلند شدم دیگه دارم پاک خل میشم! به سرویس اتاق رفتم نگاهی از آینه به خودم انداختم  ، صورتم ژولیده شده بود ، دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم افکارم رو پس بزنم و باهاش کنار بیام ولی مگه میشد!

کی میتونه با این اتفاقات عجیب و غریب کنار بیاد؟ که من بتونم!

با ذهنی درهم و برهم لباس هام رو از تنم کندم، وان و پر از اب کردم و اروم درونش دراز کشیدم ، باید کمی به افکارم نظم بدم و فکری بکنم ، من برای کاری به اینجا اومدم انجامش میدم ، باید سر از این قضیه در بیارم!

سرم رو تکیه دادم هیچ فکر نمی‌کردم نیک نترتون! همچین چیزی باشه ، اصلا همه اینجور چیزا فقط توی افسانه ها بوده! همون قصه هایی که پدرم تعریف می‌کرد، با به یاد آوردنش حلقه‌ای اشک درون چشمام نمایان شد.

سعی کردم این اشک‌هارو پس بزنم و کمی فکر کنم.

اون خواب ها اون کابوس ها دلیل همین اتفاقات اخیره مثل یک جور هشدار ، ولی من باید چیکار کنم؟

تا شب توی اتاق قدم رو می‌رفتم و فکر می کردم ، مثل دیوونه ها دور خودم می‌چرخیدم که بیاد چیکار کنم!

نگاهی به ساعت انداختم یک ساعت دیگه شیفتم بود ، پوفی از سر کلافگی کشیدم و اماده شدم برای رفتن به اداره!

اره! خودشه فعلا نباید به روش بیارم جوری وانمود می کنم انگار یادم نمیاد تا بتونم دقیق سر از کارش دربیارم و بفهمم چه موجودی هست و هستن!...

ویرایش شده توسط mO_oj
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

( پارت ۲۲ )

رو به جاناتان که کمی تو خودش بود و به شدت اخم هاش رو توی هم کشیده بود گفتم:

- چیزی شده؟

انگار تا الان اینجا نبوده باشه و د ر جایی جز اینجا به سر می‌برده یهو پرید و گفت:

- ها! با من بودی؟

- حالت خوبه ؟ انگار اصلا اینجا نیستی!

دستی به صورت خوش فرمش کشید و با نفسی که آزاد می‌کرد گفت:

- نه خوبم فقط این قتل ها منو کمی گیج کرده.

سری تکون دادم و گفتم:

- آره منم همین طور!

به چشماش خیره شدم رگه های قرمز توی سفیدی چشماش به خوبی دیده میشد ، سری به مقابل نگاه کردم انگار دقیقا عین همون چشمایی که تو خواب دیده بودم بود!

خودم رو به ژولیت رسوندم و باهاش هم قدم شدم تا دوباره اون چشمای قرمز شده رو نبینم، همش من رو یاد اون موجودات می‌انداخت.

به اداره رسیدیم ، هَنک درِ فلزی اداره رو با دو انگشت فشاری داد تا باز بشه ، پشت هنک ژولیت و بعدشم من و در آخر جاناتان وارد شدیم.

چینی به بینیم دادم بازم بوی سیگار! واقعا دیگه حالم داشت بهم می‌خورد!

عصبی اخمی کردم و به جان زیر لب سلامی دادم ، نترتون یا بهتر نیک! پشت میز نشسته بود و مشغول کشیدن سیگارش بود.

خیلی خونسرد بهم خیره شده بود ، انگار اتفاقی اصلا نیافتاده!

ترجیح دادم منم نقاب بیخیالی به چهرم بزنم ، بعد از گفتن مکان هایی که باید اونجا باشیم هر کس جدا شد و رفت.

به سمت خیابونی که جان بهم گفته بود رفتم ، به تابلو «...» خیره شدم  ، خودش بود!

قدم زنان به اطرافم نگاه می‌کردم که گرمی دستی رو روی بازوم حس کردم و بعد من رو به دیوار چسبوند.

قلبم تو دهنم میزد و از ترس می‌لرزیدم ، نگاهم توی نگاه دریایی نیک قفل شد ، زمزمه وار دم گوشم گفت:

- فکر نمی‌کنم چیزی رو فراموش کرده باشی!

با صدایی که کمی می‌لرزید گفتم:

- نه! چطور ممکنه فراموش کنم!

لبخندی که زد و به خوبی حس می‌کردم.

- میخوای بدونی من چه موجودیم؟

کم سرم رو تکون دادم که ادامه داد:

- من یک ومپایرسم! یک خون آشام! می‌فهمی که!

خون آشام! ومپایرس! این دوتا کلمه مثل پتک سرم رو داشت خورد می‌کرد.

نتونستم حرفی بزنم ، به یک کلمه لال شده بودم ، تو ذهنم هر چیزی که تو کتاب داستان ها یا فیلم و اینترنت بود در حال گذر بود که مثل اون قتل ها الان منم می‌میرم!

- هیس! نترس اونایی که تو فکر می‌کنی به من و امثال من نمی‌خوره! ولی به ومپایرس های بد خون یا بهتر اسم واقعیشون استریگو
مکنده های شیطانی چرا می‌خوره!

بالاخره زبونم چرخید و با لکنت گفتم:

- ا.و..نا .. دیگه می هستن؟

- همونایی که باعث این قتل ها شدن!

داشتم زیر فشار نیک و دیوار له می‌شدم کمی بهش فشار آوردم که عقب رفت.

دستی به موهای خوش حالتش کشید و گفت:

- می‌خوای خود اصلیم رو ببینی؟

دوست داشتم ببینم ولی از ترس کل بدنم می‌لرزید! فقط تونستم سری تکون بدم.

به طرفم اومد من رو بین حصار دستاش گرفت و گفت:

- چشمات رو یک لحظه ببند!

به حرفش گوش دادم ، به دو ثانیه نکشید که گفت : « چشمات رو باز کن»

به جنگل رو به روم نگاه کردم چطور به این سرعت به اینجا رسیدیم!

جنگل تو شب ترسناک اما قشنگ بود  ، با صدای نیک دست از نگاه کردن کشیدم.

- میخوای بدونی چطوری به این سرعت رسیدیم؟

بازم ذهنمو خوند! آخه چطوری؟

بازم با حرفی که زد بیشتر تعجب کردم.

- اونم بهت میگم چطوری!

منو روی دستاش بلند کرد و با گفتن آماده باش ، به سرعت نور از جنگل عبور کرد جنگل تپه مانند بود به بالاترین نقطه به دقیقه نکشید رسیدیم.

از شدت ترس و تعجب قلبم محکم می‌کوبید.

یک دفعه لباسش رو از تنش کند! بهش خیره شدم بدنش زیر نور ماه می‌درخشید ، درست مثل یک تیکه الماس! آب دهنم رو با سر و صدا قورت دادم و دستم رو روی دستش گذاشتم ، مثل یخ سرده سرد بود!

با لبخند رو بهم گفت:

- این هنوز قیافه واقعیم نیست ، نمی‌خوام دوباره بترسی و قش کنی!

ولی من محو شده بودم تو سوالای ذهنم و بدنی که می‌درخشید خیره بودم و فقط تونستم بگم« غیر ممکنه»...

ویرایش شده توسط mO_oj
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...