رفتن به مطلب

رمان سمفونی زندگان🎻🧚🏻‍♀️ | مهناز گلستانی کاربر انجمن نودهشتیا


Elizabet
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: سمفونی زندگان

نویسنده: مهناز گلستانی 

ژانر: عاشقانه_اجتماعی_جنایی

در این رمان اقشار مختلف جامعه به تصویر کشیده شده است و واقعیت‌های زندگی و روش حل مشکلات را به تصویر می‌کشد، مقصود از نوشتن این رمان نشان دادن گوشه ای از راه و رسم زندگی بوده و گاه به نقد بعضی موضوعات پرداخته شده، راحت تر بگویم بی پروایی و رک بودن در رمان به اندازه رعایت شده.

اما در آخر قضاوت با خود خواننده است. 

آمیخته با خیال و واقعیت، بر اساس نظرات روشن فکران جهان! 

ویراستار: @reyyan

خلاصه:

کامیار آسایش تصادفی وارد زندگی دختری به نام مهراوه می‌شود اما بعد در صدد انتقام به دلیل کینه‌ای قدیمی به او نزدیک‌تر می‌شود و وقتی متوجه اشتباهش خواهد شد که مهراوه به نیت او پی برده. 

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#مقدمه

مشکل ما از آنجایی شروع شد که همه چیز را واقعی دیدیم. خواستیم به هر چیزی رنگ بدهیم! 

منتظر ماندیم تا نقاشی‌ای که با رویاهای پوچ و سرابِ عشق رنگ زده بودیم حرف بزند.

اما می‌دانی... دست‌هایمان لرزید و قلم روی زمین و پارچه‌ی ابریشمی حقیقت افتاد. آنجا بود که نقاشی نصفه و نیمه‌‌ی ما به حرف آمد.

اما تا به خودمان آمدیم دیدیم بوم نقاشی سفید است و رنگ‌باخته! 
شاید هم از همان اول رنگی در کار نبود. 

همه چیز را یک سمفونی با آواز حقیقت، دروغ، انتقام، نفرت، خنده، گریه، بیخیالی و بالاخره عشق... با خود برد و ماجرا شروع شد!

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#قسمت_اول
"نقطه‌ی صفر"

 

#پارت_1

« اردیبهشت سال هزار و چهارصد و یک/منطقه ناشناس»

بی‌آغوش نباش، بی‌شعر نفس نکش.  بی‌‌بوسه از کنار جوانی رد نشو! جایی میان دکمه‌های شل‌شده‌ی احساس،
چند کلمه‌ی کولی را وطن بده، اجازه بده دهان طعم گس هوس را دوباره تجربه کند. 

 اردیبهشتِ بی‌آغوش، همان اسفند بی‌ملاحظه است!
پس کجایی تا سرم غر بزنی و بگویی چرا اینقدر آرامی؟ کمی گریه کن، اشک خوب است. بگویی من که مَردم، مَرد گریه نمی‌کند.

سرم را سمت پنجره‌ی بالای اتاق نمور سوق می‌دهم و نگاهم را به ماه کوک می‌زنم. من در آن ماه، عشقی را می‌بینم که گمش کرده‌ام.

می‌دانی جالبش کجاست؟ اینکه من دنبال گمشده‌ام نمی‌گردم. نه اینکه نخواهم، نمی‌توانم بگردم. منتظرم او  مرا پیدا کند و از این اسیری آزاد کند و این‌بار اسیر او شوم.

لولاهای در صدا می‌دهند و مردی در چهارچوب آن قرار می‌گیرد؛ از او می‌ترسم!

من از این مَرد که قصد داشتم او را بکشم، می‌ترسم. بیچاره وار کنج اتاقِ خالی جمع می‌شوم. نگاهم بین او و ماه در گردش است.

انگار از ماه می‌خواهم نجاتم دهد. مَردِ آمریکایی چشم‌های آبی خود را روی من زوم می‌کند و با همان لهجه‌ی غلیظ آمریکایی می‌گوید:

- تقاص کامیار آسایش رو تو پس میدی، دخترِ شجاع!

لرزی بر تنم می‌نشیند. اینجا نقطه‌ی صفر است!

ویرایش شده توسط Elizabet
ويراستاری| reyyan
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#قسمت_دوم
قصه‌ی من

 

#پارت_2

«زمان حال» 

غروبِ تهران میان دود و غبار دلگیر است! پشت چراغ قرمز که ثانیه‌های گذر عمرم را جلوی چشم‌هایم یادآوری می‌کند، زل زده‌ام به نقاشی روی ساختمان کلنگی.

مردی با لباس ارتشی و کلاه قرمز روی دیوار آن ساختمان جا خوش کرده و به افق خیره شده است.

دو دستم را روی فرمان ماشین گذاشتم و کمی به جلو خم شدم تا بهتر ببینم.

مردم را می‌بینی؟ می‌بینی هرکدام از طرفی می‌روند که به بدبختی‌هایشان برسند؟ می‌بینی مادری داغ فرزند دارد که نتوانسته است پول درمان جگر گوشه‌اش را تأمین کند؟ مگر خون آن بچه‌های فلسطین و یمن رنگی‌تر است؟ چرا یک قلب بی‌صاحاب برای فرزندش پیدا نشد؟ می‌بینی بعضی‌ها چقدر بیخیال از کنار آنها می‌گذرند و عین خیال‌شان نیست؟ فکر می‌کنی رفتنت فایده‌ای داشت؟ حتما داشت، وگرنه چه کسی حاضر است از جان و خانواده‌اش بگذرد و دل به دریای گلوله ببندد. 

صدای بوق‌های پیاپی که سعی دارند منِ غرق شده در دنیایی دیگر را به خود بیاورند، موفق می‌شوند و نگاهِ گیجم را از نقاشی می‌گیرم.

چراغ سبز شده است، اما پیرمردی که سوار پرایدی سفید رنگ است چشم‌های پر حسرتش را به مغازه‌ی اسباب بازی فروشی دوخته است. لابد دوست دارد دل کسی را شاد کند، ولی هنوز دلِ خودش گرفته است.

دستم را روی بوق می‌گذارم، یک بوق، دو بوق، فایده ندارد. شیشه را پایین می‌کشم و بالا تنه‌ام را از آن خارج می‌کنم. سوت بلندی می‌زنم.

بالاخره با سوت سوم و فریاد من پیرمرد مردمک‌های لرزانش را از مغازه می‌گیرد و حرکت می‌کند.

من هم راه می‌افتم. تصویر نقاشی‌ شده‌ی مرد در هوای مه آلود و دود ماشین‌های این شهر بزرگ ناپدید می‌شود.

ماشینی خودش را به من رساند و یک خری سرش را بیرون آورد و از توی ماشین داد زد.

- جـــون، سوت زدنت رو عشقه!

شیشه را بالا کشیدم. حوصله نداشتم. جواب‌شان را هم ندادم، که چه شود؟ جواب فایده‌ای داشت؟ اصلا از نظرم کار بی‌خودی بود. بدتر از خدا می‌خواستند.

ویرایش شده توسط Elizabet
ويراستاری| reyyan
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...