رفتن به مطلب

رمان فرار به توان دو|Heart کاربر انجمن نودهشتادیا


Heart
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:فرار به توان دو

نام نویسنده:Heart 

ژانر: #عاشقانه. #همخونه ای. #طنز 

خلاصه:

وقتی سرنوشت مارا به سوی هم کشید،زمانی که شبیه داستان ها زندگی کردیم و لحظه ای که تلخی زندگیمان، شبیه قهوه  شد،تو را نخواهم دانست اما به من،  نه والدینم کمک خواهند کرد؛ و نه سرپرستم، اوست که  نجاتم می دهد،پروردگارم.

مقدمه:

شروعی به نام او، که در اول آفرینش   هایمان، خیانت دید.سلامی به او و لعنتی بر شیطان.

خدایی که به جای اینکه شکرگزارش باشیم گناه میکنیم و بعد با تن آغشته به گناهمان به زندگی ادامه می‌دهیم.

باید پذیرفت باهر گناه، خداوند از تو درصدی  دست خواهد کشید و شیطان درصدی بیشتر به وجودت رخنه خواهد کرد.

خداوند تو را در میان  مشکلات انداخته؟ شاید تورا ،اینده ات را،پشتکارت را و هر چیز دیگه ای از تو را قوی دیده؛ توبا این مشکلات شکسته شدی،قبول! اما، شاید اگر شخص دیگری بود ،از هم میپاشید!

مراقب باش خداشناسی و ترس از پروردگارت کاری کند زندگی در آن دنیارا از دست ندهی!

دوستدار تو :عاقلی میان تمام افرادی که بی حجابی را نهایت مد در پوشاک   می‌دانند.

توجه:همین الان اعلام می‌کنم شاید داستان رمان  رو جایی  دیده یا خوانده اید.باید  بگم ماجرای شخصیت ها  و  معمای داستان متفاوته ، همینطور اکثر شما به اینجور داستان ها علاقه مندید.به همین دلیل  میخوام این رمان رو بنویسم.

ساعت پارت گذاری:نامشخص

 

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت1

نامش آشناست. آشنایی  دلنشین ،شبیه  محبت های خالص مادرانه،آشنایی قرص و محکم،شبیه آغوش بی منت و استوار پدرانه.

خدایا همه را ازم گرفتی،اما خودت ماندی؛مرسی از بودنت:)

شروع رمان

_واقع قشنگه بعد این همه سال دیدنت!اگه تو و مادرت نبودین من هیچوقت نمیتونستم اون پرونده ی کذایی رو از مدرسه بگیرم !

عاطفه لبخندی  محجوبانه می‌زنه و میگه:هنوزم شیطنت چشمات منو به وجد میاره،از سیزده سالگی تا به الانت  برام عزیز بودی و هستی.

چیکارا کردی ،چه  چیزایی رو پشت سر گذاشتی؟

با لودگی جواب دادم:بنده  هستی محافلی  ۲۲ ساله متولد اصفهان.بعد از رفتن پیش خانم شمس

_مسخره!درست زر زر کن!

_باشه.

_خلاصه، همین رسیدم اونجا بعد چندماه متاسفانه خانم شمس فوت کرد

_وایسا وایسا ،نگفتی این شمس خدابیامرز  کی بوده

_اقا من یه روز همه گلمندی هامو به مامان بزرگم گفتم،اینکه مامان بابام اذیتم میکنن و.....اونم گفت میفرستمت پیش دوستم خانم شمس توی تهران.

جالبیش اینجاست  تا جایی که یادم میاد، توی فامیل، چون بابام دکتر  بود فکر میکردن خیلی عالی و با کمالاته، در صورتی که بی توجهی  هاش خیلی ناراحتم  میکرد...

به علاوه مامانم هم بود،دیگه صبرم تموم شد و رفتم  پیش خانم شمس که متاسفانه بعد از چند ماه فوت کرد.بعد از خاکسپاریش بابا مهرداد 

_چی چی؟ وایسا ببینم...(بعد با عشوه گفت)بابا مهرداد؟

_اَدا خودتو در بیار!

_بابا مهرداد تک پسر خانم شمس که اولش منو به زور تو خونش نگه داشت و بعد من بینهایت عاشقش  شدم.حق پدری رو هشت ساله  به گرنم داره.

الان بنده دانشجوی مهندسی برق  هستم و اونم هشت ساله که پدرمه

_چقدرم مختصر و مفید....هستی خاک بر سر، بابایی مهردادت زن نداره ؟بچه نداره؟

_خیلی دنبال جزئیاتی .پدر خوجمل بنده یه زن به اسم ستاره داره که من از مامانم بیشتر دوستش دارم.و یه پسر به اسم فرزین که هیچوقت با برادر هشت سال پیش خودم یکی نیست! به علاوه خواهر خوشگلم فرزانه که حق خواهری رو....ای  خاک بر سرم! فائزه بابا کلاسش

_چی چی؟

_عاطفه شماره تو بده

_واسه چی؟

با نگاه عاقل اندرصفی  من دست به کار شد.

_سیو کن ۰۹۱۳.........

_حساب کن سری بعد من حساب میکنم.

_میشه بگی چی شده؟

_ای بابا، قرار بود امروز  بابا بیاد دنبالم  جلوی دانشگاه بعدشم بریم دنبال فائزه کلاس بدنسازی، بعدشم پدر دختری بریم خرید.

عاطفه با نیش باز گفت_منم بیام؟

_بعدا  بیا 

همینطور که توی کیفمو میگشتم سمت در ورودی رفتم و با پیدا کردن گوشیم ،شماره ی عاطفه رو توی گوشیم سیو کردم و رنگ زدم بابا

_الو بابایی.من تاکسی میگیرم میرم دنبال فائزه ، تو بیا اونجا خدافظ

با عجله به سمت نبش خیابون رفتم و منتظر ماشین شدم.با  ایستادن ماشین  سریع  سوارش شدم.

_خانم دربست؟

_بله؟

_در بست برم؟

_بله،برید .....خیابان....‌

_تا اونجا طول میکشه!

_مجاور ورودی مترو بزنید کنار 

_نمی‌خواد میرم.

صدام بالاتر کشید_گفتم نزدیک  یه ورودی بزن کنار

بعد از  کمی  اصراف وقت بالاخره کنار زد‌.

_چقدر بدم؟

_****

پول رو  توی دستش گذاشتم و همینطور که پیاده می‌شدم  گفتم:کافه های پایین شهر بدیشون همینه.تا میای برسی خونه جونت در میاد.این عاطفه هم خله ها.....

_چی شده؟

_با شما نبودم.

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...