رفتن به مطلب

نوشته های -ashob- | خالق جن


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

5bb7a66a-d68a-4969-8550-ab2e55f48e1f_y7g

..اینجا  نوشته های مخوفی ثبت خواهد شد..

@-ashob-

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان ارواح محبوب خود را تشویق کنید🌟

برترین   عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

خالق: @-ashob-

  • لایک 14
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱:
از ترس اشک بی‌امان از چشمانش می‌ریخت. دست راست و پای چپش از شدت وحشت طبق همیشه می‌لرزیدندو انگار فکش روی ویبره بود. قلبش از شدت هیجان تند می‌کوبد و مثل همیشه حتی صدایی از حنجره‌اش بیرون نمی‌آید. با صدایی لرزان از بغض و ترس می‌گوید:
- مه‌‌‌.... مهدیه...  شو... شوخیه بدیه... من دارم می... ترسم.
آب‌دهان نداشته‌اش را قورت داده، لبانش را تند- تند زیر دندان می‌کشد. با شنیدن صدای تق- تق قدمی در آشپزخانه دو دل قدمش را به سمت آشپز‌خانه برمی‌دارد.‌ با دیدن آشپزخانه به‌هم ریخته و ظروف شکسته، دلش هری ریخته و عرقی سرد روی پیشانی‌اش می‌نشیند.‌ گرمای خانه در کسری از ثانیه غیرقابل تحمل شده و ترس در جانش بیشتر رسوخ می‌‌کند. با شنیدن صدای کریه و آرامی پاهایش به زمین چسبیده، بغضش بلند می‌ترکد.
- اَخگَر
صدا رفته- رفته کشیده‌تر و بلند‌تر می‌شود.
- اخگر، مبینا، اخگر
با شنیدن نامش در میان اخگر هق‌- هق‌اش بلند شده، و لرزش دستش شدیدتر می‌شود. طی یک حرکت تند به سمت در خانه حرکت کرده و دستش را به دستگیره نزدیک می‌کند. با لمس دستگیره فلزی دردی طاقت‌فرسادر جانش رخنه کرده، و با ناله‌ای دستش شد.
با دیدن کف دست سوخته‌اش بغض در  گلویش دو چندان شده، و ناله‌ای می‌کند. با حس گرمایی در پشت سرش آرام- آرام به عقب برگشته و با دیدن موجود لجز و کریه هینی کشیده و هیستیرک‌وار جیغ می‌کشد.  موجود زشت با تنی چرکین و مشکی، و گرمای غیرقابل تحمل در اطرافش از حالت چهار دست و پا در آمده و به سمتش آرام حرکت می‌کند. با دیدن دهانی که گویا با چاقویی چاک خورده باشد، و چشمانی قرمز و وحشی جیغی می‌کشد و  دوباره برای فرار به سمت در می‌دود.
دستش  که دستگیره را لمس می‌کند، دوباره دستش می‌سوزد. اما این‌بار بی‌توجه به‌ سوزش دستش با جیغی خفیف در را باز کرده و با سمت حیاط تاریک هجوم می‌برد.
با نفس- نفس  از حیاط بیرون آمده و با دست و پایی لرزان به سمت خانه‌ی یکی دوستانش می‌دود. با رسیدنش دست سالمش را بالا برده و محکم بر در می‌کوبد. زیرلب با وحشت زمزمه می‌کند:
- باز کنین درو، معصومه، علی؟ می‌کشه من رو. اون موجود می‌کشه من رو.
با یادآوری چیزی، وحشت زده دو قدم عقب پریده و با وحشت و هق- هق می‌گوید:
- مهدیه، مهدیه کو؟ این وقت شب کجاست؟
به سمت در حمله‌ور شده و در را تندتر می‌کوبد.
علی با شنیدن کوبیده شدن در، قدم به سمت در تند کرده و دررا باز می‌کند. با دیدن قیافه وحشت زده مبینا ثانیه‌ای نگاهش کرده تا می‌خواهد لب باز کند، مبینا پسش زده و به سمت داخل حیاط حمله‌ور می‌شود.

@نیکتوفیلیا @Atria @Shervin @پرتوِماه @آفتابگردون @FAR_AX  @Sarai.Rş @Asma,N @M.gh @Ghazalehꨄ︎ @ELi.98ia @Hony.m

ویرایش شده توسط mob_ina
  • لایک 17
  • تشکر 3
  • هاها 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱:

(ذوقی مضحک)
- میگم شانس بیاریم زنده بمونیم.
مهدیه خندیده و می‌گوید:
- یه احضاره روحه، این‌که ترس نداره گلکم.
ابرویم را برایش بالا انداخته و با شیطنت می‌گویم:
- داهول پیداش نشه صلوات.
مهدیه با هیجان دستی به موهای خرمایی‌اش کشیده (خرمایی بود دیگه؟) و تند- تند می‌گوید:
- ویی خیلی دلم می‌خواهد شب برسه و اون پسره  بیاد.
سرم را تکان داده و درحالی که قلبم از شدت هیجان خود را به قفس استخوان‌هایم می‌کوبد با نیش باز می‌گویم:
- منم می‌خوام بیاد، می‌خوام ببینم چجوری یه جن حرف می‌زنه؟ ویی نیکتو ذوق دارم، ذوق.
مهدیه ذوق زده در حالی که ماکارونی را داخل دهانش می‌فرستد  لبخندی می‌زند. دندانم را به جان لب‌ زیرینم انداخته و قلبم مالامال از حس خوشی می‌شود. سس را از دست مهدیه قاپیده و کمی روی ماکارونی می‌ریزم. دمی عمیق کشیده و می‌گویم:
- هیچ‌وقت باورم نمی‌شد بیام یه روستایی واسه مسافرت و با یه مدیوم روبه‌رو شم.
چنگال را داخل دهانم برده، رو به مهدیه با دهانی پر می‌گویم:
- تو چی نیکتو؟
با لبخندی شیرین و شوقی کودکانه سرش را بالا می‌اندازد. چشمانم را اطرافِ خانه‌ی کوچک می‌گردانم. خانه‌ای که پنجاه متر است، با دیوار‌های سفید و فرش‌های سنتی که انواع رنگ درونش به کار رفته با چند پشتی که دور تا دور دیوار وجود دارد. یک اتاق به همین شکل فقط با چند لحاف و تشک‌، و آشپزخانه‌ای با لوازم ضروری و یک میز‌چوبی وجود دارد. اصلا وجود اینگونه خانه در روستا اصلا عجیب نیست، فقط این را می‌دانم که اولین بارم است چنین خانه‌ای با تماما وسایل سنتی می‌بینم. (من کلا از اینجور خونه‌ها ندیدم×-× برا همین اگه توصیف ضعیف هست معذرت می‌خوام=/)   موشکافانه نگاهم را به مهدیه دوخته و با لحن نگرانی می‌گویم:
- پونزده سالم که بود تو یکی‌ از سایتا خونده بودم بعضی اوقات به جای ارواح اجنه‌های کافر احضار می‌شن و ... وار... وارد جسم... ان...  انسان...  .
آب‌دهانم را قورت داده و مسکوت می‌مانم. مهدیه با دلی‌لرزان آب‌دهانش را قورت داده و زیر لب می‌نالد:
- موب‌اینا بهتره نفوس بد نزنی،  قطعا اتفاق بدی نمی‌افته گلکم.
سرم را  با تردید تکان داده و با لحنی ترسیده می‌گویم:
-  آره بابا خدا اونقدر ما آدما رو دوست داره که راضی نمی‌شه بمیریم،  این‌همه آدمم که میمیرن همش تقصیر اون اعزرائیل جذابه.
مهدیه تک خنده‌ای کرده و سپس می‌گوید:
- نمی‌دونستم با اعزرائیل برخورد داشتی.
با بی‌خیالی شانه‌ام را بالا انداخته و می‌گویم:
- نداشتم، فقط تو یک روایت گفته شده اعزراییل جذابه و خوشگل.
با لبخندی مرموز ادامه می‌دهم:
-همیشه  ترسناکا جذابن نیکتو.
لبانش به خنده‌ای باز و شانه‌هایش از خنده تکان می‌خورد. با خنده می‌گوید:
- داهولم جذابه.
سری به نشانه توافق تکان داده و می‌گویم:
- از حجم جذابیت این جن هرچی بگی کم گفتی

 

@نیکتوفیلیا @Marilla @MMMahdis @Atria @Ghazal  @Ghazalehꨄ︎  @-Madi-  @_NAJIW80_  @آفتابگردون  @Sarai.Rş  @bita.mn @زری گل @Masi.fardi @پرتوِماه @بوقلمون @ببعی معتاد  @admin @Ad Manager elif  @...Kimia... @sogand-A @EiJinaz  @جانان بانو @جوجو @masoo @NAEIMEH_S  @Asma,N @dark_silence @دخترسیاه @Atlas _sa @FAR_AX @Shervin @Fardis @Fateme Cha  @مانشMansh @یگانه  @MOBINA.H  @M.gh @Sahar_66 @-Madi- 

@Sanaz87  @15Bita @Hony.m

تا اینجا که اومدین بکوبین لایکو😍

ویرایش شده توسط mob_ina
  • لایک 16
  • تشکر 3
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲:

***** 

پس از آنکه نهارمان را خوردیم به قصد دور زدن در روستا از خانه خارج شدیم. چهار روزی‌است که در اینجا اقامت کرده‌ایم و  روز دوم با دختر خان آشنا شدیم. در بین حرف‌های معصومه فهمیدم که برادرش علی می‌تواند  اجته را احضار کند. ماهم  که کنجکاو، مرغ‌مان یه پا داشت که الا و بلا باید برایمان جن احضار کند. اوهم کم آورد و قرار شد امشب برایمان  جنی احضار کند.   همانطور که آرام- آرام  از میان خانه‌ها و اهالی روستا می‌گذریم با صدای زنی در‌جای می‌ایستیم.  آرام به سمتش برگشته و نگاهش می‌کنم. 

- کچ؟ (دختر)

گنگ نگاهم را اول به او و سپس به مهدیه می‌دوزم، که با نگاه سردرگم‌تر  از من روبه‌رو می‌شوم.  با انگشت خودم را نشان داده  و موشکافانه می‌گویم:

- با مایین؟

سرش را تکان داده و چند قدمی نزدیکمان می‌شود.  چشمانی قهوه‌ رنگ با پوست آفتاب سوخته‌اش،  دماغی کوچک  و لبانی باریک؛ با چند چین و چروک که جزوه  صورتش است. لباسی محلی به تن کرده و در دستش   یک وردنه قرار دارد.  با کنجکاوی می‌پرسم:

- شما میدونین آقا علی کجاست؟

زن تند- تند با لهجه‌ای غلیظ می‌گوید:

-   کُرکِی خدا اول شُوَکی وِیرَه چی. فِک بِکم چِیهَ شار. (سر ارباب صبح زود از اینجا رفتن، فکر کنم رفتن شهر)

با گیجی نگاهش کرده و سپس نگاهم   را به مهدیه می‌دوزم. از بین آن‌همه ک فقط خدا و فکر را توانستم  بفهمم.  مهدیه با تعجب و چشمان گرد شده رو به زن می‌گوید:

- میشه فارسی حرف بزنید؟ 

زن بی‌توجه نسبت به  حرف مهدیه دوباره به کردی می‌گوید:

-  اِیوه هَر او دوگِله دیوتین کِ ناو مال کُر کِی خدا مهمانین؟  هَه او مالی کِه نفرین بیه؟ (شما همون دوتا دختری هستید که تو خونه پسر ارباب مهمونید؟ همون خونه نفرین شده؟)

 طبق عادت زمانی که کسی تره برای خواسته‌ام خرد نمی‌کند، دندان روی دندان ساییده، تند و عمیق نفس می‌کشم. ثانیه‌ای بعد دوباره  گنگ به مهدیه نگاه کرده و می‌گویم:

- فقط فهمیدم میگه یه جایی نفرین شده‌اس. 

مهدیه  نیز همچون من زمزمه‌وار می‌گوید:

- منم همین رو فهمیدم، بهتره بریم. 

با خداحافظی کوچکی از آنجا دور می‌شویم. 

*****

آب دهانم را قورت داده و به سمت آشپزخانه می‌روم. از داخل یخچال کوچک بطری آب را برداخته و از آب‌چکان  لیوانی بر‌میدارم. مهدیه روی زمین دراز کشیده،  دستانش را زیر سرش  گذاشته  و به سقف خیره‌است.   با نفسی عمیق می‌گویم:

- مهدیه، الان علی و معصومه مییان؛ به  نظرت چه اتفاقی می‌افته؟

با دمی کلافه می‌گوید:

- یه جنی احضار می‌کنن و هیچ. 

روی زمین نشسته و به دیوار تکیه می‌دهم. طبق عادت پاهایم را تکان داده و می‌گویم:

- یه‌‌ حس بدی دارم، انگار که این ماجرا ختم به خیر نیست. 

مهدیه با تک خنده‌ای می‌گوید:

- این‌همه آدم صبح تا شب جن بازی می‌کنن هیچیشون نمیشه، نترس گلکم هیچ‌اتفاقی نمی‌افته.

زیر لب زمزمه وار امیدوارمی گفته و باز عمیق نفس می‌کشم. 


@نیکتوفیلیا  @آفتابگردون @nina4011 @-Madi- @M.gh @Masi.fardi  @masoo @Ghazal @Ghazalehꨄ︎ @ببعی معتاد @بوقلمون @Snowrita @تهران @کاکائو.  @آیلار مومنی @shahrzad.rh @amin141  @...Kimia... @p8366y @FAR_AX @MOBINA.H @Hony.m @آقای مانش Mansh @_NAJIW80_  @ملیکا ملازاده @جانان بانو @Nilay07 @15Bita  @Atria @VAHID @Marilla  @ELi.98ia 

یه لایک کنین به خوشحالی نوجوونی که تنها  سرگرمیش این نوشتنه کمک کنین😂😂

ویرایش شده توسط mob_ina
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ۳:

(احضار)
با صدای کوبیده شدن در حیاط بی‌حرف از جا بلند شده، شال آبی رنگم را روی سر انداخته و مانتوی کاربنی‌ام را به تن می‌کشم.  به سمت حیاط  رفته، پس از شنیدن صدای علی در چوبی و از جنس درخت گردو را باز و  با سلامی کوتاه آن دو را به سمت خانه راهنمایی می‌کنم.  این روستا حیاط ‌های بزرگی دارد.

همچون این‌ حیاط که دور‌تا دورش را  دیوار‌های کاه‌گلی و سنگ ساخته شده،  درختان تنومند و کهنسال گردو با تنه قهوه رنگ و گردو‌هایی  در پوسته سبز   دو‌ طرف حیاط پا در گل فرو  برده؛ شاخ و برگ‌های خود را گسترانیده‌اند.  از این‌طرف و آن‌طرف حیاط چمن‌های کوچک قامتی رشد کرده‌، و بعضی‌جاها را گل پوشانده. روی زمین گردو‌ها افتاده‌اند و گل به‌جان رنگ سبز   زیبایش گرفته‌اند. در  حیاط نیز کوچک است و چوبی ؛ اما این حیاط زیبا در این وقت از شب که عقربه‌ها ۱۰را نشانه گرفته‌اند بس تاریک است؛ داخل خانه می‌شویم. 

مهدیه را با شال  ارغوانی و مانتوی سفید می‌بینم. مهدیه با لبخند سلامی  به معصومه  و علی داده و به قصد چای آوردن وارد آشپز‌خانه می‌شود.  علی با احتیاط ساک کوچک و مشکی رنگی را  روی زمین گذاشته و  در گوشه خانه ‌ روی پتوی تا خورده سفید می‌نشیند. مهدیه که می‌آید علی با دمی عمیق چشمان مشکینش را  لحظه‌ای بسته و رو‌به ما جدی می‌گوید:
- فقط یه سوال دارم ازتون.
مکثی کرده نگاهش را به معصومه می‌اندازد. سپس می‌گوید:
- هنوزم دیر نشده، می‌تونین از این‌کار صرفه نظر کنین.
نگاه از او کنده و خیره به چشمان قهوه‌ای مهدیه می‌شوم. با دیدن قیافه مصممش من نیز مصمم‌تر ، رو به علی می‌گویم:
- نه ما می‌خوایم یه‌بارم که شده تجربش کنیم.
علی دقیق خیره به چشمانم شده، ابروان کلفت و خرمایی‌اش را به‌هم پیوسته و دست به ته‌ریشش می‌کشد.  سرش را تکان داده و دستانش را به سمت ساک برده و زیپش را باز می‌کند. معصومه با دستان لرزان و گندمی‌اش  رو به ما دوباره می‌گوید:
- بچه‌ها اگه اون ابزار موسیقی رو که تو ساک هست رو ببینید، نباید چیزی به احدی بگید.
به تته پته افتاده و سیبک گلویش بالا‌پایین می‌شود.


انگار به دلم چنگ زدند. باز به مهدیه نگاه کرده و  اینبار در عمق قهوه‌رنگ نگاهش کمی تردید را می‌خوانم. صدای کلافه علی می‌آید:
- دیگه دیر شد، شما نباید می‌فهمیدین این وسیله چیه.
دندان‌های آسیایم به‌هم کوبیده شده و  سپس ساییده می‌شود. قلبم خود را محکم به قفس استخوانم کوبیده، عرق سرد روی پیشانی‌ام می‌نشیند.  علی این‌بار  بدون توقفی از درون ساک وسیله‌ای عجیب بیرون می‌آورد. با دیدن جمجه‌ی انسان چشمانم گرد و قلبم به شدت از  تکاپو می‌افتد. با دهانی نیمه‌باز آب‌دهان‌اضافه‌ام را بلعیده، خیره در چشمان مشکینش علی می‌گویم:
- این چیه؟
علی دمی گرفته، دست درون موهای مواج مشکینش برده و می‌گوید:
- یه سری سوال می‌پرسم باید جواب بدید.
نفس‌هایم تند و با لحنی آرام می‌گویم:
- بفرمایین.
علی از جا بلند شده و نزدیک‌ترمان می‌شود‌.  روی زمین که می‌نشیند، با کمی خونسردی می‌گوید:
- این یه ابزار مخصوص برا احضار.
خیره در چشمانمان شده و می‌گوید:
- برای به دست آوردنش به موزه دست‌برد زدیم.
آب‌دهانم را باز قورت داده و طبق عادتم عمیق نفس می‌کشم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴:

لب زیرینم را داخل دهان برده و با کنجکاوی و کنایه می‌گویم:
- این مو و شاخ چیه رو ابزار موزیکت؟
اول کمی  چپ- چپ نگاهم کرده و می‌گوید:
-  از جمجمه انسان، دنده،  پوست و موی بز کوهی درست شده.
- جمجمه انسان؟ اون جمجمه رو از کجا... .
معصومه میان حرفش پریده و می‌گوید:
- از یه موزه دزدیدنش،  گفت که.
علی دوباره دست به میان موهایش برده و می‌گوید:
- ببینید،  قانون  این احضار اینه، نباید به کسی چیزی بگید.
آب‌دهان نداشته‌ام را قورت و با صدای خفه می‌گویم:
- چ.. چرا؟
علی دست به ته‌ریش خرمایی‌اش کشیده و جدی می‌گوید:
- خیلیا دنبالش هستن که از بین ببرنش. 
سرم را تکان داده و پوست لبم را با دندان می‌کنم.  خیره علی شده و به این فکر  می‌افتم، چقدر این بشر خونسرد است. با احساس سنگینی نگاهم، به سمتم برگشته و نگاهم می‌کند. طبق عادت برای اینکه بفهمانم اصلا مهم نیست مچم را گرفته‌ای؛ ثانیه‌ای سنگین نگاهش می‌کنم. وقتی می‌بیند قصد کوتاه امدن ندارم ابرویی بالا انداخته و نگاه از من می‌گیرد.  سپس عادی می‌گوید:
- نزدیک هم می‌شینیم، با صدای این ساز روح احضار میشه نباید بترسین؛ می‌دونم دست خودتون نیست حس ترس. اما باید خودتون رو کنترل کنید تا واکنش بدی نشون ندید وگرنه همون لحظه جونتون رو از دست می‌دید.

سری تکان داده و منتظر می‌مانیم  تا  کار را انجام دهد.  دستش را به  تار‌های  ساز می‌کشد. با کشیده شدن انگشتش صدای کر کننده و کریهی تمام خانه را در بر می‌گیرد. ناخودآگاه دستمم را به سمت گوشم می‌برم. 

@نیکتوفیلیا @Gh.aꨄ︎ @Masi.fardi @masoo @Masoome @Shervin @admin  @آیلار مومنی @آفتابگردون @پرتوِماه  @_NAJIW80_ @Z sadghinjad @Z.A.D @آقای مانش Mansh @Ghazal @FAR_AX @Atria @جانان بانو @ببعی معتاد @بوقلمون معتاد   @بانوی سیاه @دخترخورشید @آتنا شکاری @Raha_yee @p8366y @Fateme Cha   @Marilla @Sohaib   @Sanaz87 @NAEIMEH_S  @sogand_g  @sogand-A 

پارتای بالا هم لایک بشه🙂

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...