رفتن به مطلب

نوشته های 15bita | خالق جن


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

5bb7a66a-d68a-4969-8550-ab2e55f48e1f_y7g

..اینجا  نوشته های مخوفی ثبت خواهد شد..

@15Bita

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان ارواح محبوب خود را تشویق کنید🌟

برترین   عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

خالق:  @15Bita

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♧پارت اول♧

صدا های اطراف برایش گنگ بود، پلک روی هم گذاشت، لحظه‌ای تصویر اتفاقات اخیر مقابل چشمانش رژه رفت.

آهی کشید، حتی در خواب هم این خیالات از سرش بیرون نمی‌رفت،  نگاهش را به آسمان تاریک دوخت، آسمانی که ابر های سیاه درونش، عجیب خود نمایی می‌کرد. 

نگاهش به کودکان افتاد، خندیدن کودکان برایش آزاردهنده بود و باعث تجدید خاطراتش می‌شد. 

دندان های تیزش را روی هم فشرد و فریاد زد:

- خفه شید.

عصبی بود، اما کسی صدای زمخت و ترسناکش را نمی‌شنید، چشمان سفید رنگش را بست، تا شاید افکار های پوچ از سرش بیرون رود، اما انگار فایده‌ای نداشت.

عصبی به سمت میز درب و داغان گوشه، انباری که در آن زندگی می‌کرد رفت و ضربه‌ای روی آن نهاد، پلک هایش سنگین شده بود.

روی زمین نشست و پلک بر هم بست، دستانش را حائل دیوار کرد و با ناخون های تیزش بر آن چنگ زد.

صدای دست زدن، سوت و خوشحالی مردم، صدای کودکان خندان و گریه‌ی معشوقه زیبایش آرامیس، در سرش اکو می‌شد. 

آزار دهنده  ترین چیز برایش همین بود، صدای خنده و شادی کودکان! موهای پریشان و بلندش را دستی کشید، نگاهش برای لحظه‌ای به خون نشست، انتقام می‌گرفت، انتقام معشوقه‌اش را از کودکان و مردم بی رحم این شهر می‌گرفت. 

شعاری که بر زبان جاری می‌کرد این بود:

- محیل، تو نه تنها از کودکان، بلکه از تمام جهان انتقام خواهی گرفت!

نفسی عمیق کشید، دستی بر پشت سرش نشاند، کم- کم چشم هایش بسته شد و به خواب رفت.

*****

تیزی و سردی ، چاقو را درست کنار گلویش حس می‌کرد،  آب دهانش را بلعید و به محیل خیره شد، چشمان سفید رنگ و خوف برانگیزش اولین چیزی بود، که ترس را در تمام سلول های انسان تزریق می‌کرد.

پلک بست و باز کرد، محیل موهای بلند و پریشانش را پشت گوش فرستاد و فریاد زد:

- می‌کشمت!

و خواست به سمت او متمایل شود، که صدای جیغ کودکی فضای تاریک و خلوت را پر کرد.

- مامان؟!

محیل با شتاب به سمتی که صدای کودک آمده بود بازگشت، با دیدن دختر بچه‌ای زیبا با پیراهن صورتی رنگ، موهایی بلوند و بلند، چشمانی سبز و عروسکی که در دست داشت، با گریه به محیل و مادرش خیره بود.

محیلی که به سمت مادرش متمایل شده بود و برق چاقوی در دستش، حتی از دور هم دیده می‌شد،  چهره ترسناک محیل ترس دخترک را بیشتر می‌کرد. 

@زری بانو @-Madi- @.Aryana. @.8.5mahsa @A s R ᴀ @Talatom@tara-Lr @ملیکا ملازاده @_Asal_ @سادات.۸۲ @نیکتوفیلیا @-Tehyan- @reyyan @مانشMansh @melika_sh@-ashob-

 

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

◇پارت دوم◇

دخترک جرعه‌ای از آب دهانش را قورت داد، آهسته لب جنباند:

- تو... تو کی هستی؟!

محیل به سمت دخترک رفت و گفت:

- من محیلم، جنی که قرار بشه قاتل جون تو و مادرت!

دخترک هینی کشید و خواست فرار کند، که محیل به سمتش حمله‌ور شد و با چنگال های تیزش، او را به سمت مادرش برد.

شیدا، خیره به دخترکش با ترس فریاد زد:

- ولش کن، با دخترم کاری نداشته باش، التماست می‌کنم. 

اما محیل، پوزخندی زد و گفت:

- مگه اون موقع که من التماس کردم، کسی صدام رو شنید؟!

و با یک حرکت با چاقوی زمردی رنگش، که عجیب دوستش داشت، سر از تن شیرین جدا کرد!

صدای جیغ شیدا، در فضا پخش شد، لحظه‌ای که گفت:

- شیرین؟!

اما جسم بی سر، شیرینش گوشه‌ای افتاده و خون، دورش را گرفته بود، دخترکش دیگر صدایش را نمی‌شنید. 

شیدا فریاد می‌زد و می‌گفت:

- خدا لعنتت کنه، کثافت!

محیل عصبی به سمت شیدا رفت و او را نیز، همانند شیرین، کشت! در ‌‌‌‌‌‌‌‌کار او دل رحمی وجود نداشت، او محیل بود، همانگونه که از معنی اسمش پیدا بود، محیل، یعنی شیطان و بی رحم!

نگاهش را از آن دو نفر گرفت و خون ریخته شده روی چاقویش را با دستمال جیبی آبی رنگش تمیز کرد و  در جیب قرار داد.

به سمت بیرون حرکت کرد، دلش برای آرامیس تنگ شده بود، دست روی قلب دردمندش گذاشت.

- آه، آرامیس! مطمئن باش حقت رو میگیرم.

گام های بلندی برمی‌داشت،  پاهای بزرگ و بلندش، که او را شبیه به بابالنگ دراز کرده بود، عجیب خوف برانگیز به شمار می‌رفت. 

کلاه مشکی رنگش را مقابل صورتش گذاشت، تا کسی چهره مخوفش را نبیند، پالتوی بلندش را دستی کشید و دست هایش را در جیب گذاشت.

از میان جمعیت انبوه عبور می‌کرد،  مردم متعجب به قد بلند و پاهای بزرگش خیره بودند، اما او بی توجه به نگاه های خیره آنها،  قدم های محکمی برمی‌داشت و سعی بر فرار کردن از آنها داشت.

وارد بازار شد، به سمت چادری که شبیه به چادر عشایر بود رفت، وارد شد و نگاهش را به پیرمرد ترسناک داد، آنتونی بود، مردی از نوادگان اجنه و پدربزرگ محیل!

نگاه محیل از روی صورت سیاه رنگ، آنتونی به روی موهای خیلی بلند و سفیدش سوق رفت، محیل آهسته نجوا کرد:

- سلام، پدربزرگ!

@ساتوری @Sogandnamgo @sogand-A @زری گل@.8.5mahsa @نیکتوفیلیا @پرتوِماه @مانشMansh @Ghazalehꨄ︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♤پارت سوم♤

آنتونی، نگاه از چشمان محیل گرفت و با صدایی مضحک، پچ زد:

- اینجا چیکار می‌کنی؟!

محیل، پوزخندی لبش جای گرفت، کمی لبش را به گوش های تقریبا دراز آنتونی نزدیک کرد و گفت:

- نترس، باهات کاری ندارم، اومدم اون طلسمی که سهمم ازت بگیرم.

آنتونی جرعه‌ای از آب دهانش را قورت داده و با چشمانی گرد شده، از تعجب، نجوا کرد:

- یعنی چی؟! م...من اون طلسم رو ندارم، پیشم نیست.

محیل روی میز مقابل، آنتونی خم شد و دستانش را روی آن گذاشت، فاصله‌اش با آنتونی بسیار کم بود و چشمان سفیدش عجیب ترسناک شده بود. 

- ببین پیرمرد، من حوصله این شر و ور ها رو ندارم، برو اون طلسم بردار بیار.

آنتونی، آهسته کمی از محیل فاصله گرفت و گفت:

- چرا می‌خوای،  یه جن بد باشی؟! چرا می‌خوای، بدن اون دختر بچه رو تسخیر کنی؟!

محیل عصبی، یقه آنتونی را گرفت و فریاد زد:

- درست دو سال پیش بود، آمیتیس جلوی چشمام جون داد، کلی التماس کردم،  التماس اون مردمی رو کردم که ادعا می‌کردن خوبن، ولی هیچ کدومشون بهم کمک نکردن، می‌خندیدن و بچه ها بازی می‌کردن، می‌خوام انتقام بگیرم، انتقام آمیتیس و از تمام بچه ها و این جهان بگیرم، می‌خوام همه‌شون رو نابود کنم!

آنتونی پوزخندی زد و گفت:

- تنهایی؟! فکر کردی تنهایی می‌تونی از پس این جهان بر بیای؟!

محیل مغرورانه زمزمه کرد:

- به من میگن محیل، واسه محیل هیچ کاری غیر ممکن نیست!

آنتونی این بار بی آنکه به محیل نگاه کن، آهسته گفت:

- اما اون طلسم پیش من نیست.

محیل دندان های بزرگ و تیزش را روی هم گذاشت و گفت:

-  دروغ میگی، دروغ میگی!

آنتونی دستان دراز و چروکینش، که ناخن های بلندی داشت، روی صورت کشید و کلافه گفت:

- نه، باور کن پیش من نیست.

محیل عصبی فریاد زد:

- پس پیش کیه؟!

آنتونی، سر به زیر انداخت.

- دست... دست، کاتیرا!

محیل از شنیدن اسم کاتیرا، عصبی شد، ابرو های کم پشتش را به هم نزدیک کرد و عصبی، دستانش را مشت کرد و زیر لب اسم کاتیرا را چندین بار تکرار کرد!

@زری گل @Ghazalehꨄ︎ @masoo @Masi.fardi @Masoome @نیکتوفیلیا @niloofar.h @بوقلمون @ببعی معتاد@sogand-A @ساتوری  @جانان بانو @Sogandnamgo @پرتوِماه @-ashob-

ممنون میشم، لایک کنید♥️😍

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

"پارت چهارم"

خون در برابر خون

کاتیرا، نگاهش را از صفحه مانیتوری گرفت و گفت:

- تا به حال چند نفر، طلسم شدن؟!

رزاخیسم، انگشتان دراز و سبزش را روی موس چرخاند و گفت:

- بیش از ده نفر!

کاتیرا، موهای یکی در میانش را دستی کشید وبا ناخن های تیزش صورتش را خاراند.

- خوبه، همینطوری ادامه بده!

رزاخیسم سری تکان داد و کیبورد را لمس کرد.

کاتیرا از در خارج شد، باد گرمی صورتش که شبیه به چرم بود را نوازش کرد.

وارد، اتاق مخصوص خود شد و نگاهش را حواله وسیله های عجیب الخلقه‌اش کرد.

روی صندلی نشست و در فکر فرو رفت، خون در برابر خون! این چیزی بود که به آن فکر می‌کرد،  باید کسی را که باعث ریختن خون، نجوا شده بود، می‌کشت، نجوا تک دانه خواهرش، کسی که سالیان سال در کنارش زندگی کرده بود!

اخم هایش از آن اتفاقات در هم رفت و با صدایی مضحک فریاد زد:

- می‌دونم باهات چی‌کار کنم، محیل!

******

ده سال قبل

کاتیرا، زیر لب غر می‌زد،  امروز باید نزد محیل می‌رفت،  تا با او صحبت کند، نگاهش را حواله خواهرش کرد.

جن زیبایی بود، برعکس کاتیرا، که چهره مخوف و بسیار زشتی داشت، چشمان نجوا، سبز بود و هاله‌ای از قرمز داشت، موهایش خیلی بلند و قرمز رنگ بود، ناخن های بلندی داشت و لب هایی بزرگ و سرخ!

کاتیرا دستان خواهرش را گرفت و با هم راهی شدند، مخیل و آرامیس قرار بود، از سمت دیگری به آن‌ها بپیوندند، به محل قرار جن ها رفتند، جایی که شبیه به مخفی گاه شیطان بود!

@زری گل @نیکتوفیلیا @ساتوری @پرتوِماه @ببعی معتاد @بوقلمون معتاد @melika_sh @Masi.fardi @Kimia  @Najim.. @_NAJIW80_

بچه ها لایک کنید لطفا:)

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم#

محیل و آرامیس از آن طرف به آنها پیوستند، برایشان دست تکان دادند و به سمتشان رفتند، آرامیس و نجوا مشغول صحبت با یکدیگر شدند.

محیل و کاتیرا نیز در مورد، موضوعات اصلی خود صحبت می‌کردند،  که ناگهان صدای مهیبی از پشت دیوار های کثیف و قرمز رنگ به گوش  رسید، صدایی شبیه به صدای گرگینه ها!

کاتیرا با شتاب دست نجوا را گرفت و محیل نیز با آرامیس به سمت آن طرف رفتند،  که گرگینه ترسناکی درست مقابل آنها قرار گرفت.

نجوا پشت برادرش قایم شد، ترس داشت از اینکه نکند آن گرگینه بلایی سرشان بیاورد.

@زری گل @نیکتوفیلیا

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

&پارت ششم&

گرکینه با آن چشمان قرمز رنگش نگاهی به آنها انداخت و به سمت نجوا یورش کرد، کاتیرا مانعش شد اما... نتوانست کاری بکند.

نگاهی به محیل انداخت و از او تقاضای کمک کرد، اما محیل دستان آرامیس را گرفت و پا به فرار گذاشت.

کاتیرا متعجب به جای محیل خیره بود، گرگینه نجوا را با دندان هایش گرفت و با هم فرار کردند.

کاتیرا نتوانست عزیز دردانه‌اش را از چنگال آن گرگینه نجات دهد، نجوا توسط گرگینه ها گرفتار و کشته شد و کاتیرا تنها محیل را مقصر می‌دانست. 

**** 

نگاه محیل به بیرون اتاق ماند، صورت در هم کشید، باز هم صدای کودکان! 

یاد گذشته افتاد، خاطرات تلخ حتی لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. 

@زری گل @نیکتوفیلیا

ویرایش شده توسط 15Bita
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[پارت هفتم]

آرامیس، گریان بود، کاتیرا از آنها تقاضای کمک کرده بود و چند روز پیش نجوا کشته شد، به او کمک نکردند!

نگاهش روی صورت محیل افتاد و پچ زد:

- خیلی بی‌رحمی محیل!

محیل دستی بر صوت نشاند و گفت:

- به یادم نیار، خودمم حال خوبی ندارم، چاره‌ای نداشتم، بین زنده موندن خودمون و نجوا باید یکی رو انتخاب می‌کردم.

آرامیس، عصبی دندان قروچه‌ای کرد و دندان هایی که برعکس دیگر اجنه تیز نبود را روی هم گذاشت. 

- هرگز نمی‌بخشمت، محیل!

و روی از او گرداند، نمی‌توانست به اویی نگاه کند که باعث کشته شدن نجوا شده.

@زری گل @نیکتوفیلیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

^پارت هشتم^

دقیقا یک ماه از کشته‌ شدن نجوا گذشته بود، آرامیس آرام و قرار نداشت، امروز قرار بود با محیل بیرون بروند تا هوایی تازه کنند.

آرامیس روی صندلی نشست و دستی بر صورت نشاند، که دستانش خونی شد، متعجب دوباره دست به صورتش کشید، آری صورتش پر خون شده بود.

به سمت محیل برگشت، محیل متعجب به او خیره بود، نه نباید زمان مرگش فرا رسیده باشد، محیل بی آرامیس می‌مرد. 

محیل دست زیر بازوی آرامیس گذاشت و با ترس گفت:

- آ...آرامیس، تو باید خوب بشی، الان وقت مردن نیست.

کلاهش را کمی بالاتر داد و به مردم و کودکان مشغول بازی خیره شد، فریاد زد:

- کمک! یکی به دادم برسه.

اما گویی هیچکس صدایش را نمی‌شنید،  چندین بار فریاد  زد اما دیر شده بود، آرامیس آهسته پچ زد:

- ت... تو... تو اون روز به نجوا کمک نکردی و امروز این مردم به تو...

و چشمانش بسته شد.

@زری گل @نیکتوفیلیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

□پارت نهم□

محیل از فکر بیرون آمد و عصبی محتویات روی میز زمین ریخت، فریاد زد:

- اَه!

امروز می‌خواست به دیدار کاتیرا برود و هر طور شده آن طلسم را از او بگیرد، اما نمی‌دانست این ها همه تله‌ای است برای به چنگال در آوردن او!

*****

کاتیرا مشتاقانه منتظر بود، خبر به گوشش رسیده بود که محیل قرار است نزد او بیاید و طلسم را از او بگیرد، پوزخندی زد.

- خیال کردی محیل خان!

محیل از خیابان گذر کرد و مقابل عمارت متروک تسخير شده کاتیرا قرار گرفت، او با خود شمشير نیز آورده بود، می‌دانست کاتیرا کوتاه نخواهد آمد.

وارد شد، محیط اطراف خوف‌برانگیز بود اما نه برای اویی که خودش یک جن بود که تا به حال چندین کودک را تسخير کرده.

وارد عمارت شد و نگاهش را به کاتیرا داد که روی مبل قرمز بسیار جیغ لم داده بود.

- بیا، منتظرت بودم، محیل!

محیل متعجب به او خیره شد، منتظر!

@زری گل @نیکتوفیلیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

💀پارت دهم، پایانی💀

محیل،  به کاتیرا خیره شد و مقابلش ایستاد، کاتیرا سر بلند کرد و گفت:

- تو نجوا رو کشتی!

محیل متعجب و عصبی گفت:

- من نکشتمش فقط نجاتش ندادم.

کاتیرا گلوی زبر محیل را گرفت و فریاد زد:

- تو کشتیش!

و او را به آن سمت پرتاب کرد، محیل سرش با زمین اصابت کرده‌ بود اما توجهی نکرد و از جای بلند شد.

- من نیومدم برای جنگ، من اون طلسم رو می‌خوام،  ولی برای اون طلسم حاضرم باهات بجنگم.

کاتیرا سری تکان داد و گفت:

- باشه، من نمی‌دمش پس بیا بجنگیم.

محیل عصبی ابرو در هم کشید و چاقوی  زمردی رنگش را بیرون آورد چاقو، در دست خودنمایی می‌کرد. 

مقابل هم ایستادند، کاتیرا شمشیرش را بیرون کشید و مشغول مبارزه شدند، که ضربه چاقوی محیل بر قلب کاتیرا اصابت کرد، اما کاتیرا درست لحظه‌ی آخر شمشیرش را برداشت و دو ضربه پیاپی بر  دستش زد.

هر دو روی زمین افتادند، کاتیرا لحظه‌ آخر با بی جانی پچ زد:

- خون در برابر خون!

پایان

 @نیکتوفیلیا@زری گل

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...