رفتن به مطلب

دلنوشته زخم هایی که جمله شدند|NAEIMEH_S کاربرانجمن نودهشتیا


NAEIMEH_S
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

💮به نام خالقی که آرامش  جان  ماست💮

ژانر:   عاشقانه،  تراژادی 

خلاصه: بعضی از حرف ها گفته نمی‌شوند. و آنقدر در راه قلب و گلویت گیر می‌کنند؛ و می‌شوند زخم، زخم های که پر از عفونت های غم هستند.
بعد از تو حرف های که توان گفتنش را نداشتم زخم شدند و آنقدر در وجودم ماندند که در مغزم خون ریزی کردند؛ و تبدیل شدند به جمله هایی که برای تو نوشته شدند و هرگز به دستت نرسیدند.
جمله هایی که هر روز، خون دلمه زده بر آن  سر باز می‌کند و مامن عاشقی من برای کسی که در ذهن و قلبش ردی از منه دیوانه نیست.

مقدمه:
وچه کم بود وفای تو که بسیار نشد
هوس وصل تو صد بود که یکبار نشد

انقدر حوصله کردم که تو عاشق بشوی
این همان حادثه ای بود که هر بار نشد

همه از عشق سرودم که تو بیدار شوی
چشم تو خواب نما بود که بیدار نشد

سرد بودی گله کردم به جوابش گفتی
عشق تو خواسته ای بود که اقرار نشد

عاشقی کردم و از عشق تو گفتم جانا
پس نگو مسئله ای بود که اقرار نشد

دل من سنگ شمردی که برنجم از تو
دل من تنگ خودت بود که بیزار نشد

تهمت سنگ دلی بر دل تنگم زده ای
همه تقصیر خودم بود که انکار نشد

به دلم تهمت بیجا زدی و هیچ نگفتم
فکر رفتن به سرم بود که اخطار نشد

عشق یک جانبه عاشق کش و تلخست
سمت تو جاذبه کم بود که اصرار نشد

دل تو جای دگر بود و ندیدی دل من
این دل ساده من بود که هشیار نشد

گرچه با پای خود از کوی تو رفتم اما
گله ها در دل من بود که طومار نشد

مهرآرا تو بشین گوشه تنهایی خویش
عشق آن معجزه ای بود که انگار نشد

(مهدی نداف)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عاشقه سر به هوا

به من می‌گفتی بی دقت، سربه هوا ولی نمی‌دانستی دلیل این حواس پرتی ها فقط خودت هستی.
چگونه می‌شود درست نوشت وقتی نگاهم مدام با چشمانت در تصویر زمینه تلاقی پیدا می‌کند.
امان از چشمانت دلبر، مگر می‌شود به آن چشمانت خیره شد و غرق در شیرین ترین لحظه‌ها نشد.
کسی هست که تب نگاهت را تاب بیاورد؟
من که آلوده به توام دلبر که با رقص هر بن مژه‌ات بی تاب می‌شوم آن وقت تو از منِ لیلای مجنون حواس جمع می‌خواهی؟
این بار کمی کنار آینه مکث کن شاید آن ساحل آرام و امواج بازیگوش را ببینی و حق دهی به من که حواسم پرت تو باشد.

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرزویی که براورده نمی‌شود

یک شب میان آرزوهایم گمت کردم.رد پایت را درمیان خیالم یافتم.
آن ‌جا بود فهمیدم برآورده شدن بلد نیستی دلبر
حتی قاصد آرزوهایم از تکرار خواستنت خسته شد؛ ولی قلبم بی محابا برایت می‌تپد.
زین پس تو را باید در خیالم ملاقات کنم. ببوسمت و ببویمت و به آغوش ‌کشم چرا که تو قصد آمدن نداری.
باشد ملالی نیست اما بدان این رسمش نبود این گونه پاسخ بی تابی هایم را بدهی.
اما می‌دانم در انتهای این تلخ نویسی های سرنوشت، می‌بینی که بینی صبر ایوب(ع) را به خاک میمالم یا در مچ اندازی عشق، عشق زلیخا را شکست می‌دهم. شاید هم آدم شوم و به نیابت از عشقت سیب ممنوعه‌ای را گاز بزنم و از همه جا رانده و مانده شوم.
از من دیوانه بعید نیست رسم فرهاد را هم پیش بگیرم و کوه‌ها را زخمی کنم. شاید هم شاملویی دیگر از من متولد شود و برایت شعر بگویم هرچند تو از قماش آیدا نیستی؛ و از دیار ثریای شهریار آمده‌ای. 
نمی‌دانم که می‌دانی یا ندانستن را پیشه کردی اما این دختر دیوانه وار تو را دوست دارد؛ و از زور دلتنگی جای خالی‌ات را هم می‌بوسد.
هرچند در دنیای واقعی از او فاصله می‌گیری و می‌خواهی در خاطرش کم رنگ شوی اما در رویاهایش جان می‌گیری و از روز قبل پررنگ تر حاضر می‌شوی.
دلبر کفران نعمت می‌کنم و می‌گوییم کاش به جای نویسنده بودن پزشک می‌شدم و برای احساس و قلبم که از نبودنت درد می‌کشند‌‌. چندین و چند میلی مرفین تجویز می‌کردم؛ آخر مگر کاغذ و قلم چقدر تاب و توان غم نویسی‌ عاشقانه و مرثیه سرایی من را دارند؟
تو بگو دلبر بی‌وفای من، بگو با جای خالی‌ات چه کنم؟
تویی که تلخ ترین شیرینی روزگارم شدی، تویی که دور ترین نزدیک من شدی، ای غریبه‌ی آشنا سرزمین بی کسی‌ام تو بگو با غمت چه کنم؟

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دنیای وارونه

به من گفتند رسیدن به تو محال است دلبر، مگر آن که دنیا وارونه شود. 
مدتی است این گونه زندگی می‌کنم:
صدایت را میبینم، عکس هایت را می‌بویم، حضورت را گوش می‌دهم و انتظار می‌کشم شاید فردا خورشید از مغرب طلوع و در مشرق غروب کند.

من دست از دوست داشتن تو برنمی‌دارم؛ حتی اگر میلیون ها دلیل این اشتباه شیرینم را تکذیب کنند، من  تا ابدبه دوست داشتن تو پایبند می‌مانم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فانتوم

از همان روز که رفتی هوا سرد شد. دیگر چه تفاوتی دارد بهمن باشد یا اسفند!
حتی اردیبهشت، ماه جذاب من هم بدون تو دیگر مرا خوشحال نمی‌کند.
از همان روز که رفتی جای خالی‌ات درد می‌کند.
شنیده‌ام در پزشکی دردی به نام فانتوم وجود دارد. که به آن درد خیالی می‌گویند.
اما بیمار واقعا درد می‌کشد از عضوی که دیگر نیست.
نمی‌دانم کدام قسمت از وجودم را غصب کرده بودی که بعد از رفتنت این گونه از خود بی خودم.
بعد رفتنت من خودم را نیز گم کرده‌ام؛ کاش برگردد به خودم این منِ بی وفا که، پشت خیالت رفت و مرا برای همیشه ترک کرد.
حالا من محکومم به انتظار که شاید معجزه‌ای رخ دهد و هردو به من برگردید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تعبیر کابوس 

حال دلم کوک نیست انگار کسی بی هوا آن را از بلندی به زمین انداخته.
انگار در ارتفاعات غم نفس کشیدن سخت ترین کار ممکن است. پر، پروازم را بریدند آنگاه که در اعماق شیرین ترین روز هایم قدم برمی‌داشتم و پرت شدم به سیاه چاله واقعیت ها رفتنت مانند سیلی دردناکی مرا از خیال خامم بیرون کشید.
در حوالی بیست و یکمین غروب از صفحه سرنوشتم فهمیدم دنیا خیلی بی رحم تر از سقف تصورات من است.
کاش نبودنت فقط یک کابوس بود و بعد بیدار شدن فقط دلشوره وقوعش را داشتم.
اما زودتر از آنچه که می‌پنداشتم تعبیر شد و جز اشک و دلتنگی از دستان ناتوانِ عاشقم چیزی بر نمی‌آید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرمایه حیاتم

شاید میلیون ها بار  تو را در فکرم  سَر بریدم 
اما تو باز هم در قلبم جوانه زدی و نفس کشیدی!
بعد از تو  دستم به خون آرزوهایم آغشته شد.
رویاهایم مانند قاصدکی بازیگوش در هوای نبودنت پر کشیدند  و از خیالم فاصله گرفتند.
رفتی و ندیدی اردیبهشت را برایم جهنم کردی.
شکایتی نیست من  جای خالی تو راهم دوست دارم و تنها سلاحم برای ادامه حیاتم در این کره خاکی فکرکردن به توست.

هنوز یاد تو سرمایه حیات من است←فریدون مشیری

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وهم‌ دل‌انگیز

مدتی کوتاهی درِ نوشتن و دنیای عجایب ذهنم را گِل گرفتم و دستانم را بر گلوی کلمات فشردم؛ تا در نطفه خفه شوند و برایت مرثیه سرایی نکنند. اما از تو چه پنهان، فقط قلم و کاغذم در امان بودن اما ذهن و قلبم حتی ثانیه ای آرام نگرفتند. و مدام کلمات را باهم جفت می‌کردند و برای خیالت دلبری می‌کردند کاش این وهم دل‌انگیز واقعی بود. 
که تو را در چند متری خیالم نه! تو را در آغوشم‌داشتم. و غرق می شدم در آن دو فنجان قهوه قاجاری نگاهت و زمان تا ابد برایم می ایستاد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قشاع


گفتم تا ابد و یک روز دوستش دارم. همه گفتند فراموشش کن. گفتم به اون دچارم، گفتند عشقی که پایانش وصال نیست، عشق نیست دیوانگی است. گفتم بی او نمی‌توانم، گفتند می‌توانی اما نمی‌خواهی!
راست می‌گفتند بدون او هیچ چیز را نمی‌خواهم.
گفتند این اشک ها آخر چشمات را به دنیای سیاهی می‌بردند، گفتم هم رنگ زلف او دیدن هم عالمی دارد.
گفتند دختر جان عاقبت چیزی از تو نمی‌ماند؛ گفتم خبر ندارید وقتی می‌رفت وجودم با او رفت الان هم چیزی از من نمانده حالا هم با خیالش سر می‌کنم.
من که بیماری ساده ندارم که با نسخه طبیبی درمان شوم من فقط کمی به او مبتلا هستم کمی هم دلتنگ شاید مقدار زیادی با جای خالی‌اش ناسازگاری دارم. تنها کسی که می‌تواند حال مرا خوب کند او هست و بس!
من مسیر عاشق شدن را وارونه طی کردم و به جای عاشق، قشاع او شده‌ام.
یعنی او همان دردیست که درمان ندارد.
آن ها برای نجات من از دریای عشق او بیهوده دست و پا می‌زنند؛ من غرق او هستم و راه نجات نمی‌خواهم.

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بنبست تنهایی


گاهی شب ها  تا دم مرگ می‌گیرد دلم را میگویم
جانم را به لبم رسانده بس که دلتنگ توِ بی وفا شده است.
دلتنگ شدن برای مردی  که سهم من نشد اما نتوانسنم  از او دل بکنم.
گناه است می‌دانم!
اما همان خدایی که مهرش را به دلم انداخت باید معجزه کند.
سخت دل دادم و دل کندن از جان دادن هم مشکل تر است.
همیشه تقاطع را به خطوط موازی ترجیح می‌دادم؛ از جاده های یه طرفه بیزار بودم.
از بن بست های که تنگ بودن هم فرار می‌کردم.
اما سرنوشت کار خودش را کرد عشقی در دامان دلم گذاشت که تا ابد مرا می‌سوزاند و باید این جاده یک طرفه تنگ را که منتهی میشود به بن بست تنهایی را گز کنم و دم نزنم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ


تنهایی را با تو می‌خواستم که، تو باشی و من دیگر هیچ!
ولی تو رفتی و من ماندم و خیالت، 
و هیچی که در من لبریز شد.
و هیچ برای من یعنی تو دلتنگی هایم.
یعنی حرف های که فراتر از خلوت یک طرفه‌ام باتو نرفت و بغض شدند.
هیچ یعنی اشک های اسید گونه‌ای که قلبم را می‌سوزاند.
یعنی دخترکی که در اوج جوانی پیر شد.
و رویایی که هرشب کنار حضور پوشالی‌ات تکرار می‌شود و هرگز طعم شیرین تحقق را نمی‌چشد.
هیچ یعنی تمام واژه های عاشقانه‌ای که هر لحظه و ثانیه برای عکس‌هایت زمزمه می‌کنم‌و تو نمی‌شنوی.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید

پیوسته آرزویت می‌کنم حالا نه، شاید سال ها بعد در واپسین لحظه ‌های عمرم برآورده شوی.
ممکن است طراوت این روز هایم را نداشته باشم .
اما یقین دارم عاشقانه تر از امروز تو را می پرستم جانانم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساکن ابدی قلبم

برای خیالت مو‌ می‌بافتم و زنانگی می‌کردم.
نیامدی و به ناچار موهایم را مختصر کردم و در نبودنت؛ کلمات را به هم پیوند می‌دهم و قصه می‌بافم.
تا شاید فراموش شود از تو هرچه که مانده.
و چه تلاش بیهوده ایست. تو در خاطراتم نبودی که این‌گونه تو را به فراموشی بسپارم.
تو در قلبم ساکنی و هرچه در این عضله پر احساس لانه کند تا ابدیت می‌ماند، مانند تو.

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تولد منی عاشق تر

دلبر ۹ماه است که رفته ای و در قلبت را برای روحم مهر و موم کرده ای مدام با خودم تکرار می‌کنم می‌گذرد. اما نَه بیشتر از این که بگذرد درد می‌کشم زجر می‌کشم اما به روی مبارکم نمی‌آورم 
کمتر نوشته هایم را در کلمات جار میزنم
اما تا دلت بخواهد اشک‌هایم را نمک می‌کنم و روی جای خالیت می‌ریزم تا درد و سوزشش مغز و استخوانم را به بازی بگیرد و یادآوری کند.
نیستی. دلبر، این ۹ماه بدون من  برایت چگونه گذشت؟
راستش را بخواهی در این ۲۸۰ روز هر لحظه اش را به تو فکر کردم و خیالت را بوسیدم و با حضور خیالی‌ات شکستم.
سه فصل سال را به انتظاری تهی گذراندم شاید در این مدت به عنوان عابری ناشناس از پس کوچه های شلوغ ذهنت عبور نکرده باشم.
اما لحظه ای خیالت رهایم نکرد بخواهم منصافه بگویم وهم بودنت از تو باوفا تر و مهربان تر است.
در این ماه های نبودنت مثل نوزادی در بطن غمت رشد کردم و حالا در ماه تولدت در مهر ماهی که بی مهری اش فقط سهم من است.منی عاشق تر از قبل رفتنت متولد شد .
مثل نوزادی که ۹ماه در وجود مادرش تغذیه می‌کند و انتظار آغوش مادرش را دارد.
اما تو نیستی و حقا که غمت از تو وفادار تر است.
دلبر بعد تو هر که از عشق برایم خواند و گفت خندیدم و گذشتم. 
آدم های اطرافم تو را سمی می‌دانند که ذره ذره مرا نابود می‌کنند. اما تو برای من خوب مطلقی 
می‌دانم که می‌دانی خوب های آدم ها باهم متفاوت است تو هم آن را در دیگری جست‌وجو کردی .
دلبر دلم برای دیدن آن دو گوی شکلاتی نگاهت پر میزند می‌دانستی چشمان بی رحمی داری که حتی در عکس هایت هم قلبم را صلاخی می‌کند.
کاش صدایم به هفت آسمان می‌رسید و فریاد می‌زدم سر معبودی که، محبتت را به دست قلبم داد و تو را از دست رویاهایم گرفت.
تو ناجی من از دریای ناامیدی هایم بودی اما تا به خودم آمدم غرق تو بودم و راه نجات نداشتم.
راستش راه نجات هم نمی‌خواهم اما دلم گاهی می‌خواهد با کلمات ذهنم بجنگم و در صفحه سفید دفترم سرت غر بزنم.اما دلتنگی امان نمی‌دهد.
به خدای عُشاق قسم دیگر خواب های شبانه و رویاهای  ذهنم از پس این قلبم بر نمی آیند.
این بینوا را به من بخشیده بودند تا خون بدنم را تامین کند. اما تا به خودش آمد دید دلیل تپشش  شدی و رهایش کردی.
راستش چشم هایم هم از درد قلبم خون گریه می‌کنند و به قول تو دیگر فحش نمی‌دهند.
فقط به مظلوم تر این حالت ممکن به خط و خطوط نزدیک خود عادت می‌کنند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پایان عاشقانه


از خدایی که مهرش را در دست دلم داد.
 دل‌گیرم من که نمی‌دانستم؛ عاقبت این دلداگی به دلبری چون او این گونه تلخ است .
شرمنده قلبم شدم؛ قلبی که تنها عضو باز مانده از انسانیتم بود.
فکرم را در راه رویای او، و زبانم را برای ابراز به حضور خیالی‌اش دادم.
و چشمانم جز، برای جای خالی‌اش نبارید.
نمی‌دانم پایان این شوریدگی و این غم حاصل از نبودنش چه زمان  به پایان می‌رسد.
 انگار هرچه زمان می‌گذرد و فصل ها به شروعشان پایان می‌دهند.
درد حاصل از این حس تب دار بیشتر می‌شود.
مدتی است به جز دلتنگی روزانه‌ام، دردی کورکورانه در قلبم احساس می‌کنم.
کاش این پایان عاشقانه‌ی من برای دو گوی شکلاتی نگاهش باشد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق محال

من آنقدر درد کشیده‌ام
تا فهمیدم همه چیز عشق نیست.
ولی هنوز این‌قدر قوی نشده‌ام، که وقتی 
فکرت از پس کوچه های مخروبه قلبم 
گذر می‌کند؛ چشمانم بارانی نشود. 
روز های زیاد و ماه‌های تلخی را گذراندم.
تا قلبم باور کند برگشتی در کار نیست!
اما هنوزم اسمَت که می‌آید بی هوا بغض بزرگی
راه نفسم را سد می‌کند.
شب هایی را گذراندم  که یقین داشتم 
 آخرین شب زندگانی من در این کره خاکی‌ایست.
 اما هنوز هم وقتی آسمان به سیاهی می‌رود و جامه عزا به تن می کند و آرام ماه را در آغوش می‌گیرد.
خاطراتت مثل طناب دار، احساساتم را به کام مرگ می‌کشاند؛ و من می‌دانم یک روز فراموشت خواهم کرد. درست درساعت بیست و پنج‌ِ، سی و دومین روزِماه سیزدهمین سالی که نامش را نمی‌دانم.
همین قدر تلخ و همین قدر محال.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قاصدک


نوشتم  برای او که رفته است اما من او را زندگی می‌کنم او را نفس می‌کشم و او را می‌بینم.
نوشتم برای مردی که با آمدنش دنیای تیره ام را رنگی کرد. و با رفتنش فقط خاکستری از ناامیدی برایم به یادگار گذاشت.
نوشتم از عشق و علاقه و دلتنگی هایی که، پایان ندارد تا شاید قاصدک دلش به رحم آید و نوشته هایم را در گوش دلبر بی رحمم زمزمه کند و معجزه ای رخ بدهد. معجزه‌ای از جنس وصال.


پایان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...