رفتن به مطلب

معرفی و نقد داستان کوتاه تخت سفید، بخت سیاه|_mahta_(یگانه رضائی) کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

 

نام  داستان: تخت سفید بخت سیاه
نام نویسنده:_Mahta_(یگانه رضائی)
هدف:  نویسنده  هدفی جز نوشتن ندارد.
ساعت پارت گذاری: نامعلوم
ژانر: اجتماعی، تراژدی
خلاصه:
از همان روز که رخت سفید بر تن کردم دانستم سیاهی بختم؛ پیراهن تنم را سیاه خواهد کرد.
دانستم آنکه نامش چند ساعت دیگر در شناسنامه ام میخورد، آن تکیه گاهی نیست که بر آن تکیه کنم.
دانستم باید بسوزم و بسازم و دم بر نیاورم
مقدمه:
لای لای، ای پسر کوچک من
دیده بر بند، که شب آمده است.
دیده بربند که این دیو سیاه
خون به کف، خنده به لب آمده است
سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدم هایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت بر آن پایش را
پارت اول:
صدای کودک شش ماهه ام، مرا از خواب خوش شبانگاه پراند. سر از بالشت برداشتم و در همان هنگام که چشم هایم به تاریکی عادت میکرد و دستم در پی پستانک کودکم، روی ملافه گلدار تشک، حرکت میکرد، با تکان دادن تشک کوچک؛ سعی در آرام کردن اش داشتم.
دست و پا زنان، صدای گریه اش فضای ساکت خانه را پر کرده بود.
مو های کوتاهم را به پشت و گوش دادم و بلاخره پستانک اش را از داخل گهواره اش پیدا کردم. سر پوش اش را باز کرده و داخل دهان اش گذاشتم. اما هر بار  که آن را از روی تشک برداشته و دوباره داخل دهانش می گذاشتم باز آن را به بیرون پرت میکرد.
- خفه کن صدای اون...
با اعتراض به میان حرفهایش آمدم.
- چیکارش کنم بچه رو؟ مگه من آدم نیستم؟
کلافه از گریه رهام و خودخواهی های پدر بی مسئولیت اش؛ او را چنگ زده و به آغوش فشردم و از جا برخواستم.
در همان حین که از جا بر می خواستم و کودک در آغوشم فشرده میشد، در جست و جوی کلید برق بودم. ثانیه ای طول نکشید که دستم با برجستگی جسم پلاستیکی  برخورد کرد.
آن را فشردم و نور زرد رنگ در تمام اتاق چهل و هشت متری خانه مان پیچید.
-هیــــــــــس آروم باش.
رحمان طبق عادت هر شب اش، پالتوی چرم و پوست شده اش را همراه کلاهی که تار و پودش از هم گسیخته بود ، از روی پشتی قرمز رنگ چنگ زد و با باز کردن در خانه؛ به بیرون رفت و در را به هم کوبید. منتظر ماندم تا برود و رفتن اش را به نظاره نشستم.
به فکر فرو رفته بودم و به افکار پوچ پدر و مادرم می اندیشیدم و از حرکت باز مانده بودم، که فریاد کودکم مرا از هجوم آن افکار همیشگی و ویرانگر بیرون آورد.
باز شروع به قدم زدن کردم و تکان اش میدادم.
رهامم باز دل درد گرفته بود.
گریه فرزندم از سیاه بختی من بودم که از پس مخارج کودک شیرخواره ام و پدر معتاد اش بر نمی آمدم.
وارد آشپزخانه ساده ای شدم که فاصله اش با اتاق چهل و هشت متری مان صفر بود و هیچ دیواره ای نداشت تا استقلال اش را ثابت کند.
قابلمه کوچکی را که به عنوان شیر گرم کن استفاده میکردم را،از بین ظروف کشیدم و همراه نصف استکان آب روی شعله قرار دادم و در میان اش تکه ای نبات جا دادم.
با صدای کوبیده شدن در، رهام خواب رفته را روی زمین گذاشته و به سمت در رفتم. کودکم از خستگی زیاد خوابش برده بود و حتم داشتم طولی نخواهد کشید که چشم بگشاید و گریه اش، خانه را از جای بردارد.
سمت در رفته و ان را گشودم.
باز هم صاحب خانه صبور ما، یا برای اجاره خانه آمده بود یا برای پولی که از آن قرض گرفته بودم و قرار بود دیروز پس شان دهم.

 

ویرایش شده توسط مدیر منتقد

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

سلام عزیزم. داستانت رو خوندم. @_Mahta_

قلمت جزو نقاط قوت کارت حساب میشه و توصیفاتت از مکان و حرکات الهه خوبه.

حالا بریم سراغ نقد:

متنت مشکلات ویراستاری داره و بهتره که یک بار بخونی و یک سری نکات کوچیک رو اصلاح کنی. مثلا نیم فاصله‌ها بخصوص برای افعال می دار. مثلا می دانستم غلط هست. می‌دانستم درست هست. از اش هم یک جاهایی اشتباه استفاده کرده بودی. مثلا دهان اش درست نیست. دهانش درست هست. را هم در بعضی جملات کاربرد درستی نداشت. بعد از اتمام جمله نباید از را استفاده کرد. اگه یک دور بخونی می‌تونی این مشکلات رو بر طرف کنی.

ملافه هم معمولا ملحفه می‌نویسند در زبان نوشتار.  روروعک هم  روروک هست.

یک نکته‌ای که من نفهمیدم حضور اون مرد پزشک هست که چرا الهه با دیدنش خشکش زد. حدس می زنم از قبل باید هم رو می شناختند ولی توضیحی من ندیدم. این توضیح داده نشد.  اگر این ابهام برطرف بشه بهتره.

در مورد پایان  هم به نظرم بهتره یک کمی زمین سازی بشه که مرگ رحمان چه تاثیری تو زندگیش می‌تونه داشته باشه. مثلا قبلش با خودش فکر کنه که اگه رحمان بمیره زندگیش راحت تر میشه یا سخت تر . چون مرگ رحمان بی‌مقدمه اتفاق افتاده و نمیشه فهمید حالا الهه خوشحاله که دیگه توی زندگیش نیست یا ناراحت. 

خسته نباشی عزیزم. دیدم برای مسابقه شرکت کرده بودی. موفق باشی.❤️

 

 

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون پزشک همون مرد بیست ساله بود که آش آورده بود

ممنونم بابت نظرت و قوت قلبت

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
32 دقیقه قبل، _Mahta_ گفته است:

اون پزشک همون مرد بیست ساله بود که آش آورده بود

ممنونم بابت نظرت و قوت قلبت

آهان. 

خواهش می‌کنم عزیزم. ❤️

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...