رفتن به مطلب

رمان تاک | آفتابگردون کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

 

نام رمان: تاک

نویسنده: اسما نقیبی

ژانرها: عاشقانه، تراژدی

زمان پارت‌گذاری: هرروز

 

خلاصه:

فرهاد در آستانه‌ی سی‌سالگی‌اش بود که تصمیم گرفت مدتی را در شهر زادگاه عمویش اقامت کند. قبل از این فکر می‌کرد هیچ‌گاه امکان ندارد که عقلش را از دست بدهد اما، بعد از دیدن گل‌تاک خیلی چیز‌ها از کنترلش خارج شد؛ دختری که از خانواده‌ی بیمارش مراقبت می‌کند و محبوبیت زیادی در بین مردم شهرش دارد. به علاوه، نیما میهمان ناخوانده‌ی زندگی آنهاست؛ پسر دیوانه‌ای که خواندن ذهنش، سخت‌ترین کار دنیاست...

 

مقدمه:

کاش می‌توانستم دنیایت را محکم در آغوش بگیرم؛
اشک‌هایت را با گلبرگ‌های سرخ به آرامی پاک کنم؛
آواز صبحگاهی پرنده‌های عاشق را در گوشت بخوانم؛
و بوی پرتقال‌های رسیده را برای همیشه در قلبت به یادگار بگذارم.

کاش می‌توانستم برای هزار سال عاشقت باشم،
روی خاک‌های باران خورده دشت، با پاهای برهنه کنارت قدم بردارم،
چشم‌هایم را ببندم و فقط، چشم‌های تو را ببینم.

کاش می‌توانستم دنیای بزرگت را به اندازه قامتم کوتاه کنم؛
و لبخندت را به قیمت خون رگ‌هایم، همیشه به همراه داشته باشم.

کاش می‌توانستم همین‌جا به پایان برسم،
و هر روز با طلوع آفتاب، 
برخیزم و از ابتدا، 
عاشقی را آغاز کنم.

کاش می‌توانستم، 
زیباترینِ گلخانه‌ات را داشته باشم..

 

 

سخن نویسنده: تاک ممکنه درنگاه اول شما رو به یاد درخت انگور بندازه. اما توی این رمان، تاک برگرفته از زبان مردم سیستانه که اون رو به معنی برگ میدونن. درنتیجه ترکیب گل‌تاک هم در این زبان به معنی گلبرگ هست.

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @.Aryana.
 

صفحه‌ی نقد تاک...

گالری تاک..

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 28
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 76
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 12
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

 

بین ماشین‌هایی که زیر نم باران از خیابان عبور می‌کردند، تیبای سفید رنگی کنار داروخانه ایستاد. فرهاد از سمت راننده پیاده شد و بی‌فاصله با حس سرمای پاییزی، دست‌هایش را درون جیب پالتویش فرو برد. با عجله روی زمین باران‌خورده قدم برداشت و وارد پیاده‌رو شد. سرش را که بالا گرفت، نگاهی به ورودی داروخانه انداخت که نوشته بود: باز است.

سریع وارد داروخانه شد و با حس گرمای شوفاژ، به آرامی لبخند زد. گرمی آن مکان سفیدپوش، به تدریج سرما را از زیر پوستش محو کرد و باعث شد نگاهی از روی کنجکاوی به افراد پشت باجه بیاندازد.  مرد میانسالی که به چشم‌هایش عینک زده بود را پشت نزدیک‌ترین باجه دید و به سمتش رفت.

 از جایی که کسی داخل داروخانه نبود، نیازی نداشت که منتظر بماند. نسخه‌ی پزشک را از  جیبش بیرون آورد و همونطور که آن مرد میانسال تحویل می‌داد احوال‌پرسی گرمی با او کرد. مرد هم با شنیدن لحجه یزدی فرهاد پرسید: مسافری؟!

فرهاد لبخند کمرنگی زد و جواب داد: اهل این شهر نیستم ولی چند ماهی قراره بمونم.

مرد میانسال درجوابش سر تکان داد و همان‌طور که به خط روی نسخه نگاه می‌کرد، سمت قفسه‌ی انتهایی داروها رفت. فرهاد هم برای مدتی نگاهش را روی پوسترها و قفسه‌ها چرخاند و طبق عادت دستش را به لبه‌ی گوشش کشید.

مدتی بعد، دستگیره‌ی در هول داده شد و دختر جوانی  داخل داروخانه آمد. مقابل باجه‌ای که فرهاد پشت به آن  کرده بود ایستاد و زنی که آنجا بود با خوش‌رویی از دختر جوان استقبال کرد: سلام خانم نادری.

گل‌تاک لبخند کمرنگی زد و به آرامی جواب سلامش را داد. سپس نسخه‌ای که به دست داشت را از لای شیشه عبور داد و گفت: لطف می‌کنید؟

آن زن نسخه را برداشت و از گل‌تاک پرسید: مادربزرگتون بهتر شدن؟

-    شکر، خیلی بهترن.

-    خداروشکر. چند لحظه لطفا..

همزمان با رفتن آن زن به سمت انبار کوچکی که داروهای خاص را نگه‌داری می‌کرد، سومین فرد هم وارد داروخانه شد. ابروهای پسر جوانی که پشت سومین باجه ایستاده بود به هم گره خورد و نگاهش را از نیما که درست مقابلش ایستاده و به صورتش زل زده بود گرفت.

بوی سیگار به طور نامناسبی در داروخانه شروع به پخش شدن کرد. نیما بی‌ملاحظه سیگارش را روی زمین انداخت و با پای راستش، خاکسترش را به کف سرامیکی داروخانه فشرد. بعد مستقیما جلو رفت و مقابل آن پسر جوان ایستاد. 

- فیبرین..

داروی بندآورنده‌ی خون، حداقل این بار یک داروی غیرقابل فروش نمی‌خواست. بدون هیچ حرفی، پسر جوان از داخل قفسه یک بسته کوچک قوطی را برداشت و جلوی باجه گذاشت. نیما هم هزینه را بدون رفتن به صندوق پرداخت کرد و بسته دارو را داخل جیبش گذاشت. چرخید که از داروخانه بیرون برود اما، با دیدن چهره‌ی گل‌تاک متوقف شد. نیم‌رخ مهتابی آن دختر، باعث شد نیما برای خیره شدن به صورتش صبر کند. سنگینی نگاهش برای تمام افراد داخل داروخانه آشکار بود، به جز فرهاد که اصلا  آن دونفر را نمی‌دید و نمی‌شناخت.

تاک بی‌حرکت منتظر ماند که داروهای مادربزرگش آماده شوند. هیچ واکنشی به خیرگی نگاه نیما نشان نداد تا اینکه صدای قدم‌های آهسته‌‌اش را، زمانی که  نزدیکش می‌شدند شنید.

از طرفی، مرد میانسال داروهای نسخه فرهاد را داخل پلاستیک گذاشت و به او تحویل داد. درحالی که نگاه تندش به روی نیما بود و زیرلب زمزمه می‌کرد: لعنت بر شیطون..

فرهاد با تعجب چرخید و پسر و دختری را که پشت سرش ایستاده بودند دید. آن پسرِ بی‌ملاحظه به دختر جوانی که خونسردانه انتظار می‌کشید خیره بود. فرهاد تصمیم گرفت توجهی به آنها نکند و به سمت صندوق برای پرداخت هزینه برود اما اتفاقی افتاد که این اجازه را نداد.

پلاستیک داروها روی باجه بود که نیما زودتر از گل‌تاک دستش را جلو برد. گل‌تاک قبل از برخورد دستش به دست نیما مکث کرد و اجازه داد که بی‌دقتی ظاهری نیما، کارتن کوچک قطره را روی زمین بیاندازد. نیما بعد از این اتفاق خنده‌ی آرام و کوتاهی کرد و رو به گل‌تاک گفت: شرمنده، انگار به خاطر سرمای هوا دستم یخ زده. نمی‌تونم کمکت کنم.

این حرف نیما، باعث شد تا فرهاد ابروهایش را به هم گره بزند. دختر جوان حتی از او کمکی هم نخواسته بود. چطور پسر مزاحم می‌توانست دردسرسازی خودش را با نیت کمک توجیه کند؟

زمانی که فرهاد سعی کرد صحنه‌ی مقابلش را نادیده بگیرد، درست همان لحظه، چشمش به کفش‌های دختر افتاد. کفش‌های آبی با گلدوزی لاله‌های سرخ، چیزی نبود که فرهاد به این زودی‌ها فراموشش کند. دیدن آن کفش‌ها به پای این دختر، باعث شد تا بی‌اراده دخالت کند. پس بی‌معطلی نگاه تندش را روی نیما چرخاند.

گل‌تاک بدون این‌که حتی نگاهی به نیما بیاندازد، روی زانو نشست تا قطره را از روی زمین بردارد اما نیما، ناگهانی پای خودش را روی کارتن گذاشت و مانعش شد. درحالی که خودش را به بی‌خیالی زده بود و به قفسه‌های داروخانه نگاه می‌کرد، افراد داخل درمانگاه نسبت به او احساس خشم و نفرت می‌کردند. 

مرد میانسال هم باجه را دور زد که به سراغ نیما برود اما زودتر از او، فرهاد با برداشتن چند قدم کوتاه مقابل نیما ایستاد و با جدیت هشدار داد: بچه‌جون، می‌فهمی داری چه رفتاری می‌کنی؟

در این شهر شمالی کوچک، خیلی‌ها نیما را می‌شناختند؛ حتی گل‌تاک نادری را بیشتر از او. اما فرهاد کاملا یک غریبه بود. برای همین، نیما بدون آن‌که  فرصتی به او بدهد تا حرف بعدی‌اش را به زبان بیاورد، ناگهانی یقه‌ی ژاکتش لای مشتش گرفت و جسمش را به عقب هول داد.

قوطی‌های شیرخشک که وسط داروخانه روی هم چیده شده بودند، با سروصدای زیادی به اطراف پرت شدند و فرهاد، برخورد کمرش را به لبه‌ی میز کوتاهی که زیر قوطی‌ها بود حس کرد.

گل‌تاک که این درگیری را جدی‌تر از همیشه دید، بلند شد و به مردی که برای کمک به او جلو آمده بود نگاهی انداخت. صورت مردِ حدودا سی ساله، از درد جمع شده بود و مرد میانسال داروخانه سعی داشت برای بلند شدن کمکش کند.

گل‌تاک رو به زن پشت باجه کرد و از او درخواست کرد تا قطره‌ی دیگری به دستش بدهد. بعد پلاستیک باقی داروها را برداشت و ظاهر خونسردش را حفظ کرد؛ بدون حتی یک قدم فاصله گرفتن از مرد گستاخی که انگار عادت کرده بود جلوی دیگران با او بدرفتاری کند. 

با وجود این خونسردی گل‌تاک، نیما پوزخندی زد و بی‌توجه به نگاه تیز بقیه، رو به او گفت: جدا ناراحت شدم. قرار بود من کسی باشم که گیاهای عمارت نادری رو هرس می‌کنه. هردفعه، یادت میره بهم خبر بدی که باغت به هرس نیاز داره. من که گفتم، فقط می‌خوام لطفتو رو جبران کنم.

فرهاد با خشم کنترل شده‌ای روی پا ایستاد و به نیما خیره شد. این پسر واقعا هیچ شرمی نداشت. با یک دختر جوان بیست ساله، چطور می‌توانست مقابل چشم‌های این همه آدم این‌طور رفتار کند؟!

کفش‌های گل‌تاک چیزی نبودند که فرهاد فراموش کند. قرار نبود که به راحتی صحنه را ترک کند. فقط منتظر بود تا اثر ناراحتی را در چهره‌ی خونسرد آن دختر پیدا کند و دوباره جلو برود.

نیما پوزخندش را همچنان به روی لب داشت که گل‌تاک بالاخره نگاهش را چرخاند و روی چشم‌هایش ثابت کرد. نگاهی که با همه‌ی آدم‌های این دنیا گرم بود، به جز نیما. او فقط در اولین دیدارشان باعث دل‌گرمی نیما شد. اما بعد از آن وقت، همه چیز بینشان شبیه یک کوهستان یخ‌زده شد. 

گل‌تاک نمی‌خواست خونسردی‌اش را از دست بدهد. نمی‌خواست شان خودش را پایین بیاورد. نمی‌خواست باعث آزار اهالی داروخانه و آن مرد غریبه شود. حتی نمی‌خواست که شاهد بروز احساسات تلخ و عجیب نیما باشد. با این وجود مهم نبود که چندین سال بگذرد، قرار نبود که به هیچ ‌کدام از این حوادث عادت کند.

 

@Aryana

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 27
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

(دو روز قبل)

زمانی که فرهاد از تهران به سمت گیلان راه افتاد، تصور نمی‌کرد درست در بیست کیلومتری مقصد خودرویش خراب شود. این سفر را از همان ابتدا به شکل عجیبی شروع کرد. پسرعمویش، ساعد، آزمون‌های مهمی در دانشگاه استانبول داشت و نتوانسته بود حتی برای مراقبت‌های بعد از عمل پدرش به ایران بیاید. 

از جایی که فرهاد عموی شصت‌ساله‌‌اش را مثل پدر خودش دوست داشت، به اختیار خودش تصمیم گرفت تا او را به زادگاهش در گیلان برساند و چند روزی را مراقبش باشد. برای همین از کارش در کارگاه مجسمه‌سازی مرخصی گرفت اما، به خاطر سفارشی مجبور شد که تا عصر سفرش را به تاخیر بیندازد. 

ساعت حدود نه شب بود که زخم عمویش به شکل غیرمنتظره‌ای باز شد و فرهاد کنار نزدیک‌ترین درمانگاه در حاشیه‌ی جاده توقف کرد. قصد داشت تمام شب را همان‌جا بماند اما زخمی‌های یک اتوبوس تصادفی را به درمانگاه آوردند و اوضاع آن‌جا بیش از حد شلوغ شد. برای همین    فرهاد عمویش را دوباره سوار کرد و با سرعت آهسته‌ای به سمت شهر راه افتاد.

ساعت حدود پنج صبح بود که در بیست کیلومتری زادگاه عمویش، خودرو ناگهان خراب شد و دیگر راه نیوفتاد. همزمان با ذکر گفتن پیرمرد، فرهاد از تیبا پیاده شد تا به امداد جاده‌ای زنگ بزند. به این دلیل که محدوده‌ی آنتن را پیدا نکرد، کمی از تیبا فاصله گرفت و در امتداد جاده‌ای که به شدت خلوت و فقط کمی روشن بود، چند قدمی راه رفت. چشم از صفحه‌ی موبایلش برنداشت اما هیچ مکانی را هم در آن نزدیکی پیدا نکرد که امواج مخابرات را داشته باشد. 

درنهایت دستی به موهایش کشید و با خستگی سرش را  رو به آسمان تیره گرفت. بعد از آن با خودش زمزمه کرد: یعنی نباید عمو رو می‌آوردم؟

بعد مکث کوتاهی، تصمیم گرفت بی‌کار نایستد و از صندوق ماشین، جعبه‌ی ابزارش را بیرون آورد. بعد از روشن کردن چراغ گوشی، کاپوت تیبا را بالا زد و نگاهی به اجزای ماشین انداخت. عمویش هم که از نشستن داخل ماشین خسته شده بود، به عصایش تکیه داد و پیاده شد. 

فرهاد که بیرون آمدن عمویش را دید، دست از کار کشید و رو به او گفت: عموجان پیاده نشین. زخمتون دوباره باز میشه. 

عموی پیرش بی‌توجه به هشدار فرهاد از او پرسید: چیزی از مشکلش سردرمیاری؟ 

-    یه نگاه بهش می‌کنم. اینجا آنتن که نمیده، ماشین هم رد نمیشه.

زمانی که فرهاد زیر ماشین دراز کشید و با چراغ موبایلش مشغول شک کردن اجزای آن شد، عمویش چند قدمی از ماشین دور شده بود چون فکر می‌کرد با قدم زدن بدنش از آن کرختی آزاردهنده درمی‌آید.

چند دقیقه بعد، فرهاد تقریبا مشکل را پیدا کرد. آچار را از داخل جعبه ابزار برداشت و همان زمان صدایی شبیه به صدای موتور شنید. گمان کرد کمک گرفتن از راننده‌ی موتور انتخاب بهتریست اما وقتی یک سه‌چرخه‌ی باری درست کنار تیبا ایستاد، فرهاد با شنیدن صدای راننده‌اش از تصمیمش منصرف شد.

-    سلام آقای محبی! مشکلی پیش اومده؟!

این صدای یک دختر جوان بود پس احتمالا کمکی هم از او برنمی‌آمد. از طرفی فرهاد تقریبا مشکل خودرویش را پیدا کرده بود. برای همین از زیر ماشین بیرون نیامد و به کار خودش ادامه داد.

-    سلام دخترم. ماشین برادرزاده‌م خراب شده، موندیم تو جاده. ولی، تو چرا این وقت صبح تنها تو جاده‌ای؟! خب می‌گفتی کارگرا گلدونا رو جابه‌جا کنن.

-    شد دیگه.. 

فرهاد بی‌توجه به گفت و گوی عمویش با دختری که انگار او را می‌شناخت، پیچ بزرگی از یک قطعه را باز کرد و دوباره بست. به خیالش خرابی ماشین را تعمیر کرده بود که دوباره صدای آن دختر را شنید: سه‌چرخه جا نداره. وقتی نزدیک شهر شدم آنتن وصل میشه. به تعمیرکاری که می‌شناسم زنگ می‌زنم تا بیاد اینجا.

فرهاد سرش را چرخاند و کفش‌های آبی و گلدوزی شده آن دختر را دید که به سمت سه‌چرخه بازمی‌گشتند. اصلا نیازی به کمک او نبود! فرهاد دیگر از پس تعمیر ماشین خودش برآمد. 
با این فکر دستش را به قطعه‌ای گرفت تا با هول دادنش از زیر ماشین سُر بخورد و بیرون بیاید اما درعوض، آستینش به قسمتی گیر کرد و مانعش شد.

-    خدا خیرت بده بابا. خدا رسوندت. مراقب خودت هم باش.

فرهاد باکلافگی سعی کرد آستینش را آزاد کند ولی تا وقتی که سه‌چرخه به حرکت درآمد و از تیبا دور شد،  فرهاد موفق نشد خودش را بیرون بکشد. زمانی که با حرص از زیرماشین بیر‌ون آمد، آن دختر با سه‌چرخه‌ی باری‌اش زیادی از آنجا دور شده بود و عمویش هم رفتنش را تماشا می‌کرد.

فرهاد نگاهش را از سه‌چرخه که می‌رفت گرفت و حق به جانب رو به عمویش کرد: چه سریع واسه خودش برید و دوخت! همین الان خودم درستش کردم.

به محض تمام شدن حرفش، عمویش با تعجب به سمتش چرخید و پرسید: درست شد؟!

فرهاد با اعتماد به نفس جواب داد: سوارشین که تا نرسیده به محدوده آنتن خبرش کنیم تعمیرکار نیاز نیست.

پیرمرد زیرلب خدا را شکر کرد و با قدم‌های آهسته‌ای تیبا را دور زد. فرهاد هم پشت فرمان نشست و با عجله استارت زد. با این حال وقتی روشن نشدن ماشین را دید، لبخند روی لبش به آرامی محو شد. دوباره و سه باره استارت زد، بدون اینکه هیچ نتیجه‌ای بگیرد.

عمویش که تازه سوار شده بود، نگاهی به صورت گیج برادرزاده‌اش انداخت و پرسید: چی شد پس؟!

-    نمی‌دونم! باید درست می‌شد که!

پیرمرد سری به نشونه تاسف تکون داد و با اشاره به فردی که جلوتر راه افتاده بود گفت: خوب شد این دختر به دادمون رسید. وگرنه تا دوساعت دیگه که آفتاب در بیاد موندگار می‌شدیم.

فرهاد بالاخره از استارت زدن دست کشید و نگاهش را بالا آورد. به مسیری دوخت که دختر جوان از  آن رفته بود. حالا که به موضوع فکر می‌کرد، واقعا برای یک دختر جوان خطرناک بود که تنهایی، از  این تاریکی نسبی و جاده‌ی خلوت عبور کند.

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 24
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

 

گل‌تاک در سرمای هوا نفس عمیقی کشید و به آسمان سیاه بالای سرش نگاه کرد. ستاره‌ها از پشت ابرهای نازک سوسو می‌زدند. ماه هلالی به زیبابی می‌درخشید و آن ساعتِ مابین شب و صبح را بسیار دلنشین می‌کرد. 
این هنگام از شب، تک تک اجزای بدنش خستگی را لمس می‌کردند. با این حال، تاک نگاهش را چرخاند و روی سه‌چرخه‌ای که گلدان‌های کوکب، رز و شیپوری را حمل می‌کرد و از ساعت‌ها قبل آماده‌ی حرکت بود، خیره نگه داشت. گل‌های داخل بار باید قبل از هفت صبح به اداره‌ای می‌رسیدند که سفارش داده شده بودند.

سکوت و سرمای شب به نظر شکستنی نبود؛ اما تاریکی اطراف با چراغ مقابل کلبه و اطراف گل‌خانه و مزرعه تقریبا محو می‌شد. گل‌تاک رو به عقب چرخید و از پشت پنجره‌ی مه گرفته، به زن و مرد میانسالی که صاحب کلبه بودند نگاه کرد. هنگامی که همراه احمد و سیمین به مزرعه‌ی بیرون شهر آمد تا گل‌های تازه را برای تحویل سفارش به شهر ببرد، پای احمد حین جمع‌آوری گلدان‌ها  پیچ خورد. بعد از آن، ساعت به بامداد نزدیک شد و حالا نزدیک به چهار صبح، هنوز حال احمد برای راندن موتورش در کنار سه‌چرخه خوب نبود.

همسر احمد نمی‌توانست تنهایش بگذارد و گل‌تاک باید زودتر آن گلدان‌ها را به شهر می‌رساند. برای همین خیره شدن به چهره‌ی دردکشیده‌ی احمد و صورت نگران سیمین را تمام کرد. جلو رفت و دو ضربه‌ی آرام به در چوبی کلبه زد‌. چند لحظه‌ی بعد، سیمین در را باز کرد و با اضطراب گفت: خانوم جان چرا بیرون ایستادین؟! داخل اتاقتون گرم نیست؟!

گل‌تاک به آرامی جواب داد: باید برگردم به شهر. تو پیش شوهرت بمون تا از شهر دکتر خبر کنم. تمام این مسیر موبایل آنتن نداره.

سیمین با تعجب مخالفت کرد: اینجوری نمیشه که! هوا هنوز خیلی تاریکه. تنهایی تو جاده خطرناکه. بمونین هوا که روشن شد حداقل..

گل‌تاک از لای در نگاهی به احمد انداخت. یاد برادر خودش افتاد و با اطمینان گفت: مشکلی نیست. هوا برای دزدها زیادی تاریک و سرده. اونا هم لازم دارن که خوب بخوابن.

سیمین قدری بیشتر اصرار کرد اما زمانی که مطمئن شد گل‌تاک برای رفتن اراده‌ی کافی دارد، بابت وضعیت پیش آمده عذرخواهی کرد. تاک هم بی‌معطلی سوار سه‌چرخه شد و از راه خاکی مزرعه به سمت جاده راه افتاد.

به خاطر سالم ماندن گلدان‌ها، گل‌تاک نمی‌تواست با سرعت زیادی حرکت کند. گذشته از اعتبار گل‌خانه‌اش، او نگران برادرش بود. تیام بعضی شب‌ها که گل‌تاک دیر به خانه می‌رسید، تمام مدت بیدار می‌ماند و انتظار می‌کشید. همین فکر باعث شد که گل‌تاک نگران احوال برادرش باشد. مادر و مادربزرگش عاقل بودند و این به کمتر نگران بودنشان کمک می‌کرد اما تیام..

در طول مسیر به ساعتش نگاه نکرد تا متوجه گذر کند زمان نشود. فقط از بین دشت‌های شالیزار و مزرعه‌های پرتقال عبور کرد تا به شهر برسد. جاده‌، خلوت و تقریبا تاریک بود. برای اینکه ترس به دلش راه نیابد، گل‌تاک زیرلب با خودش زیبایی‌های اطراف را تکرار می‌کرد، بدون آن‌که خسته شود. بی‌توجه به سرمای هوا نفس عمیق می‌کشید تا بوی شالیزار و خاک خیس خورده را به ریه‌هایش بفرستد. چشم‌هایش خسته بودند اما، نور ماه به او کمک می‌کرد تا آنها را باز نگه دارد.

چیزی تا رسیدنش به شهر نمانده بود که هوا نسبت به قبل کمی روشن‌تر شد. گل‌تاک بالاخره کنار جاده ماشینی را دید که توقف کرده بود. قصد داشت بدون مکث از کنارش عبور کند اما وقتی آقای محبی که سال‌ها ساکن محله‌شان است  را دید، سرعتش را کم کرد و کنار تیبا ایستاد. 

رو به پیرمرد چرخید و به آرامی از سه‌چرخه پایین آمد. چند قدم برداشت و مقابل پیرمرد ایستاد. از جایی که تقریبا یک ماه بود به گل‌خانه‌‌اش سرنزده، حالا گل‌تاک فهمید که احتمالا به سفر رفته بوده است.

- سلام آقای محبی! مشکلی پیش اومده؟!

پیرمرد با وجود تاریکی نسبی هوا گل‌تاک را شناخت و به مردی که انگار زیرماشین بود اشاره کرد.

- سلام دخترم. ماشین برادرزاده‌م خراب شده، موندیم تو جاده. ولی، تو چرا این وقت صبح تنها تو جاده‌ای؟! می‌گفتی کارگرا گلدونا رو جابه‌جا کنن.

درجواب نگرانی پدرانه‌ی پیرمرد، گل‌تاک با صدای آهسته‌ای خلاصه گفت: شد دیگه.. 

باید کمکی به آنها می‌کرد اما موبایلش هنوز آنتن نداشت. از طرفی سه‌چرخه با بارش پر شده و جایی برای بقیه نگذاشته بود. برای همین با کمی شرمندگی رو به پیرمرد گفت: سه‌چرخه جا نداره. وقتی نزدیک شهر شدم آنتن وصل میشه. به تعمیرکاری که می‌شناسم زنگ می‌زنم تا بیاد اینجا.

پیرمرد لبخند زد. سر تکان داد و باقدردانی گفت: خدا خیرت بده بابا. خدا رسوندت. مراقب باش.

گل‌تاک هم سری به آرامی تکان داد و زیر لب آهسته گفت: با اجازه..

چند قدمی که به این سمت برداشته بود را برگشت. دوباره سوار سه‌چرخه شد و به مسیرش ادامه داد. کمی که جلوتر رفت موبایلش را چک کرد و وقتی به محدوده‌ی آنتن رسید، با شماره‌ی تعمیرگاهی که می‌شناخت و می‌دانست که  در طول شب هم شیف دارد تماس گرفت. آدرس تقریبی ماشین را به آنها گفت و بعد تماس را قطع کرد.

شهر نزدیک ساعت شش صبح تقریبا خالی از رفت و آمد بود. گل‌تاک مستقیما به گل‌خانه‌ی بزرگی که پدرش بیست و پنج سال پیش تاسیس کرده و حالا گل‌تاک اداره‌اش می‌کرد رفت. سه‌چرخه را به کارگری سپرد و به او تاکید کرد که تا یک ساعت دیگر گل‌ها را به اداره‌ی مقصد برساند. 

بعد از آن نفس عمیقی کشید و با پای پیاده مسیر حدودا پانصدمتری تا خانه را طی کرد. داخل کوچه، در آهنی و بزرگ خانه را رد کرد و به در کوچکش کلید انداخت. وقتی داخل رفت، بوی گل‌های پاییزی و چمن‌های خیس به مشامش خورد و بعد از بستن در، نگاهی به ساختمان انتهای حیاط انداخت. چراغ اتاق تیام هنوز روشن بود، و حدس گل‌تاک درست.

با قدم‌های سریعی سنگفرش حیاط را طی کرد و از بین درخت‌های تازه هرس شده گذشت. تمام ساکنین خواب بودند، به جز تیام که داخل اتاقش بیدار بود. گاهی بلند می‌شد و بی‌قرار طول اتاقش را طی می‌کرد. ناخنش را می‌جوید و با انگشت سعی در جدا کردنش داشت. سرش را تا رسیدنِ چانه به سینه‌‌اش پایین گرفته بود و نگاه سرگردانش رو روی نقش قالی اتاقش می‌چرخاند.

گل‌تاک به محض اینکه مقابل اتاقش رسید در نیمه‌بازش را کامل باز کرد و به آرامی پرسید: تیام، هنوز بیداری؟!

تیام با شنیدن صدای خواهرش به سمت در چرخید. بدون آن‌که سرش را بالا بگیرد، فقط نگاهش را بالا کشید و به فشردن لب‌هایش روی یکدیگر ادامه داد. گل‌تاک جلوتر رفت و دست‌های بی‌قرارش را به گرمی گرفت. با لبخند شیرینی به صورت دلخور و نگرانش نگاه کرد و دوباره پرسید: خوابت نمی‌اومد؟ می‌خوای، برات یه قصه تعریف کنم؟

تیام با وجود اینکه هفده سال داشت، مثل بچه‌ها سر تکان داد و نگاهش را به نقطه‌ی نامعلومی خیره کرد. گل‌تاک به آرامی برادرش را سمت تختش کشاند و کمکش کرد تا دراز بکشد. بعد چراغ آباژور را روشن و چراغ اتاق را  خاموش کرد. درحالی که کنار برادرش دراز می‌کشید سرش را روی بالش گذاشت و موهای روی شقیقه‌ برادرش را نوازش کرد.

-    یکی بود یکی نبود. خدای مهربون بود با یه پسر کوچولو که همیشه دوست داشت پرواز یاد بگیره. تو هم پرواز کردن دوست داری؟

تیام لب‌های به هم فشرده‌اش را کمی به دوطرف کشید و سرتکان داد. دکمه‌ی شنل خواهرش را به دست گرفت و بی‌هدف مشغول بازی با نخ قرمز رنگش شد. گل‌تاک هم به داستانش ادامه داد، تا زمانی که بالاخره تیام خوابید و خودش هم پلک چشم‌های خسته‌اش را روی هم گذاشت و بعد از یک شب طولانی به خواب رفت.

 

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 23
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم


فرهاد پیچ لولای در را محکم بست و از چهارچوبش فاصله گرفت. روغن‌چرخی که روی نرده‌های چوبی ایوان گذاشته بود را برداشت و به هردو لولای در ریخت. وقتی در را باز و بسته کرد، متوجه شد که دیگر هیچ صدای آزاردهنده‌ای ندارد. برای همین با رضایت نفس عمیقی کشید و رو به حیاط چرخید. نگاهش از حوض گرد و تمیز وسط حیاط چرخید و به دیوارهای آجری تازه خشک شده رسید. باغچه‌های کوچک گوشه حیاط به تازگی آب خورده بودند و درخت‌ها بعد از مدتی می‌توانستند جان بگیرند. هرچند که با رسیدن پاییز، فعلا فرصتی برای جوانه زدن نداشتند.

فرهاد از همان دیروز صبح که ماشینش تعمیر شد و به خانه‌ی عمویش رسید، شروع به مرتب کردن و گردگیری داخل خانه کرد. و امروز نوبت مرتب کردن حیاط و انباری بود. حالا که تمام کارها را انجام داده، فقط جای خالی گل‌های پاییزی داخل گلدان‌ها کم بود.

انگار عمویش هم این را حس می‌کرد. با قدم‌های آهسته‌ای همزمان با تکیه به عصایش، کنار برادرزاده‌اش ایستاد و گفت: فردا اگه فرصت کردی، گلخونه نادری سه تا کوچه پایین‌تر هست. از اونجا گل و بذر بگیر که این گلدونا هم خالی نباشن.

فرهاد که به نظرش نام گل‌خانه آشنا می‌آمد، رو به عمویش کرد و پرسید: گل‌خونه‌ی نادری؟

- آره عمو. همیشه بذرا رو از همونجا می‌خریدم. زن عموت عاشق گل و گیاه بود. یادش بخیر، وقتی بیست- بیست و پنج سال پیش گل‌خونه تاسیس می‌شد، خودم به نادری کمک کردم گلدونا رو از کامیون پیاده کنه. 

- خیلی خوبه که سال‌های زیادی آدم تو یه شهر زندگی کنه. خاطرات زیادی داره که هر روز براش یادآوری میشن. چیزایی که پاش رو اینجا بند می‌کنن.

پیرمرد سر تکان داد و گفت: بعضیا هم به خاطر همین که چیزی رو برای پابند شدن ندارن زادگاهشون رو ترک می‌کنن، مثل بابات. 

فرهاد با کنجکاوی پرسید: اینجا، مشکلی برای بابا پیش اومده بود؟!

پیرمرد خندید و همزمان که داخل خانه برمی‌گشت تعریف کرد: معلومه که مشکل داشت. باید می‌دیدی با چه هول و ولایی شرط و شروطای مامانت رو قبول کرد. اون موقع، مامانت فقط یه مسافرت با خانواده‌ش اومده بود. من و بابات، اون زمان یه میوه‌فروشی داشتیم که همونجا اولین دیدارشون شد.

فرهاد در چوبی و آبی رنگ ورودی را بست تا گرمای اتاق بیشتر از این هدر نرود. بعد لبخندی زد و رو به عمویش گفت: یه چیزایی شنیدم، درمورد آشناییشون.

- آره دیگه، مادرت که نمی‌تونست بعد ازدواجش از خانواده‌ش دور بشه. واسه همینم بابات حاضر شد قبول کنه که باهاش بره یزد و اونجا بمونه. بماند که چقدر از این طرف مخالفت شنید. ولی خب، بالاخره یه طرفی باید کوتاه می‌اومد دیگه. باباتم خیلی ترس اینو داشت که مامانت از دستش بره.

فرهاد خندید و از سماور گوشه‌ی اتاق که به آن پذیرایی کوچک خانه هم می‌گفتند، دو لیوان چای داغ ریخت. استکان‌های کمر باریک را روی سینی گذاشت و چند تکه کلوچه هم برداشت. وقتی کنار عمویش بازگشت، او با یادآوری گذشته ادامه داد: نادری یه مدت رفیقم بود. الانم که بهش فکر می‌کنم، نمی‌فهمم چی شد که رفاقتمون هیچ پیشرفتی نکرد. این‌ همه سال تو یه محله بودیم ولی فقط یه سلام و علیک عادی داشتیم. اولین بار وقتی حسرت این چیزا رو خوردم که برا مراسم ختمش رفته بودم.

استکان فرهاد نزدیک لبش متوقف شد. آن را داخل سینی برگرداند و پرسید: فوت کرده؟!

پیرمرد کلوچه داخل دستش را نصف کرد و بعد نگاهی به تنها گلدان کنار پنجره انداخت که آن هم مثل گلدان‌های داخل  حیاط خشک شده بود.

- خیلی از گلا جلوی چشممونن، انگار که هیچ وقت پژمرده نمیشن. آدم اینجوری فکر می‌کنه ولی، یه روز که مثل همیشه می‌خواد از جلوی گلدونش رد بشه، می‌بینه گلش پژمرده‌ست. بعدش می‌فهمه که خاطره‌های کمی از اون گل براش مونده. همینم باعث میشه به خاطرش حسرت بکشه.

فرهاد متوجه منظور عمویش شد. به پشتی قرمز رنگ کنار دیوار تکیه زد و برای دور کردن عمویش از آن حسرت، پرسید: پس الان گلخونه رو بچه‌هاش اداره می‌کنن؟

- دخترش، همونی که تو جاده بهمون رسید.

فرهاد مثل این که در ذهنش چراغی روشن شده باشد رو به پیرمرد کرد: پس اون بود! از کی انقد فراموش‌کار شدم؟

پیرمرد تک خنده‌ای کرد و استکانش را از روی سینی برداشت. بعد به کنایه گفت: عشق عقل و هوش آدمو از سر میبره دیگه. اِی که تو هم پسر همون پدری.

فرهاد برای انکار این نظریه پوزخندی زد و گفت: نه بابا، به خاطر اینه که سرم این چند وقته شلوغه.  شما که دیگه می‌دونین.

پیرمرد کمی از چای داخل استکانش نوشید و بعد پرسید: حالا کی به سلامتی میرین سر خونه زندگیتون؟ 

- هنوز که هیچی معلوم نیست عمو. من و هستی تا حالا فقط پسر عمه و دختر دایی بودیم. فعلا برا شناخت همدیگه وقت لازم داریم. 

- هرچقد می‌خواین همدیگه رو بشناسین. ولی عموجون، هستی خاطرخواه زیاد داره. برا همینم باید دست بجنبونی که از دستت نره. خیلی دختر خوبیه، حیفه والا.

فرهاد با یادآوری دختر دایی‌اش لبخندی زد و تکه‌ای از کلوچه را داخل دهنش گذاشت. بعد از اینکه نیمی از چای‌اش را نوشید، یاد چیزی افتاد و ناگهانی گفت: راستی! بعضی از داروهاتون دارن تموم میشن. این نزدیک داروخونه‌ای هست که بعد از شام یه سر برم؟

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 21
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم


-    خانم نادری..

گل‌تاک سرش را بالا آورد و رو به اعظم کرد: بله..

-    میگم.. محمد امروز احوالش خوش نیست. از صبح کمی تب داشت. میشه من امروز زودتر برم خونه؟

گل‌تاک روی پاهایش ایستاد و نگاهی به گلدان‌های کناره‌ی گل‌خانه انداخت؛ بخشی که به عهده‌ی اعظم گذاشته بود تا هرس کردن گیاهانش را انجام دهد. بعد دستکش‌های باغبانی‌اش را درآورد و جواب داد: کاری نمونده دیگه. زودتر برو پس.

اعظم گره‌ روسری رنگی‌اش را که به پشت گردنش زده بود باز کرد. درحالی که تشکر می‌کرد، کیف مشکی کوچکش را از چوب لباسی داخل اتاقک برداشت و بعد از آن، به سمت خانه‌اش راه افتاد. 
چند لحظه‌ی بعد، گل‌تاک نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت که شش و نیم از عصر را نشان می‌داد. پیش‌بندش را به آرامی باز کرد و همزمان داخل اتاقک انتهای گل‌خانه رفت. دست‌هایش رو داخل روشویی شست و چند قطره آب هم به صورتش زد. 

هنگامی که صورتش را با دستمال پارچه‌ای خودش خشک می‌کرد، چشم‌های قهوه‌ای و گِردش هنوز به خاطر کم‌خوابی گود افتاده بودند. لب‌های صورتی‌اش را که خشک شده بودند، با زبانش‌تر کرد و ابروهایش را با گرفتن قطرات آب مرتب کرد. 

کیف آبی رنگش را هم از چوب‌لباسی برداشت و کفش‌های گلکاری را با کفش‌های گلدوزی شده تعویض کرد. هربار که به طرح روی کفش‌هایش نگاه می‌کرد بی‌اختیار لبخند می‌زد. از جایی که مادربزرگ پیرش با دقت این گلدوزی را انجام داده بود، همیشه به او احساس گرمای دلنشینی را می‌داد.

جلوی ورودی گل‌خانه که رسید، سرکارگر گل‌خانه که مردی حدودا چهل و پنج ساله بود، اداره شبانه گل‌خانه را تحویل گرفت. بعد از آن، گل‌تاک مسافت کوتاه بین گل‌خانه و خانه را همزمان با تاریک شدن هوا قدم زد. در طول مسیر، چند نفری او را می‌دیدند و  به آشنایی سلام می‌کردند. گل‌تاک هم با لبخند کمرنگی که به لب داشت جوابشان را می‌داد. 

هنگامی که به خانه‌ی آقای محبی، مردی که چندین سال همسایه‌ و آشنایش بود رسید، چند لحظه‌ای مقابل در سفید رنگش مکث کرد. کنجکاو بود بداند، ماشینشان تعمیر شده و به سلامت به خانه رسیدند یا نه؟

با این وجود هنگامی که حدس زد ممکن است آنها فکر کنند قصدش از احوال پرسی گرفتن تشکر بوده است، از تصمیمش منصرف شد و به مسیرش ادامه داد. به هرحال که همین روزها آن پیرمرد برای گرفتن گل و بذر، طبق روال سابق به گل‌خانه‌اش سر می‌زد. آن موقع زمان مناسبی برای گفت‌وگو بود.

وقتی به خانه رسید و با کلیدش در را باز کرد، تیام کنار باغچه‌‌ای نشسته بود و با خاک بازی می‌کرد. به نظر می‌رسید کارش را تازه شروع کرده چون هنوز لباس‌های تنش تمیز بودند. گل‌تاک جلو رفت و کنارش نشست. با کنجکاوی پرسید: چی کار می‌کنی؟

تیام گلدانی که آن سمت خودش گذاشته بود را برداشت و به خواهرش نشان داد.

- می‌خوام بکارمش.

گل‌تاک دستی به گلبرگ‌های رز کشید و با لبخند گفت: چه قشنگه! بلدی چطور باید بکاریش؟ وقتی برگاش انقد نازکن، حتما ریشه نازک‌تری هم داره، نه؟

تیام لب‌هایش را جمع کرد و به گلدان توی دستش خیره شد. گل‌تاک که ناامیدی‌اش را دید، دستش را روی شانه‌‌ی تیام گذاشت و برای راحت کردن خیالش گفت: لباسامو که عوض کردم، میام تا با هم بکاریمش. خوبه؟ بعدشم یه لیوان شیرکاکائوی گرم می‌خوریم. جداً هوسشو کردم.

تیام بعد از شنیدن پیشنهاد شیرین خواهرش، گلدان را زمین گذاشت و با تکان دادن سرش موافقت کرد. گل‌تاک هم خندید و دست تقریبا سردش را گرفت تا با هم داخل خانه بروند.

چند دقیقه‌ی پیش اذان از مسجد نواخته شده بود. مادر و مادربزرگش درحال خواندن نماز بودند که تیام و گل‌تاک داخل آمدند. گل‌تاک برای چند لحظه به مادربزرگش که به سختی سجده می‌کرد، و همینطور مادرش که به خاطر پاهای از کار افتاده روی صندلی چرخ‌دارش نماز می‌خواند خیره شد. مدت‌ها بود که قیام را در نماز آنها ندیده. قلبش واقعا برای این بخش از نمازشان تنگ شده بود.

تیام با دیدن آن دونفر، مهری را از گوشه‌ی طاقچه برداشت و درحالی که پشت سرشان می‌ایستاد گفت: منم نماز بخونم.. نماز بخونم..

گل‌تاک به برادرش خندید و نگاه کرد که چطور سرش را مدام بالا می‌گیرد تا ببیند چطور باید حرکات مادرش را تقلید کند. چنین چیزی واقعا قبول بود؟ تیام همه چیز را برای خودش خیلی راحت می‌کرد. 

با شنیدن صدای زینب، مستخدم خانه، گل‌تاک سرش را به سمت آشپزخانه چرخاند و جواب سلامش را داد. بعد از آن زینب دستی به پیش‌بندش کشید و گفت: منتظر بودم برنج بپزه که بعد از آبکشی بتونم برم داروخونه. خوب شد که امروز زودتر اومدین.

گل‌تاک کیفش رو روی اپن سنگی آشپزخانه گذاشت و پرسید: می‌خوای دارو بگیری؟ 

-    داروی مادربزرگتونه. قطره‌ش که دیشب تموم شد دوتا از قرصاشم امروز.

گل‌تاک نگاهی به تیام انداخت که انگار قصد نداشت نماز خواندن را تمام کند. برای همین دوباره رو به زینب چرخید و گفت: حواست به تیام باشه. من میرم داروها رو می‌گیرم.  اگه از من پرسید، بهش بگو رفتم شیرکاکائو بگیرم.

-    چشم‌ خانوم جان.

گل‌تاک دوباره کیفش را برداشت و نگاه آخرش را به سه عضو خانواده‌اش انداخت. انگار صحبتشان با خدا زیاد طول می‌کشید. گل‌تاک نباید برای سلام کردن صبر می‌کرد. 

همان‌طور که داخل کیفش را می‌گشت تا از وجود کلید ماشین مطمئن شود، داخل حیاط برگشت و به سمت پرادویی که گوشه‌ای از آن پارک شده بود رفت. فقط چند خیابان با نزدیک‌ترین داروخانه فاصله داشت. پس احتمالا راحت می‌رفت و زود برمی‌گشت. البته، اگر مشکلی در این مسیر  مشکلی پیش نمی‌آمد.

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 18
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم


هنگامی که ماه در آسمان رو به هلالی شدن می‌رفت، ابرهای خاکستری از مقابلش عبور می‌کردند و مانع می‌شدند که نور سفید رنگش به حیاط کارگاه برسد. با این حال نیما فقط چراغ کم‌سوی داخل اتاقک را روشن نگه‌ داشته بود. روی دو پله‌ی منتهی به اتاقک نشسته و به قسمتی از بوته‌های خشک‌شده که در تاریکی فرو رفتند خیره بود. 

گاهی صدای ماشین‌ها، کامیون‌ها و موتور‌ها را می‌شنید که از نزدیک کارگاه عبور می‌کردند. سرمای پاییز از سال‌های قبل به طور آشکاری بیشتر شده بود. دیگر خبری از حشرات آزاردهنده‌ای که در گرما بیرون می‌آمدند و لای وسایل گیر می‌افتادند نبود. 

بعد از غروب آفتاب و شروع حکومت ماه، نیما برای نیم‌ساعت آنجا نشست. تا اینکه بالاخره موتوری جلوی کارگاه متروکه متوقف شد و در آهنی آن را باز کرد. نیما با شنیدن صدای در از جا پرید و ناخودآگاه دستش را داخل جیب ژاکت مشکی رنگش برد. دسته‌ی‌ سرد چاقویش را لمس کرد و انگشت شصتش را روی ضامن نگه داشت. 

قصد داشت با احتیاط جلو برود؛ اما همین‌که چهره‌ی سیاوش و پژمان را در آن تاریکی تشخیص داد، با قدم‌های سریعی به سمت در رفت و آن را بست. پژمان موتور را جایی بین اتاقک و در آهنی کارگاه خاموش کرد و با عجله پیاده شد؛ اما سیاوش که از درد در خودش جمع شده بود نتوانست حرکتی بکند.

نیما بعد از بستن در، کنار سیاوش ایستاد و با دیدن ظاهر درمانده‌اش از پژمان پرسید: چش شده این؟

-    پاش تیر خورده. گندش بزنن، همین‌که موتورو روشن کردم  با شکاری زدنش.

بعد از شنیدن صدای مضطرب پژمان، نیما دندان‌هایش را با خشم روی هم فشار داد. دست سیاوش را گرفت و دور گردن خودش انداخت. پژمان هم کمک کرد تا پسر جوان زخمی را از روی موتور پایین بیاورند و به اتاقک برسانند. 

به محض این‌که سیاوش را روی تشک گذاشتند از درد به خودش پیچید. گلوله کمی بالاتر از زانویش را دریده اما در ماهیچه‌اش گیر نیوفتاده بود. پژمان  هراسان روی پا بلند شد و سمت طاقچه رفت. نخ بخیه و سوزن مخصوصی را از داخل یک جعبه‌ی لاکی بیرون آورد چون از روی تجربه دوختن زخم را بلد بود. بعد از آن دوباره کنار سیاوش برگشت و فندکش را از جیبش بیرون آورد تا سوزنش را با شعله‌اش ضدعفونی کند.

از طرفی، نیما پارچه‌ی شلوار سیاوش را پاره کرد و چراغ کوچک آباژور را نزدیک زخمش  برد. یک گلوله‌ی شکاری، زخم نسبتا بزرگی از خودش به جا گذاشته بود. از جایی که داروی بیهوشی نداشتند، سیاوش همچنان باید درد بخیه زدن را هم تحمل می‌کرد. با صورتی که خیس از عرق شده بود سرش را به بالش فشار می‌داد و پتوی زیر پایش را به چنگ می‌گرفت.

-    خونش درست بند نمیاد! نمی‌تونم خوب بخیه بزنم!

هنگامی که پژمان با اضطراب این را گفت، نیما نگاهی به چهره‌ی سیاوش انداخت و زمزمه کرد: میرم دارو بگیرم.

سیاوش به سختی چشم‌هایش را باز کرد و به صورت سرد و جدی نیما نگاه انداخت. نفس نفس می‌زد و توان نداشت که جوابی  بدهد. چند لحظه‌ی بعد، نیما بلند شد و به سرعت کفش‌هایش را پوشید. بهتر بود که فعلا موتورش را از کارگاه بیرون نبرد. زمانی که به دست پژمان و سیاوش بود، به اندازه کافی جلب توجه کرده بود.

برای همین کلاه ژاکتش را روی سر کشید و پای پیاده به سمت نزدیک‌ترین داروخانه راه افتاد. در طول مسیر، اطراف را با نگاه تیزش زیر نظر داشت و هنگامی که سوز هوا به صورتش خورد، سیگاری روشن کرد تا حداقل کمی بدنش را گرم نگه‌ دارد.

بعضی از اهالی که چهره‌اش را می‌دیدند از سر راهش کنار می‌رفتند. آنهایی که بچه‌ داشتند، بچه‌هایشان را از چشم نیما پنهان می‌کردند. مغازه‌دارها ساکت می‌شدند و جلب توجه را کمتر می‌کردند. انگار حتی گربه‌هایی که گوشه‌ی کوچه و خیابان راه می‌رفتند، تا حد امکان از نیما فاصله می‌گرفتند. قطعا این رفتارشان بی‌دلیل نبود؛ آنها نیما را می‌شناختند.

 

@Aryana

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 15
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

(پس از دیدار_داروخانه)

دست مشت شده‌ی فرهاد، با حرفی که گل‌تاک رو به زن پشت باجه گفت آزاد شد. نیما بسته‌ی زیر پایش را بیشتر از قبل فشرد و گل‌تاک با خونسردی ادامه داد: یه بسته‌ی دیگه لطفا...

بی‌معطلی، بسته‌ی دوم را که گرفت به طرف صندوق رفت و رو به پسر جوانی که پشت باجه‌ی صندوق بود گفت: هزینه قطره رو دو برابر حساب کنید.

نیما بعد از شنیدن این حرف پوزخند زد و با نوک کفشش بسته‌ی له شده‌ی قطره را به سمت گل‌تاک هول داد. بسته روی زمین سرامیکی لیز خورد و درست کنار کفش‌های گلدوزی شده ایستاد.
همزمان با این‌که گل‌تاک هزینه‌ی داروها را حساب می‌کرد، نیما رو به او گفت: باید برش داری. اینجوری که حیف میشه.

کارکنان داروخانه دست از خیره شدن به آن دونفر برداشتند و ترجیح دادند که به کار خودشان برگردند. حداقل با این کار دختر جوان هم کمتر معذب می‌شد. گل‌تاک هم همین‌طور به نادیده گرفتن نیما ادامه داد. کارت کشید و بعد از پرداخت هزینه‌ی داروها، پلاستیک را از روی باجه برداشت؛ اما درست لحظه‌ای که قصد داشت به سمت در خروج برود، صدای آن مرد غریبه را شنید: خانوم نادری..

گل‌تاک بعد از مکث کوتاهی رو به عقب چرخید و به شکل غیرمنتظره‌ای، متوجه شد که آن مرد جلوی پایش زانو زده. فرهاد بسته‌ را از کنار کفش‌های گلدوزی‌شده برداشت. قطره‌ای که داخلش بود را از جعبه‌‌ی له شده بیرون کشید و وارسی‌اش کرد. حتی محض اطمینان، با یک دستمال کاغذی قوطی را تمیز کرد. بعد از آن روی پا ایستاد و به گل‌تاک گفت: میشه ازش استفاده کرد.

نگاه تیز نیما نتوانست فرهاد را حتی یک قدم عقب بکشد. گل‌تاک که این مرد را نمی‌شناخت، فقط قطره را از دستش گرفت و تشکر کوتاهی کرد. کمی بعد برای تمام کردن معرکه، قدم‌های خونسرد اما سریعی برداشت و از داروخانه بیرون رفت. 

با رفتن آن دختر، انگار نیما تازه به یاد آورد که عجله داشته. بی‌معطلی به سمت خروجی رفت و پله‌ها را رو به پایین طی کرد. وقتی روی سنگفرش پیاده رو قدم گذاشت، ماشین سفید رنگ گل‌تاک را دید که از پارک بیرون آمد و به سمت خانه‌اش راه افتاد.

نیما در آن سرمای پاییزی نفس عمیقی کشید و برای چند لحظه چشم‌هایش را بست.  کمی بعد، هنگامی که   صدای قدم‌هایی را از پشت سرش شنید، چشم‌هایش را باز کرد و رو به عقب چرخید. بعد از دیدن آن مرد مزاحم غریبه، چهره‌ی سرد و جدی خودش را نشانش داد؛ اما فرهاد تنها لبخند محوی زد و گفت: نباید اینطوری با یه خانوم برخورد کنی.

درمقابل درس اخلاق فرهاد، نیما بی‌تفاوت پوزخند زد: پس اهل اینجا نیستی.

-    درسته. برای همین قرار نیست به این رفتارت عادت کنم. مثل بقیه..

-    نیازی نیست بهش عادت کنی. فقط دعا کن این آخرین باری باشه که همدیگه رو دیدیم.

این پسر واقعا یک دردسرساز بود. به علاوه انگار شهرت زیادی هم در این شهر داشت. بعد از آن‌که تهدیدش را به گوش فرهاد رساند، مسیری را در پیش گرفت و به تدریج بین تاریکی و جمعیت مردم محو شد.

با این حال فرهاد هیچ ترسی را حس نمی‌کرد. درحالی که به سمت تیبا می‌رفت، به یاد آورد که آن دختر چقدر خونسردانه مشکلش را از سر گذراند. به نظر برای مدیریت گل‌خانه‌ی بزرگی که عمویش توصیف کرده بسیار جوان بود؛ اما خب، حداقل آرامش و صبر کافی را برای کار و زندگی روزمره‌اش داشت.

گل‌تاک همان‌طور که به سمت خانه می‌رفت، نگاه گذرایی به صندلی کنارش انداخت؛ به قطره‌ای که بیرون از جعبه‌اش بود. در چند لحظه خاطرات مختلفی از ذهنش عبور کردند. کاش می‌توانست بخشی از گذشته را تغییر دهد. اگر فقط می‌توانست این کار را انجام دهد حالا شرایط دیگری داشت؛ اما واقعا، بعد از داشتن قدرتش حاضر بود این تغییر را انجام دهد؟ آن بخشی که مربوط به نیما می‌شود را، گل‌تاک واقعا می‌خواست که تغییر دهد؟

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 16
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم


صبح روز بعد، فرهاد با صدای مرغ و خروس‌های همسایه بیدار شد. درحالی که خورشید تازه سرکشیده  بود، داخل حیاط رفت و شیر کنار حوض را باز کرد تا آبی به صورتش بزند. سرش را که بالا گرفت، دوباره چشمش به گلدان‌های خالی افتاد. برای همین بعد از صبحانه به عمویش گفت تا نشانی گل‌خانه‌ی نادری را به او بدهد. عمویش هم یادآوری کرد که بذر گل‌های پاییزی را فراموش نکند.

ساعت نه صبح بود که فرهاد از خانه بیرون آمد. خورشید با ملایمت از پشت ابرهای نازک می‌تابید و هوا خنک و تمیز بود. با وجود مشکلاتی که در طول سفر برایش پیش‌ آمده، فرهاد از شروع کردن این سفر پشیمان نبود. فکر می‌کرد بعد از آن همه کار فشرده که اخیرا داشته، این فرصت می‌تواند به جسم و روحش استراحت دهد.

همان‌طور که عمویش گفته بود کوچه‌ها را به سمت مقصد طی می‌کرد که موبایلش زنگ خورد. با دیدن نام هستی روی صفحه، اتصال تماس را لمس کرد و مسیری که می‌رفت را ادامه داد.

- هستی، صبح بخیر.

- صبحت بخیر. بیرونی؟

- آره. دارم میرم بذر گل بگیرم. حیاط خونه‌ی عمو پر از گلدونای خالیه.

- آره خب، خیلی وقته کسی اونجا نبوده که به گلدونا برسه. خودت چطوری؟

- عالی! اینجا هواش محشره.

- کاش منم می‌تونستم بیام. دَرسا جدا کلافه‌م کردن.

- آزمون دکتری اسفند بود، نه؟ می‌خوای عید یه سر بیایم اینجا؟

هستی از این پیشنهاد استقبال کرد: خوبه. تا اون موقع تکلیف هردومون مشخص شده.

فرهاد کنار دیوار ایستاد تا سه‌چرخه بتواند از وسط کوچه عبور کند. بعد از آن هستی گفت‌گو را ادامه داد: صبحونه خوردی؟

-شیر و خامه و عسل. تو چی؟

هستی با ناراحتی گفت: حسودیم شد. ساعت هشت کلاس داشتم، واسه همین نتونستم خوب بخورم.

فرهاد به آرامی خندید و مسیرش را ادامه داد.

- ساندویچ نخوریا. تو کافه نزدیک دانشگاه شیر گرم و کیک بخور.

- اتفاقا تو راهش بودم. همین الان رسیدم جلوی کافه.

فرهاد همان لحظه سرش را بالا گرفت و تابلوی گل‌خانه‌ نادری را چند قدم دورتر دید.

- پس من قطع می‌کنم. مفصل صبحونه بخور. باشه؟

- چشم آقا.. تو هم لباس گرم بپوش. شنیدم اونجا خیلی سرد میشه.

هنگامی که گفت‌وگوی آن دونفر به پایان رسید، فرهاد مقابل ورودی گل‌خانه ایستاد. درب شیشه‌ای را که با چوب قهوه‌ای رنگی قاب گرفته شده بود هول داد و داخل رفت. بلافاصله، بوی گل‌های تازه ریه‌‌اش را پر کرد و باعث شد بی‌اراده لبخند بزند. حدود سی‌متر جلوتر، میز فروشنده و اتاق استراحت به چشم می‌خورد. تمام طول این سی‌متر هم، گل‌وگیاه‌های تازه و سبز داخل خاک باغچه کاشته شده بودند. انگار حتی برای آماده کردن دسته‌گل، گل‌ها را مستقیماً از ریشه جدا می‌کردند که تازه باشند. همین دلیل باعث می‌شد که اینجا بیشتر از گل‌فروشی، یک گل‌خانه باشد.

همان‌طور که نگاهش را به اطراف می‌چرخاند، قدم‌های آهسته‌ای برداشت و جلو رفت. به تدریج صدای کارگرهایی را شنید که از وضعیت گل‌وگیاه‌ها صحبت می‌کردند. مرد میانسالی را دید که دسته‌گلش را تحویل گرفت و در همان مسیر اما خلاف جهت فرهاد به سمت خروجی رفت. 

حدود بیست متر از مسیر را رفته بود که صدای آن دختر جوان را از سمت راستش شنید. بعد از شنیدن صدایش ایستاد و رو به یکی از راه‌های فرعی سمت راستش کرد.

- تیام، دوباره دستتو زخم می‌کنی.

 پسر حدودا هفده‌ساله‌ای، کنار ردیف باغچه نشسته بود. تکه چوبی به دست داشت و با پیچ‌گوشتی لایه‌های آن را جدا می‌کرد.

گل‌تاک جلوی آن پسر و پشت به فرهاد نشسته بود. با این حال متوجه حضورش شد و رو به عقب چرخید. فرهاد بعد از دیدن صورتش زودتر سلام کرد. گل‌تاک هم روی پا ایستاد و گفت: سلام.. خوش اومدین. 

گل‌تاک بعد از دیدن چهره‌اش این مرد را شناخته بود اما میلی نداشت که درمورد اتفاق دیشب حرفی بزند؛ حداقل نه تا زمانی که خود مرد غریبه درموردش سکوت کرده.

فرهاد هم برای این که تاک را معذب نکرده باشد، اتفاق دیشب را به روی خودش نیاورد. حتی فعلا درباره‌ی نسبتش با پیرمردی که چند روز پیش داخل جاده دیده بود هم چیزی نگفت.

- چند تا بذر گل پاییزی می‌خواستم. و.. فکر کنم چندتا گلدون هم بخوام.

گل‌تاک نیم‌نگاهی به برادر کله‌شقش انداخت. بعد با احترام جلو رفت و مقابل مرد نسبتا آشنا ایستاد.

-‌ گلدون‌هایی که می‌خواین رو انتخاب کردین؟

- هنوز نه. اونایی رو که جلوتر هستن هنوز ندیدم.

- پس تا وقتی بهشون نگاه می‌ندازین، من بذرا رو آماده می‌کنم.

- بله..

گل‌تاک با دراز کردن دستش به سمت گلدان‌های انتهایی گل‌خانه، فرهاد را دعوت به تماشایشان کرد. بعد از آن، خودش به سمت قفسه‌ی انتهایی که پشت میز فروشنده بود رفت تا بذرها را آماده کند. فرهاد هم نگاه کوتاهی به پسر نوجوان انداخت و حدس زد که برادر  کوچکتر گل‌تاک باشه. با این‌حال مدت زیادی آنجا نایستاد و برای انتخاب گل‌ها و گلدان‌هایی که کنار دیوار به زیبایی چیده شده بودند رفت.
 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 16
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم


فرهاد بعد از چند دقیقه فکر کردن، با دو گلدان شمعدانی جلوی میز فروشنده ایستاد.

- اینا رو می‌برم.

گل‌تاک لبخند محوی زد و با اشاره به پاکت‌های روی میز گفت: اینا بذرایی هستن که الان داریم. می‌تونید از روی تصویر و اسم تشخصیشون بدین.

فرهاد دو گلدان را گوشه‌ی میز گذاشت و به پاکت‌ها نگاهی انداخت. نام و تصویرشان را از نظر گذراند و همزمان دستی به لاله‌ی گوشش کشید. درنهایت تردیدش را کنار گذاشت و سرش را بالا گرفت.

- اینا هرکدوم.. خاصیتشون چطوریه؟

گل‌تاک بعد از مکث کوتاهی گفت: پس من توضیح مختصری میدم که راحت‌تر انتخاب کنید.

اولین پاکت از سمت راست را نشان داد و همین‌طور به ترتیب شروع به توضیح مختصر کرد.

- گل ستاره‌ای یا اشرفی، یه گیاه یک ساله‌ست. مدت گلریزی زیادتری نسبت به بقیه گل‌های یک ساله داره. از اواسط تابستون تا دوره‌ای که یخبندان شروع میشه می‌تونه گلش رو داشته باشه. گل جعفری برای آپارتمان‌ها مناسبه. توی محل گرم و آفتابی بهتر رشد می‌کنه و بهتره که توی حیاط تحت سرما نباشه؛ توی پاییز هم داخل خونه میشه نگهداریش کرد. گل نرین هم گلبرگ‌های خاص و خوش‌رنگی داره که توی پاییز گل داره و اگه ساقه یا گلش آسیب نبینه، می‌تونه سرما رو تحمل کنه. سیکلامن روی ساقه خودش خیلی حساسه ولی توی پاییز خیلی خوب گل میده و توی زمستون هم باقی می‌مونه.

فرهاد بیشتر از آن‌که به پاکت‌ها نگاه کند، به دختری که ماهرانه و بدون وقفه گل‌ها را معرفی می‌کرد خیره بود. اما تمام این مدت، گل‌تاک تنها به پاکت‌ها اشاره می‌کرد و نگاهش را بالا نمی‌آورد. انگار صدای تمام گل‌خانه خوابیده بود و تنها صدای آن دختر بود که شنیده می‌شد. با صدای آرامش توضیح می‌داد و باعث می‌شد تصویر زیبایی از گل‌ها در ذهن فرهاد ساخته شود. رایحه‌ی گل‌های اطراف حتی بیشتر به مشامش می‌رسید و لبخندی را بی‌اراده‌ روی لبش ‌می‌نشاند.

- گلایل سفید یکی از زیباترین گل‌های پاییزه که از اواخر تابستون رشدش رو شروع می‌کنه ولی الان هم برای جوونه زدنش فرصت هست. اما اگر می‌خواین که شادابی گل‌هاش حفظ بشه، بهتره از سرمای شدید دور نگهش دارین. گل برفی..

بی‌اراده روی لب گل‌تاک هم لبخندی نشست چون این گل را بیشتر دوست داشت. همیشه زمانی که نامش را می‌شنید، یاد اولین باری می‌افتاد که با پدرش آن را کاشته. 
فرهاد این لبخند گل‌تاک را دید و کنجکاو شد که چرا ناگهانی این تغییر در صورت آرامش ایجاد شده. بی‌اراده تک خنده‌ای کرد و باعث شد که گل‌تاک به خود بیاید.

- عا.. عذر می‌خوام.

- نه نه! چیزی نشده که عذرخواهی کنین.

گل‌تاک پاکت گل‌برفی را بالا آورد و این بار تماس چشمی هم با مرد مقابلش برقرار کرد. انگار که با اشتیاق بیشتری دوست داشت از آن گل تعریف کند.

- گل برفی زیبایی خاصی داره. یه گل کلاسیکه که محبوبیت زیادی داره و تو فصل پاییز خیلی خوب می‌مونه. البته هزینه‌ش نسبت به بقیه گل‌ها کمی بیشتره که ارزشش رو هم بیشتر نشون میده. پیازش هم توی مناطق با خاک‌های مختلفی رشد می‌کنه. 

پاکت دیگری را هم برداشت و ادامه داد: این یکی گل زمستونی یا همون تاج الملوکه. شبیه آلاله‌ست اما رنگش زرده و بهتره که تو یه مکان مرطوب و داخل سایه کاشته بشه.

مهم نبود که گل‌تاک تا چه زمانی در مورد بذرهایش توضیح دهد. او یک گل‌خانه‌دار مشتاق بود که از تعریف کردن گل‌هایش خسته نمی‌شد. چشم‌هایش برق می‌زدند و لب‌هایش لبخند محوی را به تصویر می‌کشیدند.

فرهاد با سکوتش اجازه داد که آن دختر همان‌طور حرف بزند و  تعریف کند. مهم نبود که چقدر از زمان را از دست بدهد؛ این مکان برایش جایی شده بود که ای کاش هیچ‌گاه ترکش نمی‌کرد. همه چیز، رایحه‌ی گل‌ها و صدای آرام اما مشتاق این دختر، با چشم‌های براقش ترکیب شده بودند تا فضای زیبایی را خلق کنند.

هنگامی که معرفی پانزده بذر روی میز تمام شد، فرهاد هنوز به چهره‌ی منتظر دختری که مقابلش ایستاده نگاه می‌کرد. گل‌تاک هم که احساس کرد این مرد در افکارش فرو رفته، با تردید زمزمه کرد: آقا..؟

فرهاد به خود آمد و ناگهانی گفت: بله، همشون خیلی خوبن‌. همه رو می‌برم.

گل‌تاک ابروهایش را کمی بالا آورد و به آرامی پرسید: همه رو؟!

- بله همشون خیلی خوبن! هیچ‌کدومو.. نمی‌خوام از دست بدم.

گل‌تاک سرش را به نشانه‌ی تاکید نشان داد اما چون همیشه برای هدررفت گیاهان ناراحت می‌شد، با ملاحظه گفت: خوب میشه اگه بتونین مراقبت‌هاشون رو به یاد داشته باشین. چون هرکدوم شرایط مختلفی دارن.

فرهاد بدون فکر گفت: نباید زیاد سخت باشه. شما هر روز از این همه گل مراقبت می‌کنین.

گل‌تاک بعد از مکث کوتاهی نگاهی به گل‌خانه‌ی بزرگش کرد. واقعا حق با این مرد بود. 

- پس خیلی کوتاه شرایط ضروری رو روی پاکت اضافه می‌کنم.

فرهاد با احترام جواب داد: عا.. لطف می‌کنین.

بعد از نوشتن شرایط ضروری، گل‌تاک بذرها را داخل پاکتی انداخت و همزمان قیمتشان را حساب کرد. بعد نگاهی به شمعدانی‌ها انداخت و اضافه کرد:  برای شمعدونی‌ها، لطفا توی سرما نذاریدشون.  داخل خونه هم نور کافی بهش برسه.

- بله حتما مراقبشون هستم.

فرهاد همین را گفت و کارت اعتباری‌اش را از کیف کوچکش بیرون آورد. روی میز گذاشت و کوتاه گفت: بفرمایین..

- قابلی نداره.

- خواهش می‌کنم.

گل‌تاک دستگاه ثبت رمز را به سمت فرهاد چرخاند و بعد از وارد شدن رمز،  رسید پرداختی را هم روی کارت گذاشت و به فرهاد برگرداند.

- خدمت شما..

- ممنونم.

- بازم به گلخونه‌ی ما تشریف بیارید.

فرهاد با اشتیاق خندید و درحالی که گلدان‌ها و پاکت بذرها را برمی‌داشت گفت: حتما!

چند لحظه‌ی بعد، فرهاد درحالی که آن مکان دوست‌داشتنی را ترک می‌کرد، نگاه گذرایی به رسید پرداخت انداخت. سر اولین کوچه رسیده بود که ناگهانی ایستاد و چشم‌هایش از تعجب گرد شدند.

- هفتصد تومن؟! چرا انقد زیاد شد؟!

نگاهی به تمام آنچه که خریده بود انداخت و بعد نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد. رو به عقب چرخید و یک بار دیگر به ورودی آن گل‌خانه نگاه کرد. قیمت همه چیز واقعا بالا رفته بود اما درواقع، فرهاد نمی‌دانست که گل‌تاک قیمت را نود تومان کمتر حساب کرده. شاید به خاطر کمکی که آن روز داخل درمانگاه کرده بود؟!
 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 15
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم


گل‌تاک برای رساندن بسته‌ای به دوستش که چند کوچه دورتر و نزدیک به حاشیه‌ی کوه زندگی می‌کرد، مسیر همیشگی‌اش را تغییر داد. بسته را که شامل چند جلد کتاب بود به دوستش، ترانه رساند و در راه برگشت به خانه هم کمی میوه خرید. 

کوچه‌پس‌کوچه‌های آن منطقه برای همراه داشتن ماشین مناسب نبودند. گل‌تاک از کوچه‌های خلوتی که زیر نور چراغ‌ها کمی روشن شده بودند می‌گذشت و پلاستیک میوه‌ها را حمل می‌کرد. این مسیر به نظرش آشنا بود؛ در دوره‌ی دبستان، این راه مسیر خانه‌اش به طرف مدرسه بود. و گل‌تاک همیشه بخشی از آن را با ترانه طی می‌کرد.

درون کوچه‌ها مردم به ندرت دیده می‌شدند. گل‌تاک از این خلوت بودن نمی‌ترسید اما، امشب چندان خوش شانس نبود. در یکی از کوچه‌های نسبتاً تاریک که خانه‌های کمی هم داشت، چند مرد در سایه با یکدیگر درگیر شده بودند.

گل‌تاک به محض دیدنشان ایستاد. چند لحظه‌ی بعد، مردی که به تنهایی با چهارنفر دیگر دعوا می‌کرد، حریف آخرش را هم با مشت محکمی روی زمین پرت کرد. صحنه‌ای که گل‌تاک مقابل خودش می‌دید، یک مرد ایستاده بین چهار مرد شکست‌خورده بود.

تصمیم گرفت تعلل کردن را کنار بگذارد و مسیرش را تغییر دهد؛ اما بعد از اینکه مردِ ایستاده، کلاه ژاکتش را کنار زد و چهره‌ی خودش را زیر نور زرد رنگ چراغ نمایش داد، گل‌تاک احساس کرد که پاهایش بر روی زمین قفل شدند.

نیما در این درگیری مشت زیادی خورد و زخم برداشت؛ اما زهرچشم نشان دادن به رقیبش از طریق گوشمالی دادن برادر و آدم‌های همراهش لازم بود. وقتی بالاخره صدای ناله هرچهار نفر که اعلام می‌کردند تسلیم شدند را شنید، نفس عمیقی کشید و کمرش را صاف کرد. بعد از آن، تازه متوجه دختری شد که چند متر دورتر ایستاده و نگاهش می‌کرد.

مشت‌های خونینش بیشتر از قبل فشرده شدند و از این فاصله مستقیماً به چشم‌های گل‌تاک خیره شد. سعی کرد اثر ترس را در آنها ببیند اما فاصله برای فهمیدن احساسش زیاد بود. به همین خاطر، نیما بی‌توجه به آن چهارنفر، قدم‌های آهسته اما بلندش را به سمت گل‌تاک برداشت. از راه رفتنش مشخص بود که بدنش آسیب دیده اما، با این وجود هنوز چهره‌اش مغرور و سرد بود.

گل‌تاک که نزدیک شدن نیما به خودش را دید، بی‌اراده قدمی به عقب برداشت. دومین قدم را هم، اما برای سومین قدم متوقف شد. برای چند لحظه، چشم‌هایش را به روی مردی که نزدیکش می‌شد بست. نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: نباید ازش بترسی. نباید نشون بدی که ازش فرار می‌کنی.

نیما با چهره‌ی سرد و جدی‌اش تا ده قدمی تاک جلو رفت. اما از آنجا به بعد، گل‌تاک هم به طور غیرمنتظره‌ای جلو آمد. نه به سمت نیما، به سمت خانه‌اش که دو کوچه دورتر بود. قدم‌های مرددش را برداشت و از کنار نیما عبور کرد. بدون آن‌که به صورتش نگاه کند یا حرفی بزند.

آن لحظه‌ی کوتاه، نیما نفس عمیقی کشید تا عطر گل‌تاک را به ریه‌هایش برساند. مثل همیشه، بوی گل و گل‌خانه‌اش را داشت. نیما چشم‌های دردمندش را بست و با وجود زخم‌هایش، لبخند محوی روی لبش نشاند. نسیم شامگاهی بعد از رفتن گل‌تاک به بدنش خورد و باعث شد که حداقل درد را کمتر احساس کنه. 

پشت سرش، گل‌تاک به آرامی سرعت قدم‌هایش را بیشتر کرد و از بین آن چهار مرد آسیب‌دیده هم گذشت. انگار که هیچ‌کدام را نمی‌دید. این بهترین کاری بود که می‌توانست درمقابل نیما انجام دهد، نادیده گرفتنش. این کار سخت را برای هزارمین بار انجام داد و بعد از آن‌که به اندازه‌ی کافی دور شد، نفس راحتی کشید و سعی کرد چشم‌های سرد نیما را فراموش کند.

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 14
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم


همزمان با اتمام صدای اذان از گل‌دسته‌های مسجد، گل‌تاک جلوی در خانه ایستاد. هر دو پلاستیک را با یک دستش گرفت تا بتواند کلیدش را پیدا کند. از طرفی صدای تیام که تا بیرون از خانه هم می‌رسید باعث عجله‌اش شد. وقتی در آهنی‌ حیاط را باز کرد و داخل رفت، تیام وسط سنگفرش حیاط نشسته بود. زیرچشمی، با ترس و نفرت و خشم، به باغچه‌ی مقابلش نگاه می‌کرد. مادرش صندلی چرخ‌دار را تا در ساختمان بیرون کشانده بود و سعی داشت به پسرش نزدیک شود. پشت سرش، مادربزرگ پیر هم با تکیه به عصایش داخل حیاط می‌آمد.

زینب خانم که صدای در را شنید و گل‌تاک را دید، زیرلب خدا را شکر کرد و با قدم‌های سریع و مضطربی به طرفش رفت.

- سلام خانوم. خداروشکر که اومدین. تیام دوباره تو باغچه کرم دیده.

گل‌تاک با نگرانی کیسه‌های میوه را به دست زینب داد و به برادرش نزدیک شد. همزمان رو به مادرش که به این سمت می‌آمد گفت: صبر کن مامان...

دست‌های لرزان مادرش، چرخ را متوقف کردند ولی هنوز چشمان نگران زن، روی صورت خیس از اشک تیام بود. 

گل‌تاک با احتیاط دوقدم دورتر از برادرش نشست و آرام رو به او گفت: چیزی نیست داداش. ببین گلت هنوز سالمه.

گل‌تاک با دستش، به گل رز توی باغچه اشاره کرد ولی تیام بی‌توجه به او با کلافگی گفت: گفته بودی نمیذاری کرم بیاد تو باغچه. تاک بهم دروغ میگه. تاک بهم دروغ میگه.

گل‌تاک دستی به پیشانی ملتهبش کشید و رو به برادرش گفت: نمی‌دونم این یه دونه از کجا اومده. ببین گلت هنوز سالمه. الان کرمه رو میندازم بیرون باشه؟

گرچه تیام، قصد نداشت زیرلب زمزمه کردن و نشان دادن خشمش را تموم کند ولی، گل‌تاک کنار باغچه رفت و کرمی که نیمی از بدنش داخل خاک فرو رفته بود را برداشت. از همان فاصله به تیام نشانش داد و گفت: ببین پیداش کردم.

تیام دست‌هایش را مشت کرد و با صدای بلندی گفت: همون یکی نیست. بهم دروغ گفتی. دروغگو، بهم دروغ گفتی.

گل‌تاک کرم خاکی روی دستش را تا بیرون از خانه برد و داخل باغچه‌ای جلوی در رها کرد. بعد از آن سریع داخل حیاط برگشت و متوجه شد که تیام، باکلافگی و عصبانیت دست‌هایش را به زمین می‌کوبد.

این حقیقت است، امکان نداشت به همین زودی آرام شود. تیام از هیچ چیزی به اندازه‌ی کرم خاکی نمی‌ترسید و نفرت نداشت. اما واقعا، مهم نبود که گل‌تاک چند بار باغچه را شخم بزند؛ کرم‌های خاکی بالاخره از جایی پیدایشان می‌شد. تمام این منطقه پر از خاک‌های گل‌کاری شده بود.

وقتی گل‌تاک نگاهش را بالاتر آورد و نگرانی را در چشمان مادرش دید، جرعتش را جمع کرد و کنار تیام رفت. درحالی که او هنوز دست‌هایش را به زمین می‌کوبید.

- نکن تیام. دستات زخم می‌شن.

سعی کرد مچ دستش را میان انگشتانش بگیرد، قبل از آن‌که به خاطر کوبیدن مشت‌هایش به زمین آسیب ببیند. اما زمانی که تیام دستش را محکم از چنگش کشید، ناخنش به صورت گل‌تاک خورد و زخمی روی گونه‌اش ایجاد کرد.

- خاک به سرم! گل‌تاک، صورتتو زخمی کرد؟

بعد از شنیدن صدای نگران مادرش، گل‌تاک برای چند لحظه خیره به زمین شد و مکث کرد. سوزش تدریجی زخمش بیشتر از قبل شد و باد شامگاهی هم سوزشش را بیشتر کرد. می‌دانست که نباید عصبی شود اما، تیام هنوز پشت سر هم فریاد می‌کشید و مشتش را به بازو و سینه‌‌ی خواهرش می‌کوبید. زیر فشار آن مشت‌ها، گل‌تاک نگاه اشکبارش را به آرامی بالا آورد و صورت عصبانی و کلافه برادرش را دید. 

- تاک بهم دروغ میگه. همش بهم دروغ میگه...

گل‌تاک در اون چند لحظه از خودش پرسید، تیام قرار نیست تکرار کردن این جمله را تمام کند؟ قرار نیست مشت کوبیدن به بدن خواهرش را تمام کند؟ این آدم هیچ‌وقت برادرش نبوده. او همیشه تنها کسی بوده که سرش فریاد کشیده. تنها کسی بوده که عمدا به بدنش آسیب زده.  تیام همیشه تنها کسی بوده که اینطور آزارش داده.

- بسه دیگه..

با فریاد بی‌سابقه‌ی تاک، مشت‌ دست‌های تیام روی هوا متوقف شد. چشم‌های خیس و عصبی‌اش را باز کرد و به صورت دختری که کنارش نشسته بود نگاه کرد. صورتش، چشم‌هایش، لب‌هایش، نگاهش و ابروهایش، ترکیبی را می‌ساختند که در ذهن تیام به معنی خشم بود. برای همین شروع به گریه کرد و با جمع کردن زانوهایش، در خودش مچاله شد.

- مامان.. مامان..

گل‌تاک سرش را سمت دیگری چرخاند و مادرش هم با به حرکت درآوردن چرخ صندلی، خودش را به تیام رساند. در مقابل گریه‌هایش، به جلو خم شد و شروع به نوازش موهای پسرش کرد.

- گریه نکن مامان جان، آبجیت اذیتت کرده؟ می‌خوای بزنمش تا دیگه سر پسرم داد نزنه؟ ببین منو، می‌خوای بزنمش؟

گل‌تاک می‌دانست که همه‌‌ی اینها تظاهر است. حتی زمانی که تیام با گریه سرش را تکان داد و مادرش مشتی به شانه‌‌ی دخترش زد، می‌دانست که مادرش فقط برای آرام کردن تیام این کار را کرده. می‌دانست که برادرش از زمان تولد مبتلا به اوتیسم بوده و بیماری‌اش باعث می‌شود که اینطور رفتار کند.

گل‌تاک تمام اینها را می‌دانست ولی باز هم اشک در چشم‌هایش جمع شد. احساسی که آن لحظه داشت، چیزی شبیه تحمل ظلم بود. درنهایت کیفش را همان‌جا روی زمین رها کرد و خودش بلند شد. با خستگی از کنار مادر و برادرش گذشت و به سمت ساختمان قدم برداشت اما بین راه، مادربزرگش دستش را گرفت و نگهش داشت.

گل‌تاک همان‌جا ایستاد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد دلخوری‌اش را در چهره آشکار نکند اما، چراغ‌های داخل حیاط برق چشم‌های خیسش را به خوبی نشان می‌دادند. با این وجود وقتی رو به مادربزرگش چرخید، دست‌ چروکش را دید که به صورتش نزدیک شد و اطراف زخمش را نوازش کرد. همان نوازش پر محبت، دوباره قلب آسیب دیده‌اش را نرم کرد.

- ببین دختر قشنگم صورتش چی شده!

بعد از شنیدن صدای لرزان و نگران پیرزن، گل‌تاک بی‌اراده لبخند زد و دست مادربزرگش را گرفت. پوست چروکش را بوسید و به آرامی گفت: فقط یه زخم سطحیه. 

ابروهای مادربزرگش به هم نزدیک شدند و با عصبانیت اندکی گفت: این بچه هیچی نمی‌فهمه. باید ادبش کنیم که درست رفتار کنه.

گل‌تاک حتی می‌دانست که این حرف تظاهر به عصبانیت است و مادربزرگش، حتی دلش نمی‌آید که به نوه‌هایش تشری بزند. با این حال سرش را به چپ و راست تکان داد و نگاهی به برادرش کرد که دست از گریه برداشته و زیر نوازش‌های مادرش آرام شده بود.

- بریم داخل. سرده...
 

@Aryana

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 13
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

 

پژمان برای شام مرغ بریان گرفته بود. وقتی به کارگاه رسید، نیما هنوز بیرون بود و سیاوش به تنهایی روی تخت استراحت می‌کرد. پژمان بخشی از غذا را داخل بشقاب گذاشت و به دست سیاوش داد که روی تختش نیم‌خیز شده بود. به علاوه، داروهایش را که امروز باید مصرف می‌شدند چک کرد.

کمی بعد، هردو مشغول خوردن شام بودند که صدای بسته شدن در به گوششان رسید. سیاوش تکه مرغی را که به دستش بود داخل بشقاب برگرداند و سعی کرد خودش را بالا کشیده و از پشت پنجره بیرون را نگاه کند.

- نیماست؟

پژمان بلند شد و خودش را به پنجره رساند. در آن تاریکی نسبی، جسم سیاهی را دید که به آرامی و با خستگی قدم برمی‌داشت. 

- آره.

وقتی در اتاقک را باز کرد، سرمای پاییزی خودش را به داخل کشید و سیاوش، پتویی را که کنار زده بود روی پای زخمی‌اش بازگرداند. از طرفی، پژمان با دیدن چهره‌ی زخمی نیما دهانش را باز کرد تا حرفی بزند؛ ولی نیما انگشت اشاره‌اش را مقابل دهانش گرفت و او رو به نگه داشتن سکوتش وادار کرد. حتی قبل از آن‌که قامتش در چهارچوب در نمایان شود، روی سکوی مقابل ورودی نشست و به دیوار اتاقک تکیه زد.

پژمان برای چند لحظه به چشم‌های بسته نیما و آثار درگیری روی صورتش نگاه کرد. کمی فکر کرد و فهمید که نیما چرا خود را به سیاوش نشان نمی‌دهد. سیاوش، احتمالا خودش را مقصر این درگیری هم می‌دانست. فقط به خاطر زخم پایش، حتما فکر می‌کرد که باعث این درگیری نیما شده.

- اگه گرمته همین‌جا غذا می‌خوری؟

نیما با سوال پژمان چشمانش را باز کرد ولی بدون هیچ جوابی به سیاهی‌ مقابلش خیره شد. از خودش پرسید، تا کی قرار است همین‌طور از کنار آن دختر عبور کند؟ نباید زودتر کاری کند؟ مسخره و مضحک بود. انگار نیما در چند سال اخیر، هدفش را میان این‌همه قلدر و خلافکار گم کرده بود.

سکوت نیما به درازا کشید و پژمان هم منتظر جوابش نماند. داخل اتاقک برگشت که سیاوش با کنجکاوی در مورد نیما  پرسید: نمیاد داخل؟! بیرون سرده.

- اون که گرمشه.

پژمان به گفتن همین جمله بسنده کرد و ران و سینه‌ی مرغ را داخل بشقابی گذاشت. لیوانی از دوغ محلی هم پر کرد و به حیاط برگشت. این بار در اتاقک را هم بست تا صدای گفت‌وگویشان به سیاوش نرسد.

نیما تمام مدت به همان نقطه‌ی مبهم از مقابلش خیره بود. چند دقیقه قبل، نگاه گل‌تاک از ترس به بی‌تفاوتی تغییر کرد. قدم‌هایش از تردید به شجاعت کشیده شدند. لب‌هایش از لرزش به آرامش رسیدند. گل‌تاک در حقیقت هنوز از نیما متنفر نبود. او هیچ حس خاصی به نیما نداشت و فقط به عنوان یک ولگرد نگاهش می‌کرد. 

- با آدمای موسی درگیر شدی؟

زمانی که پژمان این سوال را پرسید، نیما سرش را چرخاند و به ظرف غذایی که کنارش بود نگاه کرد. بعد از آن به دست‌هایش که خاکی و زخمی و خونین شده بودند.

پژمان از همین سکوت نیما جوابش را گرفت. با کلافگی به موهایش چنگ زد و نگاهش را سمت دیگری کشاند.

- باید می‌گفتی منم باهات بیام. تنهایی، شاید یه اتفاقی بیوفته که پیش‌بینی نمی‌کنی.

- مردن؟

پژمان شک داشت که درست شنیده باشد اما او ادامه داد: فقط به این فکر نمی‌کنم.

بی‌توجه به غذای داخل ظرف، نیما لیوان دوغ را برداشت و سر کشید. بعد نفس حبس شده‌اش را رها کرد و آستین ژاکتش را به لبش کشید. کمی بعد دوباره صدای نگران پژمان را شنید.

- اسلحه دارن. با شکاری راحت سیاوشو زدن.

- ما هم باید اسلحه بگیریم؟

پژمان آب دهانش را  فرو برد و از نیما پرسید: جدی میگی؟!

نیما، به نظر نمی‌رسید که جدی نباشد. بدون جواب، سرش را به دیوار تکیه زد  و دوباره چشمانش را بست. دلش می‌خواست در همین هوای سرد به خواب رود اما قبل آن، یک بار دیگر عبور ‌گل‌تاک را از کنار خودش مرور کرد.

نیما کسی بود که ‌گل‌تاک از کنارش عبور می‌کند؟ هرگز نمی‌ایستد. زمانی که عبور می‌کند، حتی به پشت سرش نگاهی نمی‌اندازد. در ذهن آن دختر چه می‌گذرد؟ درمورد نیما، گل‌تاک چند ساعت از روز را به او فکر می‌کند؟ 

پژمان خستگی نیما را به راحتی احساس کرد. برای همین دیگر سوالی نپرسید و از جا بلند شد؛ اما همین‌که صدای جدی نیما را شنید، دستش روی دست‌گیره سرد در متوقف شد.

- گیر آوردن چندتا شکاری سخت نیست.

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 12
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم


آخر هر ماه، زمانی بود که خانواده‌ی نادری برای ده سال به پرورشگاه شهرشان می‌رفتند. بعد از فوت آقای نادری، دخترش این سنت عزیز خانواده را ادامه می‌داد. هرماه، بخشی از درآمد حاصل از گلخانه و شالیزار کوچکی در حاشیه شهر، به پرورشگاه کودکان تعلق می‌گرفت. به همین خاطر بود که مردم، خانواده‌ی نادری را از خیّرین شهرشان می‌دانستند و برای سالها مورد احترام قرار می‌دادند.

گل‌تاک صبح روز پنج شنبه، آخر ماه به پرورشگاه رفت. با رئیس آنجا که مردی سی و پنج ساله بود درمورد نیازهای جدید بچه‌ها پرسید. لوازم تحصیل، خورد و خوراک، لوازم خواب و اردوهای هفتگی، درمورد تمام این‌ها پرسید تا اگر می‌تواند با پول یا زمانش بخشی از کمبود‌ها را جبران کند.

بعد از گفت‌گو با آقای بخشی، گل‌تاک از ساختمان دو طبقه‌ی پرورشگاه بیرون رفت. نگاهی به ساختمان کوچک‌تری که همان نزدیکی، محل تحصیل بچه‌ها بود انداخت. صدای تعدادی از آنها را شنید که شعری کودکانه می‌خواندند.

- سنگ و سنگ و سنگ، کوهسارها

شر و شر و شر، آبشارها

صاف و صاف و صاف، جویبارها

سبز و سبز و سبز، کشتزارها

گل‌تاک تا زمان اتمام کلاس‌ها، تصمیم گرفت به بخش انتهایی محوطه برود. از بین چمن‌ها و بوته‌ها عبور کرد و جایی نزدیک به پرتگاه که با نرده‌های بلند و طویلی محافظت شده بود رسید. از آنجا بخشی از شهر پیدا بود و پرورشگاه را جایی نزدیک‌تر به آسمان ساخته بودند.
اما زیبایی شهر و سرسبزی آن، و حتی مه نازکی که آسمان را گرفته بود توجه گل‌تاک را جلب نکرد. قدم‌های آخرش را همانطور که خیره به تک درخت انتهای محوطه بود برداشت. درنهایت، مقابل درخت سیب ایستاد و به تن دوساله‌اش دست کشید. بی‌اراده لبخند زد و صورتش درخشان شد. تحسین‌آمیز، رو به درختی که انگار تمام یک‌ماه گذشته در انتظارش بوده گفت: خیلی خوب رشد می‌کنی.

درخت سیب صدایش را شنید. زیرا جوابش را با زمزمه‌ی صدای مرد آشنایی در ذهنش خواند.

(( - اینجا برای کاشتن نهال خوبه؟
- چرا اینجا؟ تو حیاط خونه‌تون بکارش.
- خب، تو هر ماه میای اینجا...))

گل‌تاک نگاهی به برگ‌های سبز درخت انداخت که هنوز اثر زردی پاییز را نگرفته بودند. نسیم صبحگاهی آن برگ‌ها را به رقص درمی‌آورد و آوای روح‌انگیزش را در گوش شاخه‌ها زمزمه می‌کرد.
گل‌تاک رو به پرتگاه سبز، به آن درخت سخنگو تکیه داد و روی چمن‌های کنارش نشست. با یادآوری اتفاق دیشب، چشم‌هایش را بست و خستگی‌اش را به تنه‌ی درخت واگذاشت.

((- برای تو می‌کارمش.
- که از میوه‌ش بخورم؟ می‌دونستی که سیب دوست دارم؟!
- که بهش تکیه بدی، هروقت خسته شدی. این نهال وقتی بزرگ شد، هروقت که بخوای بار سنگینتو تحمل می‌کنه، اگه فقط بهش تکیه بدی.))

گل‌تاک هنوز منطقه‌ی امنش را داشت. با اینکه صاحب صدا ماه‌ها پیش ترکش کرده بود، گل‌تاک هرماه به دیدار نهالش می‌آمد. و این نهال بعد از دوسال به قدری تنومند شده بود که رویای صاحبش را با لمس سنگینی شانه‌های دختری تحقق بخشد.

- تاک یکیو دوست داره.. تاک یکیو دوست داره.

با شنیدن صدای تیام، گل‌تاک چشم‌هایش را باز کرد و سرش را به سمت صدا چرخاند. تیام امروز بافتنی قرمز رنگش را پوشیده و احتمالا یکی از کارگران گلخانه او را تا اینجا رسانده بود. گل‌تاک تنها کسی نبود که دوست داشت عادت پدرش را تکرار کند.
جسمی چوبی در دست‌های تیام، لای انگشتانش پنهان شده بود. گل‌تاک نگاهش را خیره به دست‌های تیام نگه داشت که او، سرش را طبق عادت به چپ کج کرد و ادامه داد: صورتش زخم شده..

یک دستش را جلو آورد و انگشت اشاره‌اش، گونه‌ی خواهرش را نشانه گرفت.

- صورتش..

گل‌تاک نگاه از تیام گرفت. دستی به شلوار سیاهش کشید و برگ‌های ریخته شده به رویش را کنار زد. اما بعد از آن، سکوتش را همچنان نگه داشت. 
تیام همانطور که سرش را پایین گرفته بود، نگاهش را تا چهره‌ی گل‌تاک بالا کشید. تمام اجزای صورتش را بررسی کرد و ترکیب نهایی، آرامش بود. برای همین ترسش را کنار گذاشت و جسم چوبی را بیشتر میان دستانش فشرد.

- تاک دلش واسه کِرما می‌سوزه.. ولی دلش واسه گل من نمی‌سوزه. 

گل‌تاک بدون اراده لبخند محوی زد. تیام مثل شازده‌کوچولو شده بود. گل سرخش را می‌پرستید و همه را کمتر از آن دوست می‌داشت. همین‌قدر کودکانه و احمقانه..!

وقتی زمان گذشت و سکوت گل‌تاک رنگ شکستن ندید، تیام دو قدم جلوتر رفت و جسم چوبی را به سمتش گرفت.

- گل چوبی.. پژمرده نمیشه. 

گل‌تاک نگاهش را روی دست‌های خراش افتاده تیام برگرداند. تکه چوب را از میان انگشتانش بیرون کشید و به طرح ناشیانه‌ی گلی عجیب که تیام تلاش کرده بود از آن چوب خلق کند خیره شد. کمی بعد، بالاخره زبانش به گردش افتاد و رو به برادرش پرسید: تیام، می‌خوای مجسمه‌سازی یاد بگیری؟

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 13
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

 

آن روز هوا آنقدر ابری نبود که ناگهان باران ببارد. برای همین کارگران گلخانه در حاشیه شهر صبر کردند تا بارش باران تمام شود چون تردد در جاده مشکل شده بود. از طرفی، گل‌تاک تنها کسی بود که در گلخانه‌ی داخل شهر منتظر گلدان‌های جدید شد. 
زمانی که نیسان بار گلدان‌ها را به گلخانه رساند، گل‌تاک قبل از آسیب دیدنشان سرعت انتقال گلدان‌ها را به داخل بیشتر کرد. همزمان با بارش غیرمنتظره باران، راننده‌ی نیسان گلدان‌ها را از بار ماشین روی زمین می‌گذاشت و گل‌تاک با عجله آنها را به داخل گلخانه می‌برد.

فرهاد سوار بر ماشینش از مقابل گلخانه عبور می‌کرد که شتابزدگی دونفر را در انتقال گلدان‌ها دید. باران شدیدا می‌بارید و هردوی آنها زیر قطرات سرد باران خیس می‌شدند. بعد از مکث کوتاهی، فرهاد پایش را روی ترمز ماشین فشرد. پیاده شد و با قدم‌های سریعی خود را به ورودی گلخانه رساند. گل‌تاک به محض دیدن فرهاد که یکی از مشتری‌هایش بود، چند لحظه‌ای مکث کرد و با اشاره به داخل گفت: خوش‌ اومدین، بفرمایین.

فرهاد نگاهی به انبوه گلدان‌ها انداخت که زیر باران درحال آسیب بودند.

- کمک می‌خواین؟

گل‌تاک بدون فکر جواب داد: نه ممنون. زیاد نیستن.

انگار فرهاد قصد خرید از گلخانه را نداشت. برای همین گل‌تاک منتظر حرفی از جانب این مرد نماند و به انتقال گلدان‌ها به داخل ادامه داد. جلوی در بیش از حد با گلدان‌های کوچک و بزرگ مسدود شده بود برای همین گل‌تاک مجبور بود گلدان‌های بعدی را مسافت بیشتری تا وسط راهرو همراه خود ببرد.  

زمانی که شمعدانی‌ها را زمین گذاشت، چرخید و با عجله به سمت خروجی برگشت. ولی آنجا مقابل در، ناگهان ایستاد متوقف شد. فرهاد اصلا نرفته بود. بی‌توجه به رد پیشنهادش، دو گلدان بزرگ را به دست گرفته و مقابل ورودی، با سد شدن راهش ایستاد. جایی که سایه‌بان نداشت و بالای سرش، مستقیما آسمان خاکستری پاییز بود. چهره‌ی گندمگونش با قطرات باران خیس شد و ابروهای به هم گره‌خورده‌اش، به آرامی از یکدیگر فاصله گرفتند.

چند لحظه، چند دقیقه، یا چند ساعت، زمان از حرکت ایستاد یا مرگ به سراغشان آمد؟ نگاه‌هایی که خیره بودند، کدام یک از اجزای ملتهب صورت دیگری را هدف گرفته بودند؟ 
گل‌تاک از آن همه دویدن نفس نفس می‌زد. فرهاد زیر بارش باران، پاهایش قفل زمین شده بود. وزش باد، زنگلوله‌ی چوبی بالای در را به صدا درمی‌آورد و نگاه دو نفر به شکل غیرمنتظره‌ای درهم زنجیر شده بود.

گونه‌های تاک از خیرگی نگاه مردی که مقابلش ایستاده و یک سر و گردن از او بلند‌تر بود، سرخ شد. قلب فرهاد مقابل جسم ظریف آن دختر تپیدن گرفت و زمین زیر پایش لرزید. چرا ناگهان یک برخورد تکراری، اینطور عجیب و متفاوت شد؟ شاید زخم گونه‌ی دختر، دلیل خیرگی نگاه فرهاد بود که تازه متوجه آن شده. شاید موهای خیس فرهاد، قطراتی که از آنها روی صورت و شانه‌اش می‌چکیدند، دلیل نگاه آشنای گل‌تاک بود. برای لحظه‌ای، مرد آشنای قدیم جلوی چشمش بود. چقدر دلتنگ‌کننده، گل‌تاک روی قلبش لمس خاطره‌ی شیرینی را  احساس کرد.

هیچ چیز در آن لحظات واضح و قطعی نبود. آن زخم، آن قطرات چکیده شده، شبیه یک رویا، غیرواقعی و عجیب بودند. شاید برای چند لحظه، این دونفر عقلشان را از دست داده بودند.

زمانی که دختر جوان پلک زد و زنجیره‌ی آتشین نگاهشان را برید، فرهاد سرش را سمت دیگری گرفت. سعی کرد بفهمد برای چه مدت به آن نگاه تیره خیره شده اما هیچ نتیجه‌ای نگرفت. درنهایت، گل‌تاک بدون هیچ حرفی کنار رفت و فرهاد برای انتقال گلدان‌ها به گلخانه وارد شد.
 

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 11
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

 

حدود دو دقیقه بعد، تمام گلدان‌ها زیر سقف آمدند و تقریبا تمام آنها سالم ماندند. فرهاد کنار باغچه‌ای در مسیر‌های فرعی گلخانه نشسته بود و نفس تازه می‌کرد. فراموش کرده بود که چرا از خانه بیرون آمده و مقصدش کجا بود. تنها چیزی که درموردش فکر می‌کرد، کمکی بود که دختر صاحب گلخانه نیاز داشت. برای همین مدتی قبل تردید نکرد و ما بین مسیرش متوقف شد.

 گل‌تاک داخل اتاقک مقابل آینه ایستاده بود. مانتو و شال روی سرش را تعویض کرده بود و صورتش را با دستمالی خشک می‌کرد. نگاهش را که بالا کشید، در آینه چشمش به زخم گونه‌اش افتاد. داشتن چنین زخمی مقابل یک مرد، مناسب نبود. شاید فقط یک غریبه، اما تاک همیشه مقابل دیگران آراسته بود.

- آقای...

فرهاد با شنیدن صدای گل‌تاک از جا بلند شد. حوله سفید و نویی را در دستانش دید و جواب داد: محبی هستم.

گل‌تاک برای بیست سال در این شهر زندگی کرده اما این دفعه‌ی سومی بود که مرد غریبه را می‌دید. از طرفی آقای محبی همراه برادرزاده‌اش به خانه برگشته بود. همین افکار باعث شدند که گل‌تاک از مرد غریبه بپرسد: احیانا.. شما با آقای محبی که همین اطراف زندگی می‌کنن نسبتی دارین؟

فرهاد لبخند کوچکی زد و جواب داد: بله، عموی من هستن. اون شب توی جاده، ممنون که کمک کردین.

گل‌تاک که حدسش را درست دید سر تکان داد و حوله را به سمت مرد گرفت.

- منم ممنونم، بابت امروز.

بالاخره یکی از کارگران خودش را به گلخانه رساند. درحالی که دست‌هایش را به هم می‌مالید، رو به گل‌تاک سلام کرد و گفت: شرمنده دیر رسیدم. یهویی بارون گرفت!

گل‌تاک با مهربانی گفت: بخاری اتاق استراحتو روشن کردم. بعد از این‌که گرم شدین گلدونا رو مرتب می‌کنیم.

کارگر دستی به موهای خیسش کشید و درحالی که از سرما می‌لرزید داخل اتاقکی در سمت راست انتهای گلخانه رفت. جایی که فرهاد تا به حال ورودی آن را ندیده بود. اتاق استراحت و بخاری گرم؟!
همانطور که صورتش را خشک می‌کرد، بی‌اراده نگاهش روی آن اتاقک بود. انگار گرمایش را بی‌اراده طلب می‌کرد. با اینکه جابه‌جایی چند گلدان بزرگ طاقت فرسا نبود اما، هوای سرد همیشه آدم را به استراحتی گرم دعوت می‌کرد.

گل‌تاک قصد داشت به تدریج گلدان‌های کوچک را مرتب کند. اما نگاه خیره فرهاد را به سمت اتاقک دید و مکث کرد. لبخند محوی روی لبش نشست و کمی بعد رو به فرهاد گفت: شما هم بفرمایید. اونجا گرم‌تره.

فرهاد بدون تعارف قبول کرد و به دنبال آن کارگر داخل اتاقک رفت. در چوبی را هم پشت سرش بست تا گرمای اتاق بیرون نرود. گل‌تاک هم سراغ دستگاهی رفت تا دمای تمام گلخانه را تنظیم کند، از جایی که سرمای بیرون به داخل نفوذ کرده بود.

تنها پنجره‌ی اتاقک، نور خورشیدی را که پس از بارش باران به تدریج بیرون می‌آمد را به داخل می‌رساند. فرهاد با دیدن حلقه‌های خشک شده میوه* که از بالای پنجره آویزان شده بودند، لبخندی زد و چشم‌هایش براق شد. مدت زیادی بود که این حلقه‌های خشک میوه را نچشیده. با این‌که اجازه‌ی دست زدن و خوردن آنها را نداشت، یک دل سیر بهشان خیره شد. انگار هیچ چیزی از آن اتاق را نمی‌دید؛ نه بخاری گرمی که به دنبالش آمده بود، نه فنجان‌هایی که جوانه‌ی گیاه را در قلب خود حفاظت می‌کردند، نه کتاب‌هایی که کنار پنجره بودند. فرهاد هیچ چیزی آنجا نمی‌دید به جز حلقه‌های میوه که با دست‌های گل‌تاک به هم زنجیر شده بودند.

این گلخانه کارگران زیادی داشت. شاید زنی دیگر، حتی شاید مردی تکه‌های میوه را برش زده و آویزان کرده بود. با این حال فرهاد اولین انتخابش برای صاحب میوه‌ها، همان دختر جوان چند لحظه پیش بود. با خودش فکر کرد، چقدر همه چیز اطراف این گلخانه زیباست! رایحه گل‌وگیاه‌های تازه، گلدان‌های رنگ شده، حتی زنگوله‌ی چوبی جلوی در، و این حلقه‌های میوه که با عبور نور خورشید براق شده بودند. حتی آن چشم‌های تیره، و زخمی که صورت نقاشی‌مانندی را نشانه‌دار کرده.  اگر سی‌سال پیش در چنین جایی متولد شده بود، قلبش چقدر می‌توانست رنگین‌تر از سیاه‌وسفید‌های امروزش باشد؟!

 

 

*یه سر به گالری تاک بزنین..

  • لایک 12
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم


تیرگی شب با نور هلالی ماه شکسته می‌شد و پرنده‌ها در لانه‌شان، روی شاخه‌ درخت‌ها کز کرده بودند. نگاه منتظر زن روی در حیاط، و جسمی را در دستانش نگه داشته بود. زمانی که گل‌تاک به خانه برگشت، مادرش نگاه از پنجره گرفت و ویلچرش را به سمت در کشاند. گل‌تاک مسیر چند ده متری حیاط را طی کرد و همین‌که وارد خانه‌‌ی گرمش شد، مادرش را در پذیرایی ساکت خانه دید.

- سلام مامان..

- سلام عزیزم، خسته نباشی. بیا اینجا..

گل‌تاک متوجه پمادی شد که مادرش، مثل دو شب گذشته به دست گرفته بود. پاکت خوراکی‌های تیام را روی آپن آشپزخانه گذاشت و جواب سلام زینب خانم را داد. بعد رو به مادرش کرد و درمورد زخمش گفت: خوب شده دیگه..

با حرکت دست مادرش که اشاره می‌کرد به سمتش برود، گل‌تاک کیف کرم رنگش را همانجا کنار پاکت خوراکی‌ها گذاشت و مقابل مادرش روی زانو نشست. بدون هیچ حرفی، مثل بچه‌ها صبر کرد که مادرش روی زخمش مرهم بگذارد.

لمس انگشت اشاره‌ روی گونه‌اش، تا پوشش تمام آن زخم ادامه پیدا کرد. بعد از آن مادرش ناگهانی پرسید: داشتن یه مادر مریض چه حسی داره؟

گل‌تاک کمی مکث کرد. دست روی زانوهای مادرش گذاشت و جواب داد: دلم می‌خواد زمانو به عقب برگردونم. با اینکه نمی‌دونم، می‌تونم چیزی رو عوض کنم یا نه.

- داشتن یه پسر مریض هم همین‌طوریه. همیشه می‌خوای تغییرش بدی ولی، امکانش نیست.

نگاه مادرش، به گلدان بزرگ گوشه‌ی پذیرایی افتاد. آن گلدان بزرگ که همسر مرحومش در آن بذر کاشته و نهالش را رشد داده بود.

- برای یه مادر و پدر، چیزی که مهمه اینه که، بچه‌هاشون بهتر از اونا زندگی کنن. شادتر، آزادتر، خوشبخت‌تر..

بعد از چند لحظه سکوت، گل‌تاک پذیرای نگاه خیره مادرش روی چشم‌هایش شد. همینطور صدای گرمش، که گوش‌های سردش رو نوازش می‌کرد.

- تو چقدر شادی؟ چقدر آزاد؟ چقدر از والدینت بهتر زندگی می‌کنی؟ همیشه از خودم می‌پرسم.

گل‌تاک، درمورد سوالات مادرش فکر کرد. چقدر شاد بود؟ بیشتر از پدرش؟ چقدر آزاد و خوشبخت بود؟ نمی‌دانست. دنیایش محدود به خانه، گلخانه و شالیزار، و آن پرورشگاه و آن درخت سخنگو شده بود. گل‌تاک چقدر آزاد بود؟ تا کجای این‌ دنیا دلش می‌خواست که پرواز کند؟ کجا؟ به کدام سو؟

-مامان، برای شاد بودن، چی کار باید بکنم؟ مگه اینطور نیست که، هرکس شادی خودش رو بشناسه؟

گل‌تاک کمی مکث کرد. بعد ادامه داد: هیچ شادی‌ای غیر از این شهر نمی‌شناسم. این خونه و خانواده‌م، گلخونه و مشتری‌ها و کارگرا، پرورشگاه و بچه‌هاش، چیزی غیر از اینا می‌تونه شادم کنه؟

لبخندی زد و مقابل چشم‌های نگران مادرش گفت: تمام نگرانیتو برای پسر مریضت بذار. اگه نگران من نباشی، اینطوری شادترم. 

- وقتی کسی نگرانت نباشه، یعنی تنهایی. 

گل‌تاک مثل همیشه از زبان مادرش حقایق را می‌شنید. این زن، بیشتر از این‌که مادرش باشد دوستش بود. دوستی که بدون تعارف، همه چیز را نشانش می‌داد. شاید به همین دلیل بود که گل‌تاک بعد از فوت پدرش، توانست بین مردم غریبه و آشنا بالغ رفتار کند. او خطرات و حقایق این دنیا را می‌شناخت. مادرش از مدت‌ها پیش، دوستانه تمام این‌ها را یادش داده بود.

حالا که می‌فهمید مادرش، با نگرانی خودش که تنها قدرتش بود، سعی می‌کند از دخترش محافظت کند، احساس می‌کرد نگرانی دیگران برایش باارزش است. قبل از  آن‌که ناراحت کننده باشد، برایش با ارزش بود. شبیه گلدانی که زیباترین گل را در قلبش می‌پروراند، حالا این نگرانی مادرش را دوست می‌داشت و در قلبش محافظت می‌کرد.

چشم‌های گل‌تاک از شوق دوست داشتن مادرش می‌درخشید. شادی، برایش معنایی به جز این نگاه‌های گرم و صدای زنگوله‌های پاییزی نداشت. شاید عادت کرده بود اما، هیچ چیزی نبود که در طلبش رنج بکشد. بیماری برادر و مادرش، سالخوردگی مادربزرگش،  فوت پدرش و کوچ صاحب آن درخت،  با تمام این‌ها کنار آمده بود چون توانی برای تغییرشان نداشت. بعد از فهمیدن این حقایق غیرقابل تغییر، پذیرفتنشان شادی بخش نبود؟ تلاش برای غمگین نبودن،  برایش شادی‌آور نبود؟

مادرش تمام این اتفاقات را می‌دانست. حتی می‌دانست که دخترش به تمام این‌ها فکر می‌کند. به همین خاطر، دستی به موهای خرمایی دخترش کشید و صادقانه گفت: تنهایی، از پیر شدنم سخت تره. به خاطر این زخم یا زخمای دیگه، نخواه که بقیه نگرانت نباشن. نگرانی بقیه رو داشته باش، تا تنها نباشی.

 

@Aryana

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 12
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

 

فرهاد به تنهایی روی صندلی انتهای مغازه نشسته بود. فروشنده‌ی کفش چند لحظه‌ی قبل به انبار رفته بود تا کفش طبی سفارش عمویش را پیدا کند. آن وقت از صبح، افراد زیادی در بازار نبودند. این عادت همیشگی فرهاد بود که صبح ‌ها برای انجام کارها اقدام کند.

زمانی که موبایل در جیب پالتویش لرزید، سکوت حاکم بر فضای چند ده متری مغازه را برهم زد. فرهاد نگاه از کفش‌های روی قفسه گرفت. موبایلش را بیرون آورد و قفلش را باز کرد. پیامی از سمت هستی دریافت کرده بود. عکسی که با دوستان هم‌دانشگاهی‌اش در یک اردوی کوتاه تحقیقاتی گرفته را برایش فرستاده بود.

فرهاد نگاه گذرایی به تصویر هستی و هم‌کلاسی‌هایش انداخت. بعد از آن شروع به تایپ پیامش کرد. کلمات را پشت سر هم می‌چید که صدای باز شدن در را شنید. بی‌توجه به دومین مشتری کفش فروشی، پیامش را اتمام و برای هستی ارسال کرد: مانتویی که برات خریدم پوشیدی. بهت میاد. اردو چطور بود؟

فرهاد سر به زیر انداخته بود و قدم‌های آهسته‌ای به انتهای مغازه نزدیک می‌شدند تا این‌که درست مقابل فرهاد ایستادند. تنها چند لحظه گذشت که نگاه فرهاد به کفش‌های گلدوزی شده دختر مقابلش خیره شد. حتی زمانی که جواب پیامش از طرف هستی رسید، فرهاد هنوز به این کفش‌ها نگاه می‌کرد.

از خودش می‌پرسید، چرا این کفش‌ها انقدر متفاوت و عجیب هستند؟ انگار صاحب این کفش‌ها در تمام دنیا فقط یک‌ نفر بود. هیچ نیازی به دیدن چهره‌ی صاحبش نداشت، فقط دیدن کفش‌هایش، برای شناختنش کافی بود.

این شهر آن‌قدر کوچک بود که فرهاد در مدت کوتاه اقامتش، چندین بار با دختر صاحب گلخانه برخورد کند؟ درمورد زخم صورتش هنوز کنجکاو بود. آن زخم بهبود یافته یا نه؟ زخم دیگری برداشته یا نه؟ خطری از جانب آن جوان دیوانه یا امثال آنها به او رسیده یا نه؟

فرهاد این سوال‌ها را بی‌اراده از خودش می‌پرسید. برای همین سرش را بالا گرفت و با این‌که گل‌تاک سمت قفسه کفش‌ها چرخیده بود صدایش کرد: خانوم نادری..

صدای مرد نشسته‌ای که پشت سر گل‌تاک بود به گوشش رسید. به یاد نمی‌آورد که هنگاه ورود به مغازه چهره‌اش را دیده باشد. رو به عقب چرخید اما انتظار نداشت که آن مرد در همان چند لحظه کوتاه، روی پا ایستاده و به گل‌تاک نزدیک شده باشد. مرد آشنایی که یک سر و گردن بلند‌تر بود. دوباره یکدیگر را ملاقات کردند، این شهر واقعا کوچک بود.

- شمایین..

تنها همین زمزمه‌ی کوتاه از لب‌های گل‌تاک شنیده شد. فرهاد صفحه موبایلش را خاموش کرد و نگاهی به گونه‌ی دختر انداخت. زخمش تقریبا پاک شده بود و فرهاد بی‌دلیل از این بهبودی رضایت داشت. مقابل سکوت موقر و شایسته گل‌تاک، بی‌اراده گفت‌وگویی را شروع کرد: عمو تشکر کردن، بابت بذرا. گفتن که همیشه شما بهترین بذرا رو دارین.

گل‌تاک دست‌هایش را با احترام مقابل بدنش قفل کرد و گفت: ایشون همیشه از گلخونه خرید می‌کنن. باعث افتخاره که هنوز رضایتشونو داشته باشیم.

حتی حرف زدن دختر، چطور می‌توانست این همه دلنشین باشد؟ فرهاد باید بی‌وقفه سوال می‌پرسید تا لحظه‌ای را از دست ندهد. چطور این‌همه صادقانه و بدون تعارف سخن می‌گفت؟ به نظر نمی‌رسید که بیشتر از بیست سال داشته باشد اما، شبیه آدم‌های بالغ رفتار می‌کرد. برای مردی مثل فرهاد که به تازگی وارد چهارمین دهه زندگی شده، بلوغ رفتاری افراد بیش از هرچیزی به چشم می‌آمد.

لب‌های فرهاد در پی یافتن سوالی برای شنیدن صدای دختر تکان می‌خورد که گل‌تاک، نگاه از صورتش گرفت و رو به فروشنده‌ای که از پله‌های انبار بالا آمده بود کرد.

- سلام آقای عظیمی..

پیرمرد با دیدن گل‌تاک مشتاقانه جواب داد: به به خانوم نادری، خوش اومدین.

گل‌تاک قدمی به سمت میز فروشنده برداشت. این مهلت را به فرهاد بخشید تا ترکیب رنگ و طرح لباس‌هایش را درک کند. پالتوی آبی نفتی، با آن کفش‌های آبی گلدوزی شده هماهنگ بود. شال بافتنی آبی رنگش هم، ترکیب مناسبی با روسری سیاهش داشت. حتی گل‌های ریز روی شال گردن، شبیه گل‌های روی کفش بودند.

پیرمرد کفش سفارش فرهاد را روی رها کرد و رو به گل‌تاک، انگار که اصلا مشتری قبلش را نمی‌بیند گفت: درخدمتم دخترم..

گل‌تاک نیم نگاهی به فرهاد انداخت و به آرامی گفت: ایشون زودتر از من اومدن.

فرهاد لبخندی زد و جلو رفت. فروشنده که انگار تازه او را به یاد آورده بود، کفش روی میز را مقابلش گرفت و خندید: ای بابا حواس نداریم که. ببین همینه که آقا محبی سفارش داده؟

دستی به سر نیمه‌طاسش کشید و ادامه داد: اوه، یه ماه پیش سفارش داده ولی تا حالا دنبالش نفرستاده بود.

فرهاد کفش‌های چرم طبی را با عکسی که عمویش برایش فرستاده بود مقایسه کرد. همزمان رو به پیرمرد گفت: عمو یه جراحی داشتن برای همین یه مدت تهران بودن. 

کفش‌ها را به دست فروشنده داد و با تکان دادن سرش گفت: بله همیناست. 

فروشنده درمورد احوال آقای محبی بیشتر پرسید. گل‌تاک هم بدون آن‌که چیزی بپرسد، جواب سوال‌هایش را گرفت. فکر کرد که بهتر است احوال آقای محبی را از خودش بگیرد. می‌دانست که پدرش همیشه آقای محبی را دوست خود می‌دانست. از طرفی باید برای تیام هم می‌پرسید که آن مجسمه‌ساز  آشنا و با استعداد، می‌تواند به برادرش  ساختن مجسمه‌های چوبی را یاد دهد؟

 

 

 

شاید.. شاید یکم خارج از برنامه همیشگی پارت بذاریم!😁

  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم


آفتاب از لای ابرهای صبح‌گاهی می‌تابید و به سمت نیمه‌ی آسمان می‌رفت. با این حال، سایه دو نفر، جلوتر از گام‌ها روی زمین قامت بسته و برگ‌های نیمه زرد پاییزی، مسیر دویست متری بازار تا محله‌ی سکونتشان را فرش کرده بود. صدای بچه‌هایی که تازه بیدار شده و داخل کوچه سروصدا می‌کردند به گوش می‌رسید و دود از دودکش خانه‌ها به آسمان می‌رفت.

فرهاد نگاهش را بین سایه‌ی دختری که کنارش قدم برمی‌داشت و برگ‌هایی که زمین را فرش کرده بودند در گردش داشت. دوباره، سکوت ایجاد شده وادارش می‌کرد که سوالی بپرسد. مسیری که می‌رفت به نظرش کوتاه می‌آمد و این تصور، به شتاب افکارش دامن‌ زد. درنهایت، نیم‌نگاهی به دختر ساکت و آرام کنارش انداخت و پرسید: گفتین، می‌خواین از عمو سراغ شخصی رو بگیرین؟

گل‌تاک نگاهش را که خیره به مسیر مقابلش بود گرفت. برای چند لحظه نگاهش با نگاه مرد آشنا تلاقی کرد و جواب داد: بله، مادرم گفتن که پدرم، قبلا درمورد یه سفالگر که این اطراف زندگی می‌کنه صحبت کردن. فکر می‌کنم آقای محبی با ایشون آشنا باشن.

فرهاد تمام مسیر دست‌هایش را در جیب پالتو نگه داشته بود تا گرم بماند؛ ولی با شنیدن این جواب، بی‌اراده دستی به گوشش کشید و با خودش فکر کرد که چنین شخصی را می‌شناسد یا نه. وقتی به نتیجه نرسید، گفت‌وگو را ادامه داد: من که این طرفا زندگی نمی‌کنم. برای همین کسی به ذهنم نمی‌رسه.

- از این گذشته، باید زودتر برای عیادتشون می‌اومدم. خبر نداشتم که یه عمل جراحی داشتن.

فرهاد تک خنده آرامی کرد: احتمالا عمو به کسی چیزی نگفتن تا باعث نگرانی نشن.

گل‌تاک با لحن آرام و صادقانه‌ای گفت: پدرم آقای محبی رو دوست خودشون می‌دونستن. وظیفه منه که از احوالشون خبر بگیرم.

فرهاد با تعجب رو به گل‌تاک کرد. دوباره، نگاهش در آن چشم‌های خرمایی خیره شد و گفت: به نظر می‌رسید سرتون شلوغ باشه. نگران این مسئله نباشین. 

گل‌تاک بعد از آن سکوت کرد و مسیرش را ادامه داد. شاید برای دیگران عجیب بود اما، پدرش او را این‌چنین تربیت کرده بود. محبت به آدم‌ها، تا هر زمان که زنده هستند و نگه داشتن یاد خوبشان، تا زمانی که زنده هستیم.

با رسیدن به مقصد، فرهاد کلید را به در سفید رنگ حیاط انداخت و بازش کرد. همان لحظه باد سردی خود را به تن هر دو کوبید و فرهاد با عجله رو به گل‌تاک گفت: بفرمایین داخل..

گل‌تاک نمی‌توانست از مردی که به تازگی جراحی داشته، درخواست کند تا برای چند دقیقه در آن حیاط سرد بایستد و جوابش را بدهد. به همین خاطر، دهانی که برای رد دعوت مرد باز کرده بود را بست و قدمی به داخل حیاط برداشت. 

 

 

  • لایک 11
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم


گل‌تاک بعد از رفتن به داخل خانه، کنار پشتی نشست و با دوست پدرش که روی تشک نرمی استراحت می‌کرد احوال پرسی کرد. به گرمی و صمیمیت، پیرمرد انگار با دختر خودش حرف می‌زد و گل‌تاک با عموی واقعی‌اش. تمام مدت، فرهاد کنار سماور بود و چای تازه‌ای را آماده می‌کرد. کلوچه‌های گردویی و خوشمزه را هم روی بشقاب گل‌داری می‌چید و داخل سینی می‌گذاشت.

زمانی که چای دم کشید و فرهاد استکان‌های کمرباریک را پر کرد، گل‌تاک رو به دوست پدرش پرسید: راستی، شما هنوز از اون سفالگری که درموردش به پدرم گفته بودین خبر دارین؟

پیرمرد ابروهایش را به هم نزدیک کرد و با تعجب پرسید: سفالگر؟!

- بله، مادرم بهم گفتن. این‌که شما درمورد یه آشنای سفالگر با پدرم صحبت کرده بودین. انگار یکی از دوستان نزدیکتون هستن که همین اطراف زندگی می‌کنن.

پیرمرد درمورد یک سفالگر آشنا فکر کرد؛ اما حتی بعد از این‌که فرهاد چای و کلوچه را مقابل هردوی آنها گذاشت، چنین کسی را به خاطر نیاورد. درنهایت، فکر کرد که شاید خودش اشتباه کرده و شاید آن زن درست به خاطر نیاورده. با این وجود باز هم دو احتمال ذهنش را به زبان نیاورد و پرسید: دنبال سفالگر می‌گردی دخترم؟

گل‌تاک بابت چای تشکر آرامی از فرهاد کرد و رو به پیرمرد گفت: می‌خواستم درمورد تیام باهاشون صحبت کنم. فکر می‌کنم، تیام خیلی دوست داره سفالگری و مجسمه‌سازی کنه.

فرهاد بی‌معطلی یاد پسر نوجوانی افتاد که چند روز پیش داخل گلخانه دیده. طوری که سعی می‌کرد ناشیانه و با ابزار مکانیکی، از دل چوب ساختار معناداری خلق کند.
پیرمرد هم نیم نگاهی به فرهاد انداخت و خندید: احتمالا اشتباه کردم و منظورمو درست به پدرت نرسوندم. کسی که می‌شناسم مجسمه‌سازه.

گل‌تاک به آرامی سرتکان داد و گفت: خب این‌طور که خیلی بهتره. تیام مدام با چوب کار می‌کنه و می‌خواد ازشون یه مجسمه بسازه.

فرهاد می‌دانست که قرار است نام خودش را از زبان عمویش بشنود. این دختر، در اصل تمام مدت به دنبال فرهاد گشته بود. قصد داشت برای آموزش برادرش از او کمک بگیره. حالا، باید قبول می‌کرد یا نه؟

همان‌طور که فرهاد حدس زده بود، پیرمرد به او اشاره کرد و رو به گل‌تاک گفت: اونی که درموردش گفته بودم فرهاده. برادرزاده‌م مجسمه‌سازی می‌کنه. کارشم خیلی درسته!

نگاه متعجب گل‌تاک روی صورت فرهاد چرخید. لبخندش را دید و صدای خندانش را شنید: انگار دنبال من می‌گشتین..

گل‌تاک بعد از کمی مکث گفت: برادرم شرایط خاصی داره؛ ولی هنوز می‌تونه به حرف بقیه گوش بده و مهارت یاد بگیره. احیانا شما...

گل‌تاک نمی‌دانست که چرا دستپاچه شده. هرچند این دستپاچگی را در چهره نشان نداد. سکوت کرد چون فکر می‌کرد که فرهاد خودش جمله را کامل خواهد کرد. نمی‌دانست که این نگاه خیره و سکوت بی‌تفاوت مرد، به این دلیل است که صدای دختر را بیشتر بشنود.
سکوتی ایجاد شد که توسط هیچ‌ یک از آن دو شکستنی نبود. به مثال پنجره‌ای که باید باز می‌شد اما، دستی برای باز کردنش حاضر نبود.

پیرمرد که حس کرد گل‌تاک خجالت‌زده، و فرهاد متوجه درخواست او نشده، رو به برادرزاده‌اش توضیح داد: برادرش اوتیسم داره؛ ولی عقب‌مونده نیست. برا همین می‌تونی بهش یاد بدی چطوری مجسمه بسازه.

فرهاد می‌دانست که حالا، دلیلی برای دیدن بیشتر گل‌خانه و صاحبش دارد. از آموزش دادن به یک بیمار هم نمی‌ترسید. برای همین تصمیم گرفت درخواست دختر جوان را قبول کند که همزمان، موبایلش زنگ خورد.

فرهاد نگاهی به صفحه تماس انداخت و ناگهان بدن گرمش یخ کرد. نگاهش را از تصویر خندان هستی که روی صفحه نمایش داده شده گرفت و به دختر جوان مقابلش رسید.  

لب‌هایش اثر لبخند را از دست دادند. نگاهش گرفته شد و قلبش با اضطراب تپید. زیر لب عذرخواهی کرد و ناگهان، بلند شد و از خانه بیرون رفت.

پیرمرد هم رو به گل‌تاک کرد و با لبخندی روی لبش گفت: حتما تلفنش ضروریه. چاییتو بخور دخترم تا سرد نشده..


 

  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم


فرهاد کنار تک درخت گوشه حیاط ایستاد. اتصال تماس را لمس کرد و کمی بعد صدای هستی را نزدیک گوشش شنید: الو فرهاد..!

- سلام.

- سلام! 

فرهاد نگاهی به در بسته‌ی خانه انداخت. بعد رو به هستی پرسید: خوبی؟

- من خوبم! پیام آخرمو دیدی ولی جواب ندادی! تا همین الانم آنلاین بودی. یهو نگرانت شدم.

فرهاد نفس عمیقی کشید و به دیوار آجری پشت سرش تکیه داد.

- عا.. یهو یه کاری پیش اومد.

- چه کاری؟!

حرف زدن فرهاد با همیشه تفاوت داشت. بین جملاتش فاصله می‌انداخت و انگار که برای گفتن تک تک کلماتش تردید داشت. 

- هستی..

- جان؟

فرهاد دستی به موهایش کشید و بی‌قرار شروع به قدم زدن کرد. چرا به ذهنش رسیده بود که حضور آن دختر را پنهان کند؟ چرا فرهاد باید این آشنایی را از هستی که حالا چیزی بیشتر از دختردایی‌ شده پنهان کند؟

- یه دختر اومد و ازم خواست که به برادرش مجسمه‌سازی یاد بدم.

هستی با تعجب پرسید: چطور خبر داشت که تو مجسمه‌سازی می‌کنی؟!

فرهاد می‌دانست که نباید پنهان کاری کند ولی حس خوبی در مورد این توضیحات نداشت. دلیلش را نمی‌دانست و همین برایش ترسناک جلوه می‌کرد. افکار ناخواسته‌ای را که معلوم نبود از کدام ناکجا به ذهنش نفوذ کردند را، به سختی کنار زد. به سختی اما، به تمام آنها غلبه کرد.

- پدرش با عمو دوست بوده. انگار عمو قبلا از من برای پدرش گفته.

- آها! حالا می‌خوای قبول کنی؟ تو که زیاد  اونجا نمی‌مونی.

هستی به فرهاد یادآوری کرده بود که در این شهر تنها یک مسافر است. بعد از شنیدنش، پاهایی که دور حیاط قدم می‌زدند به آرامی ایستادند. حقیقت همین بود، فرهاد به زودی به یزد بازمی‌گشت.

- ولی برادرش مبتلا به اوتیسمه. هرکسی قبول نمی‌کنه بهش یاد بده.

- مگه اونا حرف گوش می‌کنن؟! شنیدم حتی خانواده‌شون هم باهاشون سخت کنار میان. چطور می‌خوای تو این مدت کم بهش یاد بدی؟!

فرهاد بی‌اراده مقاومت کرد: اینطوری هم نیست. قبلا دیدمش. حداقل یه بار امتحان کردن که ضرر نداره.

هستی به نظر قانع شده بود: آره خب، می‌تونی امتحان کنی.

کمی بعد، لحن صدای هستی گرفته شد. شاید با خودش فکر کرده بود که فرهاد، مدام سفرش را به دلایل مختلف طولانی می‌کند. از طرفی نمی‌توانست مستقیماً به او بگوید که زودتر بازگردد. با وجود سکوت فرهاد، هستی با همان لحن گرفته ادامه داد: دلم تنگ شده، کی برمی‌گردی؟

فرهاد نگاهی به پنجره‌ی خانه انداخت. به گلدانی که تازه بذرش را از خاک بیرون آورده بود. تلاش کرد صحبت کردنش مثل همیشه باشد. تلاشی که حتی نمی‌دانست به نتیجه رسید یا نه.

- تا وقتی ساعد برگرده، یا حداقل وقتی عمو حالش کامل خوب شد.

- این‌همه مدت، تو به جای اون مراقب عموت بودی. ساعد نمی‌تونه انقدر نسبت به پدر خودش بی‌تفاوت باشه.

- اونم درگیر امتحاناتشه. می‌دونم که چقدر عمو براش مهمه. نمیشه اینطور بقیه رو قضاوت کرد.

هستی با اعتراض گفت: قضاوت می‌کنم چون.. خیلی وقته دلم می‌خواد ببینمت. اگه اونم پدرشو واقعا دوست داره، باید حسش یه چیزی شبیه من باشه. اگه برگرده هم خودش پدرشو می‌بینه، هم من تو رو.

فرهاد تک خنده‌ای کرد و گفت: من اونقدر آدم مهمی نیستم. نمی‌خوام باعث بشم از هدفایی که این همه سال دنبالشون کردی دور بشی. به خاطر من ذهنتو درگیر نکن.

بعد از کمی مکث، هستی با تردید پرسید: تو چی؟ دلت تنگ شده؟

نگاه فرهاد، به شکل غیرقابل کنترلی دوباره به در چوبی خانه خیره شد. همه‌ی اتفاقات این چند روز از مقابل چشمانش گذشت. باید دروغ می‌گفت یا نه؟ حقیقتی وجود داشت که بخواهد پنهانش کند؟ اصلا، دلش هیچ تنگ نشده بود؟ برای زادگاهش، خانواده و دوستانش، برای دختری که محرمش شده و بعد از آن تنها کسی بود که دستش را سخت می‌فشرد، هیچ دلتنگ نبود؟

- فرهاد، صدامو داری؟!

نگاه فرهاد به دست چپش خیره شد. همان که هستی بارها گرفته بود. حالا که فکر می‌کرد، گرمایش، لمسش، احساسش، هیچ‌کدام را به یاد نداشت. همیشه همین‌گونه بود؟ همیشه نسبت به دختری که قرار بود شبها کنارش بخوابد و روزها کنارش قدم بزند، همین‌قدر سرد بود؟

- می‌خوام بازم دستتو بگیرم. تا جایی که اجازه دارم، می‌خوام لمست کنم.

این حرف از زبان فرهاد برآمده بود؟ خود هستی هم باورش نمی‌کرد. فقط شنیدن همین‌که دلتنگش شده کافی بود ولی، قلب مردش حرارتی بیش از آن‌که تصور می‌کرد داشت؟

با این حال، فرهاد با خودش می‌گفت زمانی که به شهرش بازگشت، باید آن دست‌ها را بار دیگر لمس کند. این‌بار به دنبال حسی دیگر، حسی که شاید به تازگی در قلبش تجربه کرده و دوستش داشت. 

گل‌تاک تقریبا چایش را تمام کرده بود که فرهاد داخل خانه برگشت. همان‌جا جلوی در ایستاد و بی‌مقدمه گفت: شاید چند روزی بیشتر اینجا نباشم، ولی به برادرتون یاد میدم چطور مجسمه‌های ساده بسازه. 

گل‌تاک که قبول ناگهانی درخواستش را دید، از جا بلند شد و دسته بلند کیفش را روی شانه انداخت.

- ممنونم. 

فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت: شماره منو داشته باشین و هروقت که تیام آماده بود خبرم کنین.

گل‌تاک پرسید: وسایلی هست که باید براش بگیرم؟

- فعلا با وسایل خودم کار می‌کنیم. باید ببینم تیام چقدر ثابت قدمه.

گل‌تاک لبخندی به لب نشاند که فرهاد برای اولین بار دیده بود. تازه فهمید که صورت این دختر همیشه آرام بوده و یافتن چنین لبخندی به سختی امکان داشت.

بعد از این‌که گل‌تاک شماره‌ی فرهاد را ذخیره کرد گفت: پس من باهاش صحبت می‌کنم و خبر میدم.

بعد رو به پیرمرد کرد و ادامه داد: دیگه مزاحم نمیشم عمو. استراحت کنین.

- مراحمی بابا.. حالم که بهتر شد یه سر میام گل‌خونه.

گل‌تاک به گرمی جواب داد: قدمتون روی چشم.

- چشمت بی‌بلا دخترم.

فرهاد برای بدرقه‌ی میهمان سرزده‌اش تا جلوی در حیاط رفت. قرار شد که بعد از جلسه اول آموزش، درمورد هزینه و باقی مسائل صحبت کنند. گل‌تاک بار دیگر از فرهاد تشکر کرد و به سمت گل‌خانه راه افتاد. با این حال هنوز چهار قدم بیشتر برنداشته بود که با شنیدن صدای فرهاد ایستاد.

- خانوم نادری..

وقتی رو به عقب چرخید، مرد فاصله‌ی تقریبا ده قدمی بینشان را کمتر کرده بود. به فاصله دومتر ایستاده و به شکل محسوسی خیره به زخم کمرنگ صورتش بود.

- احیانا..

گل‌تاک سکوتش را نگه داشت تا فرهاد تردیدش را کنار بگذارد. نسیم شاخه‌‌های درخت‌ انار داخل کوچه را تکان داد و دو برگ از آن را جدا کرد. مقابل چشم‌های فرهاد، یکی از آنها روی شانه دختر، و روی بافت شال آبی رنگش نشست.

- احیانا اون پسر توی داروخونه، دیگه مزاحم نشده که..؟

مزاحم؟ فرهاد درمورد نیما حرف می‌زد؟ حتی او هم فهمیده بود که نیما رابطه‌ای با گل‌تاک دارد؟ یا شاید، درمورد زخم صورتش تردید داشت؟ فکر می‌کرد آن زخم کار نیما بوده؟

با تمام این حدس و گمان‌ها، برای گل‌تاک اهمیتی نداشت که دیگران چقدر درمورد نیما و رابطه‌اش با گل‌تاک فکر می‌کنند. درجواب سوال ناگهانی فرهاد، نفس عمیقی کشید و صادقانه و کوتاه گفت: اون آدم برام مزاحمت ایجاد نمی‌کنه. نگران نباشین.
 

 

اتاق نقد تاک..🌱

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

 

(سه هفته‌بعد)

دستگاه‌های تهویه‌ جدیدی که گل‌تاک برای گل‌خانه سفارش داده نزدیک ساعت چهار ارسال شدند. گل‌تاک بعد از شنیدن صدای وانت، دستکش‌های گل‌کاری را از دستش بیرون کشید. برای تایید دریافت به سمت خروجی رفت و کارگران هم آماده‌ی جابه‌جایی دستگاه‌ها شدند.

راننده‌ی وانت که صاحب گل‌خانه را دید، با دفتری به سمتش رفت و درخواست کرد که برگه‌ی تحویل را امضا کند اما، نگاه دختر روی مرد جوانی بود که آن سمت کوچه ایستاده و به دیوار تکیه زده بود. خیرگی نگاه نیما، برای چند ثانیه چشم‌های گل‌تاک را اسیر کرد. چهره سردش، مثل همیشه فکر و قلبش را به خوبی پنهان می‌کرد.

گل‌تاک قبل از هرچیز رو به برادرش کرد که روی سکویی، مجاور ورودی نشسته بود. تیام مجسمه‌ی نیمه ساختی را در دستانش گرفته و براندازش می‌کرد.

- تیام، هوا سرده. برو داخل.

تیام بدون این‌که نگاهش کند سر تکان داد و همان‌طور خیره به مجسمه چوبی‌اش داخل گل‌خانه رفت. گل‌تاک به ظاهر بی‌تفاوت نسبت به نگاه تیز و سرد مرد جوان، برگه‌ی تحویل را امضا کرد. کارگران کارتن‌ دستگاه‌ها را یکی پس از دیگری از بار وانت به داخل منتقل می‌کردند. نیما هم تمام مدت دست از خیره شدن به آن دختر برنداشت. تا این‌که بالاخره ابرهای پاییزی، قطرات ریز باران را به زمین فرستادند.

فرهاد سرعت قدم‌هایش را بیشتر کرده بود. زمانی که به نزدیکی گل‌خانه رسید بارش باران آغاز شده بود اما چیزی که دید ناگهان متوقفش کرد. اگر درست تشخیص داده باشد، مرد جوانی که مقابل گل‌خانه دید همان پسر مزاحم داروخانه بود. رد نگاهش را که دنبال کرد، به گل‌تاک رسید که انتقال جعبه‌ها را به داخل نظارت می‌کرد.

دست‌هایش داخل جیب پالتو مشت شدند. گل‌تاک نادری، کسی نبود که هر بی‌سروپایی مزاحمش شود. در این شهر کوچک، بعید نبود که پسر مزاحم دوباره با دختر صاحب‌ گل‌خانه برخورد کند. تماشای این صحنه فرهاد را برافروخته کرد. جلو رفت تا تذکر آخرش را به جوان برساند اما، قطرات باران زودتر از او وادارش کرده بودند که آنجا را ترک کند. نیما همان‌طور که سیگارش را آتش می‌زد مسیری را پیش گرفت و دور شد.

با این وجود فرهاد دست از تعقیبش نکشید و سعی کرد خودش را به او برساند. گام‌هایی که برمی‌داشت به سمت یک درگیری بود. اگر نادیده می‌گرفت، این کار دوباره و دوباره جلوی چشم‌هایش تکرار می‌شد.

گل‌تاک تقریبا به موقع متوجه فرهاد شد. حتی فهمید که به دنبال نیما را افتاده. برای همین بی‌معطلی تلاش کرد مانع برخورد دوباره‌ی آنها شود.

- آقای محبی..

فرهاد با شنیدن صدای گل‌تاک ایستاد. نگاهش را از جوانی که می‌رفت تا در پیچ خیابان گم شود گرفت و رو به گل‌خانه چرخید.
گل‌تاک که موفق شده بود متوقفش کند، نفس عمیقی کشید و ادامه داد: تیام داخله.

فرهاد چشم‌هایش را لحظه‌ای بست. بعد از مکث کوتاهی، مسیری را که رفته بود بازگشت. گل‌تاک طوری که انگار از او فرار می‌کند، زودتر داخل رفت تا کارگران را به سمت جایگاه دستگاه تهویه هدایت کند.
میان آن رفت‌وآمد‌ها، فرهاد تیام را دید که ابتدای یکی از راه‌های فرعی گل‌خانه نشسته بود. همین‌که کنارش نشست، تیام زیر چشمی نگاهش کرد و مجسمه نیمه‌آماده‌ را نشانش داد.

- امروز تموم میشه؟ امروز..

پشت سرش را خاراند و ادامه داد: تموم میشه؟

فرهاد در ظاهر مجسمه چوبی را بررسی می‌کرد اما در ذهنش، واکنش ناگهانی گل‌تاک را به یاد آورد. حالا که بیشتر فکر می‌کرد، میان آن دو رابطه عجیبی بود. حداقل فرهاد باید می‌فهمید که رابطه‌ای وجود دارد یا نه.

- تیام..

تیام انگشتانش را به بازی گرفت و زمزمه کرد: هوم؟

فرهاد نگاهی به پشت سرش انداخت. جایی که ‌گل‌تاک کنار کارگران ایستاده بود. خیالش راحت شد که صدایش به او نمی‌رسد. بعد به بیرون از گل‌خانه اشاره کرد و از تیام پرسید: اون پسری که اون طرف کوچه جلوی گل‌خونه وایستاده بود، می‌شناسیش؟

تیام خودش را جلو کشید تا از بخش شیشه‌ایِ در، بیرون گل‌خانه را ببیند. جای خالی جوانی را که در خاطرش داشت حس کرد. برای همین سرش را به چپ کج کرد و با تردید ساکت ماند.

فرهاد که سکوتش را دید سماجت آمیز پرسید: می‌شناسیش آره؟ اگه بهم بگی، همین امروز مجسمه رو تموم می‌کنیم.

تیام به محض شنیدن این جمله تردیدش را کنار گذاشت. مجسمه‌ی نیمه‌کاره را از دست فرهاد گرفت و کوتاه و آرام گفت: گل‌تاک یکی رو دوست داره.

فرهاد برای چندلحظه جا خورد. دوست داشتنِ آن پسر؟! چنین چیزی امکان نداشت. دختری مثل گل‌تاک، چه چیزی را در آن پسر بی‌سروپا دیده بود؟!

- گفتی.. کی رو دوست داره؟!

فرهاد به آرامی پرسید و امیدوار بود که جواب دیگری بشنود. صبر کرد ولی تیام قصد جواب دادن نداشت. برای همین بی‌اراده بازویش را گرفت و تکان آرامی به بدنش داد.

- پرسیدم خواهرت کی  رو دوست داره؟

تیام با تعجب به در خروجی و در اصل، به آن طرف کوچه اشاره کرد. به یاد خاطره‌ای افتاد. مدتی قبل، خواهرش همین‌جا مقابلش نشست و با لبخند شیرینی که در خاطرات تیام کم‌یاب بود زمزمه کرد: "اون پسر که اونجا وایساده، کسیه که خواهرت دوستش داره."

- آبجی دوستش داره. آبجی.. اونو دوست داره. الان رفته.. رفته جایی..

تیام به گفتن همین کلمات بسنده کرد. زیرلب، دوباره و چند باره رفتن آن پسر را تکرار کرد. انگار که با خودش مدام خاطرات را مرور می‌کرد و این رفتن، برایش معنای عجیبی داشت.

دست فرهاد از دور بازوی تیام سست شد و پایین افتاد. نگاهش گرفته شد و روی خاک‌های باغچه چرخید. حالا که فکر می‌کرد، برای همین بود که گل‌تاک ان شب، داخل داروخانه هیچ اثری از ناراحتی را در چهره‌اش نشان نداد. حتی زمانی که آن پسر تحقیرش کرد، گل‌تاک بدون هیچ‌ خشمی این رفتارش را نادیده گرفت.

فرهاد افکار مختلفی را از ذهنش گذراند. نگاهش آهسته به عقب چرخید و به دختری رسید که امروز بیش از همیشه گیجش کرده بود. چرا بین این همه مرد در این دنیا، باید قلب ارزشمندش را به پسر گستاخی که به راحتی تحقیرش میکند ببخشد؟ حتی تصورش هم سخت بود. جایی در سرش تیر می‌کشید و کلافه‌اش می‌کرد. چطور آن دختر جوان، می‌توانست این‌همه به خودش ظلم کند؟ مگر قلبش، ارزشمندترین دارایی دنیایش نبود؟ یا حتی، برای دیگران..؟
 

@Aryana

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

 

نیما با پلاستیکی که سه همبرگر و یک بطری نوشابه‌ی بزرگ درونش داشت، از عرض خیابان عبور کرد. به کارگاه که نزدیک شد، از میان سایه‌ها سیاهیِ حضور شخصی را دید. با این حال گام هایش بدون تغییر جلو رفتند تا زمانی که چهره‌ی آن مردِ ایستاده کنار درِ کارگاه را دید.

فرهاد از سرما در خودش جمع شده بود اما هنوز قصد نداشت به داخل ماشین برگردد. برای پیدا کردن نشانی نیما، از تک تک کارکنان داروخانه پرسیده بود. نیم ساعت پیش که به کارگاه رسید و درش را کوبید، سیاوش جوابش را داد و گفت که برای رسیدن نیما باید صبر کند.

حالا که این جوان آزاردهنده به خانه برگشته بود، فرهاد تکیه از دیوار گرفت و رو به او چرخید. چشم‌هایش در تاریکی پنهان اما، صورت جدی‌اش آشکار بود. مستقیماً به چهره سرد و بی‌تفاوت نیما خیره شد و با خودش فکر کرد، کدام کلمات را کنار هم بچیند تا حقیقت را از زیر زبانش بیرون بکشد؟

نیما در این برخورد کوتاه فرهاد را نشناخته بود. وقتی  سکوتش را دید، به سردی و خشونت‌آمیز تهدید کرد: بکش کنار..

فرهاد با این حرف نیما به خود آمد. دست‌هایش را از جیب پالتو بیرون کشید و جدی گفت: دفعه قبل، گفتم که قرار نیست به این رفتارات عادت کنم.

نیما حالا مردی را که مقابلش ایستاده بود به یاد آورد. پوزخندی زد و نگاهش را به سمت دیگری دوخت.

- منم گفتم بهتره اون شب آخرین دیدارمون باشه.

- امروز جلوی گل‌خونه، چی می‌خواستی؟

نیما احساس بدی که آن روز در داروخانه تجربه کرده را به خاطر آورد. این مرد، باید فقط یک غریبه باقی می‌ماند. هفته‌ها از آن زمان می‌گذشت اما، این مرد هنوز اطراف گل‌تاک پرسه می‌زد؟ 

اصلا این غریبه که بود؟ این جدیت صدایش، برای چه این‌همه نگاهش را تیز کرده بود؟

- کسی که مزاحمه تویی. اونوقت اومدی اینجا و، آمار منو می‌گیری؟

فرهاد بدون فکر جواب داد: یه نگاه به خودت بکن. حتی یه غریبه مثل من می‌فهمه اوضاعت چقدر داغونه. حتی  در حدی نیستی که بتونی مزاحمش بشی.

دسته‌ی پلاستیک لای مشت نیما مچاله شد. دست دیگرش، دسته‌ی چاقوی ضامن‌دار داخل جیبش را لمس کرد. ولی فرهاد بی‌توجه به شعله‌های خشم چشم‌هایش ادامه داد: اون دختر تنها نیست که یکی مثل تو بتونه بهش زل بزنه و تحقیرش کنه. پدرش مرده ولی، اونقدر آدم دوروبرش هست که براش هرکاری بکنن.

نیما این نگاه حریص فرهاد را شناخت. چشم‌های مرد، برایش آشنا جلوه کرد. نگاهی که دیدنش باعث می‌شد بیش‌ از همیشه بی‌پروا عمل کند. به همین خاطر تمام توانش را به کار گرفت تا بدون استفاده از بازوهایش، سخت‌ترین ضربه را به مرد غریبه وارد کند.

- اونوقت فکر می‌کنی چرا اون همه آدم جلوی من ساکتن؟

نیما به قدری نزدیک فرهاد شد که هر دو، برق چشم‌های تیز دیگری را به خوبی شکار کردند. و نیما گستاخانه ادامه داد: اون دختر، همیشه جلوی من تسلیمه. 

فرهاد دندان‌هایش را به روی هم فشرد و آماده شد که دهان نیما را با کوبیدن مشتش ببندد. اما در اصل، اینجا آمده بود که حقیقت را بفهمد. فقط باید گوش می‌کرد و می‌پرسید. تا زمانی که از صحت حرف‌ تیام باخبر شود، باید به دنبال حقیقت می‌رفت نه درگیری. هرچقدر هم که شنیدنش تلخ بود، فرهاد باید می‌فهمید.

پوزخندی که نیما به لب داشت، اصلا شبیه خشم و درد قلبش نبود. آن خونسردی ظاهری، تنها برای آتش زدن مردی بود که نگاه آزاردهنده‌اش را می‌شناخت.

- کنجکاوی که بدونی رابطه ما چیه؟ قراره ناامید بشی. 

فرهاد بیش از این سکوت نکرد: رابطه؟! ناامیدی؟! هیچ چیزی نیست که بتونه یه عوضی مثل تو رو بهش وصل کنه. عا راستی، یه چیزی هست!

فرهاد میان آن همه خشم خندید و ادامه داد: تو هم به اندازه‌ی اون تو این شهر معروفی. ولی خب، اون از یه خانواده اصیل و مورد احترامه. اما تو، یه ولگردی که همه می‌خوان حتی جای پات از روی زمین محو بشه.

نیما به حدی خشمگین بود که فشار دستش روی ضامن، چیزی تا باز شدن تیزی چاقو نگذاشته بود. شاید همین امشب خون این غریبه را به زمین می‌ریخت اما، هنوز قسمتی از مغزش فرمان وسوسه‌کننده‌ای می‌داد.

- بذار نشونت بدم که گل‌تاک درمورد من چه حسی داره. می‌خوای با چشمای خودت ببینی؟

فرهاد، از اینکه نام گل‌تاک را از زبان ولگردی مثل نیما می‌شنید خشمگین بود. اما ترسی که حقیقت به جانش انداخته، به تدریج بر ترسش غلبه کرد. و نیما که سرکوب شدن آتش درون چشم‌های غریبه را دید، با سرخوشی چاقوی داخل جیبش را رها کرد.

درحالی که کلیدش را داخل قفل در می‌انداخت تا بازش کند،  رو به مرد غریبه بی‌پروا گفت: فردا جلوی گل‌خونه، همون ساعتی که امروز بهش نگاه می‌کردم...

پوزخندی زد و ادامه داد: جایی بمون که بتونی همه چی رو خوب ببینی...
 

 

  • لایک 8
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

 

فرهاد تنها مربی تیام بود. غیر از این، نسبتی با گل‌تاک نداشت. برای همین جرعت نکرد حقیقت را از خود او بپرسد. در جدال دیشبش، نیما تقریبا برنده بود. اگر واقعا علاقه‌ای از سمت گل‌تاک به نیما وجود داشت، فرهاد باید چه می‌کرد؟

اصلا چه ارتباطی به فرهاد داشت؟ مگر غیر از این است که خودش را دوست خانواده‌ی نادری می‌داند؟ به عنوان یک دوست، تا چه حد اجازه دخالت داشت؟ بی‌توجه به احساسات بی‌دلیل خودش، تا چه حد گل‌تاک دخالت او را می‌پذیرفت؟

همزمان با این‌که یک مشتری با گلدان‌هایی در دستش از گل‌خانه بیرون آمد، فرهاد از آن طرف خیابان نیما را دید که به این سمت می‌آمد. مثل دفعه‌های قبل، ژاکت سیاهی به تن داشت و کلاهش را روی سر انداخته بود. چند قدمی که جلوتر آمد، تنها نگاه کوتاهی به فرهاد انداخت و بی‌‌درنگ داخل گل‌خانه رفت.

فرهاد نمی‌دانست حضورش در بازی‌ای که نیما به راه انداخته چه نتیجه‌ای دارد. حتی نمی‌دانست که تماشا کردنش درست است یا اشتباه. به هرحال، آنقدر گیج و پریشان بود که بی‌اراده خودش را به دنبال حقیقت رها می‌کرد.

کمی بعد از نیما، فرهاد هم داخل گل‌خانه رفت. گل‌تاک در انتهای گل‌خانه مشغول صحبت با مشتری بود و متوجه نیما و فرهادی که پشت سرش بود نشد. فرهاد هم خودش را به یکی از راه‌های فرعی کشاند و همان‌جا با انتظاری کلافه‌کننده ایستاد.

گل‌تاک سفارش مشتری را برای تزیین ماشین عروس دریافت کرد. با کلام محترمانه‌ای بدرقه‌اش کرد و در همان مسیری که مشتری می‌رفت تا از گل‌خانه خارج شود، مرد جوانی را دید که با نگاه سرد و تیزی خیره‌اش بود.

حالا که گل‌خانه از مشتری خالی شده بود، نیما کلاه ژاکتش را پایین انداخت و چهره‌اش را به راحتی نشان داد. اعظم که همان نزدیکی بود با حضور نیما در آن‌جا نگران شد و چند قدمی از او فاصله گرفت. بعد نگاهش را به سمت گل‌تاک کشاند و آرامش ظاهری‌اش را دید. قرار بود این‌بار هم با سکوت تحملش کند؟!

نیما مستقیماً به سمت گل‌تاک قدم برداشت. صدای گام‌های محکمش که برخاسته از کتانی‌های سیاهش بودند، برای چند لحظه چشم‌های گل‌تاک را بست. نامحسوس نفس عمیقی کشید و تلاش کرد که خونسرد بماند.

به تدریج، نیما فاصله‌ی بینشان را کم و کمتر کرد تا مقابل میز فروش ایستاد. آن طرف میز، گل‌تاک بدون ترس و با آرامش گفت: خوش اومدین. بفرمایین.

نیما آرنج دست‌‌هایش را روی میز تکیه داد و به جلو خم شد. به راحتی لبخندش را به گل‌تاک نشان داد و گفت: یکم بهم پول بده. هیچی تو جیبم نیست.

فرهاد قفسه‌ای از ردیف باغچه را زیر فشار دستش گرفت. جایی که ایستاده بود، پشت چند ردیف راه فرعی بود. گل‌تاک هم حواسش به اطراف نبود که متوجه او باشد. مقابل درخواست نیما سکوت کرد و این سکوتش، باعث شد که اعظم به دنبال شوهرش برای کمک از گل‌خانه بیرون رود.

نیما تلاش کرد که چیزی در چشم‌های دختر ببیند. احساس خشم یا تنفر؛ اما مثل دفعات قبل هیچ نتیجه‌ای نگرفت. تمام قلبش، چشم‌های گرم قدیم دخترک را طلب می‌کرد. چیزی که هرگز به دست نمی‌آورد.

- زود باش دیگه. ما که غریبه نیستیم. یکم بهم پول قرض بده تا نهار بخرم.

گل‌تاک بعد از مکث کوتاهی داخل اتاقک استراحت رفت. وقفه‌ای که ایجاد شد، به نیما فرصت داد تا نگاه تحقیرآمیزش را به فرهاد نشان دهد. حتی از این فاصله هم، خشم و نگرانی را در چشم‌هایش می‌دید. و این همان چیزی بود که با دیدنش لذت می‌برد.

گل‌تاک با ظرف غذایی که برای نهارش آورده بود پشت میز برگشت. ظرف مسی را روی میز و مقابل نیما گذاشت و به صورتش نگاه کرد.

- دست نخورده‌ست.

نیما پوزخندی زد و بی‌توجه به ظرف مقابلش، رو به گل‌تاک گفت: بهت گفتم پول می‌خوام. همون کاغذایی که کشوی میزو پر کردن. 

گل‌تاک سعی کرد مقابل سماجت نیما آرام بماند. آن زمان که احساس کرد کنترل احساساتش درحال از دست رفتن است، تصمیم گرفت او را نادیده بگیرد. 
دستکش‌های گل‌کاری‌اش را از قفسه‌ی کنارش برداشت که همان لحظه، نیما ظرف غذا را با ضربه دستش به زمین پرت کرد. ظرف با صدای بدی به سنگفرش اصلی گل‌خانه کوبیده شد. در ظرف باز شد و دانه‌های برنج روی زمین پخش شدند؛ همین‌طور کتلت‌هایی که گرم بودند. گل‌تاک به تازگی برای خوردن نهار ظرفش را روی بخاری گذاشته بود.

مقابل نگاه خیره گل‌تاک روی دانه‌های برنج، نیما با صدای بلندی عصبانیتش را به او نشان داد: واقعا که حوصله آدمو سر می‌بری. یه ظرف بستنی...

گل‌تاک با شنیدن آن عبارت، ظرف بستنی، نگاهش را سمت دیگری اندخت و دستکش‌های گل‌کاری را میان مشتش فشرد.

- یه ظرف بستنی یا ظرف غذا، همه‌ی چیزیه که باید نشونم بدی؟ بهت گفتم پول می‌خوام. من محبتتو نمی‌خوام. بعد از اون همه ادعا، واقعا آدمو ناامید می‌کنی. 

فرهاد حس می‌کرد که گل‌تاک آزار می‌بیند. برای همین تعلل را کنار گذاشت و جلو رفت تا این نمایش مضحک و شرم‌آور را تمام کند. زمانی که خودش را به ابتدای راه فرعی رساند، نیما با قدم‌های بلندی از مقابلش عبور کرد و به سمت خروجی رفت. فرهاد به قدری از خودش خجالت می‌کشید و به قدری از نیما خشمگین بود که پاهایش روی زمین بند نمی‌شدند. به دنبال نیما برای شروع درگیری می‌رفت اگر قبل از آن به صورت گل‌تاک نگاه نکرده بود.

گل‌تاک که تازه متوجه حضور او شده بود، بالاخره اثر ناراحتی را در چشم‌هایش آشکار کرد. جلوی این مرد، دومین بار بود که نیما تحقیرش می‌کرد. 

هیچ گاه رفتارهای نیما برایش غیرقابل تحمل نشده بود. او برای ده سال، از مقابلش عبور می‌کرد. گاهی می‌ایستاد و سرزشش می‌کرد. گاهی نگاه تلخش لبخند گل‌تاک را محو می‌کرد. گاهی فریادهایش، چشم‌های گل‌تاک را می‌بست. او همیشه می‌آمد و می‌رفت و گل‌تاک همیشه تلاش می‌کرد آرام بماند.

اما حالا که فرهاد، این مرد غریبه ایستاده و نگاهش می‌کند، تحمل رفتار نیما برایش سخت شده بود. اگر همیشه خونسردی‌اش را حفظ می‌کرد، این بار با همیشه تفاوت داشت. چون فرهاد را شبیه کسی در گذشته‌اش می‌دید که حالا تماما از دست رفته بود.  

فرهاد نگاهش را در چشم‌های گرفته گل‌تاک قفل کرد. خجالت زده، دلگیر و ترسیده بود اما، توان بریدن زنجیره‌ی نگاهش را نداشت.
هیچ‌کدام نمی‌دانستند که برای چند ثانیه خودشان را اسیر دیگری کردند. نیما از گل‌خانه بیرون رفت اما، اثر دردی که در قلب این دو نفر کاشته را برایشان باقی گذاشت.

کمی بعد، گل‌تاک بالاخره پاهایش را تکان داد. از پشت میز فروشنده بیرون آمد و جلوی ظرف غذایش روی پا نشست. کتلت‌های پخش شده را از روی زمین برداشت و داخل ظرف انداخت. همین‌طور سعی کرد تا جایی که می‌تواند دانه‌های برنج را هم جمع کند. زیرچشمی، شاید منتظر واکنشی از آن مرد بود. دلسوزی، خشم، نگرانی، شاید همان‌طور که مادرش گفته بود، گل‌تاک باید نگرانی کسی را طلب می‌کرد.

از آن طرف، فرهاد توانی نداشت. نه برای گفتن حرفی و نه برای تماشای سکوت غیرمنطقی گل‌تاک. درنهایت بدنش را که از شدت خشم و ناراحتی می‌سوخت به بیرون گل‌خانه کشاند. به سرمای شهر پناه برد و بدون مقصد در خودش گم شد.

 

 

  • لایک 8
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...