رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان پلیس به اضافه ی عشق | اتنا سرلک کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط M@hta افزوده شد,

سطح قلم: B+

پست های پیشنهاد شده

#پارت سیزدهم

روزبه

نگاه کلافه ای به ساعت مچی مشکی رنگم که ساعت ۱۲ نیمه شب رو نشون میداد کردم . نفسم رو با صدا بیرون دادم وبخاطر سوز هوا خودم رو کمی جمع تر کردم ،با ضربه ای به سنگ جلوی پام  به ناکجا آباد شوتش کردم .  با عصبانیت رو به هوشنگ گفتم : اینجا چه جهنم دره ایه که منو اوردی؟   هوشنگ در حالی که سعی میکرد با هیزم های جمع شده آتیش روشن کنه گفت : نوکرتم دو دقیقه صبر کن میان دیگه!
با عصبانیت زیر لب شروع به غرغر کردم : هی میگه صبر کن ! منو برداشته آورده توی این بیابون تاریک که سگ هم پرسه نمیزنه ! 
با عصبانیت به سمت موتورش رفتم ،با پاضربه ای به چرخش زدم و گفتم :چند ساعت منو علاف کردی ، من اشتباه کردم گفتم برام کار جور کنی ، روشن کن بریم از تو آبی گرم نمیشه !  
_ آخه نوکرتم ...
با عصبانیت داد زدم : یبار دیگه بگی نوکرتم با پشت دست میکوبم ...
 نور شدید ماشین توی چشمم افتاد و باعث شد حرفم رو قطع کنم . دستم رو حائل صورتم کردم و باچشم های ریز شده به مسیر نزدیک شدن ماشین خیره شدم . ماشین توقف کرد وبا دیدن دوتا سرنشینی که ازش پیاده شدن پوزخندی روی لب هام جا خشک کرد .با تمسخری که توی صدای از عمد بلند شده ام مشهود بود گفتم : ببینم هوشنگ ، قرار توی این بیابون خیریه ای ؟ اسایشگاهی چیزی بسازن ؟   
هوشنگ قیافه متعجبی به خودش گرفت و گفت : چی ؟
برزکار جلو اومد و درحالی که از سیگارش کام می‌گرفت گفت : مزه نریز !  
 قیافه جدی به خودم گرفتم وگفتم : شما کجا اینجا کجا جناب برزکار ! 
برزکار : مگه دنبال کار نبودی ؟ 
قیافه متعجبی به خودم گرفتم و گفتم :توی روز روشن اومدیم آسایشگاه میگی کار برات نیست ! اونوقت این موقع شب ،توی بیابون ...
سیگارش رو به طرفی پرت کرد و میون حرفم اومد: خب حالا تند نرو ! حتما دلیلی داشته ! 
بعد پشتش رو به من کرد و درحالی که بی هدف قدم میزد ادامه داد: با سابقه ای که داری فکر نمیکنم انقدر احمق باشی که ندونی برای چی اینجایی! 
 دستی میون موهای لخت  مشکی ام کشیدم ، خیلی دلم میخواست با یک مشت، دندون های یک دست سفیدش رو توی دهنش برزیم . لبم رو به دندون گرفتم و گفتم : می‌دونم که کارت خلاف اما اینکه چه کاریه رو نمی‌دونم ! 
به سمتم برگشت و گفت : لازمم نیست بدونی! من یک بار دارم که باید به شمال ببری! کارت اینه! 
چینی به پیشونیم انداختم و گفتم : اونوقت تو آدم دورت  نداری که بدی اونا برات ببرن؟! چرا به من اعتماد کنی؟ 
با این حرفم عصبانی شد و گفت : رو حساب هوشنگ خواستم بهت کار بدم ،اما لیاقتشو نداری! بعد به سمت ماشینش راه افتاد که گفتم :  توی راه پلیسا رو چیکار کنم؟ 
مکثی کرد  و گفت : خبرت میکنم.
به خاک بلند شده حاصل از حرکت چرخ ماشین روی زمین های خاکی  نگاه کردم ، لبخند نامحسوسی روی لبام نقش بست که هوشنگ با ذوق از گردنم آویزون شدو گفت : دیدی بالاخره بردمت سرکار!
با خشونت دستش رو از دور گردنم باز کردم ودرحالی که چپکی نگاهش میکردم  گفتم : سریع پسر خاله نشو !  بدون اینکه به قیافه ی دمغ شده اش اهمیتی بدم به سمت موتور راه افتادم و گفتم : روشن کن این لگن رو ، یخ بستم .
****
دریا 
 قاشق حاوی سوپ رو به سمت دهنش بردم که سرش رو به سمت چپ کج کرد و لجوجانه گفت : نمی‌خورم ! 
چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم و با حرص گفتم : امیر حسین !
امیر حسین : من غذا نمی‌خورم .
قاشق رو توی بشقاب رها کردم ، چونه اش رو توی دستم گرفتم ، صورتش رو به سمت خودم برگردوندم وبا لحن ملایمی گفتم : تو دوست داری توی اون تئاتر بازی کنی؟ 
سرش رو به علامت تأیید بالاو پایین کرد . به چشم های مظلوم آبی رنگش خیره شدم و برای هزارمین بار توی دلم به شباهت چشم هاش به چشم های خودم اعتراف کردم .لبخندی به روش زدم و گفتم : پس من الان میرم به آقای حسینی میگم که برای اجرای امشب آماده ایم.
با این حرفم حسابی ذوق زده شد و دست های بی جونش رو به هم کوبید : دریا جون تو بهترینی ! 

***
روزبه 
قدم هام رو تند تر کردم و به سمت خیابون اصلی راه افتادم ، از گوشه ی چشم پشت سرم رو پاییدم ، کماکان داشت تعقیبم میکرد .بخاطر کلاهی که روی سرش گذاشته بود چهره اش مشخص نبود . از چهار راه اصلی گذشتم و سعی کردم خودم رو میون سیل جمعیت بندازم تا گمم کنه اما انگار مسیر رو از من بهتر بلد بود .سرعتم رو انقدر زیاد کرده بودم که تقریبا داشتم میدوییدم ، با نزدیک شدن به کوچه ای که حالا محل زندگیم شده بود ،سرعتم رو کم تر کردم .صدای نفس نفس زدناش رو از پشت سر می‌شنیدم ؛معلوم بود حسابی خسته شده ، لبخند مرموزی روی لب هام نشوندم و طی یک حرکت ناگهانی به عقب برگشتم و درحالی که دستش رو میپیچوندم و به پشت سرش می بردم به دیوار چسبوندمش . صورتم رو نزدیک گوشش بردم و از میون دندون های کلید شدم غریدم : چرا منو تعقیب میکردی! 
وقتی پاسخی نشنیدم با خشونت به سمت خودم برگردوندمش ، مشتم رو بالا بردم و آماده ی کوبیدن به صورتش شدم  که با دیدن قیافه اش با بهت بهش خیره شدم !

@sna.f

ویرایش شده توسط آتنا سراک
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهاردهم
با صدای هوشنگ که می‌گفت : آقا روزبه اتفاقی افتاده؟  نگاهم رو از چشم های مشکی رنگ مرد مقابلم گرفتم و با دست های لرزون مشتم رو حواله ی صورتش کردم.با ضربه ام پخش زمین شد که با  پا ضربه ی نه چندان آرومی به پهلوش زدم و درهمین حین هم داد زدم : حالا دیگه کیف منو میزنی؟!  و ضربه ی بعدی توی پهلوش فرود آمد .هوشنگ که زمینه رو برای خودنمایی جلوی من محیا دیده بود ، با دمپایی هایی که لخت لخت کنان روی زمین میکشید به سمتمون دوید و گفت : ای دزد نامرد حالا دیگه از آقا روزبه دزدی میکنی؟ 
خواست توی کتک زدن همراهیم کنه که داد زدم : خودم از پسش برمیام ! 
جوون های محل دورمون جمع شده بودن  اما هیچکس جرعت این رو نداشت که جلو بیاد و مانع من بشه ، تقریبا دیگه همه از من حساب میبردن،به سمت  صدای دختری که می‌گفت : ولش کن کشتیش ! برگشتم که با صورت برافروخته ی دریا مواجه شدم ،بی تفاوت به اون مشت بعدی رو حواله ی صورت خونیش کردم ، خم شدم و یقه پیرهنش رو توی دست گرفتم و گفتم : دفعه ی اخریه که توی این محل می‌بینمت ، گورت رو گم کن ! 
کمی به سمتم متمایل شد و لب زد : دارم برات روزبه !  
یقه ی پیراهنش رو رها کردم وداد زدم : گمشو ...
تلو تلو خوران از جاش بلند شد و به سرعت از میون مردم فرار کرد . 
هوشنگ : چیزی از وسایلت کم نشد آقا روزبه ؟ لباس هام رو تکونی دادم و رو به جوون هایی که بهم زل زده بودن تشر زدم : چیه وایسادید منو نگاه میکنید ؟ برید ببینم .  همه  از ترس متفرق شدن که دریا‌ گفت : آره برید برید متفرق شید ، اینجا یک مرد وجود نداره ! همتون وایسادید فیلم سینمایی نگاه میکنید ! 
با اعصاب خرد نگاهی به سر وضع ژولیده اش کردم  گفتم : به نفعته که گنده تر از دهنت حرف نزنی و به پرو پام نپیچی!
برخلاف توقعم جسورانه نگاهم کرد و گفت : چیه اگه گنده تر از دهنم حرف بزنم من و هم مثل اون بدبخت میگیری به باد کتک ؟ 
از این حرفش جا خوردم ، ناخودآگاه گره ی ابروهام باز شدن . خواستم جوابی بهش بدم که سریعا به سمت خونه راه افتاد . 
***
دریا 
با عصبانیت وارد حیاط خونه شدم که تنه ام به تنه ی سارا برخورد کرد و گفت : چه خبرته مگ سر اوردی؟ 
هول هولکی در حالی که شونه ام رو میمالیدم  ازش معذرت خواهی کردم که پرسید: بیرون چخبر بود ؟ دعوا بود؟ 
دستم رو روی پیشونیم فشار دادم و گفتم : آره این روزبه گرد و خاک به پا کرده بود ! 
با چشم های گشاد شده وبا ذوق گفت : واقعا ؟ با کی ؟ چرا؟ 
با تمسخر گفتم : با یک بنده ی خدا !حالا تو چرا انقدر ذوق زده ای؟ 
دستاش رو محکم به هم کوبید و گفت : وای که چقدر این آقا روزبه با جذبه و جنتلمن !
با حالت چندش صورتم رو جمع کردم و گفتم : کجاش جنتلمن؟ مردک عصبی همش به فکر دعوا و کتک زدن مردم ! با یک من عسلم نمیشه خوردش!
برو بابایی نثارم کرد و به سمت خروج راه افتاد . نمی‌دونم از کی تا حالا مردهای  عصبی جنتلمن شدن ! البته اگه بشه به امثال روزبه مرد گفت ! آدم هایی که به خاطر موقعیت خودشون از تذکر به دیگران اجتناب می ورزند ، آدم هایی که کتک خوردن هم نوع ها شون رو تماشا می‌کنند و بجای کمک به هم با گوشی های همراهشون دست به فیلم برداری میشن !  به اتاقم رفتم  و لباس هایی که برای نمایش امشب لازم داشتم رو از توی صندوقچه ی قدیمی که متعلق به مادرم بود برداشتم . توی دلم گفتم ای کاش یک جفت کفش نو هم خریده بودم و با این کفش های کهنه روی صحنه نمی‌رفتم . از اتاقم بیرون اومدم و بعد از قفل کردن در به سمت در خروج راه افتادم که صدای مینا متوقفم کرد: تو کی اومدی؟ نباید الان آسایشگاه باشی؟ 
به سمتش برگشتم و درحالی که سلام میدادم گفتم: امشب اجرای تئاتر داریم ، کلی بازدید کننده میان ، اگه دوسداری توام امشب بیا ! 
لبخندی نثارم کرد  و موفق باشی گفتنش با هول بیرون رفتن من همراه شد . باید سریع خودم رو به آسایشگاه میرسوندم و دیالوگ ها رو با امیرحسین تمرین میکردم . با دو خودم رو بب سرکوچه رسوندم ،  هوشنگ و روزبه با لات های دیگه ی محل در حال اختلاط بودن چشم غره ای بهشون رفتم و با گرفتن تاکسی مسیر آسایشگاه رو در پیش گرفتم. 

@sna.f

ویرایش شده توسط آتنا سراک
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

#پارت پانزدهم 

با هیجان به تشویق  تماشاچیان چشم  دوختم ، از فرط هیجان قلبم به سینه میکوبید و دست هام لرزش محسوسی داشت ،هنوز هم باورم نمیشد تونسته باشم جلوی این جمعیت نمایش اجرا کنم ، توجهم به امیرحسین که با ویلچرش لبه ی سن ایستاده بودجلب شد ، به سمت پسر بچه ی هم سن و سالش که دست گلی رو به سمتش گرفته بود خم شده بود وویلچرش در آستانه ی سقوط قرار گرفته بود  ، با دو خودم رو بهش رسوندم و دسته ی ویلچرش رو گرفتم و مانع افتادنش شدم ؛ با استرس آب دهنم رو قورت دادم و در حالی که گل رو از پسر بچه میگرفتم رو به امیر حسین نهیب زدم : نزدیک بود بیفتی!  با اخم های درهم نگاهم کرد که دلم براش ضعف رفت ، خواستم ویلچرش رو به سمت بیرون هدایت کنم که صدای مدیر آسایشگاه مانعم شد : خانم مددی صبر کن می‌خوایم با امیرحسین عکس بگیریم ! 
نگاهم رو به از تیپ اتو کشیده اش به چشم های قهوه ایش دوختم هیچ وقت حس خوبی به این مرد نداشتم و کمی هم بخاطر اخلاق بدش ازش میترسیدم با صداش به خودم اومدم : خانم مددی مشکلی داری؟
اخم هام رو در هم کشیدم که رو به دوتا مرد کت شلواری همراهش  گفت : آقایون به عکاس بگید تشریف بیاره با بچه ها عکس بگیریم .
با ناراحتی گفتم : اجازه بدید امیرحسین رو ببرم ممکن برای روحیش ....
میون حرفم اومد و با لحن خشنی گفت : شما لازم نیست بمن بگی چی برای روحیه بچه ها خوبه چی نیست !
باجسارت گفتم : برای شما روحیه بچه ها اهمیت داره؟ یا فقط به فکر تبلیغ کارتونید ؟ 
دوتا مرد همراهش نگاه معناداری بهم کردن که با عصبانیت دندون هاش  رو روی هم سایید وبا صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت : با احترام از اینجا برو بیرون ! بعدا به حسابت رسیدگی میکنم! 
از کاری که کرده بودم حسابی خوشحال بودم ، با بی  میلی  ویلچرش رو رها کردم و وارد راهرو شدم . به خاطر بازدید کننده های زیادی که اومده بودن آسایشگاه  حسابی شلوغ شده بود ،هر سال پاییز ، جشنواره خیریه ای برگزار میشد ومردم برای کمک به آسایشگاه میومدن. به سمت غرفه ی صنایع دستی که بچه های معلول تدارکش رو دیده بودن راه افتادم ، هر کدوم از بچه ها با دیدنم با ذوق صنایع دستیشون رو بهم نشون میدادن ، به غرفه ی آخر رسیدم ، طاها که حدودا ۱۲ساله بود و دو تا دستش رو از دست داده بود قلمو رو به دهن گرفته بود و  در حال کشیدن تابلوی نقاشی بود با لبخند بهش خیره بودم که صدای خانم علی‌نژاد باعث شد به سمتش برگردم : باز چیکار کردی دریا؟ برو دفتر آقای برزکار که حسابی از دستت شکار ! 
با بی تفاوتی به سمت دفترش راه افتادم میدونستم بابت رفتارم قرار تو بیخ بشم. 

@sna.f

ویرایش شده توسط آتنا سراک
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شانزدهم

علیرضا 

 گردنم رو به پشتی مبل تکیه دادم ،کمپرس یخ رو روی گونه ام فشار دادم تا کمی از دردش کمتر بشه . با صدای غرغرهای عزیز جون سرم رو بلند کردم و به لیوان حاوی آب قندش زل زدم .

عزیز جون : بشکنه دستی که این بلا رو سر بچم آورده ، الهی خیر نبینه ! 

با این حرفش لبم رو گاز گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم : نگو عزیز جون ... کنارم روی مبل جای گرفت و درحالی که لیوان رو به لب هام نزدیک میکرد گفت : برای چی نگم ؟زدن بچمو ناکار کردن ! در حالی که صداش از بغض می‌لرزید ادامه داد : اگه بلایی سرت میومد من ...  میون حرفش اومدم و با لحن آرومی گفتم : چیزی نشده آخه عزیز من ، ببین خوب خوبم ! بعد در حالی که با پر روسری بلند سفید رنگش اشک اومده از گوشه ی چشمش رو پاک میکردم برای اینکه بحث رو عوض کرده باشم  ادامه دادم : نمی‌خوای بری برای پسرت غذا بیاری که از گرسنگی تلف نشه؟ 

با این حرفم هول زده از جاش بلند شد که گونه های سفید رنگش به قرمزی گرایید : الان میرم مادر جون ، غذای مورد علاقت رو پختم !        بعد با عجله به سمت آشپزخونه راه افتاد ، با لبخند به مسیر رفتنش خیره شدم .

******روزبه 

با عصبانیت به چشم های آبی رنگش خیره شدم ، از شدت خشم پره های بینیم بزرگتر از حد معمول شده بود و تند تند نفس می‌کشیدم ، لبخند حرص دراری که روی لباش نشونده بود باعث میشد بیش از پیش عصبانی بشم .با لحن مسخره ای گفت : اوا ببخشید آقا روزبه اصلا ندیدمتون ، اومدم آب رو بریزم رو بچه ها اشتباهی رو شما ریختم ! به دوتا پسر بچه ی هوشنگ که  حسابی ترسیده بودن و از شدت خیسی آب از سر و روشن چکه میکرد، چشم دوختم ؛ معلوم بود با چیزهایی که از من دیده بودن حسابی ازم میترسیدن!  صدای چرا مثل موش آب کشیده شدی گفتن هوشنگ ، از خیالات خارجم کرد ، با یادآوری اینکه دریا از عمد سطل آب رو روم ریخته بود اخم وحشتناکی میون ابروهام نشوندم و درحالی که دست هام رو مشت میکردم از میون دندون های قفل شده ام غریدم : هیچی کوچولوها داشتن آب بازی میکردن ، اشتباهی ریختن رو من!    هوشنگ نگاه بد اخلاقی به پسرهای خیس شده اش انداخت و گفت : برید تو خونه ، که بعدا به حسابتون رسیدگی میکنم!

بچه هاش به سمت خونه  پا تند کردن که با حرف پدرشون که می‌گفت : اول از آقا روزبه عذر خواهی کنید !  لحظه ای ایستادن و با لحن مضطربی ببخشید سرسری گفتن و به سمت خونه پناه بردن . از رفتارشان پوزخندی روی لبام نقش بست و در دل از خودم پرسیدم : یعنی انقدر ترسناکم ؟   اخم هام رو بیشتر در هم کردم و رو به هوشنگ تشر زدم : چرا با بچه ها دعوا میکنی ؟ رو به دریا اشاره کردم : کار این بود! 

با این حرفم دریا با لحنی که سعی میکرد لاتی باشه گفت : هوی این به درخت میگن!  بعد هم یک چیکه آب که این شلوغ کاری هارو نداره! تازه دیگ نیازیم نیست حموم بری!

هوشنگ خواست حرفی بزنه که با دست مانعش شدم ، فاصله بینمون رو با چند قدم طی کردم و درحالی که به چشم های جسورش خیره شدم گفتم : به وقتش به حسابت رسیدگی میکنم!  بعد مسیر اتاقم رو در پیش گرفتم تا لباس هام رو عوض کنم که صدای نازکش به گوشم رسید : وای وای نگو ترسیدم ! 

@sna.f

 

 

 

ویرایش شده توسط آتنا سراک
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفدهم 

بعد از تعویض لباس هام ، از زیرزمین خارج شدم ، هوشنگ درحال مواخذه ی دریا بود این رو به راحتی از رفتار عصبی هوشنگ و رفتار بی تفاوت دریا که در مقابل به اسمون خیره شده بود،میشد حدس زد . بدون اینکه بهشون نزدیک بشم سوتی زده و خطاب به هوشنگ گفتم : عجله کن پرویز منتظره ! تربیت این جوجه ماشینی رو هم بزار برای بعد!  با این حرفم دریا خشمگین نگاهم کرد که در مقابل نیشخندی تحویلش دادم ، رو به هوشنگ گفتم :آدرس رو برات فرستاد؟

***

علیرضا

بالاخره بعد از چند ساعت کشیش ، در قدیمی و زوار در رفته ی خونه باز شد و به محض خارج شدن موتور ،بیسیمم رو برداشتم : عمار عمار یاسر ، سوژه روئیت شد ؛ چه دستور می‌فرمایید ؟ 

_سوژه رو تعقیب کنید عمار ! 

استارت ماشین رو زده و با فاصله مشغول تعقیبشون شدم ، بالاخره بعد از چند ساعت گشتن توی خیابون های تهران مقابل یک عمارت توی محله ی بالای شهر توقف کردن .

*** روزبه 

با ایستادن روبروی یک عمارت با نمای فوق العاده شیک ، سوتی زدم و خطاب به هوشنگ گفتم : همینجاست؟ هوشنگ که مبهوت عمارت شده بود بدون اینکه چشم از نما برداره گفت : آدرس اینجا رو داده بود !  بعد از اینکه موتور رو کنار خیابون پارک کردیم ، به سمت عمارت راه افتادیم .بعد از فشردن آیفون ، در با صدای تیکی باز شد .با وارد شدن به عمارت دکوراسیون طلایی رنگ خونه در نگاه اول توجهم رو جلب کرد ، خدمتکاری به سمتمو ن اومد : داخل نشیمن منتظر باشید  تا آقا تشریف بیارن . با راهنماییش وارد نشیمن شدیم و روی مبل های سلطنتی فیروزه ای رنگ جای گرفتیم . نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم ، با صدای قدم های محکمی که نشان از نزدیک شدن فردی بود ، سقلمه ای نثار پهلوی هوشنگ که با هیجان به معماری خونه خیره شده بود ، کردم . با دیدن برزکار هردو از جامون بلند شدیم . سلام دادیم که بی تفاوت و بدون جواب  روی مبل روبروی ما نشست . از اینکارش حسابی بدم اومد و ناخودآگاه اخم هام رو درهم کردم . تک سرفه مصلحتی کرد و گفت : خب من زیاد اهل مقدمه چینی نیستم ! دلیل اینکه گفتم بیاید خونم اینه که بهتون اطمینان کردم. خطاب به من ادامه داد: البته رو حساب هوشنگ به تو اعتماد کردم ! بی حرف خیره بهش چشم دوختم که ادامه داد : باید خودت رو بهم نشون بدی تا کارهای مهم تری رو بهت بسپارم ! 

با زبونم لب هام رو ترکردم و گفتم : من هر کاری که باشه انجام میدم .  در همون حین خدمتکار با سینی حاوی چای به سمتمون اومد ، بعد از چیدن چایی ها روی میز برزکار ادامه داد: یک محموله دارم که باید به شمال ببری!  لیوان چای رو از روی میز برداشتم ، جرعه ای ازش نوشیدم و گفتم : حالا محمولت چی هست ؟  با بدخلقی گفت : اینجا فقط من سوال میپرسم تو به دستوراتی که میگم عمل میکنی !  از لحن حرف زدنش ابروهام بالا پریدن که رو به هوشنگ تشر زد : این دوستت رو ملتفت نکردی؟  هوشنگ دستپاچه شد و خواست حرفی بزنه ، نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم با لحن کنترل شده ای گفتم : پولش رو کی  میدی؟.                    لیوانش رو روی میز گذاشت و دست هایش رو در هم قلاب کرد : نصفش رو اولش میدم ، نصفشم آخر کار !                  از جام بلند شدم : کی باید برم ؟                  پوزخندی روی لباش نشوند و گفت : فردا میای آسایشگاه ماشین رو تحویل میگیری! بعد دستش رو تهدید وار به سمتم گرفت : این آخرین باره که به خاطر کار به آسایشگاه میای !

@sna.f

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط آتنا سراک
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هجدهم 
نگاهم رو دور تا دور محوطه ی بزرگ آسایشگاه چرخوندم ، سرمای اول صبح باعث شد دست هام رو دور بازوهای ورزیده ام حلقه کردم ، با نوک کفشم به دیوار جلوی پام  ضربات پی درپی و آهسته ای میزدم ، اینکار باعث میشد افکاری که به ذهنم هجوم میاوردن و منظم کنم . با نزدیک شدن صدای قدم های کسی سرم رو بالا آوردم که با دیدن  برزکار دستم رو داخل جیب سویشرتم فرو بردم .چون حدس میزدم  جواب سلامم رو نمی‌ده بدون سلام دادن  خیره نگاهش کردم .
برزکار: درست راس ساعت اومدی! ماشین امادست ! 
چشم چرخوندم تا ماشین مورد نظر رو ببینم اما چون چیزی عایدم نشد پرسیدم : ماشین کجاست؟ فکر عوارضی رو کردی؟
درحالی که با دست داخل جیب های کتش رو میگشت گفت: چند نفری دنبالت میان که مجوز رد شدنت میشن! 
با تعجب گفتم  : متوجه نمیشم ! مگه قرار نبود تنها برم؟
کاغذی که از داخل جیبش خارج کرده بود رو به سمتم گرفت : متوجه میشی! اینم آدرسی که باید ببری بار رو تحویل بدی ! بعدش هم  از اونجا یک راست  میری مشهد ! 
نگاهی سرسری به آدرس نوشته شده روی کاغذ انداختم : مشهد دیگه برای چی؟  
همون لحظه یک خانم همراه پسر بچه حدودا هشت  ساله ای که روی ویلچر نشسته بود و دو دستش قطع بودبا ساک در دست  به سمتمون اومدن ، سلامی دادن که جوابشون رو دادیم . حواسم پرت دست های پسر بچه شد ، سعی کردم بدون ترحم نگاهش کنم دوست نداشتم نگاهم ناراحتش کنه. برزکاربا کنجکاوی پرسید : پس خانم مددی و امیر حسین کجا هستن؟ 
خانمی که حدودا سی ساله میزد با اخم گفت : قربان ، امیرحسین برای خوردن صبحانه اذیت میکرد ، خانم مددی گفتن لباساش رو عوض کنن میان ! 
برزکار سرش رو عصبی تکون داد و گفت : حیف که امیرحسین زیادی به این مددی وابستس وگرنه تا حالا صدبار اخراجش کرده بودم ! تا الانشم کلی دیر شده برو صداش کن! 
خانم که عصبانیت برزکار رو دید بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه ،ساکی رو که همراهش آورده بود روی زمین رها کرد و به سرعت به داخل آسایشگاه رفت . بارفتنش نیم نگاهی به پسر بچه کردم و رو به برزکار کردم : نمی‌فهمم قرار این خانم و (صدام رو کمی پایین آوردم ) یک بچه ی معلول مجوز رد شدنمون از پلیس راه و عوارضی بشن ! در  همین حین برزکار گوشی گران قیمتش رو درآورد و با گرفتن تماس از شخصی خواست تا ماشین رو بیاره . بعد از اینکه تماسش رو قطع کرد گفت : این چهار نفر همراهت  میان ، اینارو قرار به یک آسایشگاه توی مشهد ببری ! بهشون میگی از طرف جاده ی شمال میری. 
با ابروهای بالا پریده گفتم : من با دوتا زن و دوتا بچه ، با خودم قاچاق ببرم؟! 
اخم هاش رو درهم کرد : مشکلی داری ؟ با وجود این بچه ها  پلیس ماشین  رو نمیگرده !
کلافه دستی به گردنم کشیدم خواستم حرفی بزنم که با دیدن دریا که همراه پسر بچه ای روی ویلچر به سمتمون میاد مات زده ، زیر لب زمزمه کردم : این اینجا چیکار میکنه؟ 
دریا هم با چشم های درشت شده بهم خیره شده بود ، با رسیدنشون نگاهم قفل در دو گوی آبی رنگ پسر بچه شد و در دلم اعتراف کردم : چقدر  این بچه شبیه دریاست! 
نگاه پر از ابهام دریا نشون دهنده ی این بود که یک سوال مشترک بامن توی ذهنش می‌چرخه :« این اینجا چیکار می‌کنه!»  
با صدای عصبی برزکار که خطاب به دریا می‌گفت :« خانم مددی چقدر دیر کردی؟ گفتم که عجله داریم! » به خودم اومدم .
دریا دهان باز کرد تا چیزی بگه که پسر بچه ی روی ویلچر پیش دستی کرد و با ترس گفت : تقصیر من بود! 
با صدای  ون سبز رنگی که بهمون نزدیک میشد بحث خاتمه پیدا کرد ، حدس میزدم ماشینی که قرار بود ببرم همچین چیزی باشه ! با توقف ماشین ، پسر لاغر اندامی   ازش پیاده شد و سوئیچ رو به سمت برزکار گرفت . برزکار با سر خوشی گفت : خب اینم از ماشین حالا میتونید برید ! 
سوئیچ رو به سمتم گرفت که همون لحظه دریا گفت : ما قرار با این بریم ؟! 
با لحن حرفش سرم رو بالا آوردم و مستقیم بهش نگاه کردم .

@sna.f

ویرایش شده توسط آتنا سراک
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نوزدهم 

مثل همیشه جسارت توی نگاهش موج میزد .با بد خلقی گفتم : این به درخت میگن! خواست شروع به کل کل کنه که برزکار با اخم های درهم گفت  شما با این  آقا مشکلی داری؟ 
دریا جا خورد و با اخم های در هم نه قاطعی گفت و سکوت کرد . پوزخندی روی لبام نشوندم پس این هم توی دار و دسته ی برزکار بود !   برای اینکه حرصش رو دربیارم رو به برزکار گفتم : قربان اگه ایشون با من مشکلی دارن خب مجبور نیستن که با من بیان !  برزکار نفس کلافه ای کشید رو به دریا گفت : خانم مددی اگه مشکلی داری بگم یک نفر دیگه جای .... میون حرفش پرید و با حرص گفت : نه جناب برزکار مشکلی نیست ! چشم غره ای نثارم کرد که در جوابش نیشخندی تحویلش دادم .  رو به همون  خانم کرد :  خانم اکبری میشه کمک کنید بچه ها رو ببریم داخل ماشین؟  
جفتشون به سمت ون راه افتادن . با رفتنشون برزکار رو به من کرد و گفت : خوب حواست رو جمع کن ، یک وقت فکر بلند کردن بارام به سرت نزنه ؟!   جدی بهش خیره شدم و گفتم : نا امیدت نمیکنم !  عقب گرد کردم و به سمت ون راه افتادم خانم اکبری پسر بچه ای که جثه ی کوچکتری داشت رو داخل ون برده بود و مشغول جمع کردن ویلچر شده بود  ، اما دریا به سختی در حال بلند کردن پسری که حالا میدونستم اسمش امیر حسین بود . به سمتشون رفتم و با جدیت پرسیدم : کمک میخوای؟ بدون اینکه نگاهم کنه بچه رو بزور بلند کرده و به سختی سوار ونش کرد . دست به سینه نگاهش کردم ،به سمتم اومد و با بد خلقی گفت : ببین آقا روزبه ( آقا رو عمدا با کنایه و کشیده ادا کرد) من و این بچه به کمک احتیاج نداریم ، دست کم به کمک آدمی مثل تو احتیاج نداریم!  پوزخندی روی لبام نشوندم و درحالی که شونه هام رو بی تفاوت بالا می انداختم گفتم : هرجور مایلی!  و بی توجه بهش پشت فرمون ماشین جای گرفتم . آیینه ی ماشین رو تنظیم کردم و با سوار شدن دریا ، ماشین رو روشن کرده و با زدن تک بوقی از آسایشگاه خارج شدم . 

ویرایش شده توسط آتنا سراک
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستم

از ترافیک جاده چالوس کلافه شده بودم ،هر زمان دیگه ای بود از دیدن زیبایی ها و سرسبزی جاده نهایت لذت رو میبردم اما خب الان  هر وقتی نبود ! بی حوصله دستی به گردنم کشیدم و با کشش دست هام به سمت جلو، سعی در رفع خستگیم داشتم ، چند ساعتی بود که توی راه بودیم ؛ هواهم کم کم رو به تاریکی می‌رفت ، آیینه رو روی سرنشین ها تنظیم کردم ، هر چهار نفرشون به خواب رفته بودن ‌؛ نگاهم به سمت امیرحسین که  سرش رو روی شونه های دریا گذاشته بود و به خوابی عمیق فرو رفته بود کشیده شد  ، نمی‌دونم چرا احساس میکردم این بچه رو قبلا یجایی دیدم ! اما هرچی به مغزم فشار می اوردم چیزی به خاطر نمی آوردم ،  با صدای بوق متوالی که از پشت سرم میومد دست از نگاه کردن به چهره ی بچه برداشتم ،دنده رو عوض کردم و از مسیر باز شده به راه افتادم ، همانطور که حدس میزدم توی جاده تصادف شده بود و کامیونی که حامل بار میوه بود چپ کرده بود و میوه هاش کف خیابون جاده جاری شده بودن. حالا میتونستم با سرعت بیشتری رانندگی کنم ،نیم نگاهی به دریا انداختم در همین حین چشم هاش باز شد که سریع نگاهم رو ازش گرفتم ،  خمیازه ای کشید و اطرافش رو بر رسی کرد ، نگاه تیزی بهم کرد و با سوظن پرسید : مارو داری کجا می بری؟ 
اخم هام رو درهم کردم و گفتم : همون جایی که آقا برزکار گفتن!   صداش رو کمی بالا برد و با عصبانیت گفت: چرا داری چرت و پرت تحویلم میدی؟ این که جاده ی شمال ! داری مارو میدزدی؟ بزن کنار، بهت گفتم بزن کنار.
با عصبانیت به سمت چپ جاده مسیرم رو منحرف کردم و به شدت روی ترمز زدم ، حالا دیگه همشون بیدارشده بودن ، دوتا بچه با ترس ، خانم اکبری با تعجب و دریا با خشم نگاهم میکردن . با بداخلاقی به سمتش برگشتم و با صدایی که اصلا سعی در کنترلش نداشتم دادزدم : آخه تو چی داری که بخوام بدزدمت ؟ بعد با عصبانیت تلفن همراهم رو از جیبم خارج کردم و درحالی که شماره ی برزکار رو می گرفتم ادامه دادم : هی هرچی دلش میخواد بارم می‌کنه هیچی نمیگم .... بعد از چندتا بوق صدای الو گفتنش در گوشی پیچید ، سریع گوشی رو به سمت دریا گرفتم و از ماشین پیاده شدم و به کاپوت ماشین تکیه زدم .بعداز چند دقیقه  نیم نگاهی به داخل ماشین انداختم ، دریا با صورتی برافروخته مشغول صحبت کردن با تلفن بود و خانم اکبری هم با چشم های گشاد شده بهش چشم دوخته بود . فرصت خوبی بود تا کمی ماشین رو بررسی کنم ، تظاهر به افتادن چیزی از دستم کردم و به سمت زمین خم شدم . چراغ قوه ی کوچیکی رو از جیبم خارج کردم و روی زمین دراز کش شدم ، با انداختن نور به کف ماشین ، با چشم های ریز شده متوجه ی بسته هایی شدم که با چسب های زرد رنگ به کف ماشین وصل شده بودن !  دستم رو داخل جیبم بردم و به سختی چاقوی ضامن داری رو از جیبم خارج کردم ، باید یکی از بسته ها رو باز میکردم و متوجه محتوای توش میشدم ، دستم رو نزدیک بردم که با صدای نزدیک شدن قدم هایی و پشت بندش هم صدای دریا که می‌گفت :( داری چیکار میکنی؟!) دستم میون راه خشک شد . چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم و زیر لب (دختره ی فضولی) نثارش کرد .

 

 

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت بیست و یکم
خواستم سرم رو از زیر ماشین بیرون بیارم که محکم با کف ماشین برخورد کرد ، خودم رو از زیر ماشین بیرون کشیدم ،با اعصابی داغون درحالی که سرم رو ماساژ میدادم رو بهش توپیدم : تو مگه فضول منی؟  یک تای ابروی هشتیش رو بالا برد و با چشم های ریز شده گفت : اره فضولم ! زیر ماشین چی میخواستی؟.  از جام پاشدم ، چاقوی ضامن دارم رو داخل جیبم گذاشتم و درحالی که لباس های خاکی شدم رو تکون میدادم با بداخلاقی جوابش رو دادم : باید به تو جواب پس بدم ؟ فلشم افتاده بود ،برداشتمش ! 
با لحن کنایه آمیزی گفت :فلش یا چاقوت ؟   اخم هام رو درهم کشیدم تیز تر از چیزی بود که تصورش رو میکردم ؛برای اینکه به حرف زدن ادامه نده به سمت ماشین راه افتادم و در همون حین بلند گفتم : اگه نمیخوای جا بمونی سوار شو !  
سوار ماشین شدم و دستم رو به سمت کانال بخاری ماشین بردم ، همون لحظه سوار شد و در ریلی ماشین رو بشدت بست . از توی آیینه چپ چپ نگاهش کردم که روش رو به سمت پنجره کج کرد و گفت : آدم چقول سزاش همینه ! 
لبخندی شیطانی روی لبام نقش بست که از نگاهش دور نموند پس داشت بخاطر برزکار می‌سوخت !  سرم رو به طرفین تکون دادم و با یک استارت ماشین رو روشن کردم . 
 مسیر زیادی رو نرفته بودم که صدای امیر حسین بلند شد :  دریاجون دستشویی دارم !  
همون لحظه پسر بچه ای که همراه خانم اکبری بود و طاها نام داشت حرف امیرحسین رو تکرار کرد . پوفی کردم که دریا گفت : این نزدیکی ها دستشویی پیدا میشه؟ 
نزدیک یکی از رستوران های بین راهی توقف کردم ، به سمتشون برگشتم و گفتم : کی اینجا توقف می کنیم که هم غذا بخوریم هم شما به کارهای مربوطه اتون برسید . 
از ماشین پیاده شدم ، ویلچرهاشون رو خارج کرده و روی زمین گذاشتم ،چون میدونستم کمکم رو قبول نمیکنن با گفتن اینکه توی رستوران منتظرت میمونم ازشون فاصله گرفتم .
 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیست و دوم

با باز کردن در رستوران  موج گرمایی که با صورت یخ زده ام برخورد کرد ، حس شیرینی رو برام  بوجود اورد . محیط ساده و عادی رستوران رو ازنظر گذروندم ، گوشه ای ترین جا رو انتخاب کردم و روی صندلی آهنی سفید رنگ جای گرفتم . منوی خاک گرفته و چرب رو با انزجار برداشتم و نیم نگاهی به لیست غذاها که تنوع زیادی نداشتن  انداختم . گارسون به سمتم اومد که پنج پرس چلو کباب سفارش دادم ، با رفتنش دریا اینا وارد رستوران شدن  ، دستم رو براشون بلند کردم که به سمتم اومدن . بعد از آوردن سفارش ها مشغول غذامون شدیم .دریا و خانم اکبری اول غذای بچه هارو دادن سپس خودشون مشغول شدن  ، غذای نیم خورده ام رو رها کردم و با گفتن اینکه میرم کیف پولم رو از ماشین بیارم از رستوران خارج شدم .
بعد از برداشتن کیفم به سمت رستوران راه افتادم ، گوشیم رو از جیبم خارج کردم و مشغولش شدم که تنه ی کسی بشدت باهام برخورد کرد ، با اخم سرم رو بالا آوردم که بادیدن قیافه اش باچشم های درشت بهش خیره شدم که آروم لب زد : پشت سرم بیا سرویس بهداشتی! 
با رفتنش با نگاهی به اطرافم به سمت جایی که گفت راه افتادم . وارد سرویس شدم ، آب رو باز کرده بود و مشغول شستن دستاش بود ، از بوی نامطبوعی که میومد چینی به بینیم انداخته و به سمت درها رفتم ،با یکی یکی باز کردنشون از خالی بودن سرویس مطمئن شدم . به سمتش برگشتم وپرسیدم : تو اینجا چیکار میکنی؟
با صورتی خنثی پرسید : بارت چیه ؟  با اخم های درهم گفتم : هنوز نمی‌دونم !  دهن باز کرد تا چیزی بپرسه که همون لحظه شخصی وارد سرویس شد و داخل یکی از دستشویی ها شد . شیر کناریش رو باز کردم و خودم رو مشغول شستن دست هام نشون دادم . به آرومی کنار گوشم پچ زد : باید برزکار رو به خاک سیاه بشونی!
****
دریا
دور دهنم رو با دستمال کاغذی پاک کردم و غر زدم : حتی شعورش نمی‌رسه از ما نظر بخواد بعد غذا رو سفارش بده ! 
خانم اکبری که دهانش رو پراز برنج کرده بود و هر لحظه احتمال منفجر شدن لپ هاش بود ، با دهن پر گفت : حالا ...چیزی نشده ....دستش درد نکنه...  در همین حین غذا توی گلوش پرید ، نوشابه رو به سمتش گرفتم و درحالی که چند ضربه ی متوالی به پشتش میزدم ادامه دادم : من که چشمم آب نمیخوره بیاد حساب کنه ! بنظرم قالمون گذاشته! 
نوشابه اش رو یک نفس سرکشید، بعد از اینکه نفسی تازه کرد روی شونه ام زد و گفت : خانم مارپل یک نگاه به اون طرف بندازی میبینی که تمام احتمالاتت کذب ! 
با دیدنش که مشغول حساب کردن بود ایشی گفته و همگی از رستوران خارج شدیم ، سوار ماشین که شدیم با اخم گفتم : یک کیف پول پیدا کردن انقدر طول می‌کشه ؟! 
متفکر به روبروش خیره شد بود و بعید می‌دونم اصلا حرفم رو شنیده باشه .

ویرایش شده توسط آتنا سراک
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و سوم 

 ماشین به حرکت دراومد ، شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت از پنجره مشغول تماشای جاده شدم ، چند دقیقه بعد سر امیرحسین روی شونه ام فرود اومد ، پتویی که روی پاش انداخته بودم رو تا گردنش بالا کشیدم ونگاهی به صورت مظلوم غرق در خوابش انداختم ، لبخندی از این همه معصومیتش روی لبام نقش بست .سرم رو به پنجره تکیه دادم و به خوابی عمیق فرو رفتم .
****
روزبه 
 نگاهم رو بین کاغذ حاوی آدرس و تابلوی مکانیکی به دوران درآوردم . طبق آدرس درست اومده بودم  ، از ماشین پیاده شدم و وارد مکانیکی شدم . مردی حدودا سی ساله مشغول تعمیر موتور ماشینی بود ، با دیدنم بدون اینکه سیگارش رو از کنج لبش برداره با لحن لاتی گفت : تعطیله ! 
نگاهم رو از روی موهای فرفریش به دست های سیاه رنگش سوق دادم ، نفسی تازه کردم و گفتم : از طرف پرویز برزکار اومدم! 
همین حرفم کافی بود تا آچارش رو روی زمین رها کنه و با چشم هایی که از خوشحالی برق میزدن به طرفم بیاد : من کوچیک شما و آقا برزکار هم هستم چرا زودتر نگفتی؟!
بعد در حالی که با لنگ آویزون دور گردنش دست های کثیفش رو پاک میکرد داد زد : هی پسر  بپر دوتا چایی مشتی بریز بیار ! 
بی حوصله سرم رو تکون دادم و گفتم : لازم نیست !من وقتی برای خوردن چای ندارم ، با خودم همراه دارم .
سرش رو خاروند و متفکر گفت : پس برو ماشین رو بیار روی چال تا بار رو خالی کنم ! 
ماشین رو داخل تعمیرگاه بردم و روی چال قرار دادم ، با لبخندی که دندون های خراب و زرد رنگش رو به نمایش میزاشت به زیر ماشین رفت و مشغول کارش شد .خواستم از ماشین پیاده بشم که صدای دریا مانعم شد : اینجا دیگه کجاست؟ 
چشمم رو در کاسه چرخوندم و درحالی که انگشت هام رو درهم حلقه میکردم گفتم : اینجا موزه ی لوور فرانسه است مادمازل ! 
بعد با ابروهای بالا پریده از داخل اینه نگاهش کردم و با تمسخر ادامه دادم: نمی‌بینی ؟توی تعمیرگاهیم! 
با صورتی سرخ شده نگاهم کرد و درحالی که با تمسخر می‌خندید گفت : هه خندیدم ! نمکدون برای چی اومدیم تعمیرگاه ؟!
با کف دست محکم توی پیشونیم زدم که صدای برخورد دستم با پیشونیم توی فضا پیچید .بی توجه بهش از ماشین پیاده شدم و دور ماشین چرخی زدم .
روی چهارپایه کثیف رنگی که به راحتی به چال اشراف داشت جای گرفتم ، گوشیم رو از جیبم خارج کردم و مشغولش شدم .

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...