رفتن به مطلب

نوشته های ملیکاملازاده | خالق جن


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

5bb7a66a-d68a-4969-8550-ab2e55f48e1f_y7g

..اینجا  نوشته های مخوفی ثبت خواهد شد..

@ملیکا ملازاده

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان ارواح محبوب خود را تشویق کنید🌟

برترین   عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

خالق:   @ملیکا ملازاده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

بسم الله الرحمن الرحیم

معرفی جن همزادم

هنگامی که چشم سوم باز شود می توان در میان علف زارها جهانی سیاه را دید  که مانند جنگلی تماما سوخته که سوسک و  مارمولک ها در بینش گذر می کنند چندین خانه جن را دید. اگر به خود جرات بدهی و از میان  جن های دزد و ریاکار گذر کنی به کاخی سیاه می رسی که بلندی اش تا آسمان رفته است. کاخ از ذغال درختان و  مدفوع  انسان ها ساخته شده بود.  بوی گند و کثافت  حتی جن ها را به آنجا نزدیک نمی کرد و جن کودک هایی که   هنوز به سن ترساندن   نرسیده بودن از فضای بیرون هیچ نمی دانستند و نه انسانی دیده و نه از جن های متمدن شنیده بودند. آنها در مدارسشان   همچون وحشی ها بار می آمدن تا  هنگامی که به سن  چهارده سالگی رسیدن از هیچ ظلمی فرو نگذارند.

هنگامی که وارد کاخ شوید تاریکی را نشانی از روشنایی نیست پس باید بر چشمان خود خون بزنید تا چیزی بینید. تمام کاخ پر از جنازه، گوش گندید و استخوان و میوه گندیده است. همانطور که از پله ها بالا می روی   مدفوع ها کنده شد و بر سرو روزت فرو می آید. از کنار تابلویی که رد می شویی صدای خنده می آید. آن تابلو عکسی از  خانواده شادی است که قبل ها در این علف زار زندگی می کرد و توسط جن های عمارت کشته شده و آواز خنده شان یادآور پیروزی اجنه بود.  از پله ها که بالا می روی اتاق بزرگی است که چندین گربه درون آن جای دارد و بر روی مبلی از میوه گندیده دخترکی  نه ساله نشسته است. آن دختر همان جن معروف ما و حاکم  (سرزمین جن کثیف) (نینا) است.

درخت خانوادگی وی به  پنج هزار سال پیش می رسد. قبل از او  چهار حاکم بوده است.(کهربا) که  بدست مردم خودش تیکه تیکه شده شد،  (روشنک) که آرزوی تغییر جهانش را داشت و به تیری ناپدید از مبارزی پنهان کشته شد،(استخوان) که به دست افراد خودش تکه تکه شد و آخری پدرش (ها) که به دست برادر خود کشته شد. برادرش را نیز مادرش کشت و نینا به قدرت رسید.  مادر نینا چهار هزار سال سن داشت و سی فرزند خود را جزیی از سپاه کرده بود و آخرین فرزندش به وصیت پدر به قدرت رسید اما چون به سن قانونی یعنی چهارده سالگی نرسیده بود  خود نائب السلطنته بود.

طبق قانون جن های سرزمین کودک زود ازدواج کرده بود و از همسر اولش (سرزمین) پسری به نام (درخت  خانواده وحشی) داشت. آن  همسر چنان بر دل  نینا نشست که خواست نائب و السطنته خودش کند اما برادرانش گفتند بهتر است در ده سالگی نائب السلطنته را انتخاب کنی.  پس مادر از این فرصت استفاده کرد و همسری دیگر به دام وی انداخت.  (دست سیاه) هم به تازگی دختری به نام  (وحشتناک) به نینا داده بود.  دو همسر به اندازه هم برای دخترک اهمیت داشتند اما چون رسم بود حاکم جن آن سرزمین بعد از به دنیا آمدن فرزندی سراغ همسر های قبلی اش نرود همه به فکر معرفی همسر سوم بودند.

با زندگی نینا همراه باشید...

@banouyehshab  @masoo @Gh.azal @Masi.fardi @سوران

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

مادرش نینا رو (بوزینه) صدا می زد، چون اعتقاد داشت اسم نینا جذبه نداره.

- مادر، پس برای چی اسم من رو نینا گذاشتید؟

- نینا یعنی  (مادر آینده سرزمین) تو تنها دختر من بودی و من می خواستم همه بدونند جانشین آینده تویی، اما حالا که به قدرت رسیدی نیازی نیست این اسم روت باشه!

بعد از شکنجه روحی آدم ها و کشتنشون خاطراتی برای  نینا تعریف می کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

طبق قوانین جن های سرزمین بعد از بچه دار شدن یک زن نباید به همسر قبلی اش نزدیک شود و باید همسری جدید بگیرد اما نینا بخاطر علاقه ای که به همسر دومش پیدا کرده بود در هر فرصتی اگه مادرش متوجه نمی شد به نزدیک خونه همسرانش می رفت و دیداری با همسر دومش داشت. مادر که روی سنت حساس بود دوست داشت  نینا سریع همسری دیگه بگیره.

نینا حالا نزدیک یازده سال سن داشت و همسر اولش  سیزده و همسر دومش  شونزده ساله بودن. جز اون  دست سیاه  بیشتر  وقتش رو با مادر می گذروند و  وحشتناک هم چند دندون در دهن داشت.  

بالاخره مادر راحل رو پیدا کرد و  (احمق) دوست بچگی  نینا رو از شهر خودش خوند.  وقتی که نینا دوستش رو دید با سرخوشی خاطرات قدیم رو مرور کرد و در باغ دور زدن. مادر از فرصت استفاده کرد و شبش پیشنهاد ازدواج دوباره رو به نینا داد. نینا می دونست که احمق مادری داره که بهش وابسته پس این پیشنهاد رو رد کرد که نشان دهنده روح مهربون اون بود اما مادر عصبانی شد و برای جبران اشتباهش بهش دستور داد مادر احمق رو با دست خودش به آتش بکشه و نینا این کار رو کرد. احمق وقتی می خواست به کمک مادرش بیاد با نینا گلاویز شد و به داخل آتش افتاد....

این اولین قتل  نینا بود.

حالا نینا بیشتر به آرامش نیاز داشت و می خواست با همسرهای  قبلیش باشه اما اینبار مادر  مربی اون که مردی چهارصد ساله بود رو بهش پیشنهاد داد. مربی که (دورو) نام داشت مردی وحشی، سگ باز، تیرچهره بود که  مربی ریاکاری به دخترک بود.

قطعا ازدواج با یک مرد میانسال برای نینا جالب نبود اما اون که دوباره نمی خواست مادر رو ناامید کنه همسر جدید رو پذیرفت. جشنی برپا شد و نینا لباس دکته ساتن که  شکل وحشت آمیزی داشت به تن کرد.   این اولین ازدواج اون بود که همه چی رو به خوبی درک می کرد. داماد   شنل  دودی رنگی به تن داشت و طبق سنت تنها لباسش بود تا برای شب به مشکلی برنخوره، آخه مردهای سرزمین آنچنان مست می کردن که توانایی تعویض لباس نداشتند.

مراسم ازدواج چهار مرحله و چهار سنت داشت. در مرحله اول  عروس و داماد وارد می شدند، مرحله دوم   مرد جلوی عروس زانو می زد (بستگی به جایگاه داره اگه زن بالاتر باشه مرد زانو می زنه و برعکس)، مرحله سوم  سه انسان قربانی می کنند و مرحله آخر آتش بازی می شود.

چهار سنت هم   تحقیر کردن شیرهای جنگل به شکل انداختن اون ها دست و پا بسته جلوی سگ ها به معنی  ضعیف بودن حق جلوی باطل،  همون پوشیدن شنل برای داماد،  موهای عروس رو از ته زدن به نشونه شروعی دوباره،  پول پخش کردن بین مهمانبود.

شوهر اول با مهربونی و شوهر دوم با کراهت به ورود عروس و داماد نگاه می کردن. اون ها که وارد شدن زمزمه ها به فریاد تبدیل شد:

- مرگ بر انسان ها! مرگ بر خوبی! درود بر بی شرفی!

عروس و داماد  اول به سمت مادر رفتند و دستش رو بوسیدن بعد روی صندلی های خود نشستن. مادر هدیه عروسیش رو داد.

-  به داماد جدید  لقب (کتک) داده می شه.

دامادهای قبلی حرص شون گرفت اما می دونستند که چون داماد جدید جزیی از خانواده نائب السلطنته طبیعس اینطور محبت ها! مخصوصا داماد اول که هیچ وقت با مادر زن خود کنار نیومده بود

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

داماد اول دوباره دست مادر زن را بوسید سپس مقابل  همسر زانو زد، هنوز سرش پایین بود و بالا نیاورده بود که انسان های وحشت زده رو آوردند. اون ها  که با دیدن اجنه به اندازه کافی ترسیده بودن این جشن سراسر آتیش و سیاه هم ترسشون رو بیشتر می کرد. مردها رو جلوی نینا به زانو انداختند. با اشاره مادر نینا اول با زدن ضربه پایی به سر همسر  وادار به بلند شدنش کرد سپس مقابل جمعیت ایستاد. جز صدای فریاد و التماس انسان ها چیزی به گوش نمی رسید. نینا یک دفعه به سرعت دست هاش رو بالا بود که  طبق قدرت فرمانرواییش  زمین لرزید و  آتیش از داخلش بیرون اومد و دور انسان ها رو گرفت و لحظه به لحظه بهشون نزدیک تر می شد. در همون حال جلادها جلو رفتن و در حالی که خودشون و انسان ها در آتیش می سوختن سر اون ها رو زدن و خودشون هم  از بین رفتن.

نینا این قسمت زندگی مشترک رو خیلی دوست داشت.  آتیش همه جا رو گرفت و مهمون ها عقب رفتن و از آتش بازی استفاده کردند. آتش که کمتر شد سنت شیر هم انجام شد و موهای کوتاه عرپس از جنس آتش رو زدن و بین مهمون ها استخون هایی که حکم پول رو داشت و عکس نینا روش بود رو پخش کردن.

عروس و داماد به حجله رفتن. بوی کثافتی در حجله   پخش شده بود داماد شنلش رو کند و تلو تلو خوران به سمت عروس کم سنش رفت و نینا برای اولین بار احساس کرد مادرش بهش ظلم کرده.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

نینا تا نزدیک های صبح بیشتر داماد را تاقت نیاورد و او را از حجله بیرون کرد. دستور دوم او این بود که همسر اولش را به سویش بیاورند. این اولین بار بعد از به دنیا آمدن  فرزند اول بود که پدرش رو به پیش خودش خواست. هرچند شوهر اول جذابیت و لذت شوهر دوم رو نداشت چیزی داشت که اون زمان برای نینا از همه چیز مهم تر بود اون هم این بود که همسر اول از حزبی بود که هرچند قتل و ترس و کثافتی رو محترم می شناختن اما  حداقل اعتقاد داشتند (با خودمون باید مهربون بود و مهربون ها رو نروند.) این  حزب برعکس  خاندان سلطنتی حق ابراز احساسات داشتند.  در خاندان سلطنتی شما حق دوست داشتن داشتید اما تا زمانی که یک فرد به نفعتون باشه.

از اون طرف وقتی مادر فهمید داماد بیرون شده به  دیدار دخترش رفت اما وقتی فهمید صبحانه عروس و داماد رو  دختر با شوهر اولش می خوره از عصبانیت کبود شد و به اتاق خودش برگشت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

با   راهنمایی شوهر اول  نینا قبول کرد راجب دیگر سرزمین های جن تحقیق کند اما چگونه این کار را کند که مادرش متوجه نشود؟  

- می تونم چند  جاسوس بفرستم اما می دونی که من این سال ها با هیچ فردی از دولت و... ارتباط نداشتم و فردی رو کنارم ندارم.

همسر اول که منتظر   همین حرف  بود گفت:

-  در خانواده من افراد مورد اعتمادی هستند.

- خوبه ولی قبلش دوست دارم راجب گذشته سرزمینمون بدونم.

- این اطلاعات رو باید از کتاب خونه بدست بیارید.

- می دونید که مادرم اجازه رفتن به کتاب خونه و سالن های مطالعه نمی ده. می گه به سنم نمی خوره.

- پس کتاب های مورد نیاز شما رو من تهیه می کنم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

همسر اول برای این کار خواستار  رفتن به مسافرت طولانی به دیگر شهرها شد. جن ها برعکس آدم ها پسرهاشون زودتر از دخترهاشون  به بلوغ می رسیدن و همسر اول از ده سالگی تونسته بود  به بیرون از سرزمین بره. مادر نینا که فکر می کرد همسر اول از ارتباط دوباره با همسرش برای بدست آوردن یک تفریح استفاده کرده اجازه داد بیرون بره.   با اینکه نینا با همسر سومش بیشتر از یکبار دیدار نکرده بود  اما به سمت اون همسرش در کنار مادر حکومت می کرد. نینا  که دیگه اون بچه قبلی نبود و می دونست هرچی دور مادرش شلوغ تر بشه  امکان رسیدن قدرت به اون کمتر می شه سعی داشت با بهانه گیری همسر سوم رو از کاخ بیرون کنه اما همون زمان متوجه شد باردار...

این اتفاق هرچقدر افراد  مادرش رو خوشحال کرد نینا رو ناراحت کرد چون طبق یک افسانه اگه زنی از همسری که دوست نداره صاحب فرزند بشه یا فرزندش ناقص در میاد، یا کشته می شه یا آدم نوبی می شه که در این صورت مادر اون بچه باید بچه رو زنده زنده بخوره که این برای نینا وحشتناک بود. اون تازه داشت ذات مادرش رو درک می کرد، در حالی که هنوز یازده سال داشت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

بچه بعد از یک ماه دنیا اومد. موجودی آتشی با چشمانی بنفش و حدقه ای قرمز و موهای  آتشی قرمز. 

- دختر است سرورم.

نینا با ناراحتی فرزندش رو بغل کرد.

- آمریکا، اسم تو آمریکاست.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

روزی  نینا به سوی قبر پدرش رفت. هنوز آتش از قبرش شعله می کشید. 

- برادر تو نیز خوبی بود که همچون آمریکا من از زوجی سخت به دنیا آمد و ناخواسته خوب شد،  چهار برادر و چهار خواهرش را که به نیروی شیطانی وابسته بودند کشت تا مگر تغییری در جهان دهد اما من حاضر نیستم فرزندان خویش  را به کشتن دهم.

سپس به (بدتر) مرد روستایی نگریست که در مقابل  همسر درجه دوم (همسر صیغه ای) شدن  پسر اولش فرزند خودش (سیاه) را با (آمریکا)  نینا عوض کند.  اشک ریزان فرزند را بدستش گرفت و کودک را گرفت. پسر  افسار پرنده  افسانه ای و ترسناک  نینا را گرفت و وی به سرعت سوار شد و زار زنان به کاخ بازگشتند.

نام همسر جدید (پول) و از هم حزبی های همسر اول که هنوز بازنگشته بود، بود.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

دیگر نینا داشت باور می کرد که همسر اول قصد گریختن داشت و از   محبت او استفاده کرده بود. با وجود غلام جدید باز هم  اعتبار حزب همسر اول زیر سوال رفته بود تا زمانی که زهرا از غلامش دختری آورد و نامش را (ریا) گذاشت.

زهرا همسر باز  اما با سیاست بود که در سن کم فرزندان بسیار داشت و هنوز همسری را تمام نگفته همسری دیگر می خواست. زهرا زندانی ساخت تا  مخالفانش بعد از به حکومت رسیدن را مجازات کند و   لقب (نینا شرور) را بجای لقب بوزینه انتخاب کرد.  او  نامه ای برای حکومت های دیگر فرستاد و از آنها طلب ازدواج رسمی کرد.

او که حالا دوزاده سال داشت مادر را می ترساند  تا نکند دو سال دیگر حکومت خویش را بخواهد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

بالاخره همسر اول بازگشت و نینا استقبال با شکوهی از او کرد.  تازه فهمید این چند ماه چقدر دلتنگ همسر اولش بوده، هنوز هم می دونست اون رو عاشقانه دوست نداره اما علاقه ای بخاطر ذات خوبش داره که مثال نزدنیه!  مادر نینا می خواست همسر رو به جرم فرار راه نده اما حزبش ازش طرفداری کردن و همسر به کاخ برگشت.  همسر با غلام جدید آشنا شد و از بقیه حال و احوال کرد و به بچه ش سر زد. همسر دوم که حدث می زد اون شب نینا مرد  رو به اتاق خودش بخونه   به بهانه قمار تا صبح همه رو بیدار نگه داشت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

جد بزرگ شما  (زروان) جنی معمولی بوده است که به شیطان پیوسط   و در مقابل فرمانروای قبیله ای از  جن های کافر را بر عهده گرفت.

جانشین وی  (شهین)  قبیله را به مکانی دور از دیگر جن ها  برد  در زمان حکومت پدرش   در تبعیده بوده است و  علتش مشخص نیست.  او  کاخ کوچکی برای خود برپا ساخت که در آغاز از  منابع طبیعی انسانی و جنی بوده است.  قبیله وی هنوز کوچک بود.  نام وی و سرزمینش در بین دیگر قبیله ها آشنا بود.   هنگامی که آنان با مردم قبیله ای دیگر متحد شدند و  به امپراتوری  قبیله ای خداشناس پایان دادند و آن قبیله  را به شهین دادند که همین قبیله ای است که ما در آن هستیم. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

در سالهایی که نوح را قدرت بود قبیله همراه با فرزندان  شیطان هر چه در توان داشتند بر مخالفت گذاشتن. برای این کار قبیله های با یکدیگر بیعت کردند و حکومتی کوچک برپا شد و در آن زمان (درهان) فرزند شهین به عنوان یکی از وزیران شیطان قرار گرفت در آن زمان هنر نداشتن و  هنر یاد نگرفتن برای جن ها  امتیاز  به حساب می آمد. 

شیطان برای دربار کوچک خود، آیین‌های شاهانه‌ای پدید آورد تا در چشم دیگرانی که از زندگی گذشتهٔ او آگاه بودند، همچون انسانی برتر از همگان دیده شود. در دستگاه پادشاهی و دیگر نمی‌توانستند او را به‌سادگی ببیند و باید درخواست‌های خود را به پیغام‌آوران او می‌دادند. مادها نباید در پیشگاهش لب به خنده می‌گشودند و یا آب دهان به زمین می‌افکندند. دیگر آن‌که،  بازرسان خود را که همچون گوش‌ها و چشم‌های او بودند به چهار گوشهٔ فرستاد تا همهٔ رویدادها را به آگاهی او رسانند

(دوست من برای داستان از روایات تاریخی استفاده کردم اما نه به دلیل اینکه افراد تاریخی شیطانند.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

اون که میدونست نینا زود خسته می شه دیگه ادامه نداد و بجاش دستور وارد شدن هدیه ش رو داد.  یک پسر به اسم (اوان).  خیلی زود  نینا  تصمیم به ازدواج  با اون پسر رو گرفت مخصوصا  اینکه مادرش بخاطر منافع خودش مخالفت می کرد اما نینا در  زمان هایی که با همسر اولش راجب سفرش صحبت می کرد و اموزش می دید برای این ازدواج هم نقشه می کشید و در آخر  در مجلس ساده ای که بخاطر مادرش انجام گرفت  همسرش  رو عقد کرد و دو سال بعد در حالی که هم به سن قانونی  و درحال دعوا برای قدرت گرفتن از مادرش بود و هم اموزشش کامل شده بود شامل فرزند دیگه ای به اسم (کریه) شد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

حال نینا باید برای بیرون از کاخ رفتن آماده می شد. او اول  (افترا) را به عنوان هدیه همسری از حزب همسر اول گرفت سپس آموزش های لازم را دید و برای روز آماده شد. با   چهار معلمش چشم هایشان را بستند و نینا سعی کرد تصویری که معلم ها به او نشان داده بودند را تصور کند و به همراه آنان در  حیاط همان خانه قرار گرفت.

- ما را چگونه رهیابی به اینجا بود؟

-   قبل از ورود آنان ما در اینجا زندگی می کردیم.

- من باید چه کنم؟

- هر انچه خود بهتر می دانید.

نینا به داخل خانه رفت. او فرمانروا بود پس باید به بهترین شکل کار خود را انجام می داد. خانه رو گشت  و زیر زمین رو مناسب دید. یک کمد قدیمی اونجا بود که برای انجام کارش مناسب می اومد. به بقیه افرادش گفت:

- بچه زن رو به حیاط پشتی ببرید.

سریع اطاعت کردن.  چند دقیقه بعد وقتی صدای مادر که بچه  ش رو صدا می زد بلند شد دوباره دستور داد:

- صدای بچه رو از  اینجا در بیارید.

خواسته اش اطلاعت شد و صدای کودک از  زیر زمین به گوش مادر رسید. مادر لحظه ای متعجب بر جا ماند سپس وایی گفت و با عجله پله های زیر زمین را به قصد یافتن کودک خردسالش پایین آمد اما هیچ ندید.  نینا به   داخل کمد رفت و خود صدای گریه فرزند را در آورد. 

- مادر داخل کمدی؟

زن این رو گفت و چند قدمی به سمت کمد برداشت و در رو  باز کرد...

چشم های زن سفید شد و روحش تسخیر شد. همون موقع بچه ش  که راه خونه رو پیدا کرده بود از پله های زیر زمین پایین اومد.  زن که تسخیر شده بود توانایی دستیابی به تمامی سیم های و الکتریکی  های خونه رو پیاده کرده بود پس به سیم ها دستور داد دور گلوی بچه حلقه بشن.  بچه جیغ زنان و ناله کنان کمک می خواست اما فایده ای نداشت و از روی زمین بلند شد و سه متری بالا رفت و دست و پا زد تا اینکه از نفس افتاد...  

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

وقتی که نینا این عمل رو انجام داد ناگهان سنگ و بی رحم شدن قلبش رو احساس کرد و در حالی که مادر داشت ناله می کرد برای کشته شدن فرزندش به دست خودش استوار از خونه بیرون رفت تا با رو به رو شدن با مادرش   حکومت رو بدست بگیره

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

نینا که برگشت اون نینا سابق نبود و با قلبی مثل سنگ برگشت. اون که تمام احساس های گذشتش رو از دست داده بود همه همسرهاش رو از حرم بیرون کرد و  به مادرش دستور داد از کاخ به عمارتی که براش در نظر گرفته بود بره. اون در قدم سوم با پسر وزیر دوم که  از حزب همسر اول بود ازدواج کرد. مادرش که از عملکردهای جدید اون ترسیده بود کاخ رو ترک کرد و نینا که لقب جدید خودش رو (ناروا) گذاشته بود به تخت رسید و در سال بعد از همسر جدیدش دختری به اسم (اکراه) به دنیا اورد که به سرعت از اونجایی که اولین بچه ش در زمان پادشاه بودنش بود  به ولیعهدی انتخابش کرد و بعد از اون با خاندان شیطان تعهدی امضا کرد و   همسری از اون ها گرفت.

مادر نینا که فرصت رو مناسب دید همسر اول رو که می دونست از کنار رفتن فرزندش از پادشاهی ناراحت به پیش خودش خوند و بهش پیشنهادی داد:

- اگه با من متهد بشی می تونیم بوزینه رو از قدرت برداریم و بجاش پسر تو رو به قدرت برسونیم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

نینا توی اتاقش نشسته بود که درد باز شد و همسر اولش با آرامش  وارد شد.  حدودا دو سال بود که نینا  هیچ  کدوم از خانواده قبلیش  رو ندیده بود.  از جاش بلند شد. 

- تو اینجا چیکار می کنی؟ 

یک دفعه ناخون های همسر اول بزرگ شد.  نینا بوی جنگ رو فهمید و نگران شد و شروع به فریاد کمک خواستن کرد اما فایده ای نداشت.  اون نمی دونست که مادرش نگهبان ها رو خریده.  نینا که چاره ای جز مبارزه ندید بال های برندش رو فعال کرد و پرسید: 

- چرا این کار رو با من می کنی؟ 

- دیگه باید این  بازی تموم بشه. 

- چرا؟ 

همسر اول دست روی صورتش گذاشت  که گرمای آتشین  دستش  نقاب روی صورتش رو برد. نینا با دیدن چهره اصلی همسر اول سرجاش خشکش زد.  

-  من  (یاسر) دورگه انسان و جن،   برگزیده از طرف حضرت  میکاییل  برای نفوذی و مبارزه با شما شیطان صفت ها هستم. 

و قبل از اینکه نینا از شوک در بیاد با ناخون سرش رو زد.  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

در ها باز شد و مادربزرگ در حالی که دست نوه نه ساله خودش رو گرفته بود به داخل اومد.  نگهبان ها دورشون جمع شده بودند و همسر اول رو به روی اون ها قرار گرفت. کسی که پادشاه رو کشته باید نابود بشه و برای همسر اول این ترسی نبود بلکه اون فقط می خواست روزی این سرزمین بدی نابود بشه پس زانو زد و  دندون های  ملکه مادر در گلوش فرو رفت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

خون پدر  روی زمین ریخت و چشم های نیمه بازش  برای آخرین بار چهره عزیز دردونه ش  رو دید و به پهلو روی زمین افتاد. زیر لب زمزمه کرد:

-  به امید فردایی بهتر!

پایان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 10 ماه بعد...
  • ناظر رمان

جلد دوم

مخوف و سیاه

سالها گذشت و فرزند به سلطنت رسید.  او لقب خود را  جن‌زاد گذاشت و با همین نام نیز خوانده می‌شد.  وی قتل پدرش را هیچگاه فراموش نکرد. هرچند که  دیگران گمان می‌بردن او آنقدر کوچک بود که خاطراتش را به یاد نداشت اما بارها شده بود که در تنهایی با پدر سخن بگوید و درد و دل کند.

بوی عَطرِ تو 
غـــزل ریخت
به جان و تَنِ من ..!!

دوری ......
اَمّـــا....
تـــو ڪنارِ دلمی
این جایی

#محسن_بوجار

با همه این ها وی نیز جنی بد ذات بود و  از آزار  دیگران غافل نمی‌ماند. در گوش‌هایش  سه  گوشواره قرار گرفته و بر دستانش انگشترهای با طرح شیطان نمایان بود. دستبندی از دندان انسان داشت و بر موهایش  تاجی از  آتش قرار داده بود. او را همسری بود به نام   خاکستر که  از محبت پادشاه بهریه‌ای نداشت و ملکه مادربزرگ نیز در کاخ حکومت می‌کرد پس روزها در اتاق می‌ماند و به آرزوهایش می اندیشید.

- کاش یک فرزند داشتم شاید سرورم روزی یکبار مرا یاد کنند اما حال او ماهی است به من سر نزده و  بارداری من نیز ممکن نیست.

جن‌زاد  زنان زیادی را به آغوش خود دعوت می‌کرد اما سرنوشت همه آنان این بود... مرگ! انسان و جن‌های بسیاری به دست او کشته شدند. نامه‌های عاشقانه به زنان می‌نوشت و آنان را اسیر خود می‌ساخت و سپس پنجه در شکمشان فرو کرده و...

او از پیران بیش از جوانان کار می‌کشید و جان دادن آنان را با لذت می‌نگریست. گاه مادربزرگش با ذوق  می‌گفت:

-  تو را خبیث‌تر از اجدادت یافتم.

اما این خباثت بر بطن خودش نیز نشست زیرا همانگونه که گفتم جن‌زاد مرگ پدر را از یاد نبرد. 

- بیایید کاری کنیم ملکه مادربزرگ.

- چه‌کار فرزندم؟

- بیایید قربانی بدهیم، به خبیث ترین شکل ممکن.

ملکه قبول کرد و  دو شبانه روز به آمادگی برای مراسم قربانی مشغول شد. در این مراسم نخست قربانی را  پوست می‌کندند و سپس دست و پایش را می‌کندن و بر جایش نمک میریختن و در دهانش مدفوع انسان و  عقرب بر  نشینمگاهش وارد کرده و موهایش را آتش زده و  سپس در روغن خواهند جوشیدش. پادشاهی نگاهی به مراحل کرد.

- خوب است اما قربانی من  جن است پس تغییراتی دهید‌.

ملکه مادربزرگ تغییراتی به وجود آورد که بنظرش از اولی نیز بهتر شد.  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دو

تا آن روز پادشاه که استرس زیادی را تحمل می‌کرد بیشتر زمان خود را با همسر می‌گذراند و او را از خود خوشنود ساخت. پادشاه را زنان زیادی در طول زندگی بود که آنان رو گول میزد ، به آغوش خود دعوت می کرد و سپس می‌خورد اما  آرامش... چیزی که مردان آن دنیا با او جنگ داشتند و  بی او نمی‌توانستند را در همسرش پیدا می‌کرد

شب مراسم رسید. پادشاه خود جامه‌ای از   تار عنکبوت پوشیده بود که یقه‌ای  خشن  و دنباله ای بلند داشت. ملکه مادربزرگ نیز  جامه ای آتیش و ملکه نیز  لباسی از سر نیزه هایی که در قلب مردمان پاک فرو رفته بود بر تن داشت که اصالت چشمان را خیره کرد. ملکه مادر به او حسودی ورزید.  وارد سالن  رستاخیز شدند. این سالن سراسر از آتش و خاک بود. تمامی جنیان  سرزمین در آنجا جمع بودند و با آمدن پادشاه هلهله کردند.

هر سه بر تخت هایی  که با جنین نوزاد انسان ساخته شده بود نشستند.  نگاه ها بر آنان بود. همه می‌دانستند که ملکه از خاندان  پدر پادشاه است و برای همین  باید در کاخ ولوله ای میان او و ملکه مادربزرگ باشد اما در اصل چنین نبود‌. دوباره فریادها به آسمان رفت. لوازم قربانی کردند را آوردند. سر و صداها که تمام شد متوجه شدند که قربانی نیست. ملکه مادربزرگ که قلبش از هیجان تند میزد گفت:

- دلمان آب شد سرورم قربانی کجاست؟

با چشمانی سرد نگاهش کرد.

- قربانی همین جاست مادر بزرگ.

و اشاره ای به سربازان کرد. به سوی ملکه آمدند و در میان فریادهایش او را  بر دست گرفتند. همه با بهت به صحنه پیش رو می‌نگریستند. ملکه نیز در جای خود خشک شده بود و می‌لرزید.  مجازات ها یکی پس از دیگری انجام می‌شد و آتش و خاک در هم پیچیده بود. ناگهان ملکه مادربزرگ در آتش آنچنان سوخت که از او هیچ باقی نماند. پادشاه برخاست. بسیاری از  افراد طرفدار آن زن بودند چون در خباثت همتا نداشت اما  جرات اعتراض هم نداشتند. پادشاه گفت:

- این کار را برای خوشی رعیت کرده ام!   زیرا ملکه خبیث را نابود کردند بسیار   لذت بخش می بود.

و به همسر اشاره کرد تا با من داخل بیا.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سه

نیمه شب خواب می‌بیند که مردی با چهره‌ای خونین به سراغش می‌آید

- تو کیستی؟

- من پدر تو هستم.

خشنود از جای بلند می‌شود و به سویش می‌رود و او ره در آغوش می‌گیرد.

- به کاخ پسرت خوش آمدی

- اما دیگر کاخ پسرم نیست؟

- چه؟!

چشمان سرخش را به او دوخت.

- اینجا کاخ من است از هنگامی که به دنیای شما بازگردم کاخ من خواهد شد و تو به گور خواهی رفت به گور خواهی رفت به گور خواهی رفت

و از خواب پرید‌.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهار

اون روز یکی از وزیرها پیشنهادی خاصی داد:

- به سرزمین آدم‌ها حمله کنیم.

همه بهت زده شدن.   نگاه ها بین هم می‌گشت و زیر  گوش هم پچ-پچ می‌کردن.

- ما سالهاست که  در دنیایی دور از آدم ها زندگی می‌کنیم   و فقط برای غارت  به اونجا می‌میریم اما خیلی از هم کیش های ما  توی سرزمین آدم ها زندگی می‌کنند.

- ما اینجا زندگی خوبی داریم.

- در اصل اون ها هستن که زندگی خوبی دارن، پر از امکانات و پر از فرشته، هر آدمی دو فرشته همراه داره.

همه بهت زده بهم نگاه کردن.

- حتی وقتی ما آدم ها رو به سرزمین خودمون میاریم فرشته هاش همراهش میان  اما ما اون ها رو نمی بینیم.

- چی میگی؟ یعنی قرن‌هاست ما  فرشته ها رو به سرزمین خودمون راه می دیم؟

- بله.

وزیران ازش منبع معتبر خواستن و اون هم با گذر زدم به چند کتاب انسانی ثابت کرد.

-  اگه اینطور باشه سرزمین   آدم ها که بیشتر از ما  فرشته داره.

- اما ما باید انتقام این رکب رو ازشون بگیریم باید سرزمین انسا‌ن‌ها رو به خاک و خون بکشیم.

- همشون رو به سمت بدی می‌بریم.

همه هورا کشیدن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...