رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

نوشته های جنیسما | خالق جن


زری گل
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست

5bb7a66a-d68a-4969-8550-ab2e55f48e1f_y7g

..اینجا  نوشته های مخوفی ثبت خواهد شد..

@جنیسما

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان ارواح محبوب خود را تشویق کنید🌟

برترین   عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

خالق:   @جنیسما

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

*1 سال قبل*:

_مامان- مامان

+بگو سیما می شنوم

_حوصلم سر رفته

+چیکار کنم مثلا برو پی کارت

جیغ زدم:

_حوصلم سریده عه

+حالا که حوصلت سر رفته بدو برو از خاله شهند تخم مرغ بگیر و زود بیا

_مامان جون حالا من یه زری زدم تو چرا جدی می گیری وا!

+بدو دختره ی بیشعور سریع گمشو بیرون تا با چوب نکشیدم به بختت

اَه- اَه شانس منو تو این روستای  بدرد نخور با این حجم فقر گیر افتادم بابای گرامم هم فکر کرده با پول کشاورزیش می تونه کاری کنه. خدا عقل بده والا

+سیما هنوز نرفتی ها

_رفتم به مولا 

این را گفتم و شروع کردم به دویدن که از دور سامان پسر خاله ی خلم را دیدم که باز داره برا دخترا لاف میاد اخه بگو مرتیکه خجالت بکش تو 24 سالته و دخترای 17.18 ساله را دور خودت جمع کردی عنتر. داشتم غر می زدم که یهو یه فکر عالی زد به مزغم(مغزم)! اروم رفتم از پشت سمتش و با پا زدم جای حساسش که به احتمال زیاد  پنجاه متری رفت هوا و شروع کرد به داد زدن و بنده الفرار و به سوی خاله

+وا سیما دختر چته چرا انقدر تند دویدی باز چیکار کردی؟

با لبخند عریضی رو به خاله شهند گفتم:

_با پا زدم جای حساس سامان

+وای سیما دختر زشته تو چرا هیچی حالیت نیست تو چیکار به سامان داری ازت بزرگ تره باید احترام بگذاری بعد تو این دیوونه بازی هارا درمیاری

_وای خاله کم سخنرانی کن خودت هم می گی هیچی حالیم نیست تازه  می خواست لاف نیاد برا دختر ها... حالا هم  تخم مرغ هارا بده من برم تا سامان نیومده

+بگیر دختر زبون دراز خل

_مرسی خوشکله

کلمه اخرم را کشیدم که دمپایی خاله جون صاف خورد رو لبام و بعد لبام شد عین بوتاکس هایی که شهری ها می کنن...

همینطور داشتم برا خودم زر می زدم که با چیزی که دیدم زبونم قفل شد ! اون خونه ای که اتیش گرفته خونه ما بود؟ اره- اره خونه ما بود. با جیغ دویدم تو خونه که یهو خونه منفجر شد و دیگه چیزی متوجه نشدم ...!

*زمان حال*:

هوم! این روزنامه نگار ها هم خیلی احمق تشریف دارن ها نیگا- نیگا چی ها درمورد من نوشتن گوسفندا اَه- اَه مامانم همیشه می گفت این ها فقط منتظر سوژه هستن ها... این را گفتم که باز یاداوری شد برام که اون روز های قبل چه دختر مهربون و شیطونی بودم کنار خانوادم ولی حالا چی؟!شدم- شدم یه جن یا تقریبا یه روح حتی کسی این هارا باور نمی کنه که یک انسان جن شده باشه هیچ علمی ثابت نکرده و من چی هستم واقعا من چی هستم؟!

داخل افکارم بودم که یه صدایی از پشت اومد انگار یه انسان بود تا خواستم برگردم اون چیز یا همون اون انسان اومد جلوی صورتم و گفت:

+اوم پس واقعیت داره که یه جن اینور ها هست 

_چی؟! تو مگه منو می بینی؟

+وا اگه نمی بینمت پس دارم با خودم حرف می زنم خنگول

_تو کی هستی؟! یا بهتره بگم تو چی هستی؟!

+اوم من @زری بانو  هستم از سرزمین بزرگ نودهشتیا

_تو...

....

ویرایش شده توسط ELi.98ia
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

_تو  چطور می تونی منو ببینی هان؟!ببین دختر جون من یک سال شدم کابوس کل این روستا تو که یه نفری پس هرچی که هستی بهتره بری!

+من شنیدم حالا تو گوش کن اول اینکه دختر جون را صرفا به دخترای کوچیک‌تر از خودمون می‌گیم که برای من در مقابل تو صدق نمی کنه و دوم اینکه تو در مقابل ارواح و جن و خون اشام ها و .... هاگوارتز  نودهشتیا خیلی مبتدی هستی و می تونم بگم در حال حاضر هیچی نیستی  ولی اگر دوس داری جن واقعی بشی و واقعا یه کابوس بشی کافیه فقط بخوای

اینو گفت و یهو غیب شد و من خنگ موندم با تمام سوال های بی جواب.

این ذلیل شده را نیگا چه اومد حرف بارم کرد و رفت زبون درازه عیش ذلیل شده؛ ولی نه من باید این نودهشتیا را ببینم اگر واقعا جالب باشه می تونم قوی تر بشم و بعد همشون را به خاک می مالم...

_هوی زری جون هوی زری بانو خانوم هوی ذلیل شده کجا رفتی؟چطور پیدات کنم عه ذلیل شده  کجاییی

پوف جواب نمیده عه چه خاکی بمالم به سرم اخه بگو دختره ی ذلیل شده از کجا پیدات کنم اه- اه  

همینطور ناامید تمرگیدم که یهو  یه کسی گفت:

+چیشد تصمیم گرفتی؟!

_میگم چیزی از خبر دادن قبلی می دونی؟!قلبم اومد تو حلقم 

+خوبه جنی که می ترسه اونم از یه صدا تو واقعا جنی؟!

_تیکه ننداز @زری گل خانوم... ولی از حق نگذریم سرعت عملت خوبه چه سریع رفتی و اومدی

+اوم جایی نرفتم همینجا یکم تاب خوردم منتظر بودم صدام کنی

_وا از کجا فهمیدی صدات می کنم

+خب چون وضع الانت تکراری شده و وضع خودت هم که دیگه نگم عزیزم

_ذلیل شده عزیز بفرما باید کجا بریم کم سخنرانی کن

+ذلیل شده! بیخیال بریم به نودهشتیا                      دست منو بگیر تا بریم

دست زری بانو را گرفتم دستاش خیلی سرد بود یا شاید دست من خیلی گرم بود                                همینطور خیره بودم به دستای زری بانو که یهو وسط یه جنگل خیلی بزرگ و پر از مه ظاهر شدیم دور تا دورمون چندتا دروازه بود که روی دروازه ها اسم انجمن ها نوشته شده بودن ولی زری بانو من را برد طرف یه دروازه خیلی بزرگ انتهای جنگل که خود دروازه به‌رنگ آبی و بنر بالای دروازه به رنگ مشکی که روش نوشته شده بود سرزمین بزرگ نودهشتیا  جالب بود این دروازه هم خیلی بزرگ بود و هم خیلی شیک و ساده

+خب رسیدیم به نودهشتیا! راستی اسمت چی بود؟!

همینطور که محو دروازه بودم اسمی که از یک سال پیش روی خودم گذاشتم را گفتم:

_جنیسما

+خوبه برو جلو دروازه ثابت وایستا تا اسکن کنه و حساب کاربریت‌را داخل نودهشتیا بسازه

اروم‌رفتم وایستادم نور سبزی کل بدنم را بالا پایین کرد و بعد بلندگو کوچیک دروازه  شروع به حرف زدن کرد

+با سلام به سرزمین بزرگ نودهشتیا خوش امدید! نام کاربریتون را به طور واضح بگید

خیلی باحال و عجیب بود هنوز داخلش نرفته خیلی باحال به نظر میاد

_جنیسما

+تایید شد. رمز حساب کاربریتون را به طور واضح بگید

_هم یک،دو،سه،چهار

+تایید شد. خوش امدید به نودهشتیا

بعد از این خوش امد یهو اون اسکنر روی بدنم اوند و بعد یک لباس ابی یخی به حالت شلوار لی تنگ چسبیده به تیشرت ابی یخی روی بدنم اومد با جیغ گفتم:

_زری بانو نگاه من چقدر خوشکل شدم چرا اینطوریه ؟خیلی باحال

+چون...

....

ویرایش شده توسط ELi.98ia
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  3

+چون هرکسی اینجا یک مقام و درجه ای داره و طبق  رنگ مقام هرکس لباسش هم تعیین می‌شه

بعد از تموم شدن جملش یه چرخ دور تودش زد که یک لباس زرشکی خیلی شیک بلند ظاهر شد

_واو تو خوشگل تر شدی ذلیل شده

اینو که گفتم زد زیرخنده و گفت:

+خیلی باحال می‌گی ذلیل شده

_یاه- یاه ما اینیم دیگه

***دو ساعت بعد***

خیلی جالب و بزرگ بود  اینجا نویسندگی هم می‌کردن و یه قسمت اختصاصی برای رمان ها بود که من نرفته بودم اخه زری منو داشت می برد داخل هاگوارتز

+دیگه رسیدیم اینجا ورودی سرای هاگوارتز هست

_چه بزرگه

اروم رفتیم داخل انتظار یک جای خیلی تجملاتی و خیلی شیک داشتم ولی خیلی مخوف و شاید یکم ترسناک بود کل سرا یه دایره ی بزرگ بود که یه میز  دقیقا وسط و چسبیده به دیوار داشت که طرف راست میز دو تا راه پله که یکیش به طرف پایین و یکیش به طرف بالا بود و در طرف چپ میز دو تا راه رو بدون پله کنار هم بود از سقف یه لامپ بزرگ با ریسه های اطرافش اویزون بود ...

+دو ساعته چیو انالیز می کنی خنگه؟!

_هان؟هیچی- هیچی

+خب جنیسما بدون وقفه می ریم پیش مهدیه 

_مهدیه کیه دیگه؟!

+اون سرپرست ارواح و جن ها هست و از همه ارواح قدرتمند تر

_هوم باشه

من و زری باهم به طرف پله های پایین  سمت راست رفتیم و اومدیم پایین که متوجه یه دختر خیلی عصبانی شدیم که داشت زیر لب یچیزی می‌گفت ولی با اومدن ما ساکت شد

زری+چیزی شده مهدیه؟!

مهدیه+نه این کیه؟

زری+این جنیسما عضو جدید جن ها

مهدیه+خب جنیسما من مهدیه هستم سرپرست ارواح اینجا از ادم های ترسو هم خوشم نمیاد حواست باشه لفظ گلکم به کار نبری که خودم تو گور دوباره مرگت میدم

_اهم ممنون بابت تهدیدای بسیار اموزندت چشم رعایت می کنم

زری+جنیسما را می‌سپادم به تو مخدی من باید برم کلی ویرایش رو دستمه

مهدیه+برو گلکم 

مهدیه+هوی گلکم پاشو بریم جنگل با بچه ها اشنا شی 

_باوشه

من و مهدیه رفتیم به طرف جنگل سیاه که ....

....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

من و مهدیه  رفتیم  به طرف جنگل سیاه که ترس عجیبی افتاد به دلم، مدام صدای زوزه میومد و صدای جیغ... جنگل خیلی بزرگ بود و مثل اسمش خیلی سیاه بود درختای کج شده با برگ های سوخته داشت و همچنین پام تا نصفه باتلاق بود  رو به مهدیه گفتم:

_می‌گم مهدیه جون اینجا چرا اینطوریه 

+مگه چطوریه؟

_خیلی ترسناکه باو

+ترسیدی خدایی؟!

_وا خب ترس داره اینجا خیلی ترسناکه

+تو نباید بترسی خل باید بقیه از تو بترسن ناسلامتی جن هستی ها

_هوف راست می‌گی ها

از دور چندتا دختر و یک پسر دیدیم که مهدیه اخماش رفت توهم

اون پسره که از روی صدا کردن‌دختر ها معلوم بود اسمش @Shervin داشت می گفت:

شروین+ بابا  سه تا جن به یک انسان حساب نیستا

مهدیه+شروین چند دفعه بگم اینجا نیا چرا اینجایی؟ باید حتما گزارشت کنم؟!

شروین+نه بابا مهدیه اروم باش اومدم یه سر به جن ها بزنم 

مهدیه+سریع برگرد شروین نبینمت ها

شروین+خب این کیه تازه وارده؟!

_من منم برو پی زندگیت بزار زودتر اینجا را ببینیم من برم داخل سرا اه

شروین+خخخ مهدیه تازه واردت انگار از اینجا می‌ترسه ها

_هوش من نمی ترسم حوصلا ندارم بفهم

شروین+اره قطعا تو راست می‌گی

مهدیه+بسه ببینم شروین!

شروین+رفتم بابا

مهدیه+خب جنیسما این بچه ها که می‌بینی همه جن و ارواح های فوق العاده ای هستن 

_هوم فهمیدم

مهدیه+این @ملیکا ملازاده هست

این هم @15Bita هست

این هم @-ashoob- هست

جمله مهدیه که تموم شد همه باهم گفتن خوش بختیم 

_منم جنیسما هستم و از دیدنتون خیلی خوش بختم

 

مهدیه+خب من دیگه باید برم اشوب لطفا جنیسما را همراهی کن

اشوب+باشه مهدیه 

اشوب+بیا بریم جنیسما جون

همینطوری اروم اروم داشتیم تو جنگل راه می‌رفتیم که دوباره صدای جیغ بلند شد

_این صداها چیه اشوب!

+حتما باز یسری که اهل  جنگل نیستن بی اجازه وارد شدن و الان دارن می‌میرن

_کمکشون نمی‌کنی؟!

+نه چرا باید بکنم؟!

_وا خب اون ها هم جون دارن

+جنیسما ما جن هستیم اوکی؟ما خبیث هستیم اگر نباشیم نمی تونیم زنده بمونیم خیلی خبیث باش جنیسما خیلی مخصوصا برای گرگ ها چون اون ها نصفه جنگل ما را گرفتن

_اما من نمی تونم

+باید بتونی اگر نتونی می‌میری فهمیدی جنیسما؟

_باشه اروم باش سعی می کنم

+سعی نکن خبیث باش انقدر خبیث باش که هیچکس جرعت نکنه نزدیکت بشه

این را گفت و یهو رفت و من موندم ترس و لرز

_اشوب تروخدا نرو اشوب اشوب

اوف این چرا اینطوری کرد  وای حالا من تنها چه گوهی بخورم

من جن هستم کسی نزدیکم نمیشه  کسی جرعت نداره

جملم تموم شد که یه عده گرگ نزدیکم شدن یکیشون گفت:

گرگ+جن کوچولو تو قلمرو ما چه غلطی می کنی هان

از ترس نتونستم هیچی بگم که نزدیکتر شد و دوباره گفت:

گرگ+چیشده؟ترسیدی کوچولو نباید میومدی حالا که اومدی باید تاوان پس بدی

سیم های مغزم اتصالی کرد و جیغ کشیدم و فرار کردم ولی یهو افتادم تو یه باتلاق قرمز ولی مثل باتلاق های سیاه نزدزک جنگل نبود داشت منو می‌کشید داخل و نمی‌تونستم کاری کنم؛ بیخیال دست و پا زدن شدم که کامل رفتم داخل باتلاق و نفسم بند اومد

....

@S.malkzad @Saghar

@masoo @Masoome

@زری گل @نیکتوفیلیا

@Ghazal  @Ghazalehꨄ︎

@Z sadghinjad @Z.A.D     لایک یادتون نره

@F. Naseri @m.azimi

@K.A @Banoojan..

@Paradise @p8366y

@Pardis @Viow𖣘

@janan @A s R ᴀ

لایک بنمایید

ویرایش شده توسط ELi.98ia
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت5

با حس اینکه یچیزی  تو حلقمه پریدم بالا  و دیدم اشوب روانی یه گل صد متری را داره تا ته می‌کنه تو حلقم و داخل یه کلبه ای خیلی کوچیک و رنگ و رو رفته  روی یه تیکه چوب خوابیده بودم یهو گل را از تو دستش و تو حلقم کشیدم بیرون 

_اشوب روانی چرا اینو تا ته کردی تو لوز المعده من

+برای اینکه از خواب ناز بیدارشی عقل کل  دو ساعته کپیدی

یهو یادم اومد داشتم می‌مردم و تو باتاق بودن و بعد بیهوش شدم

_کی منو از باتلاق دراورد؟

+عمه مهدیه

_وا مگه مهدیه عمه داره اونم اینجا  تازه کی منو نجات داد؟

+جنیسما از شصت جهت نصفت می کنماخب احمق من نجاتت دادم که اینجا تمرگیدی جلوی من

_عه وا خب زودتر می گفتی دستت دردنکنه که اول ودم کردی تا بمیرم بعد نجاتم دادی

+تیکه ننداز حواسم بات بود بابا

_هوف  بزار ببینم سرگرمیت برای اذیت کردن مردم چیه؟مردم را ولش سرگرمیت برای اذیت کردن هم نوع های خودت چیه شتر

+اوم سوالیه که من نه تو باید جوابشو بدی تو چرا مردم را اذیت می‌کردی؟

_ولش باو

+ولش باو نداره زود بگو

_چون... چون

+چون چی؟

با صدایی که از بغض داشت خفه میشد گفتم:

_چون وقتی پدر و مادرم داشتن تو اتیش می سوختن هیچکس نیومد کمکشون کنه هیچکس به جیغ کشیدن هام واکنشی نشون نداد چون اون ها یه مشت عوضی  بدردنخورن

+عاعا جنیسما چرا اینطوری شدی؟

_هوف وقتی عصبانی ناراحت میشم صورتم به شکل وحشتناکی بد و ترسناک می‌شه

+درک می کنم ولی منو نگاه کن جنیسما اینجا باید همیشه بد و ترسناک باشی اگرنه ممکنه یک روز من نباشم که تو را از باتلاقی که سر راهت هست نجات بدم

_اما من اینجا دقیقا باید چیکار کنم اخه اشوب

+حالا شدی دختر خوب  قراره وقتی هرکسی اسم جنیسما و اشوب را بشنوه از ترس خودشو خیس کنه! وقتی که میخایم ادم هارا بترسونیم شب ها می‌ریم و من با ظاهری که طبق خودسته خودم زشت میشه و تو هم با اون ظاهر زشت و ترسناکت باید بیای

_اما من کنترلی روش ندارم

+باهم تمرین می کنیم و کنترلش می کنی اخا مهمونی که قراره ددم های معمولی یعنی نویسنده های معمولی بگیرن هفته دیگه برگزار می‌شه وقت برای ما زیاده

_خوبه پس

+بیا بریم اجازه امون را از مهدیه بگیریم و این یک هفته دخترای خوبی باشیم مگه نه جن جونم

_دخیخا اشوب جونم

+اما می دونی حس میوکنم اسم خودت از اول جنیسما نبوده اخه کی رو بچش جنیسما اسم می‌زاره

_چون دوست نزدیکم هستی می‌گم بهت 

اسم من از اول سیما بود  یعنی اواز و صدای دلنشین ولی بلد از تبدیل شدن و اون هم عذابه تصمیم گرفتم جنیسما یعنی سیما و اواز جن باشم

+چه جالب و قشنگ

***********

یک هفته بعد

***********

تو این یک هفته خیلی بیشتر با اشوب صمیمی شدیم و کلی نقشه برای....

....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت6

تو این یک هفته خیلی بیشتر با اشوب صمیمی شدیم و کلی نقشه برای جشن کشیدیم و منم تو این یک هفته کم و بیش یاد گرفتم چطوری باید  به یه جن ترسناک تبدیل بشم بعد تم رفتیم پیش یکی از ناظر های راهنما و یک اکانت(کلبه) برام پیدا کردیم نزدیک جنگل سیاه... با صدای پاشنه های کفش اشوب از افکارم اومدم بیرون و یه نگاهی به بالا انداختم

+چطور شدم  جنیسما؟

یه لباس مجلسی سیاه پوشیده بود که لباس تا بالای زانو هاش می‌رسید و روی رون  های پاش به حالت خیلی عجیبی پاره بود و با ارایش کاملا سیاه که خیلی ترسناک ترش کرده بود

_عالی شدی دختر  خیلی ترسناک شدی ها

+زودباش اماده شو پس توام

_اوکی 

رفتم به سوی اتاق و یه سره همی قرمز که از طرف چپ بند های فر خورده اویزون بود و از طرف راست بدون پوشش بود را پوشیدم و یه ارایش لایت قرمز  بی رنگ کرد و دراخر یه رژ خیلی پهن که از لب هام هم پهن تر شد زدم و پریدم پایین

+او لالا قراره بریم مجلس مخ زنی یا مجلسو بتم بزنیم

_گمشو خودت هم لباست کمی از مخ زدن نداره ها

+من بدبخت اهل این حرفا نیستم باو 

_قطعا...

********

یک ساعت بعد

محل جشن

********

_اوهاچقدر زیاد هستنا

+یس زیادن

_خداراشکر جشن تو محل سر باز هست اگرنه نمی‌تونستیم کاری کنیم

+خب اون ضبط بزرگ را می‌بینی؟

_اره می‌بینم  

+اول یه اهنگ باحال و بیس دار می زنیم بعد هم...

_نقشه را یبار گفتی بریم عملیش کنیم

اینو گفتم که یهو اشوب پرید رو صحنه ولی خب اون جن بد یعنی ما جن بودیم درحالتی ک نخایم کسی نمی تونه ما را ببینه و اشوب اروم رفت سمت ضبط و یه اهنگ خفن پلی کرد که یهو همه تعجب کردن دی جی می خواست اهنگ را عوض کنه که اشوب پرتش کرد پایین و حالا نوبت من بود..‌

سریع رفتم طرف ضبط و یکم فشار دادم ولی خیلی سنگین بود اما یه فکری خورد به مخم رفتم بالا و ریسه های بالا را بستم به ضبط و محکم کشیدمش پایین که ضبط به اون بزرگی اروم اروم داشت ول می‌شد پایین که مردم با جیغ خواستن فرار کنن ولی اشوب دورشون با سرعت می دوید و گاهی  هم صورتش را نشون می‌داد که بازم  جیغ و دادشون را تشدید می ‌کرد حالا نوبت من بود سریع رفتم و یه دختری که زیادی فکر می‌کرد نترس بود از نوع وایستادنش معلوم بود را بردم بالا که یهو زد زیر جیغ زدن ولی دیر بود  ولش کردم پایین و دختره با صدای خیلی بدی تیکه-تیکه شد و مردم بودن که دیگه هیچی براشون مهم نبکد فقط می دویدن و ضبط هم از اونور تازه با صدای خیلی بدتری ول شد پایین و فکر کنم دو یا سه نفری زیر ضبط رفتن...

اشوب طبق نقه دوتا میکروفون اورد و باهم و با صدای بلند اسم هامون را گفتیم که از دور متوجه مهدیه شدیم و الفرار...

.....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...