رفتن به مطلب

رمان دورموس | hosna کاربر انجمن نودهشتیا


hosna
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

"به نام پروردگار زندگی و مرگ"

نام رمان: دورموس

نویسنده: hosna کاربر انجمن نودهشتیا

هدف: علاقه به نویسندگی

ژانر: فانتزی

ویراستار: @m.azimi

مقدمه: در میان اِغتشاش و مرگ و ویروس، جوانه‌ای تازه می‌روید؛ می‌تواند نجاتشان دهد؟ چاره‌ی دیگری نیست جز صبر برای این‌که ببینند سرنوشتشان چه است و فقط اعتماد کرد به اراده آهنین دخترک جوان. باید دید همان‌قدری که وقتی باد میان گیسوانش می‌وزد و او حرف می‌زند در عمل هم مصمم است؟ یعنی واقعاً جانش را کف دستش گذاشته تا از انسانها محافظت کند؟! انسانهایی که خانواده‌ش را تباه کردند؟

خلاصه: جنگ ویروسی و مرگ به پایان رسید؛ اما هنوز چیز دیگری باقی مانده است. نفرت، دوباره‌ نفرت و شاید این‌بار بیش از قبل. این‌بار آن ساحر هم نیست، وارث حیات حالا مرده! کسی نمی‌دانست قبل از مرگش حیات را به چه کسی سپرد؛ اما درست قبل از این‌که جان آن جادوگر را بگیرند، همه چیز را فاش کرد. 

 

 

https://forum.98ia2.ir/topic/2931-معرفی-و-نقد-رمان-دورموس-hosna-کاربر-انجمن-نودهشتیا

شخصیت ها

https://forum.98ia2.ir/topic/3258-شخصیت-ها-و-مکان-های-رمان-دورموسhosna-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ناظر: @مُنیع

ویرایش شده توسط hosna
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 15
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

غریبه 

آفتاب داغ بر چمنها سبز می‌تابد و گلهای بهاری منظره دلپذیری ایجاد کرده‌اند. عطر شکوفه‌های یاس فضا را پر کرده‌ است. دورتادور حیاط درختان بلند قامت قد علم کرده‌اند. 

با این‌که زیبا بود اما گذر کسی به آن‌جا نمی‌افتاد. تمام مردم روستا از این دو نفر متنفر بودند و آنها را گناهکار می‌پنداشتند؛ به علتی که نمی‌دانستند! دلیلی هم وجود نداشت تا با آنان رفت و آمد داشته باشند یا حتی یکی از اجناسشان را به آنها بفروشند. برای همین بود که بعد از مرگ باپوک، تیران مدام در حال رفت و آمد به شهر بود. 

دخترک، پیراهن نیلی رنگ و بلندش را پوشید و با خودش تکرار کرد:

- امروز بر می‌گردن.

و با این تصور که بالاخره خانواده‌ش دورهم جمع می‌شوند لبخند تلخی زد.

می‌ترسید، پدر و مادرش رفتند و دیگر برگشتند و حالا تیران هم رفته بود؛ اولین بار نبود که تیران رفته بود؛ اما دعا می‌کرد آخرین‌بار نباشد. 

سعی کرد با انجام دادن کارها حواسش را پرت کند که البته موفق هم شد. 

نزدیکی‌های ظهر بود که کارهایش تمام شد. از فرط خستگی روی چمنهای تازه دراز کشید و چشمانش را بست. 

چندی بعد، با صدای مردی از خواب پرید که می‌گفت:

- تیدا، بلندشو!

چشمانش را باز کرد و نگاهش به صورت پیرزن، پیرمردی افتاد که هیچکدامشان را تا به حال در روستا ندیده بود. موهایی سپید و صورتی پر از چروک. 

هردو پیراهن ارغوانی به تن داشتند. پیرزن روسری آبی نازکی هم به سر کرده بود و با پارچه تور مانندی صورتش را پوشانده بود. 

پوشش آنها، تیدا را به یاد شخصیتهای سریالهای تاریخی می‌انداخت که برای هزاران سال پیش بودند. 

از چهره و لبخند و لباسهای عجیبی که داشتند بگذریم، وحشتناکترین نکته در مورد آنها چشمهایشان بود. هرچند که اصلاً چشمی نداشتند! به جای چشم دو کفشدوزک خونمایی می‌کرد.

پرسید:‏‪

- شما کی هستید؟ این‌جا چی‌کار می‌کنید؟

پیرزن با محبت جواب داد:

- ما دوست تو هستیم؛ نگران نباش!

و او هم مطیعانه قبول کرد؛ بدون اینکه برایش دلیلی پیدا کند. انگار صدای سحرآمیز پیرزن او را جادو کرده بود و وادارش می‌کرد تا به آنها اعتماد کند.

پیرمرد کاسه غذایی که دستش بود را به او داد و گفت:

- بخور! خوشمزه‌است.

بدون اینکه محتوای کاسه را ببیند حدس زد که آش رشته است. چند قاشق خورد. نه تلخ بود نه ترش و نه شیرین! هیچ مزه‌ی نداشت. مثل این می‌ماند که آب می‌خورد. بعد از چند دقیقه سکوت پرسید:

- تیران کجاست؟

پیرمرد با قهقهه پاسخ داد:

- همون‌جاست! پشت سرت.

پشت سرش را که دید، جیغی کشید و کاسه از دستش بر زمین افتاد، دست بر دهان گرفت و با لکنت گفت:

- تی... تیران؟

زیر درخت جسد مرد جوانی افتاده بود؛ موهای مشکیش آغشته به خون بود؛ و چشمانش هنوز باز بود، با چشمان آبیش به او خیره شده بود؛ چهره‌ش وحشت زده بود و صورتش هم پر از اثر کبودی و زخم بود و البته خونین؛ پیراهنش پاره- پاره بود و بدنش شکافته.

انگار هنوز زنده بود؛ مثل مار گزیده‌ها به خودش می‌پیچید.

سرش را برگرداند و به کفشدوزک متحرکی که به جای چشم داشتند خیره شد. حتی توان صحبت کردن نداشت. تند- تند پلک می‌زد سرش را تکان می‌داد. صدای ناقوس فضا را پر کرده بود. مدام از خود می‌پرسید: 

- چه اتفاقی افتاده؟

پیرمرد با آرامش گفت: 

- نگران نباش! تو هم به زودی به اون ملحق میشی.

و چند قدم جلو آمد.

***

با صدای جیغ مانند زنگ در از خواب پرید، با خوشحالی زیر لب زمزمه:

- همه‌ش خواب بود.

به اطرافش نگاهی انداخت. نه خبری از پیرمرد، پیرزن چشم کفشدوزکی بود؛ نه تیرانی که درد می‌کشید. همه چیز خوب به نظر می‌رسید.

با عجله خودش را جلوی در رساند و به تیران نگاه کرد. مثل اینکه برگشته بود. هنوز سالم بود. نه موهای خونین، نه بدن پر از کبودی و زخم و نه پیراهن پاره- پاره. همه چیز کابوس بودند. 

بی‌مقدمه پرسید:

- تو که نمی‌خوای ترکم کنی؟ 

تیران تای ابرویش را بالا آورد با تعجب گفت:

- منظورت چیه؟

بدون توجه به زمین گِلی که دامنش را کثیف کرده بود به سمت تیران رفت و او را به آغوش کشید. پیراهنش بوی دود می‌داد. احتمالاً اگر موقعیت دیگری بود، بخاطر بوی سردرد آور دود خودش را از تیران جدا می‌کرد؛ اما حالا آرام گفت:

- پیشم میمونی داداشی؟

موهایش را نوازش کرد و با صدای آرامی زمزمه کرد:

- نمونم؟

بی‌صدا خندید. برادرش همه‌چیز را مانند یک شوخی می‌دید و نسبت به هر چیزی خوشبین بود؛ حتی معتقد بود والدینشان هم برای ترک کردن آنها دلیلی منطقی داشتند. شاید هم فقط انسان احمقی بود که احساسات و نگرانیهای او برایش مسخره بود؛ حتی اگر تیران همچین آدمی باشد، که حاضر بود قسم بخورد نیست؛ برای تیدا مهم نبود. او فقط حضور برادرش را می‌خواست. حس کردن عطر تنش و فرو کردن انگشتانش در موهای همیشه شانه کرده‌ش؛ همینها کافی بودند. 

تیران اخمی کرد و گفت:

- انگار سلام کردن رو فراموش کردی، خانم لوس! یعنی انقدر دلتنگم بودی؟ 

سرش را تکان داد و گفت:

- می‌شه اینقدر مؤدب و منظم نباشی؟

تیران اخم کرد و ضربه‌ی آرامی به سر خواهرش زد.

نگاهی به دامن گِلی تیدا انداخت و با تأسف سری تکان داد. دستش را گرفت و به دنبال خوش به داخل خانه کشاند. 

***

رو به خواهرش کرد و پرسید:

- این‌بار هم نمیای، بعد از این همه مدت بالاخره باید بهم بگی چرا؟

سر تکان داد و گفت

- می‌شه بس کنی؟ واقعاً علاقه‌ی به رفتن از اینجا ندارم.

بدون صبر گفت:

- اوه بی‌خیال! من می‌دونم تو دلت نمیخواد از این خونه بری، چون می‌ترسی مامان و بابا برگردند و کسی نباشه که در رو براشون باز کنه.

تیدا خواست جواب بدهد که توجه‌ش پیکر مردی از لابه‌لای درختان پدیدار شد، جلب شد. مرد میانسالی بود با موهای جوگندمی و ریشهای مرتب و کوتاه شده به رنگ موهایش. لباسهایش تمیز بود و شنل سبز رنگی به دوش انداخته بود. چشمانش آبی و نافذ بود و ظاهراً با دیدن آنها برقی از شادی درونش افتاد. روی بینی عقابیش، عینک گردی خودنمایی می‌کرد. همراهش اسب نَر قهوه‌ای رنگی بود که ظاهراً رامِ- رام بود؛ مرد پیاده بود و اسب هم مطیعانه به دنبال او می‌امد وقتی به یک متری آنها رسیدند، ایستادند؛ عجایب امروز تمامی نداشتند. این مرد با اسبش اینجا چه کار می‌کرد؟ این یکی را در هیچ‌کدام از فیلم و سریالها هم ندیده بود!

لحظه‌ی نگاهشان به یک‌دیگر گره خورد و بعد غریبه پرسید:

- فکر کنم شما تیدا و تیران باشید فرزندان کیان و تهمینه.

بدون این‌که منتظر جواب آنها باشد، رو به تیران کرد و ادامه داد:

- آره، همون چشمها، همون صورت، همون موها؛ تو دقیقاً بهرامی فقط در آینده.

با خنده گفت:

- از دیدنم خوشحال نشدید.

تیدا عصبی خندید، با پرخاش گفت:

 - می‌بخشیدها! تو کی هستی که باید به‌خاطر دیدنت خوشحال بشم؟

مرد با تعجب گفت:

 - مثل این‌که تو هم خلق و خوی تهمینه رو به ارث بردی!

تیدا بی‌توجه به حرف مرد مرموز گفت:

- می‌تونم بدونم چرا اومدی جایی که حتی کلاغها هم پیداشون نمیشه؟

با غمی در نگاه و کلامش گفت:

- می‌خواستم شما رو ببینم.

تیران با خوشرویی گفت:

- میشه خودتون رو معرفی کنید؟

لبخند شیطنت‌آمیزی زد و گفت: 

- من بردیا هستم؛ برادر تهمینه.

هردو با هم گفتند:

- تهمینه؟!

و تیران ادامه داد:

- مادر هیچ‌وقت نگفته بود که برادر داره.

تیدا که حالا ذره‌ای از خشمش فروکش کرده بود گفت:

- اونها همه‌چیز رو مخفی کردند، تنها چیزی که ازش حرف می‌زدند اون داستانهای مسخره و کودکانه است.

سرش را تکان داد و گفت:

- باید بگم تمام اون داستانهای مسخره و کودکانه واقعی هستند و با این حال باز هم باید بگم اون‌ها همه حقیقت به شما نگفتند

***

تابستان سال ۱۴۰۵ خورشیدی و ۲۰۲۶ میلادی:

جنگ تمام شده بود، او رفته بود؛ اما با خود چیز دیگری را هم برده است، حیات. خنده‌دار است نه؟ یک انسان برای باقی انسانها می‌نویسد که چه‌طور خودخواهی چندین نفر کل زمین را نابود کرد! این‌که کدام‌یک و چرا این جنگ شروع شد را کسی نمی‌داند. 

تنها چیزی که تمام آدمها به آن یقین داشتند این بود:

"این جنگ پایان خوشی نخواهد داشت".

جنگ ویروسی بی‌رحمانه‌ترین جنگ دنیا است!

انساهایی که از درد به خود می‌پیچند، جسدهایی که بیشتر خیابانها را احاطه کرده‌اند و نوزادی که در آغوش مادرش مرده! 

اینها همه چیزهایی بودند که این جنگ به وجود آورده بود. 

و هنوز هم عده‌ی معتقد بودند که جنگ فقط چهره ترسناکی دارد.

ویرایش شده توسط hosna
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 11
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲

زیرزمین

انسان‌ها خیلی شانس آوردند که نتوانستند تمام موجودات جادویی را از بین ببرند و البته خیلی بیشتر شانس آوردند که آنها اندازه آدمیزادها طماع و خودخواه نبودند. 

ِالف‌ها، ساحران، خون‌آشامها، گرگینه‌ها، پری‌ها و خیلی موجودات دیگر، دست به دست یک‌دیگر دادند تا نسل بشر را نجات دهند. 

هرچند تعداد زیادی زنده نماندند؛ تنها توانستند جان بیست‌و‌هفت‌هزار انسان را نجات دهند، گرچه برای ادامه حیات همین‌قدر موجود زنده کافی بود؛ اما تک- تک آن‌ها به‌خاطر این‌که نتوانستند همه را نجات دهند، خود را سرزنش می‌کردند، با این حال همه یک هدف داشتند، "ادامه زندگی".

رهبرشان ساحری جوان بود به نام باران که اگر کسی باشد که جانش را برای همه‌چیز و هیچ‌چیز فدا کرده باشد تنها او‌ است.  

***

بردیا نگران بود؛ این را می‌شد از رفتاری که داشت فهمید. مدام با انگشتانش بازی می‌کرد و با زبان لبش را تر می‌‌کرد. سرانجام گفت:

- بیست سال پیش، درست زمانی که ما بیشترین فشار رو از طرف آنیمیکها داشتیم، تهمینه به مأموریت فرستاده شد؛ مأموریتی که معلوم نبود زنده برمی‌گرده یانه! حتی کسی نمی‌دونست می‌تونه از اونجا بیرون بره یا قرارِ توسط سربازها کشته بشه! اون با مهارت تمام تونست سربازها رو دست به سر کنه و اونجا رو ترک کنه. اما برخلاف انتظار، سال بعد برای ما پیغامی فرستاد و گفت که دیگه نمی‌خواد برگرده، می‌خواد مثل انسان‌های عادی زندگی کنه. گفت که عاشق یک انسان شده، با هم ازدواج کردند و سال بعد هم اولین فرزندشون به دنیا میاد. اون‌ها زندگی خوبی داشتند، تا این‌که ده سال پیش یعنی زمانی که پسرشون هشت ساله و دخترشون شش ساله بود، جادوگر بزرگ مُرد؛‌ اما قبل از مرگش گفت:

- تنها کسانی که توانایی از بین بردن این طلسم رو دارند اون دوتا بچه هستند.

آنیمیکها مصمم بودند اونها رو از بین ببرند؛ اما پدر و مادرشون، یا در واقع پدر و مادرتون، قدرت شما رو به همراه زندگی خودشون دادند تا شما زنده بمونید. 

تیدا با تندخویی گفت:

- آنیمیکها، مأموریت، قدرتهای ما، نفرین، عشق، اینها دیگه چه چرندیاتیِ؟ حتماً بعد هم می‌خوای بگی ما اصلاً آدم نیستیم؟

بردیا با نگاهی جدی گفت:

- هیچ فکر نمی‌کردم خواهر زاده‌ی به این باهوشی داشته باشم! اگه سپیده‌دم راه بیافتید، غروب از کوهستان خارج می‌شید و احتمالاً شب بعد هم به شهر می‌رسید. از اون‌جا به بعد راحت میتونید خودتون رو به پایتخت برسونید.

تیران، نگاهی به اسب همراه بردیا انداخت و بعد حواسش را به مردی داد که ادعا می‌کرد داییِ آنهاست. در کمال تعجب، حالا کیفِ سبز رنگ و نه‌چندان بزرگی در دستانش وجود داشتند.

- ما اجازه نداریم از تکنولوژی استفاده کنیم.

و کیف را به دست تیران داد.

تیران هم در جواب لبخند بی‌رمقمی زد و گفت:

- ماهم یاد نداریم از تکنولوژی استفاده کنیم.

تیدا هم در مقابل اخمی نثار هردویشان کرد. چند لحظه بعد، تیدا که تازه متوجه منظور مرد شده بود گفت:

- چرا؟ چرا باید بریم پایتخت؟

با طمانینه گفت:

- همه‌چیز اون تو هست، به‌علاوه کلید زیرزمین. شاید دلتون بخواهد بدونید والدینتون چی برای شما آماده‌کردند. 

چند قدم عقب رفت و چندین‌بار خانه‌ی قدیمی را از نظر گذراند. سوار اسبش شد و گفت:

- کاش می‌تونستم بیام تو! قبلاً این‌جا نگهبان داشت اما از روزی که مادرتون رفته، نگهبان‌ها ناپدید شدند و جاشون رو به یه نفرین دیگه دادند.

لبخند گرمی زد و بعد همان‌طور که بی‌خبر آمده بود، رفت؛ بدون اینکه آنها حتی متوجه شوند. انگار از اول وجود نداشته.

تیران، موهای تیدا را از صورتش کنار زد و گفت:

- فکر می‌کنی راست می‌گفت؟

دخترک شانه بالا انداخت و گفت:

- نمی‌دونم؛ اما چهره‌ش، حرکاتش و لبخندش من رو یاد مامان می‌انداخت. 

ضربه‌ی به شانه‌ی خواهرش زد و گفت:

- فقط تو نیستی که این‌طوری فکر می‌کنی. ولی چرا با اینکه همچین حسی یه اون داشتی انقدر بد اخلاقی می‌کردی؟

دستش را داخل موهایش فرو برد و گفت:

- انتظار نداشته باش وقتی بعد از ده سال یه آدم جدید می‌بینم مشکوک نشم!بدون توجه به چیز دیگری، کلید برنجی قدیمی را از میان کتابها پیدا کردند و به سمت زیرزمین روانه شدند. 

تیدا کلید را میان انگشتانش چرخاند و گفت:

- تیران! چرا این کلید این‌قدر قدیمیِ؟ مال قرن‌ها پیشِ.

چینی به بینیش انداخت و گفت:

- بهترین جا برای قایم شدن نوک دماغ دشمنتِ. یادتِ؟ اگه بردیا درست گفته باشه این کلید باید قدیمی باشه تا بتونه توی اون جنگل بره. 

بعد از این هردو ساکت شدند و دیگر حرفی نزدند. ظاهراً حیوانات و حتی باد هم اهمیت ماجرا را درک کرده بودند. تنها صدای موجود، صدا قدمهای آنها بود. بعد از شش پله به در رسیدند. 

تیران، اخم کرد و گفت:

- این کلید برای این در نیست، این در هوشمندِ؛ عجیبِ که تا حالا متوجهش نشدیم.

تیدا با سردرگمی گفت: 

- عجیبتر اینِ که تا حالا متوجه زیرزمینی که اینجا بود نشدیم!

تیران جوابی نداد. اگر چیزی می‌گفت به طور حتم بیش از پیش سردرگم می‌شدند. 

چند لحظه بعد تیران گفت:

- واضحِ این در هوشمندِ، یه عدد بزن! مثلاً، مثلاً تاریخ تولد خودت "دو هزار و سیصد و هشتاد و هفت"

تیدا اطاعت کرد اما برخلاف انتظار، صدای جیغ ممتد و بلندی فضا را پر کرد. 

با سردرگمی گفت:

- خب، تاریخ تولد من "دو هزار و سیصد و هشتاد و پنج".

در باز نشد، این هم غلط بود.

چند دقیقه در سکوت سپری شد. 

تیران، قیافه متفکر به خود گرفت و مشغول وارسی اطراف در شد.

با دیدن اعداد " هفت- پنج- سه- یک" که خیلی ریز روی دیوار نوشته شده بودند تبسمی کرد و عدد را وارد کرد.

بلافاصله صدای جیغ قطع شد و کمی بعد در با صدا قیژ- قیژی باز شد. از چهارچوب گذشتند و وارد زیرزمین شدند؛ فضای نسبتاً بزرگی داشت و فوق‌العاده سرد. برخلاف بقیه‌ی خانه، تماماً از سنگ بود. 

کمی صبر کردند تا چشم‌هایشان به تاریکی عادت کند، بعد کورمال- کورمال به دنبال کلید برق گشتند. 

به محض روشن شدن فضا، هردوی آنها جا خوردند؛ این‌جا با زیرزمینی که انتظارش را می‌کشیدند فرق داشت. ترکیبی از کتابخانه و آزمایشگاه بود و دکوراسیون اتاق به طرز ماهرانه‌ای چیده شده بود. کتابخانه میز کار و میز آزمایش تماماً مرتب بود، کف اتاق هم فرش زیبا و گردی بود. ساده، دل انگیز و در عین حال رعب‌آور. فرش سفیدی بود که بعضی جاهایش را لکه‌های سرخی پوشانده بود. 

تیدا با نگرانی گفت:

- اینا، خون‌ان؟!

تیران با خونسردی جواب داد:

- فکر نمی‌کنم؛ اصلاً چه اهمیتی داره؟

چند ثانیه صبر کرد، موهایش‌را از پیشانیش کنار زد و به جست‌و‌جو در اتاق پرداخت. چیز قابل توجهی وجود نداشت. 

تیدا به در اشاره کرد و گفت:

- تیران، اون‌جا رو ببین!

تیران، به در که حالا بسته شده بود و از داخل مانند آینه بود نگاه کرد و گفت:

- تو در رو بستی؟

متعجب جواب داد:

- نه، من تمام مدت دست تو رو گرفته بودم.

روبه‌روی آیینه ایستادند؛ اما بلافاصله با فریاد کوتاهی عقب رفتند. داخل آینه زن و مردی نگاهشان می‌کردند که بی‌شباهت به آن‌ها نبودند، اما با سن بیشتر.

ویرایش شده توسط hosna
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ۳

آیینه

زن داخل آیینه لبخند زد و گفت:

- مامان تهمینه رو که فراموش نکردید، کردید؟ برف کوچولوهای من!

تیدا با تعجب گفت:

- مامان!؟

مرد گفت:

- بابا کیان حسابی دلتنگتونه!

با بغضی که داشت گلویش‌را فشار می‌داد زمزمه کرد: 

- بابا کیان!

تیدا بدون این‌که جلوی اشک‌هایش را بگیرد، خواست آیینه را لمس کند که کیان گفت:

- حتی اگه آیینه رو لمس کنید، نمی‌تونید دست ما رو بگیرید.

تهمینه لبخند زد و گفت:

- حالا که این‌جایید، پس یعنی همه‌چیز رو باور کردید؛ ولی شما یه چیزی فراتر از حرفهای بردیا و نامحدودی جادو رو باور کردید. شما خودتون رو باور کردید و ما از این بابت خیلی خوشحالیم؛ گریه نکنید! نگران ما نباشید و دنبالمون نگردید! خوب غذا بخورید، خوشحال زندگی کنید و هم رو دوست داشته باشید!

کیان سری تکان داد و گفت:

- و البته، قدرتهاتون رو پس بگیرید و این جهان رو نجات بدید! هر چیزی که بخواید توی اون نامه روی میز هست. 

چند ثانیه بعد سطح آیینه را مه پر کرد و بعد تنها چیزی که می‌دیدند، خودشان بودند. خب، نه کاملاً خودشان، با لباس‌هایی سراسر سیاه و پوستی روشنتر از همیشه. موهایشان بلند و با رگه‌های نقره‌ای بود. گوشهایشان کوچکتر از همیشه بود. اما عجیبتر از همه این بود که چرا انعکاسشان در آیینه این‌قدر می‌درخشید؟! بر خلاف خودشان لبخند می‌زد و این‌قدر با غرور به آن‌ها نگاه می‌کرد.

دوباره تصویر ناپدید شد و این‌بار، نوشته‌ی ظاهر شد.

"آیینه حقیقت فقط به کسی که واقعاً دنبال حقیقت کمک میکند".

"حالا، شما دنبال چی هستید"؟

"خانواده، ثروت، جادو، یا حقیقت؟".

تیران بی‌اختیار گفت:

- ما فقط دنبال حقیقت حرفهای خانواده‌مون درباره‌ی جادو هستیم. 

انگار که انتظار جواب از آیینه را نداشت، بی‌صدا به سمت میز رفت و نامه را برداشت و با صدای بلند شروع به خواندن کرد:

- شاید باور نکنید؛ اما همه‌ش حقیقته. وقت زیادی نداریم، پس باید خلاصه کنیم. حتماً تا الان کتاب "هر دو با هم" رو خوندید. آره، همونی که نصفه‌است؛ شاید به نظر منطقی نیاد؛ اما شما واقعاً الف هستید‌. درست مثل شخصیتهای اون کتاب. نمی‌دونیم وقتی دارید این نامه رو می‌خونیدچند ساله‌اید؛ اما مطمئنیم اون‌قدر بزرگ شدید که بتونید پایان داستان رو خودتون بنویسید.

به این‌جا که رسید، تیدا کلامش را قطع کرد و با تردید گفت:

- دارن شوخی میکنن؟ ما داریم خواب میبینیم دیگه، نه؟ 

که این‌بار تیران با پرخاش و خشم گفت:

- کجاش رو نمی‌فهمی؟ بگو برات توضیح بدم! حرف‌های مامان و بابا تو بچگی یا صحبتهای امروز بردیا رو، ده سال نبودشون یا جملات امروزشون؟ حتی اگه بخواهی اینها رو انکار کنی، این آیینه رو می‌خوای چی‌کار کنی؟ من می‌دونم که این آیینه واقعیِ. من به حرفهای بردیا و از اون مهمتر مامان و بابا اعتماد دارم. این سرنوشت ماست، نمی‌تونیم ازش طفره بریم. کتاب رو که تا الان چند باری خوندی، بعد از اتفاقات امروز چرا هنوز فکر میکنی واقعی نیست؟

فریاد زد:

- چون توی زندگی من همه‌چیز دروغ بوده. چه انتظاری داری وقتی پدر و مادرم دروغ بودن بگم جادو واقعیت؟ چه انتظاری داری وقتی پدر و مادر دروغ بودن به حرفهاشون بگم حقیقت؟همین‌طور که حرف می‌زد، صدایش رو به خاموشی می‌رفت تا این‌که کاملاً ساکت شد. 

حالا که به حرفهایی که زده بود فکر می‌کرد، خیلی شرم آور بود. چگونه همین چند لحظه پیش پدر و مادرش را دروغین خوانده بود؟ سرش را پایین انداخت. حتی از نگاه کردن به در و دیوار هم خجالت می‌کشید، چه برسد به تیران. هنوز صورتش خیس از اشک بود که دوباره باران اشک به چشمهایش هجوم آوردند. نتوانست که جلویش را بگیرد، نه! نخواست که جلویش را بگیرد.

گریه که می‌کرد، آرام می‌شد. انگار اشک‌هایش هم‌چون آب زلالی قلبش را صاف می‌کرد و کمی از غم و دردش را می‌زدود. 

قبلاً در آغوش مادرش اشک می‌ریخت یا میان بازوان پدرش تسلی می‌یافت. آن موقع‌ها همه‌چیز ساده‌تر بود؛ برای شکستن اسباب بازیش یا زمین خوردن گریه می‌کرد. کمی که گذشت سرش را روی شانه تیران می‌گذاشت و برای نبود پدر و مادرش بغض می‌کرد.

تیران، خواهرش را روی صندلی نشاند و خودش هم رو به رویش زانو زد. دستانش را گرفت و فشرد. با دلخوری گفت:

- آه، چرا دستهات این‌قدر سرده؟ مگه نگفتم مراقب خودت باشی؟

- متأسفم!

سرش را بالا گرفت و با رویی گشاده گفت:

- متأسفی؟ برای چی؟ خواهر من چی‌کار کرده که الان پشیمون؟

- برای حر...

کلامش را قطع کرد و با ساده دلی گفت:

- من می‌دونم که منظوری نداشتی، جدا از اون اگه کسی بخواهد عذر خواهی کنه، اون منم. تو فقط تعجب کرده بودی ولی من سرت داد زدم. 

خجالت زده گفت:

- نامه، هنوز تموم نشده بود.

دستان خواهرش را رها کرد و ایستاد. دوباره نامه را برداشت و با لحنی رسا، شروع به خواندن کرد:

- توی پیشگویی گفته شده پنج نفر کمکتون میکنند: دو تا خون‌آشام، یک جادوگر، یک هالین، یک جادوگر و یک کوتوله. البته، قبل از اون باید با بردیا حرف بزنید. برای رفتن فقط کافیه صادق باشید و برای برگشتن باید از مروارید های ناآرومترین آرام کمک بگیرید.

سرتاسر اتاق را از نظر گذرانید و نگاهش روی نقطه‌ی زیر میز ثابت ماند. چشمانش را ریز کرد و گفت: 

- تیدا! کلید رو بده به من.

بدون اینکه منتظر او بماند، به سمت میز رفت و از زیر میز صندقچه کوچکی را بیرون آورد. گرد و خاک رویش را کنار زد. تیدا خم شد و کلید عجیب و غریب را به دستش داد. کلید را وارد قفل کرد و بعد با صدای تقه‌ی باز شد. داخل صندوقچه، دو گردنبند با سنگ های عجیب و غریبی بود. یکی سبز و دیگری سرخ. تیدا بدون صبر گردنبند سبز رنگ را برداشت. 

به محض برخورد انگشتانش با سنگ گردنبند گرمای توصیف ناپذیری وجود تیدا را پر کرد. همین که گردنبند را انداخت، نوری طلایی رنگ که همانند خورشید میدرخشید از گردنبند خارج، و در قلب تیدا فرود آمد. 

روی زانوانش افتاد؛ سیل خاطراتی که هرگز نبودند، وجودش را پر کرد. 

- از خودتون محافظت کنید، زندگی همه به شما بستگی داره! 

- گریه نکن، مامان همیشه مراقبته. حتی از دور. 

- مراقب خواهرت باش. اون خیلی کله‌شقه.

- دستم رو بگیر و چشمات رو ببند. درد نداره. فقط از ته قلبت آرزو کن قدرتت رو به من میدی.

- سرگرد بامداد. کاف. سیصد و دوازده.

سرگرد ساحل. نون. پانصد و دوازده. 

اینها چه بودند؟ چرا قبلاً چیزی یادش نبود؟ یعنی مربوط به اینجا و این گردنبند بود؟ هیچ نمی دانست. سرش از درد داشت می ترکید. فقط به گفتن این جمله بسنده کرد:

- بردیا راست میگفت. حق با تو بود.

***

به زیر لحافش خزید و اتفافات امروز را مرور کرد. 

تمام تنش عرق کرده بود. به‌خاطر گرما نبود، فقط می ترسید. برای اینکه به آن سفر بروند فردا خیلی زود نبود؟

خوابش نمی برد. از روی تختش بلند شد و برای چندمین بار ساکش را بررسی کرد. ظاهراً که همه چیز را برداشته بود.

چند دست لباس، کتابهایی که ممکن بود به دردشان بخورد، و البته، چاقوی کوچکی که روی دسته‌اش طرح شیری حکاکی شده بود. 

نفس عمیقی کشید و هوای تازه را به درون ششهایش فرو برد.

باید می خوابید.  

ویرایش شده توسط hosna
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت ۴

سلول

لامپ‌ها خاموش شدند؛ حالا نور آفتاب از میان میله‌ها به درون سلولهای سرد می‌تابد. ناخودآگاه خودش را عقب می‌کشد. این گرد و خاک دارد کلافه‌ش می‌کند. آرزو می‌کند بتواند از این سلول خاکستری و خاک‌آلود پا به بیرون بگذارد. 

اطراف را نظاره می‌کند، هنوز همه خواب هستند. نگاهش روی برادرانش ثابت می‌ماند؛ حتی وقتی برادرانش خواب هستند هم هرکسی می‌تواند علاقه آنها نسبت به او را بفهمد. یکی خودش را جمع کرده و گوشه‌ای خوابیده و دیگری حتی وقتی خواب است هم دستان او را رها نمی‌کند.

می‌دانست امروز همان روزی است که قرار است آن اتفاق شوم بی‌افتد. 

می‌خواهد آنها را بیدار کند تا در مورد آینده‌ی نحسشان سخن گوید. ابتدا به سمت برادر بزرگترش گام بر می‌دارد. مطمئن بود این‌بار هم با قیافه عبوس و اَخموی آردا روبه‌رو خواهد شد، درحالی‌که به او می‌گوید:

- دست از سرم بردار و تنهایم بگذار!

قبل از این‌که نزدیکش شود، آردا خود با چهره پریشان از خواب پرید. 

نگاه پر از خشمی به آرام کرد و رویش را برگرداند. پارچه نازک و به اصطلاح پتو را رویش کشید و سعی کرد بخوابد که صدای بلندی طنین انداز شد:

- هی عوضی‌ها، بیدارشید! چرا هنوز به زندگی به سبک آدمها عادت نکردید؟ قرار بود برخلاف قبلاً سحرخیز بشید.

و شروع کرد به قهقهه زدن.

هرکس خودش را برای مرگ آماده می‌کرد.

آرام، دست دور گردن برادر کوچکش انداخت و گفت:

- نگران نباش، هیچ کدوم از ما نیست.

از میان میله‌ها به وضوح می‌شد مرد غول‌مانندی که جلو می‌آید را دید‌. آراد دست خواهرش را فشرد و گفت:

- اما انگار از ماست. 

مرد رمز را زد و وارد شد. بی‌توجه به بقیه، سمت آنها آمد. انگشتان کلفت و چاقش را میان گیسوان طلایی آرام فرو برد و بلندش کرد. با لبخند شرارت باری گفت:

- قرار بود برادر عوضیت بمیره اما خوشحالم که آرام احمق رو انتخاب کردند.

آراد، با این‌که می‌دانست داد و فریادش هیچ تأثیری ندارد، باز فریاد زد:

- باهاش چی‌کار داری؟ ولش کن!

مرد، آراد را مانند موجود بی‌ارزشی بر روی زمین انداخت. بلند شد و دوباره به طرف مرد حمله‌ور شد. این‌بار محکم‌تر افتاد. ناامید نشد، دوباره خواست به سمت مرد برود که که متوجه شد کسی دستانش را از پشت گرفته‌است. انگشتان سردش را روی بدنش حس می‌کرد، هر لحظه محکم‌تر فشار می‌داد و آراد هم بیشتر تقلا می‌کرد و دندان‌هایش را به هم می‌سایید. از میان دندان‌های قفل شده غرید:

- ولم کن! اون خواهرمه.

فرد ناشناس زیر لب نجوا کرد:

- خواهر من هم هست.

با شنیدن این حرف آراد عصبی‌تر شد. با عصبانیت دستان آردا را از بدنش جدا کرد و بلندتر فریاد زد:

- خفه‌شو آردا! تو هیچ نسبتی با هیچکس نداری. یادت باشه! نه کسی رو داری که براش دلسوزی کنی، نه کسی که برات دل بسوزونه، تو هیچکس نیستی، همین‌ و بس.

آردا هیچ توجهی به حرف‌های برادرش نکرد، این‌بار آرام‌تر گفت:

- منم هیچ نمی‌خوام اون بمیره. اگه بری جلو هیچی نمیشه، جز این‌که تو هم می‌میری. دلم نمیخواد هردوتون کشته بشید.

آراد با خشم گفت:

- واقعاً؟ البته این‌قدر با ما خوش رفتار بودی که خودمون خبر داشتیم.

جوابی نداد، گذاشت هرچه می‌خواهد مشت و لگد نثارش کند و ناسزا بگوید اما رهایش نکرد. چندین دقیقه بود که آراد به آرام توجهی نمی‌کرد و تمام تمرکزش را روی آردا گذاشته بود. 

حالا افراد حاضر در سلول بودند که سعی می‌کردند آراد را از برادرش جدا کنند تا کمتر زخمی شود. این جوان بیست ساله خیلی راحت برادرش را که هم از نظر سن و هم جثه از او بزرگ‌تر بود کتک می‌زد. 

آردا مقاومت بی‌نظیری از خود نشان داد؛ هنوز که هنوز است انگشتانش دور دست آراد قفل شده.

وقتی که به اندازه کافی از طرف آراد و افرادی که درواقع سعی در کمک کردن به او داشتند کتک خورد دستان برادرش را رها کرد. خود نیز گوشه‌ای نشست جایی که کمتر در معرض دید باشد.

پسرک از زمین بلند شد، دور و برش را نگاه کرد و فهمید دیگر آرامی در کار نیست. همان موقع که درگیر دعوا با آردا بود او را برده بودند.

در دلش آرزو کرد قبول کرده باشد به فرقه خیانتکاران به پیوندد اما زنده بماند. همان‌جا روی زمین نشست و حماقتش خندید. به این‌که این‌قدر راحت اجازه داد پسر عزیز پدرش جلوی زندگی خواهرش را بگیرد، می‌خواست به او حمله کند و انتقام آرام را هم از او بگیرد. خواهر بی‌گناهی که حتی ذره‌ی محبت از برادر بزرگش ندید اما همواره به او عشق می‌ورزید. می‌خواست سرش فریاد بزند و بگوید:

- چرا جلویم را گرفتی؟

اما غمی که درون سینه‌اش بود، آن‌قدر سنگین بود که به او حتی اجازه تکان خوردن نمی‌داد.

صدای پا آمد و بعد هم انگار کسی کنارش نشست؛ سرش را چرخاند و با صورت پر چین‌ و چروک و موهای سپید پیرزن رو‌به‌رو شد. لبخند غمناکی زد و گفت:

- خاله مژده!

مژده سر تکان داد و گفت:

- درسته مهربون و احمقه، اما قوی هم هست، مطمئنم چیزیش نمیشه.

آراد جوابی نداد. طبق عادت سرش را روی پای پیرزن گذاشت و او هم شروع کرد به نوازش موهایش.

یک ساعت، دو ساعت، و پنج ساعت،  هیچ خبری نشد. آراد هر از گاهی شروع به داد و فریاد می‌کرد و وقتی که با بی‌توجهی رو به رو می‌شد دوباره کنار پیرزن جا خوش می‌کرد.

همین الان هم خیلی وقت بود که بیدار است. بر خلاف میل باطنی‌اش در خواب فرو رفت.

                        ***

همه‌چیز سپید بود؛ دیوار ها و پرده‌ها، صندلی و تخت و حتی لباس‌هایش. تنها تضاد آن‌جا، چشمان و موهای پرکلاغی پسرک بود.

حس غریبی به او می‌گفت آن‌جا بیمارستان است و او هم تنها بیمار آن‌جا.

پرده‌ها کشیده شده بودند اما بادی از ناکجا آباد موهایش را می‌رقصاند که روی صورت و بدنش حسش نمی‌کرد.

صدای موسیقی ملایم و اعصاب خورد کنی در فضا در فضا پخش بود  و سرانجام جملاتی که گوش‌خراشی که شنید:

ویرایش شده توسط hosna
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت ۵

نفر سوم

 محبت کن! اما اگر لازم شد به بی‌گناهان هم رحم مکن! به قدرت جادو باور داشته باش؛ اما بر پایه منطق تفکر کن و سخن گو! به فکر انتقام مباش، ولیکن اگر دنبالش رفتی، تا قطره آخر خونش را بریز! زمانی که خسته شدی استراحت کن ولی مبادا که کنار بکشی! بدون قدرتت توانایی هیچ کاری را نداری. هر سدی که برای رسیدنت به او بود، دور بزن! اگر خیلی بزرگ بود، کافیست قلبش را نشانه بگیری و سکوت محض.

***

سال هزار و چهارصد و پنج 

اَبروانش را در هم گره زد و با غیظ گفت:

- مطمئنی؟ اونها از زمانی که پا به دنیا گذاشتند دشمنی با ما رو شروع کردند. تظاهر کردند صاحب این‌جا هستند، درحالی که اونها چندتا تازه وارد بودن و ما نسل‌ها بود روی زمین زندگی می‌کردیم. ادامه زندگی انسانها به معنی دشمنی و تهدیدهای دوباره‌است.

به جلو خم شد. در چشمان بی‌احساس مرد روبه‌رویش خیره شد و گفت:

- بس کن پیمان! شاید نداشتن قلب برای تو معنای متفاوتی داشته باشه؛ اما تنها دلیلش برای من داشتن یه عضو دیگه‌است. توی سینه من یه عضو دیگه کار می‌کنه، اسمی نداره اما من بهش میگم عضو حیات‌. توی رگ‌هام هیچ خونی نیست، فقط مایع حیاته. زندگی در وجود من جریان داره و من هم تصمیم می‌گیرم اونها زنده بمونند، به هیچ دردی نخورند، حدأقل برادر ناتنیت به مایعی که درون بدن انسانهاست احتیاج داره.

مرد این‌بار عصبی‌تر فریاد زد:

- باران! پای اون احمق رو وسط نکش! به من ربطی نداره که اون یه نیمه خون‌آشامه.

باران شرورانه خندید و گفت:

- به فکر بهمن نیستی به ناپدریت فکر کن! اون یه خون‌آشام اصیله.

دوباره خندید. از چهارچوب در رستوران خارج شد و جوان را با صندلی‌هایی که قرار بود بشکند تنها گذاشت.

همه‌جا را بوی تعفن برداشته بود. هر کجا را می‌دیدی جسدهای نصفه‌ و نیمه و متلاشی شده افتاده بودند. سعی کرد همه اینها را نادیده بگیرد که چشمش به درخت تاکی افتاد که جوانکی خود را از آن حلق‌آویز کرده بود و حیوانات مشغول خوردن گوشتش بودند.

قلبش می‌گفت که آنها را به حال خود رها کند اما منطق حکم می‌کرد. حال وقت انتقام نیست و همه موجودات زنده حق دارند زندگی کنند.

زیر لب گفت:

- مثل فیلمهای آخرالزمانی شده.

و قدم تند کرد.

***

سال دو هزار و چهارصد و پنج در مکانی نامعلوم

کیسه‌ها خیلی سنگین‌‌تر از آن‌چه تصور می‌کرد بودند، هرچند که نمی‌دانست کیسه‌ها خیلی سنگین‌اند یا کمرش به‌خاطر دلیل حمل کیسه خم شده.

زیر چشمی نگاهی به جوانکی کرد که چندین کیسه را با هم حمل می‌کرد، موهای قهوه‌ای روشنش تا روی شانه‌اش می‌رسید و پوستش آفتاب سوخته شده بود. خود را نزد او رساند، بدون این‌که کلامی گوید، در کنارش شروع به راه رفتن کرد. برای این‌که رفتارش صمیمانه‌تر به نظر برسد، قدم‌هایش را همگام با او برمی‌داشت و لبخند کجی هم بر لب نهاد. سر انجام لب به سخن گشود:

- اسمت چیه جوون؟

جوابی نداد و مرد هم دیگر چیزی نپرسید. بعد از این‌که چند قدم را با هم پیمودند، پسر دهان باز کرد:

- شیراک، اسمم اینه. برای چی پرسیدی پیرمرد؟

در جواب خندید و گفت:

- پیرمرد؟ فکر نمی‌کنی برای این کلمه زیادی جوونم؟

 

شیراک بی‌درنگ پاسخ داد:

- اگه فکر می‌کردم جوون‌تری پیرمرد صدات نمی‌کردم، می‌کردم؟

مرد که در برابر گفته‌های او هیچ جوابی نداشت، گفت:

- به هرحال، بردیا صدام کن! نمی‌خواهم خیلی پیر به نظر برسم.

جوان گستاخانه گفت:

- چرا باید اسمت رو بدونم وقتی دلیلی برای خطاب کردنت ندارم؟

و بدون این‌که منتظر جواب بردیا بماند، راهش را کج کرد.

مرد ریشش را خاراند و زیر لب نجوا کرد:

- گفت اسمش شیراکه؟ یعنی این پسر بی‌ادب همون نفر سوم پیشگوییه؟

با پشت دست عرق پیشانیش را پاک کرد و دوباره به سمت نگهبان تندخو راه افتاد.

@همکار ویراستار

ویرایش پارت ۵

@m.azimi

@مُنیع

ویرایش شده توسط hosna
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

پارت ۶

الهه شادی و زیبایی

خسته از توهین‌های همیشگی هم‌نوعانش روی زمین می‌نشیند. وقتی این‌ها این‌گونه با او رفتار می‌کردند، نباید انتظار داشت انسان‌ها او را پادشاه خود بدانند. هرگاه که دورگه خطاب می‌شد؛ او بیشتر از پیش از انسان‌ها و صد البته مادرش متنفر می‌شد. انسان‌های فانی و احمق که حتی به هم‌نوعانشان هم رحم نمی‌کنند؛ آنان که کودک خردسال را شبانگاه در بسترش می‌کشند، کسانی که آن‌قدر به زن باردار لگد می‌زنند تا هم مادر و هم فرزندش بمیرند، همان‌هایی که گلوی نوزادِ سه‌ماهه را بریدند. تهمت نمی‌زد، دروغ هم نمی‌گفت، همه را به چشم دیده بود؛ شاهد جنایت‌های بزرگ‌تری هم بوده، شکنجه‌ها و قتل‌های فجیعی که جسورترین جنگجویان را هم به وحشت وا می‌دارد. 

با یادآوری آن روزها، سایه‌ای از بیم و هراس بر چشمانش نقش بست؛ به راستی که خاطرات همه زجر آورند؛ نیک‌هایشان چون قرار بر تکرار نیست و آن‌هایی که منزجر کننده‌اند هم به همین دلیل زجر آورند. 

همه این خاطرات چون سنگ نبشته‌ای از باستان که بر روی کوه حک می‌شد، در حافظه قدرتمندش نقش بسته‌اند. 

لحظاتی که اندیشیدن به آن‌ها، برایش همچون شکنجه شدن توسط ولاد سوم¹ بود. ولاد سوم! بفرمایید، این هم یک موجود خونخوار دیگر از تبار انسان.

سرش را بر دیوار تکیه می‌دهد و پلک بر هم می‌گذارد. تمام روزهای گذشته از ذهنش می‌گذرند؛ چهره فرزندانش جلوی چشمانش نمایان می‌شود و همزمان قطره‌های اشک از دیدگانش فرو می‌ریزد، از گونه‌هایش سر می‌خورند و سرانجام روی لباس وصله دارش فرود می‌آیند.

اخم می‌کند و لعنت می‌فرستد بر انسان‌هایی که بعد از داتام، روشنک را نیز از او گرفتند؛ دختر کوچولوی شیرین و بامزه‌اش، حال قطعاً زیر آن همه فشار مُرده.

اگر بنیه‌ جوانی و یا حدأقل سلاحش را داشت، شاید می‌توانست جلویشان را بگیرد. هرچند آن زمان که هردو را داشت، تنها چیزی که ماند جسد بی‌جان پسرکش و یک رخت‌خواب خونین بود. 

زیر لب نجوا می‌کند:

- شاید امروز همون روزی که باید بخوابم؛ برای همیشه.

کسی از هزاران کیلومتر دورتر او را خطاب می‌کند:

- آرام باش که لحظه تغییرت نزدیک است! زمانی که از خاکستر سوخته‌ات ققنوسی برخیزد به نام "سورنا".

 

                  ***

سال هزار و چهارصد و هفت:

در آنجایی که روز و شب همدیگر را لمس می‌کنند و جواهر ریتا² و وُمِسْ³ یکدیگر را در بر می‌گیرند، آسمان بامداد مانند قیر سیاه می‌شود و پروانه‌های نفتی در میانش شنا می‌کنند. اکنون همه منتظر هستند تا بدانند دخترک وظیفه‌اش را انجام خواهد داد؟! 

خفاش‌ها آرام گرفته‌اند و جوجه کوچک پرستو دیگر تلاشی برای پرواز نمی‌کند؛ مارها بی‌حرکت روی زمین کِز کرده‌اند و حتی جویبار هم دیگر صدای دلنشینی ندارد، تنها باد است که هنوز زوزه می‌کشد و می‌خواهد از گرگان تقلید کند.

دختر جوان با وقار تمام دامنِ سرخابیش را در دست گرفته و بر روی زمین خاکی و سرد پا می‌گذارد. پاهای برهنه‌اش سردی خاک را حس می‌کنند. با هر دفعه لمس شدن زمین توسط او گیاه تازه‌ای شکل می‌گیرد و شیطان نوپایی جان می‌دهد.

بر روی قلوه سنگی می‌نشیند و به آب جویبار خیره می‌شود، آبی که هرگز نمی‌تواند انعکاسش را نشان دهد. 

انگشتش را تا نیمه به میان آب فرو می‌برد. سرد است؛ درست مانند مرگ، درست مانند اکنون.

با شنیدن صدای پای کسی ناخودآگاه خود را عقب می‌کشد و انگشترِ یاقوتش در میان آب فرو می‌رود. بی‌توجه به انگشترش به سمت صدا خیز بر می‌دارد. 

ابتدا سایه پرنده بزرگی و سپس هیبت مردی با قد بلند و شانه‌های پهن پدیدار می‌شود. 

مرد را سر تا پا برانداز می‌کند و نگاهش روی چشمان آبی رنگش خیره می‌شود. طبق عادتی قدیمی لبش را با زبانش تَر می‌کند و بعد با تردید می‌پرسد:

- خدای جنگ! شما "آلان" هستید؟

مرد پوزخند می‌زند و می‌گوید:

- منتظر فرد دیگری بودید بانو؟ راستی، نامتان چه بود؟ نوشین؟

زیر لب زمزمه می‌کند:

- نوش آفرین.

آلان در جواب نیشخندی می‌زند و آهسته می‌گوید:

- آری، گمان می‌کردم نامی مضحک باشد. خیلی خوب، بگویید ببینم با من چه‌ کاری دارید؟!

نوش آفرین با تشویش پاسخ می‌دهد:

- می‌دانم در جنگی که با خاندان اِسکارْم⁴ داشتید اِلیمون‌های انسان‌ها را دزد... به دست آوردید. 

آلان سری تکان می‌دهد و با تعجبی ساختگی می‌گوید:

- جداً آن‌ها را می‌خواهید؟! چه کم توقع! می‌شود بدانم در برابرش چه چیزی نصیب من می‌شود؟ اصلاً چه دارید که بخواهید به من بدهید؟

با مِن- مِن جواب داد:

- می... می‌توانم هر... هرچیزی که بخواهید را به شما بدهم.

دوباره پوزخندی روی لب‌هایش نقش بستند. آرام گفت:

- مگر کیستی که توانایی به دست آوردن هر چیزی را داری؟

سعی کرد خودش را آرام کند و به سخنان توهین‌آمیز آلان توجهی نکند. نفس عمیقی کشید و گفت:

- الهه شادی و زیبایی. خب مشکلش چیست؟

کمی مکث کرد و به یک درخت تکیه داد. صدایش را کمی بالا برد و گفت:

- الهه زیبایی و شادی! فکر می‌کنید می‌توانید با شادی و زیبایی چیزی که من می‌خواهم را به من بدهید؟ حالا که این‌طور می‌خواهید، باشد؛ من یک نوزاد دیارِس⁵ را می‌خواهم. 

سپس لبخندی می‌زند و دندان‌های براقش را به نمایش می‌گذارد.

نوش آفرین دستانش را جلوی دهانش می‌گذارد تا از صدای فریادش جلوگیری کند. با واهمه می‌گوید:

- ای... این خیانت است! چ... چرا؟

آلان شروع می‌کند به راه رفتن:

- انگار علاقه‌ی به معامله و نجات آدمیزادها ندارید. باشد، پس من می‌روم.

چاره‌ای ندارد. می‌گوید:

- قبول است! اما حال نمی‌شود؛ باید تا زمانی که حواسشان نباشد صبر کنید. شب سِناروس⁶!

تکیه‌اش را از درخت می‌گیرد. زیر لب زمزمه می‌کند:

- شب سِناروس!

و اخم می‌کند. دیگر توجهی به دختر نمی‌کند و دستانش را در دو طرفش بلند می‌کند و بال‌های بزرگ طلایی رنگی او را در بر می‌گیرند و در یک چشم بر هم زدن ناپدید می‌شود.

راهی نیست. باید تن دهد به خواسته مرد.

______________________________________

 

۱: ولاد سوم: ولاد به میخ‌ کشنده یا ولاد دراکولا، فرمانروای رومانی بود؛ بسیاری او را الهام‌بخش شخصیت کنت دراکولا دانسته‌اند.

۲: rita 

۳: vomes

۴: خاندان اِسکارم (escarm) خاندانی از نژاد فرشتگانِ آبزی که بسیار کینه‌توز و جنگ‌طلب‌اند. آن‌ها اِلیمون‌های انسانها را از کاخ دیوریوم دزدیدند و سرانجام آلان به دلیل جنگی که با آن‌ها داشت؛ آن را از آن‌ها دزدید. محل زندگی آن‌ها در زیر دریاها و اقیانوس‌هاست اما بعضی از آنان در بیرون از آب هم به مدت کوتاهی زنده می‌مانند.

۵: دیارس: خاندان دیارس نژادی قدرتمند هستند که اصالت آنان به دلیل این‌که جزو موجودات ابتدایی بودند معلوم نیست. آن‌ها قدرت بسیاری دارند و از نفوذ زیادی نیز برخوردارند. گروهی آنان را از نژاد اژدهایان می‌دانند اما خود معتقدند که از ابتدا دیارِس بودند و از باقی‌مانده‌های نژادهای دیگری نیستند. آنها بال‌های بزرگی مانند اژدها دارند اما دارای فلس نیستند و توانایی تبدیل شدن به انسان را دارند.

۶: شب سِناروس (senarus)‌: شبی که دیارِس‌ها برای جوانان به بلوغ رسیده مراسم می‌گیرند. در این شب جوانان که به سن شانزده سالگی رسیدند دارای بال می‌شوند و می‌توانند پرواز کنند.

@ منیع

@ m.azimi

ویرایش شده توسط hosna
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ۷

ملاقات

تن خسته‌اش را درون رخت‌خواب مچاله کرد و ملحفه را روی سرش کشید تا از اذیت شدن چشمانش توسط نور خورشید جلوگیری نماید. جسم نحیف‌اش خسته‌تر از آن بود که بتواند کاری انجام دهد؛ آن‌قدر بی‌رمق که حتی به سختی در تختش جابه‌جا می‌شد. آرام چرخید؛ اما موهای بلندش به زیر دستش رفت و اخم کم‌رنگی کرد.

با شنیدن صدای پا چشمانش را بست و خودش را به خواب زد. صدای در زدن آمد و اندکی بعد چهره سرحالی به داخل اتاق سرک کشید. وقتی دید خواب است بیرون رفت و بی‌صدا در را بست.

کمی صبر کرد تا مطمئن شود رفته و بعد از رخت‌خوابش به بیرون خزید.

قبل از هر کاری به جلوی آینه رفت و شانه مویش را برداشت تا موهای گره‌خورده‌اش را شانه کند.

بعد از این‌که کارش تمام شد؛ نگاهی بدون رضایت به خودش در آینه انداخت و دستش را داخل موهایش فرو برد و کمی به‌ هم ریخته‌شان کرد.

به کنار پنجره رفت و پرده را کنار زد و پنجره را باز کرد؛ کمی ایستاد تا خنکیِ باد صورتش را نوازش کند. دستش را به درون لباسش فرو برد و گردنبند سبز رنگ و عجیبش را لمس کرد. سپس به سراغ کمد لباس‌هایش رفت و پیراهنِ نخیِ سفیدی با خط‌های افقی مشکی بیرون کشید. سر-سری لباسش را عوض کرد و دوباره روی تخت دراز کشید.

نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را بست و سعی کرد ذهنش را با آواز گنجشکان همراه سازد. سرگرم گشت‌وگذار در دنیای خیالیش بود که با عطسه بلندی که کرد از جا پرید.

بلافاصله تقه‌ی به در اتاقش خورد و در باز شد و صدای سرخوش و بلندی توجهش را جلب کرد:

- می‌بینم که بیداری، پس چرا خودت رو به خواب زده بودی؟ نگاهش کن! حتی لباس هم پوشیده. داشتی خودت رو از من مخفی می‌کردی؟ واقعاً که، به هرحال بیا پایین صبحونه بخوریم!

در جواب آهسته گفت:

- نمی‌خوام، حالم خوب نیست؛ حالت تهوع دارم.

خنده کوتاهی کرد و گفت:

- برای چی، نکنه ترسیدی؟ نگران نباش! قرار نیست کار سختی بکنیم. فقط باید زمین رو نجات بدیم.

سرش را تکان داد و گفت:

- کار سختی نیست؟! به نظرت این آسونه تیران؟ یعنی هرکی از راه رسید می‌تونه انجامش بده، اصلاً ضرورتی بر این کار هست؟ اصلاً باید از کجا شروع کنیم.

تیران کمی جلو آمد و به کاغذدیواری پوسته- پوسته شده تکیه داد. نگاهی به چهره خواهرش کرد و گفت:

- فقط کافیه شروع کنیم، اون‌وقت همه‌چیز خودش ادامه پیدا می‌کنه. 

تیدا بدون این‌که نگاهی به برادرش کند گفت:

- اما چطوری؟ یعنی باید از کجا شروع کنیم؟ زیرزمین؟!

تیران چشمکی به او زد و گفت:

- عالیه! باید بریم سراغ آینه.

‌ ***

ساعاتی بعد هردو صبحانه خورده بودند و جلوی آیینه ایستاده بودند.

تیدا بسیار از این‌که صبحانه خورده بود پشیمان بود و احساس می‌کرد در معده‌ش یک ماشین لباسشوییِ کهنه و قدیمی روشن شده و چیزهایی که خورده در معده‌ش بالا و پایین می‌روند.

لحظاتی در برابر آینه ایستادند و هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. درست زمانی که تیدا می‌خواست شروع به غر زدن کند؛ جملات بسیار بد خطی نمایان شدند:

"باید به سؤالات من جواب بدید و بعد به نوبت شما رو می‌فرستم به جایی که تصمیم دارید برید".

"فراموش نکنید که مهم‌ترین چیز صداقت شماست".

تیران آرام گفت:

- اول من میرم.

و قبل از این‌که تیدا نارضایتی خود را نشان دهد، نوشته جدیدی ظاهر شد:

"چرا می‌خوای به اون‌جا بری"؟

- این سرنوشت منِ و البته مأموریتم، یا شاید هم وظیفه‌م.

"مطمئنی؟ این تصمیم عواقبی داره که هیچ‌کس نمیدونه، آیا پشیمون خواهی شد"؟

- اگه قرار نیست به کسی آسیب برسه، پشیمون نمیشم. این وظیفه منِ و ظاهراً باید انسانها رو نجات بدم، اگه نتونم این کار رو انجام بدم پشیمون خواهم شد.

"و تو می‌دونی که به سراغ چه چیزهایی میری و چه اتفاقاتی رو از سر می‌گذرونی؟ آیا می‌دونی که یکی از این اتفاقات ممکنه مرگ باشه"؟

- من از آینده اطلاعی ندارم اما فکر می‌کنم با مرگ روبه‌رو خواهم شد.

برخلاف دفعه پیش، این‌بار سطح آینه همانند یک اقیانوس پر تلاطم و خروشان شد و آن‌دو به وضوح می‌توانستند قطرات آب را ببینند.

تیران به آرامی با انگشتش سطح آینه را لمس کرد و انگشتش به درون آیینه کشیده شد. گویی یک مکش قدرتمند او را وادار می‌کرد تا به درون آینه رود‌. در یک آن تیران به درون آیینه رفت و تیدا جیغ بلندی کشید.

در چند لحظه نسبتاً کوتاه که تیران داخل آب بود احساس آزادی بسیار زیادی می‌کرد و با این‌که تمام بدنش در آب بود به راحتی نفس می‌کشید. خنکی آب تنش را لمس می‌کرد و لباس‌هایش به تنش چسبیده بودند.

هنوز نمی‌دانست چه اتفاقی درحال وقوع است که بلافاصله با زانوانش روی زمین سخت و سفت افتاد.

به سختی بلند شد و نظری به دور و برش کرد؛ فضای آن‌جا شبیه به یک سلول خاک خورده بود که البته انسان‌هایی که آن‌جا بودند، اعتنایی به او نداشتند.

با تعجب به آن‌ها خیره شد و در طول آن‌جا شروع به قدم‌زدن کرد.

به سمت پسر جوانی رفت که موهای مشکی و چشمان خاکستری داشت و در نگاهش رد غم پیدا بود. پسر پتوی نازک آبی رنگی را به دورش پیچیده بود و تیران حدس می‌زد که باید انسانی بلند قامت باشد.

آهسته گفت:

- ببخشید، این‌جا کجاست؟ می‌تونید به من کمک کنید؟

پسر توجه‌ای به او نکرد و به نقطه نامعلومی خیره شد.

ضربه آرامی به شانه جوان زد و باز هم پاسخی دریافت نکرد.

به دیواری نگاه کرد که لحظه‌ی پیش خود از آن بیرون آمده بود. تعجب کرده بود که چگونه اکنون تمام بدنش خشک است و هیچ اثری از اقیانوس نیست.

ناگهان تیدا نیز از آنجا بیرون افتاد و با تعجب به دنبال او گشت. به سمتش رفت و او را از زمین بلند کرد. به محض این‌که تیدا وارد شد تمام نگاه‌ها به سمت آنها برگشت و همهمه آغاز شد.

افراد حاضر دورشان را گرفتند و شروع کردند به پرسیدن سؤالاتشان.

پسر جوانی به سمتشان آمد که بی‌شباهت به پسری که تیران لحظاتی پیش دیده بود، نبود.

پسر تقریباً داد زد:

- شما برای چی این‌جایید؟ به‌خاطر پیشگویی اومدید؟ 

هردو با سر تأييد کردند.

پسر دوباره داد زد:

- مگه نمی‌دونید کی هستید؟ اومدید دنبال خون‌آشام‌های پیشگویی؟ مطمئنید درست اومدید؟

نمی‌دانستند باید چه جوابی دهند، کاملاً سرگردان بودند؛ بنابراین تیدا گفت:

- پیشگویی گفت باید به یه جایی بریم؛ اما ما حتی نمی‌دونیم اون‌جا کجاست. به‌هرحال، آینه ما رو به این‌جا آورد. حتی اصلاً... صبر کن ببینم، گفتی خون‌آشام؟! یعنی همه کسایی که این‌جا هستن؟

پسر سر تکان داد.

همه افراد آن‌جا با شنیدن کلمه پیشگویی سکوت کردند و با کنجکاوی به دهان تازه‌ واردین خیره شدند.

پسر ادامه داد:

- فکر کردین چقدر خطرناکِ که وارثین حیات همین‌طوری اومدن به همچین جایی؟

هردوی آنان جا خورده بودند و با بهت به او نگاه می‌کردند. منظور این پسر از وارثین حیات چه بود؟ این اولین‌باری بود که با هم ملاقات داشتند!

@ m.azimi

@ منیع

ویرایش شده توسط hosna
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت ۸

 

دیگه باهم دوستیم!

پسر دهان باز کرد تا چیزی بگوید؛ اما با شنیدن صدای غرشی که از درب سلول آمد، متوقف شد.

زنِ درشت‌اندامی که موهای قهوه‌ای‌ رنگش را دم اسبی بسته بود، وارد شد و همراهش مرد بلند قد و لاغری بود که نگاه مغرورش را به زن دوخته بود. هردو اسلحه‌های عجیبی داشتند که به شکل یک استوانه باریک و نوک‌تیز بود.

تیدا دست برادرش را محکم گرفت و آرزو کرد که ای‌کاش نامرئی بودند.

زن با صدای زمختش فریاد زد:

- این‌جا چه خبره؟ چرا همه‌تون یه جا جمع شدید؟ نکنه کسی اومده تو، یا این‌که یکی فرار کرده؟

با شنیدن صدای زن جمعیت پراکنده شد و حالا آن‌دو به راحتی قابل تشخیص بودند. نگهبانان هردو جلو آمدند و مشغول بررسی وضعیت شدند.

مرد ضربه‌ای به پسری که پیش‌تر مشغول گفتگو با آنان بود زد و گفت:

- احمق، از سر راهم برو کنار. نکنه واقعاً هوس مردن کردی؟

تیدا بدون توجه به هر چیز دیگری به سمت عقب گام برداشت و تا زمانی که به دیوار برخورد کرد به حرکتش ادامه داد‌. سرش را پایین گرفت و موهایش را در صورتش ریخت تا کسی چهره‌اش را نبیند.

مرد به سمت تیدا قدم برداشت و در لحظه‌ای کوتاه دنیا در برابر دیدگانش فرو ریخت. او ترسیده بود و دلیل اصلی ترسش هم این بود که نمی‌دانست از چه چیزی می‌ترسد. نگهبان نگاهی گذرا به دختر انداخت؛ اما برخلاف انتظار به سمت تیران برگشت و بازویش را محکم گرفت.

حالا وحشت به درون سلول‌هایش نفوذ کرده بود و همین باعث شد افکارش مانند دفترچه‌ای که برگه‌هایش در باد پراکنده شده، مشوش گردد.

مرد یقه‌اش را گرفت و او را به سمت خودش کشید. درحالی که از عصبانیت قطره‌های بزاقش به اطراف پاشیده می‌شد فریاد زد:

- هی پسر، تو از کدوم گورستونی اومدی؟ چطوری تونستی بیای اینجا؟

تیران با من و من جواب داد:

- م... من؟ من از بچگی ای... اینجا بودم. ا... اصلاً منظورتون رو نمی‌فهمم! منم مثل بقیه‌م.

و در چشمان مرد نگهبان نگاه کرد و او مطیعانه به عقب برگشت و به سمت زن رفت. آرام در کنار گوشش چیزی گفت و دستش را کشید. زن که ظاهراً قانع نشده بود به تیران نگاه کرد و او ناخودآگاه در چشمان زن خیره شد.

تیدا با نگاه نگران به اطراف می‌نگریست و کاملاً مطمئن بود که قرار است گیر بی‌افتند اما در کمال تعجب دو نگهبان به سمت در سلول قدم تند کردند.

تیدا به سرعت خودش را به نزد برادرش رساند و او را در آغوش گرفت.

- چی شد؟ چرا رفتن؟

قبل از این‌که تیران اقدامی به جواب دادن کند، صدای دیگری پاسخ داد:

- نگو که ناراحتی که دست به سرشون کرد.

تیران به سمت صدا برگشت و با پسر بلند قدی مواجه شد که چندی پیش حتی اهمیتی به او نمی‌داد.

تک خنده‌ای کرد و ادامه داد:

- خدایا، باورم نمی‌شه به این راحتی بتونی هیپنوتیزم کنی، می‌دونستم الف‌ها خیلی خاص هستن ولی نه تا این حد! بگو ببینم، فقط توی چشمهاشون نگاه کردی، به این راحتی؟ برای همین بود که ترجیح می‌دادم الف باشم. خون‌آشام‌ها فقط می‌تونن حافظه رو پاک کنن، حیف که حالا همین یکی رو هم نداریم؛ واقعاً از این آدم‌ها متنفرم.

تیران تنها به چهره پسر نگاه می‌کرد و سرگردان بود از این‌که چه کار حیرت‌انگیزی انجام داده است!

- اسمت چیه؟

دختر قبل از این‌که برادرش مجال سخن دادن پیدا کند، پاسخ داد:

- من تیدام، اون هم تیرانِ، برادر بزرگ‌ترم. به‌نظر می‌رسه شما هم برادر باشید.

پسر جوان‌تر جواب داد:

- اسمم آرادِ. اما حتی توی فکرت هم این روانی رو برادر من تصور نکن، باشه؟

برادر بزرگ‌تر خندید و چال گونه‌اش را به نمایش گذاشت. رو به تیران گفت:

- بچه کوچیک‌ها خیلی غر- غر می‌کنن، این‌طور نیست؟ اسمم شبیه اونِ، آردا.

و دستش را جلو آورد. تیران به گرمی دستش را فشرد و لبخند زد.

                     ***

پسر بزرگ‌تر گفت:

- چه چیز بیشتری؟ این تنها چیزی بود که در موردش می‌دونستیم.

تیدا با بهت پرسید:

- صبر کن ببینم، یعنی اون جادوگر به همه خیانت کرد و این زندان‌ها رو ساخت و همه رو زندانی کرد، چون خیال داشت تا ابد زنده بمونه و قدرت هم‌نوعاش رو به انسان‌ها بفروشه؟ حتی به خانواده‌ش هم رحم نکرده، اون کاملاً دیوونه بوده!

آراد خندید و گفت:

- معلومه که دیوونه بوده، ولی تو با این پرحرفیت بدتر از اونی. تو دیوونه کننده‌ای!

تیران با متانت لبخندی نثار پسران مقابلش کرد و پرسید:

- خب، حالا که شما بیشتر از ما در این مورد می‌دونید، حاضرید کمکمون کنید؟

- آره!

- نه!

آراد گفت:

- مطمئن بودم ترسویی مثل تو جرئتش رو نداره.

برادرش در مقابل لبخند بزرگی زد و جواب داد:

- معلومه که من کمکشون می‌کنم؛ اما تو نه پسر کوچولو. همچین پسر غر- غرویی نمی‌تونه دست به چنین کارهای خطرناکی بزنه و تو با این دست و پا چلفتی بودنت خودت رو به کشتن می‌دی. نمی‌خوام تو یکی رو هم از دست بدم.

آراد اخمی کرد و گفت:

- نه این‌که خواهر برای تو خیلی مهم بود! اصلاً کی هستی که برای من تصمیم می‌گیری؟

- برادر بزرگ‌تر جنابعالی؛ خوب شد که پای اون دختر رو وسط کشیدی، داره نظرم عوض می‌شه‌، الآن بزرگ شدی و خیلی خشنی، مطمئنم از عهده‌ش بر میای.

دست راستش را به طرف آراد گرفت و ادامه داد:

- پس بیا با هم بریم؛ اما باید از همین حالا بگم حق نداری از من جدا شی و کار خطرناکی کنی، وگرنه آرام من رو می‌کشه و اون‌وقت توی دنیای پس از مرگ میام سراغت، داداش کوچولو.

آراد دستش را پس زد و تنها گفت:

- خفه شو!

با شنیدن این حرف، آردا خنده بی‌صدایی کرد و موهای پسر رام نشدنی کنارش را نوازش کرد.

تیران لبخندی از سر رضایت زد و پرسید:

- پس دیگه با هم دوستیم؟

هر سه نفر پاسخ دادند:

- با هم دوستیم!

تیدا نگاه دقیقی به دو برادر انداخت و گفت:

- شما دوتا عملاً از توی فیلم‌ها بیرون اومدید. برادرهایی که باهم نمی‌سازن همون شخصیت‌هایی هستن که داستان رو جذاب می‌کنن.

آردا یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:

- یعنی عجیبه که بگم نمی‌دونم فیلم چیه؟! اونها معتقدن تکنولوژی انسان‌ها فقط باید توسط انسان‌ها استفاده بشه! لعنتی‌ها، امیدوارم خشم خدای جنگ گریبان‌گیرشون بشه؛ یا بدتر از اون، ای‌کاش گیر الهه خشم بیوفتن!

دخترک طبق معمول بعد از شنیدن حرف‌های آردا به بهت فرو رفت. داستان‌های الهه خشم و خدای جنگ را تنها در کتاب‌ها و افسانه‌ها خوانده بود. هرچند که در این دوره از تاریخ کسی به افسانه‌ها اهمیتی نمی‌داد و همین که او درموردشان قصه‌های کوتاهی شنیده نشان می‌داد بیشتر از هم‌سن‌و‌سالانش مشتاق شنیدن چنین داستان‌هایی است‌.

با هیجان پرسید:

- خدای جنگ واقعیه؟! من توی بچگی عاشقش بودم، آرزوم بود که ببینمش!

صدای خش‌داری سوال کرد:

- حالا که بزرگ شدی هم دلت می‌خواد ببینیش؟ اما فکر نکنم اون خوشش بیاد!

هر چهار نفر به سمت صدا برگشتند و با دیدن کسی که آنجا بود تقریباً نزدیک بود از ترس دچار ایست قلبی شوند.

مردی که روبه‌رویشان با بال‌های بزرگ طلایی و پوزخندی بر لبش ایستاده، یقیناً خود اوست.

@ منیع

@ m.azimi

ویرایش شده توسط hosna
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 

پارت ۹

«قصر مرمرین»

همه وحشت‌زده بودند. تیدا سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش بازی می‌کرد‌.

مرد غرید:

- به چه حقی خواستی من رو ببینی؟

بی‌توجه به دیگران به سمت تیدا آمد و چانه‌اش را بالا گرفت و ادامه داد:

- مامان و بابات بهت یاد ندادن نباید مزاحم کسی بشی؟ یالا بگو با من چی‌کار داشتی! از من چی می‌خوای؟

تیدا تلاش کرد به عقب برود اما پاهایش تکان نمی‌خوردند، بنابراین آرام جواب داد:

- من همچین قصدی نداشتم. چرا باید بخوام شما رو به این‌جا بکشونم؟ اما شما می‌تونید کمکمون کنید؟

درحالی‌که سعی می‌کرد آرامشش را حفظ کند، جواب داد:

- کمک؟ چه کمکی؟

تیدا لبخند کوچکی زد و گفت:

- کمک کنید از این‌جا بریم بیرون و چند نفر رو پیدا کنیم!

آلان گامی به عقب برداشت و گفت:

- من درگیر کارهاتون با آدم‌ها نمی‌شم. نمی‌خوام دوباره گرفتارِ...

آردا با شادمانی سخنش را قطع کرد:

- دیوونه نیستیم که سراغ آدم‌ها بگیریم، دنبال چند نفری هستیم که قرار‌ِ در آینده تبدیل به چندتا دوست قدیمی بشن. 

- به هیچ‌وجه، دیگه درگیر مشکلات زمینی‌ها نمی‌شم.

هر چهار نفر آنعها دهان باز کردند تا اعتراض کنند، اما آلان بی‌توجه به آن‌ها به قدمی به عقب برداشت. چشمانش بسته شدند و بال‌هایش دورش را گرفتند. سرش را به جهات مختلف تکان می‌داد و زیر لب جملات نامفهومی را می‌گفت. در آخر با صدای بلندی گفت:

- باشه، باشه کمکشون می‌کنم. اون بچه‌‌ها رو پیدا می‌کنم؛ فقط تمومش کن! قبوله، اشتباهم رو جبران می‌کنم. اما فقط تا همین حد، نه بیشتر! فقط راه رو بهشون نشون می‌دم.

صدای غرش کَر کننده‌ای در گوششان پیچید. صدای غرش به قدری بلند بود که چند دقیقه‌ای ناشنوا بودند.

آلان با نوک انگشتانش شقیقه‌هایش را ماساژ می‌داد و در حالی که سعی می‌کرد از صاحب صدا کم نیاورد فریاد زد:

- خیلی‌خب، فقط دست از سرم بردار!

و با دست به جوانان اشاره کرد تا به طرفش بیایند و دستانش را بگیرند.

چند ثانیه‌ای از لمس دست مرد نگذشته بود که همه‌شان دچار ترس و حالت‌تهوع شدند؛ در حالی که آلان با آرامش چهره‌های آنان را تماشا می‌کرد. با این‌که تنها چند ثانیه کوتاه طول کشید اما چرخش‌هایی که داشتند باعث شد سرگیجه سراغ همه آنها را بگیرد. 

لحظاتی بعد با زمین برخورد کردند و در حالی که سر و بدن کوفته‌شان را لمس می‌کردند از زمین برخاستند. تیدا انتظار دیدن قصر بزرگی که روبه‌رویشان قرار داشت را حتی در رویایش هم نداشت. اتفاقاتی که این روزها تجربه می‌کرد به قطع هیجان‌انگیز‌تر از چیزهایی بود که در برنامه‌ها می‌دید. دیوارهایش از جنس مرمر بودند و روی دیوارهای بلند قصر موجودات عظیم‌الجثه‌ای نشسته بودند که ظاهری مانند خفاش داشتند اما چند برابر یک خفاش عادی بودند، چندتایی از آنها هم درحال پرواز بودند و از تکان خوردن بال‌هایشان صدای عجیبی تولید می‌شد. یکی از آنها با دیدن آلان به سمتش آمد و مانند یک سگ وفادار کنار پای آلان جا خوش کرد.

آراد طوری که آلان نشنود آهسته گفت:

- گمونم از وقتی که از فرمانِ جامین سرپیچی کرد از دنیای خدایان طرد شده و اومده زمین.

تیران لب زد:

- جامین؟!

آراد که گویی از تیران ناامید شده بود نالید:

- جامین ایزد برتر و قدرت مطلقِ. هیچ‌کس حتی جرئت نگاه کردن توی صورتش رو هم نداره، این مرد دیوونه‌ست، می‌گن خودش خواسته بیاد زمین. باورت می‌شه؟!

خواهر و برادر سرشان را به علامت منفی تکان دادند.

آلان به در اشاره کرد و گفت:

- برید داخل! من باید برم دنبال همون‌هایی که گفتید.

آردا بدون توجه به حرف مرد گفت:

- بقیه اون‌هایی که توی زندان بودن چی شدن؟ وقتی که تو اومدی هیچ‌کدوم از اون‌ها نبودن، انگار غیب شدن!

مرد با نارضایتی گفت:

- چرا جوون‌های الآن این‌طوری حرف می‌زنن؟ این‌قدر نامحترمانه!

نگاه معناداری به خفاش کنار پایش انداخت و ادامه داد:

- لابد از شدت درخشش من کور شده بودی و چیزی نمی‌دیدی. دلیل دیگه‌ای نمی‌تونه داشته باشه.

آردا خندید و شانه بالا انداخت، سپس گویی انگار برای بار چندم به آنجا آمده به سمت در رفت و بقیه‌شان را هم به دنبال خوش کشید. طبق انتظار تیدا، در خود به خود باز شد. به محض وارد شدن، مرد کوتاه‌قدی به طرفشان آمد و جلویشان خم شد. با صدا جیغ مانندش گفت:

- اوه، شما اولین مهمون ارباب هستید، از طرف همه بهتون خوش‌آمد می‌گم. من مرداس هستم، یه جنِ پیر که برای ارباب آلان کار می‌کنه. لطفاً دنبال من بیاید.

انگار شنوایی جنِ پیر کم بود، زیرا که سخنانش را با صدای بسیار بلندی بیان می‌کرد‌. او با تفاوت چند قدم جلوتر از آنها، جوانان را به سمت در اصلی ساختمان هدایت کرد. 

بعد از این‌که از باغچه‌ای که پر از گل‌های نرگس بود گذشتند، به چند پله رسیدند که به در ورودی منتهی می‌شد.

پیرمرد با دست لرزانش در را باز کرد و منتظر ماند تا ابتدا آنها وارد شوند. جلوتر از همه آراد وارد شد و پا بر فرش ابریشمی جلوی در گذاشت. لحظه‌ای همان‌جا توقف کرد تا با دقت همه‌جا را نظاره کند. بر روی دیوار مقابل در ورودی تابلویی آویزان شده بود که مرد سفیدپوشی را نشان می‌داد که در میدان شهر، با چاقوی کوچکی فرد دیگری را از بین می‌برد. چهره مردمی که مشغول تماشا بودند نشان از این می‌داد که این یک مراسم قربانی است.

آراد آهی از حماقت این مردم کشید و از راهرو گذر کرد و وارد تالار نسبتاً بزرگی شد. کف اتاق فرش آبی روشنی پهن شده بود و یک دست مبل به همان رنگ دور هم چیده شده بودند. بین هر مبل میزهایی از جنس چوب گردو گذاشته شده بود و دقیقاً وسط فرش هم یک میز بزرگ‌تر از همان جنس بود. بر روی همه میزها، رومیزی‌های قلاب بافی شده نقش‌آفرینی می‌کردند و روی میز بزرگ یک ظرف پر شده از میوه‌هایی که هیچ‌کدامشان تا به حال ندیده بودند خودنمایی می‌کرد. کاغذدیواری‌های طلایی و سفید به فضای اتاق روشنایی می‌بخشیدند. در دو طرف تالار دو در بزرگ بودند که به تالارهای ظاهراً بزرگ‌تر منتهی می‌شد و جلوی هر در یک مرد و زن ایستاده بودند.

پیرمرد لبخندی زد و گفت:

- باید قبل از هرچیز حموم کنید و لباس‌هاتون رو عوض کنید.

اشاره‌ای به آراد و آردا کرد و ادامه داد:

- خصوصاً شما دو نفر؛ رامین، هوتن کارتون رو می‌دونید!

دو مرد سر تکان دادند و بلافاصله در سمت چپ را باز کردند؛ برادرها وارد تالار شدند و در دوباره بسته شد.

تیدا با دست خودش را باد زد و در ذهنش علت گرمای تالار را جویا شد.

مرداس که گویا ذهن او را خوانده بود گفت:

- این‌جا توی تابستون خیلی گرمِ؛ نظرت راجع به این‌که این لباس‌هات رو با یه دست لباس خنک عوض کنی چیه؟

***

پیراهن سرخ رنگی از جنس حریر به تن کرد و روبه‌روی آینه سرگرم تماشای خود شد. موهایش را شانه زد و شروع به بافتنشان کرد. زیر لب برای خود آواز می‌خواند و می‌خندید. روسری نازکی را سر کرد و برای اولین‌بار مشغول تعریف و تمجید از خودش شد.

صدای آرامی او را از حال و هوای خود بیرون آورد:

- خانوم! می‌شه بیاید؟

@ MONIE

@ m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت ۱۰

یک راز سیاسی

دستی به سرش کشید و به سمت صدا چرخید.

- ارباب اومدن، می‌خوان همه رو ببینن.

سرش را به علامت تأييد تکان داد و آرام به طرف زنِ جوان رفت. با متانت از پله‌ها پایین رفت به تالاری رسید که ظاهراً محل گردهمایی یا جلسه‌ها بود. در این تالار هم مانند دیگر اتاق‌ها و تالارهای طبقه اول هیچ پنجره‌ای وجود نداشت.

این مقدار از شباهت تالارهای این قصر باعث تعجب و کمی هم ناراحتی‌اش می‌شد. جنس چوب و پارچه‌ی روکش همه مبل‌ها و میزها یکسان بود و حتی رومیزی‌های قلاب‌بافی شده هم طرح‌های مشابهی داشتند. هرچند که برخلاف طبقه اول، در همه اتاق‌های طبقات بعدی پنجره وجود داشت و همه آنها هم یک نوع پرده داشتند. تنها تفاوت موجود بین چیدمان وسایل این ساختمان، تابلوهای معما مانندی بود که تیدا در طی این دو روزی که در اینجا اقامت داشت، نتوانسته بود هیچ‌کدام آنها را درک کند. 

روبه‌روی تیران نشست و لبخند کوچکی زد. در میان افرادی که آنجا بودند، یک پیرمرد و دختر و پسر جوانی نیز نشسته بودند که به تازگی با آنان آشنا شده بودند. چشمانش را به دنبال آلان چرخاند و او را مقابل خود یافت.

خدای به ظاهر شکست‌ناپذیر، صدایش را صاف کرد و آنگاه گفت:

- حالا که همدیگه رو پیدا کردید، بهتر نیست خونه من رو خالی کنید؟  حالا می‌تونید با خیال راحت به مأموریتتون برسید.

تیدا لب به اعتراض گشود:

- اما گفتید که کمک‌مون می‌کنید!

در مقابل، مرد خندید و گفت:

- کی می‌تونه ثابت کنه همچین حرفی زدم؟

با شنیدن این حرف، صورت دخترک برافروخته شد. لحظه‌ای خواست تا داد و بی‌داد کند اما منصرف شد. دختر تازه‌واردی که خود را "اوتانا" نامیده بود گفت:

- آخه ما... ما اصلاً نمی‌دونیم چجوری باید این کار رو انجام بدیم.

اما لحظه‌ای بعد از سخنش پشیمان شد؛ زیرا که آلان با تمسخر و لحن کش‌داری جواب داد:

- من نه از آبم و نه از آتش و نه خاک و نه باد! و اون‌وقت شما؟ محض اطلاعتون در کنار هم، همه اینها هستید؛ پس بهتر بلدید راه حل مشکلتون رو پیدا کنید. فانی هم که نیستید، دیگه چی می‌خواید؟

در آخر نیز گفت:

- من به شما خوراک و لباس و حموم و حتی جای خواب دادم؛ بهم مدیونید، پس باید طبق میلم این‌جا رو ترک کنید!

به آنان پشت کرد و به سمت در به راه افتاد. 

قبل از این‌که مرد خارج شود آردا با صدای بلندی گفت:

- چرا اون موقع توی سلول گفتی که تیدا تو رو صدا کرده؟ فکر نکنم احضار کردن یه خدا، اون هم خدای قدرتمند و هرچند طرد شده جنگ، این‌قدر ساده باشه!

آلان ناگهان ایستاد؛ زیرلب گفت:

- هنوز نفهمیدن که اون دختر چه اهمیتی برای این جهان داره! معلومه که نفهمیدن، حتی هنوز نمی‌دونن به چه دردی می‌خورن.

آهی کشید و ادامه داد:

- چه احمق‌هایی‌! خیلی خب، پس بیاید توی اون اتاق حرف بزنیم.

جلوتر از آنها راه افتاد و بقیه خودشان را کنارش رساندند. از تالارها و راهروها گذر کردند و وارد اتاق دیگری شدند.

این اتاق فضایی کوچک‌تر و نور ضعیفی داشت؛ برخلاف بقیه اتاق‌های طبقه اول پنجره کوچکی داشت که تنها منبع نور بود و از هیچ وسیله دیگری برای روشنایی استفاده نشده بود. اگر پرده و فرش دست‌بافت کف اتاق را نادیده بگیریم، یک دست مبل با یک میز و یک گنجه کوچک، تنها وسایلی بودند که می‌توان در این اتاق یافت پارچه روکش مبل‌ها به رنگ سرخ بود روی میزی کوچک، زیورآلاتی زنانه وجود داشت که قطعاً بسیار گران بودند. در داخل گنجه نیز ظروف چینی با طرح‌های مشابهی از گل‌ها خودنمایی می‌کردند که تیدا را به یاد ظرف‌هایی می‌انداخت که خود در خانه استفاده می‌کرد؛ با این تفاوت که تمامی ظروف آنان لب‌پر شده و یا ترک خورده بودند. تا به حال اینجا را ندیده بودند.

آلان به آرامی گفت:

- بشینید، چای می‌خورید؟ سال‌هاست لب به چای نزدم.

متعجب نشستند، این اولین‌باری بود که به آنان پیشنهاد خوردن چیزی می‌داد و علاوه بر این، ناگهان این‌قدر خودمانی شده بود؛ به‌نظر این‌که چای بنوشند مشکلی نداشت؛ پس با سر تأييد کردند. 

اما چرا ناگهان اینقدر ضعیف و بی‌دفاع به‌چشم می‌آمد؟ گویی که اگر کسی تصمیم به آسیب زدن به او داشت موفق می‌شد! ظاهرش مانند پیرمردان شده بود، موهایش تقریباً سفید و کمرش کمی خمیده بود.

آلان که متوجه نگاه‌های خیره تیدا شده بود گفت:

- الآن به سن واقعیم نزدیک‌ترم، شاید من رو مثل یه آدم چهل و یکی دو ساله می‌دید اما اینجا شبیه مردهای شصت و خورده‌ای ساله‌ام. هرچند که درواقع بیشتر از هزار برابرش رو طی کردم. 

کمی سرفه کرد و بلافاصله بعد از اتمامش خنده‌ای طولانی سر داد. تمام مدت بدون حرف یا می‌خندید و یا سرفه می‌کرد و توجهی به حضور آنان نمی‌کرد تا این‌که خدمتکاری با سینی چای وارد اتاق شد. روی لباسش پر از لکه بود و دستانش هنگام آوردن سینی می‌لرزید

دست آلام به سرعت به سمت یکی از لیوان‌ها رفت و چای را که هنوز داغ بود سر کشید. بعد از آن با پشت دست قطرات چای را از دور دهانش پاک کرد و نفس عمیقی کشید. ظاهراً بالأخره تصمیم داشت آنها را آگاه کند:

- همزمان با به دنیا اومدن یه انسان، یه موجود غیرانسان هم زاده میشه؛ یه همزاد. اما مشکل زمانی شروع میشه که یک انسان و یک غیرانسان بچه‌دار بشن؛ و چون هم‌زمان نیمه انسان هستن، شخصیت هر دو موجود رو دارن و برای همین هم احتیاجی به همزاد ندارن؛ اون‌وقت اون ها می‌شن نجات دهنده حیات و واسطه بین فانی‌ها و نامیراها، که یعنی شمایی که باید برید و قدرت واقعیتون رو پس بگیرید. این‌که اون کسایی که این بلا رو سر شما و خانواده‌تون آوردن بکشید یا نه هم به خودتون مربوطِ اما من دیگه دخالت نمی‌کنم.

اوتانا ناخوداگاه گفت:

- چرا کمک‌مون نمی‌کنی؟

مرد عکس داخل گردن‌آویزی را که تمام مدت به گردن داشت را به آنها نشان داد. چهره زنی با موهای مجعدِ تیره که پیراهنی ارغوانی به تن داشت. چشمان بلوطی رنگش می‌درخشیدند و لبخندی که بر لبان سرخش نقش بسته بود کاری می‌کرد که تو نیز بخندی! چهره‌اش خسته بود و برآمدگی روی شکمش نشان از باردار بودنش داشت.

آراد با دیدن زن بی‌اختیار گفت:

- خیلی زیباست، چشم‌هاش طرف مقابل رو مجذوب می‌کنه، مطمئنم از نزدیک حتی زیباتر هم هست. اون...

پیرمردی که خود را سور معرفی کرده بود تا این لحظه ساکت بود اما ناگهان سخن آراد را قطع کرد:

- همسرت بوده، بانو آفرین! آلان و نوش‌آفرین، عاشق‌های معروفی که عشقشون درست مثل قصه‌ها آغاز شده و ادامه پیدا کرده. و تو بعد از گذشت تقریباً هزار سال فراموشش نکردی، قشنگه!

تیدا با خود گفت:

- این هم شبیه فیلم‌هاست، عاشق غمگینی که هنوز معشوقه‌ش رو فراموش نکرده و عکسش رو همراهش داره. 

آلان جا خورد و گفت:

- مثل این‌که سیاست‌مدارها به هدفشون رسیدن؛ چرا هزار سال؟ صد و خورده‌ای سال گذشته، نه هزار سال! در حقیقت الان سال هزار و پانصد و دوازده‌ست. این کار رو کردن چون این‌طوری تاریخ این دنیا و تمومِ گندکاری‌هاشون مخفی می‌شه و بیشتر می‌تونن مردم رو کنترل کنن؛ این رازِ بزرگ سیاست‌مدارهایِ زمینیِ. مثل این‌که راحت تونستن حافظه ملت رو دست‌کاری کنن!

آراد پوزخند زد و گفت:

- یه راه برای این‌که از خشم مردم در امان باشن؟ جالبه، این دنیا داره روز به روز برام جذاب‌تر میشه.

آلان از جایش بلند شد و دستانش را به هم کوبید:

- موندنتون این‌جا دردسرِ و من دلم نمی‌‌خواد کسی بمیره. 

@ m.azimi

@ MONIE

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت ۱۱

یک مانع، اِدِنْتيوم¹

سور نیز مانند آلان از جا بلند شد. او که تا کنون از حرف جوانان پیروی می‌کرد؛ این‌بار به سمت در راه افتاد تا به خواسته آلان عمل کند. با این‌که کوتاه‌قد و کمی پیر بود، اما به تندی راه می‌رفت. لاغر بود و چیزی جز پوستی که به استخوان چسبیده نبود. موها و ریش‌های قهوه‌ای‌اش در بعضی قسمت‌ها سفید به‌نظر می‌رسید. سرش را برگرداند و با غیظ نگاهی به آنها انداخت. نگاهش مانند همیشه سرد، خشمگین و غمگین بود. اخمی کرد و گفت:

- واقعاً احتیاج به حرف‌های این پیرِمرد دارید؟ اون بیرونتون کرده و بین شما حدأقل من می‌دونم باید چی‌کار کرد!

*** 

سردرگم از اینکه قرار است چه کار کنند در منطقه اطراف قصر راه می‌روند. آسمان پاک است و ابری دیده نمی‌شود. درختان قامت علم کرده‌اند و تنها نسیم ملایمی می‌وزد. مسیری که از آن می‌گذرند صاف است و ظاهراً یک جاده در وسط جنگل است. در مسیرشان نه خبری از چشمه و رودخانه آبشارهای دل‌انگیز است و نه درختان پر از میوه و البته بدون حتی یک حیوان کوچک. با این‌حال طبیعت اینجا زیباست و مانند زمانی است که شخصیت‌های یک فیلم موفق شدند تا وظیفه‌شان را انجام دهند و حالا خوشبخت و خوشحال به گردش رفته‌اند. اما واقعاً اینگونه بود؟ این‌طور که شواهد نشان می‌داد آنها گم شده بودند! کسی چه می‌داند، شاید هم قهرمانانی حقیقی به هدفشان رسیده‌اند! چند ساعتی بود که در جنگل بودند و گرسنه بودن هم بیشتر باعث خستگی‌شان شده بود. سور با اکراه پذیرفته بود که دقایقی توقف کنند. همه‌شان بدون استثنا مطمئن بودند که او مدت زمانی طولانی در اینجا بوده و کاملاً این منطقه را می‌شناسد؛ زیرا که تمام مدت بدون چرخیدن دور خودشان و حتی برگشتن به چند متر عقب‌تر به سمت جایی که نمی‌دانستند کجاست قدم برداشته بودند.

با شنیدن صدایی در نزدیکی‌شان هرکدام تکه‌ای چوب برداشتند و سعی کردند مخفی شوند؛ اما تلاششان بی‌ثمر ماند. زیرا که چندین نفر با لباس‌های مشابه و اسلحه جلویشان ظاهر شدند. تیدا با بهت‌زدگی سرِجایش بی‌حرکت ماند و چوب از دستش بر زمین افتاد. برای لحظات کوتاهی سکوت شد و لبخند بی‌احساسی بر لب‌های مردی که جلوتر از سه نفر دیگر ایستاده بود، نقش بست. لباسش متفاوت‌تر از بقیه بود و پوستش به خاکستری می‌زد و حرکات بدنش خشک بود. موهایش پرکلاغی و کوتاه شده بود و زیرِ کلاهش قرار داشت. لباس خاکی‌رنگ پلیس به تن داشت و به‌نظر نمی‌رسید تصمیم دارد به آنها آسیبی برساند. با صدای ملایمی که از این چهره خشن انتظار نمی‌رفت، گفت: 

- سلام، ما... خب، فکر کنم ترسوندیمتون! نترسید، ما آدم‌کش نیستیم‌!

خم شد و سلاحش را روی زمین گذاشت و کمی به جلو هل داد. زیردستانش نیز از او اطاعت کردند. چند ثانیه صبر کرد تا آنها احساس امنیت کنند؛ سپس بی‌مقدمه لب به سخن گشود:

- رئیس‌جمهورها و مقامات سیاسیِ کشورها به‌ظاهر باهم توی صلحند اما وضعیت از چیزی که نشون می‌ده خیلی بدتره! جمعیت داره روز به روز کمتر می‌شه، چون دارن همه رو می‌کشن. حتی بعد از جنگ‌جهانی چهارم هم اینقدر آدم نمرده بود! لطفاً به ما کمک کنید، می‌دونم آدم‌ها خیلی اذیتتون کردن، ولی...

تیدا با احتیاط پرسید:

- ولی چی؟ درسته که ما می‌خوایم این کار رو انجام بدیم؛ ولی چطوری؟ شما راهی می‌دونید؟ آخه ما حتی نمی‌دونیم باید چی‌کار کنیم یا چی توی مسیرمون وجود داره.

مرد با حسِ همدردی که به نظر ساختگی نمی‌آمد گفت:

- حتماً خیلی سخته؛ دوست ندارم بگم، ولی درک می‌کنم.

تقریباً یخشان آب شده و ترسشان کمتر شده بود، از حالت دفاعی بیرون آمده و آرام‌تر شدند. تیران گفت:

- البته، البته که سخته! آخه هر روز که یه دایی از ناکجاآباد پیدا نمی‌شه و فرداش با ایزد جنگ ملاقات نمی‌کنی و توی خونه‌ش نمی‌مونی!

با شنیدن جمله تیران رنگ ضياء مثل شیربرنج سفید شد. نفس عمیقی کشید و گفت:

- نگو که دوست‌هات رو هم اون پیدا کرده؟!

در جواب تنها سر تکان داد. ضیاء کفِ دستش را به پیشانی‌اش کوبید و زیرلب به خودش ناسزایی گفت. قیافه زیردستاتش نیز بهتر از او نبود‌. چند ثانیه هوا را در سینه‌اش حبس کرد و بعد باصدا بیرون داد. بعد با نگرانی و عصبانیتِ درآمیخته شده گفت:

- می‌دونی چرا بهش می‌گن خدایِ طرد شده؟ چون جامین اون رو از قصرش بیرون کرده و حدس بزن چرا! چون به‌خاطرِ دخترش و البته، همسرِ مرده‌ش با اِدِنْتیوم همکاری کرده.

کلمه اِدِنتیوم در فضا طنین انداز شد؛ گویی درختان هم معنای این کلمه را می‌دانستند و باد نیز سعی می‌کرد گوش آنها را به این واژه آشنا کند‌. همه با تعجب مشغول فکر کردن بودند و فقط سور بی‌تفاوت بود. اوتانا پرسید:

- این اِدِنْتیوم دیگه چیه؟ شکارچیِ خدایان که نیستند؟!

ضياء چند قدم راه رفت و دوباره به جای اولش بازگشت. به دستانش نگاه کرد و سرش را تکان داد. حقیقتاً جوابی نداشت که بدهد. پس اینگونه شروع کرد:

- دارن همه رو می‌کشن و خودِ ما آدم‌ها و حتی شما هم از این قضیه مستثنا نیستید! 

حالا همه‌شان ترسیده بودند و بازهم فقط سور واکنشی نشان نداده بود. تنها یک جمله از دهان تیدا بیرون آمد:

- آخه چرا؟

@ m.azimi

@ MONIE

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...