رفتن به مطلب

رمان آبنبات خونی | سیتا پورمند کاربر انجمن نودهشتیا


sitapourmand
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان:    آبنبات خونی
نویسنده:    سیتا پورمند
ژانر:     تریلر - کمدی سیاه - جنایی

 
خلاصه:

رمان آبنبات خونی روایتگر قصه‌ی دختری سیزده ساله آمریکایی به نام اشلی است، که روزی برای خرید همراه پدرش به اسکله  می‌رود. اما در یک حادثه عمدی پدرش به قتل می‌رسد. طی این اتفاق‌ های  خطرناک اشلی  در موقعیت‌های مختلفی قرار  می‌گیرد و با افراد زیادی آشنا می‌شود و افرادی دیگر را نیز از دست می‌دهد. او برای مدتی بین تصمیم گرفتن بر اساس احساس یا بر اساس منطق گیر می‌کند، به طوری که  دست به خودکشی می‌زند، اما توسط پسر مشکی پوشی نجات پیدا می‌کند، حال تنها فکر او انتقام است. 

مقدمه:

یک قرص کافیه تا باهاش بی‌حال بشه، یک قرص میتونه کاری کنه اون کس دیگه‌ای بشه. اما هیچ کدوم از داروها باعث نمیشه اون از خودش نجات پیدا کنه، اون منتظر سقوط بود و همه توانش رو از دست داده بود. اما در یک لحظه چه  اتفاقی افتاد؟ مثل شبحی  سیاه در تاریکی شب ظاهر شد و  او را در بر گرفت.  با چشمانی همچون گوی سیاه   که وحشت را در دل هر آدمی به راه می‌انداخت، پسری بی‌گناه که در بند گناهکاران گرفتار شده بود.

 

 

 

 

ویرایش شده توسط sitapourmand
  • لایک 18
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

پارت []  1 []

 

صدای گوش خراش ساعت روی میز هر لحظه بیشتر می شد، همیشه خدا کارش همین بود، قشنگ با اعصابت بازی می کرد! بی‌توجه به صدای تکراریش بالشت رو از زیر سرم کشیدم بیرون و گذاشتم روی سرم و تا می‌تونستم فشارش دادم. با  صدای باز شدن در اتاق فهمیدم بابام اومده، تشخیص دادنش کار سختی نبود. غیر از من و بابام کسی این‌جا زندگی نمی‌کرد. زیر چشمی نگاهی بهش انداختم، مثل همیشه مرتب بود و حسابی خوشتیپ کرده بود. نزدیک تختم شد، ساعت روی میز رو خاموش کرد و گفت:

-  یعنی اگه خرس‌ها مدت زمان خوابیدن تو رو ببینن از خواب زمستونی استعفا میدن، حواست رو بسپار به من دارم میرم بیرون قرار دارم، تو بیرون کاری نداری انجام بدی؟

کار خاصی توی خونه نداشتم واسه همین تصمیم گرفتم برم بدون این‌که سرم رو از زیر بالشت بلند کنم گفتم:

-  یک سری خرید واسه مدرسه لازم دارم،  چند تا کتاب هم میخوام بخرم.

 با پاهاش اسکیت بردم که روی زمین پلاس بود رو کنار زد و به سمت در اتاق رفت. قبل از این‌که از  اتاق خارج بشه، گفت:

-  خوبه! من پایین تو ماشین منتظرت میمونم حاضر که شدی بیا پایین.

باز هم بدون این‌که سر بلند کنم گفتم:

-  چند دقیقه دیگه پایینم.

 با بسته شدن در فهمیدم رفته، بالشت و از روی سرم پرت کردم کنار، بلند شدم روی تخت نشستم و تو آینه کنار کمد به قیافه ژولیدم زل زدم. بازی دیروز حسابی خسته‌ام کرده بود. آخه دیروز تو مدرسه بین سال اولی و دومی‌ها مسابقه بسکتبال بود، همیشه خدا من رو به عنوان کاپیتان تیم انتخاب می کردن البته این هم بگم هیچ‌وقت از انتخابشون پشیمون نمی‌شدن. کاپیتان تیم بودن فقط برازنده منه. به خمیازه کشیدن افتادم، پاهام رو  از لبه تخت آویزان کردم و دمپایی‌هام رو پوشیدم، از اون‌جایی که وقت کمی برای حاضر شدن و صبحانه خوردن داشتم بی خیال صبحانه شدم. از بین لباس‌های پخش پلای زمین به سمت رو شویی کوچک داخل اتاقم رفتم، دست و صورتم رو شستم و بعد خشک کردن صورتم برگشتم و از روی زمین یک هودی و شلوار مچی ساده پیدا کردم و پوشیدم. حال شونه کردن موهام رو نداشتم، کلاه هودی رو گذاشتم سرم تا خِر- خره کشیدم جلو، از پشت در کفش‌های آلستارم رو برداشتم از اتاق  بیرون زدم. دو- دوتا چهارتا از پله‌ها پایین رفتم، قبل از این‌که برم بیرون آبنباتی از تو جعبه روی میز کنار کاناپه برداشتم و از خونه بیرون زدم. همین‌طور که کفش‌هام دستم بود پا برهنه سوار ماشین شدم، اول از همه پشتی صندلی رو دادم عقب و خم شدم پایین و شروع کردم به یکی- یکی بستن بندها مثل هزارتو میمونه وقتی داشتم کفش‌هام رو می‌پوشیدم گفتم:

-  قراره کجا بریم؟

در حالی که تو لیست موسیقی‌ها دنبال آهنگ مورد علاقه‌اش که همیشه خدا فقط اون رو گوش می‌داد، می‌گشت گفت:

-  اسکله سی، نه!

از خونمون دور بود مثل کف دست می‌شناختم، از موقعی که چشم باز کردم تو آمریکا ایالت کالیفرنیا (california)شهر سانفرانسیسکو (san francisco) بودم. کار بستن بند کفش‌هام که تموم شد، پشتی صندلی رو برگردوندم به حالت اولش پاهام رو بالا بردم و جفت کردم و به صندلی تکیه دادم. عادت به این مدل نشستن داشتم، با لباس‌های ضخیمی که پوشیده بودم حسابی گرمم شده بود؛ اما توجهی بهش نکردم تحملم به گرما زیاد بود. زمان زیادی همین طوری گذشت. به جلو خم شدم سعی کردم نوشته تابلویی که داشتیم بهش نزدیک می‌شدیم رو ببینم. آره درست بود، داشتیم می‌رسیدیم به مقصد مورد نظر از جلو تابلو گذشتیم به سمت محل پارک لنگرگاه رفتیم، از شانس ما همه جاها پر بود، بلاخره بعد کلی گشتن تونستیم یک جای خالی برای پارک کردن پیدا کنیم. کار پارک کردن ماشین که تموم شد، تلفن بابام زنگ خورد مشغول حرف زدن شد، خواستم از ماشین پیاده بشم؛ اما بابام با دست بهم اشاره کرد تا صبر کنم. دست کرد تو جیبش چند دلاری بهم پول داد و گوشی رو آورد پایین گفت:

-  من میرم کنار کشتی‌ها اگه کارت زود تموم شد، همین جا کنار ماشین منتظرم بمون.

این رو گفت و دوباره به حرف زدنش ادامه داد.  سری به علامت باشه تکان دادم و پیاده شدم، به سمت ورودی اسکله رفتم، ‌جای خوبی بود. چهارده تا رستوران فول سرویس با چند تا فروشگاه واسه خرید داشت. بیشتر از هزار بار از بچگی تا الان این‌جا اومدم، از کنار فروشگاه‌ها گذشتم و به سمت میله‌ها رفتم. پاهام رو روی اولین پایه‌اش گذاشتم و خودم رو بالا کشیدم و روش معلق موندم.

ویراستار @ Gisoo_f

ناظر @ سِنیوریتا @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت [] 2 []

 

تا چشم کار می کرد دور تا دورمون آب بود انگار تو یه جزیره بودم. دست هام رو از هم باز کردم،سعی کردم از این منظره زیبا لذت کامل ببرم. اما این تا زمانی کفاف می کرد، که چشمم به شیر های پر خروش عصبی نیوفتاده بود. ازشون خوشم نمی اومد ولی نمی دونستم چرا داشتم نگاهشون می کردم، تازگیا یکم عجیب غریب شده بودم بی دلیل ساعت تا به یه چیزی خیره می شدم. اما این نگاه ها بی دلیل نبودن، بزار ببینم شاید به خاطر اینکه خیلی تو اون حالت خنده دار بودن، واسه گرفتن جای خوب برای خوابیدن از سر و کول هم بالا می رفتن صدا های عجیب غریبی در می آوردن، چقدر مشابه حرفی بود که پدرم صبح بهم زد البته به جای خرس اینجا شیر داشتیم. از حرف خودم خندی طولانی سر دادم با خودم تفریح کردم. غیر از شیر ها چند تا بوفالو پارک گلدن گیت، قناری های تپه تلگراف هم اینجا حضور داشتن مشغول نگاه کردن بودم، که قورباقه های شکمم به صدا در اومدن، گشنگی رو با تمام وجود حس می کردم، از اون طرف بوی هات داگ داغ و تازه منو به سمت خودش می کشوند. من به همه چی می خندم ولی وقتی گشنه باشم دیگه چیزی واسم خنده دار نیست. شیرها رو به حال خودشان رها کردم رو بهشون گفتم:

- شرمنده که اسطوره های زیبایی مثل شما رو تنها میزارم ولی الان تایم سیر کردن شکمم رسیده باید به اون برسم.

به دنبال دکه هات داگ فروشی راه افتادم. به زور تونستم بین هیاهوی جمعیت دکه کوچک نارنجی رنگ هات داگ فروشی رو پیدا کنم و پشت سر دختر بچه ای که فکر کنم شیش سالش بیشتر نباشه وایستادم.چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید سفارشش آماده بشه، دختر بچه رو پنجه پاهاش وایستاد و دست راستش را به سمت هات داگ آماده دراز کرد، اما قدش به اون نرسید نتونست برداره، با دستم آرام کنارش زدم جعبه سفارشش رو براش برداشتم دادم دستش، لبخندی بهم زد دستم رو گرفت کشید پایین، روی زانو نشستم نگاهش کردم، نزدیکم شد گونه هایم را بوسید با صدای بچه گانه ای گفت:

-  ممنون بانوی من

لبخندی زدم به رفتنش چشم دوختم غرق  رنگ موهای طلایی خوش رنگش شده بودم، که با دویدنش در باد تکان می خورد، تو همین حالت بودم که تازه متوجه صدای دکه فروش شدم که ازم میخواست سفارشم رو بدم زودی بلند شدم گفتم:

-  اوم ببخشید، یه هات داگ میخوام با پنیر پیتزای اضافه یکمی هم سوس کچاپ روش برزین

این پا اون پا می شدم تا حاضر بشه قبل از اینکه کار بابام تموم بشه برم بقیه کارمم بکنم بعد چند دقیقه صدای فروشنده اومد که گفت:

-  سفارشتون حاضره 

یه دلار از تو جیب جلوی هودیم در آوردم دادم بهش در عوض سفارشو تحویل گرفتم  و به سمت صندلی کنار دکه رفتم نشستم، مشغول خوردن شدم.حسابی که از خجالت معدم در اومدم کاغذی که دور هات داگ پیچیده شده بود انداختم توی سطل آشغال و به سمت اولین فروشگاه رفتم.مطمعن بودم همین جا میتونم چیزای که میخوام پیدا کنم دیگه نیازی نیست فروشگاه های دیگه رو بگردم. از در ورودی داخل شدم، فروشگاه بزرگی بود با کلی قفسه های منظمی که پشت سر هم چیده شده بود. از کنار چند تا قفسه گذشتم تا رسیدم به قفسه های کلاسور  اما وقتی چشمم به قفسه افتاد، پروبالم ریخت امکان نداشت کل کلاسور ها یا طرح چرتی داشتن یا صورتی رنگ بودن حتی یدونه هم از طرحی که خوشم بیاد نبود که نبود، چند قدمی عقب رفتم با حرص نگاهشون کردم از پشت سرم صدای زنی اومد که گفت :

-  میتونم کمکت کنم؟

نگاهی به پشت سرم کردم زنی با لباس فرم که  اسم فروشگاه سمت چپ بازوی پیرهنش هک شده بود دیدم. اون یکی از مسئول های راهنما بود، تنها ویژگی خوبی که مسئول های فروشگاه دارن همینه فورا متوجه میشن به کمک نیاز داری نگاهی گذرا به قفسه کردم و گفتم:

-   سلام من دنبال کلاسور بودم اما نه از رنگ اینا خوشم میاد نه طرحشون هیچ کدوم باب میلم نیست 

میدونم اینطوری حرف زدن یکم بد جنسی بود، خوب سلیقه منم اینطوریه دیگه از چیزای کیوتی اصلا خوشم نمیاد مخصوصا اگه صورتی باشه 

لبخندی زد در کمال خونسردی، چند قدم دیگر نزدیکم شد و گفت:

-  اگه اشتباه نکنم دنبال طرح های عجیب غریب هستی نه؟

بشکنی به خاطر اینکه خوب حرفم رو گرفته بود زدم حالت خفن بودن به خودم گرفتم، این کارم باعث شد لبخندش بیشتر بشه، توی سالن به سمت جلو قدم برداشت و گفت:

-  دنبالم بیا گمون کنم یه چند تای توی انبار داریم.

ویراستار @ Gisoo_f

ناظر @ سِنیوریتا

ویرایش شده توسط sitapourmand
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت [] 3 []

 پشت سرش راه افتادم. از سالن خارج شدیم و از راه رو های تاریک گذشتیم، به یه محوطه بزرگ پر از جعبه های بسته بندی شده که به گفته خودش انبار فروشگاه بود رسیدیم. چند تا از جعبه ها رو زیرو رو کرد، تا بلاخره یه جعبه نیمه باز برداشت از داخلش چند تا کلاسور بیرون کشید نشونم داد، از این فاصله و نور کم نمی تونستم خوب ببینم نزدیک تر رفتم نگاهی انداختم. فکر می کردم افتضاخ باشن اما اونقدر هام بد نبود.  یکی از کلاسور ها سیاه رنگ بود و طرح هری پاتر داشت، راستشو بخوای خیلی ازش خوشم اومد، تو نگاه اول چشمم رو گرفت. شیفته داستان هری پاتر بودم، گرچه داستان خیالی بود. برش داشتم گفتم این عالیه همینو میخوام. لبخندی زد نفسی از سوی آسودگی کشید. بقیه کلاسور ها رو مثل روز اولش توی جعبه گذاشت برگردوند سر جاش، صاف ایستاد گرد و خاک لباسش رو تمیز کرد و گفت :

-  بریم 

دوباره دنبالش راه افتادم و از انبار خارج شدیم  چند قدم ازم دور شد و  گفت :

-  کمک دیگه ای لازم نداری ؟

 بدون معطلی، زودی جواب دادم و گفتم :

-   چرا فقط آدرس کتاب و رمان بدین کافیه 

با دست چپش پله ای مارپیچی ته سالن نشان داد گفت :

-  کتاب ها اینجا نیست باید بری بالا تمام کتاب ها اونجا قرار می گیرن، راستی زانو هات خاکی شدن تمیزش کن 

باشه ای گفتم ازش تشکر کردم، اول از همه نگاهی به زانو های شلوارم کردم راست می گفت خاکی شده بود. حتما وقتی موقع هات داگ دادن به اون دختر بچه رو زمین نشستم خاکی شده بود، با دست پاکش کردم و به سمت پله های مارپیچ رفتم. پله های زیادی بود به نفس نفس افتادم تا برسم بالا،  اما وقتی رسیدم چشم هام از حدقه در اومد.دور تا دور از کف زمین تا سقف کتاب بود، آدم با دیدن این همه کتاب متنوع گیج می شه که کدومشو انتخاب کنه. البته من از قبل میدونستم کدوم کتاب رو انتخاب کنم، یکی از دوست های نزدیکم، چند تا رمان با اسم ناطور دشت و ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد  بهم معرفی کرده بود. قابل توجه به اینکه گشتن بین این همه کتاب کار سختی بود، به سمت میزی که چند تا مسئول راهنما نشسته بود رفتم بدون هیچ مقدمه ای گفتم:

-  دنبال رمان ناطور دشت و ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد می گردم.

 چند دقیقه اول بخاطر اینکه از کلمه های محترمانه استفاده نکرده بودم تعجب کرده بودن، دختری که سمت چپ نشسته بود، زود تر از حالت تعجب در اومد با لپ تاپ مشغول سرچ  شد و گفت:

-  قفسه  هفده و قفسه بیست هفت

 سنگینی نگاهشون رو حس می کردم،  توجی نکردم و به سمت قفسه های مربوط رفتم  خوبیش این بود مرتب پشت سر هم قرار گرفته بودن راحت می شد پیدا کرد. اول رفتم به سمت قفسه هفده که نزدیک بود. همین که نگاه کردم چشمم خورد به رمان ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، برش داشتم نگاهی به جلدش انداختم. عکس دختری بود، که موهای پریشانش نصف صورتش رو پوشونده بود، با نویسندگی پائولو کوئیلو رمان جالبی به نظر می رسید، کتاب به دست به سمت قفسه بیست و هفت رفتم بعد کمی نگاه رمان ناطور دشت با نویسندگی جی دی سلینجر دیدم. روی جلدش طرح کلاه شکاری قرمزی بود، که سر تا سرش رو خط خطی های سیاه پوشانده بود. هر دوتا کتاب به همراه کلاسور به دست گرفتم  برگشتم پایین، چندتا چیز میز دیگه  خریدم تصویه حساب کردم و از فروشگاه بیرون اومدم. کارم تقریبا یه ساعتی طول کشیده بود. با ساک های خریدی که تو دستم بود، آهسته آهسته راه می رفتم، فک نکنم هنوز کار بابام تموم شده باشه. پول زیادی واسم باقی مونده بود از این طرف می دونستم اگه بدم به بابام پس نمیگیره میگه برای خودم نگه دارم. واسه همین هوس کردم یه بستنی بخورم. داخل اولین  بستنی فروشی شدم ساک خرید هامو گذاشتم روی میز منو رو برداشتم نگاهی بهش انداختم همون موقع قارسون اومد سمتم گفت:

- سفارشی دارید

از اونجایی که میخواستم بستنی رو بیرون بخورم، منو رو بستم گفتم

-  یه بستنی قیفی شکلاتی با تیکه های گردو و شکلات لطفا 

قارسون توی دفترچه کوچیک تو دستش یاداشتی کرد به سمت بقیه میز ها رفت. چند لحظه ای منتظر موندم تا بلاخره سفارشم رو آوردن بستنی رو گرفتم تو دستم، با دست دیگم از جیب هودیم یه دلار در آوردم گذاشتم لای منو، با همون دست خرید هام رو برداشتم از بستنی فروشی زدم بیرون.

ویراستار @ Gisoo_f

ناظر @ سِنیوریتا

ویرایش شده توسط sitapourmand
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...