رفتن به مطلب

رمان ماه در قفس| رقیه ‌کاف| کاربر انجمن نودهشتیا


رقیه.ڪاف
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: ماه در قفس

ژانر: تخیلی، عاشقانه

خلاصه:

داستان دو تا دوست که سرنوشت خیلی متفاوتی دارن. تقدیر اون‌ها این‌جوری رقم خورده! ازدواجی با عشق، اما با بهایی سنگین؛ به سنگینی از دست دادن خانواده‌هاشون!

مقدمه:

دل را پرِ خون کردی، ماهم به قفس کردی 

حالا که چنین کردی، رو چاره‌ی کارت کن!

گفتم که نمانم من، این‌ جا و مکان توست

گفتی که نباشد رَه، همرَه شو و عادت کن

این حرف پذیرفتم، عادت به جفا کردم

گفتی تو بمان این‌جا، تمرین اسارت کن

در بند غم عشقت، مانده دل بیمارم

ای دلبر دردانه، بر خیز طبابت کن!

صفحه نقد رمان

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط Negin jamali
Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 171
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(ماه‌چهره)

پرونده‌ای رو که سرهنگ داده بود تا به ماهرخ بدم، برداشتم و  پیشش رفتم. در رو که بستم، سرش رو بلند کرد و ابرویی بالا انداخت.

 ماهرخ: به- به! ماه‌چهره خانم! چه عجب از این‌ورها؟

 پرونده رو روی میز گذاشتم.

- این رو سرهنگ داده، گفت بدمش به تو.

چشم‌هاش رو ریز کرد.

 ماهرخ: قتل که نیست؟

آهی کشیدم، ماهرخ از همون دوران راهنمایی که با هم آشنا شدیم از خون می‌ترسید.

- نمی‌دونم، نخوندمش! پرونده‌ی قبلی رو چی‌کار کردی؟

پوفی کرد.

ماهرخ: هیچی، یک مورد کودک‌ربایی بود که به خوبی و خوشی حل شد.

ابرو بالا انداختم.

- ایول، یه پا خانم مارپل شدی واسه‌ی خودت! 

پرونده رو باز کرد و مشغول زیر و رو کردنش شد.

ماهرخ: ایول رو وقتی باید بگی که پرونده‌ی اصلی رو حل کنیم.

لبخند زدم.

- حرص نخور! حسم میگه یه اتفاق خوب توی راهه. 

آهی کشید.

ماهرخ: ببینیم و تعریف کنیم. راستی، فریبا نمونه قبول شد؟ 

خندیدم.

- آره، کل خونه رو گذاشته بود روی سرش. تو چه خبر؟

شونه بالا انداخت.

ماهرخ: هیچی... مامانم این‌ها امروز عصر واسه‌ی حسام میرن خواستگاری؛ ولی من شیفتم، نمی‌تونم ببینم طرف کیه. 

جلو رفتم و بهش چشمک زدم.

- من که راحتم. داداشم زن داره، عمه هم شدم!

خندید و سرش رو کمی کج کرد.

ماهرخ: سه چهار سال دیگه که پسر داداشت یاد گرفت فحش بده میگم بهت، هر چی بگه میگن عمه‌ات هست!

 اومدم جوابش رو بدم که تلفن زنگ خورد. پوفی کرد. جواب داد و از گفتن چند تا جمله‌ی کوتاه قطع کرد.

ماهرخ: بدو بریم! سرهنگ امامی احضارمون کرده!

سریع به اتاق سرهنگ رفتم. احترام نظامی گذاشتیم و بعد از گرفتن اجازه از سرهنگ نشستیم. کمی بعد سروان احمدی، سرگرد خراسانی و سرگرد طاهری هم اومدن. سرهنگ هم که دید همه هستن، جلسه رو شروع کرد.

سرهنگ: وقتشه که پرونده‌ی بیست و پنج صفر شش رو تموم کنیم!  طبق اطلاعاتی که رابطه‌مون بهمون داده قصد دارن محموله رو از شهر خارج کنن و ما باید در حین ارتکاب جرم دستگیرشون کنیم. قراره هفت تا ماشین همزمان از مقرشون خارج بشه و این یکم کار رو سخت می‌کنه، ما باید هر هفت ماشین رو پوشش بدیم. وقت زیادی هم نداریم... به گروه‌های چهار نفره تقسیم بشید و برید سراغشون! سروان احمدی، ستوان مرتضوی، سرگرد طاهری، سرگرد خراسانی، سروان میرزایی، سرگرد یوسفی و ستوان صادقی سرتیم‌های عملیات خواهند بود‌. 

 ما: بله قربان!

سریع بیرون رفتیم. داشتیم می‌رفتیم سمت پارکینگ که سرگرد طاهری از راه رسید.

سرگرد طاهری: سروان منتظری!

ماهرخ: بله قربان؟

سرگرد طاهری: شما با من بیاید.

ماهرخ: اما گروه‌بندی‌ها از قبل انجام شده!

ویرایش شده توسط Negin jamali
Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

طاهری: پس من با شما میام، بهتره یک مرد همراهتون باشه.

اخم کردم.

- ببخشید قربان، اما شما سرتیم یک گروه دیگه هستید و باید همراه تیم خودتون باشید.

طاهری: ولی...

اخم کردم.

- درسته که ما زن هستیم، ولی از پس خودمون بر میایم. الآت هم بهتره زودتر راه بیافتیم، دیر میشه!

به پارکینگ رفتیم و سوار ماشین‌ها شدیم. من پشت فرمون نشستم و ماهرخ هم کنارم نشست. مرضیه و الهه هم اومدن. ای بابا! مار از پونه بدش میاد، دم لونه‌اش سبز میشه.

وقتی برای اعتراض نداشتم. سریع راه افتادم و خوشبختانه به موقع رسیدیم. یکی از ماشین‌ها رو انتخاب کردم و دنبالش راه افتادم.

یک زن و دو تا مرد سوار ماشین بودن و من هم با دقت دنبالشون می‌کردم. از شهر خارج شد و کم- کم سرعتش رو زیاد کرد، من هم کم نیاوردم و سرعت رو زیاد کردم که گمش نکنیم. به صد و شصت کیلومتر بر ساعت هم رسیدم!

یک بار هم گل‌گیر ماشین رو به فنا دادم، چون جاده رو درست نمی‌دیدم. قلبم خیلی تند می‌زد، هم هیجان‌زده شده بودم و هم استرس داشتم. این اولین مأموریت واقعی من و ماهرخ بود، هر دومون هیجان داشتیم.

پنج کیلومتر که رفت، توی خاکی زد.

الهه: بابا بی‌خیال. بیاید برگردیم، به سرهنگ هم می‌گیم گمشون کردیم. به خدا اگه گیرمون بیارن زنده‌مون نمی‌گذارن ها!

ماهرخ: شما یه لحظه ببند، بگذار ببینیم کجا میره.

به یک خرابه رسیدیم. هوا خیلی تاریک بود و به زور جلوم رو می‌دیدم؛ چون چراغ‌های جلوی ماشین رو خاموش کرده بودم که نفهمن دنبالشون هستیم. یکم بعد اون هم چراغ‌هاش رو خاموش کرد.

 ماهرخ: فکر کنم رسیدیم.

بعد از یک پیچ ماشینشون رو دیدیم که ایستاده. با احتیاط نزدیک شدیم، ولی خالی بود.

مرضیه با خوشحالی به صندلی‌های خالی نگاه کرد و گفت:

- خیلی‌خوب. حالا واقعاً گمشون کردیم. بر می‌گردیم کلانتری!

- مسئولیت این تیم با منه و من میگم کِی برگردیم. شما هم الآن میری چراغ قوه‌ها رو از توی ماشین میاری که بریم دنبالشون.

الهه: اون‌وقت از کجا بفهمیم کدوم وری رفتن خانم مسئول؟

 - اگه کمی اون مغزت ‌رو به کار بندازی می‌فهمی. زمین این‌جا خاک نرمی داره و مطمئنم رد پاهاشون مونده.

 ماهرخ: مرضیه خانوم، چراغ قوه‌ها لطفاً!

مرضیه نگاه کفری‌ای به ماهرخ انداخت و رفت چراغ قوه‌ها رو آورد. حدسم درست بود، رد پاهاشون مونده بود. دنبالشون رفتیم و به یک دو راهی رسیدیم. دوتاشون از یک راه رفته بودن و یکی‌شون از یک راه دیگه‌. به مرضیه رو کردم.

 - تو و الهه برید سمت راست، ما هم می‌ریم سمت چپ.

اخم کردن و به سمت چپ رفتن. ما هم به سمت راست رفتیم.

نمی‌دونم این دو تا ترسو چه‌جوری تو آزمون‌های انتخابی قبول شدن.

ماهرخ: کاش جای اون دو تا دست و پا چلفتی دو نفر دیگه همراهمون اومده بودن. بعید می‌دونم بتونن کاری بکنن.

 - بگذار این دو تا رو بگیریم بعد می‌ریم کمکشون. وقتی هم برگردیم اداره گزارششون رو به سرهنگ ‌میدم!

***

(ماهرخ)

 خیلی راه رفته بودیم، ولی خبری ازشون نبود. ‌ از ی‌ طرف خسته شده بودم و از طرف دیگه ترسیده بودم، آخه میگن شب‌ها توی خرابه‌ها روح و جن هست. من هم عین چی از این‌جور چیزها می‌ترسم.

- ماه‌چهره! توروخدا وایستا! پاهام درد گرفت، دیگه نمی‌تونم راه برم. 

ماه‌چهره: خیلی‌خوب، باشه؛ ولی فقط یه دقیقه.

هوف! یه دقیقه کم هست؛ ولی همون هم غنیمته. روی چیز سکو مانندی نشستیم.

ویرایش شده توسط Negin jamali
Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمی سکوت شد و یکهو صدایی از توی خرابه‌ای که روبه‌رومون بود، اومد.   ترس برم داشت. نگاهی به ماه‌چهره انداختم پاشد و به سمت خرابه رفت. صدام رو پایین آوردم.

- ماه‌چهره! کجا میری؟ با توأم ها! ماه‌چهره!

 هر چی صداش کردم جواب نداد و راه خودش رو رفت.  من هم که از تنهایی بیشتر از روح و جن می‌ترسیدم، پاشدم و دنبالش رفتم.   کمی که رفتیم، سروصدا بیشتر شد. یکهو ته دلم خالی شد، وای خدا!

نکنه جنه؟ روح نباشه! این‌جا دیگه کجاست ما اومدیم آخه؟ قلبم شروع به تند زدن، کرد. انگشت‌هام یخ کرده بود‌ و عرق سردی روی پیشونی‌ام بود. به ماه‌چهره نزدیک‌تر شدم.  نور چراغ ‌قوه‌ها رو توی اتاق چرخوندیم، ولی چیزی ندیدیم.  وای! حتماً روحه! آقا من می‌ترسم، من می‌خوام از این‌جا برم.

ماه‌چهره: این‌جا چرا این شکلیه؟

- شبیه خونه ارواحه. توروخدا بیا بریم. من می‌ترسم!

ماه‌چهره: خیلی‌خوب. من رو باش فکر می‌کردم الهه و مرضیه ترسو هستن، نگو تو هم...

- هوی! من ترسو نیستم ها. 

آهی کشید.

ماه‌چهره: بله، دارم می‌بینم، بیا بریم. 

از خدا خواسته سر تکون دادم تا اومدم برگردم که کسی  محکم جلوی دهنم رو گرفت. ماه‌چهره رو هم گرفته بود. وای! بدبخت شدیم، حتماً یکی از همون قاچاقچی‌هاست. لو رفتیم!

چراغ قوه‌هامون هم از دستمون افتاده بود و هیچ جا رو نمی‌دیدیم. خیلی ترسیده بودم، مطمئنم جون سالم به در نمی‌بریم. کمی تقلا کردم، ولی راه به جایی نبردم؛ گریه‌ام گرفت. خدایا، خودت کمک کن!

 ماه‌چهره دست طرف رو گاز گرفت. اون هم ولش کرد، ولی تا خواست فرار کنه دست دور کمرش انداخت. دوباره گیرش انداخت و هر دومون رو پرت کنار دیوار پرت کرد.

پهلوم خیلی درد گرفت. آخی گفتم و سرم رو بالا بردم. بالأخره تونستم ببینمش، ولی چشمم که بهش خورد از تعجب خشکم زد.

 این‌که قاچاقچی نیست. وای‌ خدا! نکنه اومدیم شهرک سینمایی؟!    این‌ها چیه این پوشیده؟ یک لباس بلند تنش بود با یک زره سفید و طلایی، یک شمشیر هم به کمرش بسته بود! صورتش رو درست نمی‌دیدم، شمشیرش رو بیرون کشید. سمتمون گرفت و گفت:

- اگه داد بزنید هر دوتون رو می‌کشم.

 تند- تند سر تکون دادیم.

 مَردِ: می‌دونم سلاح دارید، بدینشون به من.

 کلت‌هامون رو در آوردیم و جلوش گرفتیم. اخم کرد و داد زد:

- گفتم سلاح‌هاتون!

ماه‌چهره: چی می‌خوای دیگه؟ ما فقط همین‌ها رو داشتیم.

 مرد: فکر کردید من نمی‌فهمم؟ سلاح‌هاتون رو بدین تا هر دوتون رو تیکه- تیکه نکردم. 

ماه‌چهره: به چه زبونی بگم؟ ما فقط همین‌ها رو داریم. حتماً باید قسم بخورم تا باور کنی؟ 

به خودم جرأت دادم و دهن باز کردم.

- اصلاً تو کی هستی؟ از ما چی می‌خوای؟ 

جوابم رو نداد.

مرد: باید با من بیاید.

متعجب نگاهش کردم.

 - کجا؟ 

با اخم کلت‌ها رو گرفت و به دیوار رو کرد. چیزی زیر لب زمزمه کرد و یکهو چیز دریچه مانندی توی دیوار باز شد.

ویرایش شده توسط Negin jamali
Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هردومون جیغ زدیم و خودمون رو عقب کشیدیم.

مرد: بیاید.

 وحشت‌زده نگاهش می‌کرديم. چند قدم رفت و وقتی دید دنبالش نمیریم، برگشت و دست‌هامون رو محکم گرفت و سمت دریچه کشید.

چشم‌هام رو بستم و سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بکشم. از زمین هم کمک گرفتم؛ ولی زورش خیلی زیاد بود. بردمون سمت دریچه. منتظر بودم بخوریم به دیوار؛ ولی ده دوازده متری رفتیم و خبری نشد.

یکهو صدای هین ماهچهره اومد؛ سریع چشم‌هام رو باز کردم. 

 یا خدا! این‌جا دیگه کجاست؟ مگه این‌جا الان خرابه نبود؟ پس چرا یکهویی این‌قدر شبیه قصر شد؟ این‌ چیزهای تزئینی و پر زرق و برق از کجا اومد؟ سقفش رو کِی ساختن؟   این در چوبی گنده از کجا پیداش شد آخه؟

هنوز تو هنگ بودم که در باز شد و یک پیرزن قد خمیده با موهای سفید بلند و لباس‌های عجیب و غریب و عصای عجق- وجق که چند تا استخون چندش‌آور بهش وصل بود، اومد تو.

نگاهی به ما انداخت و رو به مرد پرسید: 

- بالأخره آوردین‌شون؟ 

 مرد: کمی سرسختی کردن؛ ولی آوردمشون.

پیرزن لبخندی زد و اومد جلوی من و انگشت‌های دراز و استخونی‌اش رو کشید روی گونه‌ام. سریع سرم رو عقب کشیدم.

اگه اون یارو دستم رو نگرفته بود، چند تا فن روش ‌پیاده می‌کردم که حالش جا بیاد.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماه‌چهره لگد محکمی به پای مرد غربیه زد، اون هم ما رو ول کرد.

 دویدیم سمت دیوار؛ ولی خبری از دریچه نبود. یعنی چی؟ پس کجا رفت؟

عین دیوونه‌ها، روی دیوار دست می‌کشیدیم؛ ولی هیچی به هیچی.

مرد با پوزخند:

- دنبال چی می‌گردین؟ 

رفتم جلوش وایسادم و با صدای داد مانندی پرسیدم:

- این‌جا کدوم جهنم دره‌ای هست؟ ما رو کجا آوردی؟

مرد: این‌جا عمارت جادوگر اعظمه، نه جهنم دره. شما توی قصر هستین!

 ماه‌چهره: قصر؟ چه‌جوری از توی خرابه، سر از قصر درآوردیم؟ 

به جای جواب دادن به ماه‌چهره، رو کرد به پیرزن و گفت:

- مواظب‌شون باشین، پادشاه دستور دادن تا زمانی که به این‌جا عادت کنن، تو عمارت شما بمونن. بهتره ببندین‌شون که فرار نکنن.

 پیرزن سر تکون داد و مرد هم رفت. وحشت‌زده به پیرزن نگاه کردیم.

قه‌قهه‌ی گوش‌خراشی سرداد و گفت:

- نترسین! اگه قول بدین که فرار نکنین، نمی‌بندم‌تون.

 چیزی نگفتیم و فقط نگاهش کرديم. زیر لب چیزی گفت و رفت.

 ماه‌چهره: این‌ها چی میگن؟ مگه میشه؟ 

- حتماً میشه دیگه. ندیدی خرابه شد قصر؟

 ماه‌چهره: مطمئنم خوابم. 

- اگه تو خوابی پس من این‌جا چی‌کار می‌کنم؟ 

ماه‌چهره: لابد اومدی تو خواب من دیگه. 

- نمیشه که هم‌زمان هردومون یک خواب رو ببینیم.

ماه‌چهره: داری میگی این‌ها واقعیته؟ 

- نمی‌دونم. من هم مثل تو گیج شدم. 

سه روزبعد:

سه روز از اون شب نحس گذشته و من ماه‌چهره به چیزی پی بردیم که باورش خیلی سخت بود، اون مرد ما رو برده بود به چند هزار سال قبل! جایی که هیچ‌کس از وجودش خبر نداشت و هیچ راه برگشتی هم نداریم.

 اجازه بدین سه روزی که گذشت رو واسه‌تون شرح بدم.

عهم عهم! روز اول که صرف مات و مبهوت موندن از اتفاقی که برامون افتاده بود شد، روز بعدش هم صرف گریه و زاری به‌خاطر دلتنگی و دوری از خانواده‌هامون شد، روز سوم هم رفتیم رو مخ جادوگره که کاری کنه بریم خونه؛  ولی از اون‌جایی که به معنای واقعی کلمه، پیرزن لج‌باز و یک‌ دنده‌ای بود، دست از پا درازتر برمون گردوند.

 الان هم توی سالن عمارتش منتظر نشستیم. قرار هست اون مرد عصا قورت داده بیاد ما رو ببره پیش پادشاه‌‌شون.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جادوگر اومد ما رو برد بیرون.

توی این مدتی که این‌جای هستیم، اولین‌باره که از ساختمون  بیرون میریم.

چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم. بیرون ساختمون، از داخلش خیلی پر زرق و برق‌تر بود.

روی مسیر سنگ فرش شده‌ای راه می‌رفتیم که دو طرفش پر از گل و گیاه و بود، این‌قدر محو‌ تماشای اطراف شده بودم، که نفهمیدم اون مرد همیشه اخمو و چند نفری که همراهش بودن و فکر کنم سربازهاشون بودن، کِی اومدن.

مرد رو کرد به سربازها و گفت:

- دست‌هاشون رو ببندین.

 طناب به دست اومدن سمتمون. 

- هوی! جلو اومدین، نیومدین ها! دستتون به من بخوره قلمش می‌کنم.

متعجب نگاهم کردن.

 ماه‌چهره: منظورش اینه که طناب لازم نیست؛ خودمون میایم. 

راه افتادن ماهم باهاشون رفتیم. دور تا دورمون رو گرفته بودن که فرار نکنیم. 

من که اصلاً تو این فازها نبودم. غرق تماشای گل و گیاه‌ها شده بودم.

رسیدیم به یک ساختمون خیلی- خیلی بزرگ و مجلل. اون رو که دیدم تازه فهمیدم قصر یعنی چی!

 

 ماهچهره:

مردی جلوی در ساختمون بزرگ ایستاده بود. 

نگاهی به ما انداخت و رو به دوتا سربازی که دو طرف در ایستاده بودن سرتکون داد، اون‌ها هم در رو باز کردن.

مرد اخمو: مراقب حرف‌هاتون باشین، پادشاه مثل من صبور نیست. اگه عصبانی‌اش کنین، دستور میده گردن‌تون رو بزنن.

محل بوق هم بهش ندادیم و رفتیم داخل.

 وای خدا! مگه میشه؟ وارد تالار خیلی بزرگی شدیم که فکر کنم چند هزار متری بود و از بالا تا پایینش رو با طلا و جواهر پوشونده بودن. آدم یاد افسانه‌ها می‌افتاد. خیلی بزرگ و قشنگ بود.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردی که معلوم بود پادشاه هست، روی تخت بزرگی که با جواهرات تزئین شده بود نشسته بود. یک زن و دختر هم کنارش بودن.

 لابد زنِ ملکه‌ست دختر هم شاهزاده‌ست. هردوشون لباس‌های بلند تا روی پا داشتن. فقط موهاشون معلوم بود.

 پارچه توری‌ای که فکر کنم حریر بود هم روی سرشون بود با یک تاج ظریف.

دخترِ ده قلم آرایش داشت (من رو باش فکر می‌کردم آرایش مال زمان ماست، نگو این‌ها هم دخترهاشون این کاره‌ان.)

 این‌ها رو ول کن، تاج پادشاه رو بچسب! خیلی بزرگ بود، موندم چه‌طور گردنش درد نمی‌گیره این رو می‌ذاره رو سرش.

چه‌قدر هم طلا و جواهر داره.

یعنی اگه این مال من بود، کل شهر رو می‌خریدم.

 پادشاه: پس بالأخره رام شدن.

بیشعور! مگه ما اسبیم که رام بشیم؟

ملکه: چه لباس‌های عجیب و غریبی دارند!

 نگاهی به لباس‌هامون انداختیم، اگه این‌ها عجیبن، لباس‌های خودتون چی هستن؟

ماهرخ: این لباس کار ماست.

شاهزاده: لباس کار؟ 

یک‌جوری گفت لباس کار یه لحظه فکر کردم کارگرهای ساختمونی‌ام!

مرد اخمو: بله؛ اون‌طور که جادوگر اعظم گفتن، این دخترها سرباز بودن.

ملکه قه‌قهه زد و گفت:

- زن سرباز؟ مگه می‌شه؟

اخم کردم. رو آب بخندی!

 - ما افسریم. سرباز نیستیم. 

پادشاه: افسر چیست؟ 

ماهرخ زمزمه کرد: گیر چه خل و چلایی افتادیم ها! حالا کی می‌خواد واسه‌ی این‌ها توضیح بده؟

بعد صداش رو بلند کرد و گفت:

- بی‌خیال بابا. همون سربازی که شما میگی.

پادشاه: خب ملکه هم که همین رو گفت.

شاهزاده هم خواست چیزی بگه که یکهو صدای آهنگ توی تالار پیچید و ایمان ابراهیمی و حامد برادران شروع کردن به خوندن. صدای گوشی ماهرخ بود!

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه‌ی سربازها، نیزه‌ها و شمشیرهاشون رو گرفتن سمتمون. اون مرد اخمو هم رفت عقب و شمشیرش رو بیرون آورد.

ماهرخ آروم گوشی‌اش رو بیرون آورد و هشدارش رو قطع کرد.

ماهرخ: آروم‌ باشین، چیزی نیست. هشدار گوشی‌ام بود.

 پادشاه: هشدار؟ هشدار برای چی؟ 

ماهرخ: خب واسه‌ی این‌که صبح‌ها زود بیدار بشم و برم سرکار.

مرد رو کرد به سربازها و گفت:

- سلاح‌هاتون رو بیارید پایین.

 سربازها: چشم فرمانده. 

اوهوع! این یارو‌ به این جوونی فرماند‌ه‌ی این‌هاست؟ 

ملکه: اون وسیله‌ی عجیب چیه؟

 ماهرخ: گوشیمه. یکی از وسایل ارتباطی ماست.

پادشاه: بیارش ببینم.

 ماهرخ رفت جلو و گوشی‌اش رو بهش نشون داد.

پادشاه: ممکنه خطرناک باشه. باید پیش ما بمونه. تو هم اگه داری بیار تحویلش بده.

 گوشی‌ام رو خاموش کردم و بردم دادمش. برگشتیم سرجامون. 

یکهو یک‌نفر داد زد:

- جناب وزیر وارد می‌شوند!

بعد هم یک پسر جوون هم سن و هیکل اون فرمانده‌ی اخمو اومد تو. 

ماهرخ: وزیرشون کو پس؟

 شونه بالا انداختم.

 پادشاه: درود بر وزیر جوان ما. 

پسر: درود بر پادشاه من!

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده.

ماهرخ که دیگه رسما منفجر شده بود.  همه به جز فرمانده با تعجب نگاهمون می‌کردن، قشنگ از قیافه‌اش معلوم بود می‌خواد با شمشیرش تیکه- تیکه‌مون کنه.

 به زور خودمون رو جمع و جور کردیم.

 پادشاه رو به فرمانده:

- ما جلسه داریم. فعلاً این دو دختر رو به بانوی دوم دربار بسپار که آداب و فرهنگ ما رو بهشون یاد بده. 

فرمانده: چشم سرورم.

 راه افتاد ماهم دنبالش رفتیم.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما رو برد به جایی که کلی زن با لباس‌های رنگارنگ توش بود.

رفت با یکی‌شون حرف زد و رفت.

یک زن که نه، یک دختره اومد پیشمون.

نگاهی بهش انداختم، هم جوون بود، هم خوشگل.

 دختر: درود، من ناهیدم.

 - سلام،  من ماه‌چهره‌ام.

 ماهرخ: من هم ماهرخم.

 ناهید: فرمانده از من خواست آداب و رسوم قصر رو بهتون آموزش بدم. از حرف زدن شروع می‌کنیم. 

ماهرخ: شما که مثل ما حرف می‌زنین.

 ناهید: تو شرایط عادی بله؛ ولی جاهایی مثل جلسه‌های مهم و پیش‌گاه پادشاه باید رسمی حرف بزنین‌ و به  کسانی که مقام‌شون ازتون بالاتر هست، تعظیم کنین. 

- ما که کسی رو نمی‌شناسیم.

 ناهید: من افراد مهم رو بهتون معرفی می‌کنم با بقیه هم کم- کم آشنا می‌شین. از خاندان سلطنتی شروع می‌کنیم. اسم پادشاه آراده. مردی جدی، مصمم، ثروت طلب و دم‌دمی مزاج.

ملکه رادبانو هم زنی مغرور و خودپسند و زیرکه. شاهزاده نیوشا هم عیناً مثل مادرشه خیلی هم کینه‌ایِ  این‌ها بین خودمون بمونه؛ اگه کسی بفهمه من درباره‌ی خاندان سلطنتی این‌جوری حرف زدم، سر هر سه‌تامون به باد میره...

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما: باشه. 

ناهید: مراقب باشین که برخلاف خواسته‌های این سه نفر رفتار نکنین.

 ماهرخ: چیزه... چند لحظه پیش یه پسر جوون رو دیدیم که وزیر بود.

 ناهید: منظورت نصار خراسانیه. وزیر اعظم دربار. 

- وزیر اعظم؟ مگه وزیر اعظم نباید مو سفید و دنیا دیده و این‌ها باشه؟

 خندید.

ناهید: چرا!

ماهرخ: خب پس این پسره چه‌جوری وزیر شده؟ 

ناهید: وقتی پدربزرگ جناب نصار وزیر بود، خدمات زیادی به کشور کرد و یه‌جورهایی حکومت رو نجات داد. پادشاه فقید هم برای قدردانی وزارت رو تو خاندان اون‌ها موروثی کرد، بعد از پدربزرگ جناب نصار پدر ایشون وزیر شد،؛ اما پنج سال بعد از به سلطنت رسیدن پادشاه آراد از دنیا رفت و جناب نصار تو سن بیست و  هفت سالگی وزیر اعظم سرزمین شد.

- حالا کاری هم کرده با این سن کمش؟ 

ناهید: درسته برای این منصب کم سنه؛ ولی کارهایی که کرده کم از خدمات پدربزرگش نداره. پادشاه کاملاً بهش اعتماد داره. 

ماهرخ: اون عصا قورت داده‌ای که ما رو آورد این‌جا چی؟

 ناهید: فرمانده آریان؟

 ماهرخ: اسمش رو نمی‌دونم فقط می‌دونم فرمانده‌ست.

 ناهید: فرمانده آریان فرمانده سپاهه. اون هم مثل جناب نصار کم سنه و فقط بیست و هشت سال داره.

- این یکی رو دیگه راست نمیگی.

ناهید: باور کنید.

 - مگه میشه یه جوون بیست و هشت ساله رو فرمانده سپاه یه مملکت کرد؟ حرف‌ها می‌زنی ها!

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناهید: مردان خانواده‌ای که فرمانده در اون متولد شده، سال‌هاست فرماندهی سپاه رو برعهده دارن. علاوه‌ بر این فرمانده تو آزمون‌های سختی که درباریان تعیین کردن هم قبول شد.

بگذریم. این پنج‌ نفر در رأس کشور هستن، حالا بیاید برم قصر رو بهتون نشون بدم. 

دنبالش رفتیم. این‌قدر ما رو تو قصر گردوند که ظهر شد. داشتیم از پا درد می‌مردیم. 

ناهید: باید لباس‌هاتون رو عوض کنین. 

- لباس از کجا بیاریم؟ ما فقط همین‌ها رو داریم. 

ناهید: از قبل براتون آماده شده، دنبالم بیاین.

بردمون به یه جایی و به هر کدوم‌مون یک دست لباس داد.

 

ماهرخ:

 وویی! لباس‌هاشون چه‌قدر باحاله. نگاهی به ماه‌چهره انداختم. خیلی خوشگل شده بود. یک پیرهن آستین کلوش آبی آسمونی تنش بود با یک مانتوی ترمه‌ی آستین سه ربع فیروزه‌ای و دامن آبی پر رنگ، یک حریر سرمه‌ای رنگ هم رو سرش بود.

 لباس‌های من هم همون شکلی بود؛ ولی پیرهنم صورتی، مانتوم نارنجی، دامنم قرمز و حریر روی سرم زرشکی بود.

قسمت جلویی حریر یک نوار دوسانتی گل دوزی شده بود. حس ملکه‌ها بهم دست داد.

من بخوام از این‌جا برم ده دوازده دست از این لباس‌هاشون رو هم باخودم می‌برم. هر کدوم یک شال گرفتیم و موهامون رو پوشوندیم.

ناهید: باید بریم پیش پادشاه. 

سرتکون دادیم و دنبالش راه افتادیم. دوباره رفتیم توی همون تالار بزرگ.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پادشاه نگاهی به سر تا پامون انداخت و پرسید:

- چرا موهاتون رو پوشوندین؟ 

اومدم یه‌ چی بگم و حالش رو بگیرم که ماه‌چهره نذاشت.

ماه‌چهره: ما این‌جوری راحت‌تریم. 

پادشاه: اشکالی نداره. هرجور که راحتین لباس بپوشین.

 ماه‌چهره: ببخشید، شما کِی ما رو برمی‌گردونین؟

 پادشاه: هروقت که ما امر کنیم، شما رو برمی‌گردونن.

دیگه صبرم سر اومد.

- یعنی چی؟ فکر کردین ما بی‌کاریم؟

اخم کرد.

پادشاه: ما به شما نیاز داریم.

دست به کمر شدم.

 - چی- چی رو نیاز داریم؟ سه روزه ما رو از کار و زندگی انداختین و این‌جا‌ علاف‌ کردین.

 ماه‌چهره: معلوم نیست پدر و مادرهامون اون‌جا چه حالی دارن. اون‌وقت هر وقت امر کردین؟ باید ما رو برگردونین.

 پادشاه: شما این‌جا می‌مونین، چون ما می‌گیم. اگر می‌تونین، خودتون برگردین.

 پاشد رفت. 

دِ بیا. یعنی تو عمرم از این مرتیکه بی‌شعورتر ندیدم.

 ناهید: تنها کسی که می‌تونه شما رو برگردونه جادوگر اعظمه که اون هم بدون دستور پادشاه هیچ کاری نمی‌کنه.

- الان ما چی‌کار کنیم؟

ناهید: دنبالم بیاین که خونه‌تون رو بهتون نشون بدم.‌

 ماه‌چهره: خونه مون؟

 ناهید: آره؛ دور تا دور قصر برای بانوان دربار خونه ساخته شده.

 راه افتاد ماهم دنبالش رفتیم. 

وسط راه وزیره رو دیدیم.

ایش! پسره‌ی چشم‌ وزقی! سرم رو انداختم پایین.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالأخره رسیدیم. یک خونه‌ی کوچیک بود. توی هالش یک میز دایره‌ای شکل گذاشته بودن با چهارتا صندلی، دو تا اتاق هم داشت.

ناهید رفت. ماهم رفتیم توی اتاق‌ها.

خونه کنار دیوار قصره. کاش می‌شد فرار کنیم.

بذار برم یک نگاهی بندازم ببینم میشه در رفت یا نه.

آروم از خونه رفتم بیرون.

خب. از نگهبان خبری نیست فکر کنم چون دروازه فرعیه کسی رو نذاشتن.

 آروم رفتم سمت دروازه. 

-  آهای! کجا میری؟ 

یا خدا. این دیگه کیه؟!

  - باتوام. نکنه کری؟

 صدا از بالای سرم می‌اومد. نگاهی به بالای  سرم انداختم. فرمانده  بود!

 انگار رو زمین جا نیست، که این آقا با دو متر قد رفته روی دیواره نشسته. 

- خودت که می‌بینی کجا میرم. نکنه کوری؟

 فرمانده: نه، فقط برام جالب بود تو که این‌جا کسی رو نداری خونه‌ی کدوم خاله‌ای داری میری.

- می‌خوام برم بیرون رو ببینم، به شما ربطی داره؟ 

فرمانده: ربط که داره؛ ولی هرجا دوست داری برو. یا می‌زنن می‌کشنت یا به عنوان برده  می‌فروشنت!

ترس برم داشت. چه کاریه؟ مگه دیوانه‌ام برم؟

 برای خالی نبودن عریضه اخم کردم. 

- بله؛ توی کشوری که تو فرمانده سپاهش باشی، بیشتر از این نمیشه انتظار داشت. 

خواست جوابم رو بده که چند تا سرباز سر رسیدن. اون‌ها رو که دید پرید پایین و رفت پیش‌شون. یک‌چیزهای به هم گفتن و رفتن. من هم برگشتم خونه.

هوا دیگه داشت تاریک می‌شد. ماه‌چهره توی هال نشسته بود.

 ماه‌چهره: کجا بودی؟ 

- هیچی رفتم بیرون رو ببینم.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماه‌چهره: آها. چند لحظه پیش یک‌نفر اومد گفت الان شام میارن. 

ای بابا. تلویزیون که ندارن، گوشی‌هامون رو هم که گرفتن، حتماً ساعت هشت هم باید بخوابیم.

چند دقیقه بعد چندنفر با دوتا سینی غذا اومدن پیشمون.

شام رو خوردیم، انصافاً مرغ بریون‌هاشون خوشمزه‌اس!

 

ماه‌چهره:

ماهرخ رفت خوابید. من هم رفتم توی اتاقم. خدایا کِی میشه این کابوس تموم شه؟ 

خدا کنه این پادشاه زودتر امر کنه. اَه؛ این‌قدر فکر‌ کردم که بالأخره  خوابم برد. 

- قوقولی قوقو... قوقولی قوقو!

اَه! یعنی از خروس و صداش متنفرم.

معلوم نیست ساعت چنده.

خدا رو شکر ساعت مچی‌هامون رو نگرفتن.

 اوه- اوه! ساعت شیشِ. ناهید گفته بود باید موقع طلوع بیدار باشیم.

رفتم بیرون.‌ خروسه هنوز رو دیوار بود! من موندم این چه‌جور قصریه که خروس‌ها واسه‌ی خودشون توش ول می‌چرخن.

یکی از صندل‌هایی که جلوی در بود رو برداشتم و پرت کردم سمتش خورد که بهش و افتاد اون‌ور و صدای آخ یک‌نفر اومد.

 یعنی کی بود؟ نگاهم هنوز به دیوار بود که یهو کله‌ی یک سرباز اومد بالا.

جیغ زدم و اون یکی لنگه‌ی صندل رو هم پرت کردم سمتش،. اون هم خورد توی سرش. افتاد پایین و فریاد زد.

ماهرخ سراسيمه اومد بیرون.

 ماهرخ: صدای چی بود؟ 

- فکر کنم زدم یکی رو ناقص کردم.

 ماهرخ: کی رو؟ 

- یه سرباز رو.

خندید.

 ماهرخ: تو که کلاً تو کار ناقص کردنی!

رفتیم تو. یکم بعد صبحانه رو آوردن.

 بعد از خوردن صبحانه رفتیم یک چرخی توی باغ بزنیم.

داشتیم می‌رفتیم که یک گل رز خوشگل دیدم. چیدمش و به ماهرخ نشونش دادم.

 یکهو سر و کله‌ی یکی از خدمتکارها پیدا شد.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak ض
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دختره: آهای! چی‌کار می‌کنی؟ مگه نمی‌دونی چیدن این گل‌ها ممنوعه؟

با اخم نگاهش کردم.

 - صدات رو بیار پایین! دلم خواست بچینمش.

دست به کمر شد.

 دختره: شکایت‌تون رو به ناهید بانو می‌کنم. 

ماهرخ: برو بابا! ناهید خودش رفیق ماست. شکایت چی رو می‌خوای بکنی؟ 

- هه! ببین ما چه‌قدر بدبختیم که این یه الف بچه برامون خط و نشون می‌کشه.

 دختره رفت ما هم به راه‌مون ادامه دادیم.

یک هفته گذشت و هر روز کسل کننده‌تر از روز قبل می‌شد.

آدم‌ها، لباس‌ها، غذاها، آخ گفتم غذاها! تنها غذای این‌ها که به ما می‌خورد، کباب و مرغ بود.

 ناهید هم رفته بود نیشابور.

تنها بودیم تنهاتر هم شدیم.

هرچی هم به جادوگر التماس کردیم برمون گردونه، قبول نکرد. 

روز نهم بود که گفتیم بریم ببینیم توی سرباز خونه‌شون چی‌کار می‌کنن، که البته راهمون ندادن. گفتن سرباز خونه جای زن‌ها نیست. 

بی‌شعورهای مرد پرست!

داشتیم برمی‌گشتیم، که یک عده سرباز از کنارمون رد شدن.

 اول اهمیت ندادیم؛ ولی هرچی می‌رفتیم، بیشتر می‌شدن.

- این‌ها کجا دارن میرن؟ 

ماهرخ: این راه می‌رسه به عمارت جادوگر.

- یعنی چی‌شده؟

 رفت جلوی یکی از سربازها رو گرفت. 

ماهرخ: چرا همه سربازها دارن میرن سمت عمارت جادوگر؟

 سربازه: به کسی نگین ها! دیشب جادگر اعظم رو کشتن!

- چی؟!

 سرباز: آروم باشین! فرمانده گفته خبر فعلاً جایی درز نکنه. من هم چون شما از خودمونین بهتون گفتم. وگرنه یک کلمه هم حرف نمی‌زدم.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- چی؟! منظورت چیه که ما از خودتونیم؟ 

سربازه: مگه هنوز بهتون نگفتن؟ پادشاه به جادوگر اعظم دستور داد شما رو برای محافظت از دخترش، شاهزاده نیوشا، بیاره این‌جا. 

ماهرخ: ای وای!

 - چته؟

ماهرخ: بدبخت شدیم رفت! ناهید می‌گفت فقط جادوگر می‌تونه ما رو برگردونه. یعنی الان که جادوگره مُرده ما این‌جا گیر افتادیم.

 وای. خدایا نه! من می‌خوام برگردم پیش پدر و مادرم. نمی‌خوام محافظ اون دختره‌ی زشت لوس و پرافاده بشم. یک‌جوری آدم رو نگاه می‌کنه، انگار نوکر پدرشم. 

ماهرخ: بیا بریم ببینیم چی‌شده، شاید هنوز امیدی باشه.

- بریم. 

سرباز: کجا میرین؟ 

جوابش رو ندادیم و رفتیم سمت عمارت جادوگر.

وقتی رسیدیم،  اون پسره، فرمانده‌‌شون رو دیدیم که طبق معمول وایساده بود بالا سر سربازها و بهشون دستور می‌داد. 

تا ما رو دید، اخم کرد و اومد جلومون. 

فرمانده: شما این‌جا چی‌کار می‌کنین؟ زود از این‌جا برین!

ماهرخ: کنجکاو شدیم ببینیم چرا این همه‌ی سربازها میان این‌جا. چه‌خبره؟ 

فرمانده: خبری نیست. حالا برید. 

یکهو یکی از سربازها اومد و گفت: فرمانده! جسد جادوگر رو بردن.

 فرمانده برگشت یک‌جوری نگاهش کرد که بی‌چاره در دم لال شد.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماهم که نمی‌خواستیم طرف بفهمه بهمون گفتن جادوگره مرده؛ شروع کردیم به نقش بازی کردن.

چون مطمئناً اگه می فهمید، کل سربازها رو بازجویی می‌کرد که بفهمه که قضیه رو لو داده.

 بعید نیست چندنفر رو هم به‌خاطر گرفتن زهر چشم بکشه!

 ماهرخ: جسد؟ منظورش چی بود؟ مگه پیرزنه مُرده؟

فرمانده یک نگاه پر حرصی به ماهرخ انداخت.

 فرمانده: چیزی که الان می‌شنوین باید بین خودمون بمونه. تا زمانی که پادشاه نگفته، حق ندارین در این مورد با کسی حرف بزنین؛ چون جادوگر توی این کشور مقام بالایی داره و خبر به قتل رسیدنش باعث هرج و مرج ‌میشه. دیشب جادوگر رو‌ تو خواب کشتن.    عجیب اینه که هیچ‌کدوم از نگهبان‌ها ندیده کسی وارد عمارت بشه یا از عمارت خارج بشه.

- از کجا مطمئنین کشته شده؟ شاید به مرگ طبیعی از دنیا رفته.  آخه خیلی پیر بود.

 فرمانده:‌ از اون‌جایی که سرش رو بریده بودن و با خنجر چند ضربه به شکمش زده بودن.

قیافه‌ی ماهرخ یک‌جوری شد. معلوم بود حالش بد شده.

همیشه می‌گفت از دیدن و شنیدن این‌جور چیزها خوشش نمیاد. واسه‌ی همین هم هیچ‌وقت پرونده‌ی قتل قبول نمی‌کرد. 

فرمانده هم که انگار فهمیده بود، با لبخند شیطنت‌آمیزی ادامه داد:

- وقتی پیداش کردیم سرش کنده شده بود و افتاده بود روی زمین. محتویات شکمش هم ریخته بود بیرون.

 ماهرخ این‌ها رو که شنید طاقت نیاورد. دستش رو گذاشت روی دهنش و دوید تو عمارت.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرمانده زد زیر خنده و گفت:

- شما با این روحیه ادعا می‌کنین که سرباز بودین؟ مسخره‌ست.

 عصبانی شدم.

- چرا دروغ گفتی؟ مگه مرض داری؟

 فرمانده: مراقب حرف‌هات باش! من فرمانده سپاهم ها!

- خب باش، به درک! به من چه؟ من که زیر دستت نیستم اصلاً هم ازت نمی‌ترسم. الان هم بهتره بری یک راهی پیدا کنی واسه برگردوندن ما.

 فرمانده: از این به بعد هردوی شما زیر دست منین، چون قراره برای محافظت از شاهزاده تعلیم‌تون بدم و بهتره یاد بگیری که حدأقل از من بترسی؛ چون از این به بعد مرگ و زندگی‌ات دست منه!

برای برگشتن‌تون هم کاری نمی‌تونم بکنم. تنها کسی که می‌تونست شما رو برگردونه، جادوگر اعظم بود که کشته شد.

- من نمی‌دونم، تو ما رو آوردی این‌جا، خودت هم برمون می‌گردونی! بقیه‌اش دیگه به ما ربطی نداره. 

خواست چیزی بگه  که ماهرخ اومد. دستش رو گرفتم و راه افتادم سمت خونه.

 

ماهرخ:

 دو دقیقه نبودم ماه‌چهره با این فرمانده دعوا راه انداخت.

مطمئنم حسابی به خدمتش رسیده. حقشه! من که اصلاً ازش خوشم نمیاد پسره‌ی بی‌شعور. شرط می بندم اون حرف‌ها رو هم واسه این زد که فهمید من از این چیزها می‌ترسم.

دست خودم نیست. این‌جور چیزها رو که می‌شنوم ناخودآگاه تصویرش میاد جلوی چشمم و حالم بد میشه.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آی دستم! معلومه ماه‌چهره خیلی عصبانی شده.

 - میشه دستم رو ول کنی؟ قول میدم فرار نکنم. 

چیزی نگفت؛ ولی یک نگاهی بهم انداخت که فهمیدم اگه ادمه بدم، حسابم با کرام‌الکاتبینه. واسه همین هم هیچی نگفتم. 

برگشتیم خونه. دیگه ظهر شده بود. همین که رسیدیم. ناهار رو آوردن و غذامون رو خوردیم. ماه‌چهره نشست رو صندلی‌ای که کنار پنجره بود و به بیرون خیره شد. این پنجره رو به یک باغچه‌ی گل سرخ بود که چندتا رازقی و شب بو هم توش کاشته بودن. 

 هر وقت این باغچه رو می‌دیدم، یاد خونه‌مون می‌افتادم. آخه ماهم چند تا گلدون رازقی و شب بو تو خونه داشتیم. نمی‌دونم مادرم الان چه حالی داره. تاحالا این‌قدر از خونه دور نبودم.

 توی فکر بودم که با صدای ماه‌چهره به خودم اومدم.

 ماه‌چهره: باید قاتل رو پیدا کنیم. اگه گیرش بیارم یک بلایی سرش میارم که توی تاریخ بنویسن.

- اگه قبلش من تیکه- تیکه‌اش نکرده باشم.

 پاشد رفت سمت در.

- کجا میری؟

ماه‌چهره: پیش پادشاه. باید بهش بگیم می‌خوایم پرونده رو حل کنیم.

 ای بابا! الان باید دوساعت واسه‌شون توضیح بدیم پرونده چیه.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راه افتادیم سمت همون تالار بزرگ. سر راه شاهزاده خانوم رو دیدیم.

فکر کنم اسمش نیوشا بود. 

نیوشا: کجا میرین؟ 

ماه‌چهره: پیش پدرتون. 

نیوشا: پدرم با جناب نصار جلسه دارن و شما حق ندارین ایجاد مزاحمت کنین.

 - کارمون ضروریه.

 نیوشا: گفتم حق ندارین ایجاد مزاحمت کنین.

 ماه‌چهره: خب الان چی‌کار کنیم؟ 

- فکر کنم بهتره برگردیم خونه و صبر کنیم جلسه‌شون تموم بشه. 

نیوشا: نه! بمونین.. با شما کار دارم. 

ماه‌چهره: کار؟

نیوشا: بله؛ قراره شما به عنوان محافظان شخصی به من خدمت کنین‌. میل دارم ببینم تا چه حد از مبارزه سر رشته دارین.

- یعنی چی؟ می‌خوای ما باهم مبارزه کنیم؟

 نیوشا: بله. 

 ای بابا.

 ماه‌چهره: اما ما باید با پادشاه صحبت کنیم. 

- تازه با این لباس‌ها که نمیشه مبارزه کرد. توی دست و پامونن.

 نیوشا: گستاخ! چطور جرأت می‌کنی از دستور من سرپیچی کنی؟ یا با هم مبارزه می‌کنین، یا دستور میدم بهتون صد ضربه شلاق بزنن. 

ناهید راست می‌گفت ها. این دختره اصلاً اعصاب نداره!

 نگاهی به ماه‌چهره انداختم سری تکون داد یکم از هم فاصله گرفتیم و گارد گرفتیم و شروع کردیم. یکم که گذشت، وزیر و فرمانده هم اومدن.

نیوشا که تا وزیر رو دید، بی‌خیال ما شد و رفت رو مخش.

اون هم که اصلاً بهش محل نمی‌داد و مثل فرمانده زل زده بود به ما.

یکهو نیوشا موجی شد و داد زد:

- کافیه!

من و ماه‌چهره هنگ بودیم. این چش شد یکهو؟

نیوشا: کافیه، بقیه‌اش باشه برای یه وقت دیگه.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماه‌چهره: برو بابا! دوساعت وقتمون رو گرفته حالا باشه برای یه وقت دیگه؟ من یکی که دیگه غلط بکنم به حرف تو گوش بدم. 

نیوشا برگشت با اخم نگاهش کرد. وزیر هم پوزخندی زد و همراه اون یارو آریان رفت. 

نیوشا: تو چی گفتی؟ 

 - هیچی. با من بود. 

یه نگاه تحقیرآمیزی بهمون انداخت و روش رو کرد یک‌ور دیگه.

 دست ماه‌چهره رو گرفتم و بردمش به همون تالار بزرگه. رفتیم پیش پادشاه و بهش گفتیم می‌خوایم قاتل جادوگر رو پیدا کنیم. 

پادشاه: نه.

کوفت و نه!

 - یعنی چی؟ 

پادشاه: یعنی نه. اجازه نمیدم.

 ماه‌چهره: چرا؟ 

پادشاه: اول این‌که شما زنین، اگر کاری به این مهمی رو به شما بسپرم، هرج و مرج میشه. دوم این‌که شما محافظان شاهزاده هستین و باید به وظایف‌تون عمل کنین. 

ای بابا. نشد ما یک‌جا بریم خبری از این دختره‌ی لوس نباشه. 

خلاصه دست از ما درازتر از تالار زدیم بیرون و رفتیم خونه.

هنوز ننشسته بودیم که یک سرباز اومد و گفت:

- فرمانده احضارتون کرده. 

نه بابا! این مگه بلده احضار کنه؟

 ماه‌چهره: به اون کنه‌ی موذی بگو دست از سر کچل... .

پریدم دهنش رو گرفتم چون مطمئن بودم آخر حرف‌هاش چندتا فحش سانسوردار بار طرف می‌کنه و این سرباز‌ خنگ هم جدی- جدی میره بهش میگه.

 - خیلی‌خب؛ باهات میایم. 

راه افتاد ماهم پشت سرش رفتیم. 

بردمون یک‌جایی که پر سرباز بود.

خاک عالم. این‌ها چرا این‌جوری نگاه می‌کنن؟

داشتن تمرین می‌کردن؛ ولی همین‌که ما رو دیدن وایسادن. 

ماه چهره: تا حالا آدم ندیدین؟

نه. انگار این دختر امروز تا ما رو به کشتن نده دست‌بردار نیست.

خوش‌بختانه سربازها اهمیتی به حرفش ندادن و دوباره مشغول شدن.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرباز یک اتاق نشونمون داد و گفت بریم داخل، خودش هم رفت قاطی بقیه.

 رفتیم تو. فرمانده نشسته بود روی صندلی. یک میز گنده هم جلوش بود.

 یک نگاهی بهمون انداخت و گفت:

- بشینید. 

نشستیم دوطرف میز.

 فرمانده: ما تو قصر محافظ شخصی نداریم. چند ‌وقت پیش چندتا سوء قصد به خاندان سلطنتی شد و پادشاه به این فکر افتاد که برای دخترش محافظ بذاره. برای همین هم شما رو آوردم این‌جا و الان باید آموزشتون بدم.

 - ما خودمون همه‌چی بلدیم نیازی به آموزش نداریم. 

فرمانده باخنده:

- حتماً می‌خواین با اون چیزهای کوچیک بجنگین.

 ماه‌چهره: ‌جهت اطلاع، اون چیزهای کوچیک خیلی از شمشیرهای ده منی شما بهترن.

 فرمانده: نشونم بدین. 

- باشه. 

سلاح‌هامون رو از توی یک کمد آورد و رفت روی محوطه. ما هم دنبالش رفتیم. کلت‌ها رو داد دستمون و گفت: شروع کنین.

 - چی‌- چی رو شروع کنین؟ نکنه توقع داری با این‌ها شمشیر بازی کنیم؟

 اخم کرد. اوه- اوه! بهش برخورد.

 ماه‌چهره: مجرم اعدامی ندارین؟

فرمانده: چه‌طور؟

 ماه‌چهره: خودت گفتی نشونت بدیم این‌ها چه‌جوری کار می‌کنه.

 فرمانده: دنبالم بیاین.

 رفتیم یک‌جایی که پر اتاقایی که بود که درشون قفل بود خیلی هم بو می‌داد. فکر کنم این‌جا زندانه.

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در یکی از اتاق‌ها رو باز کرد. بوی تعفن همه‌جا رو پر کرده بود؛ یک مرد خونی و زخمی هم گوشه‌ی اتاق افتاده بود.

 ماه‌چهره: بزنم می‌میره ها. 

با بی‌خیالی شونه بالا انداخت.

آریان: بزن، مشکلی نیست. 

قدمی جلو رفتم.

- یک لحظه صبر کن! جرمش چیه؟

نگاهم کرد.

 آریان: چند نفر رو کشته. دزد ماهری هم هست. 

ابرو بالا انداختم.

- خب پس حقشه بمیره.

ماه‌چهره: درسته مجرمه؛ ولی به ما یاد ندادن هرکی رو‌ دیدیم بکشیم. خودت بزن.

 بعد هم اسلحه رو داد به آریان و بهش گفت چه‌جوری شلیک کنه.

آریان یک نگاهی به اسلحه انداخت و گرفتش سمت مرده و شلیک کرد بعدم رو کرد به ما و گفت:

- خب؟

 - خب نداره که. تموم شد.

 آریان: همین؟

 ماه‌چهره: چه توقعی داشتی؟

آریان: یعنی این الان مُرد؟

 - آره دیگه.

 متعجب رفت جلو و یکم مرده رو تکون داد بعدم اومد عقب و چندتا تیر دیگه هم بهش زد. 

- این‌جا چه‌خبره؟

 چرخیدیم سمت صدا. نصار (وزیر) بود.

 البته تنها نبود. حدود ده- دوازده تا کله‌ی سرباز هم از پشت دیوار اومده بود بیرون. 

آریان: می‌خواستم ببینم اسلحه‌ی این‌عا چه‌جوری کار می‌کنه. تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

 نصار: باهات کار داشتم. داشتم میومدم پیشت که صدای انفجار شنیدم.

یک نگاهی به مرده انداخت و ادامه داد:

-  این رو منفجر می‌کردین؟

ویرایش شده توسط Aytak
ویراستاری Aytak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...