رفتن به مطلب

سبیل چخماقیان | Fateme.poo کاربر انجمن نود هشتیا


Fatemeh.poo
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

"بسم الله الرحمن الرحیم"

اسم رمان * سبیل چخماقیان

ژانر * طنز ، عاشقانه

نویسنده * فاطمه پورمرادی

مقدمه * 

عاشقانه هایت را بگذار در کوزه و آبش را بنوش! چون من خر شدنی نیستم، من از آن دسته دختر ها نیستم که با دوستت دارم های کلیشه‌ای قند در دلم آب شود! مثلا اگر به جای چشمانت زیباست بگویی: چشمانت شبیه گاو است!
من عشق میکنم!
آری همین هست با سبیل های چخماقی من متفاوت ترین متفاوت دنیا هستم، نه اینکه من عجیب باشم مردم زیادی غیر عادی هستم، من متفاوت خاص هستم!

خلاصه * 

گلوم رو صاف کردم تا با تمام احساس بهش اعتراف کنم: 
- بی شک هیچ کدوممون این حقیقت تلخ رو نمیدونستیم، نکاح در واقع به این میگن که وقتی دو گاو محترمه پیشیونی های خود را به هم می‌مالند؛ همین به همین سادگی کلمه "نکح" به کار میرود! پس من نه خرت شدم نه عاشقت...
من گاو محترمه جناب‌عالی شدم! برای همین بعد از گاو شدنم به جای مَنم مَنم، ما ما کردم! به همین راحتی به جای اینکه خر بشوی، گاو میشوی یا وقتی گاوی، خری بیش نیستی، یعنی تو خود گاوی!
با لبخند مکش مرگ‌ما رو به چهره بهت زده‌اش لب زدم: فهمیدی احساس من نسبت به تو چیه؟

ناظر: @Mobina_sh

صفحه نقد رمان سبیل چخماقیان:

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 2
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

*پارت  اول*

پارچه خیس رو محکم روی سرامیک پرت کردم و با حرص خم شدم و مشغول سابیدن سرامیک شدم، خونه تکونی هم برای خودش یه دردسری شده برامون!
با صدای مامان سرم رو بلند کردم:
- پَروا اونجا کثیفه! اونجا هم تمیز کن!
- وای مامان وقت گیر آوردیا! به نظرت کی تو گیر و دار کرونا میاد مهمونی!
مامان لباش رو به هم فشار داد و به بابا که پرده رو وصل میکرد نگاهی انداخت بعد با تن صدای آروم اما حرصیش لب زد:
- به نظرت کی به جز عمه گرامت میاد! خانوم میاد اینجا شبیه اَمر عاص میشینه رو مبل هر چی هم جلوش بیاریم عین جارو برقی درو میکنه!
با دهن باز مامان رو نگاه کردم که چشم‌غره‌ای بهم رفت و با صدای بلند رو به بابا گفت: 
-مسعود این فرش رو لوله کن ببریم تو حیاط بشوریم!
بابا یه آه پر سوز و گداری کشید که دلم براش آتیش گرفت، هی زندگونی چقدر بی رحمی!
با صدای کلیک عکس سرم رو بلند کردم و به نیش باز پیمان خیره شدم!
- اوف پروا چه عکسی! وای چه دافی شدی تو عکس!
صاف ایستادم و با بهت گفتم:
-پیمان تو الان از من عکس گرفتی؟!
یه لبخند به عرض صورتش زد و گفت: آره
هنوز جمله از دهنش خارج نشده به سمتش حمله کردم.
پیمان با دیدنم با ترس به سمت اتاقش رفت و منم پشت سرش جیغ جیغ کنان:
-پیمان!
در همون حال که مسابقه دو میدانی گذاشته بودیم لب زد:
-جونم؟
ولی قبل از اینکه توسط من به گیر بیوفته در اتاقش رو محکم بست و متاسفانه دماغ خیلی قشنگم به در خورد.
همونطور که اشک تو چشم‌هام جمع شده بود با ناله گفتم:
-پیمان احمق! خیلی بینیم قشنگه، خیلی صافه هی با یه چیزی بکوبین تو دماغم تا از اینی که هست کج تر بشه!
صداش از پشت در اومد:
-به نظرت وقتی یه گاو داره به سمتم حمله میکنه باید چیکار کنم!
با ناله لب زدم: پیمان تو رو خدا عکس منو پاک کن!
-دیر گفتی عسلم استوری کردم عکستو زیرشم نوشتم "سیندرلای حمال"!
با ترس لب زدم: پیمان دروغ نگو!
-به جون تو راست میگم!
با حرص مشتی به در اتاقش کوبیدم که با حرفش عصبی تر شدم:
-آرام خواهرم!
هوف عصبی کشیدم و به سمت سالن رفتم با دیدن سرامیک و دستمال داغ دلم تازه شد و با خودم گفتم: کارت شروع شد پروا!
روی زمین نشستم و شروع کردم به پارچه کشیدن رو سرامیک ولی با زنگ خوردن گوشیم دست نگه داشتم و با لبخند رو به سقف لب زدم:
-حکمتو میبینی هر وقت میام دست به سیاه و سفید بزنم از زمین و زمان اتفاق میوفته!
با دیدن اسم "پَت" با تعجب گفتم: مگه همین صبح با هم حرف نزدیم!
دکمه سبز رو فشار دادم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و بدون اینکه مهلت حرف زدن بدم بهش گفتم:
- چیه؟!
نوچ نوچی کرد: واقعا که یه سلامی یه احول پرسی!
- صبح سلام کردم کارت رو بگو!
- بی‌لیاقت خواستم بگم برات کار پیدا کردم!
یه دفعه دستم رو محکم دراز کردم که بعدش صدای شکستن بلند شد به آثارم رو سرامیکا خیره شدم و بعد پشت خط خطاب به سما لب زدم:
-سما گند زدم بعدا بهت زنگ میزنم فقط دستت درد نکنه!
و قطع کردم با غم بالای جنازه گلدون و کاکتوس ایستادم و ناراحتی لب زدم:
- پیمان خدا لعنتت کنه!
و ربطش به پیمان رو خدا بِه داند!
- دستت درد نکنه مامانجون!
با صدای دست زدن مامان سرم رو بلند کردم و که دیدم با اخم داره دست میزنه:
-به جای تمیز کردم بیشتر میریزی گند کاری هم که میکنی کی میشه ازدواج کنی و از دستت خلاص شم!

 

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

*پارت دوم*

پوفی کشیدم و با لبخند تصنعی رو به مامان لب زدم:
- جمعش میکنم!
صورتش جمع شد و لب زد:
-شکوندیش! میدونی قیمتش چند بود؟!
خونسرد لب زدم:
-برات میخرمش!
عصبی با ته جارو خیس که از اول دستش بود زد رو ساق پام که از جا پریدم و با چشمای گرد لب زدم:
-مامان!
با اخم لب زد:
-خفه! تو رو با هم بفروشم نمیتونم دوباره یکی عین اینو بگیرم برو تو اتاق نیاز نکرده تو تمیز کاری کمک کنی اون شهر شام رو تمیز کنی هنر کردی!
منم بی‌صدا از کنار مامان گذشتم که لب زد:
-دستی به اون پشم بز هم بکشی بد نیست!
با اخم دستی رو موهام کشیدم و لب زدم:
-یه روز کراتین میکنم از شر همین پشم بز خلاص میشم!
قیافه حق به جانبی گرفت و دستی به کمرش زد:
-پولش رو از کجا میاری عزیزم!
-بابام میده!
لباش رو روی هم فشار داد و با چشمای تحدید آمیز لب زد:
-گمشو اون آشغال دونی خودتو داداشتو تمیز کن!
منم برای بیشتر کش نیومدن قضیه فلنگ‌و بستم تا به اتاق رسیدم شماره سما رو گرفتم:
-سلام سمندون جون!
-چند بار گفتم نگو بهم سمندون!
با لبخند روی تختم نشستم و لب زدم: یعنی با اون قیافه پشگلت توقع داری بگم سلام آنجلا جولی جون!
-قیافه من پشگله، خودتو تو آینه دیدی میدونی وقتی تو رو میبینم چی میبینم!
با نیش باز گفتم:چی میبینی؟!
-یک عدد مرغ مریض یک پا با مو های سیم ظرفشویی!
لبخندی زدم و گفتم:خب دیگه زشتا همو پیدا میکنن و با هم دوست میشن بگذریم بریم سراغ بحث‌ داغ کار.
- راست میگی در مورد کار بهت زنگ زدم، ببین یه شرکت پیدا کردم نیاز به آبدارچی دارن و...
با حرص حرفشو قطع کردم:
- من با این دَک و پز برم آبدارچی بشم.
-صبر کن حرفم تموم شه ولی یه کار دیگه هم هست، منشی یه شرکت تازه تاسیس بشی!
ژست متفکری گرفتم و لب زدم:
-هوم این بهتره! کی بریم برای مصاحبه!
-فردا ساعت ۵ با ماشینم میام دنبالت!
لحن مسخره‌گری به خودم گرفتم: اوه اوه اوه ماشینم نکشی ما رو با غار غارکت!
صدای خندش از پشت تلفن اومد و بعد صداش:بمیری!
و بعد بوق تلفن!
لبخند آروم آروم محو شد و بعد به گوشی نگاه کردم و زیر لب گفتم:
-لیاقت دوستی با منو نداری شل مغز!
رو تخت دراز کشیدم و با چشمای ریز شده زل زدم به سقف اتاق حالا چطور مامان و بابا رو راضی کنم‌!
با صدای پیمان که میگفت بیا ناهار بخوریم سریع بلند شدم تا به ته‌دیگ برسم!
بدو بدو رفتم رو صندلی نشستم و دست پیمان که یکی از اون ته‌دیگه بزرگ بود رو دیدم سرم رو چرخوندم دیدم مامان سرش گرمه با یه حرکت خبیثانه ته‌دیگ رو از دست پیمان کشیدم که فقط یه تکه کوچیک به اندازه سکه تو دستش موند با چشم‌های گرد نگام کرد منم برای اینکه حرصشو در بیارم و دیگه نتونه ته‌دیگ رو از دستم بگیره زبونی به ته‌دیگ زدم و که چشم‌هاش دشت تر شد منم با پیروزی ته‌دیگ رو با خیال آسوده تو ظرف گذاشتم و ماکارونی رو کشیدم تو ظرفم!
پیمان مغموم به ته‌دیگ خیره شده بود ولی من با خیال راحت داشتم میخوردم!
با صدای مامان سرم رو بلند کردم و با لپ های باد کرده نگاهش کردم
- دنبالت که نکردن درست بخور!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

*پارت   سوم*

 

به زور لقمه رو قورت دادم که درد تو فکم پیچید، با لبخند رو به جمع گفتم:
- من کار پیدا کردم!
تا این حرف از دهنم در اومد دوغ تو گلوی پیمان پرید و متاسفانه از بینیش یکم دوغ بیرون ریخت!
چند ثانیه سکوت تو آشپزخونه حکم فرما شد، خودم که احساس میکردم صدای پلک زدن های خودم و بقیه رو میشنوم!
مامان با اخم گفت:
- کم به پا تو میریزیم که میخوای کار کنی!
چشم هامو درشت کردم و لب زدم:
- نه مامان، این حرفا چیه! من فقط میخوام مستقل باشم!
بابا تو سکوت بهم نگاه میکرد به چهرش خیره شدم تا حرفی از بین لب هاش بیرون بیاد!
- مستقل!
با صدای بلند پیمان بهش چشم دوختم و نفس کلافه‌ای کشیدم:
-آره مستقل!
لبش رو کج و صداشو نازک کرد:
- میخوام مستقل بشم!(صداش رو عادی کرد و با اخم گفت) به ثانیه نکشیده با تی‌پا میندازنت بیرون!
اخمام به هم گره خورد خواستم چیزی بگم که صدای بابا بلند شد:
- باشه!
در کسرب از ثانیه لبخندی رو لبم شکل گرفت و با لبخند از پشت میز بلند شدم و به سمت بابا رفت، محکم گونه ریش دارش رو بوسیدم و لب زدم:
-یه دونه‌ای به مولا!
با تشر مامان خودمو جمع و جور کردم:
-درست حرف بزن، از گردن باباتم آویزون نشو!
با خنده گفتم: باشه این شما و این شوهرتون!
و با دست نارنجی بر اثر ماکارونی لپ پیمان رو کشیدم که دادی زد، من هم سریع از آشپزخونه بیرون اومدم.
آشپزخونه کاملا باز بود و رو به روش سالن بود کنار در ورودی خونه راهرو داشت که ته راهرو به ترتیب اتاق مامان و بابا و وسط اتاق پیمان و آخری هم اتاق من بود!
با لبخند وارد اتاق شدم با دیدن رنگ اتاقم خاطرات نه‌‌چندان دور یادم میاد.
همین ۳ سال پیش بود چون خونه تازه ساخت بود گچ رو دیوار بود، یه شب که با سما تو اتاق بودیم سر شوخی انار به هم پرتاب کردیم که متاسفانه خورد به دیوار...
لکه های قرمز رو دیوار حسابی چشم میزد، بعدشم بابا مجبور شد اتاقمو رنگ کنه!
رنگ کرم و نسکافه‌ای روی دیوار حس و حال پاییز رو به آدم میداد.
روی تختم دراز کشیدم و آلارم گوشی رو تنظیم کردم تا فردا صبح ساعت هشت و نیم بیدار باشم.
~~~~~
با لبخند بزرگی به چهره خواب‌آلود سما خیره شدم که با دیدن چهرم با حرص گفت:
-میتونم بپرسم چرا من رو کشوندی تا اینجا...
با نیش باز گفتم:
-همونطور که میدونی رانندگیم افتضاحه و باید برای محیط شرکت یه مانتو درست و حسابی بگیرم!
با اخم سوییچ ماشین رو از دستم کشید و همونطور که به سمت دویست و شیش پیمان میرفت گفت:
-خانوم فقط راننده میخواست!
و بعد در ماشین رو باز کرد و رو به من با اخم گفت:
-چرا وایسادی بشین دیگه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ناظر رمان

*پارت   چهارم*

به مانتو خیره شدم و با صورت مچاله شده گفتم: زیادی رسمیه!

سما با حرص مانتو دیگه‌ای تو صورتم پرت کرد و گفت: چقدر ایراد میگیری تو... خو یکی امتحان کن دیگه!

بعد از زیر ماسک گفت: این جلفه! این گشاده! این تنگه! این کوتاهه! این بلنده!

بعد با یه نگاه عصبی بهم خیره شد و لب زد: حرضت عبا...

بین حرفش پریدم و لب زدم: حضرت!

چشماش رو روی هم گذاشت و لب زد: به خدای احد و واحد اگه این یکی رو نخری کفشمو میکنم تو دهنت!

با لبخند گفتم: خو چرا وحشی میشی عزیزم باشه!

و در رو توی صورتش بستم، به مانتو خیره شدم جلو بسته با رنگ خاکستری آستین‌هاش گشاد بود و روی مچ دست تنگ میشد، و راسته بود بلندی مانتو هم تا زانو بود، و یه کمربند مشکی دور کمرش میخورد.

درست بود به دلم ننشسته بود! اما سما حق داشت ساعت ۲ ظهر بود، از اتاق پرو بیرون اومدم و به سما که با چشم‌هاش بهن التماس میکرد "جان جدت بیا بریم" لبخندی زدم و گفتم: بریم

با ذوق گفت آره و سریع مانتو رو حساب کردیم و رفتیم بیرون. جلوی خونه پارک کرد برگشتم سمتش و لب زدم: پیاده شو بریم داخل!

با لبخند گفت: نه نمیام، مامان گفت برگردم خونه امروز عصر مهمون داریم!

با نیش باز گفتم: مهمونتون کیه کلک؟

یه دفعه صورتش مچاله شد و لب زد: مهمون نگو بگو میمون! چندش‌های فامیل دارن میان!

با خنده لب زدم:ارزوی سلامتی در آن جمع چندش‌آور را برایت میکنم!

و از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم صدای گاز ماشین سما رو از پشت سرم شنیدم ولی درگیر پیدا کرد کلید خونه بودم، یعنی چی کلید‌ها پس کجاست.

- بیخشید!

با صدای مردونه‌ای سرم رو بلند کردم و با دیدن پسر قد بلندی با تعجب به دور و برم خیره شدم و لب زدم: با من هستید؟!

پسره ابرو‌هاش رو بالا انداخت  و کمی ماسک سه بعدیش رو بالا کشید و لب زد:

-بله اینجا منزل آقای پیمان سُتوده هست!

و به در آبی خونمون اشاره کرد، با تعجب لب زدم:بله منم خواهرشم!

پسره خشک شده نگام کرد و چرت تر از من لب زد: به سلامتی!

یعنی مضخرف تر از این مکلامه تا حالا نداشته بودم، لبخند مضحکی زدم و لب زدم: کاری داشتید؟

پسره سرفه‌ای کرد و جدی ایستاد نگاهی به تیپ رسمی‌‌اش انداختم به احتمال زیاد همکار پیمان باشه!

- من همکارشون هستم، متاسم که مصدع اوقات گران‌قدرتون شدم با جناب ستوده کار واجبی داشتم اگر لطف کنید صداشون کنید!

چشم‌های من رو باید از روی زمین جمع میکردن، مصدغ، اوقات گران‌قدرم، ج..جناب ستوده!

با بهت لب زدم: چ...یعنی..حت..حتما بهشون اطلاع میدم!

پسره لبخندی زد و به در خونه خیره شد، منم دوباره مشغول گشتن دنبال کلید شدم ای خدا منو جلوی این مراعات ادب ضایع نکن! 

با دست‌پاچگی بهش لبخند زدم و لب زدم: اِم میدونی..نه یعنی میدونید چیه؟! من کلید خونه رو گم کردم یه لحظه وایستید زنگ بزنم مامانم بیاد!

گوشیم رو خواستم از داخل کیفم در بیارم که لب زد: شما که آیفون دارید!

با بهت نگاهی به آیفون انداختم و باز هم لبخند عجیبی زدم و گفتم: چه عجیب ندیدم!

خدایا منو هویج کن! یه بار نشد جلوی آدم های با شخصیت و با ادب درست رفتار کنم یعنی زرتی گند میزنم به شخصیتم.

آیفون رو زدم و منتظر موندم، چرا کسی جواب نمیده این دفعه به عادت همیشگیم زنگ رو پشت سر هم فشار دادم که از پشت سرم صدای بی عصاب مامان رو شنیدم:

- وِل کن اون بی‌صاحابو!

با تعجب به مامان که چادر گلدار سرش بود و البته عین همیشه ماسک رو تا زیر بینی کشیده  بود پایین، خیره شدم و بعد به مراعات ادب طفلی از این همه کلمات پر از ادب هنگ کرده بود، چشم‌هاش اندازه کوفته تبریزی خانجون شده بود!

با بهت گفتم: مامان کجا بودی؟!

پشت چشمی نازک کرد و گفت: سوزوندی اون زنگ‌ رو بابات گفت دیگه تعمیرش نمیکنم!

چه آبرو ریزی شد! با لبخند برای ماسمالی اوضاع به مراعات ادب اشاره کردم و  لب زدم: مامان، ایشون همکار پیمان جان هستند، با  پیمان کار دارن!

مامان با چشم گرد لب زد: پیمان که نیست پسرم!

پسره بادش خالی شد و گفت: پس هر وقت اومدن بهشون اطلاع بدید و خداحافظ!

با رفتنش با بغض به شخصیتی که قهوه‌ای شده بود خیره شدم!

-حالا چطور تمیزش کنم!

-چی‌ رو؟!

به مامان نگاه کردم که با تعجب ازم سوال پرسیده بود با حرص گفتم : هیچی مستراب خونه رو...

یهو گل از گل مامان شکفت و با لبخند گفت: قریونت برم که همیشه به فکرم هستی خوب معلومه  با همراه همیشگی اَکتیو بشور!

و بدون توجه به قیافه وا رفته‌ام کلید انداخت و در حیاط رو باز کرد با حرص لگدی به آسفالت زدم و سریع داخل خونه رفتم، و به حیاط کوچیک خونه خیره شدم و باغچه کوچیکی که گوشه حیاط بود به اسرار مامان ساخته شد. 

گل یاس عربی قد کشیده، به لطفش کل حیاط کوچیکمون بوی خوش یاس میداد کل حیاط مزایک بود و یک قسمتی سایبون برای ماشین بابا بود و بعد پله میخورد و سالن ورودی خونه همونجا بود.

با لبخند در خونه رو باز کردم و لب زدم: بخند پروا خانوم، بخند که قراره مستراح بشوری!

ویرایش شده توسط Fatemeh.poo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • ناظر رمان

*پارت پنجم*

مقنعه مشکی رو روی سرم جا به جا کردم، بازم که سرش سیخه دوباره مقنعه رو روی سرم جا‌به جا کردم با بیست و دو سال سن هنوز بلد نیستم درست مقنعه بپوشم، بازم جا به جا کردم که یه دفعه صدای بلندی منو به خودم آورد، اندازه پنج سانتی متر پاره شده!
بیخیال شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: حالا مگه چشه؟! راحت تر نفس میکشم!
بعد از یه عالم کشتی با مقنعه بالخره صاف رو سرم ایستاد ماسک مشکی رو از روی میز برداشتم و از اتاق خارج شدم.
مامان رو مبل خاکستری رنگ گوشه سالن نشسته بود و ستایش میدید، من نمیدونم کی صدا و سیما پخش ستایش رو ممنوع میکنن!
به سمت در رفتم که از پشت صدای مامان رو شنیدم: مواظب خودت باش!
با صدای آرومی لب زدم: باشه خداحافظ.
دو قدم مونده به در حیاط ایستادم، حالا چیکار کنم به سما زنگ بزنم بیاد دنبالم قطعا این دفعه مو‌ روی سر من نمیزاره.
آژانس بهترین راه حله زنگ زدم که گفت ۱۵ دقیقه دیگه میاد.
به سمت باغچه کوچیک گوشه حیاط رفتم بوی یاس عربی فضا رو پر کرده بود هر چی نزدیک تر رفتم تشخیص رایحه گل محمدی هم بهتر شد، نگاهی به غنچه های سرخ رنگ انداختم زندگی ما انسان ها هم همینطوره تا وقتی بچه هستیم خیلی شادابیم ولی وقتی بزرگ میشیم عین گل پژمرده میشیم، با صدای بوق ماشین دست از تجزیه تحلیل برداشتم و از حیاط زدم بیرون با دیدن ماشین نقره‌ای آژانس سریع به سمتش رفتم و در ماشین رو باز کردم:
-سلام روز بخیر!
و نشستم صندلی عقب مرد از آینه نگاهی بهم انداخت و لب زد:
-کوجا برم آبجی!
از لحن لاتیش خندم گرفتم و آدرس رو دادم بهش دستی یه سبیل های فرچه‌ایش کشید، سبیل فقط چخماقیش قشنگه!
-الو سلام داداش!
-...
-نه من مشتری دارم!
-...
-یعنی چی کسی نیست؟!
-...
-هوف، باشه! خب خدافظ.
فکر میکردم نسل این لات‌ها تموم شده بود!
-آبجی!
با ابرو های بالا رفته مقنه‌ام رو که به خاطر جِر خوردگی رفته بود عقب جلو کشیدم و لب زدم:
-بله بفرمایید؟
از تو آینه نگاهی بهم انداخت و گفت: من باید دنبال یه مشتری دیگه هم برم اشکالی نداره!
با تردید نگاهی به ساعتم انداختم "چهار و چهل و پنج" هوم یعنی به موقع میرسم!
هر چه بادا باد!
- بله اشکالی نداره!
گوشیم رو در آوردم و مشغول چت کردن با سما شدم، با باز شدن در ماشین نگاهم به یه زن و یه بچه به بغلش خورد، نشستن بچه هم با بستنی که دستش بود کل صورتش بستنی مالی کرده بود، لبخندی به بچه زدم که دست ‌هاش رو جلو کشیدم و خنده‌ای کرد همون لحظه دندون های خرگوشیش پیدا شد.
با نگه داشتن ماشین از نگاه کردن به اون بچه بامزه دست برداشتم و به تابلو بزرگ "شرکت پگاه" خیره شدم!
پولی از توی کیفم در آوردم و به سمت راننده گرفتم و همونطور که خارج میشدم لب زدم: خدافظ.
به ساعتم نگاهی انداختم "پنج و بیست" با چشم‌های گرد با ساعتم خیره شدم یعنی چی؟!
روز اول و دیر کردن، خدا بقیه‌اش رو بخیر کنه!

ویرایش شده توسط Fatemeh.poo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

*پارت ششم*

 

آب گلوم رو قورت دادم و از در شرکت گذشتم و داخل شرکت شدم.

ساچ واو! چه سرامیکی اولالا! چه شرکت قشنگی! دو تا دختر مانتویی از کنارم گذاشتم یهو با دیدنم چشماشون گرد شد، میدونستم خوشگلم ولی نه در حدی که مردم تعجب کنن.

داشتم به سمت منشی میرفتم، البته باید بگم منشی سابق من قراره جاشو بگیرم.

منشی با دیدنم دست از باد کردن آدامسش برداشت و با دهن باز و چشمای گرد نگام کرد، لابد برای خوشگلیمه شاید هم احساس خطر کرده البته باید هم احساس خطر بکنه قراره جاش رو بگیرم.

آدامس به صورت نیمه باد تو دهنش متوقف شده بود و ثانیه و ثانیه داشت  بادش میخوابید.

- اهم اهم...

با صدام چشماش رو به میز دوخت و لب زد: بله بفرمایید!

-برای استخدام اومدم، منشی جدید میخواستن!

یهو چشماش گلبارون شد و اومد سمتم بازوم رو توی دستش گرفت بعد با یه لحن خاصی گفت: ایشالله قبول بشی!

یعنی چی؟! مگه این نباید الان حسودی بکنه من دارم کارشو ازش میگیرم!

بلند شد و با لبخند بزرگی گفت:عزیزم اون در کرم رو میبینی اتاق مدیر اونجاست!

سرم رو تکون دادم و خواستم سمت در برم که صدایی بلند شد:

-سَمی؟!

ایستادم در حالی که هنوز دستم تو دستای منشی بود نگاهی به پسر رو به رو انداختم.

با دیدنم چشماش گرد شد بعد یهو زد زیر خنده با تعجب نگاش میکردم که منشی گفت:

-کسرا خفه شو! فقط خفه شو! برو یه امروز جلو چشمم نباش!

کسرا صاف ایستاد و در حالی که هنوز یه لبخند روی لبش بود لب زد:

- اول صحبی گاو سیاه و سفیدم دیدیم!

منشی دستم ول کرد و سمت کسرا رفت و بازوش رو نیشگون گرفت و همون طور که دور میشدن گفت:

- تو هم فقط لقب بزار رو همه! بزار این بیاد جای من، از دست این قوم اَصل عَلوان راجت شم!

- به قِسمت جونم چیزی نگو!

و با دور شدنشون دیگه چیزی از حرفاشون نشنیدم البته الانم نفهمیدم در مورد چی حرف میزدن! گاو سیاه و سفید با من بود یا با منشی!

من که نه مانتوم سفید و سیاهه و نه کفشم نه شلوارم پس من نیستم!

الان میرم تو اتاق مدیر بعد با یه پسر خوشگل و ضد دختر آشنا میشم بعد عاشق میشم و بعد قلبم میشکنه و بعد هم حتما از غم عشق مثل مجنون سر به بیابان میزنم!

به به چه سناریویی برین ببینیم که واقعیت داره!

به سمت در اتاق مدیر شرکت رفتم و در رو باز کردم که صدای افتادن صندلی و شخص روی صندلی بلند شد و یه صدای جیغ جیغو هم بلند شد:

-کی در رو بدون در زدن باز کرد!

با چیزی که ایستاد چند تا سکته رو رد کردم خدایا منو برگردون به زمانی که همچین چیزی رو ندیده بودم!

با دیدن من با حرص گفت: مگه طویله‌اس!

ای کاش طویله بود و من گاو و گوسفند میدیدم تا تو!

یه دختر که نه جن بود، کلیپسش چنان فرق سرش بسته بود که شبیه لونه پرنده بود صد رحمت به لونه پرنده!

از گوشه چشم تا شقیقه یه خط چشم کلفت کشیده بود و بعضی از ریمل هاش با گریه زیر چشمش ریخته بود، لبشم که رژش پخش شده بود نگاهی اجمالی به دور تا دور اتاق انداختم پسری تو اتاق وجود نداره چرا رژ این این شکلی شده!

یکم نگام کرد بعد چشم‌هاش گرد شد، وا چرا همه من رو میبینن اینطوری میشن!

بعد اخم کرد و گفت: حداقل مانتو و مقنعه‌ات رو میشستی!

جانم؟

نگاهی به مانتوم کردم و قشنگ آنالیزش کردم تا رسیدم به بازوم و با دیدن لکه سفید که از بازو تا رو یمقنعه ادامه داشت قشنگ چند تا سکته زدم!

نگاه اشخاص با تعجب!

گاو سیاه و سفید!

اون بچه احمق که با بستنیش رید به کل ابهتم روز اول کارم!

ویرایش شده توسط Fatemeh.poo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...