رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

معرفی و نقد🦋رمان سرگشته دیار🦋 𝑮𝒉𝒂𝒛𝒂𝒍𝒆𝒉𝑨𝒎𝒊𝒓𝒊 کاربر انجمن نودهشتیا


Gh.aꨄ︎
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

r2we_negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B

«به نام خداوند نون و قلم
خداوند آزادی و عشق و غم»

نام رمان: سرگشته دیار
ژانر: عاشقانه، تراژدی
نویسنده: غزاله امیری(شوکولات)
ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم
هدف: نوشتن رمان با لحن ادبی و بالا بردن سطح قلم
 
خلاصه:

کافی بود دستان همدیگر را بگیرند و به سرنوشت یکدیگر گره‌ای از جنس محبت بزنند که ناگه ابرهای تیره قضاوت در مقابل خورشید صداقت قرار گرفت. او با قضاوتی عجولانه پا بر روی عواطفش گذاشت و برخلاف میل باطنی‌اش، کلماتی بر زبان آورد و باعث رنجش کسی شد که دل در گرو مهرش نهاده بود. این‌جا بود که دیوار بی‌اعتمادی در برابرشان قد علم کرد؛ دروغ همچون ابرهای سیاه بر زندگی آن‌ها سایه افکند! به حقیقت، اندیشه‌ ها به سبکی پر کاه در گندم‌زار زندگی هستند؛ هر سمتی که انسان بخواهد به همان جهت سوق می‌یابند.
 آیا اگر اختیار افکارش را در دست می‌گرفت، اسیر چنین قضاوت ناعادلانه‌ای می‌شد؟ 
آیا عواطف رقیق او می‌تواند برای رسیدن به دلداده‌اش، بر ظن و گمان بی‌پایه و اساس غالب آید؟ 
آیا سرنوشت، مسیر واحدی را برایشان رقم خواهد زد؟
 
 مقدمه:

نیمه‌شب بود و غمی تازه ‌نفس!
ره خوابم زد و ماندم بیدار.
ریخت از پرتو لرزنده‌ی شمع
سایه دسته‌ گلی بر دیوار.
همه گل بود ولی روح نداشت!
سایه‌ای مضطرب و لرزان بود!
چهره‌ای سرد و غم‌انگیز و سیاه،
گویا مرده‌ی سرگردان بود!
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند.
کس نپرسید کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند!
این منم، خسته در این کلبه تنگ؛
جسم درمانده‌ام از روح جداست.
من اگر سایه‌ی خویشم، یا رب!
روح آواره‌ی من کیست؟ کجاست؟!

شاعر: فریدون مشیری

ویرایش شده توسط 𝑮𝒉𝒂𝒛𝒂𝒍𝒆𝒉𝑨𝒎𝒊𝒓𝒊

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر آگهی

سن  ِزبان از سن ِشخصیت کمتره. یک تحسین و یک انتقاد نشات گرفته از یک  منشا. اینکه کار   ِ سخت رو انتخاب کنی یعنی تقویت ِ خودت و بابت این تحسینت می‌کنم؛ اما  نهایت  ِ تلاشت رو هم باید بکنی که در حد ِ خودت توش موفق بشی.  وزن ِ کلمات به شخصیت‌هات در بعضی مواقع نمیومد.
یا حتی توصیفات و واژه‌ها، معناهای نهفته و حتی قد جمله‌ها و عرض  ِ   پاراگراف‌ها. دیشب یه قسمت آسمون موقع غروب رو به دختر همسایه 8 سالمون نشون دادم و گفتم توصیفش کنه... می‌دونی چی گفت؟ "آسمون برای خودش یه چای کمرنگ ریخته..."  

توجه کن. آدم‌ها هر چقدر بزرگتر میشن ذهن -ذاتی- درگیر فلسفه وجود و...   و کنجکاو و رویاییشون؛ رنگ می‌بازه. بی‌توجه‌تر میشن، تخیلات  راضی‌شون نمی‌کنه و به قولی پخته میشن. مخصوصا اگه رنج کشیده باشن و بدونن طعمش چیه و کاملا خودشون رو با واقعیت تلخ عجین کنن. اما جیران اینطور نیست؛ با اینکه توی بچگیش هم بزرگانه زندگی کرده زبان و طرز توصیف ِ اطرافش باهاش همخونی نداره. می‌خواد اتمسفر بسازه ها... اما کودکانه می‌سازه و نصفه نیمه.

مثلا چی؟! آره... تشکر کردن از چادر!  "امروز خوب در برابر نامهربونی‌های بارون ازم محافظت کردی؛ ممنونم!" غیرقابل باور و کاملا کودکانست. یا چی؟ اصلاح خوبی بود؛ هان! شعاری! یکی بود یکی نبود های مامان‌بزرگ‌ها اینطور نمیشن. اگه سبکت شاعرانه طور بود که همه‌ی شخصیت‌ها بلااستثنا در یک فضای ایده آل سورئال یا یه سبک رویایی که با  چنین منطقی سر و کار داشته باشه؛ آره حق می‌دادم... حتی حق می‌دادم که عاشقانه‌های شخصیت‌ها با تکست‌های تلگرامی و در اونطور حالت‌هایی باشن. 

مثل همون نمونه‌ی مهمی که توی کتاب 38  خطای رایج داستان‌نویسان ذکر شده که: "انگشتان گلگون آفتاب سپیده‌دم" گاهی اوقات توصیفاتت اینطور می‌شد و فقط گاهی اوقات و به زبان لطمه می‌زد.

فکر می‌کنم زیادی دارم دور میشم از اصل ِ مطلب.  زبان نه تنها شخصیت ِ جیران بلکه تمام شخصیت‌ها. خوبن؛ اما عالی بودن بهتره، ها؟  از حق نمی‌گذرم؛ خیلی جاها که خواستی زیبایی رو فراموش کنی و فقط داستانی بنویسی،  خوب بود؛ نه نه! خیلی از توصیفاتت به جا بود.  در کل، یا باید زاویه دیدت رو به راوی‌ای تغییر بدی که محوه و کسی زیاد پاپیچ ِ کارش نمیشه یا توصیفاتت رو -بعضی‌ها رو-   غنی‌تر کنی.

وقفه زمانی.  به تعادل ِ دیالوگ و منولوگ اعتقادی ندارم؛ اما به کشش صحنه‌ها و زمان چرا. روند عجیبیه، نه؟ برای یک صحنه‌ی قتل؛ نویسنده یک ساعت زمان می‌ذاره و مخاطب برای خوندنش پنج دقیقه. و برای نمایشی شدن و فیلم شدنش همون صحنه قتل می‌تونه در حد ده دقیقه یا بیشتر باشه. زمان خیلی حیاتی و مهمه... تقویمی یا داستانی. فرقی نمی‌کنه. این از مقدمه‌ی اهمیت زمان و البته سرگشته دیار:

بحثی که صورت می‌گیره در مورد پرستاری از یک پسر و برای جواب مثبت یا منفی دادن جیران چیزی کمتر از یک صحنه قتل فکر می‌کنه پس اینجا زمان چی میشه؟ و اینجا فکر می‌کنم قانون تعادل دیالوگ و منولوگ صحیح باشه. زمان رو فشرده می‌کنه و از خودش میگه و گذشتش و کارهایی که کرده؛ لازمه؟! (یه چیزی مثل اینکه فردی که در حال مرگه و فقط می‌تونه چند کلمه بگه. اون چند کلمه مطمئنا سلام احوالپرسی نیست!)

 آره نه واقعا بار احساسی نسبتا خوبی داشت اما نه در اون لحظه. باید نگهش می‌داشتی و جیران رو پیاده می‌فرستادی خونه تا توی این بین فکراش رو بکنه    و عجیب‌ترش اینه که بعد از اون همه فکر کردن آقای شفیعی متعجب شد... .

در مورد جریان  نمیشه نظر داد؛ چون تازه رمان داره کشیده میشه به بخش ِ اصلی و کشمکش‌ها تازه زاده میشن.  توی افتتاحیه شخصیت‌پردازی کردی و بعد اتفاقات رو در میانه وارد کردی که کاملا صحیح و تحسین برانگیزه. هر چند... میگم که فی الحال و بعد از این همه مدت هیچ شخصیتی نمی‌تونه قالبی نباشه مگه اینکه خالقش بهش ویژگی‌های برجسته بده. همه‌ی ویژگی اخلاقی‌ها استفاده شده از خجالتی بگیر تا عصبی. اما... یه خجالتی که رنگ سبز دوست داره و سوت  ِ دوانگشتی می‌زنه، یه شخصیت نوئه! 

توی ویژگی اخلاقی‌هاشون خوب عمل کردی؛ اما توی مخصوص ِ سرگشته دیار بودنش می‌تونی کار کنی. خلاصه که چینش رو بلدی، معلومه.

به امید دستیابی به کیمیای نویسندگی! هیچکس جز تو نمی‌تونه این اثر رو به تحریر در بیاره پس با قدرت ادامه بده و موفق باشی. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

40 دقیقه قبل، Flare گفته است:

سن  ِزبان از سن ِشخصیت کمتره. یک تحسین و یک انتقاد نشات گرفته از یک  منشا. اینکه کار   ِ سخت رو انتخاب کنی یعنی تقویت ِ خودت و بابت این تحسینت می‌کنم؛ اما  نهایت  ِ تلاشت رو هم باید بکنی که در حد ِ خودت توش موفق بشی.  وزن ِ کلمات به شخصیت‌هات در بعضی مواقع نمیومد.
یا حتی توصیفات و واژه‌ها، معناهای نهفته و حتی قد جمله‌ها و عرض  ِ   پاراگراف‌ها. دیشب یه قسمت آسمون موقع غروب رو به دختر همسایه 8 سالمون نشون دادم و گفتم توصیفش کنه... می‌دونی چی گفت؟ "آسمون برای خودش یه چای کمرنگ ریخته..."  

توجه کن. آدم‌ها هر چقدر بزرگتر میشن ذهن -ذاتی- درگیر فلسفه وجود و...   و کنجکاو و رویاییشون؛ رنگ می‌بازه. بی‌توجه‌تر میشن، تخیلات  راضی‌شون نمی‌کنه و به قولی پخته میشن. مخصوصا اگه رنج کشیده باشن و بدونن طعمش چیه و کاملا خودشون رو با واقعیت تلخ عجین کنن. اما جیران اینطور نیست؛ با اینکه توی بچگیش هم بزرگانه زندگی کرده زبان و طرز توصیف ِ اطرافش باهاش همخونی نداره. می‌خواد اتمسفر بسازه ها... اما کودکانه می‌سازه و نصفه نیمه.

مثلا چی؟! آره... تشکر کردن از چادر!  "امروز خوب در برابر نامهربونی‌های بارون ازم محافظت کردی؛ ممنونم!" غیرقابل باور و کاملا کودکانست. یا چی؟ اصلاح خوبی بود؛ هان! شعاری! یکی بود یکی نبود های مامان‌بزرگ‌ها اینطور نمیشن. اگه سبکت شاعرانه طور بود که همه‌ی شخصیت‌ها بلااستثنا در یک فضای ایده آل سورئال یا یه سبک رویایی که با  چنین منطقی سر و کار داشته باشه؛ آره حق می‌دادم... حتی حق می‌دادم که عاشقانه‌های شخصیت‌ها با تکست‌های تلگرامی و در اونطور حالت‌هایی باشن. 

مثل همون نمونه‌ی مهمی که توی کتاب 38  خطای رایج داستان‌نویسان ذکر شده که: "انگشتان گلگون آفتاب سپیده‌دم" گاهی اوقات توصیفاتت اینطور می‌شد و فقط گاهی اوقات و به زبان لطمه می‌زد.

فکر می‌کنم زیادی دارم دور میشم از اصل ِ مطلب.  زبان نه تنها شخصیت ِ جیران بلکه تمام شخصیت‌ها. خوبن؛ اما عالی بودن بهتره، ها؟  از حق نمی‌گذرم؛ خیلی جاها که خواستی زیبایی رو فراموش کنی و فقط داستانی بنویسی،  خوب بود؛ نه نه! خیلی از توصیفاتت به جا بود.  در کل، یا باید زاویه دیدت رو به راوی‌ای تغییر بدی که محوه و کسی زیاد پاپیچ ِ کارش نمیشه یا توصیفاتت رو -بعضی‌ها رو-   غنی‌تر کنی.

وقفه زمانی.  به تعادل ِ دیالوگ و منولوگ اعتقادی ندارم؛ اما به کشش صحنه‌ها و زمان چرا. روند عجیبیه، نه؟ برای یک صحنه‌ی قتل؛ نویسنده یک ساعت زمان می‌ذاره و مخاطب برای خوندنش پنج دقیقه. و برای نمایشی شدن و فیلم شدنش همون صحنه قتل می‌تونه در حد ده دقیقه یا بیشتر باشه. زمان خیلی حیاتی و مهمه... تقویمی یا داستانی. فرقی نمی‌کنه. این از مقدمه‌ی اهمیت زمان و البته سرگشته دیار:

بحثی که صورت می‌گیره در مورد پرستاری از یک پسر و برای جواب مثبت یا منفی دادن جیران چیزی کمتر از یک صحنه قتل فکر می‌کنه پس اینجا زمان چی میشه؟ و اینجا فکر می‌کنم قانون تعادل دیالوگ و منولوگ صحیح باشه. زمان رو فشرده می‌کنه و از خودش میگه و گذشتش و کارهایی که کرده؛ لازمه؟! (یه چیزی مثل اینکه فردی که در حال مرگه و فقط می‌تونه چند کلمه بگه. اون چند کلمه مطمئنا سلام احوالپرسی نیست!)

 آره نه واقعا بار احساسی نسبتا خوبی داشت اما نه در اون لحظه. باید نگهش می‌داشتی و جیران رو پیاده می‌فرستادی خونه تا توی این بین فکراش رو بکنه    و عجیب‌ترش اینه که بعد از اون همه فکر کردن آقای شفیعی متعجب شد... .

در مورد جریان  نمیشه نظر داد؛ چون تازه رمان داره کشیده میشه به بخش ِ اصلی و کشمکش‌ها تازه زاده میشن.  توی افتتاحیه شخصیت‌پردازی کردی و بعد اتفاقات رو در میانه وارد کردی که کاملا صحیح و تحسین برانگیزه. هر چند... میگم که فی الحال و بعد از این همه مدت هیچ شخصیتی نمی‌تونه قالبی نباشه مگه اینکه خالقش بهش ویژگی‌های برجسته بده. همه‌ی ویژگی اخلاقی‌ها استفاده شده از خجالتی بگیر تا عصبی. اما... یه خجالتی که رنگ سبز دوست داره و سوت  ِ دوانگشتی می‌زنه، یه شخصیت نوئه! 

توی ویژگی اخلاقی‌هاشون خوب عمل کردی؛ اما توی مخصوص ِ سرگشته دیار بودنش می‌تونی کار کنی. خلاصه که چینش رو بلدی، معلومه.

به امید دستیابی به کیمیای نویسندگی! هیچکس جز تو نمی‌تونه این اثر رو به تحریر در بیاره پس با قدرت ادامه بده و موفق باشی. 

ممنون از اینکه وقت گذاشتی و رمانم رو نقد  کردی  خیلی خوشحال شدم. تلاشم رو می‌کنم... بازم ممنون؛؛

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • نویسنده حرفه ای

های گلکم

اسم رمان یه بحث سلیقه ایه من شخصا از اسم های تک سیلابی و دو سیلابی خوشم میاد و با چند کلمه ای ها حال نمی کنم.

زیرخط های مقدمه و خلاصه ت رو بردار خیلی زشتش کرده به نظرم.

نمی دونم ذهنم کشش نداره یا چی ولی خلاصه ت از نظرم نامفهوم اومد. انگار جمله هایی که کنار هم گذاشتی تناسبی با هم ندارن و من رسما نمی فهمم چی نوشتی.. هق فکر کنم خسته م. در کل خلاصه باید چکیده از اتفاقات رمان در هاله ای از ابهام باشه. نه همه چی رو لو بده نه هیچی نگه.

مقدمه ت هم خوب و قشنگ بود آفرین

پارت اولت هم عالی بود مخصوصا اون توصیفاتی که درباره ی صدای چمدون و باد و صدای بارون و اینا بود. برام جذاب اومد. قبلش داشتم به این فکر می کردم که اگه از باد که چادرش رو به بازی می گیره می گفت بهتر می بود که بعد دیدم گفتی.

بوس بای

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 دقیقه قبل، نیکتوفیلیا گفته است:

های گلکم

اسم رمان یه بحث سلیقه ایه من شخصا از اسم های تک سیلابی و دو سیلابی خوشم میاد و با چند کلمه ای ها حال نمی کنم.

زیرخط های مقدمه و خلاصه ت رو بردار خیلی زشتش کرده به نظرم.

نمی دونم ذهنم کشش نداره یا چی ولی خلاصه ت از نظرم نامفهوم اومد. انگار جمله هایی که کنار هم گذاشتی تناسبی با هم ندارن و من رسما نمی فهمم چی نوشتی.. هق فکر کنم خسته م. در کل خلاصه باید چکیده از اتفاقات رمان در هاله ای از ابهام باشه. نه همه چی رو لو بده نه هیچی نگه.

مقدمه ت هم خوب و قشنگ بود آفرین

پارت اولت هم عالی بود مخصوصا اون توصیفاتی که درباره ی صدای چمدون و باد و صدای بارون و اینا بود. برام جذاب اومد. قبلش داشتم به این فکر می کردم که اگه از باد که چادرش رو به بازی می گیره می گفت بهتر می بود که بعد دیدم گفتی.

بوس بای

چرا وقتی به من می‌رسی خسته‌اییییییییی؟ چرااااا؟ 😕😐🔪الان من از کجا بفهمم نظرت آخر سر در مورد خلاصم چی بود؟😐😂

ذوق 💃😍

جیغ مرسی نیکتو خااااان. خیلی ممنون😍🦋

خسته نباشی💃💃

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
19 دقیقه قبل، 𝑪𝒉𝒐𝒄𝒐𝒍𝒂𝒕𝒆ꨄ︎ گفته است:

چرا وقتی به من می‌رسی خسته‌اییییییییی؟ چرااااا؟ 😕😐🔪الان من از کجا بفهمم نظرت آخر سر در مورد خلاصم چی بود؟😐😂

ذوق 💃😍

جیغ مرسی نیکتو خااااان. خیلی ممنون😍🦋

خسته نباشی💃💃

شصت درصد خوب بود.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

سلام عزیز جانم  ، گلکم رمانت و خوندم و به نظرم خیلی خاص و قشنگ بود ، هنوز نتونستم تا پارت آخری که گذاشتی بخونم اما تا اینجا به نظرم مشکلی نداشت که بخوام بهت گوش زد کنم ، امید وارم تا آخر همینطور عالی پیش بری و موفق باشی ، قلمت مانا عزیزم 💋♥️🌹

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، mahdiyeh گفته است:

سلام عزیز جانم  ، گلکم رمانت و خوندم و به نظرم خیلی خاص و قشنگ بود ، هنوز نتونستم تا پارت آخری که گذاشتی بخونم اما تا اینجا به نظرم مشکلی نداشت که بخوام بهت گوش زد کنم ، امید وارم تا آخر همینطور عالی پیش بری و موفق باشی ، قلمت مانا عزیزم 💋♥️🌹

سلام جانم

خیلی خیلی ممنونم عزیزدلم که وقت گذاشتی و رمانم و خوندی لایک کردی و در آخر نظر دادی. نظرت برام باارزشه^- مرسی قشنگم همچنین،،،

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...