رفتن به مطلب

رمان جانان من | R.kia کاربر انجمن نودهشتیا


R.kia
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام  رمان : جانان من

نام نویسنده: روناک کیا

ژانر :  عاشقانه،ازدواج اجباری

خلاصه:

دختری از دیار تنهایی.... 
پسری از جنس غرور و تکبر....
دختری که از سر ناچاری پایش به خانه‌ای باز میشود که سرنوشتش را عوض می‌کند
یعنی سر نوشت چه چیزی را برای این دو رقم زده؟....پایان خوش

ویراستار: @M.gh

مقدمه:

در این هستی غم انگیز وقتی حتی روشن کردن یک

چراغ ساده "دوستت دارم" کام زندگی را تلخ می‌کند

وقتی شنیدن دقیقه‌ای صدای بهشتی‌ات 

زندگی را تا مرزهای دوزخ می‌لغزاند 

دیگر نازنین من

چه جای اندوه؟

چه جای اگر؟

چه جای کاش؟

و من...

این حرف آخر نیست!

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم 

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه‌ 

از لذت گفتنش امتناع کنم...

 

ساعت پارت گذاری:۲۱:۰۰

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

21 ساعت قبل، R.kia گفته است:

نام  رمان : جانان من

نام نویسنده: روناک کیا

ژانر :  عاشقانه،ازدواج اجباری

خلاصه:

دختری از دیار تنهایی.... 
پسری از جنس غرور و تکبر....
دختری که از سر ناچاری پایش به خانه‌ای باز میشود که سرنوشتش را عوض می‌کند
یعنی سر نوشت چه چیزی را برای این دو رقم زده؟....پایان خوش

 

مقدمه:

در این هستی غم انگیز وقتی حتی روشن کردن یک

چراغ ساده "دوستت دارم" کام زندگی را تلخ می‌کند

وقتی شنیدن دقیقه‌ای صدای بهشتی‌ات 

زندگی را تا مرزهای دوزخ می‌لغزاند 

دیگر نازنین من

چه جای اندوه؟

چه جای اگر؟

چه جای کاش؟

و من...

این حرف آخر نیست!

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم 

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه‌ 

از لذت گفتنش امتناع کنم...

 

ساعت پارت گذاری::۲۱:۰۰

 

 

 

21 ساعت قبل، R.kia گفته است:

#جانان_من#پارت_اول

_دخترم بلندشو باید بریم  

_شما برین،من میخوام پیش مادرم بمونم 

خاله_نمیشه که عزیزم پاشو بریم بازم میایم قربونت برم هر هفته میایم 

به ناچار ازجام بلند شدم و مانتوم و تکوندم 

با چشمایی که از اشک پر شده بود زیر لب گفتم

_خدافظ مامان

از بهشت زهرا خارج شدیم،سوار تاکسی شدیم و به سمت خونه رفتیم 


وارد خونه که شدیم بی حرف به اتاقم رفتم بعد از تعویض لباس دراز کشیدم و خوابم برد..


خاله_جانان،دخترم پاشو عزیزم ساعت ۹ پاشو یه چیزی بخور تا ضعف نکردی 


_میل ندارم گرسنم نیست

خاله اخم ریزی کرد:یعنی چی که گرسنم نیست از صبح تا حالا هیچی نخوردی 

بحث کردن با خاله بی فایده بود پس دست از مقاومت برداشتم و گفتم:چشم خاله جان شما برین من میام 

خاله سری از سر رضایت تکون داد و از اتاق بیرون رفت

ازجام بلند شدم و به دستشویی رفتم تا آبی به صورتم بزنم 
بعد از خشک کردن صورتم به آشپزخونه رفتم ، یکی از صندلی هارو عقب کشیدم و نشستم 

خاله بشقابی پر از ماکارانی رو جلوم گذاشت 

خاله:باید تا تهش بخوری 

_خاله من اشتها..

خاله_همین که گفتم تا آخرش باید بخوری اما و اگر نداره 

درسته که از صبح چیزی نخورده بودم و به شدت گرسنم بود اما میلی به غذا نداشتم
اما بخاطر اینکه خاله ناراحت نشه تا جایی که جا داشتم خوردم 

_بیشتر از این نمیتونم بخورم،دستت درد نکنه 

خاله_نوش جونت دخترم 

لبخند کم جونی زدم و از جام بلند شدم 

خاله_بشین میخوام دباره ی موضوع مهمی صحبت کنم 

دوباره روی صندلی نشستم و منتظر به خاله نگاه کردم

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_من#پارت_۲

خاله_ببین دخترم، مادرت تورو به من سپرده
صلاح نیست تنهایی زندگی کنی ، وسایلتو جمع کن،از این به بعد  میای خونه ی ما 


_من میفهمم شما نگران منین ولی من نمیتونم تا اخر عمرم سربار شما و عمو حمید باشم

خاله اخمی کرد و گفت:این چه حرفیه که میزنی،تو خواهر زادمی مثل بچه ی نداشتم میمونی
حرف از سربار بودن نزن که خیلی ناراحت میشم 
حالام برو وسایلتو جمع کن دخترم 

با بی میلی چشمی گفتم و به سمت اتاقم رفتم 
دلم میخواست حداقل یه مدت تنها باشم 
اما حریف خاله نمیشدم 

لباسام و وسایلامو جمع کردم و توی ساک چیدم و کنار تخت گذاشتم

روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم

چقدر زود گذشته بود..
امروز چهلم مادرم بود..۴۰ روز گذشت اما انگار همین دیروز بود 
چقدر جای مادرم خالیه... چقدر دلم براش تنگ شده 

نفس عمیقی کشیدم،چشمام رو روی هم گذاشتم و طولی نکشید که خوابم برد

 

صبح با سر و صداهایی که  از آشپزخونه میومد بیدار شدم

به ساعت نگاه کردم ۱۰ صبح بود 

بی حوصله بلند شدم و بعد از زدن مسواک به سالن رفتم 

 

خاله مشغول مرتب کردن بود

 

_صبح بخیر 

 

خاله_صبح  توهم بخیر عزیزم برات صبحانه چیدم برو زودتر صبحنتو بخور بعدم آماده شو تا بریم 

 

_چشم

 

ویرایش شده توسط R.kia
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...