رفتن به مطلب

رمان رفقای فابم/•|Mhi.nevisکاربر انجمن نودوهشتیا


Mhi. nevis
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

°بــــِسم الله الـرَحمن الـرَحیم°

نام رمان: رفقای فابم/•

نام نویسنده: مَـــهی نویـــس / Mhi.nevis

ژانر: طنز، عاشقانه

خلاصه: 

•چِه‍ بِگویَیم اَز عُمقِ دُنیایَش
هَر چِه‍ فَهمیدَمش نَفهمیدَم
اُو هَمینجا کِنارِ مَن اَما
این بَرایَم شَبیه‍ رُویآ بود
رِخنِه‍ کَرد دَر تَمامِ دُنیایَم
اُو تَمامَش تَمام دُنیا بود•

________

رمان راجب دختری به اسم نقره اس که با دوتا از رفقاش به اسم ارتان و ارسین زندگی میکنه 
این نقره خانم شیطون کلی بلا سر این دوتا میاره... 
و طی اتفاقی یه حسی به وجود میاد! 

 

ویراستار: @Z sadghinjad

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱

-نقرهههههههه دهنت سرویسسسسسسسسسس
باصدای عربده آرتان اب دهنمو قورت دادم برگشتم سمت آرسین ک زل زده بود به من گفتم 
_ارسین میخوام ی وصیتی بهت بکنم اگع من زنده نموندم میخوام بچه هامو به تو بسپارم میخوام براشون پدری کنی میخوام وقتی بزرگ شدن و پرسیدن مامانم کی بود تو بگی یه زن قوی ک بخاطر شما ها هر کاری کرد بگی اخر سر هم به خاطر شما ها جونشو از دست داد 

ارسین نگاه گنگی بهم انداخت و پرسید 

-نقره حالت خوبه بچه کجا بود ؟!
ی نگاه حرصی بهش انداختمو و قاشق مرباخوری پرت کردم طرفش و گفتم 
_اهههه ترر زدی ب حسم تازه داشتم فاز ورمیداشتم همش پرید 
و بعد دو نفری باهم دیگه خندیدیم 

ارتان در حالی داشت موهای نم دارشو خشک میکرد به طرفم اومد و شامپو رو پرت کرد تو بغلم  و گفت
این چیه؟
 خونسرد یه نگاه به شامپو کردم و گفتم 
شامپو برای شست و شوی سر و بدن استفاده میشه 
ارسین ک مشغول جمع کردن میز صبونه بود ی چشم غره ای بهم رفت ک یعنی لال شم 
ارتان چشمای قرمزشو دوخت به منو گفت 
اوه چه بانمک احیانا نقره خانم دیشب تو اب نمک خوابیده انقدر بانمک شده 
دستی به موهام کشیدم و گفتم 
اولن ک من خودم یه گوله نمکم دومن اب نمک برای ادمایی بی نمکی مث جنابالی به کار میره ک من بعید میدونم شما با یه بشکه اب نمک از این حالت بینمکی دربیای 
حرصی شده بود اگه باز جوابشو میدادم به قطع یقین منو پِرس میکرد 
در ادامه حرفم گفتم 
مگه حالا چیشده ک اینطوری واق واق میکنی 
به طرفم حمله کرد ک ارسین به صورت دو از اشپزخونه اومد بیرون و جلوشو گرف 
دختره ی منگل من واق واق میکنم یعنی من سگم دیگه بگو تو این شامپوی کوفتی چی ریختی 
خندیدم و گفتم 
عه ن باباتازه فهمیدیی  
ارسین ک دیگه از این وضع خسته شده بود به تندی رو به دوتامون گفت 
بسه دیگه مث سگ و گربه افتادین به جون هم  ارتان توهم مث ادم بگو چته نقره توهم بگو چ غلطی کردی 
ارتان نگاهی بهم انداختو گفت 
+نمیدونم تو این شامپو چی ریخته صب رفتم حموم همین که شامپورو ریختم رو موهامو شستم چشام اتیش گرفت بعد یه بوی بدی میداد و رنگ قرمز حال بهم زنی داشت 

از توصیفای ک داشت میکرد خندم گرفته بود ارسین یه نگاه به من کردو گفت 
نقره چی ریخته بودی توش 

دیگه راه فراری نمونده بود برام ولی من به هیچ وجه کوتا نمیام  یه نگاه شیطونی به ارسین انداختم و بعد نگاه مظلومی به ارتان 
گفتم :

از کجا معلوم ارسین اینکارو نکرده باشه،صبح داشتم میرفتم دستشویی  خودم دیدم  تو دستش سس و فلفل قرمز بود 

ارسین متعجب رو به من گفت 

نقرهههه!

خندیدم و به مسخره گفتم 

جانم اینطوری صدام نکن دلم هوری میریزه 

بعدش هر سه مون باهم خندیدیم 

ارتان گفت 
چرت نگو ارسین بیکار نیس ک بیاد تو شامپوی من سس بریزه این کار فقط میتونه کار یه نفر باشه اونم کار سرکار خانمه 

من ک از قبل برنامه ریزیمو کردم بودم سمت ماشین لباسشویی رفتم گفتم 

باور نمیکنی نه باش! 

درشو باز کردم یه لبخند خبیثی زدم و تیشرت سفید ارسین که دیشب خوابیدنی پوشیده بودو دراوردم به لکه قرمزی که در اثر سس مالی بنده قرمز شده بودو نگاه کردم بلند شدمو به سمت اون دوتا گریزلی وحشی رفتم 

تیشرتو جلو چشای ارتان گرفتمو گفتم

بفرما اینم تیشرتی ک ارسین دیشب تنش بود اینم لکه سسی که صبح به تیشترش مالیده شده و بعد انداخته لباسشویی 

ارسین بیچاره که کلا محو افق شده بود حرف نمیزد 
ارتانم که انگاری باورش شده بود طرف تیام رفتو گفت 

پسره خر این چ کاری بود کردی ها حقشه همینجا بگیرم تا جون داری بزنمت 

ارسین ک تازه به خودش اومده بود گفت

بیخودی زرت و پرت نکن حتما اینم یکی از کارای نقرس من مگه مرض دارم خودمو با توعه خر پیر در بندازم 

ارتام  به شدت عصبی شده بود تیشرتو پرت کرد طرف تیام و رفت سمت اتاق و گفت 

من دارم میرم شرکت وقتی برگشتم دهن هردوتونو اسفالت میکنم 

من از همونجا اداشو در اوردم که کلشو از اتاق اورد بیرونو گفت

هی نقره خانم براتوعم دارم 

باز از رو نرفتمو در حالی ک چشامو چپ میکردم گفتم 

هی نقره خانم براتوعم دارم 


بعدش خندیدم
 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۲

بعد از رفتن ارتان نفس راحتی کشیدم 

ارسین و ارتان اینا دوست خانوادگی ما حساب میشن من ارسین و ارتان و از ده سالگی میشناختم و ی جورایی از همون موقع با هم دوست بودیم 

پدر و مادر من به همراه برادم نوید که هشت سالشه برای همیشه به کانادا رفتن 

بابام اعتقاد داشت ک اینجا جای هیچ پیشرفتی نیست و تصمیم گرفتن که برن و منم باخودشون ببرن ولی من مقاومت کردم و نرفتم خانواده ام هر از گاهی به ایران میومدنو بهم سر میزدن....

تصمیم گرفتم ی خونه مجردی بگیریم چون نخواستم از بابام پول قرض بگیرم تصمیم گرفتم که از ارسین و ارتان کمک بخوام 

بعد از اینکه به اونا راجب تصمیمم گفتم اونام گفتن حاضرن بیان باهم دیگه زندگی کنیم و خونه رو دونگی بخریم 

چون به هردوشون اعتماد داشتم و اونام منو فقط در حد یه رفیق میدونستن منم قبول کردم و الان باهم زندگی میکنیم

......

من نقره فتاحی بیست ساله دانشجوی رشته حسابداری ی دختره کاملا شر ک همه از دستش آسین 

همیشه به چشمای ارتان حسودیم میشد ک اون چشماش سبزه و من قهوه ای ولی هیچ وقت بهش نگفتم اون همینجوریشم خودشیفتس چ برسه ب این ک بگم رنگ چشاتو دوست دارم 

تو دانشگاه همه به هم میگن گیسو کمند لامصببب مو نیست ک باهاش میشه کل خیابونو جارو کرد 

بعضی وقتا حرصمو در میوردن جوری ک تصمیم میگرفتم برم کوتاشون کنم ولی هر بار ارسین و ارتان پادرمیونی کردن نمیزاشتن اینکارو بکنم

 ارتان از همه ما بزرگتر بود و بیست و هشت سالش بود به قول ارسین ک همیشه بهش میگفت خر پیره و کلی بهش میخندیدیم 

ارتان فوق لیسانس گرافیک داشت و ی شرکت داشت و اونجا با ارسین کار میکرد‌.

ارسین بیست و پنج سال داشت و لیسانس گرافیک و اونم مث من پایه همه چیز بود برعکس این ارتان خشنه 

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۳

خداروشکر امروز روز من نیست و کارای خونه گردنم نیس تو خونه ما اینجوریه که دو روز کامل باید اون شخص کل کارای خونه از تمیز کردن کاسه توالت خخخخ تا غذا درست کردنو انجام بده 

روز شنبه و یکشنبه با ارتانه و روزای دوشنبه و سه شنبه با من ...

روزای چهار شنبه .پنج شنبه و جمعه با ارسینه 

شاید الان براتون سوال بشه ک چرا ارسین سه روز باید کلفتی کنه 

برای اینکه ارسین از هر دو ما مظلوم تره و بچه کم حرفی ماهم که از خدا خواسته کلی پیشش اه و ناله کردیم که تو شرکت و دانشگاه کلی خسته میشیم و اینا 

اونم ک دل رحم سریع قبول کرد خخخخ 

امروزم ک روز ارسین بود و نوبت اون بود ک کارارو انجام بده

البته اینم بگم منو ارسین باهم کلی بلا سر ارتان خشنه میاریما

بابا در اون حدم که شما فک میکنید مظلوم نیس فقد در برابر منو ارتان خیلی مظلومه والا

---------

امروز کلاس داشتم برای همین گوشیمو ورداشتم رفتم سمت تختم و پتو تا زیر گردنم کشیدم و گرفتم خوابیدم 

چیه حتما فکر کردین الان میگم رفتم اماده بشم امروز زیاد مهم نبود منم تصمیم گرفتم نرم 

وقتی پاشدم ساعت پنج عصر بود طبق معمول اول گوشیمو چک کردم 

پیامک اومده بود برام منم ذوق کردم گفتم شاید نرفتم دانشگاه رفیقام نگرانم شدن و پیام دادن برای همین لبخند گشادی زدم 

و پیامارو باز کردم ب اسم عشقم که سیوش کرده بودم نگاهی کردم با خوندن پیام اشک تو چشام جمع شد 

نوشته بود :

مشترک گرامی 

بسته اینترنت شما در تاریخ و ساعت(...) ب پایان رسید .همراه اول... 

 

 مطمئنم همتون حال منو درک میکنین و تو شرایط من قرار گرفتین 

واقعن لحظه دردناکیهه... والا 

نکنه فک کردین واقعن عشقمه خخخخ نه بابا من کفنم کجا بود که گورم باشه( البته این ضرب و المثل ساخت خودمه هاا خخخ 

از اونجایی ک علاقه خاصی به همراه اول دارم عشقم سیوش کردم 

 

نگاهی ب ساعت انداختم ک شیش و نشون میداد الانا بود ک ارسین

برسه

داشتم میرفتم اشپزخونه تا اب بخورم که چشم خورد ب جا کلیدی که کلید ارسین اویزون بود

این ارسین کلا یکم شاس میزد همیشه یادش میرف که کلید خونرو با خودش ببره

بیخیال قدم برداشتم ولی یهو ی فکر خوب ب ذهنم رسید و برگشتم و دوباره نگاهی ب کلید کردم از اون لبخندای خبیث معروف نقره ای زدمو گوشیمو از جیب سویشرتم در اوردم شماره ارسین که ب اسم گریزلی ۱ سیوش کرده بودم گرفتم بعد از چهار پنج تا بوق که خورد بالاخره جواب داد:

بله؟

رفتم سمت اشپزخونه و همینطور ک در یخچال باز کردم و بطری و ورمیداشتم گفتم 

سلام ارسین جان کجایی 

ارسین خنده ای کردو گفت 

دارم میام خونه استیل جان 

بطری و سر کشیدم و گفتم 

درد و استیل کوفت و استیل حناق و استیل 

این ارسین و ارتان خیر ندیده همیشه ب خاطر اسمم مسخرم میکردن یا میگفتن استیل یا برنز 

خنده های ارسین کم کم تبدیل شده بود ب قهقهه همینطور که میخندید گف 

راست میگم دیگه خب کارتو بگو 

اوهه کم کم داشت یادم میرفتا بطری و گذاشتم تو یخچالو گفتم 

ارسین اومدی خونه باید کرانچی و بستنی بخری 

_ن بابا امر دیگه 

خندیدم و گفتم 

راستی امروز نتم تموم شد لطف کن یه شارژم بهم بزن نت بگیرم 

اونم خندیدو گفت 

تروخدا شرمندم نکن یکم فک کن ببین چیز دیگه ای لازم نداری 

رفتم رو مبل لم دادم و تلوزیونو روشن کردم و گفتم 

حالا ک خیلی اصرار میکنی و من اصن راضی نیسم بی زحمت یه رانی پرتغالیم برام بخر 

_دارم میام خونه کاری نداری

گفتم :

پس میخری دیگع 

در جوابم گف 

معلومع استیل جونم نه 

خنده شیطانی کردمو گفتم 

مطمئنی 

گف

اوه چ جورم 

گفتم 

مثل اینکه باز کلیدت یادت رفته 

بعد از چند ثانیه مکث ک احتمالا داشت دنبال کلیدش میگش گف

ای واای اره درو باز کن اومدم 

_درو باز میکنم ولی وقتی ک شارژو زدی ب گوشیم و خوراکیایی که گفتم بخری

نفس عصبی کشید و گفف

نقره مسخره بازی در نیار باز کن درو 

سرمو تکون دادم و در همون حال گفتم 

اوم اوم یا چیزایی که ازت خواستمو میگیری یا تا ساعت نه پشت در میمونی تا ارتان از شرکت بیادو درو وا کنه 

_نقرررره 

راستیی اینم بگم اگه شارژ نفرسی در پارکینگو نمیزنم اول میفرسی تا درو وا کنم بعد از ایفون خوراکیارو نشون میدی تا در خونرو باز کنم 

اجازه ندادم ک دیگه حرفی بزنه و قط کردم 

بعد از پنج دقیقه اس ام اس اومد برام سریع گوشیمو باز کردم با دیدن اسم عشقم کلی خوشحال شدم بازش کردم خسیس ده گیگ یه ماهه زده بود 

عیب نداره بابا حالا همینشم غنیمته 

بهش پیام و نوشتم 

خب گریزلی جون از مرحله اول عبور کردی من درو پارکینگو باز میکنم حالا مونده مرحله دوم یعنی خوراکی ها هر وقت مطمئن شدم که گرفتی درو خونرو هم برات باز میکنم 

با خوشحالی پیامو سند کردم و رفتم تو اینیستاگرام 

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۴

بعد از چند دقیقه صدا زنگ‌ ایفون بلند شد هییی جوری میگم ایفون ادم حس میکنه گوشی ایفون داره 

اصن مگه این ایفون چشه هر چی باشه باز اسمش ایفونه پس ذوق کنید ماهم ایفون داریم 

رفتم جلو ایفون و با دیدن ارسین جلو در نیشم شل شد ایفون رو ورداشتم و با صدای لاتی گفتم 

اول جنسارو نشون بده 

ارسین ک هم کلافه بود و هم معلوم بود خندش گرفته پلاستیک دستشو اورد بالا با دیدن خوراکیای تو دستش کلی ذوق کردم ولی دلم میخواستم یکم دیگه اذیتش کنم باز جدی شدم باهمون لحن قبلی گفتم 

از کجا معلوم جنسش اصل باشه اول باید تستش کنم بعد میزارم بیای بالا 

ارسین ک دیگه واقعا حرصش گرفته بود عصبی گفت

نقره باز کن این درو وگرنه زنگ همسایرو میزنم و میام بالا 

خندیدم و گفتم 

فوقش همسایه ها درو پارکینگو برات باز کنن درو خونرو کی میخواد باز کنه کلیدم که نداری درم قفله 

یه کاری میکنیم درو میزنم پلاستیکو میزاری تو اسانسور بیاد بالا ببینم اگه کامل بود میگم بیای بالا اوکی؟

 

چاره ی دیگه ایم مگه برام مونده باشه 

 

شال مشکیمو سرم کردم و درو باز کردم رفتم طرف اسانسور و منتظر موندم بیاد طبقه شیشم بعد از کلی جون کندن بالاخره وایساد 

درو باز کردم ولی قبل اینکه بفهمم چیشده یهو ارسین با اون هیکل گریزلیش از اسانسور پرید بیرون و نگاه خصمانه ای بهم کردو گفت:

 

خیلی پرویی استیل یادم باشه از این به بعد قبل اینکه از خونه رفتم بیرون حتما همه چیو چک کنم ببینم چیزی جا گزاشتم یا نه 

اها راستی یادم باشه ب ارتانم بسپارم والا از تو بعید نیس این کارا 

 

رفت سمت در و کفشاشو در اوردم با لحن طلبکارانا ای گفتم 

مگه قرار نبود اول جنسارو بزاری بیاد بعد خودت بیای 

خندیدو گفت

جوری جنس جنس میکنه هر کی ندونه فک میکنه ی چند سالی هست معتادع در ضمن اونی ک باید طلب داشته باشه منم نه تو استیییل جونی

دمپایی باب اسفنجیمو در اوردم پرت کردم طرفش درست از بغل گوشای درازش رد شد 

زبونشو در اورد بیرون گف 

تیرت خطا رفت طلا هندی خخخخ

عوضیا حداقل نمیگفتن طلا ک دلمو خوش کنم هر وقتم بهشون میگفتم میگفتن ک ارزش تو در حد همون طلا هندیه منم به صورت خیلی شیکی میرفتم و موهاشونو میکشیدم 

 

پلاستیک خوراکیارو از دستش کشیدم و رفتم سمت اشپزخونه یه قابلمه گنده ورداشتم و اوردم گذاشتم رو مبل دو‌ نفره اول کرانچی فلفلی هارو باز کردم و ریختم و بعد پاستیلاو...

از اون چیزی که گفته بودمم زیادتر خریده بود با ذوق شروع کردم به خوردن کرانچی رفتم ی بطری اب هم اوردم و گذاشتم کنارم هی تندتند میخوردم اخه کرانچیام تند بود سریع تشنم میشد 

 

به یه چشم بهم زدن کل خوراکیا و همچنین بطری اب غارت شد 

رفتم دستشویی بعد از اینکه برگشتم ارسین و دیدم که داره فوتبال میبینه قابلمه رومبل داشت بهم چشمک میزد رفتم برش داشتم 

ارسین ک اصن تو باغ نبود 

در فرصت مناسب یهو قابلمرو گذاشتم رو سرش بلند شد و قابلمرو از رو سرش ورداشت خخخ کل موهاش نارنجی شده بود ک اثرات کرانچیه 

افتاد دنبالم من میدوییدم و اون میدویید اخر در اخر تسلیم شدم دستامو ب حالت تسلیم بردم بالا و گفتم 

اقاجان من تسلیمم تو رو جون عمه هات بیخیالمم شو 

سر جاش وایسادو قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت 

چرا باید بیخیال شم الان میتونم این قابلمه ک پر از پودر کرانچیه رو کله پوکت خالی کنم 

 

اوههه اینو باش کی به کی میگه کله پوک خواستم جوابشو بدم که سریع اومد سمتم ک ی جیغی کشیدم و رفتم پشت مبلا اون هر وری میومد من خلاف جهتش میرفتم 

بعد پنج شیش دقیقه بالاخره ارسین گفت

باشه بیخیال میشم 

خوشحال شدم در ادامه حرفش گفت

فقد ب شرطی ک امشب شام و ظرف شستن باتو باشه قبول؟

قهقه ای زدمو گفتم من کارای خودمو ب زور انجام میدم بیام واس تو هم انجام بدم 

دویید سمتم تعادلم و از دست دادم و پام سریده شد رو رو فرشی (همون سر خوردن دیگه ) و خواستم بخورم زمین ولی در اخر نخوردم زمین 

حتمن پیش خودتون میگین ارسین منو گرفته هه باید بگم سخت در اشتباهید الان جلو چشام این گریزلی خنگ پهن زمین شده و دهنشم عین اسب ابی باز کرده میخنده جالب اینه صدایی ازش درنمیاد فقد چند ثانیه ی بار میره رو ویبره 

 

اخخخخخخ کمرم خورد ب دسته مبل خاکتوسرت ارسین ک اندازه این مبلم نشدی مبل با این مبلیش نزاشت من بخورم زمین 

ولی توعه بی خاصیت هیچ ویژگی مثبتی نداری

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۵

به کوکو های نیمه سرخ شده تو ماهی تابه نگاهی کردم اخر سر این ارسین خیر ندیده مجبورم کرد غذا درست کنم با کلی چونه زدن قبول کرد ظرفارو خودش بشوره 

ساعت نه و ربع بود ولی هنوز ارتان نیومده بود 

ارسینم رفته بود تو اتاق کارای عقب مونده شرکت رو انجام میداد 

گوشیمو برداشتم و شماره گریزلی ۱ رو گرفتم 

ارسینو گریزلی ۲سیو کردم و ارتانم گریزلی ۱

بعد از سه بوق جواب داد 

بله نقره 

کوفت یه بار نشد ب یکی از اینا زنگ بزنم یه جانم بگن میترسن چیزی ازشون کم بشه گریزلیا(خرسای وحشی)

 

سلام کجایی ارتان 

 

_یکم تو شرکت کار داشتم دارم جمع میکنم بیام 

 

یهو صدای داد ارسین از پشت اومد که میگفت

 

ارتان اگه جون و مالتو دوس داری سریع قطع کن باز ببین این منگل چه نقشه ای ریخته راستی کلیدت که یادت نرفته اگه یادت رفته همین الان اشهدتو بخون 

 

ارتان از پشت خط گفت 

 

اون دیونه چی میگه 

 

رفتم سمت ارسین و یدونه زدم پس کلش و لال شد 

 

هیچی بابا بیخیال زود بیا خونه شام حاضره 

 

بعد از اینکه قطع کردم رفتم سمت ارسین و موهاشو کشیدم اونم شروع کرد ب کشیدن دستم من موهاشو میکشیدم و اون دستمو 

یهو خش ناخونم شکست (البته اون صدا شکستن ناخونام بودا)

یه لحظه از حرکت وایسادم یه نگاه به ارسین کردم یه لبخند زدم این ارامش قبل طوفان بود

ارسین که تازه متوجه ناخنم شده بود عقب گرد رفتو دستشو به حالت تسلیم بالا گرفت و گفت

 

نقره جان عزیزم ب مرگ ارتان از عمد نبود ارتان بمیره اصلا حواسم نبود غلط کردم 

 

اون میرفت عقب و من میرفتم جلو با خونسردی گفتم 

تو که میدونی من چقد رو ناخونام حساسم 

سرشو به بالا و پایین تکون دادو گفت 

خونسردی خودتو حفظ کن انقدم نیا نزدیکم چیکار کنم تا ولم کنم 

دستمو بردم بالا تا صورتشو چنگ بزنم ک یهو بوی سوختنی اومد 

 

یکم ک فک کردم فهمیدم بوی کوکوهاعه ای وایی سوخت 

ارسین و بیخیال شدم و رفتم سمت اشپزخونه 

بله یه طرف کوکو ها سوخته بود زیرشو خاموش کردم 

با پا محکم کوبندم به صندلی میز غذا خوری همشم تقصیر این ارسین خیر ندیدس 

از اشپزخونه اومدم بیرون ارسین تو اتاقش بود رفتم دروباز کنم ولی در کمال تعجبم درو قفل کرده بود 

با مشت محکم زدم ب درو گفتم 

ارسین باز کن این درو 

صداش اومد ک میگفت

هر وقت از جونم سیر شدم چشم باز میکنم 

من خیلی ناخونامو دوس داشتم اگه یکیشون میشکست تا چند روز عذا میگرفتم 

ارسین و ارتانم خوب اینو میدونستن تا حد امکان حواسشون بود که یه موقع ب ناخونام دست نزنن ک مبادا بشکنه چون خونشون پای خودشونه

 

         ‌.....................

مشغول چیدن میز بودم ارتان ی بیست دقیقه ای میشد ک اومده بود و رفته بود حموم ارسین بعد از نوش جان کردن کتک رفت و رو مبل نشست و فیلم میدید 

کوکو هارو چیدم تو ظرف و گذاشتم رو میز و ارتان و ارسینو صدا زدم 

هر دو اومدن تو اشپزخونه وقتی نگاهشون به کوکو ها افتاد رنگشون پرید ارسین با تته پته گفت

وای داشت یادم میرفت ارتانا اون نقشه های نصفه نیمه شرکت و که تا فردا باید کامل کنم نکشیدم همین الان یادم افتاد من میرم اونارو بکشم 

ارتانم و پشت بند حرف ارسین گفت

اره منم خیلی خستم فردا زود باید بلند شم برم شرکت منم میام کمکت بعد بگیرم بخوابم 

 

بعدش هر دوشون زدن بیرون رفتن تو اتاق حتی اجازه ندادن من چیزی بگم

من موندم با کوهی از کوکوهای سوخته گشنمم بود 

این دوتا بی خاصیتم الکی بهونه اوردن تا اینارو نخورن 

تصمیم گرفتم همرو بریزم اشغالی و برا خودم ی پیتزا مخلوص سفارش بدم 

....

بعد از نیم ساعت بالاخره پیتزامو اوردن رفتم اتاق شالو مانتومو با کیف پولمو ورداشتم ک ارتان پرسید

کجا به سلامتی 

پشت چشمی براش نازک کردمو گفتم

پیتزا سفارش دادم میرم اونو بگیرم

ارسین با لبخند پهنی گفت 

سه تا سفارش دادی دیگه 

خندیدمو همینطور ک شالمو میپوشیدم گفتم 

نه شما ک گشنتون نیس اگه بود کوکو هارو میخوردین در ضمن شما کلی کار داری از جمله اون نقشه نصفه نیمه 

ارتانم ک خستس میخواد بخوابه

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۶

بعد از این حرفم ارسین سریع خندشو جمع کرد 

پیتزارو گرفتم و پولشو حساب کردم 

مانتو و شالمو در اوردم و انداختم رو مبل ارسین و ارتان هر دوشون از اتاق اومدن بیرون یه تیکه از پیتزارو ورداشتمو ی گاز زدم و بلند گفتم 

اوم چ خوشمزس 

ارسین مظلوم اومد کنارم نشست و گفت 

نقره جونم یه تیکه بهم میدی دیگه اره 

خندیدم ی تیکه از پیتزارو ورداشتم گرفتم سمتش چشماش برق زد دستشو اورد جلو تا بگیره 

گفتم 

معلومع عزیزم نه

و بعد پیتزارو عقب کشیدم و خودم خوردم 

قشنگ پنچرش کردم بچم ناامید شد 

حالا نوبت ارتان شد اومد یه طرف دیگم نشستو و گفت 

نقره جان ماشالا انقد خوش هیکله که خودشم اینهمه رو نمیخوره تا یه موقع هیکلش ب هم بریزه مگه نه ارسین؟!!

 

ارسین سریع سرشو تکون داد گفت 

اره اره کاملا درست میگی 

 

سس قرمزو خالی کردم رو پیتزا و گفتم

 

اتفاقا اشتباه میگی من امشب کلا قید لاغری و خوش هیکلیو زدم اگه فک میکنید میتونید منو با این حرفا خامم کنید باید بگم سخت در اشتباهید 

 

بعد یه گاز دیگه ب پیتزام زدم دیدم خیلی باحسرت دارن نگاه میکنن گفتم 

خیله خب خیله خب از اونجایی ک من خیلی دل رحم و مهربونو ذات خوبی دارم

 

بعد یه تیکه از قارچ رو پیتزا و یه تیکه گوجه کوچولو ورداشتم و گرفتم طرفشونو گفتم 

اینارو میدم بهتون

گوجرو سمت ارتان گرفتم و قارچو سمت ارسین و لبخند خیلی ملیحی تحویلشون دادم دیدم همینجوری زل زدن ب من با تعجب ساختگی گفتم 

بگیرید دیگهه اهاا فهمیدم حتمن سس میخواین 

سس و ورداشتم و در برابر چشمای متعجب این دو خنگول ریختم رو قارچ و گوجه باز به طرفشون گرفتم و گفتم 

چیشد په بگیرین بخورین دیگه تا چند دقیقه پیش ک داشتین خود شیرینی میکردین تا بهتون یه تیکه پیتزا بدم حالا چیشده ماتتون برده

ارتان بلند شد و رفت سمت اتاق اِِِوااا بیا و خوبی کنن بهشون 

ارسینم ک فقد نگام میکرد 

بعد از چند ثانیه اونم پاشد رفت 

نفسم بالا نمیومد همرو خوردم با اینکه جا نداشتم ولی مجبوری خوردم تا یه موقع ارتان و ارسین نخورن چه کنیم دیگه خخخ

ظرفای کوکو هنوز مونده بود بیخیالش ارسین خودش میشوره 

ساعتو نگاه کردم دوازده رو نشون میداد 

رفتم سر یخچال طبق معمول بطری رو سر کشیدم 

بعد اینکه جعبه و اشغالا رو ریختم تو اشغالی رفتم تو اتاقم 

یه اتاق ساده با ی تخت دو نفره و یه میز ارایش و یه میز تحریر 

کلا خونه ساده و نقلی بود وقتی وارد هال میشدی اشپزخونه سمت چپ بود بقلش هم یه راهرو میخورد و دوتا اتاق کنار هم قرار داشتن و روبروشون دستشویی 

تو هال ی مبل راحتی هشت نفره سفید مشکی بود با یه تلوزیون و باند که خوراک ما بود با یکم خرت و پرت دیگه 

اینجا دوتا اتاق داشت یکی از اتاقا مال من بود و اون یکی اتاق مال دوتا گریزلیا 

رفتم سمت تختم و دراز کشیدم دیگع حوصله توصیف کردن خونرو ندارم با این توصیفایی ک کردم خودتون تو ذهنتون تصور کنید دیگه والااااااااا

..........

چشمامو باز کردم با دو تا هرکول رو به رو شدم عههه اینا کین بالا سرم یکم ک فکر کردم دیدم بابا اینا گریزلیای خودمونن ولی بازم خودمو زدم ب خنگولی و گفتم 

شما کی هستین ؟

ارتان و ارسین پوف کلافهذای کردن ارتان گفت

نقره پاشو اون برگه هارو بده 

بازم خودمو زدم ب اون راهو گفتم 

چی میگید اقا چه برگه ای 

بعد برای محکم کاری دستم و گزاشتم رو سرمو گفتم 

من سرم خیلی درد میکنه احساس میکنم ضربه محکمی خورده 

ارسین خیره خیره نگاهم کرد و بعد زرتی شروع کرد ب خندیدن گفت 

شوخی خیلی باحالی بود ولی ما خر نمیشیم برگه هارو رد کن بیاد داریم میریم شرکت

ارتان خواست دستمو بگیره ک سریع خودمو کشیدم عقب و داد زدم 

شماها دیگهه ک هستین نیاین جلو شما دزدین ارهه ااومدین منو بدزدین 

بعد این حرفم رومو ازشون برگردوندم

ارتان ک معلوم بود خندش گرفته گفت

چرت نگو هیچ خری تو رو نمیدزده مگه مرض داره خودشو بندازه تو دردسر پاشو شوخی ندارم مثل ادم اون برگه هاروبده وگرنه اون دوروز نوبت من ک قراره کارای خونرو انجام بدم میوفته گردن خودت گفته باشمممم

 

با شنیدن جمله اخرش یهو گردنمو ب صورت سیصدوشصت درجه چرخوندم سمتشون لبخند خیلی ملیحی تحویلشون دادم و با دستم به کشوی پایین تخت اشاره کردم و گفتم 

 

اینجاس

 

دیشب برای اینکه یکم کرم ریخته باشم ساعت دو شب وقتی مطمئن شدم ک خوابن برگه های نقشه کشی شده رو ورداشتم و خواستم یه کوچولو فقد ی کوچولو اذیتشون بکنم 

ولی اذیت کردن و بیشتر از این جایز ندونستم وگرنه ب ضررم تموم میشد

 

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۷

امروز پنج شنبه بود ساعت ده صبح کلاس داشتم به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت هنوز هشت و نیم بود ارتان و ارسین رفتن شرکت 

ارسین میز صبحونه رو چیده بود و واس منم گذاشته بود 

واس خودم ی لقمه نون و پنیر گرفتم و خوردم یه استکان چایی ریختم 

تا چایی سرد بشه رفتم تا جنگل موهامو شونه کنم خداروشکر موهام لخت بودو تو شونه کردنش زیاد اذیت نمیشدم بعد از شونه کردنشون بافتمش رفتم سراغ چایی و با دوتا دونه قند سروتهشو هم اوردم 

میز صبحونه رو همینطوری گذاشتم موند خب به من چه امروزم کل کارا گردن ارسینه

یه مانتو طوسی کوتاه و ی شال گلبه ای با شلوار یخی پوشیدم 

حوصله ارایش کردنم نداشتم یه رژ گلبهی رنگ لب زدم با ریمل و تاماممممم 

بعد از اینکه کیفمو گوشیمو ورداشتم از خونه زدم بیرون 

تاکسی گرفتم این ارسین و ارتان خیر ندیده یه نمیگن نقره ماشین نداری بیا برسونیمت 

تو کلاس نشسته بودم سوگل بقلدستیم فقد فک میزد یعنی بزاری تا خود صب از زنداداششو تا زیر پیرن باباشم تعریف میکنه 

خیلی خوابم میومد اون دوتا گریزلیم ک صب نزاشتن بخوابم 

در حال چرت زدن بودم ک یهو صدا استاد اومد ک میگفت 

 

خانم فتاحی مثل اینکه تو باغ نیستن 

سرم و بلند کردم نگاش کردم یه خانم تقریبا سی و پنج ساله بود استاد زرینی یه استاد کاملا گند اخلاق 

 صاف زل زدم تو چشماشو گفتم 

چرا استاد تو باغم اتفاقا داشتم از درخت موز میچیدم براتون اخه فکر کنم موز خیلی دوس دارین 

یهو کل کلاس منفجر شد 

رسما بهش گفتم میموننن خخخخخخ

ماژیک و پرت کرد سمت میزو اومد سمت من گفت

موزاتونو نگه دارین واس خودتون الان وسایلتو جمع کن تشریفتو ببر بیرون تا دو جلسه حق پا گذاشتن تو کلاسمو نداری  

پوزخندی زدمو گفتم 

چشم 

کیفمو ورداشتم و رفتم بیرون حقش بود حالا خوبه نفرستادتم دفتر خیلی گشنم بود رفتم سلف یه کیک و ساندیس گرفتم نشستم خوردم 

چشم افتاد ب کلیپ عسلینا ایششش دختره نچسب برعکس اسمش تلخ و بد مزس

پنج تا دخترن یه پسر میبینن دهنشونو اندازه شتر وا میکنن و میخندن فکر میکنن خیلی قشنگ میشن بیشتر شبیه خر شرک میشن وقتی میخندید

یه جورایی عشوه خرکی میان ادم میخواد همونجا یه دو سه کیلو ناقابل عققق بزنه اه اه 

چشم غره ای بهشون رفتمو رومو کج کردم گوشیمو ورداشتم و شماره ترانه رو گرفتم 

ترانه بهترین رفیق من بود هم دانشگاهی هستیم کلاس اون یکی دوساعت دیرتر شروع میشد

زنگ زدم بهش ولی برنداشت یه دو سه بار دیگم زنگیدم و برنداشت

دیگه بیخیالش شدم 

ساعت ده تا دوازده کلاس داشتم ک اونطوری شد و سه تا پنج هم یه کلاس دیگه و اخریشم هفت تا هشت بود 

......

ساعت نزدیکای هشت و نیم بود که برگشتم خونه دکمه شیش اسانسورو زدم امروز واقعا روز گندی بود اون از صبح ک اون دوتا عزراییل بالا سرم وایساده بودن اونم از دانشگاه ک استاد پرتم کرد بیرون 

با بی حوصلگی درو خونه رو باز کردم 

تعحب کردم همه برقا خاموش بود اخه همیشه اینموقع ارسین خونه بود بیخیال کفشامو در اوردم 

رفتم و پریز برقو زدم 

بوووووووم( صدای اون وسیله ک میچرخونی میترکه و کلی از توش کاغذ رنگی خوشگل موشگل میاد بیرون )ببخشید الان حضور ذهن ندارم یادم نمیاد اسمشو 

با تعحب یه نگا ب کل خونه کردم که با تم ع.ن تزئین شده بود با بادکنکای قهوه ای که با ماژیک مشکی شکل ع.ن کشیده بودن نگاه کردم

ارتان و ارسین کلی خوشتیپ کرده بود و روبروم وایساده بودن و دست میزدنو شعر تولدت مبارک میخوندم 

اونی که بومممم زد ترانه دوستم بود ارسینم برف شادی میزد و ارتان رفت و ضبتو روشن کرد 

من همینطور دهن باز بهشون نگا میکردم 

تازه یادم اومد اهااااا بگو اینکارا واس چیه امروز بیست و پنج مهر تولدمه (نه تروخدا یادت نمیومد) 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۸

یهو ترانه محکم بغلم کرد و با داد گفت 

وایییی توله تولدت مبارک 

خندیدمو گفتم 

مرسی دیوونه 

رو کردم به هر سه شونو گفتم 

واقعا خیلی ممنونم ازتون مخصوصا به خاطر این تزینا و بادکنا اخه شما خودتون ع.ن هستین نیاز ب این کارا نبود که

ارسین اومد محکم بغلم کرد و گفت

تولدت مبارک دهن سرویس کن ترین و رو مخ ترین و خر ترییییین رفیق 

یدونه زدم پس کلشو گفتم 

ابراز احساسات قحط بود گریزلی 

خندیدو رفت سمت اشپزخونه 

داشتم ب ارسین میخندیدم ک یهو یکی محکم زد پشت کلم دیدم ارتان با خنده داره نگام میکنه 

گفتم 

الهی دستت بشکنه خیر ندیده بمیرید که ابراز احساساتتونم مث ادم نیس

اومد بقلم کردو گف 

امیدوارم تو سال جدید یکم از دُوز منگلیت کم بشه طلا هندی و کم ما دوتا بینواهارو اذیت کنی اینجور پیش بره منو ارسین از دست تو سر به بیابون میزاری 

 

خواستم جوابشو بدم ک ارسین با کیک اومد بیرون و گذاشت رو میزو یه لبخند گشاد تحویلم داد 

به معناییی واقعی کلمه دهنم بسته شد و با چشمای اندازه هندونه زل زدم ب کیک رفتم و روبروی میز رو مبل نوشتم 

کیکی با طرح کاسه توالت و ع.ن داخلش با یه شمع ک بیشتر تو مراسم ختما ازش استفاده میکنن ب رنگ قهوه ای روشن کرده بودن 

پایین کاسه توالت نوشته شده بود 

یک سال بزرگ تر شدی ولی عقلت در همون دو سالگی مونده 

تولدت مبارک استیل 

این متن با رنگ قهوه ای که بیشتر ب ع.ن میخورد نوشته شده بود 

واقعا حالم بد شد 

هر جارو نگاه میکردم شکل ع‌ن بود اهههه مردشورشو ببرن با این تولد گرفتنشون ترانه مشغول فیلم گرفتن شده بود و ارسین چند دقیقه یه بار برفه شادی میزد 

ارتان اومد کنارم نشستو و زل زد ب کیک و گفت 

چطوره عزیزم دوسش داری؟

طی یه عملیات انتحاری ناگهانی کله ارتانو گرفتم و کردم تو همون کاسه توالت کیک سرشو ک بلند کرد صورتش کلا قهوه ای بود 

برگشتم سمت دوربینو با خنده گفتم 

بچه ها ارتان گ.‌و‌.ه خورد 

پسره ی چلمنگ اومده بود منو مسخره کنه خودش قهوه ای شد 

سه نفری زدیم زیر خنده و غش غش میخندیدیم 

ارتان ی تیکه از اون قهوه ای های کیک ک شبیه ع.ن بودنو برداشت و یهو کرد تو دهنم منم ک داشتم میخندیدم و دهنم مث اسب ابی 

یهو ارتانم زد زیر خنده و چهار نفری باهم میخندیدیم 

ارتان میون خنده هاش گف 

نوش جونت گ.و.ه.ی ک خوردی گوش بشه بچسبه ب تنتتتت

از بس خندیده بودم دلم درد گرفته بود 

بعد از کلی مسخره بازی نوبت رسید به خوردم کیک 

واقعا ادم چندشش میشد این کیکو بخوره

بچه ها از قصد اون قهوه ای هارو گذاشتن تو بشقاب من 

چشامو بستم و سعی کردم ب خودم تلقین کنم تو دلم میگفتم نقره این ک واقعا ع نیست کیک شکلاتیه همونی که دوس داشتی بخور دیگه 

از بس ادا و اصول در اوردیم تا اخر همه کیکو خوردیم البته کیکش کوچیک بود در حد همون چهار پنج نفر بود 

نوبت رقص بود ارتان رفتم باندو روشن کردو اهنگ گذاشت ترانه که فقط فیلم میگرف 

رفتیم وسط هال و جنگولک بازی در میوردیم 

یهطرفم ارسین و ی طرفم ارتان بود دستامو انداخته بودم دور شونشونو میرقصیدم و میخندیدم اخر سر هر سه مون پهن زمین شدیم 

خندیدم و با ذوق دستامو زدم ب هم و گفتم 

خب خب زود کادوهاتو بیارین ک دیگه طاقت ندارم 

ارتان گف 

خجالت بکش دختر ادم مگه انقد پرو میشه شاید اصن کادو نگرفتیم برات شاید ارسین پول نداشت بگیره شاید من وقتشو نداشتم برم بخرم شاید...

دیدم دیگه زیادی داری چرت و پرت میگه دستمو گذاشتم رو دهنشو گفتم 

واس من ادا در نیار زود تند سریع برین کاداهاتونو بیارین وگرنه تا عمر دارین دست از سرتون ورنمیدارم

ترانه زودتر از همه دست به کار شد و رفت سمت کیفشو یه جعبه کوچیک با رنگ کرمی 

گرفت سمتمو گفت

تولدت مبارک بیا بگیر تا مارو اسفالت نکردی

خندیدمو و ییع گمشو بهش گفتم و در جعبه رو باز کردم 

ترانه یدونه زد تو سرمو (نمیدونم اینا چرا با کله من درگیرن) گفت 

بفرما گردنبند نقره برای نقره 

ی نیم ست نقره با گردنبند شکل تاج بود با گوشواره های همون شکلش واقعا خوشگل بود 

پریدم بغلش کردم و گفتم واییی ترانه دهنت سرویس خیلی قشنگه 

خندیدو گفت 

قابلتو نداره

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۹

بعد از گرفتن کادو ترانه یه نگا ب ارسین و ارتان انداختم یه ابرومو انداختم بالا و گفتم

شما؟

ارتان و ارسین هر دوشون بلند شدنو رفتن طرف اتاق بعد از چند ثانیه با یه چیز بزرگ ک حدس میزدم تابلو باشه برگشتن 

تا اونا برسن به من خودم پریدم و گرفتمش و شروع کردم ب باز کردنش 

وقتی چشم بهش افتاد چشام واقعا برق زد یه تابلو با نقاشی خودم واقعا محشربود انگار ک واقعی بود و من اونجا وایساده بودم

من این عکسو چند ماه پیش انداخته بودم با ی لباس ابی ک موهام باز بود و دور شونم ریخته بود منم دستامو ب شکل خیلی ظریفی دور گردنم حلقه کرده بودم و سرمو کج کرده بود 

خب چیکار کنم کسیو ندارم ک دستامو دور گردنش بندازم والا 

سعی کردم هر چی تشکر و محبت هستو بریزم تو چشام 

زل زدم ب هردوتاشونو گفتم 

این خیلی خوشگله حالا بگید این کادوی کدومتونه

ارسین و ارتان یه نگا بهم کردنو بعد رو به من گفتن 

کادو از طرف هردومون 

با این حرف لبخند از لبام رفت با اخم زل زدم بهشونو گفتم 

یعنی چی از طرف دوتاتون واس من زرنگ شدین شما باید هر کدومتون یه کادو جداگونه بگیرین من کاری ندارم تا فردا شب مهلت دارین اون یکی کادومو بدین 

چشممو از اون دوتا گریزلی گرفتم و دوختم به تابلو واقعا قشنگ بود اینو رو ب روی تختم اوزیون میکنم تا همیشه جلو چشمم باشه

ارسین خندیدو گفت 

واقعا خیلی پرویی جا تشکرته الان 

بدون اینکه چشم از تابلو بگیرم گفتم 

وظیفتون بود ولی به هر حال ممنون

ارسین سری تکون داد و چیزی نگفت ترانه هم رفت تا ظرفارو بشوره 

ارتان گفت

تو میدونی منو ارسین چقد ب این پول دادیم بعد تو میگی کادو جداگونه بدین 

خندیدمو ب مسخرگی گفتم 

اوا قیمت کادو رو که نمیپرسن قابلمو نداره فردا شبم منتظر کادو قشنگت هستم 

بعد از این حرفم تابلو و نیم ست نقره رو ورداشتم و رفتم سمت اتاق 

بعد این تابلورو گذاشتم گوشه تخت رفتم سمت اینه و گردنبند و بستم ب گردنم واقعا قشنگ بود البته اینم بگمااا چون رو گردن من بود قشنگ شده بود والاااا خندیدمو ی بوس از تو اینه ب خودم فرستادم

صدا ترانه از پشت سرم اومد ک میگفت 

نچایی خواهر 

خندیدمو گفتم 

نه عزیزم نگران نباش 

ترانه رفتم سمت کیفش و گفت 

نقره من دیگه برم مامانم گفت زود بیا 

با تعجب برگشتم سمتشو گفتم 

کجا حداقل بمون الان زنگ میزنیم از بیرون شام میارن بخور بعد برو 

اومد گونمو بوس کردو گفت 

ن دیگه برم مامانم منتظره تولدتم مبارک باشه گلم 

خیلی ممنون واقعا شب قشنگی بود با اون ع.نا قشنگترم شده بود 

بعد از خدافظی با ترانه رفتم رو مبل نشستم و گفتم 

وایی من خیلی گشنمه شام چیه 

ارتانم اومد نشست روبرومو گفت 

اره خدایی منم خیلی گشنمه شام امشبم ک با ارسینه روز اونه 

خندیدمو گفتم 

چطوره زنگ بزنیم غذا بیارن ب حساب اون ارسین ک حمومه هر چیم دلمون بخواد سفارش میدم هوم 

اونم خندیدو ی چشمک زدو گفت 

عالیههه تازه اینطوری تلافی میشه تا تو شامپو من سس نریزه

با این حرف ی لحظه رنگم پرید و سریع برگشتم ب حالت قبلمو گفتم 

اره فکر خوبیه من زنگ میزنم 

بعد از این حرف گوشی ارسینو ورداشتم چون رمزشو بلد بودم 

شماره ی رستوران ک قبلا با هم رفته بودیمو گرفتم 

بعد از اینکه سلام دادم مشغول سفارش دادن شدم 

ببخشید ما سه تا پیتزا مخلوط میخواستیم با سه تا نوشابه دو پرس چلو کباب و سه تا سالاد ی پرسم جوجو و دوتا زیتون پرورده ‌یه دوغ ترشم باشع ممنون میشم 

ب ارتان نگاه کردم ک با دهن باز زل زده بود ب من و بعد از اینکه ادرسو گفتم قطع کردم 

ارتان با خنده گفت 

خیلی خلی الان ارسین بفهمه ک سکته میکنه به امبولانسم زنگ میزدی چون احتمالا سکته ارسین خیلی بالا 

خندیدمو گفتم 

چیکار کنم گشنمه در ضمن امروز تولدمه پس حرف حرف منه 

بعدشم امروز نوبته ارسین حالا چیز زیادیم نبود ک سه تا پیتزا با نوشابه و دوغ و زیتون پردورده و دو پرس کبابو و جوجه بود 

ارتان هی با چشم ابرو اشاره ب پشت میکرد 

با کلافگی گفتم 

چته هی چش و ابروتو کج و کوله میکنی ببینم نکنه سندرم چشم بی قرار گرفتی 

و غش غش خندیدم 

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۰

داشتم میخندیدم ک یهو با داد ارسین ک گفت 

نقرهههه چیکار کردی 

اوههه تازه فهمیدم این خیر ندیده واس چی ادا در میاره 

یه لبخند ملیح زدم و برگشتم طرف ارسین ک عین این مادر مرده ها نشسته بود و برو بر نگام میکرد 

با طلبکاری گفتم 

چیه عین بزغاله ها زل زدی به من 

انگشت اشارشو گرفت سمت خودش و گفت

اون غذاهایی ک میگفتی قراره من حساب کنم دیگه 

خندیدم ی دست ب موهام کشیدم و گفتم

بله عزیزم امروز تولدمه حرف حرف منه انتظار نداری ک من حساب کنم 

نقره جان عزیزم فک نمیکنی زیادی چیز میز سفارش دادی 

یکم فک کردم و گفتم 

حالا ک دارم فک میکنم ی چیزی یادم رفته 

دوباره گوشیه ارسین و ورداشتم شماره رستورانرو گرفتم 

یارو جواب داد 

 سلام بفرمایید رستوران (..) 

جواب دادم 

سلام عرض شد من چند دقیقه پیش باهاتون تماس گرفتم و غذا سفارش دادم 

یارو جواب داد

اسمتون

لبخند شیطانی مختص ب نقره رو زدم و ب ارسین نگاه کردم یه چشمک بهش زدم 

رستگار هستم البته همسرم میاد سفارشاتو ازتون میگیره

فامیلی ارسین و دادم اینو ک گفتم ارتان پقی زد زیر خنده دمپایی باب اسفنجیمو دراوردم پرت کردم سمتش ک درست خورد ب شکمش و خفه شد 

یاروعه بعد از چند لحظه مکث گفت 

بله امرتون 

اممم من یادم رفت زرشک پلو سفارش بدم اگه میشه زرشک پلوهم برامون بیارید 

 

حتما چند پرس فقد 

باز ب ارسین نگاه کردم و گفتم 

دو پرس ممنون 

.......

بالاخره زنگ ایفونو زدنننن 

ارتان باخنده رو ب ارسین گفت

همسرش غذا هارو اوردن 

منم خندم گرفته بود بس ک ارتان چرت و پرت گفت تو این یه ساعت دل درد گرفتم ارسینم بق کرده بودو داشت تلوزیون میدید 

ارسین رفت سمت اتاق من تعجب کردم بعد دیدم سویشرتشو برداشته 

اخع چند شب پیش سرد بود سویشرت ارسین پوشیده بودم رفتم سمت گوشیشو ورش داشت رفت پایین 

ارتان کنار من رو مبل نشسته بعد از رفتن ارسین منو ارتان یه نگاه بهم دیگه انداختیم و خندیدم 

بعد از چند دیقه صدای گوشیم بلند شد رفتم ورداشتم اس ام اس بود

بازش کردم 

باخوندش دست از خندیدن ورداشتم و شوکه شدم 

از بانک بود مبلغ(...) از حسابم برداشته شده بود 

دود از کلم بلند شد بعد از چند دقیقه صدای چرخیدن کلید اومد و بعد ارسین گوریل وارد شد با یه لبخند فوق العاده پهن رفت سمت اشپزخونه و غذا هارو گذاشت رو اپن رو به ما کردو گفت

بچه پاشین بیاین ک حسابی گشنم 

ی نفس عمیق کشیدم ارتان ک داشت پامیشد با داد من نشست سرجاش 

ارسسسسسسسسیننن

ارسین با چشمای شیطون و ارتان با تعجب زل زده بود به من 

ارسین خندیدو گفت 

جاااانم اینطوری صدام نکن دلم هوری میریزه 

و بعد غش غش خندیدد 

داد زدم 

ب چه حقی دست ب کارت من زدی و با کارت من غذاهارو حساب کردی

 

ارتان با تعحب برگشت سمت ارسینو گف 

چییی 

ارسین گف 

ب همون خاطر ک تو دست زدی ب گوشیمو با گوشی من غذا سفارش دادی 

رفتم سمتش و دمپاییامو در اوردم (این دمپایی همیشه هس خداروشکر )

افتادم به جونش تا میخورد زدمش

ارسین کم بود حالا این ارتان خیر ندیدم میخندید 

مث این بدبختا زل زده بودم ب غذا ارسین و ارتان عین این سوئ تغذیه ها افتاده بودن ب جون غذا هاو میخوردن گفتن 

یواش تر خفه نکنین خودتونو چخبرتونه 

ارسین ی تیکع از کبابارو ورداشت خورد ابروهاشو بالا انداخت و گفت 

نوچچ ماله مفته از قدیم گفتن مفت باشع کوفت باشه مگه ن ارتان 

ارتان ک مشغول خالی کردن سس رو پیتزا بود سرشو تکون دادو گفت

اره اره ولی ارسین خیلی زرنگیا ب بهونه سویشرت رفتی اتاقش کارتشو اوردیا 

منم ی پوفففی کشیدم و دوباره مشغول خوردن جوجه شدم

 

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۱

رو تخت دراز کشیده بودم و داشتم کتاب رمان میخوندم ک گوشیم زنگ خورد

گوشیمو از زیر کمرم کشیدم بیرون و به شماره نگاه کردم 

شماره مال ایران نبود از خارج از کشور بود 

حدس میزدم مامان یا بابا باشن 

جواب دادم 

بله 

با صدای جیغ نوید گوشیو از خودم دور کردم 

تولدتتتت مبارک آجی دیوونه 

زکی همینو کم داشتیم داداشمون انگ دیوونگی بچسبونه بهمون 

بعد از اینکه خوب جیغ جیغاشو کرد گفتم 

نوید تو خجالت نمیکشی مرد گنده شدی مگه مردام جیغ میکشن اخه بی حیااا 

نوید گفن

یعنی الان مرد شدم میتونم برم زن بگیرم ابجی یه دختر تو مدرسه هس اسمش آناس خیلی خوشگله چشاش رنگیه اگه خدا بخواد همونو میگیرم 

با دست زدم تو صورتمو پوفی کردمو گفتم 

تو غلط میکنی زن بگیری من حوصله زنداداشو ندارما بعدم تو میری مدرسه یا هیز بازی در میاری پسره خر

تو بیجا میکنی حوصله زن منو نداشته باشی بعدشم عاشق شدم دیگه چ کنم ولی خداوکیلی خیلی خوشگله ها

خندیدمو گفتم 

اوهو چ زنمیم میکنه بچه تو هنوز دهنت بو شیر میده هشت سالته زن میخوای در ضمن من بزرگترم هر وقت من شوههر کردم توعم زن میگیری 

خندیدو گفت

اگه منتطر تو باشم ک دیگه نباید زن بگیرم اخه کی میاد تورو بگیره فقد کسایی تورو میگیرن ک از نظر عقلی کم داشته باشن

اخم کردمو گفتم 

خجالت بکش بچه تولدمو ک تبریک گفتی گوشیو قط کن دیگه 

از پشت خط داد زدو گفت 

کجا مامان بابا میخوان باهات حرف بزن گوشیو میدم بهشون 

بعد چند ثانیه صدای مامانم اومد که گفت 

سلام عزیزم خوبی 

لبخند محوی زدم دلم خیلی براش تنگ شده بود با لحن مهربونی جوابشو دادم 

سلام الهه جونی ما خوبیم شما خوبی شوورتون چطوره خوبه خوش میگذره سلامتی همه چی ردیفه چیکارا میکنید

خندیدو گفت 

قربونت برم عزیزم مسعودم خوبه(بابام) همه خوبن خوش میگذره ولی وقتی تو بیای بیشترم خوش میگذره 

لبخند از رو لبام رفت باز زنگ زده ک بگه بیا پوففف 

مامان جون اگه قرار بود بیام ک همون اول با خودتون میرفتم 

مامان نفس عمیقی کشیدو گفت 

بیخیال تولدت مبارک خوشگلم ایشالا همیشه شادیتو ببینم عزیزم 

مشغول بازی کردن با صفحه های کتاب شدم و گفتم 

مرسی مامانی دلم براتون خیلی تنگ شده دوماهه ک ندیدمتون 

اره دخترم جور نشد بیایم برا بابا کار پیش اومد ولی یه چند وقت دیگه میایم ماهم خیلی دلمون برات تنگ شده

راستی ارتان و ارسین چطوره 

اونام عالین امشب به حساب من شام مفتی گیرشون اومده بود نبودی ببینی چطور همه غذاهارو خوردن هر کی نمیشناختشون فکر میکرد بیچاره چند وقته غذا نخوردن 

مامان خندیدو گفت

والا اینهمه تو اونارو اذیت کردی یه بارم اونا تورو اذیت کنن والا 

با اعتراض گفتم 

ماااامان 

باز خندیدو گفت نقره جون فعلا خدافز گوشیو میدم به بابات مواظب خودت باش 

در جوابش گفتم

چشم مامان شما نگران من نباشید 

بعد از خدافظی مامانم گوشیو داد دست بابام 

صدای مردونه بابام تو گوشی پیچید

نقره دخترم 

با خنده جوابشو دادم 

سلام اق مسعود کم پیدا شدی خوبی چخبرا راستی رفتی اونجا زنای خوشگل مشگل دیدی نری بگریشونا گفته باشم من اعصاب زن بابارو ندارم اول میگیرم اون موهای زردشونو از ته میکشم بعد اون چشای رنگیشونو از کاسه در میارم بعد 

بابا دیگه نزاشت حرفو ادامه بدم ای بابا هنو قسمتای جالبش مونده بودا 

خندیدو گف

دختر نفس بگیر یه لحظه چ زنی من خودم ی زن دارم شبیه فرشته هاس من الهه جونمو با دنیا عوض نمیکنم خوبم تو خوبی بابایی 

پتورو تا گردنم کشیدم بالا و گفتم 

منم خوبم

تولدت مبارک دخترم 

مرسی بابا جون 

فداتشم عزیزم راستی منو مامانت به حسابت یه مبلغی ریختیم به عنوان کادوت 

مرسی بابا این کارا دیگه واس چی بود همین ک صداتونو شنیدم همین برام کافی بود 

 

الکییییییی) اینو گفتم ک ی موقع نفهمه تو چند نقطه ای از اعضای بدنم عروسیه پتورو کنار زدم وایسادم رو تختو بندری رفتم 

خخخ چ پول ندیدم من 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۲

گوشیو پرت کردم رو تختو همچنان سخت مشغول بندری رفتن بودن 

حالا یک دوو

موهامو تو هوا میچرخوندمو دستامو ب حالت ویبره ای میلرزوندم 

تو همین فازا بودم وقتی سرمو برگردوندم دیدم ارتان و ارسین جلو در وایسادن و پهن شدن از خنده 

ارتان یه دستش گوشی بود که حدس میزنم داشت فیلم میگرفت

به سرعت دو از تخت پریدم پایین رفتم سمت ارتان تا گوشیو ازش بگیرم ولی با خنده زودی رفت سمت اتاقش ک داد زدم

کجا میری خررر داشتی فیلم میگرفتی اره الان حسابتو میرسم 

رفتم تو اتاقش دیدم رو تخت ولو شده و میخنده ارسینم اومد اتاق نشست رو زمینو میخندید رو ب ارتان گفت 

واییی ارتان دمت گرم حتمن فیلمشو از واتساپ برام بفرس 

ارتان همینجور ک میخندید گفت

چرا ک نههه وااای نقره محشر بودی 

با حرص رفتم طرفش و گوشیو از دستش کشیدم همینطوری زبونمو براش در اوردم 

ههههه

به صفحه گوشی نگاه کردم روشن کردم ااااای واییییی من ک رمزشو بلد نیستم بگو چرا این ارتان خیر ندیده گوشیو گرفتم ازش هیچ کاری نکرد گوشیو گرفتم سمتشو با داد گفتم 

بازش کن زود تند سریع 

خندیدو ابرویی بالا انداخت لبخند شیطونی زدو گفت 

نوچچچ

 

با حرص رفتم جلو با مشت میزدم ب سر و کولش ولی مگه من حریف این خرس گریزلی میشم با این هیکلش 

دیگه اخراش داشت گریم میگرفت این دوتا خیر ندیدم ک هی میخندیدن 

رفتم سمت درو گفتم 

تا فردا پاکش میکنین وگرنه سرویستون میکنم 

ارسین ک دستش رو دلش بود و داشت میخندید گف

چشم قربانن حتماااا 

اومدم بیرون درو محکم کوبیدم بهم رفتم تو اتاقم ولی هنوزم صداشون میومد 

نشستم رو تخت و موهامو گرفتم بین انگشتای دستمو کشیدم و زیر لب میگفتم 

خاکتوسرررت نقره ک انقد خرییی نفهمیدی تو اتاقن حالا خیالت راحت شد اتو دستشون دادی 

همینجوری مشغول فحش دادن به خودم بودم ک صدا گوشیم در اومد 

ورش داشتم پی ام از طرف ارتان رفتم تو واتساپ دیدم فیلمرو فرستاده و چند تا ایموجی خندم پایینش گذاشته 

بازش کردم 

واااای خدا منو بکشششش

به صورت خیلی افتضاحی میرقصیدم 

وقتی داشتم بندری میرفتم فک نمیکردم انقد بد رقصیده باشم ولی الان دارم میبینم چه بده 

اوففففففف

گوشیو پرت کردم اونطرف و دراز کشیدم رو تخت ولی هنوزم صدای خنده هاشون میومدم مث اینکه داشتن فیلرو نگا میکردن چون ارتان میگف 

واااای ارسین نیگا چجوری میرقصه 

کلافه بالشتو محکم کوبوندم تو سرم تا بلکه صداشونو نشنوم

---------

چشمامو باز کردم 

به ساعت گوشیم نگا کردم ساعت سه نصفه شب بود

مث اینکه خوابم برده بود 

تشنم بود بلند شدم و رفتم اشپزخونه اب بخورم ک سایه ای دیدم 

هه حتمن الان فکر کردین مث این رمانا یکی هم مث من تشنش شده و اومده اب بخوره و کلی توهمات دیگه

رفتم جلو تر ک دیدم اون دوتا خیر ندیده در تراسو باز گذاشتن 

پرده بود ک باد بهش میخورد و تکون شدم 

بیخیال بطری و گذاشتم تو یخچال 

رفتم تو اتاقو باز گرفتم خوابیدم

 

........

 

دو هفته از اونشب میگذره ولی همچنان موفق نشدم که اون فیلمو از گوشیه اون دوتا گریزلی پاک کنم 

هر کار که به فکرم رسیده بود از گریه کردن تا قایمکی رمز گوشیه ارتانو دیدن این ارسین بیشعورم رمز گوشیشو عوض کرده ک من نرم فیلمو پاک کنم 

دوهفتس ک دستم به هیجا بند نیست و نمیتونم بلایی سر این دوتا بیارم 

تهدیدم کردن اگه اذیتشون کنم این فیلمو به مامان بابام میفرستن 

والا فقط ی بابام نمیدونه من همچنین یذره دیوونم اینام که این فیلمو بفرستن بابام دیگه ازم ناامید میشه والا

امروز دوشنبه بود ساعت ده کلاس داشتم زود بیدار شدم تا صبحونه رو اماده کنم 

دست و صورتمو شستم و رفتم اشپزخونه نیمرو درس کردم اگه تو یه موقعیت دیگه قرار داشتم حتما یکم کرم میرختمو با نمک و فلفل زیاد اون دوتا خیر ندیدرو اذیت میکردم

ولی الان به خاطر اون فیلمم شده دستم به جایی بند نیست و نمیتونم کاری کنم 

هییی 

گوشی ارتان ک رو عسلی بود زنگ خورد ساعت نه و رب بود بر خر مگس معرکه لعنت نمیزارن این سراشپز ماهر با تمرکز نیمروشو درست کنه (اوهو مهارتت درسته تو حلقم )خخخخخ چه کنیم دیگه از خودم تعریف نکنم کی تعریف کنه 

همینطوری زیر لب داشتم غر میزدم و به اون شخص ناشناس ک زنگ زدو و تمرکزمو بهم ریخت فحش میدادم 

 تا چشمم به صفحه گوشیش افتاد ماتم برد....

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۳

این که دوست دختر قبلیه ارتانه ی دختر فوق العاده لوس اه اه چندشششش 

وایسا ببینم این دونفر که چند ماه پیش باهم کات کرده بودن البته ارتانم ب زور باهاش مونده بود این طناز خر پاپیچش شده بود این الاغ دوباره واس چی داره به گوشی ارتان زنگ میزنه 

حرصی دکمه اتصالو زدم و جواب دادم 

بله؟

صدای لوس طناز اومد ک معلوم بود از صدا من جا خورده خب حق داره اون اصلا منو ندیده چون ارتان نگفته بود با یه دختر زندگی میکنم!

ببخشید شما ؟

اخیی حتمن فکر کرده من دوست دختر ارتانم

تند و سریع جواب دادم 

عاشق شما!

فک کنم از این همه پرویی تعحب کرد خخخخ بعد چند ثانیه گفت 

ببخشید من با ارتان کار داشتم 

جدی شدمو گفتم 

میشه بپرسم با اقاااا ارتان چیکار دارین 

از قصد کلمه اقا رو کشیدم تا حساب کار دستش بیاد 

جواب داد 

نخیر خصوصیه 

ابرویی بالا انداختمو گفتم 

ولی منو ارتان جان مسئله خصوصی نداریم میتونین به من بگین 

تند جواب داد 

میشه بپرسم شما چه نسبتی با ارتان دارین 

از ته دلم داشتم قهقه میزدم ولی صدام کاملا جدی بود 

گفتم 

بپرس

گفت 

خب 

گفتم ک شما چ نسبتی با ارتان دارین 

خنده شیطانی کردمو گفتم 

ببخشید خانم دوس ندارم کسی عشقمو با اسم کوچیکش صدا بزنه شمام هی ارتان ارتان نکنید اصن شما کی هستین شماره دوس پسر منو از کجا اوردین 

میتونم قیافشو تو اون لحظه تصورم کنم فک کنم ۱۱۵لازمه 

با صدای لرزون گفت 

چی؟!دوس پسرت 

خندم گرفت ولی زود جمعش کردم گفتم 

بله

تند گفت

داری دروغ میگی ارتان فقد منو دوس داره نمیتونه با یکی دیگه دوست باشه 

اخم مصنوعی کردم و با داد گفتم 

حرف دهنتو بفهمم خانوم شما کی باشی ک ارتان تورو دوس داشته باشه وقتمو حسابی تلف کردم بخاطرتون پس خدافظ 

میخواستم قطع کنم ولی گفت 

اگه راست میگی باید بهم ثابت کنی من خارج از کشورم تا یک ماه دیگه برمیگردم 

وقتی برگشتم باهات قرار میزارم تو وارتان میاید و اونجا باور میکنم نع الان شماره منم از گوشی ارتان وردار و یه تک بزن اگه ریگی به کفشت نباشه شمارتو میدی ی ماه دیگه میبینمت  

پس خدافظ 

هاج و واج زل زدم ب گوشی بفرما نقره حالا بیا و درستش من 

من ب همین زودیا عقب نمیکشم هر طور شده باید روی این دختره چندشو کم کنم 

حالا ارتان ی ماه دیگه یا به خواست خودش میاد یا ب زور میبرمش والا 

نیمرو اماده شده بود یه دستمال انداختم وسط میز غذاخوری و ماهی تابه رو گذاشتم روش 

واس چی بیخودی ظرف کثیف کنم همینطوری میخوریم دیگه 

بعدم من حوصله ندارو ظرف اضافه بشورم ارتان حموم بود ارسینو صدا زدم بعد شستن دست و صورتش اومد نشست روبروم و گف 

سلام و صبح بخیر بر بانو استیل 

درد صبح توعم بخیر 

کف دستاشو بهم مالیدو گفت 

به به چه کرده این بانو استیل 

میدونستم منتظر واکنش منه تا بهم بخنده ولی اصلا محلش ندادمو مشغول خوردن شدم 

بعد از اینکه ارتان هم اومدو صبحونشو خورد ظرفارو شستم 

رفتم تا اماده شم 

جلو اینه داشتم ارایش میکردم ی خط چشم نازک کشیدم با یکم کرم پودر زدم صورت سفیدی داشتم با چشمای قهوه ای و ابروهای کمونی لبم نه زیاد نازک بود و نه زیاد گوشتی اندازه بودی 

دو سال پیش با ماشین تصادف کردم و دماغم اسفالت شد و مجبور شدم دماغمو عمل کنم 

زیادم عملی نیستا مث بقیه ی صورت بادکنکی با ی دماغ کوچیک و لبای شتری لب ک اونجای مرغ والاااا 

اه اه از تصورش حالم بد شد

یه تیم سفید مشکی زدم از خونه زدم بیرون 

 یه تاکسی گرفتم و طبق معمول به اون دوتا خیر ندیده فحش دادن که چرا یه بار نشده منو برسونن 

بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم 

بعد از کلی با کلاس بازی رسیدم دم کلاسمون در زدم با صدای استاد باقری وارد کلاس شدم 

ترانه ته کلاس نشسته بود با دیدنم دستشو تکون داد خداروشکر کنارش کسی ننشسته بود خواستم برم سمتش ک یهو

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۴

پام گیر کرد به سکوی کلاس و شترقق خوردم زمین چیز عجیبی نبود 

این کارا عادی بود برام 

صدا خنده های ریز بچه ها میومد 

به روی مبارکم نیوردم و رفتم نشستم 

ترانه لباشو رو هم فشار داده بودو قرمز شده بود از خنده هر آن امکان منفجر شدنش بود 

اعصابم خورد بود یکی از پسرای اسگل کلاس اروم جوری ک استاد نشنوه گفت 

اخی جاییتون که درد نمیکنه فک کنم موهاتون گیر کرد زیر پاتون گیسوکمند فردا برو ببین دانشگاه سرایدار لازم نداره میتونی با این موهات کل دانشگارو جارو کنی 

بعد این حرف ریز ریز خندید برگشتم طرفش و گفتم

توهم از فردا میتونی بری دستشویی دانشگاه و دهنتو جا کاسه توالت کنی بنظرم خیلی تو کارت موفق میشی علاقه زیادی به گ‌.وه خوردن داری پس خیلی بهت میاد 

با این حرف دهنشو بستو صاف نشست 

ترانه همچنان مشغول خندیدن بود زیر لب طوری ک بشنوه گفتم 

رو اب بخندی بدترکیب 

.........

با اون ابروریزی تو کلاس دیگه حوصله نداشتم بمونم دانشگاه 

(البته اینا همش بهونه بودا من کلا میونی خوبی با دانشگاه نداشتم)

اومدم خونه بهترین جایی ک من دوسش داشتم خونه بود زیاد اهل دور دور و بیرون رفتن نبودم خونه موندو ب همه اینا ترجیح میدادم 

قبل اینکه بیام خونه از سوپری محله کلی چیپس و پفکو تخمه . گرفته بودم 

رو مبل نشسته بودم و کانالای ماهواره رو عوض میکردم ی فیلم درست و حسابی نشون نمیدادن همش از این سریال ترکیه های ابکی بود ک سرو تهش معلوم نبود 

مشغول عوض کردن کانالا بودم ک یهو چشم خورد به فیلم ترسناک و جنی که نشون میداد 

خودشههعه با ذوق ی یه مشت تخمه برداشتمو مشغول شکوندنش و شدم

چشم از تلوزیون ورنمیداشتم 

عاشق فیلمای ترسناک بودم 

بعد از دوساعت بالاخره فیلمه تموم شد به کف خونه نگاه کردم ک پر از پوست تخمه شده بود ناچارن همرو جمع کردم تو پلاستیک چیپسا و اخرش جاروبرقی کشیدم 

بعد از تمیز شدن خونه تصمیم گرفتم واس ناهار برای خودم ساندویچ درست کنم 

رفتم سمت یخچال گوجه و کاهو برداشتم خیار شور نداشتیم منم دیگه حوصله ندارم برم بخرم 

گوجه و کاهو رو شستم و خورد کردم نون باگرد و کالباسم اوردم کاهو هارو خیلی ظریف چیدم رو نون بعدشم کالباسارو گذاشتم و در اخر گوجه هارو روش چیدم 

سس کچاپ هم بهش اضافه کردم بعد از اینکه اماده شد رفتم تو اتاقم 

کتاب رمانمو ورداشتم رفتم رو تخت نشستم 

همینطور ک رمانو میخوندم ساندویچمم میخوردم

.....

ساعت تقریبا نزدیکای چهار بود 

امروز نوبت من بود 

قرار شد شام قیمه بزارم 

دیگه حوصلم نمیگیره طرز تهیه اونم بنویسم خخخخخ

....

در قابلمه رو ورداشتم به به عجب رنگ و لعابی گرفته 

از بچگی علاقه زیادی ب اشپزی کردن داشتم و بیشترشو مامانم بهم یاد داده بود 

الانم ک کدبانویی شده بودم واس خودم 

اوههه چ تحویلم میگیرم خودمو 

ارسین دو ساعتی میشد ک اومده بود همینطور مشغول برانداز کردن قیمه قشنگم بودم که فکری زد به سرم 

باید راجب دوس دختر قبلی ارتان با ارسین مشورت کنم ببینم نظر اون چیه 

ارسینم زیاد از اون دختره خوشش نمیومد برعکس من طناز ارسینو چند باری پیش ارتان دیده بودو میشناختش 

ارسینم همیشه از لوس بازیاش پیشم تعریف میکرد و کلی میخندیدیم 

رفتم کنار ارسین نشستم و زل زدم بهش و گفتم 

ارسین میخواستم ی چیزی بهت بگم 

ارسین نگاهشو از تلوزیون گرفت و منو نگا کرد 

بفرما میشنوم 

.....

همه ماجرارو براش تعریف کردم و از اینکه طناز گفته یع ماه دیگه بر میگرده ایرانو باید یه جوری ارتانو بکشونم اونجا 

ارسین هر لحظه اخمش بیشتر میشد گفت 

اوفففف تازه از دست این دختره چندش خلاص شده بودیما بازم باید تحملش کنیم 

اهی کشیدمو گفتم 

نمیدونم ولی باید یه کاری کنیم تا فکر کنه منو ارتان همو دوس داریم و من دوس دخترشم

ارسین ک سخت مشغول فک کردن بود بشکنی زدو با شیطنت گفت

چطوره کاری کنیم ارتان واقعا عاشقت بشه

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۵

یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختمو کوسن مبلو و زدم تو سرش و گفتم 

کم چرت و پرت بگو اصلا ول کن خودم یه فکری میکنم 

خندیدو گف 

خب بابا حالا ی چی گفتم صبر کن یکم فکر کنم ببینم چیکار باید بکنیم 

پوزخند مضحکی زدمو گفتم 

نکه فکر کنی چه فکری میخواد به اون مغز پوکت برسه

بعد از یک دیقه ارسین کنترلو پرت کرد اونطرفو و برگشت سمتم گفت 

فهمیدم 

با دادی ک زد دومتر از جا پریدم 

ارومتر بابا خیر ندیده ترسیدم بنال ببینم چیو فهمیدی 

گفت

میتونیم ی جوری وانمود کنیم ک من تو رو دوست دارم و باهم رل زدیم اینطوری ارتان اگه تو رو دوست داشته باشه بهت میگه یا پیش خودش فک میکنه نقره ام میتونه کسی باشه ک دوسش داشته باشم 

پوکر نگاهی بهش انداختمو گفتم 

همیننن احمق جون ما میخوایم کاری کنیم ک طنازو بچزونیم نه که بفهمیم ارتان دوسم داره یا نه اگم اینو بخوایم وقتی فک کنه منو تو باهمیم ک بدتر سمتم نمیاد

 

ارسین کلافه گف 

دیوونه گفتم فک کنه من دوست دارم ن تو بعد من بهش میگم ک نقره ب اسرار من باهام رل زده چون من قول دادم ک اونو عاشق خودش بکنم ارتانم اگه یکمم ب تو حس داشته میگه خب 

 

با کف دستم زدم تو صورتمو گفتم 

باشه ولی چجوری بگیم بهش 

خندیدو گفت تو ب اونش کاری نداشته باش 

.....‌

قیمه اماده شده بودم داشتم ظرفارو میچیدم ک ارتانم بالاخره اومد 

دست و صورتشو شست اومد نشست رو صندلی و گف 

اوخ اوخ خیلی گشنم بود دستت طلا طلا هندی 

اخمی کردمو گفتم 

قابلتو نداشت زیاد حرف نزن غذاتو کوفت کن 

خودمم نشستم رو صندلی ارسینم اومدم درست نشست کنار من 

قبل از اینکه بخوام کفگیرو وردارم ارسین سریع ورداشت و گفت 

خودم برات میریزم نقره جان 

کم مونده بود شاخ در بیارم ولی با اشاره چشم و ابرویی ک کرد فهمیدم موضوع چیه 

نگامو چرخوندم سمت ارتان ک با چشمای قد گردوش زل زده ب ما گف

چیییی ،،چی گفتی ارسین نقره چییی ،جاااان 

بعد خندیدو گفت 

از کی تا حالا انقد مهربون شدی واس استیل غذا میکشی 

ارسین اخمی کردو گفت 

ب شما ربطی نداره در ضمن استیل نه نقره اگه نمیتونی پس صداش نکن 

تو دلم داشتم قهقه میزدم بابا ارسین نچایی 

ارتان لبخندشو جمع کردو گفت 

اوهو افتاب از کدوم ور در اومده طرفداری ایشونو میکنی 

بعد اشارع کرد بهم 

دروغ چرا ذوق کردم حداق یکی طرفداریمو کرد اونم الکی وگرنه این ارسین از این ارتانم بدتره 

پوففف دیگه داشتن زر میزدن

با داد گفتم 

بسه دیگهه اه شامو کوفتم نکنین 

بقشاب پر از برنجی ک ارسین برا ریخته بودمو ازش گرفتم محکم کوبیدم رو میزم کوهی از خورشتم خالی کردم رو برنج و مشغول خوردن شدم 

بعد تموم شدن غذا ظرفارو شستم و رفتم تو اتاقم 

بعد از ی ربع در اتامو زدن 

با داد گفتم 

بیا تو 

ارسین درو باز کردو اومد تو اتاق 

نگاه پوکری بهش انداختمو گفتم 

هااا 

اومد نشست رو صندلی میز ارایشم و هیچی نگف 

پوفی کردم و گفتم 

لال شدی چرا هیچی نمیگی 

ب صورت بد ترکیبش (البته از نظر من بدترکیب بود وگرنه خیلی خوشتیب بود)دستی کشید و گف 

ی لحظه خفه شو تا بگم 

رو تخت نشستمو گفتم 

خب بنال 

پاشو انداخت رو اون پاشو گف 

هیچی اومدم تا ارتان فک کنه ی خبرایی هس اومدم پیشت 

با حرفش چشام اندازه دوتا طالبی شد 

گفتم 

خیلی خری ارسین چقد بیشوری تو حالا فکرای بدی راجبمون میکنه گورتو گم کنه برو تو اتاقت 

کلافه گفت

مگه نمیخوای این طنازو بسوزنی پس خفه خون بگیر تا من کارمو بکنم 

اسم طناز ک اومد اروم شدم و چیزی نگفتم شاید حق با ارسین باشه و از این راه بشه طنازو سوزوند 

بعد از بیست دیقه بالاخره گورشو گم کردو رفت بیرون 

منم دراز کشیدم تا بخوابم

..........

تو دستشویی مشغول شستن دست و صورتم بودم امروزم روز من بود بی حوصله رفتم سمت اشپزخونه تا صبونه رو اماده کنم 

که با چیزی ک دیدم دهنم اندازه اسب ابی وا موند

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۶

ارسین مشغول چیدن سفره بود 

کم مونده بود اشک شوق بریزم دوتا دستمو و گرفتم جلوی دهنم سرمو تکون دادم و با لحن مهربونی گفتم 

وااای ارسین باورم نمیشه تو فداکار ترین ادم روی زمینی نمیدونی وقتی تو رو مشغول اماده کردن سفره دیدم چه حسی بهم دست داد 

بعد این حرفم دستمو از رو دهنم ورداشتم و با لحن جدی گفتم 

بگو چه مرگته تو بیخودی فداکاری نمیکنی 

ارسین اجازه حرف دیگه بهم نداد اومد سمتمو انگشت اشارشو به حالت هیس گذاشت رو بینیشو گفت

پوففف لال شی ایشالا یه لحظه خفه خون بگیر الان ارتان میشنوه نیومدم فداکاری کنم واست من روزای خودمم ب زور کارارو انجام میدم امروزم مجبوری این نمایش مسخررو راه انداختم تا ارتان متوجه بشه  

با دست زدم رو شونش و با ذوق گفتم 

ایول ایووولل بهت راضیم ازت پسر وااای خدا تا باشه از این نمایشاو خخخخ 

ارسین پوفی کردو و رفت سمت یخچالو مرباهارو اورد بیرون

صندلی غذاخوری و عقب کشیدم و نشستم و مشغول خوردن خیارای خورد شده شدم  

ارسینم نشست پیشم و یه لقمه برا خودش گرفت با شنیدن صدای در اتاق سریع بلند شدو رفت سمت گاز از بس ک این بشر میدونه این کارارو میکنه تا مثلن من دارم صبحونه اماده میکنم

 

ارتان همینطور که با حوله تو دستش صورتشو خشک میکرد اومد اشپزخونه 

ی صبح بخیر گفت یه نگاه به ارسین کرد 

بیخیال نشست رو به روی من 

انگار که چیزی یادش افتاده باشه دوباره ب ارسین نگاه کردو با شک پرسید 

امروز چند شنبس؟

من سریع جواب دادم سه شنبه چطور 

ارتان به من نگاه کرد و بعد ب ارسین اشاره کردو گف

امروز ک روز توعه پس چرا ارسین صبحونه حاضر میکنه!

قبل اینکه من بخوام جواب بدم ارسین سریع جواب داد 

نقره امروز یکم سرش درد میکرد دیگه گفتم من بجاش صبحونه اماده کنم

ارتان با تعجب هردومونو نگاه کرد بعد نگاهی به میز کردو گفت

عجب!

پوزخندی زدم و گفتم 

بله !

ارسین نیمرو های اماده شده رو ریخت تو بشقابو گذاشت رو میز 

ارسین برعکس من خیلی منظم بود اگه الان من بودم با همون ماهی تابه میزاشتم وسط تازه قاشقم نمیوردم تا ظرف اضافی در نیاد !

 

ارتان با خنده ب ارسین گفت

والا من ک تعجب کردم تو روزای خودتم ک هست من بزور بیدارت میکنم تا بری صبحونه رو اماده کنی الان به خاطر سردرد نقره به جاش صبحونه اماده میکنی والا که عجیبه 

نه من نه ارسین چیزی نگفتیم 

بزار بمونه تو خماری تا جونش در بیاد 

از قدیم گفتن تو خماری گذاشتن طرف از مرگم بدتره )

جاااانم قدیمیا کی همچنین حرفی زدن فکز کنم اون بی تفاوتی بود ک از مرگ بدتر بودا 

اهههه حالا هر چی چ فرقی داره پوف مهم اینه با حال الانمون تطابق داره

اوهو تطابق چ قلمبه سلمبه حرف میزنی بابا 

وایسه ببینم قلبمه بود یا قلنبه ؟!

پوف الان کل مشکلالت حل شده فقد مونده ن یا م بودن قلنبه یا قلمبه 

وایسا ببینم؟؟

مگه من چ مشکلی دارم ک حل شه 

اهااا طناز خانم مشکل اونه 

اعع این ک مشکل من نیست مشکل ارتان خان هس 

اوفف اگه همینجوری پیش بره دیوونه میشم

بگذریم 

تا چشم افتاد ب نیمرو بکل مشکل و قلمبه و طنازو فراموش کردم با داد گفتم 

وایسیننن 

به سه تا ظرفی ک توش نیمرو بود با دقت نگاه کردم و در اخر یکیشو ورداشتم 

با نیش خندی رو به اون دوتا گفتم 

این بشقاب نیمروش زیاد تر بود حالا واس خودتونو وردارین 

ارتان با افسوس سرشو تکون داد و چیزی نگفت 

ولی ارسین بشقابشو اورد سمت بشقابم یکم از نیمروی خودش برام ریختو گفت

من زیاد نمیخورم قبلش نون و پنیر خوردم 

با ذوق گفتم 

وااای ارسینی یدونه ای بخدا 

ارسین تک خنده ای کردو گفت

نوش جونت 

دیگه به ارتان نگاه نکردم تا ببینم عکس و العمش چیه 

بیخیال همه نیمرو بچسب 

اوففففف چقد گشنم بوداااا همرو خوردم تازه وقتی ارتان رفت اون نصفه نیمرو ارسینم خودم خوردم اخر سر بیچاره مجبور شد نون و پنیر بخوره چیکار کنم خب گشنم بود خخخخ 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۷

ارسین خیر ندیده نموند سفررو جمع کنه تا خیالش راحت شد ارتان رفت خودشم رفت

من موندم و سفره و ظرف های نشسته 

ظرفارو با کلی ادا اصول در اوردن بالاخره شستم 

پرده هال رو کشیدم و پنجره رو وا کردم نفس عمیقی کشیدم 

یهو دلم برای خونوادم تنگ شد 

گوشیمو ورداشتم و شماره ای که شب تولدم باهاش زنگ زده بودنو گرفتم 

بعد از سه چهار بوق صدای پر ناز رعنا جون تو گوشی پیچید

الو

باذوق جواب دادم 

سلام مامانیییی دلم برات یه ذره شده بود 

مامان تک خنده ای کردو گفت 

الهی قربون دلت برم دخترم منم دلم برات تنگ شده بود 

رفتم اتاقمو لاک ابیمو اوردم 

رو مبل لم دادم همینطور ک داشتم داشتم در لاکو باز میکردم جواب دادم 

خدانکنه رعنا جونی خوبی 

مشغول لاک زدن با انگشت پام شد 

خوبم تو خوبی عزیزم 

منم خوبم باباینا کجان 

مامان جواب داد 

بابا و نوید رفتن بیرون این نوید شیطون مگه امون میده به ادم 

لبخندی زدم و با شیطنت گفتم 

چطور دلت اومد آقاتونو تنها بفرسی بیرون یه موقع میدوزدنشا 

مامان با ناز خندیدو گفت

هیچکی نمیتونه اقای منو بدزده اقای من فقط خانومشو دوس داره 

با لحن اعتراضی گفتم 

اع مامان نمیگی منم دلم میخواد 

خندیدو گفت

بچه پرووو 

سن مامان و بابام خیلی کم بود 

مامان تو سن هیجده سالگی ازدواج کردو نوزده سالگیش منو بدنیا اورد بابامم بیست و سه سالش بود که با هم عروسی کردن 

خندیدمو گفتم 

از من میشنوی شوهرتو دو تا دست ک داری هیچ یه چهار پنج تا دیگه قرض کن بچسب ب شوهرت ی موقع از دستت نره ننه جان تو این زمونه مگه شوهر پیدا میشه به زور نذر و نیاز ی شوهر پیدا میکنن اونم اگه پیدا بشه والااا 

مامان غش غش خندیدو گفت 

از دست تو شیطون یاد این مامانبزرگای نصیحت کن افتادم 

با لحن ناراحتی گفتم 

دست شما درد نکنه دیگه حالا شدیم مادبزرگ نصیحت کن 

صدا هی قطع و وصل میشد گفتم 

الو مامان صدا میاد 

هیچ صدایی نمیومد ناامید گوشیو قطع کردم مشغول لاک زدم به پای راستم شدم

بعد از اینکه به همه انگشتای پام لاک زدم درشو بستم و منتظر موندم خشک شه 

حالا از شانس قشنگ من دستشوییم گرفته بود 

بدبختی این بود دمپایی دستشویی از اونایی بود که روش کامل بسته بود 

از یه طرف لاک بود و از یه طرف وضعیت اظطراریم

یهو یاد دمپایی های ارتان افتادم رفتم سمت اتاقش و دمپاییاشو پوشیدم 

افریییین بهت نقره راضیم ازت رفتم سمت دستشویی 

چیه چیو داری میخونی تروخدا خجالت نکش بیا باهم بریم تو برات تعریف کنم 

والاااا

دستامو شستم و اومدم بیرون اخیییش چه کیفی میده هااا اونم شماره دو بودنی خخخخ 

بالشتمو از اتاق اوردم و انداختم زمین رو بروی تلوزیون 

دارز کشیده بودم و داشتم فیلم نگاه میکردم ک زنگ اس ام اس گوشی عزیزم بلند شد 

بدون اینکه چشم از تلوزیون بگیرم گوشیو ورداشتم 

بازش کردم از طرف گریزلی دو بود یعنی همون ارسین خره 

نوشته بود شام نزار دو نفری بریم بیرون ساعت شیش و نیم حاضر باش

اوفففف خدا خیرت بده، خیر ندیده

 سه روز پیش با ترانه رفتم خرید همون بود با دانشگاه دیروز دیگه بیرون نرفته بودم 

یه لحظه حس این زنایی رو داشتم ک شوهراشون بهشون از خدا خواسته براش نوشتم 

باشه 

دیگه چیزی نفرستادو من دوباره چشم دوختم ب تلوزیون 

.....

با حس یخ زدگی از خواب پریدم به خودم اومدن کل بدنم خیس شده بود 

اخخخ چقد گشنم بود 

خاکتوسرت الان مگه وقت این حرفاس 

سرمو بالا گرفتم ک با قیافه ارسین مواجه شدم 

نگاهمو پایین تر اوردم و پارچ تو دستشو دیدم با حرص بالشتو برداشتم و محکم پرت کردم طرفش 

اونم نامردی نکرد و جا خالی داد 

با داد گفتم 

تلافی میکنم یادت باشه دهنتو سرویسسس میکنم .

ارسین با خنده گفت

خب چیکار کنم از شرکت اومدم کلی بهت زنگ زدم گفتم حتما اماده شدی 

اومدم بالا دیدم خوابی هر چی صدات کردم جواب ندادی مجبور شدم اینکارو بکنم 

با اخم سرمو تکون دادمو گفتم 

بهت نشون میدم 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۸

از شیشه ماشین داشتم بقیه رو دید میزدم 

یهو برگشتم طرف ارسین و زدم رو بازوش و گفتم 

اه اه ارسین اون دوتا رو ببین 

ارسین با کنجکاوی گفت، کدوما 

انگشت اشارمو سمت اون پسره و دختره گرفتم و گفتم

اون دوتا دیگه

ارسین یه نگاه ب جلو کرد و دوباره به جایی ک من اشاره کرده بودم نگاه کرد 

و گفت ،خب

لحن چندشی به خودم گرفتم و گفتم 

دختره رو نگاه کن چطوری دستاشو دور بازوی پسره انداخته اه اه 

هر کی ندونه فک میکنه میخوان پسررو بدزدن اوققق 

 

در کمال تعجب هیچ صدایی از ارسین در نمیومد برگشتم طرفش که دیدم باز رفته تو حالت ویبره ای 

میخندید اونم از نوع بی صداش 

چرا میگن بعضیا میخندن جذاب میشن و ادم محو خندشون میشه والا من که این گریزلیو میبینم یاد خر تو شرک میوفتم اصلانم جذاب نیست

البته این نظر منه 

چشمای ارسین قهوه ای روشن بود یه جورایی به عسلی میخورد قدش بلند بود و از حق نگذریم خوشتیپ ولی نمیدونم چرا خنده هاش به دلم نمیشه 

ارتان چشماش سبز بود با قد متوسط از اون چش رنگیایی ک دخترا واسشون میمردن 

ولی این ارسین بیچاره مث خودم بود بچه خیلی خوبی بود (اگه متوجه شده باشین بیشتر از خودم تعریف کردم تا اون گریزلی خخخخ)

منم خندیدمو گفتم 

چیه داری ب اونا میخندی 

سرشو تکون داد میون خنده هاش گف 

نه 

خندمو جمع کردم و گفتم 

پس براچی هروکر میکنی 

انگشت اشارشو ب طرف من گرفت و گف 

تو 

ی نگاه به خودم انداختم و با تعجب گفتم 

من ...مگه چیه.. ارایشم بهم ریخته ؟

قهقه ای زدو گفت

نه بابا به این میخندم ک حسودی میکنی به اینو اون

اخم کردم و گفتم 

من به کی حسودی کردم هاااان؟!

به همون دونفر ک داشتن رد میشدن از بس تنها موندی حسرت میخوری کاری نداره که 

بعد چشمکی زدو ادامه داد

اگه قدم زدن و دست گرفتن میخوای من خودم در خدمتم 

داد زدمو گفتم 

ارسیییین لال شو فقد برو 

کجا برم 

قبرستونننن رستوان دیگه چلمنگ اههههه 

 

......

با تعجب به جایی ک ارسین ماشینو نگه داشته بود نگاه کردمو گفت 

چیشد چرا نگه داشتی 

ارسین با تعجب گفت 

پیاده شو دیگه رسیدم 

یه بار دیگه دور اطرافو نگاه کردم تا بلکه یه رستوران شیک پیدا کنم ولی دریغ از یدونه !

دوباره رومو کردم طرف ارسین و گفتم 

من ک رستوران نمیبینم پس کجاست

ارسین ریشخندی کردو گفت 

جاااانم ، نکنه فکر کردی واقعا میخوام ببرمت رستوران من به ارتان اینطوری گفتم وگرنه رستوران کجا بود 

به سمت چپ اشاره کردو ادامه داد 

اونجارو میبینی 

به جایی ک اشاره کرد نگاه کردم 

!فلافلی حسن کچل!

میریم اونجا یهذفلافل مشتی میزنیم تو رگ تازشم پر کن بخورم داره خودت میتونی هر چقد دلت خواست بریزی 

با تعجب گفتم 

اونجا غذا بخوریم 

کلافه نگام کردو گفت

اگه ناراضی میتونیم برگردیم خونه 

پوکر نگاش کردم و گفتم 

نه بریم من ناهارم نخوردم خیلی گشنمه جهنمو ضرر میریم همون فلافل حسن کچلو میخوریم 

بعد این حرف هردومون پیدا شدیم 

پیش ب سوی حسن کچل خخخخ 

.......

بعد از سفارش دوتا فلافل و دوتا نوشابه نشستیم رو یکی از میز و صندلی ها 

ارسین با لحن شیطونی گفت

چیشد استیل جون خورد تو ذوقت حتمل پیش خودت میگفتی میریم رستوران هر چی دلم بخواد سفارش میدم این ارسین بدبختم حساب میکنه 

با حسرت گفتم 

منو باش فکر کردم موقع ای که به ارتان تذکر دادی دیگه بهم استیل و طلاهندی نگه خودتم نمیگی هه 

ارسین خندیدو گفت 

هیچی تغییر نکرده اونم ی نمایشه وگرنه همچی سرجاشه 

خواستم جوابشو بدم ک سینی قرمز رنگی ک توش دوتافلافل بودو جلو چشام دیدم 

کم مونده بود سینیو بکنن تو حلقم 

به یارو نگاهی انداختم 

اوههه فک کنم حسن همین بود 

ی مرد ک بهش پنجاه میخورد چاق و خپل و کله کچل خخخ چقدم اخمو

موندم با چ اعتماد به نفسی اسم مغازرو گذاشتن حسن کچل اینحوری ک ادم چندشش میشه اه اه البته ما مغز خر خوردیم اومدیم 

با لحن عصبی رو به یاروعه کردم و گفتم:

...

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۹

اقا حسن کم مونده سینیو بکنید تو چشمم 

حسن تعجب کردو گفت

حسن کیه دیگه 

با تعجب یه نگاه به ارسین کردم و دوباره رو به مرده گفتم 

وااا مگه شما اقا حسن نیستین 

ارسین کهذکم مونده بود زمینو گاز بزنه از خنده قرمز شده بود الانا بود که بترکه 

مرده با همون صدای کلفتش گفت 

حسن من نیستم حسن پدرمه من سجادم 

اییی وااای عجب سوتی خداییی خخخ خندمو خوردم و گفتم 

ببخشید فک کردم شما اقا حسنید

مرده گفت 

با پدرم کار داشتین 

ارسین پادرمیونی کردو گفت 

خیر ایشون بخاطر اسم فلافلیتون فک کرده بود که حتما شما باید حسن اقا باشید 

مرده سری تکون دادو سینیو پرت کرد رو میز ک من دومتر پریدم رو هوا 

بعد گفت 

باشه به هر حال نوش جونتون خدانگهدار

بردارر من یکم با لطافت کار کن اینطوری همه مشتریات میپره هاااا خیر ندیده ترسوندیم 

البته اینارو تو دلم گفتم جرعت نداشتم بلند بگم میترسیدم این خرفت بگیره لای چرخ گوشت چرخم کن با گوشتم همبرگر درست کنه والا از این بعید نیست

بعد از رفتنش نفس عمیقی کشیدو رو کردم به ارسین ک مشغول خندیدن بود گفتم 

کوفت طلبت شد دوتا خدا ب دادت برسه ی بلایی سرت بیارم که کلاغای اسمون به حالت غار غار کنن زود کوفت کن بریم تا این کچل چرخمون نکرده 

با عجله ب فلافلم گاز میدم و میخوردم تا دوباره چشم به چشم اون کچل بی ریخت نخوره 

خدا رحم کنه به زنه این اون بیچاره چطوری با این سر میکنه 

از کجا معلوم زن داره کی به این سادیسمی خود درگیر زن میده 

شایدم زنش طلاق کرده هوم معلوم نیست 

ای بابا گیر دادیا اصن به تو چه 

بعد تموم شدن فلافل ارسین رفت حساب کرد و رفتیم سمت ماشین 

همین که ارسین نشست تو ماشین شروع کرد به خندیدن و میون خندیدناش بریده بریده گفت

اقا حسنن ارههه دختره گیج خیلی باحالی 

اخم کردمو گفتم :کوفت بیشووور خب چیکار کنم اسم مغازه حسن کچل بود اینم ک کچلل بود فک کردم حسنه 

بعد حرفم خودمم شروع کردم به خندیدن 

بعد از اینکه کلی خندیدیم ارسین گفت

ولی خدایی از حق نگذریم فلافلاش خوشمزه بود

قیافه چندشی به خودم گرفتم و گفتم 

ارهههه خیلی وسطای خوردن فلافله همش یاد کله کچله حسن میوفتادم 

با این حرف دوباره شروع کردیم به خندیدن ارسین گفت 

خب حالا بریم ی بستنی توپ بزنیم چطوره 

سریع گفتم 

ن تروخدا به اندازه کافی به من لطف کردی الان خدا میدونه میخوای منو ببری بستنی فروشی قاسم خپل از تو بعید نیس 

با این حرف ارسین غش غش خندیدو گفت 

چییی قاسم تپل وااای نقره دهنتت مردم از خنده 

جدی گفتم 

بریم خونه واقعا امشب شب خیلی خوبی بود مخصوصا قسمت حسن کچلش میترسم از این همه لطفی ک بهم داری رودل کنم 

ارسین باشه ای گفت و ماشینو روشن کرد و روند سمت خونه

..... 

درو باز کردم و کفشامو در اوردم دونفری وارد خونه شدیم 

صدای خنده ارتان و ی دختر از تو اتاقش میومد 

منو ارسین با تعحب همو نگاه کردیم 

اروم طوری ک فقد ارسین بشنوه گفتم 

چخبره 

ارسین شونه هاشو بالا انداخت و گفت 

نمیدونم 

صدای خنده دختره دوباره بلند شد 

پیش خودم فک کردم ک صدای این دختره چقد اشناس 

ارسین با اخم گفت 

نکنه طنازه باز ارتانو خر کرده 

همینطور ک تو فکر بودم جواب ارسین و دادم و گفتم 

نه اونموقع ک زنگ زد جواب دادم صداش اینطوری نبود این طناز نیس 

یکی دیگس خیلیم صداش برام اشناس 

ارسین اروم گفت 

خی یکم به اون مغز فندقیت فشار بیار تا یادت بیاد 

پوکر نگاهی بهش کردمو گفتم 

اگه جنابالی لال شی و بزاری تمرکز کنم میفهمم کدوم خریه 

سخت مشغول فکر کردن بودم ک در اتاق باز شد 

ارتان با سینی و لیوان خالی شده شربت اومد بیرون پشت سرش دختره اومد ک گفت 

راستی ارتان جان نگفتی شرکت....

حرفش با دیدن من نصفه موند این ... این کهههه 

کم مونده بود ک شاخ در بیارم این اینجا چ غلطی میکرد؟!...

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۲۰

با صدایی ک تعجب توش موج میزد گفتم 

تو اینجا چیکار میکنی 

عسل همون دختره نچسب تو دانشگاه ک یه اکیپ داشتن همون بود

اونم با پرویی گفت 

تو اینجا چیکار میکنی 

پوزخندی زدمو گفتم 

اومدی توخونم و میپرسی تو خونه خودت چیکار میکنی 

چشماشو اندازه دوتا هندونه کردو گفت 

چیی 

بعد برگشت سمت ارتان و گفت 

ارتان این چی میگه 

ارسین که تا اونموقع ساکت بود گفت 

شما همدیگرو میشناسین 

بدون این چشم از عسل بگیرم پوزخند دیگه ای زدمو گفتم 

بله هم دانشگاهی هستیم 

رو کردم به ارتان و گفتم 

میشه بگی ایشون اینجا چیکار داره 

ارتان دستاشو کرد تو جیب گرمکن طوسیشو گفت

ایشون برای کار پیش من اومد بود اگه خدا بخواد منشی شرکتمون میشه 

هم میخواستم حالی از عسل گرفته باشم و هم ارتانو ضایع کنم برای همین خنده مسخره ای کردم و گفتم 

عه چه جالب نمیدونستم کسایی ک برای کار پیشت میانو میاری خونه ارتان تو که خجالتی نبودی هر وقتم دختر میوردی خونه رک و راست میگفتی دوست دخترمه حالا چیشده این یکیو مخفی میکنی 

خجالت نکش بابا ما دیگه به این کارات عادت داریم 

ابرومو بالا انداختم و زدم رو شونه ارسینو و گفتم 

مگه نه 

ارسینم لبخند شیطونی زدو گفت 

دقیقا 

عسل رو کرد به ارتان و گفت :این چی میگه ارتان چه دوست دختری؟

عسل که دید ارتان جواب نمیده پوزخندی زدو رو کرد به من و گفت 

نقره خانم اگه دانشگاه بفهمه با دوتا پسر تنها زندگی میکنی چی میشه و چه حرفایی پشت سرت میگن 

 

منم کم نیوردم لبخند ملیحی تحویلش دادم گفتم 

عسل خانم اگه دانشگاه بفهمه نصفه شب اومدین خونه ی پسر غریبه چی میشه و چهذحرفایی پشت سرت میگن

.میدونستم از ترس ابروشم که شده باشه حرفی به بچه های دانشگاه نمیزنه چون میدونه من دست به تلافیم خیلی خوبه 

رفت سمت اتاق کیفشو ورداشت و رفت سمت در و رو به ارتان گفت 

بهتره دنبال یهذمنشی دیگه ای بگردین اقای حسین پور 

یه نگاه ب منو ارسین کرد و بعد درو محکم کوبیدو رفت 

شالمو از سرم در اوردم و گفتم 

اخییییش شبمو ساخت چ حالی داد حالشو گرفت دختره چندش 

ارسین رفت رو مبل نشستو گفت 

ولی کیف کردم خوب جوابشو دادی مخصوصا اخری حالا جدی نمیترسی بره دانشگارو پر کنه با دوتا پسر زندگی میکنی 

رفتم سمت اشپزخونه بطری ابو از یخچال اوردم بیرون و یه نفس سر کشیدم و گفتم 

اولن ک اون هیچ وقت نمیره حرفیو بزنه که پای خودشم درمیون باشن دوما با غریبه که زندگی نمیکنم

اون دو تا پسر رفیق فابای منن 

ارتان سوت بلندی کشیدو گفتتتت 

اووهههههه کمرممممم چ جمله سنگینی 

چشم غره ای بهش رفتمو گفتم 

تو یکی خفه پسره خاکتوسر 

بعد اداشو در اوردم و همینطور ک دستامو تو جیبای خیالیم میکردم گفتم 

واس کار اومده اگه خدا بخواد منشی شرکتمون میشه 

دوباره برگشتم به حالت قبل و گفتم 

بهونه بهتری پیدا نکردی چلمنگ 

ارتان خندیدو گفت

خب چیکار کنم حوصلم سر رفته بود این دخترم همون موقع دیدم که ی هفته پیش اومده بودم دنبالت شمارمو بهش دادم 

امشبم شما نبودین قرار گذاشتم بیاد خونه راستی شما کجا رفته بودین 

 

اهاااا یادم رفت بگم ی هفته پیش معلوم نبود افتاب از کدوم ور در اومده بود ک این ذلیل مرده اومده بود دنبالم

 

قبل اینکه ارسین جواب بده تند گفتم 

یه رستورانننن شیک و مشتی اصن کف کرده بودیم ارسین امروز شام مهمونم کرده بود 

 

ارسین به زور خندشو قورت دادو گفت 

اره 

ارتان گفت 

کوفت بخورین ایشالا شکمتون صفت بشه برید دستشویی نتونید بر..ینید حالا تنها تنها میرین رستوران 

 

ارسین شیطون گفت 

دیگه دیگه 

 

منم با خنده گفتم 

ارتان جان نگران نباش از بس غذاش خوشمزه بود ک ما قصد نداریم برینی‌.مش بیاد بیرون 

 

ارسین کوسن مبلو طرفم پرت کردو گفت 

اه اه چندشا حالم بد شد الان به جا اینکه از پایین بیاد از بالا میاد اوق میزنم هر چی خورده بودمووو

 

بعد کلی چرت و پرت گفتن 

 سه نفری نشستیم رو مبل و خیره تلوزیون بودیم 

یهو سه نفری با داد گفتیم 

 

گلللللللل

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۲۱

نمیدونم بازی بین کی بود از بس حوصلم سر رفته بود مجبوری نشستم پیش اینا فوتبال میبینم 

چند دقیقه یبار میدیدم صدای ارتان و ارسین درمیاد منم به تقلید از اونا جیغ و داد میزدم و فحش میدادم به بازیکنا 

واقعا کیف میده پیشنهاد میکنم امتحان کنید خخخخ 

بعد از اینکه همه تخمه هارو تموم کردم یه خمیازه کشیدم و گفتم 

بچه ها خوابم میاد میرم بخوابم 

ارسین همینطور ک چشمش ب تلوزیون بود گفت 

خوب بخوابی عزیزم 

بعد این حرف به من نگاه کردو چشمک زد 

ارتان ک تو باغ نبود چون اصلا چیزی نگفت 

دیگه جوابشو ندادم رفتم اتاق ساعت گوشیمو رو پنج صبح تنظیم کردم بعدشم گرفتم خوابیدم

---------

با صدای زنگ جیغ ترسناکی چشامو تا اخرین حد ممکن باز کردم به دور و ورم نگاه کردم 

اووووف لعنتی صدا هشدار گوشیم بود صدا جنی گذاشته بودم 

ساعتو نگاه کردم 5:11 دقیقه بود 

لبخند خبیثی زدم و بعد از برداشتن کیفم و گذاشتن گوشی تو جیبم درو باز کردم رفتم اتاق ارتانینا

ی نگاه به کیف لوازم ارایشیم انداختم و بعد یه نگا به ارسین 

لبخند شیطانی مختص نقره رو زدم موهامو گوجع ای بستم و نشستم لبه تخت کنار ارسین 

خیلی اروم زیپ کیفو باز کردم 

خداروشکر خواب ارسین خیلی سنگین بود خونه دزدم میومدا بیدار نمیشد 

کرم پودرم قبلیمو ورداشتم یه ذره زدم ب صورتش خب چیکار کنم دلم نمیومد از کرم جدیدم بزنم صورتش

خیلی اروم با پد شروع کردم به پخش کردن کرم پودر رو صورتش 

یهذتکون خورد ک نزدیک بود ب.شاشم تو شلوارم 

بیدار نشد نفس راحتی کشیدم و خط چشم ضد ابمو ورداشتم و یدونه گربه ای پلاس یعنی کل چششو گرفته بود کشیدم 

بعدش رفتم سراغ ی رژ قرمز جیگری بیست و چهار ساعته 

اوردمش جلو چشمم و لبخند خبیثی زدم 

از همون رژ مالیدم ب لپاش وقتی تموم شد ی سایه بنفشم زدم 

با لبخند رضایتی زل زدم بهش مژه های خودش بلند بود دیگه احتیاجی به ریمل نبود ماشالا دخترم دیگه وقت شوهر کردنشه 

گوشیمو از جیبم دراوردم و دوربینو باز کردم 

هوا نسبتا روشن بود و مستقیم از پنجره نور میخورد یه چند تا عکس از زاویه های مختلف ازش گرفتم 

بعد از جمع کردم لوازم بلند شدم یه نگاه ب تنه لش ارتان انداختم چشم غره ای بهش رفتم و زبونمو واسش دراوردم

بعد از اینکه موهامو باز کردم رو تخت دراز کشیدم 

همش داشتم لحظه ای رو تصور میکردم ک ارسین وقتی داره صورتشو میشوره تو اینقه قیافشو ببینه بعدش قرارع ی داد بکشه و بگه نقررررررره 

با این فکر خندیدم و بیخیال گرفتم خوابیدم

 

-----------

 

تو خواب ناز بودم ک در اتاق با صدای بدی باز شدو خورد ب دیوار از خواب پریدم و چپ و راست نگاه کردم 

روبه رومو دیدم اوه اوه عجب د.افییی 

خندیدم و گفتم 

جووون شماره بدم خوشگله 

ارسین با قیافه برزخیش اومد سمتو گفت 

نقره ببند تا نبستم برات 

با تعجب گفتم 

چیو 

قبل اینکه ارسین حرفی بزنه ارتان با قیافه خوابالو اومد جلو در اتاق و گفت

چخبرتونه شما دو....

ارسین برگشت ارتان که ارسینو دید تعجب کرد و ادامه حرفشو خورد 

اول با تعجب نگاش کرد ولی بعد پقی زد زیر خنده 

با خنده گفت 

واااای ارسینننننن تو چرا اینطوری شدی

ارسین با عصبانیت گفت 

کوفت و مرض از این نقره بیشور بپرس ک با صورت نازننینم چیکار کرده 

ارتان ک پهن زمین شده بود منم دستمو گذاشته بودم رو دلمو غش غش میخندیدم 

ارتان گفت 

دهنتتت نقره ی لحظه دیدمش یاد دلقکای سیرک افتادم

ارسین یه نگا به من کردو گفت 

بزار بشورم بعد ب حسابت میرسم 

بعد این حرف رفت بیرون

بلند داد زدم 

اگه تونستی بشوریییی باشع بیا حساب منو برس 

بعد چند دقیقه صدا داد ارسین بلند شد 

نققره میکشمتتتتتت 

ارتان ک هنوز میخندید با دادش ساکت شدو یه نگا ب من کرد و گفت 

نقره فاتحت خوندس 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۲۲

قبل این ک ارسین برسه بلند شدم و با پا ارتان و کنار زدم و درو بستم و قفلش کردم 

ارسین مث وحشیا به در میکوبید اخه اونا ضد اب و بیست و چهارساعته بودن همینطوری پاک نمیشدن 

اون داد میکشیدم من غش غش میخندیدم 

بعد از رفتن ارتان درو باز کردم ارسین جلو ظرفشویی مشغول شستن صورتش بود هنوز 

رفتم سمتشو گفتم 

ارتان رفت 

هر چقد منتظر موندم جواب نداد تک خنده ای کردمو گفتم 

قهری 

ای بابا این گریزلیم قصد حرف زدن نداره 

برگشت طرفم تا حدودی ارایشش پاک شده بود حوصلع بدست رفت رو مبل نشستو و گف 

من این همه دارم تلاش میکنم تا اون ارتان خر فک کنه منو تو همو میخوایم تا بلکه سرش به سنگ بخوره طنازو بیخیال شه ولی توعه بیشور هر چی نقشه داشتمو خراب کردی 

تازه داشت خر میشد 

با لحن طلبکارانه ای گفتم 

تقصیر خودته وقتی پارچ ابو روم خالی میکنی باید فکر اینحاهاشم باشی 

زل زد بهم و گفت 

اون پارچ اب در برابر کارای تو هیچی نیس بیخودی خودتو توجیح نکن

خبیث گفتم 

ب ی شرطی بیخیال اذیت کردن میشم 

پوکر نگاهم کردو گف 

چ شرطی 

باید اون فیلم رقصمو هم از گوشی خودت هم از گوشی ارتان پاک کنی 

غمگین گفت 

چند روز پیش ک تو شرکت بودیم از گوشی ارتان پاکش کردم 

با تعجب گفتم 

جدی میگی 

خندیدو گفت 

اره بعدم بهش گفتم حق نداری فیلمشو تو گوشیت داشته باشی یه موقع یکی میبینه بد میشه 

بعد این حرفش واقعا شرمنده شدم واقعا ارسین خیلی مظلوم تر از اون ارتانه بیشتر از ارتان با ارسین راحتم 

ارتان خیلی مغروره برعکس ارسین ک دلش خیلی پاکه همیشه اگه ناراحت بودم کنارم بوده 

دستامو بهم گره زدمو گفتم 

باشه ببخشید من زیاده روی کردم فقد فیلمو از گوشی خودتم پاک کردی ؟!

پوفی کشیدو گفت 

اره

نفس راحتی کشیدم و ی نگاه ب صورتش کردم با خنده بلند شدم و رفتم تو اتاق و دستمال مرطوب و اوردم و دادم دستش 

بیا با این پاک کن راحتر پاک میشه 

از دستم کشیدو رفتم طرف اینه قدی اتاقش 

بعد از چند دقیقه اومد بیرون هیچ اثری از اون اریشا نمونده بود 

میمردی اینو زودتر بهم میدادی 

چشمکی زدمو گفتم 

نه دیگه اول باید زجر کشت کنم خخخخ 

چشم غره ای بهم رفت

کوففففت 

پام و گذاشتم رو میز عسلی و گفتم 

راستی نمیری شرکت 

با دوتا فنجون قهوه اومد نشست کنارم و گفت 

نه حسش نیس 

یکی از فنجونارو داد دستم و بعد خیره شد به صفحه خاموش تلوزیون 

زل زدم بهش بعد چند دیقه پوکر برگشت طرفم و گفت چیه 

همچنان مشغول نگا کردنش بودم 

دستاشو جلو صورتم حرکت دادو گفت 

الو نقره گیج میشنوی صدامو 

سعی کردم نخندم و جدی باشم یاد اون طناز زشت افتادم ک اخمام رف توهم 

همینجوری مشغول دید زدنش بودم ک دوتا سیلی زد بهم 

با دهن باز زل زدم بهشو گفتم 

چ غلطی کردی 

دوباره لم داد رو مبلو گفتم 

اع زنده ای فکر کردم سکته مغزی کردی لال شدی 

اولین بار بود ک از رفتارش عصبی نمیشدم چون هر کَس دیگه ای بود به قطع یقین دهنشو سرویس میکردم ولی امروز ظرفیتم پر شده بود حوصله کل کل نداشتم منم مث خودش لم دادم رو مبلو زل زدم به صفحه تلوزیون 

خندیدم و گفتم 

شاس مغز سکته قلبی چ ربطی به لال شدن دارع 

شونه ای بالا انداخت و گفت 

نمیدونم والا 

بعد پنج دقیقه دستمو گذاشتم رو شکممو گفتم 

ارسین خیلی گشنمه هوس ی زرشک پلو تپل کردم وااای با دوغ و سالاد چ شود بعدشم این ارتان خیر ندیدم ک نیس با خیال راحت میشینیم غذامونو میخوریم 

الان خدا میدونه داره با کدوم منشیش ل.اس میزنه والااااا 

امروزم ک چهارشنبس نوبت توعه پاشو زنگ بزن زرشک پلو بیارن باشه 

هر چقد منتظر موندم جواب نداد با عصبانیت برگشتم طرفش و گفتم 

ارسین با توع...

پسرههه پرو من این همه دارم فک میزنم بعد این اقا گرفته خوابیده

 

 

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...