رفتن به مطلب

رمان زخم انتقام|حانی کاربر انجمن نودهشتیا


حانی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

...نویسنده:حانی

رمان:زخم انتقام

ژانر:جنایی معمایی_پلیسی_انتقامی

هدف:ب تصویر کشیدن نتیجه انتقام و طمع خواهی در انسان ...زجرهای یک دختر در مقام خانواده...بلاهای  زیاده خواهی و قدرت طلبی..اقتباس از تجربه نزدیکان

خلاصه:راجب  دوتا برادر ضد هم یکی پلیس کار بلد دیگری مافیای افتصادی

ی دختر که توی جدال  این دوتا گیر میوفته و سرنوشتش از پرنسس خونه پدری به زندانی دو دیو  گیر میکنه

گذشته ای افرا تایین میکنه! خیلی چیز ها برملا میشه...

#مـ‌قـ‌دمـ‌ه

مهره سرباز را تکان میدهد

-بازی کن

نفر دوم مهره فیل را تکان میدهد

-چرا فیل‌؟

-حس میکنم قوی تره

-زندگی عین ی بازی شطرنجِ....همیشه نمیشه به مهرهای قوی تکیه کرد

و با حرکتی فیل را از زمین بیرون انداخت

-حیف ک نمیشه شاه و تکون داد

-چرا میخوای شاه و تکون بدی‌؟

-چون شاهه قویه !

-نیست!توی صفحه شطرنج، شاه بودن فایده نداره؛ شاه توان دفاع از خودشو نداره، برای همین تک‌تک مهره هاشو میندازه وسط، تنها سودش اینه که تا اخر توی بازیه اما در نقش یه ضعیف. مثل یه سرباز شجاع باش تا مثل یه شاه وابسته. 

-ولی سرباز که زود از بازی میره بیرون!

-اگه هدایت دهندی خوبی باشی نمیره!

-من میخوام ی شاه شجاع باشم

-ی شاه ضعیف!

-ضعیف بودن شاه دست خودش نیست تقصیره اطرافیانشه

-اینم ی دلیل ولی اشکال کار از شاهه

-نه نیست

-هست هیچ چیز تقصیر هیچ کس نیست!ولی همه مقصرن

-حتی من‌؟

-حتی تو

-من که کاری نکردم!

-حتی اگه کاری هم نکرده باشی بازم مقصری شاه ضعیف

-قوی!میخوام ی شاه قوی باشم...سرنوشت تو دستای منه

-پس اگ میتونی تغییرش بده

-ولی چطوری؟

-اونو خودت باید بلد باشی!کیش و مات

زمان پارت گذاری:هفته ای یک پارت

 

 

 

ویرایش شده توسط حانی
تصحیح تاپیک
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

 

بیست و هشت سال بعد:

***

کیان تهرانی!

کلافه سرمو بین دستام گرفته بودم؛ دیشب تازه از یه پرونده سنگین برگشته بودم ایران.

در زده شد و ستوان ملکی اومد داخل.

ادای نظامی کرد گفت:

- سرگرد تهرانی!...سرهنگ استوار گفتن پرونده213رو شما بر عهده بگیرید.

هوفی کردم گفتم:

- بده ببینم.

پرونده رو داد دستم.

- خودم حلش می‌کنم.

- سرگرد ماشین اداره و می‌خواید؟

- نه با شخصی می‌رم.

سلام نظامی داد و رفت.

از جام بلند شدم و لباسامو درست کردم. عینک ریبون و زدم به چشمام و از اداره زدم بیرون.

«پرونده213»

اظهارات کلی: ناهید شاهینی و شاهرخ شاهینی در شب عقد خود به قتل می‌رسن! طبق گزارشات پزشک قانونی با مایه‌ای به نام جیوه مسموم شدن...ناهید شاهینی به علت داشتن آسم زودتر و به فاصله چند دقیقه شاهرخ شاهینی به قتل می‌رسد.

اولین قدم رفتن به خونه مقتول یا همون محل جرم بود.

گاز ماشینو گرفتم و راه افتادم سمت خونه شاهینی که توش مراسم عقد بود

حین رفتن به اونجا وسط کوچه ترمز زدم تا به خودم مسلط شم که یهو یکی از پشت زد به ماشین.

فقط همین کم بود!

شیشه رو دادم پایین که غرغراش اومد تو گوشم.

- مرتیکه یابوکش‌...توکه عرضه نداری می‌نشستی پشت خر، چرا ماشین سوار می‌شی؟

همزمان باهم از ماشین پیاده شدیم

خونسردانه عینکمو جابجا کردم و گفتم:

- بی ادبیتونو می‌زارم... .

عینکشو برداشت و عصبی بهم نگاه کرد. چه چشمای گیرایی داشت...سیاه و براق.

به خودم اومدم و ادامه دادم:

- می‌زارم پای عصبانیتتون...می‌تونم اسمتونو بدونم؟

با عصبانیت گفت:

- نخیر‌...شما لایق دونستن اسم من نیستید...اگه رانندگی بلد نیستین نشینید پشت فرمون الانم بکشید کنار کلی کار دارم!

ناچار از رفتارش رسوار ماشین شدم و کشیدم لاین این طرف اونم با سرعت از کنارم رد شد‌... .

از جسارتش خوشم اومد.

انگار متوجه پیرهنم نشده بود...!

"نخیر‌...شما لایق دونستن اسم من نیستید"

همش این جمله تو سرم اکو می‌شد.

مسائل شخصیمو ول کردم و راه افتادم سمت خونه. بعد چند دقیقه ای رسیدم و وایستادم جلو در خونشون.

تمام دیوار و خونشون مشکی پوش بود و ازش صدای گریه میومد.

خونسردانه زنگ درو زدم.

صدای گرفته‌ای گفت:

- کیه‌؟

- سرگرد تهرانی هستم از دایره جنایی بابت قتل پسر و عروستون مزاحم می‌شم.

صدای گریه اش اومد و درو زد.

وارد شدم.

چند قدم دور تر اقایی با موهای ژولیده و سرو وضع بهم ریخته اومد جلوی در.

- سلام خیلی خوش اومدید.

باهاش وارد خونه شدم.

- ممنون...سرگرد تهرانی هستم از دایره جنایی.

سرشو تکون داد و با ناراحتی گفت:

- جناب سرگرد خواهش می‌کنم قاتل و پیدا کنید!

سرمو تکون دادم:

-پیدا می‌کنم نگران نباشید.

هدایتم کرد سمت مبل و رفت تا مادرش و صداکنه.

متوجه میز خاطره ی گوشه سالن شدم.

نزدیکش شدم. یه عکس چهار نفره توجهم و جلب کرد.

- اون منو خواهرم با دوستم کمال و خواهرش.

سرمو برگردوندم سمتش:

- شما برادر مقتول هستید؟

اهی کشیدو گفت:

- من ناصرم برادر ناهید و پسرعموی شاهرخ.

همون موقع در باز شد و یه زن جوان با سرو روی بهم ریخته اومد داخل. یه سلام به جفتمون داد. دختر اومد نزدیک تر.

ناصر روبه من گفت:

- ایشون بنفشه کیوان دختر عمم.

- میشه ازشون چندتا سوال بپرسم؟

این‌بار خوده دختره زبون باز کرد و جوابمو داد:

- هر سوالی دارید بپرسید.

ناصر مارو تنها گذاشت

- شما شب عقد حضور داشتید؟

بنفشه: بله با خواهر شاهرخ شکیبا بالاسرشون قند می‌سابیدم.

- بعد از خونده شدن خطبه عقد تا زمانی که زن داییتون عروس داماد و اونجوری پیدا کرد بود...مو به مو شرح بدید.

بنفشه: خطبه که خونده شد...شکیبا ظرف عسل و اورد داد به عروس داماد...بعدشم ما از اتاق عقد اومدیم بیرون وبعد از چند دقیقه زنداییم یا همون مامان ناهید جیغ زد و ما رفتیم طرف اتاق.

- تو یکی از اظهارات نوشته شده شما نامزد سابق شاهرخ بودید!

متوجه شدم جاخورده! با استرس مشهودی گفت:

- نه نامزدی نبود...فقط درحد یه اسم روهم بودن بود! بعدشم که فهمیدیم علاقه ای نداریم خوانواده هارو راضی کردیم.!

- اینجا نوشته شده که شما زیاد مایل نبودید و شاهرخ اونارو راضی کرده.

اخم کردو با پرخاش گفت:

- چیه؟ نکنه فکردید چون نامزدش بودم قصد انتقام داشتم؟ تاکید می‌کنم...باهم خوانواده هارو راضی کردیم.

- رشته شما چیه؟

بنفشه: مدریت صنایع...مقطع کارشناسی.

- می‌دونید جیوه چیه؟

با تعجب گفت:

- چی چیه؟

- فکر کنم سال سوم دبیرستان خونده باشید!

بنفشه: درحد اینکه یه مایه خطرناکه می‌دونم.

- کسی تو خوانواده یا فامیل هست که شیمی خونده باشه؟

- بله هست. شکیبا لیسانس شیمی ازمایشگاهی داره.

از جام بلند شدم و ازش تشکر کردم:

- ممنون بابت اطلاعات...تا اطلاع ثانوی از شهر خارج نشید شاید لازم بود در روند تحقیقات حضورداشته؛ باشید تلفنتونو می‌تونید یادداشت کنید؟

رفتم سمت اتاقی که مادر شاهرخ توش حضور داشت...ناصر اومد بیرون وگفت:

- بفرمایید...فقط کمتر بهش استرس بدید.

سری تکون دادم و وارد شدم

زنی چروکیده به تاج تخت تکیه داد بود.

- شرمنده مزاحم شدم.

با بیحالی جواب داد:

- اول و اخرش چی باید جواب بدم؟

چنتا سوال ازش کردم و هرچی گفت و نوشتم.

موقع رفتن چیزی ذهنمو مشغول کرده بود و پرسیدم:

- خانم شاهینی! شما به ظرف عسل دست زدید؟

- اره بادخترم شکیبا از خونه جاریم اوردیم.

- اهان بله.

از ناصر خدافظی کردم و سوار ماشین شدم

سریع زنگ زدم به اشکان توی پزشک قانونی:

- الو اشکان!

اشکان: چطوری کیان، چیزی شده؟

- می‌خوام یه ازمایش ازون ظرف عسل بگیری برام. حتما اثر انگشت داره.

اشکان: باشه...خبرت می‌دم.

- ممنون

و گوشی رو قطع کردم.

اگه جیوه باعث مسمومیت شده چرا کسی متوجه نشده؟ عسل بهش واکنش می‌ده، باید رنگش تیره تر یا مزش فرق می‌کرد!...چرا پس هیچ فرقی نکرده؟

با کلی سوال راه افتادم سمت خونه مادر شاهرخ وبازجویی از شکیبا شاهینی

ویرایش شده توسط حانی
  • لایک 1
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همین که راه افتادم سمت خونه شاهینی تلفنم زنگ خورد:

ناچار زدم کنارو وتلفنمو جواب دادم:

- الو‌؟

اشکان: منم اشکان...کیان از جام عسل ازمایش گرفتم.

با اشتیاق تر گفتم:

- خوب‌؟

اشکان: اثر انگشت مادر ناهید شاهینی و شکیبا شاهینی و یه اثر انگشت ناشناس و یه مقدار پودر جیوه.

- یعنی جیوه دوره جام ریخته بوده و موقه برداشتن عسل با جیوه مخلوط شده‌؟

اشکان: زدی به هدف کیان.

- من الان پشت خطی دارم بعدا باهات حرف می‌زنم.

تماسمو قطع کردم و بعدی و جواب دادم:

- تهرانی هستم. بفرمایید؟

- سلام سرگرد من ناصرم داداش ناهید.

- بله بله متوجه شدم...چیزی شده‌؟

ناصر: راستش اره...اون جام عسل احتمالا لبه اش نقره ای نبود و یه گل رز مشکی ردش نبود؟

- مشخصاتتون درسته.

ناصر: اونو کمال از ترکیه کادو تولد برای ناهید اورده بود.

- کادوعه تولد‌؟

ناصر: بله کمال دوست من بود و خواهرش کیمیا با ناهید هم کلاس بودن.

- می‌تونم بپرسم رشتشون چیه‌؟

ناصر: هردوشون کامپیوتر نرم افزار می‌خونن ولی کمال دانشجوی انصرافی شیمی ازمایشگاهی بوده و قبلا با شکیبا درس می‌خوندن...حس می‌کنم شکیبا دوستش داشت...ولی کمال دلش پیش ناهید گیر بود حتی شب عروسی کادو رو داد و بلافاصله رفت.

- شماره تماسشونو دارید؟

ناصر: بله هم خودش و هم خواهرش...می‌خواستم بعد عقد خواهرم برم برای عمر خیر که نشد.

- پس بگید شماره هاشونو.

شماره هاشونو گفت و من تند تند یادداشت کردم.

یه تشکر کوتاهی کردم و راه افتادم سمت خونه شاهینی.

حدودا یک ساعت بعد رسیدم.

ترافیک سنگین تهران نصف وقتمو هدر داد.

زنگ خونشونو زدم و گویا خدمتکارشون درو باز کرد.

وارد خونشون شدم. چقدر ساکت بود!

خدمتکار با لباس مخصوص جلوی در وایستاده بود.

عینکمو از چشمم برداشتم و نشانمو گرفتم طرفش:

- سرگرد تهرانی هستم از دایره جنایی، می‌خواستم با خانم شکیبا شاهینی صحبت کنم.

با شک بهم نگاه کرد و منو به داخل راهنمایی کرد. بهم گفت منتظر باشم تا صداش بزنه.

یک دقیقه طول نکشید که از پله‌ها اومد‌ پایین. نرسیده به انتهاش رو من گفت:

- جناب سرگرد بیاید اتاق من راحت حرف بزنیم.

راه افتادم سمت راه پله ها.

هنوز نرسیده بودم گفت:

- چی میل دارید‌؟

- چیزی نمی‌خورم‌ممنون.

و راه افتادم سمت اتاقش.

جلوش وایستاد و تعارف زد برم داخل، منم رفتم.

اتاق ساده و مرتبی داشت چند تا قفسه و تخت و یه میز کار...! پشت سرم خواست درو ببنده که گفتم:

- باز باشه‌...لطفا.

- اها بله بفرمایید بشینید.

- ایستاده راحتم بفرمایید.

خودش نشست رو تختش و با خونسردی گفت:

- خبری شده؟چیزه جدیدی پیدا کردید؟

بدون مقدمه رفتم سر اصل مطلب.

- چرا بعد از هشت روز برگشتید سره کارتون‌؟

سوالی پرسید:

- اشکالی داره؟

-بله‌! برادر و زن برادر شما تازه فوت شدن و سه روز از دفنشون می‌گذره...!انقدر زود برگشتید سره کارتون چرا؟

- فضای خونه برام سنگین بود، تحمل نداشتم...دائم گریه، شکایت ناله و البته‌... .

- شک!

با پوزخندی ادامه داد:

- بله شک...از وقتی که شماها اعلام کردید مسبب مرگ جیوه بوده نگاه همه بهم عوض شد خوانوادم عموم که هرچی از دهنشون درمیومد بهم می‌زدن.

- شما کسی به نام کمال پونا می‌شناسید؟

- نه کیه‌؟

- هیچ کس...شما اخرین نفری بودید که جام عسل دستتون بود؟

با عصبانیت گفت:

- یعنی چون جام عسل دستم بوده برادرم و زن برادرمو باید می‌کشتم؟

- عاقلانه فکر کنید! جام عسل و شما از خونه عموتون اوردید! شما عسل و تهیه کردید، شما به عروس و داماد تعارف کردید. تنها میمونه انگیزه که احتمالا به کمال پونا ربط داره.

عصبانی داد زد:

-گفتم که نمیشناسم!

- دوست ناصر و دل باخته ناهید...کسی که شما عاشقشید!

با غیض گفت:

- همین الان برو بیرون ازین جا.

- فقط ده دقیقه وقت دارید حاضر شید با من به کلانتری بیاید.

- می‌خوای من و بازداشت کنی‌؟

- شد هشت دقیقه...بیرون منتظرم.

از اتاق زدم بیرون.

جلوی ماشین منتظرش بودم که گوشی به دست اومد بیرون.

- هنوزم نمیخواید بیاید‌؟

با حرص گفت:

- دلیلی نداره بیام. منو بیخودی متهم می‌کنید در صورتی که من الان داغ دارم.

همون لحظه نیروی پشتیبانی اومد.

رنگ از رخسارش پریده بود.

با پوزخند مختص به خودم گفتم:

- چقدرم براتون مهم بودن...! شما توی مراسم عین یه مجسمه رفتار می‌کردید انگار نه انگار که برادرتون مرده...! سه روز بعد از خاک سپاری لباستونو سفید می‌پوشید و ارایش غلیظ می‌کنید! البته!

عینکم و زدم به چشمم و ادامه دادم:

- با کمال پونا هم در ارتباطید...تمام مکالماتتونو دارم.

با صدای لرزونی گفت:

- مزخزفه!

نیروهای دیگه از ماشین پیاده شدن.

به سرباز خانومی که اومده بود اشاره کردم دست بند بزنه بهش.

دستشو کشید و گفت:

- ازتون شکایت می‌کنم.

داد زدم:

- ستوان کریمی!

سریع اومد جلو و ادای احترام کرد.

- بله قربان!

-ده دقیقه دیگه تو اتاقم ببینمشون.

اینو گفتم و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت اداره.

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی اتاق کارم نشسته بودم و منتظر ملکی... .

تا اومدنش جزئیات پرونده رو نوشتم و با کیمیا پونا هماهنگ کردم بیاد اداره

در زده شد.

- بیا داخل.

ملکی اومد داخل و سلام نظامی داد.

- قربان خانم شکیبا شاهینی و اوردم.

خودکارو گذاشتم رو میز.

- نمیاوردی خودتم اینجا نبودی! بیارش داخل.

همراه سرباز خانم اومد داخل، سرو وعضش بهم ریخته بود.

دستشو از دست سرباز با خشونت کشید و گفت:

- ولم کن.

اشاره کردم ولش کنه و‌بعد از ادای نظامی جفتشون رفتن بیرون.

موقع رفتن به ملکی گفتم اون خانومی که اومدن و بیارش داخل

ملکی رفت.

رو کردم به شکیبا:

- چیزی نمیخواید بگید؟ اعتراضی، حرفی!

با غیض گفت:

- شما منو به زور اوردین.

- من ۱۰دقیقه به شما وقت دادم ولی شما امنتاع کردید تازه‌...! من توهیناتونو به خودم نگرفتم.

سکوت کرد و با عصابانیت زل زد بهم.

ملکی همراه کیمیا پونا اومد داخل.

شکیبا تا کیمیارو دید رنگش پرید...کیمیا با عصبانیت اومد داخل و رفت طرف شکیبا یکی زد تو گوشش و داد زد:

- دختره عوضی پسفترت بیا برو ببین چه بلایی سره داداشم اوردی!

جدی گفتم:

- خانم پونا خودتونو کنترل کنید وگرنه همراه ایشون تشریف می‌برید بازداشگاه...فقط بگید که برادرتون با ایشون همکاری کرده‌؟

با بغض گفت:

- نه‌...داداشم مخالف بود، نمی‌خواست اسیبی به ناهید برسه.

شکیبا با نیشخند گفت:

- ناهید؟ لعنت بهش...ناهید هرچی می‌خواست داشت، شاهرخ! کسی که بنفشه بیست ساله عاشقش بود و کنار زد...حتی برادر تو کمال!

اروم گفتم:

- قصدتون کشتن نبوده فقط مسموشون می‌خواستید بکنید‌؟

بغض‌شو قورت داد:

- فقط می‌خواستم عروسی بهم بخوره.

- فقط چون کمال ناهید و دوست داشت برادرتونو کشتید؟

جیغ زد:

- نکشتم فقط مقدار جیوه رو اشتباه کردم...!

کیمیا عصبی گفت:

- بدکردی شکیبا، بد کردی.

شکیبا با نگاه اشکی زل زد بهش و گفت:

- متاسفم.!

عصبی گفتم:

- تاسف شما به درد کسی نمیخوره...!خونی که گردنتون هست به هیچ عنوان پاک نمیشه اونم به خاطر یه حسادت احمقانه.

"پرونده_مختومه_شد

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هاکان تهرانی)

جلوی در شرکت وایستادم.

از ماشین پیاده شدم و عینک افتابیمو برداشتم. سوییچ و دادم خدمه جلو در و وارد شرکت شدم

نگاه همه روم بود.

خیلی وقته اینجا عین یه "آقا"! هستم.

دکمه اسانسور و زدم رفتم طبقه ۱۷. بعد از چند دقیقه رسیدم.

تا وارد شدم منشی از جاش پاشد وگفت:

- سلام اقای تهرانی... .

به تکون دادن سرم اکتفا کردم. و بدون در زدن رفتم داخل اتاق

بزرگ اقا؛‌ داشت با تلفن حرف می زد.

تا منو دید اشاره کرد بشینم.

درو بستم و نشستم رو مبل. پامو انداختم رو میز و فندک و سیگارو از جیب شلوارم دراوردم

این سیگار یار ۱۰ ساله منه! هم همدرده هم درد... .

پُک اول و بهش زدم و همین جور پک های بعدی

تقریبا به اخراش رسیده بودم که تلفنش تموم شد و با خوشحالی بهم گفت:

- خوش اومدی هاکان.

پامو از رو میز جمع کردم و ته مونده سیگارو توی جاسیگاری خاموش کردم.

- خوش باشی...خبر جدید؟

مشغول دراوردن چیزی از میزش شد و توهمون حال گفت:

- یه معامله جدید داریم‌!

- خوب؛ کی هست؟

- اسمش مایکله...یکی از معروف ترین وارد کننده های مواد مخدره! ازمون خواسته سه تا کانتینر مواد وارد کنیم.

قبول نمی‌کنم‌!

با ناراحتی گفت:

- چرا؟ سوده خوبی داره.

-گفته بودم اگه مواده نیستم...نگفتم؟

- گفتی...منم به عنوان اخرین کار ازت می‌خوام.

پوزخندی زدم و گفتم:

- بعدش دینم ادا میشه و تمام.

- انقدر دلت میخواد ازم جدا شی؟!

- می‌خوام رو پای خودم وایستم.

- هاکان، من بهت خیلی اطمینان دارم، انقدر که به پسر خودمم ندارم.

بدون اینکه حرفو کش بدم از جام پاشدم و اطلاعات که توی یه پاکت قرمز بودو ورداشتم و رفتم سمت در.

دستم رو دستگیره در بود که صداش از پشتم اومد.

- بیشتر فکر کن. تو هنوز معمای گذشته رو حل نکردی!

زیر لب پوزخند زدم و گفتم:

- حلش می کنم...بزودی!

از شرکت زدم بیرون و مستقیم رفتم عمارت خودم.

بعد دادن سوییچ به نگهبان رفتم داخل

معصومه سر خدمتکار عمارت، پالتومو گرفت.

تقریبا عین خانم خونه اینجارو اداره می‌کرد.

قدمام و محکم برداشتم سمت راه پله که اتاق ها طبقه دوم بود.

وارد اتاقم شدم و فوری لباسامو عوض کردم برم دوش بگیرم.

شب یه قرار مهم با اقای مایکل داشتم.

***

(حانیا صدرا)

تو اتاقم جلو میز ارایش نشسته بودم.

به تصادف امروز فکر می‌کردم.

از حق نگذریم طرف خیلی تیکه بود، صداش، چشاش، کراشی بود برا خودش!

یکم که گذشت به خودم تشر زدم.

- عه حانی پاشو ببینم! نشستی به پسر مردم فکر می‌کنی؟ هوف.

صدای در اتاق منو از افکار مزخرفم کشید بیرون

با بفرماییدم صدای شیلا خدمتکار شخصیم اومد.

- خانم لباستون حاضره.

- بیارش بزار رو تخت.

درو باز کرد و لباسو گذاشت رو تخت!

تمام حرکاتشو از توی اینه زیر نظر داشتم.

وقتی خواست بره گفت:

- اقا پایین منتظرتونه!

هوف لعنت بهش...دودقیقه ولم نمی‌کنه!

سرد گفتم:

- میام.

چیزی نگفت و رفت...کی قراره ازین زندگی نکبتی بیام بیرون!

من اینجا پرنسسم! ولی زندانی!

قصه من... .

مثل هیچ کدوم از پرنسس های توی داستانا نیست!

بچه که بودم و قصه های پرنسس های داستان رو می‌خوندم

با خودم می‌گفتم چقدر قشنگه ادم اینجوری زندگی کنه...هرچی می‌خواد فراهم باشه.

بزرگ تر که شدم فهمیدم دنیا مثل نامادری سیندرلا بدجنسه...!

حالا که دنیا شده بود نامادری سیندرلا...منم باید منتظره معجزه پری می شدم تا منوبه شاهزاده سوار بر اسب سفید برسونه.

منتظر شدم...منتظر شدم ولی نیومد.

شدم پرنسس زندانی و چشم انتظار.

اره من پرنسسم! ولی یه پرنسس زندانی!

موندم پشت میله های رویاهای سوخته ام.

سری تکون دادم تا از فکرو خیالام دربیام.

رفتم پایین‌ بابا طبق معمول پای تلفن داشت حرف می‌زد.

تا منو دید اشاره کرد بشینم.

یه سیب از روی سبد میز ناهارخوری ورداشتم و نشستم رو مبل.

با اولین گاز از خوردنش پشیمون شدم.

ازین خونه و ادماش نفرت داشتم.

بابا تلفنش تموم شد و نشست سره جاش.

مبلش تک بود انگار صندلی پادشاهیه!

رومو ازش گرفتم.

خودش فهمید نباید طفره بره و اصل مطلبو گفت:

- امشب باید بیای مهمونی!

بازم؟ کی می‌خوان دست از سرم بردارن.

سرد جواب دادم:

- نمیام کار دارم.

خونسرد گفت:

- کنسلش کن...به مایکل قول دادم!

- نمیشه.

بابا: ساعت هشت شب حاضر باش!

اینو گفت و رفت سمت اتاق کارش.

ای لعنت بهت!

لعنت به به همتون، من که می‌دونم وسیله سوءاستفاده توعم!

پامو کوبیدم زمین و رفتم تو اتاقم

حالا مهمونی امشب و کی تحمل کنه!

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رو صندلی اتاقم نشستم و منتظره شیلا بودم.

پوزخندی زدم. تو فکر کن یه درصد من پامو توی اون مهمونی بزارم.

اقا کیانوش صدرا اگه تو پدرمی منم دخترتم.

به ساعت مچیم نگاه کردم درست 5دقیقه هست بهش گفتم بیاد.

پامو با ضرب به زمین میزنم که صدای در میاد

و شیلا میاد داخل و درو نمی بنده.

بهش نگاه کردم و گفتم:

- درو ببند.

یه نگاه به در می‌کنه و می‌بندش.

و میاد جلو وایمیسته.

یه لبخند نصفه خبیس بهش میزنم و مستقیم توی مردمک چشماش خیره می‌شم.

دست پاچه گفت:

- خانم اینطوری که نگاهم می‌کنید دل اشوبه می‌گیرم، می‌تونم بپرسم با من چیکار داشتید؟

از جام پامی‌شم و میرم طرفش.

خوبه هم قدمه و تقریبا هیکلش شبیه منه!

نفسمو با صدا می‌دم بیرون:

- امشب قراره با بابابرم مهمونی.

- خوش بگذره خانم.

- نه صبر کن...من نمی‌رم تو می‌ری!

متعجب نگام کرد که خودم ادامه دادم:

- من همیشه تو مهمونیا از ماسک بالماسکه استفاده میکنم...توهم که خیلی شبیه منی یکم گیریم کارمون حل میشه.

نگران گفت:

- نمیشه خانم...اگه اقا بفمه من چه خاکی تو سرم بریزم؟

- نمیفهمه...یعنی تو نمیزاری که بفهمه.

- ولی خا... .

نزاشتم حرفشو بزنه و پریدم وسط حرفش:

- این یه خواهش نیست یه دستوره حالا هم بدون حرف برو لباسو پروف کن تا کاره گریم و شروع کنم، بدو.

یکم مردد به لباس خیره شد بعدم یه نگاه به صورت جدی من کرد و لباسشو برداشت رفت سمن اتاق پروف.

همین طور که داشت لباسو پروف می‌کرد حرفامو بهش می‌زدم:

- تو آداب رسوم اشرافی و بلدی پدرم زیاد ازم حرف نمی‌کشه اگه هم چیزی گفت که مجبور شدی جواب بدی خیلی سرد جواب بده.

توی مهمونی هم برو یه گوشه بشین نه با کسی حرف بزن نه کسی بزار باهات حرف بزنه

مدام باهام در ارتباط باش!

از صدای قدماش فهمیدم از اتاق پرو اومده بیرون.

لباس دقیقا سایز تنش بود.

با خوشحالی بهش نگاه کردم و گفتم:

- بیا بشین که خیلی وقت نداریم!

نگران نگاهم کرد ونشست روی صندلی میز ارایش.

منم به سبک خودم ارایشش کردم و در اخرماسک که روی صورتش گذاشتم.

موهاشم کلاه گیس شبیه موهای خودم گذاشتم تا طبیعی جلوه کنه!

کارم که تموم شد یه لبخند با رضایت زدم.

***

(هاکان تهرانی)

حوله به تن از حموم در اومدم.

جلو اینه وایستادم و موهامو دادم بالا.

زخم کنار پیشونیم تو چشم اومد زخمی که از بچگی دارم! اون عوضی برام یه یادگاری گذاشت یه یادگاری هم گرفت، منم درست یه زخم روی شقیقش گذاشتم.

از به یاد اوردن گذشتم دندونامو روی هم فشرودم.

چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام.

حاله رو از تنم خارج کردم و عطر مخصوصم و به بدنم و سیکس پک که جون کندم تا درست بشه زدم.

پیراهن سورمه ای تازه اوتو کشیدمو و پوشیدم با یه شلوار مشکی تم دارک بیشتر با من سازگار بود

ساعت مچیم وبستم و دستبند های مخصوصش و انداختم.

موهامو با شونه دادم بالا که یه چنتاش ریخت رو پیشونیم و به جذابیتم افزود.

دوتا دکمه پیراهن و به رسم عادت باز گذاشتم و کتمو تنم کردم.

گوشیم زنگ خورد بدون نگاه کردن جواب دادم:

- بله!

صدای راننده از پشت خط اومد:

- اقا ماشین حاضره خودتون می رید یا... .

نزاشتم ادامه بده گفتم:

- خودم می رم.

و قطع کردم...پاکت قرمزو باز کردم و اطلاعاتو خوندم.

چیز قابل توجهی نداشت! این معامله سود خوبی داشت خوب که نه یه چیزی تو مایه های عالی.

سوییچ و ورداشتم و از اتاق زدم بیرون... .

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کیان تهرانی

***

توی کافه تو منطقه دربند نشسته بودم این چند روز و میخواستم از کارم دور باشم.

یه تیپ اسپرت ساده زده بودم.

متوجه پچ پچ های ریز شدم، سرمو بالا بردم سه تا میز اونطرف تر چهارتادختر درحالی که به من نگاه می‌کردن باهم دیگه ریز می‌خندیدن

نگاه بی تفاوتی بهشون انداختم و قهوه ام و برداشتم و به لبم نزدیک کردم

حس شیرین بودنش تو تموم تنم تزریق شد.

به منظره بیرون نگاه کردم.

با اینکه هیچ فرقی نکرده بود ولی بازم ادم دوست داشت نگاهش کنه.

***

(حانیا صدرا)

با بچه ها اومده بودم دربند نزدیک آخر شب بود که از هم جدا شدیم که بریم خونمون.

اب میوه ای که گرفته بودم هنوز تموم نشد.

با صدای اس ام اس گوشیم سرمو بردم توش و مشغول جواب دادن شدم

که یهو به یه دیوار برخورد کردم و تمام ابمیوه ریخت روم، گوشیمم از دستم افتاد.

اخی گفتم و یکم کشیدم کنار، خم شدم تا گوشیمو بردارم.

با عصبانیت گفتم:

- مگه کوری که جلوتو نمی‌بینی؟

اونم عصبی گفت:

- من کورم.؟

چقدر صداش اشنا بود!

سرمو بلند کردم، اینکه همو یاروعه!

پوزخندی زدم:

- بازم تو؟

سرد وخشن گفت:

- فکر نمی‌کردم دوباره ببینمت!

- منم خوش نداشتم صورت نحثتو ببینم.

یقه لباسمو عصبی گرفت سمت خودش و مستقیم توی چشام نگاه کرد:

- می بینم که زبونتم درازه!

_ برا ادمایی مثله شما همیشه درازه.

فکر کنم خیلی بهش بر خورد که منو عصبی کشون کشون برد طرف ماشین.

خودمو نباختم و هرجوری بود تقلا می‌کردم ولم کنه ولی مگه می‌شد در برابر اون هیکل ورزش کاری تلاشام نتیجه بده؟

منو پرت کرد داخل ماشین، تا عکس العمل نشون دادم که پیاده بشم درو قفل کرد.

میزدم به شیشه و دست گیره رو تکون می‌دادم ولی باز نمی‌شد.

نیشخندی زد و گفت:

- خانم کوچولو در افتادن با کیان تهرانی عواقب خاص خودشو داره.

چاره ای نبود چاقویی که همیشه تو لباسم مخفی می‌کردم و دراوردم و زدم تو بازوش سریع دکمه درو زدم و پیاده شدم!

نفس بریده بود ولی هم چنان تا ماشین خودم دویدم.

سوارش شدم و یه نفس عمیق گرفتم.

سرفه هام به خاطر آسم شروع شد...بعداز اینکه اسپری زدمو اروم شدم راه افتادم سمت خونه.

پس اسمش این بود کیان تهرانی!

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

کیان تهرانی

.

.

.

تو اتاق نشسته بودم منتظر بودم دکتر بیاد زخممو پانسمان کنه.

دختره احمق وحشی! چاقورو تا دستش فرو کرده بود تو بازوم؛ از شدت درد دندونامو بهم فشار دادم. فقط یه بار دیگه، یه بار دیگه دلم می‌خواد گیرش بیارم اون وقته که حساب این کارش و بلبل زبونیش و پس میده.

دکتر به همراه یک پرستار که وسیله همراهش داشت اومد داخل، یه نگاه به زخمم کرد و گفت:

- عمیقه...بهتره بعد از پانسمان تحت نظر باشی.

سرد گفتم:

_لازم نیست، فقط پانسمانش کنید.

سری تکون داد و اول از پاره کردن لباسم شروع کرد، روی زخم بتادین ریخت، چیزی نگفتم و فقط اخمام و کشیدم توهم. تو ذهنم داشتم دختره رو قتل عام می‌کردم که گفت:

- کارتون تموم شد.

ممنونی زیر لب گفتم.

 

✦هاکان تهرانی✦

 

روی صندلی مقابل میز نشسته بودم! یه نگاه بیخیال توی جمع انداختم و سیگارو فندکم و در آوردم؛ روشنش کردم و اولین پک و دادم بیرون، اخمام و بیشتر کشیدم توهم. ادم‌های مایکل، خودش و واسطه‌امون، یعنی کیانوش صدرا.

مایکلم عین من بیخیال نشسته بود، چون عینک آفتابی داشت چشماش و نمی‌تونستم ببینم. آخه یکی تو فضای بسته، اونم شب، عینک دودی میزنه؟! به دوتا بادیگارد‌‌های پشت سرش اشاره کرد، یکیشون یه پاکت و گذاشت جلوی من.

مشاورش به حرف اومد و گفت:

- این پیشنهاد ماست.

صاف نشستم و پاکت رو باز کردم، مبلغ، یک چهارم اونی که گفته بودیم، بود.

پوزخندی زدم و گفتم:

- شنیده بودم مایکل چونه نمیزنه! ولی نگفتن که مبلقو عوض میکنه... .

یه پک به سیگارم زدم. تامشاورش خواست چیزی بگه، نگاه تیزم رو فرو کردم تو چشماش و گفتم:

- مگه شما مایکلید؟

عصبی خواست دوباره دهن باز کنه، که خوده مایکل به حرف اومد. خونسرد درحالی که می‌خواست بگه براش مهم نیست گفت:

- مبلغ ما همینه!

سیگار و نصفه خاموش کردم تو جا سیگاری رو میز و به طرفش نگاه کردم و دودشو دادم بیرون، بعدش از جام بلند شدم و دکمه کتم و بستم و گفتم:

- نمی‌بندم!

راه افتادم سمت خروجی، دوقدم که رفتم صدای مشاورش اومد. پوزخندی زدم و برگشتم طرفش

نفس‌نفس زنان گفت:

- برگردید، آقا قبول کرد.

 

✦حانیاصدرا✦

 

ریموت رو زدم و وارد حیاط شدم. هنوز دستم از شدت هیجان میلرزید. سرم و گذاشتم روی فرمون و به اتفاق چند دقیقه پیش فکر کردم.

استایل جذابی داشت، جوری که دخترا رو جذب خودش میکرد، ابروهای هشتی مشکی چشمای مشکی تیره، دماغش خوب بود به صورتش میومد، ته‌ریشی که گذاشته بود فوق‌العاده به استایلش جذابیت اضافه کرده بود، لبای باریک اما زیبا... .

اوف حانیا، اوفف. الان وقت فکر کردن به اون مرتیکه خر سواره!؟

یاده اولین بار که دیدمش افتادم، این بار مثله اون روز مودب نبود. سرم و تکون دادم تا از فکر و خیال‌های چرندم بیام بیرون. یواش در ماشین و باز کردم و رفتم سمت راه پله اتاقم اینطور که معلومه هنوز نیومده بودن.

از طریق راه پله وارد تراس و بعدش وارد اتاق شدم. کیفم و پرت کردم یه گوشه و خودم و انداختم رو تخت. چند ثانیه نگذشت که صدای پای یه نفر سمت اتاقم اومد، فرصت فکر کردن نبود، سریع رفتم زیر تخت و منتظر شدم. در بازشد و کفش‌های پاشنه بلند باصدای تق‌تقشون وارد شدن. اوف، خیالم راحت شد که شیلاست. از زیر تخت اومدم بیرون. تا منو دید اومد سمتم و گفت:

- خانم خوبید؟ چرا رفتید زیر تخت!؟

دستش و پس زدم نشستم رو تخت و با بیحالی گفتم:

- کسی بویی نبرد که؟

- نه خانم، هیچ کس متوجه نشد.

- خوبه.

لباسام و عوض کردم و رفتم پایین به خیال اینکه بابا نیست، ولی از شانس گند من بود... .

خواستم عقب گرد کنم که با صداش برگشتم.

- هاکان و دعوت کردم برای آخر هفته جایی قرار نزار.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حانیا صدرا

 

- هاکان و دعوت کردم برای اخر هفته جایی قرار نزار.

هیچی نگفتم...دستم که روی نرده بود اروم فشار دادم. راه افتادم سمت بابا، ایستادم جلوش.

روبدوشامبر قرمزی تنش بود و لم داده بود روی مبل و سرش تو گوشی بود.

یه لیوان قهوه و جا سیگاری که چند تا ته سیگار توش بود هم روی میز جلوش بود.

سرد بهش نگاه کردم و گفتم:

- نیستم

- ازت نپرسیدم هستی یانه! گفتم باید باشی.

پوزخند صدا داری زدم:

- فکر کنم باید متوجه شدی باشی من بچه هفت ساله نیستم.

- حانیا با من بحث نکن! برات عواقب خوبی نداره!

- برام مهم نیست! هرچی باشه منم دختر خودتم.

- تو اصلا میدونی هاکان کیه؟

- هرکی هست به من چه

لیوان قهوه‌اشو برداشت و یکم ازش خورد:

- فرد مورد اعتماد بزرگ اقا! اگه تو بتونی... .

حرفش تموم نشده متوجه شدم منظورش چیه!

عصبی داد زدم:

- وقاحت تا کجا؟ دختر خودت رو میکنی کالای تجارتت؟

لیوان قهوه‌اشو گذاشت رو میز و از جاش پاشد،

اومد روبه‌روم قرار گرفت.

اروم تیکه مویی که جلوی صورتم بود رو داد کنار گوشم:

- برو بخواب تا برای فردا سرحال باشی.

دستشو پس زدم و راه افتادم سمت اتاقم.

اوف باید بشینم برای اینم فکر کنم.

 

***

(فردا شب)

هاکان تهرانی

 

تو ماشین نشسته بودم.

امروز حال روندن نداشتم؛ با راننده‌ام اومدم. وارد ویلای صدرا شدیم.

از دم در ورودی تا جلوی عمارت تماماً بادیگارد ایستاده بود. یه تای ابروم رو دادم بالا و پوزخندی زدم.

نرسیده به عمارت ماشین ایستاد، خدمتکار مرد در رو برام باز کرد.

از ماشین پیاده شدم و کتم رو صاف کردم.

دوتا از بادیگاردهای خودم همراهم اومده بودن

عینک شبم رو جابه‌جا کردم و راه افتادم سمت عمارت.

محکم، با قدم‌های استوار، جوری که چهارستون عمارت به لرزه در اومد.

 

حانیا صدرا

 

لباس شیلا قشنگ اندازم بود؛ اون رو پوشیدم و پوشیه رو زدم به چشمام.

کیانوش خان خودت این بازی و شروع کردی،

خیلی اروم وارد صف خدمه‌ها شدم و منتظر ورود هاکان خان!

یکم هم استرس داشتم که صدای قدم‌های کسی توجه همه رو جلب کرد و یه نفر وارد شد، چون دور بود تشخیصش واضح نبود.

اومد نزدیک‌تر...و آنی از جلوی چشم‌هام رد شد.

سرم رو بگردوندم و جای خالیش و نگاه میکردم،

این اینجا چیکار میکرد؟

با تنه سرخدمتکار به خودم اومدم.

مات مونده بودم...یکم تصورش سخت بود که از کیان به هاکان تبدیل بشه.

پچ‌پچ خدمتکارها راجب تیپ و استایل کیان یا به اصطلاح هاکان روی مخم رژه می‌رفت.

خودم رو جمع و جور کردم و رفتم پیشه بقیه.

سرخدمتکار داشت به بقیه کارهای مربوط به خودشون رو میگفت و بقیه با چشم چشم گفتنشون، حرفش رو تایید می‌کردن.

ولی تو ذهن من پر شده بود از تفاوت اسم و شغل،

یه آدم معمولی نبود!

نباید تو کافه‌ها قدم می‌گذاشت، اونم وقتی انقدر کله گنده‌ها می‌شناسنش.

سرخدمتکار اومد روبه‌روی من و از توی دفتری که دستش بود گفت:

- تو مسئول نوشیدنی هایی

سری تکون دادم.

- زبون نداری؟

همون موقع شیلا به دادم رسید! با ارامش خاص خودش گفت:

- خانم ایشون لالن!

سرخدمتکار سری تکون داد و گفت:

- کارت رو خوب انجام بده!

با چند قدم بعدی از جلوی چشمام دور شد.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا حرف‌هاشون تموم شد و به وقت شام رسیدیم همش توی فکر بودم.

بابا متوجه شد من نیستم، یکم عصبی شد ولی بعداً گفت براش مهم نیست. انگار با هاکان جونش به یه نتایجی رسیدن.

شیلا زد به بازوم:

- نوشیدنی‌ها رو ببر هر‌موقع گفتن براشون سرو کن.

چون مجبور بودم عین لال‌ها باشم سرم رو تکون دادم با سینی مخصوص وارد شدم.

بابا این‌طرف میز و درست سه متر اونطرف طرفش هاکان با بادیگاردهاش نشسته بود.

طرفِ بابا خدمتکار داشت؛ ناچار رفتم طرف هاکان و ایستادم کنارش.

زیر چشمی نگاهش کردم و با اون کیانی که توی دربند دیدم مدام مقایسش می‌کردم.

از نظر هیکل خیلی فرق بود! چشمم خورد به خالکوبیه روی گردنش. یه شکل مثلث عجیب با یه اسم به حروف لاتین انگلیسی.

خیلی ناخوانا بود؛ نتونستم تشخیص بدم چی نوشته از طرفی به خاطره یقه پیرهنش مدام میرفت زیر. امکان نداره به چشمم نخورده باشه که کیان خالکوبی داشته باشه!

ممکنه!؟ داداش دوقلوهستن؟ یا همزادن؟ این حجم از شباهت غیره ممکنه!

با نگاهش به لیوان بهم فهموند تا نوشیدنی رو براش بریزم. بطری رو برداشتم و یه مقدار براش ریختم. توی لیوان دوم براش دلستر ریختم.

اول لیوان دلستر رو برداشت، خواستم بطری رو بزارم که دستم خورد به لیوان توی دستِ هاکان و یکم از دلستر ریخت روی کتش، دست پاچه نگاهش کردم.

زیر لب گفت:

- دخترِ دست و پا چلفتی!

دستمال رو برداشتم که کتش رو پاک کنم ولی موقع پاک کردن موهام از دستمال سر زد بیرون و پخش شد تو صورتش. حس کردم یه نفس عمیق کشید!

ولی فقط در حد حس بود. دستش روگذاشت رو دستم و گفت:

- لازم نیست کاری کنی.

دست از کارم برداشتم و ایستادم کنار. بابا حرصی نگاهم می‌کرد.

مطمئنا اگه خدمتکار عادی بودم الان اخراج بودم.

هاکان با پوزخند روش رو کرد سمت من.

- معذرت خواهی بلد نیستی؟

بابا هم ازون دور داد زد:

- سریع از اقا معذرت بخواه.

به زبون اشاره گفتم نمی‌تونم.

یکی از خدمتکارها گفت:

- اقا ایشون لاله.

هاکان یه تای ابروش رو داد بالا و با دستمال دور دهنشو پاک کرد و گفت:

- لاله؟

سری تکون دادم...بهم نگاه کرد. سرد و بی‌احساس، انگار که یه ربات داره بهم نگاه می‌کنه.

یکم به طرف چپ خم شد و چشماش رو ریز کرد.

از بالا سرم تا نوک انگشت پام رو از نظر گذروند.

نمی‌تونستم تشخیص بدم تو ذهنش چی می‌گذره.

روش و کرد به بابا و گفت:

- این رو با خودم می‌برم.

با شنیدن این کلمه انگار سطل آب یخ رو خالی کردن روم.

یعنی چی!؟

بابا هم با خوشحالی گفت:

- یه خدمتکار که قابل تو رو نداره هاکان جان...دختر! برو حاضر شو.

با نگرانی به هاکان نگاه کردم.

اگه لال نبودم می‌تونستم اعتراض کنم ولی نمی‌شد.

این زندگی هرچند نکبت‌بار بود ولی حاضر نبودم با همچین آدمی برم، اونم تو سمت یه خدمتکار.

دستم رو به علامت التماس آوردم بالا و اشاره کردم نرم.

ولی هیچ فایده نداشت. سرخدمتکار اومد من رو برد تا لباس‌هام رو جمع کنم.

فرصت فرار نداشتم، یه مقدار وسیله بود که شیلا برام جمع کرده بود.

تو اتاق خدمتکارها نشستم رو تخت و سرم رو گرفتم بین دست‌هام.

به خاطره یه لجبازی، زندگیمو تباه کردم. حالا نه راه پس دارم نه راه پیش.

گندم بزنن با این نقشه هام.

با تقه‌ای که به در خورد متوجه شدم موقع رفتنه. چقدر زمان زود گذشت!

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...