رفتن به مطلب

رمان ترسناک ترین راه عشق | fazee کاربر انجمن نودهشتیا


nevisandeyeh_fazaee
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  ترسناک ترین راه عشق

نام نویسنده: نویسنده‌ی فضایی

تهیه شده در انجمن نودهشتیا

خلاصه:

داستان دربارهٔ دختر و پسری است که دست سرنوشت مثل همهٔ قصه ها اون ها رو سر راه هم قرار میده،اما این بار به وحشتناک ترین روش ممکن سر راه هم قرار میده.

اری عشق ، در راه ترس و وحشت جرقه میزند.

هم سفر پسر مغرور ، پریسان دختری معمولی و احساساتی است.

شاید نیمه‌ی گمشده‌ی هم نباشند ، اما تنها همسفری در راه تاریک و تنها نوت ویالونی سرشار از آرامش، در میان زوزه‌های گرگ هستند.

ناظر: @JGR.LARA

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 7
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول :

 

 

 

با بغض به روپوش سفید دکتر خیره شدم .

 

 

 

   بازم دنبال جواب بودم ، چیزی که روشنم کنه ! درست مثل ماه در تاریکی بی انتها شب !

 

اما نبود !

 

نبود و من باز هم درون تاریکی چیزی به نام ذهن گیر کردم !

 

آره زهن من تاریک بود ! ت

 

و من در تیرگی شب ، مثل گم شده ها قدم بر میدارم !

 

سردرگم ... مبهم ...

 

 

 

دکتر: خوب بعد از چهار جلسه ، چیزی جز سکوتت ندیدم ! حالا بگو ببینم چی تو رو به این روز انداخته ؟

 

 

 

 

 

 

 

با سردرگمی گفتم : چیزی گفتین ؟ نفهمیدم

 

 

 

 

 

دوباره حرفش رو تکرار کرد .

 

 

 

که ناخواسته مثل دیونه ها بلند زدم زیر خنده.

 

 

 

لب زدم : چی ؟ چیزی ؟ نه ! چیزی نشده که اصلا !

 

بعدشم خندم و ادامه دادم. با نگرانی گفت : آروم باش ..خوبی ؟ هان؟ بی توجه به حرف های دکتر و اظهار نگرانیش چشمم و بستم وآروم آروم توی گذشته مثل آدما های هیپنوتیزم شده ، غرق میشدم و کاری از دستم بر نمیومد .

 

نمی‌خواستم فکر کنم ولی مثل این که روان پریشونم ، این اجازه رو بهم نمی‌داد که افسارش رو به دست بگیرم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

{ فلش بک به گذشته}

 

 

 

 

 

با اخم های گره خورده بهم نگاه میکرد.

 

 

 

میخواست من برم جنس رو تحویل بدم.

 

 

 

از درون داشتم خود خوری میکردم ولی در ظاهر ، با بی‌خیالی جواب دادم : چته؟ گفتم میرم دیگه

 

 

 

دهنش رو باز کرد و ردیف دندان های زردش رو برای بار صدم نشونم داد و گفت: یعنی میتونی دیگه؟ کار سبکی هست، ولی خوب به تو اعتمادی نیست.

 

 

 

این بار من اخم هام توهم گره خورد.

 

 

 

گفتم: عمو ، من دست کم پنج ساله تو این کارم ، به من اعتماد نکنی ، به کی میخوای کنی؟

 

 

 

سیبیل هایش رو پیچی داد و گفت: چشمم آب نمیخوره ، والا ، اون دفعه ی قبل که خراب کردی میدونی چقدر ضرر کردیم؟

 

 

 

 

 

چشم غره رفتم و گفتم : اون داستان فرق میکرد ، خودت میدونی که ؟ 

 

 

 

سری تکون داد و گفت: باشه پس، بعد از ظهر برو از اوستا کریم...اوستا رو که میشناسی دیگه؟

 

 

 

بی‌حوصله سری تکون دادم که ادامه داد: خوبه ، خوب داشتم میگفتم برو از اوستا تحویل بگیر و ببر به این آدرس..

 

 

 

نگاهی به آدرس توی دستش کردم .

 

 

 

تجریش ، امام زاده صالح ، خیابان .... کوچه ی ..

 

 

 

سوتی زدم و گفتم: واو چه پولدار..

 

 

 

منتظر تایید کردنش بودم که گفت: نه بابا ، چه پولداری؟ خونه از پدرش بهم رسیده ولی خوب فقط همون جا رو داره ، نمیتونه هم بفروشه ، پدرش وصیت کرده که خونه رو نفروشید و از این حرف های کلیشه ای و اینا دیگه ، ولی خوب سر و وضع یارو ببینی ، انگار که معتاده 

 

 

 

با تک خنده ای گفتم: خوب معتاده دیگه!

 

 

ویرایش شده توسط M.gh
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 11
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوم :

زد زیر خنده و بازم دل  و  روده‌ی  من از بوی گند دهانش بهم خورد.

خدایا تو چه مخمصه‌ای افتادم!

با انزجار نگاهی حوالش کردم‌ و‌ گفتم:  خوب دیگه ،  آها راستی واسه چند روز دیگه میخواست ؟

حالت  مسخره‌ای  به خودش گرفت و گفت:

-چهارشنبه عصر فکر کنم.

 سری تکون دادم و تنها با خداحافظی ساده‌ای بیرون زدم.

مثل همیشه پاکت سیگار رو درآوردم و یک نخ کشیدم بیرون .

به نگاهای پر از قضاوت مردم ، هیچ اهمیتی ندادم.

چون دخترم نباید سیگار بکشم؟ 

پوزخندی زدم و پیاده به سمت مقصد حرکت کردم.

یک ربع ساعت، طول کشید تا به مقصد مورد نظر برسم.

چشمی دنبال خونه گشتم .

برای این که مطمئنم بشم یک بار دیگه  به  برگه‌ی تو دستم نگاهی کردم.

پلاک ۳۸ ....

 نگاهی به اطراف کردم و بالاخره پیدا کردم.

یک خونه‌ی قدیمی ولی دلباز.
اولین‌ باره در همچین محله‌ها ، این شکلی خونه میبینم!

با لبخندی که نمی‌دونم از کجا اومده بود، در زدم.

پسر  کم سن و سالی در رو باز کرد.

 

 با دیدن ریخت و لباسی که داشت، جای لبخندم  رو به اخم هام دادم.

- باید به تو تحویل بدم ؟

 

-اره ، بده من تا کسی ندیده.


  -میدونی داری با زندگیت چیکار میکنی؟

 

پوزخندی زد و گفت : تویی که بنزین همین آتیشی حرف نزن!

+ چرت نگو . من کسی رو مجبور نمی‌کنم، تو به انتخاب خودت معتاد شدی! میفهمی دیگه؟

نگاه معنا داری بهم کرد و گفت :آها پس اینجوری خودت رو قانع میکنی؟


توپیدم بهش:

-زر زر اضافی نکن.بیا‌ بگیر این هم جنست؛به جهنم اینقدر بکش تا بمیری!

صدای پوزخند مجددش باعث شد با اعصبانیت اونجا رو ترک کنم و شروع کردم به دویدن.

 

ناظر : @JGR.LARA

@M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 8

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

ناظر : @JGR.LARA

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 8

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

 

 

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 6

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۵ در 11:40، مدیر ویراستار گفته است:

 

 

 

 

 

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 5

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 5

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 5

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

@M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 5

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

 

 

 

 

 

@M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 3

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

@M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 5

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

!

 

ویراستار: @M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 4

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

..

 

 

@M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 4

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

!

@M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 4

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

@M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 3

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

@M.gh

ویرایش شده توسط نٍویسَندهی _ فضایی
  • لایک 4

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

@M.gh

ویرایش شده توسط nevisandeye_fazaee
  • لایک 4

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۹ در 16:35، nevisandeye_fazaee گفته است:

پارت چهاردهم:

دانای کل:

شوک زده ایستاد.

بیهوش شده بود!

یا شایدم....

با وحشت رفت جلو و نبضش را چک کرد.

میزد!نفس آسوده ای کشید..

+بیا...کم مونده بود اینم مثل ننش زندگیمو دوباره به گند بکشه.

احساس نمیکرد!دیگر مهر پدری را احساس نمی کرد!

گوشی اش ویبره میخورد!

با پوزخند عصبی ای سمت گوشی رفت.

سرخ و سرخ تر میشد!

انگار  که  کاری که  آن موقع، درست  بیست سال قبل، نتوانسته بود انجام دهد، حالا سر باز کرد بود!

کاش که همان موقع داد میزد!

فریاد میزد و میشکست!

کاش سکوت نمیکرد و  تلنبار نمی شد  !

کاش فریاد میزد و عقده نمی شد!

کاش!

 

دکمه ی اتصال تماس را زد.

قبل از این بتواند حرفی بزند صدای  دخترانه ای رشته ی افکارش را پاره کرد:الو؟پریسان؟خوبی؟

 

اخم کرد!

نتوانست به خودش   اعتراف کند که کارش غلط بوده!بلکه تازه  معتقد بود که امروز یا فردا بالاخره اتفاق میوفتاد و خوب شد که زبون دخترک را قیچی کرده بود!

 

+الووو؟؟صدا میاد؟؟پریسا....

-بیا تن لش اینو جمع کن ببرش بیمارستان!

+چی؟؟چیکارش کردی مردیک.....

اجازه ی صحبت دیگری را نداد و تلفن را قطع کرد!

 

 

@M.gh

ویرایش شده توسط nevisandeye_fazaee
  • لایک 3

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

@M.gh

ویرایش شده توسط nevisandeye_fazaee
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 4

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۹ در 21:22، nevisandeye_fazaee گفته است:

.

 

@M.gh

ویرایش شده توسط nevisandeye_fazaee
  • لایک 3

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

.

@M.gh

 

ویرایش شده توسط nevisandeye_fazaee
  • لایک 3

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

@M.gh

ویرایش شده توسط nevisandeye_fazaee
  • لایک 4

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

@مدیر اسپم

 

مدیرجان لطف کن این تایپک رو حذف کن کلا نمی‌خوام دیگه 🙂

  • هاها 1
  • غمگین 1

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...