رفتن به مطلب

رمان گرداب چشم هایش|alihashemi98 کاربرانجمن نودهشتیا


alihashemi98
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:«گرداب چشم هایش»

نویسنده:«علی هاشمی(alihashemi98@)

ژانر:«عاشقانه،اجتماعی»

خلاصه:«سراسر غرور بودم.
چشمانم چیزی جز خودم را نمی دید.
آدمان غیر هم جنسم را جز خیانت هیچ نمی دیدم.
به گمانم می آمد دست و بالشان آزاد است و هرچه می خواهد انجام می دهند.
اما انگار به مزاج خدا خوش نیامد چنین فکر کنم در مرود بنده هایش
یک روز
یک شب
یک آن
به خود آمدم و دیدم زلزله ای در قلبم به پا شد.
روی دیگر زندگی را می دیدم
خیلی زیبا بود
خیلی خیلی زیبا
دنیای یک رنگم ناگهان رنگین شد
به رنگ چشمان او
گرداب بود و مرا به خود می کشاند.
اینجاست که می گویند:«چشمان هم گردابی دارند
و من آن روز بود که دنیایم را زیر پا له کردم و دنیای جدیدی ساختم.
دنیایی که در خیالم همراهی داشتم.
چه خیال خامی...»

ویراستار: @.Aryana.

«مقدمه»

میدانی غرور چیست؟
همانند آتشی گرم و سوزان است
کنارش بنشینی گرم می شوی
جلو روی می سوزی
دور شوی یخ میزنی 
گاهی غرور زمینت می زند
ذره ذره آرزوهایت را خاک می کند
گاهی هم برعکس! 
تو زمینی!
حوله محوری دقیق به دور خورشید بچرخ
اگر نه سرانجام کارت نابودیست 
حالا بیاید غرور را آغشته به عشق کنیم
راستی به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید؟
من که نداشتم
گاهی چشم ها سرآغاز یک عاشقانه زیبا هستند 
آغازش کجاست؟
همان لحظه دیدار یار؟
یا که نه لحظه یاد آوری خاطرات؟
ابتدای دیدارش گرچه شیرین اما انتهایش غمی بیش نیست 
غم دیده ای؟
اما غم کجا و غصه ندیدن یار کجا؟
آنکه می آید روزی می رود
دل نبند
دل نبند
که وقتی رود تو می مانی و قلبی که دیگر نیست.

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت اول»


کلافه به جاده خیره شده بودم، چه ترافیک سنگینی بود. البته این ترافیک، این موقع از سال یک چیز کاملا طبیعی بود. از شیشه ماشین به بیرون نگاه کردم،بارون شدیدی در حال باریدن بود. همیشه عاشق بارون و هوای ابری بودم اما از خیس شدن بدم می اومد. چه پارادوکس عجیبی. توی ذهنم به افکارم خندیدم.
 به ماشین های بغلی نگاه کردم، بعضی ها درحال خندیدن و شادی و بعضی ها اخم کرده بودند یا دعوا می کردند. اصلا چرا ازدواج می کنند که دعوا کنند؟!
 یاد کودکی خودم افتادم؛ کودکی ای مملو از خشونت و سرکوب،  همیشه پدر و مادرم بخاطر من باهم دعوا می کردند. پدرم فرد عصبی ای بود و با کوچکترین اشتباه منو به شدت تنبیه می کرد. همیشه برام عجیب بود که چرا فقط من رو تنبیه می کنه، هیچوقت جرعت این که ازش سوال کنم رو نکردم.

ماشین جلویی، یک پدر و مادر درحال بازی کردن و محبت کردن به پسرشون بودند. بیشتر اوقات از دیدن این صحنه ها حسودیم می شد. حتی وقتی مادرم میخواست بهم محبت کنه پدرم می گفت:«انقدر لی لی به لالاش بزار تا بچه لوس بار بیاد.»
هیچوقت حس بدی به پدرم نداشتم و همیشه دوستش داشتم، اما همیشه با سخت گیری هاش منو از خودش دور و دورتر می کرد.

گفتم سختی! واقعا این سال ها چقدر سخت گذشت. یاد تابستون هشت سالگیم افتادم، وقتی مدرسه ها تموم شد، چقدر ذوق داشتم که تمام نمره هام رو بیست گرفتم و بیشتر از اون ذوق داشتم که می تونم سه ماه با دوست هام توی کوچه بازی کنم. بی خبر از اینکه قراره بجای بازی توی کوچه با برادر بزرگم به سرکار برم.

همیشه پدرم می گفت:«اگه از سن کم کار کنی، مرد بار میای. یاد میگیری چطور باید زندگیت رو درست کنی.»
همیشه پیش خودم سوال می کردم که مگه من الان مرد نیستم؟!یعنی حتما باید سرکار برم که مرد بشم؟!
هیچوقت جرعت پرسیدن این سوال ها رو نداشتم، چون دوست نداشتم بخاطر یک سوال تنبیه بشم.
می دونستم اگه سوال اضافه کنم، سوال کردن همانا و کتک خوردن هم همانا.

یاد پدرم افتادم، چشم های سبز، پوست سفید، موهای جوگندمی و اخم و جدیتی که همیشه توی چهره اش بود. شاید دلیل این رفتار ها این بوده که پدربزرگم هم این رفتار رو با پدرم داشته، اما دلیل قانع کننده ای برای نابود کردن کودکی من نبود.
همیشه وقتی دست روی مادرم بلند می کرد با این که سن کمی داشتم، همیشه خشم تمام وجودم رو می گرفت. سعی میکردم خودم رو جلوی ضربه هاش بندازم تا آسیبی به مادرم نرسه.

با صدای آرمان به خودم اومدم:

-چی شده؟ تو فکری!

با حالت طلبکارانه با سر به جلو اشاره کردم:

-از صبح پشت فرمونم الان هم سه ساعته توی یک نقطه قفل شدیم، بعد میگی چرا توی فکر فرو رفتم؟

قیافه حق به جانبی به خودش گرفت:

-داداش دعوت نامه برات نفرستادم که بیا شمال بریم. خوبه خودت پیشنهاد دادی. عصبانیت نداره، یکی دو ساعت دیگه جاده باز میشه می رسیم.

حق با آرمان بود، خودم هوس شمال کرده بودم. الان هم باید ترافیک اش رو هم تحمل کنم. آرمان یکی از بهترین دوست هام بود، از بچگی همسایه مون بود و تقریبا همه چیز رو راجب زندگی من می دونست.

بعد از چهار ساعت توی ترافیک بودن بالاخره رسیدیم. آرمان از قبل به یکی از دوست هاش زنگ زده بود و یک ویلا رو اجاره کرده بود.

بعد از پیدا کردن خونه دوست آرمان، کلید ویلا رو ازش گرفتیم و حرکت کردیم. بعد از اینکه رسیدیم، ماشین رو پارک کردم و مشغول بردن وسایل به داخل شدیم. بعد از تمام شدن وسایل، آرمان رفت داخل ویلا تا بخوابه و من هم روی پله های جلوی در نشستم.

بارون بند اومده بود، باد خنکی توی صورتم میخورد. همیشه هوای شمال بهم آرامش می داد. واقعا خوش به حال کسایی که اینجا زندگی می کنند.
سیگارم رو از جیبم درآوردم، یک نخ روی لبم گذاشتم و با فندک روشن اش کردم.
چشم هام رو بستم، صدای هو هوی باد مثل یک موزیک آرامش بخش تمام وجودم رو غرق خودش می کرد.
کام های سنگینی که از سیگار می گرفتم، آرامش رو چند برابر می کرد.
یاد روزهایی که از سیگار متنفر بودم افتادم، هیچوقت حتی فکرش رو هم نمی کردم که یک روزی سیگار بکشم.
امان از مشکلات زندگی!

@.Aryana.

ویرایش شده توسط alihashemi98
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوم»


ساعت حدودا ده بود که با داد و فریادهای آرمان از خواب بیدار شدم.
جلوی در اتاق ایستاده بود و با مشت به در می کوبید:
-اومدی شمال بخوابی یا تفریح کنی؟

پتو رو کنار زدم و روی تخت نشستم:

-مردم اول صبح با صدای عشق شون بیدار می شن، ما با صدای گوش خراش تو از خواب بیدار می شیم.

 پوز خندی زد و سمت آشپز خونه رفت:

-مردم واس عاشق شدن تلاش می کنن اما تو انقدر خوش اخلاقی که کسی جرأت نکنه سمت ات بیاد.

واقعا این رو راست می گفت، هیچوقت آدم خوش اخلاقی نبودم و هیچوقت هم سعی نکردم که عاشق بشم یا کسی رو واقعا دوست داشته باشم.

مسواکم رو برداشتم و رفتم تا دست و صورتم رو بشورم.
توی آیینه به خودم نگاه کردم، موهای مشکی، چشم های مشکی و اخم همیشگی ای روی صورتم بود.
آدم لاغری بودم و این، قد بلندم رو بلندتر نشون می داد.
از دستشویی بیرون اومدم، دست و صورتم رو خشک کردم و روی میز ناهار خوری نشستم:

-داداش صبحانه رو بیار که از گشنگی ضعف کردم.

درحالی که داشت روی گاز چیزی رو هم می زد، برگشت سمتم:

- خسته نشی داداش، پاشو بیا کمک کن بابا!

پاشدم و به آرمان کمک کردم، بعد از ده دقیقه صبحانه آماده شد، پشت میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم. 

-علی بنظرت آینده ما چجوری میشه؟

لیوان چای رو برداشتم و کمی ازش خوردم:

-اول صبح چه سوال هایی میپرسی.خب معلومه، تا الان چجوری بود؟ از این به بعد هم همونجوری پیش میره.

حالت پرسشی به خودش گرفت:

-یعنی بنظرت هیچوقت روزهای خوب ما از راه نمی رسه؟

پوزخندی زدم:

-روزهای خوب، اول جاهای خوب می رسند؛ تا به محل ما برسن تموم میشن. یعنی ما باید محل مون رو عوض کنیم، که این هم در توان مالی ما نیست. نتیجه می گیریم املت رو بزنیم و از این مسافرت لذت ببریم.

از حرفام خندش گرفت:

-خدایی این رو خوب اومدی، صبحانه رو بزن که بعدش بیرون بریم. ولی فلسفی حرف می زنی باحال میشی ها.

لیوان چای رو سرکشیدم و از پشت میز بلند شدم:

-من آماده میشم میرم تو ماشین، توهم جمع و جور کن زود بیا.

کتونی هام رو پوشیدم و به سمت ماشین رفتم. همه ی وسایل رو چک کردم تا چیزی جا نگذاریم.
ویلای قشنگی بود، دیشب هوا تاریک بود چیزی معلوم نمی شد.
هوای شرجی و ابری شمال رو خیلی دوست داشتم، همیشه آرامش خاصی بهم می داد.
هر وقت زندگی برام خیلی سخت می شد و از کنترلم خارج می شد، شمال می اومدم و بعد از چند روز حالم بهتر می شد.
بعد از اومدن آرمان، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. توی راه به خونه های اطراف و به مردم نگاه می کردم. چه سادگی زیبایی، واقعا طبیعت زیبایی داشت، بنظرم زندگی کردن توی این فضای سبز روح آدم رو جوان نگه می داره. 

با صدای آرمان از فکر بیرون اومدم:

-میشه بگی کجا داریم می ریم؟

دنده رو جابجا کردم و گاز دادم:

-می ریم‌ جایی که غم نباشه، میریم لب دریا دیگه.

سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد:

-خوبه، فقط یادت نره واس ناهار یکم جوجه و خرت و پرت بخریم.

زیر چشمی نگاهش کردم:

-یک ربع نمیشه صبحونه خوردی، بگذار اون بره پایین بعد فکر ناهار رو بکن.

صدای ضبط رو زیاد کرد و شروع کرد بلند بلند آهنگ خوندن. از کارهاش خندم گرفته بود، آرمان رو مثل برادر کوچکترم دوست داشتم. همیشه بدترین روزهای زندگی کنارم بود و یک جورایی تنها رازدار زندگیم بود.
حتی تنها رفیقی بود که از بزرگترین راز زندگیم باخبر بود؛ رازی که هیچوقت جرأت گفتنش رو به هیچکس نداشتم.
همیشه بزرگترین ترس زندگیم این بود؛ که دیگران از این راز باخبر بشن.
رازی که دلیل تمام شرایط سخت زندگیم بود و همیشه یک قدم من رو از بقیه عقب می انداخت.
چه راز ساده و در عین حال عجیبی!

@.Aryana.
 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...