رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان سایه ای زیر نور ماه🌙| زهرا سلیمانی کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد

سطح قلم: حرفه ای

پست های پیشنهاد شده

  • پاسخ 75
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

🌻به نام خدا🌻   نام رمان: سایه ای زیر نور ماه🌙 نویسنده: زهرا سلیمانی غربی کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی هدف از نوشتن: نشان دادن گوشه ای از زندگی واقعی یک

#پارت_۱ در میان صدای جیغ لاستیک های ماشینم که از ترمز ناگهانی بود، با دستانی لرزان در را باز کردم و در زیر باران شدید قامت راست کردم. از عجله و هراسی که داشتم حتی متوجه نشدم که دزدگیر ماشین را

#پارت_۲ او بی شک از چیزی بیم داشت که دائم دور و اطرافش را نگاه می کرد. او پس از چند دقیقه وقتی دید من خیال آمدن ندارم از جا برخاست. در حالی که کنار دستگاه پرینت ایستاده بودم و دکمه هایش را م

  • مدير ارشد

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S @A.saee

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۲


ولی وقتی با چهره خونسرد او روبرو شدم، با اخمی بر پیشانی کمی از او فاصله گرفتم و با صاف کردن گلویم زیر لب گفتم:
- من هم خوابشم نمی دیدم تو پسر عموی ناتنیم بشی!
سهیل بدون آن که لبخندی بر لب بیاورد، با حفظ چهره بی روحش شانه ای بالا انداخت و در حالی که دست در جیب هایش فرو برده بود، زمزمه وار گفت:
- من موافق این ازدواج نبودم!
با این حرف او ابرویی بالا انداختم و دست به سینه منتظر نگاهش کردم. او با نگاهی کوتاه به من، نوک کفشش را دوبار بر زمین زد و خیره به نقطه ای نامعلوم ادامه داد:
- من فقط به خاطر مامانم اعتراضی نکردم! می دونی... اون... حقشه که یه مرد خوب تو زندگیش باشه!
من که موافق این حرف او بودم، سری به تایید تکان دادم و زیر لب گفتم:
- خب آره، این حق هر زنیه که یه مرد خوب کنارش باشه!
سهیل این بار در سکوت نگاه سردش را در چشمانم دوخت و طولانی نگاهم کرد. وقتی دیدم با گذشت چند ثانیه رو از من برنگرداند، با ابروهای بالا رفته پرسیدم:
- چیه؟!
او با سوال من کوتاه نگاهش را از من گرفت و بعد دوباره به من زل زد. در همان حین در حالی که به زور جلوی لبخندش را می گرفت زیر لب بی مقدمه گفت:
- هیچی، فقط... چشم هات عینهو چشم های گربه ست!
در حالی که این حرف او کاملا به من برخورده بود، دست هایم را که زیر بغلم زده بودم خود به خود مشت کردم و با چشمانی ریز شده غریدم:
- خب؟ که چی؟!
سهیل که متوجه دلخوری من شده بود، سریع ظاهری پشیمان به خود گرفت و در حالی که دستش را تند و تند تکان می داد گفت:
- نه نه، بد برداشت نکن! این فقط یه تعریف بود!
ولی من با این حرف او تغییر حالتی ندادم و با اخمی غلیظ تر از پیش رو از او برگرداندم؛ اما همچنان نگاه سنگینش را به روی خود حس می کردم. درست در لحظه ای که دهان باز کرد تا دوباره چیزی بگوید، ستاره از پشت یکی از درختان بیرون آمد و خطاب به هر دوی ما گفت:
- بیاین بریم، توران خانم گفت که اگر دیر بجنبین کاپ کیک های خوشمزه اش سرد می شه!
با این حرف ستاره، سهیل برای بار دوم نگاهی به سویم انداخت و وقتی من را همچنان ناراحت دید، پشت به من کرد و دوشادوش ستاره به سوی خانه گام برداشت. من هم پشت سر آن ها به سمت خانه حرکت کردم ولی این بار با لبخندی محو بر لب!
با ورود ما، آیفون زنگ خورد و من که به آن نزدیک بودم به سویش شتافتم. با شنیدن صدای مهراد نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم. مدت ها بود که او را ندیده بودم و آمدن ناگهانی اش غافلگیری خوبی بود. وقتی به مادرم حضور مهراد را اعلام کردم ناباور و ذوق زده از جا برخاست و با چند گام بلند به من در درگاه پیوست. هر دو از آن جا به برادرم چشم دوختیم که با لبخندی دندان نما طول حیاط را طی می کرد تا به ما برسد. تا در دو قدمی مان رسید، مادرم در حالی که اشک شوق می ریخت به سویش شتافت و با دلتنگی مادرانه اش او را در آغوش کشید و سر و صورتش را بوسه زد. مهراد مرا نیز کوتاه بغل کرد و احوالم را پرسید. او از سال پیش تغییراتی چشمگیر کرده بود و بسیار جذاب تر از پیش شده بود. همین که پا به درون خانه گذاشت، ناگهان چشمش به عمو و خانواده اش افتاد و در یک آن، اخمی وحشتناک جای لبخندش را در صورتش گرفت. مادر با نگرانی در کنار مهراد ایستاد و نگاهش بین او و عمو در نوسان بود. تا این که نجوای پر غیض مهراد نگاه مادر را معطوف به خود کرد:
- مامان می شه چند لحظه باهات حرف بزنم؟
تا مادر و مهراد وارد آشپزخانه شدند، همه ی نگاه ها به سوی من برگشت.

@Zeyni._.bh

@•-•

  • پسندیدم 7
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۴


نفهمیدم که چقدر طول کشید که با شنیدن چند ضربه به در از جا پریدم و در حالی که برس را چنگ زده و خود را مشغول شانه زدن نشان می دادم، تته پته کنان داد زدم:
- ب... بفرمایید!
با این حرف من دستگیره به آرامی چرخید و چهره خندان مهراد پشت آن نمایان شد.
- اجازه هست؟
با دیدن حالت معصومانه نگاهش، لبخندی عمیق بر چهره ام نشاندم و با اشاره دست هایم او را به داخل دعوت کردم. مهراد به آرامی از پشت در بیرون آمد و پس از بستن آن، خیره به من به روی تختم نشست. من هم با گذاشتن شانه ام به روی میز، کاملا به سمتش برگشتم و از همان جایی که نشسته بودم با قلاب کردن دست هایم نگاهش کردم. کمی که گذشت او به کنارش اشاره کرد و زیر لب گفت:
- پاشو بیا اینجا!
با در خواست او، از جا برخاستم و با قدم هایی کوتاه به سویش رفتم و کنارش نشستم؛ اما باز این کارم مانع از نگاه خیره او به روی خودم نشد. تا جایی که با لبخندی دندان نما زمزمه کردم:
- چیه؟ چرا این جوری نگاهم می کنی؟
من که منتظر تعریفی از خود از جانب او بودم، ناگهان با حرفی که زد لبخند را در یک لحظه از روی لبانم محو کرد:
- خبری از زن داداش جدید نیست؟!
او که این حرف را تنها برای حرص دادن به من زده بود، آماده باش دستش را بالا گرفت و حایل سر و صورتش کرد. من هم با این وجود دست هایم را مشت کردم و با غیظ شروع به ضرباتی پشت سر هم به بازو و کتفش کردم و در همان حال با حرص غریدم:
- تو جون به جونت هم کنن باز همون مهرادی و عوض نمی شی، خوشحال بودم گفتم دوری از من آدمت می کنه ولی باز هم همون بوزینه ای! به جای این که اول احوال من و بپرسه می گه زن داداش پیدا کردی؟!
مهراد که از کار من نهایت لذت را می برد، خنده ای کرد و در یک لحظه مشت هایم را گرفت و بی حرکت نگه داشت.
سپس خیره به اخم های غلیظ من شمرده شمرده گفت:
- این رو بدون هرکی هم به این خونه اضافه بشه، باز هم تو عزیز و یکی یدونه منی!
با این حرف او، بی اختیار نیشم تا بناگوش باز شد و تنها شانه ام را به شانه اش کوبیدم. او با یک دستش گونه هایم را به سوی هم کشاند و خیره به چهره شبیه به ماهی ام زمزمه وار گفت:
- نگاهش کن تو رو خدا، حتی این شکلیت هم خوشگلی! ماهی طلایی داداش!
سپس صورتم را رها کرد و دستش را به دور شانه ام پیچید و مرا به خود نزدیکتر کرد. کمی در سکوت گذشت که پرسش من آن را در هم شکست:
- یعنی نیما از اومدن عمو به اینجا با خبر شده؟
مهراد خیره به نقطه ای نامعلوم کوتاه زمزمه کرد:
- نمی دونم!
سپس در حالی که با انگشت هایش بازی می کرد، آرام تر از پیش اضافه کرد:
- امیدوارم هیچوقت نفهمه!
نیما و مهراد از بچگی مانند برادر های خونی برای یکدیگر بودند و او از به هم خوردن این رابطه، هراس داشت. خیره به نیمرخ ناراحت او، به ادامه حرف هایش گوش سپردم:
- واقعا مامان رو درک نمی کنم! آخه دعوت عمو؟! دعوت کسی که زن و بچه اش رو به خاطر یه هوس ول کرده؟
با این حرف او خم کوچکی به ابرو آوردم و نجوا کنان گفتم:
- این طوری نگو! جدایی عمو و گوهر ربطی به رابطه تو و نیما نداره. عمو فقط خودش رو کنار گوهر خوشبخت نمی دید برای همین هم طلاق گرفت. اون با کسی ازدواج کرده که قبول داره بقیه عمرش رو کنارش خوشبخته!
مهراد به این حرف من نیشخندی زد و طعنه زنان گفت:
- این طور که معلومه مامان ذهن تو رو هم از خرافاتش پر کرده! تو فقط کینه به هم خوردن نامزدیت با نیما رو همچنان تو دلت نگه داشتی!
با شنیدن این حرف او، ناخودآگاه دهانم از حیرت باز ماند و مثل فنر از جا پریدم. 

@Zeyni._.bh
 

  • پسندیدم 6
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۵


سپس خیره به چهره اخم آلود او، در حالی که انگشت هایم را سخت به هم می فشردم با خشمی عجیب ولوم صدایم را بالا بردم و داد زدم:
- چی؟! کینه؟ نه! صد بار گفتم باز هم می گم؛ من از گوهر کینه ای به دل ندارم چون اون باعث به هم خوردن نامزدی من و نیما نشد.
سپس با اشاره به خودم بیشتر از قبل صدایم را بالا بردم:
- اون کسی که نامزدی رو به هم زد خودم بودم، من! نیما همیشه برام حکم یه برادر رو داشت. من خودم نتونستم وجود اون رو به عنوان شوهر قبول کنم!
آن گاه نگاه از چشمان روی کار آمده مهراد گرفتم و در حالی که پشتم را به او می کردم غریدم:
- حالا هم خوابم میاد، پس لطفا برو!
مهراد تا دهان باز کرد حرفی بزند، سریع به او توپیدم:
- مهراد لطفا، برو!
سپس پشت به او ایستادم و دست هایم را به دورم حلقه زدم. با شنیدن صدای بسته شدن در، پلک هایم را سخت به هم فشردم و چند نفس عمیق پی در پی کشیدم تا بر اعصابم مسلط شوم. دیگر وضعیت آن شب برایم غیر قابل تحمل شده بود؛ برای همین بهترین کار را که به ذهنم رسید انجام دادم. چراغ ها را خاموش کردم و برای فرار از سوز سرد بیرون و به امید پایان ماجراهای این چنینی به زیر پتوی گرمم خزیدم و چشم هایم را بستم تا خواب مرا در بر بگیرد.
صبح روز بعد با اتمام ساعت کار در بانک، مادرم به من زنگ زد و از من خواست تا از طرف او از عمو رودررو عذرخواهی کنم. من هم به ناچار با خواسته اش موافقت کردم و سوار بر ماشینم راهی برج نیمه کاری شدم که عمو از سه سال پیش ساخت آن را شروع کرده بود. با چند پرسش شک برانداز از اطراف، بالاخره آدرس دقیق برج را یافتم و ماشین را به آن سمت پیش بردم.
با پارک کردن ماشین دور از آن برج نیمه ساخته، از آن پیاده شدم و در حالی که سرم را بالا گرفته و مات و مبهوت عظمت آن برج را تماشا می کردم قدم به جلو گذاشتم. از همان ورودی ساختمان به اجبار کلاه ایمنی زرد رنگی را به دستم دادند و من هم به ناچار آن را بر سر گذاشتم. با پرسش از کارگری در نزدیکی ام، متوجه شدم عمو در طبقه سوم آن برج قرار داشت. در حالی که سعی می کردم با آن کفش های قاب دارم قدم در جای درستی بگذارم تا یه وقت لباس هایم گچی نشود، از پله های آجری بالا رفتم. وارد طبقه سوم که شدم به اطراف سر چرخاندم به امید آن که عمو را ببینم؛ ولی در عوض چشمم به سهیل افتاد که با بیل در دستش شن و سیمان را درون گاری کنار دستش می ریخت. لباس هایش مثل بقیه بود و به نظر می رسید که طبق گفته های عمو او کارگر ساختمان بود. او بی خبر از حضور من، برای لحظه ای دست از کار کشید و تکیه به بیلش، کلاهش را از سر برداشت و با دست هایی که توسط دستکشی ضخیم و کهنه پوشیده شده بود عرق سر و گردنش را پاک کرد. سپس دوباره کلاه را بر سر گذاشت و به بیل زدنش ادامه داد.
غرق تماشای او بودم که با صدای عمو به عقب برگشتم. با لبخند دهان باز کردم تا سلامش کنم که با فریاد دو کارگر از طبقه بالا دهانم بسته ماند و تا خواستم به خود بیایم، ناگهان سر تا پایم غرق در گچ شد. تا چند ثانیه با دهانی باز مانده و پلک هایی بسته در جایم سیخ ایستادم و حرکتی از خود نشان ندادم. بی شک شوکی بزرگ در آن لحظه به من وارد شده بود. آخر از این همه جا، باید کیسه گچ بر روی سر من خالی شود؟!
@Zeyni._.bh

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۶


وقتی با سکوت اطراف مواجه شدم، آرام دستانم را که دور از تنم نگه داشته بودم، پایین آوردم و با برداشتن پارچه تمیز درون جیبم، چشم هایم را از گچ پاک کردم تا حداقل بتوانم به اطرافم دید داشته باشم. پس از پاک کردن چشم هایم، آرام پلک هایم را از هم باز کردم و با حفظ دهان باز مانده ام به عمو که مات و مبهوت سر تا پای مرا بر انداز می کرد خیره شدم. ناگهان عمو با خشم از همان جایی که ایستاده بود فریاد زد:
- آخه این چه وضعشه دست و پا چلفتی ها؟! ببینید به چه روزی انداختینش!
سپس به من نزدیک شد و بازوی غرق در گچم را گرفت تا کمکم کند قدم بردارم. در آن حین برای لحظه ای نگاهم به سهیل افتاد که با دهانی نیمه باز صاف ایستاده و تماشایم می کرد؛ ولی چیزی طول نکشید که لب هایش به قصد خنده از هم باز شدند و آن جا بود که اولین بار خنده اش را دیدم!
من نیز در آن وضعیت به جای گریه خنده ام گرفته بود ولی خودم را کنترل کردم. وقتی با کمک عمو از پله ها فاصله گرفتم، کلاه ایمنی ام را از سر برداشتم و کوه گچی را که بر رویش قامت بسته بود به روی زمین تکاندم و دوباره آن را بر سر گذاشتم. آن گاه در حینی که خودم را می تکاندم در جواب نگاه متاسف عمویم لبخندی زدم و زیر لب گفتم:
- اشکالی نداره عمو جون، اتفاقه دیگه میوفته!
عمو ناصر با این حرف من لبخندی پوزش طلبانه زد و خیره در چشمانم زمزمه وار گفت:
- واقعا نمی دونم چی بگم، این اتفاق ها هرازگاه میوفته و چاره ای براش نداریم جز حواس و تمرکز بیشتر!
سپس با یادآوری آمدن ناگهانی من به آن جا، کنجکاو کاملا روبرویم ایستاد و پرسید:
- خب، چی شد که اومدی اینجا؟!
با سوال عمو، از تقلای بیشتر برای پاک کردن رد گچ به روی مانتو سرمه ایم دست کشیدم و با حفظ لبخند روی لبم پاسخ دادم:
- راستش... اومدم اینجا تا از طرف خودم و مامانم رودررو ازتون معذرت بخوام! اتفاق دیشب... فاجعه بود!
عمو که با حرف هایم گرد ناراحتی بر چهره اش پاشیده شده بود، رو از من برگرداند و خیره به منظره ساختمان های شهر، با لحنی که بوی تاسف می داد نالید:
- از نظر مهراد من یه آدم خودخواه و از خود راضیم؛ این رو خوب حسش می کنم! حق هم داره! من کسی هستم که به زندگی سی سالم با گوهر پایان دادم. کسی که جونش هم برام می داد! ولی قبول کن که من با اون زن هیچوقت خوشبخت نبودم. از وسواس ها و شک های همیشگیش به خودم و زندگیم خسته شده بودم. دلم یه زندگی واقعی می خواست! واقعا نداشتمش؛ تا این که با نسرین آشنا شدم. من خوشبختی واقعی رو در کنار اون از عمق وجودم دارم حس می کنم! 
آن گاه سرش را به سمتم چرخاند و خیره به من با لبخندی محو بر لب ادامه داد:
- نسرین زن زندگی منه!
با دیدن برق رضایت در چشمان عمو، من نیز گوشه ی لبم را به نشانه نیشخند بالا بردم و به تایید حرف او زیر لب گفتم:
- حتما همین طوره!
عمو پس از مکث کوتاهی، دست به کمر قدمی به سویم برداشت و بدون آن که نگاه از چشمانم بگیرد گفت:
- به مادرت سلام من رو برسون. بگو که اتفاق دیشب چیزی نبود که به خاطرش شرمنده باشی!
با وارسی چهره عمو در آن فاصله نزدیک، بیشتر از قبل متوجه شباهت او به پدرم شدم. ریش و موهای جو گندمی و همین طور تیپ های رسمی دائمی اش با کت و شلوار و در آخر چشمان سبز تیله ای که من نیز از آن ها به ارث برده بودم، او را بیشتر به پدر شبیه کرده بود. ناخودآگاه با بغضی که از یادآوری پدر در گلویم ایجاد شده بود، دستانم را باز کردم و مثل دختر بچه ای گم شده، سرم را به سینه عمو چسباندم و کوتاه او را بغل کردم.

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۷


عمو حیرت زده از رفتار ناگهانی من، دست هایش در میان زمین و هوا ثابت ماند تا این که پس از چند ثانیه از او جدا شدم و خیره به زمین اشک هایم را پاک کردم. آن گاه قبل از آن که او حرفی بزند، تند و تند با نوایی بغض آلود زمزمه کردم:
- شما هم سلام زن عمو و بچه ها رو برسونید. در ضمن ببخشید لباستون رو هم گچی کردم، من... من... خداحافظ!
آنقدر دستپاچه وار کلمات را پشت سر هم ادا کردم که شرمگین با گفتن خداحافظی صحبتمان را خاتمه دادم و سریع پشت به او به قصد خروج از آن جا گام برداشتم. تا لحظه ای که از پله ها پایین رفتم متوجه نگاه سنگین عمو به روی خود بودم. در حالی که خیره به زمین فارغ از دنیا بدون آن که به دور و بر نگاه کنم قدم های بلند بر می داشتم، ناگهان با صدای سهیل از سویی از حرکت ایستادم. من که با صدای او تازه سرم را بالا آورده و گیج و منگ به اطراف نگاه می کردم، لحظه ای نگاهم به روی قامت بلند و تقریبا لاغر او ثابت ماند. سهیل در حالی که لباس گشاد مخصوص کارش را بر تن داشت و دستکش های ضخیم را از دستش بیرون می اورد، از پشت تانکر آب روبرویم بیرون آمد و خیره به من زانوهایش را خم کرد و شیر آب را باز کرد. در حینی که دست هایش را زیر آب به هم می مالید، با نگاهی طولانی به سر تا پایم دوباره لبخندی از سر تمسخر بر لبانش جا خوش کرد.سپس با لحنی جدی که بیشتر به دستور شبیه بود خطاب به من گفت:
- بیا یکم آب به لباست بزن. این جوری نرو خونه توران خانم با دیدن سر و وضعت وحشت می کنه!
با این حرف او، چشمهایم را در حدقه چرخاندم و تکیه به تانکر آب خیره به موهای لخت و آویزان او غر غر کردم:
- تو نمی خواد به فکر این چیز ها باشی. نترس، وحشت نمی کنه!
سهیل با حفظ نیشخند روی لب هایش آرام از جا برخاست و پس از تکان دادن دست های خیسش در هوا، با رطوبتی که از آن به جا مانده بود دست به روی موهای پر کلاغی و براقش کشید و آن ها را از جلوی چشمانش کنار زد و رو به عقب متمایل کرد. من خیره به موهای سیاه او، ناگهان نوای ضعیفش به گوشم خورد:
- لابد از بس با این سر و ریخت می ری خونه بهت عادت کرده!
من که به خوبی متوجه طعنه در کلام او شده بودم، سریعا ابروهایم در هم گره خورد و از لای دندان های به هم چسبیده ام غریدم:
- یعنی داری می گی من صبح تا شب دارم کارگری ساختمون می کنم؟!
سهیل به نشانه ندانستن شانه هایش را بالا انداخت و با پرتاب کردن دستکش هایش به روی بلوکی در آن نزدیکی، طعنه زنان ادامه داد:
- حالا چه کار ساختمون چه کار بانک! هر دوش کارگریه، این طور نیست؟!
سپس خیره به چهره سرخ شده من، برای بار دوم کوتاه خندید و چهره معصومانه اش را بیشتر به رخ کشید؛ ولی خدا می دانست که پشت آن چهره معصومانه و دوست داشتنی چه مار دو سری خوابیده بود و در آن لحظه... من هم می دانستم! او سعی داشت با متلک و طعنه هایش مرا دست بیندازد و خب... هربار هم موفق بود!
من که از او خشمگین شده بودم، بدون گفتن کلمه ای اضافی از کنارش رد شدم و در پاسخ صدا زدن هایش واکنشی از خود نشان ندادم. در چند قدمی ماشینم بودم که ناگهان سهیل با جهشی سریع خودش را جلویم پرت کرد و بی توجه به چشمان روی کار آمده ام گفت:
- گوش کن، من منظوری از حرفم نداشتم. فقط یه شوخی بود! دقت کردی تو خیلی زود هر حرفی بهت بر می خوره؟
کفری تر از پیش دستانم را که موازی بدنم آویزان بود مشت کردم و با گشاد شدن سوراخ های بینی ام، از کنارش گذر کردم که باز صدای رو اعصابش مرا خشمگین تر از پیش کرد.

@Zeyni._.bh

@مریم خسروي

ویرایش شده توسط Zhrw._.sl
  • پسندیدم 6
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۸


برای همین با اخمی غلیظ بر پیشانی ام به سمتش برگشتم و غریدم:
- باز چیه؟!
او برای لحظه ای از لحن تندم جا خورد ولی بعد با لبخندی محو بر لب و با خونسرد ترین لحن ممکن زیر لب گفت:
- هیچی، فقط اون کلاه رو باید پس بدی!
من که تازه کلاه ایمنی روی سرم را به یاد آورده بودم، با همان حالت حرصی که داشتم از روی سرم برداشتم و به سینه اش پرت کردم. آن گاه بی تفاوت از عکس العمل او دوباره به سمت ماشینم قدم برداشتم و در زیر نگاه خیره اش با سوار شدن درون ماشین، پایم را به روی پدال گاز فشردم.
با ورودم به خانه مادرم از همان ابتدا با رگبار سوال هایش درباره سر و وضعم کفری تر از پیشم کرد و در آخر با اضافه شدن فرد سوم یعنی مهراد، بی حوصله سریع راهم را به سمت اتاقم کج کردم. آن گاه پس از گرفتن دوشی گرم، در حالی که حوله پالتویی ام را به دورم پیچیده بودم پشت میز تحریرم نشستم و در حینی که چای داغی را که مادرم برایم آماده کرده بود می چشیدم، ماجرای آن روز را به عنوان یکی از اتفاق های عجیب زندگی ام در دفتر خاطراتم حک کردم.
مدت ها از آن جریان گذشت و دیگر مادر خانواده عمو را از ترس برخورد مهراد دعوت نکرد. روز ها به کسلی روز پیشین می گذشت و در آن مدت دیگر چشمم به سهیل نخورد؛ ولی در آن میان اتفاق عجیبی رخ داد. آقای اسماعیل زاده با پایان ساعت کار در بانک جلوی من را گرفت و با لبخند همیشگی اش از من خواست تا چند دقیقه وقتم را بگیرد. من که از کار او هم متعجب و هم کنجکاو شده بودم، با لبخندی محو در خواستش را قبول کردم و با او به نزدیک ترین کافه به بانک همراه شدم. آقای اسماعیل زاده که فرهاد نام داشت، آقا منشانه تا به ورودی کافه رسید کناری ایستاد و با باز کردن در شیشه ای از من خواست تا اول وارد شوم. من که با این کار او از خجالت سرخ شده بودم، سر به زیر وارد کافه شدم و منتظر لحظه ای مکث کردم تا او هم پشت سر من داخل شود. آقای اسماعیل زاده تا پا به درون کافه گذاشت، نگاهی کلی به اطراف انداخت و با اشاره به طبقه بالا با حفظ لبخند محجوبانه اش از من خواست تا جلوتر از او از پله ها بالا بروم.
***
با چند ضربه به در، از هپروت بیرون آمدم و با قطع شدن حرفم، خیره به در شدم. در به آرامی باز شد و خانم مغربی از پشت آن بیرون آمد و با لبخندی مصنوعی رو به خانم دکتر گفت:
- ببخشید خانم دکتر، دیگه وقت کاری تموم شده. اگر مشکلی نیست من دیگه برم!
خانم دکتر ایزدی با این حرف او در حالی که دستش را بالا می آورد تا به ساعت مچی اش نگاهی بیندازد زمزمه وار پرسید:
- مگه ساعت چنده؟!
آن گاه با ابروهای بالا رفته ناباور لب زد:
- ای وای، کی ساعت 6 شد؟!
با این حرف او من هم شوکه شدم. یعنی 2 ساعت تمام من داشتم برای او حرف می زدم؟ منی که در طی جلسه های قبل شاید زیاد زیادش سه جمله بر زبان آورده بودم. انگار دیدن فرهاد، زبان من را به کار انداخته و از مهر و موم آزاد کرده بود.
بی اراده دستم را بر روی صورتم کشیدم. در حین حرف زدن جدا از گذر زمان، حتی متوجه خیسی صورتم هم نشده بودم. خانم دکتر از جا برخاست و در حالی که دفترچه اش را درون کیفش می گذاشت خطاب به منشی اش با اخم ظریف روی پیشانی اش گفت:
- خانم ایراندوست و خانم کرم پور چی شدن؟
خانم مغربی با نگاهی توبیخانه به سویم غرغر کنان گفت:
- وقتی دیدم گرم صحبت با خانم جهانشاهی هستین و قبلا گفته بودین که ایشون کارشون فوریه و اگر به این طور چیزی برخورد کردم کسایی که کارشون چندان ضروری نیست عقب بندازم، نوبت اون ها رو با هزار زحمت انداختم برای فردا. به بدبختی راضیشون کردم!
خانم دکتر به تایید حرف او سری تکان داد و کیفش را به چنگ گرفت. من هم در زیر نگاه سنگین آن دو بی حرف از جا بلند شدم و مظلومانه به دکتر ایزدی چشم دوختم. او با کشیدن نفسی عمیق خطاب به من گفت:
- بقیه حرف هامون بمونه برای بعد مهتاب جان!
سپس خواست به سمت در قدم بردارد که مکثی کرد و به سویم برگشت. آن گاه با چهره ای متفکر زیر لب از من پرسید:
- فردا می تونی به دیدنم بیای؟
متعجب یک تای ابرویم را بالا انداختم و در حالی که با ریشه های شال سیاه رنگم بازی می کردم تته پته کنان گفتم:
- مگه فردا جمعه نیست؟!
خانم دکتر سرش را تکان داد و در ادامه پاسخ داد:
- چرا هست! اگر مشکلی نداشته باشی، بقیه مشاوره مون رو توی خونه من انجام بدیم. نظرت چیه؟
با این حرف او کمی سکوت کردم و بعد با لبخندی کمرنگ و محزون زمزمه کرد:
- برای من که مشکلی نیست؛ ولی آخه روز تعطیل شما...
هنوز حرفم را تمام نکرده بودم که خانم دکتر دستش را بالا آورد و با قطع کردن حرفم گفت:
- نگران من نمی خواد باشی! آدرس خونه من رو نسرین داره، می تونی ازش بگیری! پس قرارمون شد فردا... فعلا!
سپس با گام هایی بلند در میان صدای برخورد کفش هایش به پارکت چوبی از آن جا رفت. من هم پشت سر او بعد از خداحافظی با خانم مغربی سلانه سلانه از مطب خارج شدم و پس از پایین رفتن توسط آسانسور به سوی ماشینم حرکت کردم. در طول راه به خانه ذهنم همه جا بود به غیر از آن جایی که جسما حضور داشتم. لحظه دیدن فرهاد بعد از چهار سال از پیش چشمانم محو نمی شد. وقتی او را جلوی مهد زانو زده روبروی مبین دیدم، برای لحظه ای حس کردم روح از تنم رفت. او آمده بود تا پسرمان را ببیند. شاید هم می خواست از نبود من سو استفاده کند و او را با خود ببرد! با فکر کردن به این قضیه برای لحظه ای کوتاه پلک هایم را به روی هم فشردم و گره دستانم را به دور فرمان بیشتر کردم. مبین همه چیز من بود! اگر در آن لحظه به پاهایم تکان نمی دادم و به سویشان نمی دویدم ممکن بود در آن موقعیت برای همیشه آخرین تکه قلبم را هم از دست بدهم.  وقتی بین فرهاد و پسرم ایستادم و خودم را سپر مبین کردم، فرهاد به آرامی از جا برخاست و با چهره ای بی روح سینه به سینه ام ایستاد. آن گاه دهان باز کرد و با گفتن جمله:
- دلم برای مبین تنگ شده بود!
دست من به شدت بر روی گونه اش فرود آمد و در حالی که قطره اشکی مزاحم به روی گونه ام غلتیده بود، پس از گفتن چند ناسزا به او دست مبین را گرفتم و او را به سوی ماشینم کشاندم.
با صدای بوق کشدار ماشینی که از کنارم رد شد به خود آمدم و با تسلط بر رانندگی ام، پایم را بیشتر به روی پدال گاز فشردم.
تا به خانه رسیدم، اول از همه به سمت اتاق مبین پر کشیدم و او را دیدم که مثل همیشه ماشین هایش را به شکل قطار پشت سر هم چیده بود و در سکوت تماشایش می کرد. با آرامش خیال و لبخندی بر لب تکیه به در دادم و لحظاتی در همان حال تماشایش کردم. عاشقانه آن کودک 5 ساله روبرویم را می پرستیدم!
با صدای نسرین از پشت سرم، نگاه از مبین گرفتم که با لبخند عریض او روبرو شدم.
- چطوری تو عزیز دلم؟ تونستی با دکتر ایزدی حرف بزنی؟
خسته خودم را به روی تخت مبین رها کردم و با لبخندی ماتم زده کوتاه نالیدم:
- آره!
نسرین به تایید سرش را تکان داد و در حالی که حاضر و آماده در درگاه ایستاده بود، قبل از آن که از خانه خارج شود گفت:
- سوپ درست کردم براتون زیرش رو کم کردم ولی حواست بهش باشه. اگر کاری با من نداری دیگه برم عزیزم!
با یادآوری حرف دکتر ایزدی دهان باز کردم و گفتم:
- دستت درد نکنه نسرین جون اگر تو رو نداشتم نمی دونستم چطور به زندگیم سر و سامون بدم! راستش... یه کار کوچولو باهات داشتم. می تونی من رو فردا ببری خونه دکتر ایزدی؟!
طبق خواسته دکتر ایزدی، فردا صبح بعد از راحتی خیالم از بودن مبین کنار ستاره، من به همراه نسرین به منزل او رفتیم. دکتر ایزدی خانه ای معمولی و دوست داشتنی داشت و با وجود داشتن سن 60 سالگی، چیدمان خانه اش امروزی و جوان پسند بود. او با روی باز از ما استقبال کرد و وقتی پس از تعارف های زیاد خطاب به نسرین، نسرین من و دکتر را تنها گذاشت، در را بست و با لبخند همیشگی اش مرا به داخل خانه اش دعوت کرد.
او مرا به اتاق مطالعه اش هدایت کرد و پس از پذیرایی چای و بیسکویت و گذاشته شدن ظرف میوه ای بینمان، او مثل همیشه روبرویم نشست و پا روی پایش انداخت. آن گاه دهان باز کرد و کنجکاو گفت:
- خب مهتاب جان، منتظرم. ادامه بده! تا اون جایی گفتی که فرهاد تو رو به یه کافه برد!
به تایید حرف او سرم را تکان دادم و پس از خوردن آخرین جرعه از چایم، فنجان را به آرامی روی میز پیش رویم گذاشتم و خیره در چشمان تیره زن روبرویم، ادامه ماجرا را برایش شرح دادم:
***

ویرایش شده توسط Zhrw._.sl
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۹


ما هردو بر سر میزی دو نفره روبروی هم نشستیم و شرمگین به روی هم لبخند زدیم. کمی بعد در میان سکوتمان گارسون بالای سرمان ایستاد و پس از یادداشت سفارش هایمان از میز فاصله گرفت و ما را تنها گذاشت. من که حرفم نمی آمد، تنها سر به زیر انداخته و با انگشت هایم بازی می کردم. در همان حین زیر چشمی به مرد روبرویم نگاهی انداختم و او را دستپاچه خیره به اطراف دیدم. نمی دانم چرا تا به آن لحظه متوجه خوش قیافگی و خوش رفتاری او با خودم نشده بودم. او چهره ای مردانه داشت که توسط موهای کوتاه و شانه زده تیره رنگش قاب گرفته شده بود. بینی قلمی و لب هایی قلوه ای که با چشمان درشت قهوه ایش در مجموع ظاهرش را با ابهت نشان می داد. هیکلش هم نسبت به مردانی که در اطرافم دیده بودم کمی توپرتر و هیکلی تر بود که باعث می شد هرچیز که بر تن کند به او بیاید.
درست در لحظه ای که نگاهش به نگاهم برخورد کرد، سریع چشمانم را به پایین دوختم و آب دهانم را قورت دادم. وقتی دیدم سکوت بینمان قصد شکستن ندارد، خود دست بکار شدم:
- خب آقای اسماعیل زاده، گفتید که کارم دارید؟! بفرمایید گوش می دم!
آن گاه کمی سرم را بالا آوردم و خجالت زده نگاهش کردم. او با این حرف من مضطرب آب دهانش را با صدا قورت داد و در حالی که دستپاچگی در رفتارش به وضوح دیده می شد، بالاخره دهان باز کرد و گفت:
- خب... راستش... نمی دونم از کجا شروع کنم!

سپس نیشخندی زد و خیره به هرجایی غیر از من پس از مکثی کوتاه ادامه داد:
- راسیتش من... من قصد دارم یه بُعد جدید از زندگیم رو شروع کنم!
آن گاه دوباره مکثی کرد و انگار که به جان کندن آن کلمات را ادا می کرد گفت:
- من... من می خوام... می خوام... وای خدا!
به اینجای حرفش که رسید با دستمال تمیزی که در دست داشت عرق پیشانی اش را خشک کرد و این بار خیره در چشمان من دهان باز کرد تا حرفش را تمام کند که ناگهان گارسون با سفارشمان به جمع کوچک ما پیوست و فنجان های چای و قهوه را پیش رویمان گذاشت. در آن لحظه هم خنده ام گرفته بود، هم اضطراب به جانم افتاده بود. در دل دعا می کردم که آن چیزی که فکرش را می کنم نباشد زیرا نمی دانستم چه واکنشی از خود نشان دهم. با رفتن گارسون، با تعارف آقای اسماعیل زاده فنجان چایم را برداشتم و مزه کردم. در آن لحظه ناگهان صدای آقای اسماعیل زاده رعشه بر اندامم انداخت:
- من می خوام ازتون خواستگاری کنم خانم جهانشاهی!
با این درخواست او، به یک باره قلپ چایی را که خورده بودم در گلویم پرید و شروع به سرفه کردم. او که از این واکنش من ترسیده بود، با چشم هایی روی کار آمده و ترسیده از جایش بلند شد و تند و تند خطاب به من گفت:
- ای وای! خانم جهانشاهی؟ حالتون خوبه؟ چی شد یهو؟!
سپس صندلی اش را عقب کشید و خواست میز کوچک بینمان را دور بزند که با اشاره دست من از حرکت ایستاد و تنها با نگرانی نگاهم کرد. من که از شدت سرفه سرخ شده بودم، با کشیدن چند نفس عمیق و نوشیدن کمی دیگر از چای درون فنجان به حالت عادی برگشتم. تکیه به صندلی پلک هایم را به روی هم فشردم و با فشار دادن قفسه سینه ام نفس هایی کشدار دم و بازدم کردم.
آن گاه با باز کردن پلک هایم، خیره به چهره ترسیده و نگران آقای اسماعیل زاده اشک حلقه زده درون چشم هایم را که از شدت سرفه پدیدار شده بود با انتهای انگشتم مهار کردم و با لبخندی به روی مرد روبرویم شرمزده نالیدم:
- معذرت می خوام، شما رو هم ترسوندم!
آقای اسماعیل زاده با اخم محو بین ابروهایش، سرش را به طرفین تکان داد و زمزمه وار گفت:
- نه، این تقصیر من بود! من از شما معذرت می خوام که بد موقعی رو برای عرض خواستگاری انتخاب کردم!
با یادآوری مسئله خواستگاری ناگهان دل و روده ام از شدت اضطراب درهم پیچ خورد. تا به آن لحظه کسی رودر رو از من خواستگاری نکرده بود؛ هربار هم که خواستگاری پیدا می شد به مادرم خبر می دادند تا از او کسب اجازه بگیرند. ناگهان اولین پرسشی که به ذهنم خطور کرد بی فکر بر زبانم جاری شد:
- چرا من؟
آقای اسماعیل زاده که به نظر می رسید خواسته اصلی اش را مطرح کرده بود و دیگر ابایی از ادامه حرفش ندارد با لحنی کاملا جدی پاسخ داد:
- چون با آشنایی که از شما پیدا کردم، برام حکم یه زن کامل رو دارید. کسی که می شه بهش اعتماد کرد و باهاش یه زندگی واقعی رو ساخت! شما خانم، محجوب، خانواده دار و باکمالاتین و مطمئنم آینده درخشانی هم دارید!
من با هر تعریف او از خودم حس می کردم بیشتر درحال محو شدنم. آخر کسی تا به حال آنقدر مرا خوب توصیف نکرده بود و از من سخن به میان نیاورده بود. بی اختیار از تعریف های او، گونه هایم رنگ گرفت و سر به زیر لبخندی زدم و زیر لب نالیدم:
- شما به من لطف دارید. پس... اجازه بدید اول با مادرم صحبت کنم، بعد هرچی شد خبرتون می دم!
او نیز به تایید حرف من به لبخندش عمق داد و با پایان صحبتمان فنجان قهوه تقریبا سردش را برداشت و یک نفس خورد.
@Zeyni._.bh
@مریم خسروي

ویرایش شده توسط Zhrw._.sl
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۰


در همان حین ناگهان چشمم به در ورودی کافه خورد و چهره سرخوش سهیل خنده را از لبانم محو کرد. او به همراه دو پسر دیگر وارد کافه شد و میزی را در همان طبقه پایین اختیار کردند. آقای اسماعیل زاده وقتی اخم و نگاه خیره من را به نقطه ای نامعلوم دید، رد نگاهم را گرفت و به روی جمع پسرها مکث کرد. سپس با ابروهای بالا رفته زیر لب از من پرسید:
- چیزی شده؟
من با سوال او نگاهم را از آن ها که در حال خندیدن و مسخره بازی در آوردن بودند گرفتم و با برگرداندن لبخندم خیره در چشمان او پاسخ دادم:
- نه چیزی نیست!
سپس با گذاشتن فنجان چایم به روی میز اضافه کردم:
- خب، بهتره دیگه بریم!
آن گاه از جا برخواستم و با برداشتن کیفم منتظر او شدم تا با من همراه شود. در حینی که از پله ها پایین می رفتیم ناگهان نگاه سهیل به من افتاد و برای لحظه ای لبخند از روی لب هایش پرکشید. ولی من به روی خود نیاوردم و با لبخندی دیگر به روی آقای اسماعیل زاده کناری ایستادم تا او به سوی پیشخوان برود و پول میز را حساب کند. به عمد هم روبروی سهیل ایستادم و خودم را مشغول تماشای اطراف نشان دادم و به او که با اخم به روی مبل کوچک لم داده و دست در زیر چانه زده و نگاهم می کرد محل ندادم. وقتی آقای اسماعیل زاده از کنار میز آن ها عبور می کرد، سهیل نگاه بدی به سوی او انداخت و سرتاپایش را بارها و بارها آنالیز کرد. در آخر مثل ورودمان به آن جا باز هم آقای اسماعیل زاده کناری ایستاد و با لبخند بزرگی که بر لب داشت با دست به بیرون اشاره کرد تا اول من از آن جا خارج شوم.
آن روز ظهر تا به خانه رفتم موضوع خواستگاری را پیش نکشیدم و گذاشتم شب تا مهراد هم در خانه باشد آن وقت به آن ها بگویم.
شب هنگام وقتی به روی تختم دراز کشیده و در حال مطالعه رمانی بودم، متوجه صدایی از سوی پنجره شدم. اول فکر کردم خیالاتی شدم و دوباره حواسم را به نوشتار حک شده روی کاغذ دوختم ولی بعد دوباره آن صدا مزاحم مطالعه ام شد. کنجکاو و مشکوک کتابم را بستم و به روی تخت انداختم. سپس از روی تخت بلند شدم و در یک قدمی پنجره ایستادم تا ببینم منشا صدا از چیست. ناگهان در آن لحظه سنگ ریزه ای به شیشه خورد و من هراسان از جا پریدم. آن گاه با فهمیدن آن که کسی به عمد سنگ ریزه به شیشه می زند، عصبانی به سوی پنجره رفتم و آن را باز کردم. درست در آن لحظه سنگ ریزه بعدی به پیشانی ام برخورد کرد و ناله ام را در آورد. ناگهان با شنیدن صدای آشنایی از پایین پنجره مو بر تنم سیخ شد:
- ای وای ببخشید، نمی خواستم بزنم تو ملاجت!
سپس پشت حرفش لبخند دندان نمای شیطانی همیشگی اش بر لبانش جا خوش کرد. با دیدن قامت سهیل در پایین پنجره اتاقم در حالی که پیشانی ام را می مالیدم گنگ پرسیدم:
- تو اینجا چی کار می کنی؟!
سهیل در حالی که مثل همیشه موهای لخت پر کلاغی اش در اطراف صورتش پخش و پلا بود، دست در جیب شلوار لی اش فرو برد و با لب و لوچه ای کج شده طعنه زنان پاسخ داد:
- هیچ، فقط خواستم احوال دختر عموی عزیزم رو بپرسم!
با این حرف او، به اخم هایم غلظت بیشتری دادم و با صدایی کنترل شده غریدم:
- من دختر عموی جنابعالی نیستم، پس تکرار نشه؛ بعدش هم احوال من هیچ ربطی به تو نداره که بخوای بپرسی! حالا هم بهتره هرچه زودتر از اینجا بری تا مهراد تو رو ندیده!
سپس نگاهی به در بسته شده اتاقم انداختم و بعد به سهیل چشم دوختم. سهیل با چهره ای مچاله شده، کمی در جایش جنب خورد و با لحنی لوسانه زمزمه وار گفت:
@Zeyni._.bh

@مریم خسروي

ویرایش شده توسط Zhrw._.sl
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۱
- بیخیال دختر عمو این قدر تندمزاج نباش! دیگه وقتشه از پیله نامریی خودم بیرون بیام تا دیده بشم، این طور نیست؟!
سپس با نیشخند طعنه آمیز خیره خیره نگاهم کرد. من که متوجه نیش نهفته در کلامش شده بودم تسلیم شده پس از مکثی کوتاه گفتم:
- خیله خب، آره من امروز دیدمت! ولی واقعا توقع داشتی تا در حضور اون پسر ها بیام جلو و سلامت کنم؟!
سهیل با این حرف من خمی به ابروهایش آورد و با غیظ گفت:
- نه همچین توقعی ازت نداشتم! دیدنت با یه مرد غریبه اون هم در عین صمیمیت برام یکم عجیب بود!
او با تاکید بر روی واژه (یکم)، یک دستش را از جیبش بیرون آورد و با ایجاد کردن درزی بین انگشت شصت و اشاره اش، از توی آن با یک چشم بسته به قامت ایستاده من در پشت پنجره بالای سرش چشم دوخت. من که با هر رفتار طعنه آمیز او کفری تر از پیش می شدم، با فکی منقبض شده به زور لبخندی از سر حرص بر لب نشاندم و با مرطوب کردن لب هایم، با لحنی که عصبانیت از آن می بارید گفتم:
- می دونی چیه؟! تو فضولیت گل کرده که بدونی اون کی بود ولی بذار یه چیزی رو برات مشخص کنم پسر عمو، اون هم این که تا زمان مناسبش به دلت بمونه اون کی بود!
همین که پشت به او کردم و از پنجره فاصله گرفتم صدای اعصاب خرد کنش به گوشم خورد:
- نیازی به فضولی نیست، تهش یا به شوهر کردنت ختم می شه یا آبغوره گرفتن!
دیگر داشت از آن حرف های دو پهلو و گستاخانه اش حالم به هم می خورد. با کشیدن چند نفس عمیق و کنترل بر اعصابم سریع به پشت پنجره برگشتم و همین که دهان باز کردم تا جواب دندان شکنی به او بدهم، با جای خالی اش روبرو شدم.
حیران از نبود او نگاهم را به اطراف فضای سبز حیاط چرخاندم و وقتی او را جایی نیافتم، در حالی که نفسم را پوف مانند بیرون می فرستادم از پنجره فاصله گرفتم و درش را بستم. آن گاه با کشیدن دستی به روی لباسم به سمت در گام برداشتم و از اتاق خارج شدم.
آن شب در حالی که هر سه روبروی تلویزیون نشسته و مادر برایمان میوه پوست می کند، قضیه خواستگاری آقای اسماعیل زاده را با هزار سرخ و سفید شدن برایشان شرح دادم. پس از کمی مشورت قرار شد من به او خبر بدهم تا با خانواده اش پنجشنبه شب برای خواستگاری به منزلمان بیایند. مادر همچنین با جدیت رو به مهراد اضافه کرد که عمو نیز باید در آن مراسم به عنوان بزرگتر فامیل حضور داشته باشد و مخالفتی در کار نباشد. مهراد هم عنوان کرد که اگر او به تنهایی به اینجا بیاید مشکلی با این قضیه ندارد. خبر دادن به عمو هم توسط مادر صورت می گرفت.
وقتی وارد اتاقم شدم، با شماره ای که آن روز آقای اسماعیل زاده به من داده بود تماس گرفتم و من و من کنان قرار شب پنجشنبه را به او اطلاع دادم. او نیز مخالفتی از خود نشان نداد و با شادی که در تن صدایش موج می خورد گفت که حتما به پدر و مادرش قرار خواستگاری در آن شب را می گوید.
از فردای آن روز تا پنجشنبه شب، هربار که نگاه من به آقای اسماعیل زاده برخورد می کرد، آخرش به لبخند بی ریای او و سرخ شدن گونه هایم ختم می شد. او واقعا مرد نجیب و ساده دلی بود که در آن زمانه آرزوی هر دختری بود که همسر آینده اش چنین ویژگی هایی داشته باشد.
روزها از پی هم گذشت و بالاخره قرار پنجشنبه شب فرا رسید. طبق خواسته مهراد، عمو تک و تنها به آن جا آمد و به جمع کوچک خانواده ما پیوست ولی طبق چیزی که انتظار داشت، با برخورد گرمی از سوی مهراد روبرو نشد.

@Zeyni._.bh
@مریم خسروي

ویرایش شده توسط Zhrw._.sl
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۲


حدود ساعت هشت شب آیفون توسط خانواده آقای اسماعیل زاده به صدا در آمد. با باز شدن در ابتدا نگاهمان به پیرزن و پیرمردی برخورد کرد که لبخند زنان در میان سلام و احوال پرسی های ما پا به درون خانه گذاشتند و در آخر پشت سر آن ها آقای اسماعیل زاده با آن تیپ و عطر و ادکلنی که به روی خود پیاده کرده بود، به همراه دسته گل و شیرینی وارد شد. او واقعا در آن سر و ریخت نفس گیر شده بود و مثل همیشه لبخند جذاب دندان نمایش بر لبانش دیده می شد.
من که از همان ابتدا مسحور شده چشم از او برنداشته بودم، وقتی او دسته گل و شیرینی را به دست سوسن خانم داد و بعد نگاهش را به من دوخت، شرمگین سرم را پایین انداختم و بدون گفتن سلامی به او عقب گرد کردم و وارد آشپزخانه شدم. تمام تنم انگار در آتش می سوخت. با نگاه خیره او به معنای واقعی گر گرفته بودم و گونه های رنگ پریده ام کاملا سرخ شده بود. آن قدر دستپاچه چای را در فنجان های چیده شده می ریختم که به خاطر لرزش دست هایم نیمی از چای در سینی خالی شد. با شنیدن صدای هشدار آمیز سوسن خانم از پشت سرم، لبم را از سر اضطراب گزیدم و عقب ایستادم تا او کار نا تمام من را تمام کند. در همان حین آرام پا به راهرویی گذاشتم که به سالن پذیرایی ختم می شد. با پنهان شدن پشت دیوار، آرام نیمه صورتم را جلو بردم و با یک چشم به فضای مهمانی چشم دوختم. آقای اسماعیل زاده بر روی مبل روبرویم نشسته بود و در حالی که پا روی پایش انداخته بود، با حفظ لبخندش به عمو نگاه می کرد که سعی داشت با حرف هایش مجلس را گرم کند. ناگهان آقای اسماعیل زاده سرش را به سمتم چرخاند و من هراسان کاملا خودم را پشت دیوار پنهان کردم و انگشتم را از سر شرم گزیدم.
به نظر می رسید که نگاه خیره ام به روی او بیش از حد سنگینی کرده بود که سریع رویش را به سمتم چرخاند. خواستم دوباره نگاهی به آن ها بیندازم ولی از سر خجالت دیگر روی این کار را نداشتم و به حالت دو به آشپزخانه برگشتم.
در حالی که از سر اضطراب و استرس تکیه به کابینت ایستاده و خیره به نقطه ای نامعلوم انگشتم را می جویدم، ناگهان با شنیدن صدای سوسن خانم از هپروت بیرون آمدم:
- چه خبرته دختر؟ رنگت شده عینهو گچ دیوار! خواستگار که اینقدر اضطراب نداره!
با این حرف او برای جلوگیری از جویدن ناخن هایم، دستانم را مشت کردم و با چهره ای آویزان آشفته حال نالیدم:
- تو دلم یه جوریه! آخه... آخه من تا حالا خواستگار حضوری نداشتم. خودت که بهتر در جریانی سوسن خانم! هرکی میومد بابا و مامانم بدون این که به من بگن ردش می کردن ولی این... این برام خیلی تازگی داره!
سوسن خانم با مهربانی جلو آمد و در حالی که موهای فرق وسط زده ام را به زیر روسری ساتن گلبهی رنگ هدایت می کرد، با لبخند خطاب به من زمزمه کرد:
- نمی خواد از هیچی بترسی دختر خوب! فقط کافیه بری اون جا سینی چای رو جلوشون بگیری و بعد مثل یه دختر نجیب و سر به زیر کنار مادرت بشینی، همین!
در همان لحظه صدای مادرم، آتش استرس دوباره ای را به جانم انداخت. همگی منتظر بودند تا من با سینی چای در دست به جمعشان بپیوندم. با روحیه ای دیگر از سوی سوسن خانم، دستی به روی کت و دامن بنفش رنگم کشیدم و با گفتن بسم اللهی زیر لب سینی چای را برداشتم و از آشپزخانه خارج شدم.
تا پا به سالن پذیرایی گذاشتم، صحبت و خنده قطع شد و همه سر ها به سوی من برگشت.

@Zeyni._.bh
@مریم خسروي

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۳


من سر به زیر و خجالت زده از نگاه سنگین جمع به روی خودم، با صدایی ته رفته سلامی کردم و سلانه سلانه به سمت مردی که حدس می زدم پدربزرگ آقای اسماعیل زاده باشد قدم برداشتم. بعد از تعارف چای به او، سینی را جلوی پیرزن کنار دستش گرفتم و او هم در میان به به و تعاریف هایی که از من می کرد فنجان چایی برداشت. تا نوبت به آقای اسماعیل زاده رسید بی اختیار سینی چای در دستم لرزید و شرمگین تر از قبل چانه ام را به گردنم فشردم تا روی سرخ شده ام کمتر در معرض دید قرار بگیرد.
تا در کنار مادرم نشستم، صحبت ها از سر گرفته شد و پدربزرگ آقای اسماعیل زاده مجلس را در دست گرفت:
- خب آقای جهانشاهی، اگر اجازه بدید در حضور دختر گلمون دیگه بریم سر اصل مطلب و مقدمه ای از خودمون رو براتون بگیم!
عمو با این حرف او تنها زیر لب جمله (اختیار دارید) را گفت و بعد در سکوت دست روی دست انداخت و منتظر به آن ها نگاه کرد. آقای اسماعیل زاده بزرگ با اشاره به فرهاد ادامه داد:
- این شاخ شمشاد ما رو که می بینید از وقتی پدر و مادرش عمرشون رو دادن به شما، پیش ما زندگی می کنه. دقیق ترش رو بخواید، از یازده سالگیش!
با شنیدن این حرف های تاسف وار پدربزرگ فرهاد، با نگاهی محزون زیر چشمی به او نگاه کردم که کمی آن ور تر از من نشسته بود و در سکوت با انگشت هایش بازی می کرد. می دانستم که در آن روزها حتما شرایط سختی را تجربه کرده بود؛ ولی با این حال به ادامه صحبت های پدربزرگش گوش سپردم:
- آقا فرهاد، پسر خود ساخته ایه و تا حالا به هرچی رسیده بنا به تلاش خودش بوده و ما درش دخیل نداشتیم! همون طور که می دونید دانشگاه رفته و تحصیل کرده ست و یه ماشین هم جدیدا برای سهولت رفت و اومدش خریده. اگر خدا بخواد به فکر خرید یا رهن یه خونه جدا هم هست که اون بستگی داره تقدیر چی باشه! از لحاظ مالی هم خوبه و دستش به دهنش می رسه. از کارش هم خداروشکر راضیه! حالا اگر سوال یا حرف دیگه ای مونده بنده در خدمتم!
با پایان حرف های او، مادر نفس عمیقی کشید و خیره به فرهاد با لبخندی محو دهان باز کرد و گفت:
- بله، آقا فرهاد که جوون آقاییه و درش شکی نیست ماشاالله، ولی تصمیمش با ما نیست. باید ببینیم مهتاب جان چه نظری در این زمینه داره!
پدر بزرگ آقا فرهاد با این حرف مادرم لبخندی زد و خطاب به او و عمو گفت:
- خب، اگر اجازه بدید تا این دو تا جوون برن یه جایی و توی خلوت خودشون سنگاشون رو با هم وا بکنن!
با این در خواست او، ناخودآگاه دست و پاهایم از سر استرس قندیل بست و رنگ از چهره ام پرید. فکر می کردم تنها کار من در آن شب چرخاندن سینی چای و ساکت نشستن در یک گوشه بود! فکر آن جا را دیگر نکرده بودم!
با تایید عمو و مادر، آب دهانم را با صدا قورت دادم و دستپاچه و مردد از جا برخاستم و در حالی که فرهاد پشت سرم گام بر می داشت، به سمت اتاقم قدم برداشتم. من جلوتر از او در میانه اتاق ایستادم و مضطرب دستانم را در هم قفل کردم. تا دیدم فرهاد وارد اتاقم شد و قصد دارد در را پشت سرش ببندد، با چشمانی گشاد شده بی اراده دستم را به سویش دراز کردم و با صدایی تقریبا بلند خطاب به او داد زدم:
- نبند!
فرهاد و من، هردو در یک لحظه از بلندی صدایم جا خوردیم و من قرمز تر از پیش نگاهم را به زمین دوختم. در همان حالت صدای خنده ی ریز او را شنیدم که با صاف کردن گلویش آن را مهار کرد و بی خیال بستن در، به سمتم قدم برداشت. وقتی هردویمان را مستأصل در میانه اتاق دیدم، تته پته کنان زیر لب گفتم:
- ب... بفرمایید بشینید!
@Zeyni._.bh
@مریم خسروي

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



×
×
  • اضافه کردن...