رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

داستان حمله زامبی ها به انجمن. نویسنده ملیکا ملازاده


پست های پیشنهاد شده

۲۸

توی انباری کشتی کلی چوب بستنی پیدا کردیم که نفهمیدیم برای چی اونجا بود اما برداشتیم رنگ کردیم و روی دیوار اتاق هامون شکل و نوشته درست کردیم. انگار آرامش برای ما حرام بود چون چند روز نگذشت دوباره صدای جیغ شنیدم اما این دفعه وقت حرکتی نبودن چون بعدش صدای امواج آب خیلی ترسناکی و بعد در با یک عالمه آب به داخل پرتاب شد. زیر آب اخساس خفگی کردم فقط با کمک بچه ها نرده های تخت رو گرفتم و همه تا تخت بالایی رفتیم و تونستیم نفس بکشیم و اونجا متوجه شدیم بله یک موج بزرگ اومده و کشتی رو آب برداشته.

تا چند ساعت به هر سختی بود بچه ها از بالا آب رو خالی می کردن اون هایی هم که شنا بلد بودن به سمت پله ها می رفتن ماهم در حالی که دار و ندارمون لچ شده بود بالای تخت نشستیم. قشنگ سی ساعت طول کشید تا آب خالی بشه و فکر کنید نماز خوندن توی اون حال چقدر تاقت فرسا بود جون بخار اجازه خشک شدن نمی داد و تخت هم خیس، مهر نداشتیم، روی زمین نبودیم اما هرجوری بود سعی کردیم بهترین نماز رو بخونیم که همون رو خدا قبول کرد.بعد از سی ساعت آب تا روی مچ پامون بود. معلوم شد خیلی بچه ها از برخورد شدید آب به در و دیوار برخورد کردن و سر یا دماغشون شکسته.

همه حالت تحو گرفته بودیم و برخورد زیاد آب سرد و شور با بدنمون بیحال و پا درد برامون آورده بود. کتاب ها و قرآن ها قابل استفاده نبود و لباس ها و رخته خواب ها خیس. حالی بود که مرگ بهتر ازش بود. اولین نفری که ما رو به زندگی عادی برگردوند @هانیه نیک. بود. که به فکر براق کردن دوباره دستبند نقرش افتاد. با خمیر دندون غیر ژله ای انقدر روش کشید تا تمیز بشه بعد شستش و با ذوق مصنوعی به هم اتاقی هاش نشون داد و از بقیه بچه ها هم خواست که نقره های رنگ رفته شون رو بده درست کنه. @WOLF_SD اولین نفری بود که ازش حمایت کرد و کم کم بقیه بچه ها هم به شوق اومدن.

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲۸

توی انباری کشتی کلی چوب بستنی پیدا کردیم که نفهمیدیم برای چی اونجا بود اما برداشتیم رنگ کردیم و روی دیوار اتاق هامون شکل و نوشته درست کردیم. انگار آرامش برای ما حرام بود چون چند روز نگذشت دوباره صدای جیغ شنیدم اما این دفعه وقت حرکتی نبودن چون بعدش صدای امواج آب خیلی ترسناکی و بعد در با یک عالمه آب به داخل پرتاب شد. زیر آب احساس خفگی کردم فقط با کمک بچه ها نرده های تخت رو گرفتم و همه تا تخت بالایی رفتیم و تونستیم نفس بکشیم و اونجا متوجه شدیم بله یک موج بزرگ اومده و کشتی رو آب برداشته.

تا چند ساعت به هر سختی بود بچه ها از بالا آب رو خالی می کردن اون هایی هم که شنا بلد بودن به سمت پله ها می رفتن ماهم در حالی که دار و ندارمون لچ شده بود بالای تخت نشستیم. قشنگ سی ساعت طول کشید تا آب خالی بشه و فکر کنید نماز خوندن توی اون حال چقدر تاقت فرسا بود جون بخار اجازه خشک شدن نمی داد و تخت هم خیس، مهر نداشتیم، روی زمین نبودیم اما هرجوری بود سعی کردیم بهترین نماز رو بخونیم که همون رو خدا قبول کرد.بعد از سی ساعت آب تا روی مچ پامون بود. معلوم شد خیلی بچه ها از برخورد شدید آب به در و دیوار برخورد کردن و سر یا دماغشون شکسته.

همه حالت تحو گرفته بودیم و برخورد زیاد آب سرد و شور با بدنمون بیحال و پا درد برامون آورده بود. کتاب ها و قرآن ها قابل استفاده نبود و لباس ها و رخته خواب ها خیس. حالی بود که مرگ بهتر ازش بود. 

 

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲۸

توی انباری کشتی کلی چوب بستنی پیدا کردیم که نفهمیدیم برای چی اونجا بود اما برداشتیم رنگ کردیم و روی دیوار اتاق هامون شکل و نوشته درست کردیم. انگار آرامش برای ما حرام بود چون چند روز نگذشت دوباره صدای جیغ شنیدم اما این دفعه وقت حرکتی نبودن چون بعدش صدای امواج آب خیلی ترسناکی و بعد در با یک عالمه آب به داخل پرتاب شد. زیر آب اخساس خفگی کردم فقط با کمک بچه ها نرده های تخت رو گرفتم و همه تا تخت بالایی رفتیم و تونستیم نفس بکشیم و اونجا متوجه شدیم بله یک موج بزرگ اومده و کشتی رو آب برداشته.

تا چند ساعت به هر سختی بود بچه ها از بالا آب رو خالی می کردن اون هایی هم که شنا بلد بودن به سمت پله ها می رفتن ماهم در حالی که دار و ندارمون لچ شده بود بالای تخت نشستیم. قشنگ سی ساعت طول کشید تا آب خالی بشه و فکر کنید نماز خوندن توی اون حال چقدر تاقت فرسا بود جون بخار اجازه خشک شدن نمی داد و تخت هم خیس، مهر نداشتیم، روی زمین نبودیم اما هرجوری بود سعی کردیم بهترین نماز رو بخونیم که همون رو خدا قبول کرد.بعد از سی ساعت آب تا روی مچ پامون بود. معلوم شد خیلی بچه ها از برخورد شدید آب به در و دیوار برخورد کردن و سر یا دماغشون شکسته.

همه حالت تحو گرفته بودیم و برخورد زیاد آب سرد و شور با بدنمون بیحال و پا درد برامون آورده بود. کتاب ها و قرآن ها قابل استفاده نبود و لباس ها و رخته خواب ها خیس. حالی بود که مرگ بهتر ازش بود. لباس ها و رخته خواب رو بالا پهن کردیم تا خشک بشه.

باز هم سعی شد تا افسرده نشیم پس @Masi.sR پیشنهاد نمایشگاه غذا رو داد به این شکل که روی کلک با جعبه ها میزهایی درست کنیم و هر اتاق یک نوع غذا بپزن و روی میز خودشون بذارن و همه باهم استفاده کننده. با توجه به شرایط همه ترجیح دادن غذاهای دریایی درست کنند. ماهم قرار شد ماهی درست کنیم مثل خیلی های دیگه. میزها کوچیک ساخته شد و ماهی ترش و خوش پخت بود و دورش رو سبزی و لیموهای قارچ شده گذاشتیم. 

مراسم شروع شد. من از آبگوشت ماهی که پدیده ای جدید بود با پیتزا ماهی که جدیدتر بود خوردم. آب قند و آلاسکا هم درست کردیم و به عنوان دسر گذاشتیم. هر کسی برای میزش اسمی انتخاب کرد که قرار شد همون رو برای اتاق هامون بذاریم. ما اسم (آسمانی ها) به یاد دوست های از دست رفته مون رو گذاشتیم.

بساط زامبی شدن بچه ها دوباره راه افتاد و مجبور به انداختن دوست هامون داخل دریا بودیم اخه توی انبار دنبال سراخ کردن کشتی می رفتن. یادتونه اول داستان گفتم نوزادهایی که زامبی نشده بودن رو جمع کردیم؟ خوب خیلی از اون ها یا مردن یا زامبی شدن یک گروهشون هم که هنوز سالم بودن اما دیگه توانایی راه رفتن کم داشتن با انقدر خوراکی و غذا که تا دو سال همه شون بست باشه گذاشتیم اما @Fateme00 که حکم پرستارشون رو داشت یکی از اون ها رو چون خیلی بهش وابسته بود با خودش آورد. یک دختر بچه که اون زمان هفت ماه بود و حالا یک سال و پنج ماه و اسمش رو کیانا گذاشته بود. کیانا دختر سبزه، مو مشکی، با چشم های دودی، بدخلق و بد رفتار بود اما نمی دونم فاطمه چرا انقدر دوستش داشت و توی کشتی خودشون جز برای خودش برای هیچ کس این بچه ارزش نداشت. 

@فاطی بهشتی @تـاریـران @eliif

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

۲۹

یک روز فاطمه داخل اومد و گفت:

- ملیکا @یکتا.ب به دیدنت اومده. 

با تعجب نگاهش کردم.

- نمی شناسم!

- از بچه های هم کشتی یک مرحوم @Fateme00 هست. 

با اینکه هنوز نفهمیده چه کاری می تونه با من داشته باشه برای اینکه بیشتر معطل نمونه گفتم:

- بگو به داخل بیان.

فاطی یکتا رو صدا زد و خودشون بیرون رفت. جز ما دوتا هیچ کسی توی اتاق نبود. وارد که شد بلند شدم و تعارفش کردم که بشینه. نشست و هول یکم راجب کشتی هامون سوال و جواب پرسیدیم بعد بهتر دیدم حرفش رو که معلوم بود خودش هم خیلی عجله داره بگه.

- یکتا جون چیزی می خوای به من بگی؟

با تردید سرش رو به نشونه آره تکون داد.

- راستش من این ماجرا رو از @fa_gh شنیدم. 

کنجکاو شدم.

- چی رو؟

- شنیده بود که یکبار تو وقتی داشتی با @مدیرراهنما صحبت می کردی گفتی که اگه توانش رو داشتی صدتا بچه رو می تونستی همزمان تحمل کنی! 

زیر خنده زدم. 

- یادش بخیر!

ناامید گفت:

- یعنی نمی تونی؟!

من که حسابی کنجکاو شده بودم از طرفی نمی خواستم با یک حرف نسجیده خودم رو توی دردسر بندازم پرسیدم:

- این حرف و سوال ها برای چیه؟

یکم مکث کرد بعد گفت:

- ببین ملیکا کیانا ما رو دیونه کرده، با هیچ کس نمی سازه قرار گذاشتیم هر شب یک نفر توی اتاقش نگه ش داره اما سر همین مسله هر شب دعوا و درگیری داریم داخل کشتی مون آخه...

- واستا، واستا ببینم.

سکوت کرد و امیدوار نگاهم کرد.

- شما الان می گی من کیانا رو برعهده بگیرم؟!

نفس عمیقی کشید و سرش رو به معنی آره تکون داد. چشم هام گرد شد.

- عزیزم من چندتا هم اتاقی دارم چطور باروجود اون ها همچین کاری انجام بدم؟! گناه دارن!

دستم رو گرفت.

- ببین کار داخل انبار تا شب طول می کشه، اگه کیانا رو صبح بیدار کنی دیگه خوابش نمی بره تا شب، وقتی به اتاق برگردی خوابه.

- اما... اما اون هیولا رو چطور مراقبت کنم من رو می کشه!

با ناراحتی گفت:

- تو از مراقبت اون کشته نمی شی اما ممکن اون بدون مراقبت تو بمیره ها.

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

۳۰

کلافه سرم رو بین دست هام گرفتم.

- بذار فکر کنم.

بلند شد.

- باشه پس من فردا برمی گردم.

سریع گفتم:

- فردا نه، پس فردا.

یکم مکث کرد بعد دوباره گفت:

- باشه.

بلند شدم و با احترام بدرقه ش کردم. وقتی رفت خودم رو روی تخت انداختم و از غصه گریه کردم. همون روز خبری دادن که خیلی خوشحال کننده بود و تردیدم رو کمتر می کرد. انگار تا چهار روز دیگه به خشکی می رسیدیم. پس بعد از مشورت و... تصمیم گرفتم کیانا رو نگه دارم.

@یکتا.ب در حالی که بچه به دست از روی چوبی که به عنوان پل بین دو کشتی بود راه افتاد به این سمت و همه نظارش می کردیم. چوب رو مثل همیشه چندین نفر نگه داشته بودن و ناخداها هم سعی داشتم دو کشتی بی حرکت باشه. یکتا دعا گویان در حالی که پاهاش می لرزید شروع به حرکت کرد. این وضع رو همیشه همه بچه ها داشتم و حق داشتن فکر کن زیر پات دریا باشه و روی یک چوب با عرض بیست سانت در حال حرکت باشی و چوب هم در حال لرزیدن. ناگهان اتفاقی افتاد که هیچ کسی انتظارش رو نداشت. یک موج بزرگ اومد و چنان زیر کشتی ها زد که کشتی،ها یک متر به هوا رفتن و دست ها از چوب جدا شد. همین اتفاق کافی بود که یکتا واژگون بشه و در آخرین لحظه بچه رو به سمت من پرتاب کنه. همه جلو دویدیم تا حداقل بچه رو بگیریم. کیانا تا نزدیکی کشتی ما به جلو پرتاب شد جوری که دستم تا دست های کوچیکش سه سانت فاصله داشت اما... همه ناباور به آب خیره شده بودیم.

تو رفتی مرتضی پاشایی

دل دنیا رو خون کردی که اینجوری تو رفتی

 تموم دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی 
دل دنیا رو خون کردی که اینجوری تو رفتی

تموم دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی 
مثل حس یه عشق تازه بودی

مثل افسانه بی اندازه بودی 
هیشکی برای من شبیه تو نبوده

 دنیا چه بی رحمی آخه تنهایی زوده 

دل دنیارو خون کردی که اینجوری تو رفتی

  تموم دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی 
مثل حس یه عشق تازه بودی

 مثل افسانه بی اندازه بودی 
دل دنیارو خون کردی که اینجوری تو رفتی

  تموم دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی 
مثل حس یه عشق تازه بودی

 مثل افسانه بی اندازه بودی 
هیشکی برای من شبیه تو نبوده

دنیا چه بی رحمی آخه تنهایی زوده 

@فاطی بهشتی @تـاریــران 

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

۳۲

کم کم کمک کردن توی بقیه کارها هم از دستم بر می اومد. یک روز تولد @amatis5909 بود. زیاد نشده بود توی این مدت مسافرت جشن تولد داشته باشیم مگه اینکه دو سه نفر اما الان خواستیم روحیه خودمون رو هم شاد کنیم البته این پیشنهاد @Melika.Y بود که استقبال زیادی ازش شد و @amin141 هم اطلاع داد که @N.a25 از مغازه های آمریکا کلی بادبدک برداشته تا طول سفر وقتی بچه ها دلمرده می شن به این شکل حالشون رو خوب کنه.  ماهم از خدا خواسته پیش، نسترن رفتیم و ماجرا رو بهش گفتیم اون هم بادبدک ها که حدود دویستا بود رو داد و چندتا از بچه ها همش رو باد کردن و داخل اتاق خودش انداختن. اتاق کوچیک تقریبا پر از بادبدک شده بود.

@سادات.82 با بهانه ای اون رو با خودش به انبار برده بود و ماهم همه چی رو آماده کردیم اما وقتی برگشتن سرمون به کار خودمون بود یا به اصطلاح خودمون رو به کوچه علی چب زده بودیم تا جایی که به در اتاقش نزدیک شد اون موقع بدون اینکه بفهمه تا جایی که جا می شدیم توی راهرو پشت سرش ایستادیم. در رو که باز کرد جیغ آرومی زد و دست هاش رو جلوی دهنش گرفت.

- خدای من!

همه دست زدیم.

- تولدت مبارک!

با چشم های اشکی و خوشحال نگاهمون کردو گفت:

- باورم نمی شه! بچه ها عاشقتونم!

اون روز دور هم جمع شدیم و ضمن تبریک تولد هر کدوم جواب به این سوال @یاس من. خ که وقتی همه چی به حالت عادی برگرده حاضر هستین فیلم این دورانتون رو با خانواده ببینید؟! هر کسی یک جوابی داد و در آخر @mansoor-h جوابی داد که همه در شوک فرو رفتیم. 

- هیچ وقت حاضر نیستم فیلم زندگیم رو خانوادم ببینن، طاقت دیدن اشک های خانوادم رو ندارم، لحظه هایی که میگفتم میخوام بخوابم؛ اما پناه میبردم به اتاق تاریکم و خیره میشدم به دیوار رو به رو و گریه میکردم و سرم رو میکوبیدم به دیوار چه هق هق هایی که توی بالشتم خفه شد. 

از اونجا به بعد همه سکوت کردیم. اون شب پا درد شدیدی داشتم و می دونستم که @Azin توی بهداری کشیک ایستاده. با پای لنگون لنگون که حاصله بیماریم بود به سمت بهداری رفتم. از لای در آذین رو دیدم که نشسته اما تا به در برسم نمی دونم چرا در بسته شد. در زدم که گفت: 

- داخل بیا. 

داخل رفتم و در رو پشت سرم بستم. دستم به دستگیره در بود که یادم افتاد آذین دیروز زامبی شده بود و توی آب انداخته بودیمش. با وحشت به اتاق خالی نگاه کردم و با باز کردن در خودم رو بیرون انداختم. اون شب از شدت شوک و ترس خوابم نبرد و صبح @..Raha.. بزور تونست قانعم کنه چون آذین رو با دست های خودم به آب انداختم اینطور عذاب وجدان دارم؛ اما وقتی @-Hidden- ماجرا رو شنید گفت که @Tanya هم همچین ماجرایی براش تعریف کرد پس صداش زد تا بیاد. 

@فاطی بهشتی @تـاریــران 

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

۳۳

همون شب خواب دیدم هرجایی که قدم می ذاریم مار. دوباره خوابیدم این بار خواب دیدم جزیزه کیش رو برای حکومت به من دادن. همینظور که دارم می رم با یک خانواده هماهنگ شدم که بچه شون رو زودتر برم به مدرسه کیش اما وقتی بهشون گفتم من چیکاره هستم زیاد بهم اهمیت ندادن و من هم تصمیم گرفتم انقدر امپراطوریم رو با شکوه بکنم که نتونند نادیده بگیرنم. همون مدرسه هم مرکز حکومت کردم.

اون شب که خواب نمی دیدم دری وری می دیدم. بالاخره به آسیا رسیدیم و گذشتن از سرما اولین کاری که ما رو مشتاق کرد بیرون اومدن بیشتر از ماشین ها و بازی های پرشور و دسته جمعی بود. مثل دو، والیبال، فوتبال... وقتی به سوریه رسیدیم با وجود نگرانی های ادمین باز هم راه به سمت حرم بردیم. سر راه زامبی ها از سر و کول ماشین بالا می رفتن که برای ما اهمیتی نداشت و راه خودمون رو می رفتیم اما وجود اون ها باعث نشد بتونیم به ضریح برسیم بلکه فقط دم حرم از پنجره انتهای ماشین ها یکی یکی به حرم مملوع از جمعیت زامبی نگاه می کردیم و زار میبودیم

حالا که بیشتر در مقابل زامبی ها بودیم کمتر می تونستیم غذا پیدا کنیم. معمولا با ماشین توی مغازه ها می رفتیم و از وسط شیشه و آجر یکی از بچه ها بیرون می دوید و اولین چیزی که بدستش می اومد رو بر می داشت و داخل می آورد اما کمبود غذا بی داد می کرد تا جایی که وعده های غذایی رو دوبار در روز کرده بودیم اما هنوز هم مشکل داشتیم. حالا وضع آب بهتر بود چون بشکه ای روی سقف هر ماشین گذاشته بودیم.

وارد عراق که شدیم راه کربلا رو پیش گرفتیم اما به پیشنهاد @tida.m7 اول به سمت نجف رفتیم. در همون حین یک روز @Skilled وقتی بدو بدو برای آوردن غذا از ماشین بیرون رفت ناغافل یک زامبی داخل پرید. با جیغ صداش زدیم اما دیر متوجه شد و وقتی هم فهمید توت فرهنگی هایی که دستش بود رو روی زمین ریخت و خواست به سمت ماشین بدوه که زامبی پاش رو روی توت فرهنگی گذاشت و گازی به دستش زد. جیغی کشید و وحشت زده خواست فرار کنه که چند زامبی دیگه داخل پریدن و مستقیم به دستش گاز زدن. چنان ناله می کرد که دلم خون شد.

اول از همه @Edna_1386 در رو باز کرد و بیرون پرید و دست آزاد رو گرفت. بقیه هم خم شدیم و همینطور که یک پامون بیرون و پای دیگه مون داخل ماشین بود شروع به کشیدنش کردیم اما فایده ای نداشت. انقدر کشیدن رو ادامه دادیم که به داخل پرتاب شد. اول خیالمون راحت شد و در رو بستیم اما وقتی دیدیم ناله و گریه ش آروم نشد نگاهش کردیم و در کمال ناباوری دیدم یک دستش نیست. دیگه جیغ زدن هم کم بود و اصلا بنظر نمی اومد که این دست تامین بشه. 

حالا پیدا کردن لباس خیلی راحت تر بود چون خیلی از مغازه ها سالم مونده بود و وارد مغازه شدن با ماشین سود زیادی برامون می آورد. نجف که رفتیم دوباره از حیاط نگاه می کردیم. اشک و گریه و ناله تموم شد و دوباره راه افتادیم. میوه های پلاسیده که پیدا می کردیم رو @Roar تیکه تیکه می کرد و وقت هایی که غذا نداشتیم ازشون استفاده کنیم. البته این روش رفتن داخل مغازه ها باعث شده بود بعد از یک سال بچه ها کمی به فکر خودشون باشند و با برداشتن لوازم آرایشی یا زیورآلات یکم به خودشون برسن.

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۳۴

به بین الحرمین که رسیدم واقعا دلمون نمی اومد بین الرحمین رو با تانک رد بشیم آخه می ترسیدیم آسیبی به این راه مقدس زده بشه برای همین انقدر که به حرم امام علی (علیه السلام) نزدیک شده بودیم به اون دو حرم عزیز نتونستیم و همین گریه هامون رو سوزناک تر می کرد. قتلگاه که حال دیگه ای داشتیم. این اولین کربلا اومدن من و چندتا از بچه ها بود. 

 @فاطی بهشتیکار با ایمیل رو بهمون یاد داد. بعضی وقت ها هم با اطلاعاتی که راجب کشورها با هزار بدبختی از کتاب ها ترجمه کرده بودیم خودمون رو سرگرم می کردیم. @M.z.popion می گفت: 

- این یکی از رسم و رسوم عجیب دنیا است که در کشور چین انجام می شود و از نظر آن‌ها رسم جالبی است در واقع مردم باید همسرانشان را در حالی که روی ذغال‌های گداخته راه می روند حمل کنند هیچ دلیل خاصی پشت آن نیست و این کار کنایه از این است که بعدها در زندگی همسران بار سنگینی روی دوش نخواهند بود.

@Azin می گفت:

- یکی از عجیب ترین رسم و رسوم‌هایی که در دنیا وجود دارد زندگی کردن با مردگان است که بیشتر در بعضی از قبایل کشور  اندونزی به چشم میخورد آن ها اجساد افرادی که دوست دارند را به جای این که دفن کنند در خانه نگهداری می کنند آنها با این اجساد مرده تا زمانی که مراسم سنتی خاکسپاری تمام شود زندگی می کنند.

با محاسبه غلط ما از خرمشهر در می اومدیم اما باید از خوزستان که تیمارستانمون اونجا بود در می اومدیم. با همه این ها بعد از کلی بدبختی رسیدن به میهن برامون خیلی لذت بخش بود. @منبع سعی داشت بهمون آرامش بده:

- دوام بیاور ...
حتی اگر طناب طاقتت به باریک ترین رشته اش رسید
حتی اگر از زمین و زمانه بریدی
حتی اگر به بدترین شکل ممکن کم آوردی .
در ذهنت مرور کن؛
تمام آرزوهای محال دیروز را که امروز زیرِ دست و پای روزمرگی ات، جولان می‌دهند
تمام آن ثانیه هایی که مطمئن بودی نمی شود، اما شد !
تمام آن لحظه هایی که فکر می‌کردی پایان راه است، اما نبود.
می بینی؟! خدا حواسش به همه چیز هست ؛
دوام بیاور ...

خرمشهر رو سریع تر رد کردیم و از جاده های سرسبز لرستان که با وجود این همه درد هنوز زیبایی خودش رو داشت گذشتیم شروع به گذشتن کردیم اما بجای هیجان...

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنــود یـک نفـر از نــامــزدش دل بــرده
مثـل یــک افـسر تحقـیق شـرافـتـمـنـدی
کـه بـه پـرونده ی جـرم پسرش بـرخورده

خسته ام مثل طبیبی که خودش بیمار است ...
جمله ` هرچه بگندد ... ` به سرش آوار است ...
خسته تر مثل کسی که شب قبل از اعدام ...
خواب آشفته ی او ، خواب طناب دار است 
به نزدیکی خوزستان که رسیدیم از راه دور تیمارستان رو می دیدیم. همه بسم الله گویان به سمت در می رفتیم. @M.z.popion و @مدیر کلوپ سریع پیاده شدن و دروازده رو باز کردن و ماهم در حالی که چشم هامون رو از شدت هیجان اتفاقی که امکانش هست بیفته بسته بودیم وارد شدیم و دوباره درها رو بستن. 

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۳۵

چشم باز کردیم اما نه اون لحظه و نه چند ساعت بعد که ما همینطور دپرس توی ماشین ها نشسته بودیم هیچ اتفاقی نیفتاد. شب شده بود و بیشتر موندن فایده ای نداشت. @نیکتوفیلیا اول از همه از ماشین پیاده شد و ماهم کم کم پشت سرش. یکم همه در سکوت به تیمارستان سوت و کور نگاه کردیم بعد @sara.s312 چندبار دست هاش رو بهم کوبید تا توجه مون رو جلب کنه بعد رو به رو مون ایستاد و گفت: 

- بسم الله الرحمن الرحیم 

دوستان می بینیم که فرضیه غلط بود اما این دلیل نمی شه که الان وا رفته رو به روی هم ایستاده باشیم. در این دوران ما سخت زنده موندن رو یاد گرفتیم پس افرادی که برای زنده موندن تلاش می کنند از چی باید ناامید بشن؟ تهش مرگ سرش زندگی، ما هم انقدر برای زنده موندن تلاش می کنیم و سعی می کنیم تا جایی که می شه از زندگی لذت ببریم چون معلوم نیست چه زمانی بمیریم.

حرف هاش بهمون انرژی داد و شروع به هورا کشیدن کردیم. @خل و چل ادامه حرف سارا رو گرفت و گفت: 

- حالا بریم تیمارستان رو که مدت زیادی هست از رنگ و رو افتاده تمیز کنیم.

وسایلمون رو برداشتیم و به سمت تیمارستان راه افتادیم. با همه هیجانی که سعی به نشون دادنش داشتیم اما باز هم ته دلمون غوغا بود ولی دل ها به دریا زده بودیم که هیچ دردی ناامیدشون نمی کرد. یک گروه به رهبری @sh.sanaz به رود نزدیک می رفتن و سطل سطل آب می آوردن و ماهم تیمارستان رو از بالا تا پایین تمیز کردیم و رو تختی ها رو شستیم و روی دیوار پهن کردیم. پرده ها رو هم شستیم و آویزون کردیم. شب چون جایی برای خواب نبود توی حیاط بدون داشتن پتو یا بالشت به خواب رفتیم. 

صدای آروم @amatis5909 که کنارم بود اومد: 

- یک صدایی میاد!

من که در عالم خواب بودم محل ندادم اما از طرف دیگه م صدای @زری بانو هم بلند شد: 

- راست می گه!

متوجه شدم بچه ها یکی یکی می شینند اما من حال نشستن نداشتم. @masoo گفت: 

- صدای از راه دور.

@مدیرگوینده:

- انگار چند نفر هستن.

@Masoome

- صدا داره نزدیک می شه.

با این حرفش از جا پریدم. راست می گفت زمزمه هایی پشت دیوار شنیده می شد. @ببعی معتاد گفت:

- اسلحه هاتون رو بردارین.

همه از جا پریدیم و دست به اسلحه بردیم. در حالی که آماده باش می شدیم @REYH0O0NEH گفت:

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۳۶

- نمی تونند از در داخل بیان نه؟

@Madi گفت: 

- من که احساس می کنم مردیم.

@خل و چل جواب داد: 

- من برعکس تو حس خیلی خوبی دارم!

@setaren انگار همدرد پیدا کرده باشه گفت: 

- عجیبه، اما من هم! 

@Shahrzaad گفت: 

- خیلی نزدیک شد! 

@Atlas_sa گفت: 

- صدای چند نفر نیست صدای...

@..Raha.. ادامه حرفش رو گرفت: 

- یک نفر.

@Fateme cha اسلحه ش رو پایین آورد: 

- چه صدای آرامش بخشی!

@Gisoo-s گفت: 

- ببینید می فهمید چی می گه! 

همه یکم سکوت کردیم بعد اول @Armita.M شروع به تکرار کرد و پشت سرش @Azin18 و @MAHSA1383 و کم کم ما... 

- من شاهد روز و شب های شما بودم. آن روز که صحنه های دلخراش دید، همان روز که از خانواده دور افتاده و آواره شدید. آن روزها که شبانه روز به سختی کار می کردید، من دلها افسرده و اشک های پنهانتان را دیدم، من سعی در کنار هم بودن و یاری رساندن به یکدیگرتان را دیدم، آن روزهایی که به خود نیز اعتماد نداشتید، آن شب هایی که با ترس به خواب می رفتید و آن لبخندهایی که بزور بر لب جاری می ساختید. من تلاش شما برای تمام شدن درد و ناامید نشدنتان را دیدم. شما راهی طولانی از میان گرما و سرما، امن و نا امن، با عزیزان و بعد از مرگ عزیزان، بیمار و سالم را گذراندید و حتی از آنچه نشده بود ناامید نشده و هیچ گاه لب به اعتراض که شاید اما دل به کفر نسپاردید...

از اینجا به بعد اول @فاطمه. ع به گریه افتاد و بعد یکی یکی ما. 

- یاران من باید این چنین قوی، امیدوار و با تقوا باشند که من را بتوانند راضی کنند، یاران من می باید در زمانی که تمامی غرق در دنیایی غیر انسانی شدن بتوانند انسانیت را پیدا کنند، یاران من باید در کنار یگدیگر بمانند تا بتوانند کنارم باشند. اگر شما چند ماه است که آماده می شوید من سالهاست که آماده آماده شدن شما هستم. بر شما مبارک باید سربازی امام زمانتان.

@فاطی بهشتی

پایان

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

داستان را تمام می کنم با نام برادر شهیدم 

شهید امیر سیاوشی

و تقدیم می کنم به پیرزن مهربانی که مدتی است از جمع خانوادمان دور شده

مادر بزرگ پدرم

روحت شاد

برای جمیع مردگان اجماعا صلوات

@hazrate_mahdi

ویرایش شده توسط ملیملازاده
  • پسندیدم 1
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...