رفتن به مطلب

رمان قلب اتمی♡|ملیکادهمرده کاربر انجمن نودهشتیا.


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

رمان:قلب اتمی♡

نویسنده:ملیکا دهمرده

ژانر:عاشقانه،اجتماعی،تراژدی

ساعات پارت گذاری:نامعلوم

هدف از نوشتن رمان:علاقه به نویسندگی

خلاصه: چیست زیباتر از عشق!
عشقی که سرنوشت،بار سختی بر روی دوشش میگذارد!
گناهش چه بود؟چه بود که باید آنقدر تلخ و ازار دهنده باشد؟
مانِلی،دختری چشم رنگی که راستای عقل و هوش بردیاست!
و بردیایی که دیوانه‌وار میجنگد تا بعد از اتفاقاتی شوم زندگی‌اش را بدست آورد!
اما چرا؟چرا باید سرنوشت اینگونه رقم بزند...!

مقدمه: هر لحظه که به آن فکر می‌کنم، 
وجودت چه کرد با دلم...
انگار پارچی آب یخ بر سرم خالی کرده اند! 
مگر می‌شود؟! 
به خاطر یک فرد، زندگی، آینده، دل، قلب روح و جسم خود را ببازی؟! 
باختم...
جسمم را، روحم را و همه‌ی زندگی‌ام را به نگاهت، به گوشه‌ی چشمت باختم! 
زندگی‌ام را از من گرفتی؛ خیلی نامردی اگر چشمانت را، که من را به این روز انداخته اند از من دریغ کنی...!

صفحه نقد رمان

ناظر: @_Rooster_

ویراستار: @.Aryana.

ویرایش شده توسط Melika.
  • لایک 22

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 13

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_۱
قلب اتمی:)♡

دوباره فکرم رفت سمت دیشب. یعنی پشت تلفن کی بود؟ که بابا انقدر پر استرس گوشی رو قطع کرد و از مجلس بیرون رفت!
خب، شایدم مشکل کاری بوده! اصلاً بیخیال.تا اومدم پاشم یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم، دوباره صدای زنگ گوشیم دراومد. با فکر این که دوباره جانان زنگ زده، تا تماس وصل شد یه مشت فحش، تحویل پشت خطیم دادم.
خواستم بگم دوباره چیشده؟ که با شنیدن صدای مامانم، دیگه نتونستم حرف بزنم.
گیسو:
وقتی دیدم دخترم داره بدون فرصت با این لحن حرف میزنه، با چهره‌ای پر خشم گفتم:
- این چه وضعشه! خیر سرم دختر تربیت کردم.
مانِلی:
- ببخشید مامان، فک کردم دوباره جانانه از صبح هزار بار زنگ زده. حالا شما مشتریاتو ول کن پاشو بیا خونه، از گشنگی مردم.
- یعنی هنوز انقدر بزرگ نشدی که خودت یه چیزی بخوری؟ ناسلامتی ۱۸ سالته!
- مامان اذیت نکن حوصله ندارم، بیا دیگه و بعد از یه خداحافظی گوشی رو قطع کردم.
********************
بردیا:
- دوباره ظهر شد، امروز هم نتونستم کار خوبی پیدا کنم!
کم کم دیگه داشتم ناامید می شدم، از هر روز گشتن تو خیابونای شهر تا یه کار درست و حسابی پیدا کنم. یه کاری که حداقل خرج داروهای مادرم رو باهاش در بیارم!
تا از فکر و خیالاتم اومدم بیرون، رسیده بودم خونه.چقد زود رسیدم! در خونه رو باز کردم؛
سیاوش:
- اومدی پسرم؟ خسته نباشی، یه لیوان آب برای مادرت بیار قرصاش هم همونجاست بیارشون.
- تا وارد خونه شدم، با صحنه‌ای که مواجه شدم فهمیدم که دوباره قلب مادرم درد میکنه! لیوان آبی براش پر کردم و رفتم سراغ قرص هاش، انگار داشتن تموم میشدن! باید زودتر کاری رو که میتونم پیدا کنم!
- بفرمایید مامان قرص هاتون رو بخورید. بابا هم دید که مامان نمیتونه حرف بزنه خودش گفت:
- پسرم پاشو لباس هاتو عوض کن، ناهار یه چیزی بخور.
- به سمت اتاق رفتم تا لباس هامو عوض کنم، نشستم و به فکر این که چون بابام هم بیکاره! اگه تا چند روز دیگه کار پیدا نکنم چه اتفاقاتی میفته! تو همین فکرا بودم که با احساس خستگی به خواب عمیقی فرو رفتم.
صبح روز بعد
مانلی:
- با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم. ساعت ۷:۳۰ بود، چقدر عجیب! بالاخره یه بار زود بیدار شدم.
بعد از برگشتن از سرویس و انجام دادن کارای مربوطه، از اتاق در اومدم و از پله ها پایین رفتم. انگار مامان دوباره صبحونه رو آماده کرده. رفتم سر میز نشستم:
سلام و صبح بخیر خدمت مامان دکتر خودم.
- سلام و صبح بخیر خدمت دختر تنبل خودم!

@هانیبانو     @Ghazal     @Farinaz    @sogand_g    @Nilay07    

ویرایش شده توسط Melika.
  • لایک 19
  • تشکر 1

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_۲
قلب اتمی:)♡

مانلی:
-وا مامان مگه چیکار کردم که میگی تنبل؟!
-حالا که اینجوری شد، نبینم ظهر غذا سفارش بدی میام خونه تا غذای خودتو بخورم.
-هوف کشداری گفتم، چشم مامان.
مامان که از خونه زد بیرون، سریع رفتم سراغ گوشیم، وای چقد میس کال از جانان و هدیه داشتم وای دوباره دیر شد و به طرف کمد لباس حمله کردم.
بردیا:
-چقد امروز هوا گرمه. معمولا دوباره اومدم سراغ کار.
همینطور که توی پیاده رو راه می رفتم، زیر پام یه برگه دیدم؛ یعنی چی میتونه باشه؟ برگه رو که برداشتم یه اعلامیه واسه‌ی کار بود! از شدت خوشحالی، هنوز روی برگه رو نخوندم شروع کردم به دویدن پیش آرمان تا براش قضیه رو تعریف کنم.
مانلی:
-داشتم کفشامو پام میکردم که دوباره صدای بوقای جانان شروع شد. ناچار بندای کفشمو نبسم و پریدم بیرون.
جانان:
-یکم دیرتر میومدی!
-اگه گذاشتی آماده بشم.
-ناسلامتی داریم میریم واسه داداش خودت خرید کنیم خانم خانما.
-خب حالا بریم تا دیر نشده، هدیه کو؟!
-منتظر در خونه تا بریم دنبالش، از قضیه خریدم خبری نداره.
-بریم، میگیم بهش.
بردیا:
-دیگه نفسی برام نمونده بود! بالاخره رسیدم درخونه آرمان. در زدم درو باز کرد و با کلی خوشحالی قضیه رو براش تعریف کردم.
آرمان:
-دمت گرم داداش، بالاخره پیداش کردی؛ حالا چه کاری هس انقدر خوشحالی براش؟
-نمیدونم، هنوز نخوندمش
-آخه عقل کل،هنوز نخوندیش انقد پر پر میزنی؟ زود باش بازش کن بخونش مردیم از کنجکاوی.
-صبر کن. کار توی شرکت پست هست! خیلیییی عالیه آرمان بالاخره شغلی که میخواستم رو پیدا کردم.
مانلی:
-بالاخره هدیه رو هم سوار کردیم. هنوز سوار نشده بود گفت: کجا داریم میریم؟
جانان:
-داریم میریم خرید؛ امشب داداش جون مانلی از خارج برمی گرده، هممون باغ دعوتیم انگار سوپرایز داره!
هدیه:
-او مای گاد، پس بریم خرید من طول می کشه.     

دوستان پارت جدید حمایتم کنید:)

@Ghazal @sogand_g @Farinaz @هانیبانو @Atria @Sarai.Rş 

 @Nilay07 @ملیکا ملازاده @Nasim.M @دخترسیاه @ماه تی تی@آیلار مومنی

ویرایش شده توسط Melika.
  • لایک 18

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_۳
قلب اتمی:)♡

سیاوش:
-از اتاق که اومدم بیرون، دیدم افرا روی همون تخت کوچیک چوپی که براش درست کردم، نشسته بود و یک فنجون چای دستش بود انگار همه‌ی کارهاشو کرده و داره استراحت می کنه. طبق معمول صبحانه هم روی سفره کوچیکی گوشه خونه آماده بود.
بعد از ریخت یک فنجون چای، کنار افرا نشستم و به دیوار تکیه دادم. انگار تو فکر بود و حواسش کلا به من نبود! گفتم:
-افرا؟! یهو از فکر پرید و گفت:
-جان؟ کی اومدی!
-جانت بی بلا، تازه از خواب بیدار شدم. امشب جایی دعوتم!
-چطور جاییه که شما دعوتی ولی ما نه؟!
-پسر یکی از آشناهای دوران جوونیم داره از خارج برمی گرده! انگار رشته‌ای که میخواسته قبول شده و امشب به  مناسبت اون تو یه باغ مهمونی گرفته و همرو دعوت کرده، میتونین بیاین؟
-چه عجب! اگه تونستیم چرا که نه امیدوارم این قلب فرصت بده، به بردیا و بارانا هم بگو بچه‌هام افسردگی گرفتن!
-باشه، شما استراحت کن نیاز به استراحت داری.
بارانا:
-دوباره انگار من رو یادشون رفته بود! آخه چرا هنوز نیومدن دنبالم. گوشیم رو برداشتم و دنبال شماره‌ی بردیا میگشتم، که یکی از پشت چشمامو گرفت.
روژان:
-هلو مادام، دنبال کی می‌گردی کلک؟
-درسته! دوباره این دختر عموی خُلم شیرینیش گل کرده!
به طرفش برگشتم و گفتم:
-به به! بالاخره دستشویی رو ول کردی، هیچی بابا دنبال شماره‌ی بردیا بودم، انگاری یادش رفته بیاد دنبالم!
-ای بابا دیوونه، میخوای از خونه عموت فرار کنی؟ چرا انقدر زود میخوای از پیشم بری!
-انقدر زووود؟ سه روزه اینجام بسه دیگه دارم دختر شما میشم! دوباره میام پیشت توهم بیا پیشم.
عموم اینا خانواده‌ی پولداری هستن. روژان دختر عموی من هست، یه دختر خیلی خاص و خوشگل و خوش قلب و یه برادر داشت به اسم رادین. نمیدونم چرا! ولی من ازش میترسیدم، از اون دوتا چشمای خمار می ترسیدم خیلی هم می ترسیدم...!
بردیا:
-همینطور که داشتم همراه آرمان به طرف شرکت پستی که اعلامیشو پیدا کردم می رفتم، صدای زنگ گوشیم در اومد. بارانا بود، وای یادم رفته بود برم دنبالش! تماس رو وصل کردم و دوباره غر غر هاش پشت تلفن شروع شد!
بارانا:
-الو؟ میدونی قرار بود کِی بیای دنبالم؟! چرا دوباره دیر کردی؟
-سلام خواهر غر غروی خودم! دنبال یه کاریم، بزار کارم تموم شه در خدمت شمام.
-نخواستم اصن! خودم برمی گردم.
-الو؟ الو؟؟ بارانا؟ دوباره گوشیو قطع کرد.دختره خودسر آخر یه بلایی سر خودش میاره و کلافه گوشی نوکیای ساده‌ای که توی دستم بود رو توی جیبم قرار دادم.
آرمان:
-چیشد دوباره اون خواهر جلفت بود؟
-هیچی نمیگمااا درست حرف بزن بی ریخت، آره باید می رفتم دنبالش، یادم رفته بود!
-باشه بابا شوخی کردم، حالا چرا می زنی.

@Ghazal @sogand_g @Farinaz @هانیبانو @Atria @Nilay07 @Sarai.Rş @دخترسیاه @آیلار مومنی @ملیکا ملازاده @ساتوری @زری گل @Nasim.M @ماه تی تی @ببعی معتاد

پارت جدید حمایتم کنید:)

ویرایش شده توسط Melika.
  • لایک 13

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

#پارت_۴
قلب اتمی:)♡
مانلی: امشب شب خاصی بود، شبی که داداشم بعد از کلی درس خوندن و تلاش، از کانادا برمی‌گرده. اما نمی‌دونم چرا بابا خودش رو برای این شب نرسوند. یعنی کارش مهم تر از پسرشه؟ تو همین فکرها بودم که هدیه با صدای بلندی اسمم رو صدا زد. به طرفش برگشتم و گفتم:
- ها چیه؟ کر شدم یواش تر داد بزن.
- می‌دونی چند باره صدات می‌کنم؟ فکر کردم مردی دختر.
- زبونت لال! خدا نکنه، حالا چی‌شده بگو؟
- ببین لباسی که تنمه بهم میاد، برای امشب خوبه؟
- نگاهی به لباسش کردم، پدر و مادرهای هدیه و جانان با مامان بابام دوست بودن و با هم رفت و آمد داشتیم برای همین اونا هم دعوت بودن. وای! من عاشق این مدل لباس که هدیه انتخاب کرده بودم، لباسی تا بالای زانو با دامنی پفکی، رنگ کرمی لباس، به پوست سفید هدیه خیلی میومد. هنوز هم داشتم لباسش رو برانداز می‌کردم، که گفت:
- مثلا دختری ها! دو ساعته خوردی من رو یه نظر می‌خواستی بدی!
- خیلی عالیه هدیه! خیلی بهت میاد. جانان کجا است؟
- وای واقعا؟ مرسی خُلم. جانان؟! هنوز هم در به در دنبال لباسه.
- اومدم حرفی بزنم، که جانان با لباس سرمه‌ای زیبایی از اتاق پرو بیرون اومد. همزمان با من، هدیه هم به طرف جانان برگشت.
جانان: چطوره بچه‌ها؟ خوب شدم؟
- داشتم به لباس سرمه‌ای جانان که خیلی توش می‌درخشید، نگاه می‌کردم. انگار هدیه و جانان یه سبک لباس اما با مدلای مختلف انتخاب کرده بودن. لباس جانان هم، تا بالای زانوهاش بود؛ روی دامن پفکی اون طرح و نقش‌هایی با رنگ سفید کار شده بود.
هدیه: او مای گاد! همین رو بردار. پاشو بریم عالی شدی!
- می‌دونم همه چی بهم میاد، فقط باید بریم یه ساپورتم بگیرم.
مانلی: وا، ساپورت دیگه چرا؟
- انتظار نداری که با این لباسِ بالای زانو، هیچی پام نکنم اونم وقتی این همه آدم توی مهمونی هست!
- آها، به کل یادم رفته بود، پس بریم از جایی که میخوام لباس بخرم، برای خودتون ساپورت انتخاب کنید.
بارانا:  بعد از قطع کردن تماس، کیفم رو برداشتم و تصمیم گرفتم خودم راه بیفتم و به سمت خونه برم. من هفده سالمه اما خانوادم به رفت و آمدم خیلی حساسن و نمی‌ذارن تنهایی جایی برم و من هم خیلی با این موضوع مشکل دارم.
روژان: وای دوباره که کیفت رو برداشتی، کجا می‌خوای تنهایی بری؟
- هیچی بابا، برمی‌گردم خونه. کاری نداری عزیزم؟
- خب بیشتر می‌موندی، باشه ولی بازم بیا پیشم، نه خُلم برو ب سلامت.
- خُل خودتی و اون داداشت! خدافظ.
رادین: به، به! از کِی تا حالا من خُل شدم؟

پارت جدیده حمایتم کنین:)

@.Aryana. ویراستار=)💋

@Ghazal @sogand_g @Farinaz @هانی بانو @Atria @Nilay07 @Sarai.Rş @Nasim.M @ملیکا ملازاده @ساتوری @دخترسیاه @Aramis.R_U @ماه تی تی. @آیلار مومنی @Masi.fardi

ویرایش شده توسط Melika.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 11

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

#پارت_۵
قلب اتمی:)♡

بارانا:  رادین پسر عموی من هست. یه پسر جذاب و مغرور که معمولا به کسی اهمیت نمیده! تا صدای رادین رو شنیدم، به طرفش برگشتم و با صدایی پر از خجالت گفتم:
- سلام آقا رادین!
- سلام، نگفتی از کِی تا به حال من خُل شدم؟!
رادین: می‌خواستم یکم سر به سرش بزارم، متوجه شدم که از خجالت سرخ شده و جوابی نداره که بده. نگاهی به ظرف پر از پفکِ روی میز انداختم و یک‌دونه برداشتم و نگاهم رو به طرف بارانا چرخوندم.
بارانا:  ببخشید، فقط یه شوخی ساده بود! 
- خب اشکالی نداره، حالا کجا می‌خوای بری؟!
بارانا: زیر چشمی نگاهی به روژان کردم، بزور داشت خنده‌اش رو کنترل می‌کرد. سرم رو به نشونه‌ی تهدید براش تکون دادم و اون هم ادام رو در آورد. حالا بشدت ازش عصبانی بودم. این‌دفعه می‌خواستم دستم رو به نشونه‌ی تهدید براش تکون بدم که رادین گفت:
- نگفتی کجا می‌خوای بری؟
- ام... می‌خوام برم خونه، داشتم با روژان خداحافظی می‌کردم. فعلا خداحاف...

که دیدم رادین یکهو وسط حرفم پرید:
- بیا می‌خوام برم جایی، خودم می‌رسونمت. و قبل از این‌که بخوام حرفی بزنم، با عجله به طرف پارکینگ رفت.
بارانا: هوف خداروشکر رفت. برگشتم تا حال روژان رو جا بیارم که دیدم غیبش زده و نیست. می‌خواستم برم دنبالش که رادین، شروع کرد به بوق زدن. ای خدا حالا چی‌کار کنم؟ چجوری تا خونه تو ماشین تنها اون‌هم با اون بشینم. به ناچاری کفش‌هام رو پام کردم و به طرف پارکینگ رفتم.
داشتم سرگردون توی پارکینگ دنبال ماشین رادین می‌گشتم، که یک ماشین x33 سیاهی روبه‌روم ایستاد.
تا خواستم برم اون طرف، شیشه‌ی دودیِ ماشین پایین شد و این صدای رادین بود که گفت:
- بیا بشین کجا میری؟
- باشه، اومدم
رادین: داشت دنبال ماشینم می‌گشت، اون ماشین منو ندیده بود چون تازه سه ماه میشه که گرفتمش، درضمن اصلا زیاد به ماشین دقت نکرده بود. وقتی شیشه‌ی ماشین رو پایین کردم، معلوم بود ترسیده بود و وقتی صدام رو شنید از ترسش کم شده بود. بهش گفتم سوار بشه که دیدم رفت و صندلی عقب سوار شد! بهش گفتم:
- عجبه بالاخره اومدی. چرا جلو سوار نشدی؟
که هر چی منتظر موندم جوابی ازش دریافت نکردم و به راهم ادامه دادم. نزدیک خونشون که شده بودیم، ازش پرسیدم:
- چه خبر از درسا، خوب پیش میره؟ که دوباره جوابی دریافت نکردم. بعد از نیم نگاهی توی آیینه جلوی ماشین، ترمز گرفتم و عینک آفتابی مردانه‌ای که گذاشته بودم رو برداشتم و به طرف بارانا برگشتم:
- چرا انقدر از من می‌ترسی؟ که دیدم بدون معطلی خداحافظی کوتاهی کرد و از ماشین پیاده شد.

ویراستار: @.Aryana.

@Ghazal @sogand_g @Farinaz @هانی بانو @دخترسیاه @ملیکا ملازاده @آیلار مومنی @ساتوری @Nilay07 @Atria @ماه تی تی @Masi.fardi @آفتابگردون @Sahar_66 @Foroozan @Gh.azal @ROshana @Nasim.M @Sarai.Rş @Maedehh

ویرایش شده توسط Melika.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 11

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

#پارت_۶
قلب اتمی:)♡

بارانا:
- از ماشین پیاده شدم و نفس آسوده‌ای کشیدم. اگه دو دقیقه دیگه توی ماشین می‌موندم قطعا سکته می‌کردم. انگار اون می‌دونه که من ازش می‌ترسم و می‌خواد سو استفاده کنه! شایدم... نه نه، اصلا هم اینطور نیست! من ۱۷ سالمه و اون ۲۲ سالشه تازه اونو چه به من. از افکار مسخرم دست برداشتم و زنگ خونه رو فشار دادم.
بردیا:
- ساعت دو بعدالظهر بود. یک ساعت دیگه ساعت کاری شرکت پست تمام می‌شد و من و آرمان دقیقا روبه‌روی اون ایستاده بودیم!
آرمان:
- خب چرا وایستادی؟ بیا بریم داخل دیگه.
و با کلی ذوق و شوق روانه شرکت شدیم.
بردیا:
- وارد شرکت که شدیم، به سمت منشی رفتم و برگه اعلامیه رو بهش نشون دادم که منو به طرف دفتر مدیر راهنمایی کرد. وارد دفتر شدم:
- سلام روز بخیر.
- سلام روز شماهم بخیر، بفرمایید در خدمتم.
- برای اعلامیه کاری که دادین اومدم خدمتتون، چه چیزایی لازم داره؟ کارمند استخدام کردین؟ کارش چیه؟
-اها، سلام خوش اومدین بفرمایید بشینید. مدارکتون لطفا.
-بفرمایید این هم مدارک. بعد از خوندن مدارکی که بهش دادم، رو به من کرد و گفت:
- بردیا مَلکی، ۲۰ ساله ساکن تهران. خب ما اینجا کارمون فقط پیک برای بردن نامه هاست! تو می‌تونی این کار و انجام بدی؟
-بله، من می‌تونم این کار رو انجام بدم. فقط از کِی می‌تونم شروع کنم؟
-شما شرایطش رو دارید، مجرد هم که هستین. پس می‌تونین از همین فردا کارتون رو شروع کنید.
-خیلی ممنون آقای..؟
- آقای سامعی، علی سامعی هستم.
- خوشبختم آقای سامعی، خدانگهدار.
مانلی:
- وارد پاساژ بزرگی که دوستم اونجا کار می‌کرد شدیم. با شوق و ذوق به سمت مغازه های لباس مجلسی رفتم و هدیه و جانان رفتن دنبال ساپورت. داشتم به لباس های مغازه نگا می‌کردم که فروشنده‌ای پر فیس و افاده با قیافه‌ای پر از آرایش روبه روم ایستاد و گفت:
- می‌تونم کمکتون کنم؟
که با کمال پررویی در جوابش گفتم:
- نه ممنون، کاری از دستت بر نمیاد که روشو برگردوند و راهشو کشید رفت.
بین لباس های شیک مغازه می‌گشتم که چشمم به یک لباس خورد؛ نزدیکتر که رفتم، یه لباس به رنگ قرمز خاصی رو دیدم. وای، این همون مدل لباسی بود که من می‌خواستم. لباسی تا بالای زانو و در عین حال ساده با دامنی تور و رنگ قرمز خاصی که مطمئنم خیلی بهم میومد! 
سایز خودم رو برداشتم و به طرف اتاق پرو رفتم. وقتی لباس رو تنم کردم، دوباره اومدم تو فکر امشب. این لباس برای امشب خیلی خوب بود. اما خیلی بد شد، دوباره بابام نیست که بخواد مارو ببینه. تو همین فکرا بودم که صدای جانان و هدیه که از بیرون اتاق پرو منو صدا می‌کردن، منو از فکرام جدا کرد. در رو باز کردم تا لباسی رو که انتخاب کردم نشونشون بدم.
جانان که صورتش به طرف من بود، با دهنی باز بهم خیره شده بود! یعنی انقدر تغییر کرده بودم؟ همینطور که داشت با نگاهی گنگ و متعجب نگاهم ‌می‌کرد، گوشیش زنگ خورد و با همون حالت گوشی رو از کیفش برداشت.
جانان:
- دوباره پدرامه. حتما باز میخواد بگه کجایی، چیکار می‌کنی، با کی بیرونی و از این حرفا.
- پدرام داداش جانان بود. اون رشته‌ی مهندسی می‌خوند و عاشق تک خواهرش بود. اما افسوس که خیلی غیرتی و تعصبی بود و جانان هم از این مدلش خوشش نمیومد، برای همین هم همش در حال غر زدن بود.
جانان: الو پدرام؟ جان چیشده؟!
- سلام، یه وقت گوشی رو جواب ندی!
- ببخشید داداش، تو کیفم بوده احتمالا نشنیدم.
مانلی:
داشتم به مکالمه جانان و پدرام گوش می‌کردم که یهو دستم از پشت کشیده شد؛

ناظر: @_Rooster_

ویراستار: @.Aryana.

@Ghazal @Atanaz @sogand_g @Farinaz @هانی بانو @دخترسیاه @ببعی معتاد @آیلار مومنی @ساتوری @ملیکا ملازاده @ماه تی تی @آفتابگردون @پرتوِماه @مبینا @Nilay07 @Nasim.M @Masi.fardi  @Atria @Z.A.D @Z sadghinjad @ROshana@Sarai.Rş

ویرایش شده توسط Melika.
  • لایک 10

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

#پارت_۷
قلب اتمی:)♡

برگشتم و دیدم هدیه، با ذوق فراوانی به من زل زده.
هدیه:
- وای دختر، چقد تو این لباس جذاب شدی.
با حس ذوق فراوونی که توی وجودم پیچید گفتم:
- جدی؟! مرسییی مُنگلم.
- مرسی از ابراز احساسات بسیار مورد پسندت!
- باشه حالا، نخوریمون داداش.
گیسو:
- جلوی آیینه به خودم نگاه می‌کردم. وقت آماده شدن بود و تقریباً یک و نیم ساعت دیگه همه‌ی مهمونا میان! پسرم امشب از خارج برمی‌گرده اما خیلی حس بدی دارم از این که آرش نمی‌تونه امشب خودش رو برسونه. از چهره‌ی دخترم معلومه که خیلی دلش شکسته و خوشحال نیست! یعنی آرش چیکار کرده که اون آدم ها باید دنبالش باشن؟ چرا دلیلی براش نمیاره؟ 
داشتم به سمت میز آرایشی می‌رفتم که صدای زنگ در بلند شد. با فکر این که مهمون ها اومدن با کلی استرس و اضتراب به طرف در رفتم؛ در رو که باز کردم مانلی وارد خونه شد.
- سلام مامان، خسته نباشی.
- سلام دخترم، بشین به سارا میگم برات یه چیزی آماده کنه تا بخوری.
سارا خدمتکار خونه‌ی ما بود و تقریباً هم سنو سالای من بود و سن زیادی نداشت! من خیلی باهاش دوست بودم دختر خوبی بود و یه داداش مریض داشت، برای همین بجای داداشش کار می‌کرد!
سیاوش: دنبال کت و شلوار نقره‌ای رنگی که افرا برام خریده بود، بودم. امشب برای آرش پدر مانی، شب خاصی بود و اگر نمی‌رفتیم قطعاً ناراحت می‌شد. داشتم کت و شلوارم رو اتو می‌کردم که صدای زنگ در بلند شد.
افرا: من میرم باز می‌کنم.
- نه، لازم نیست شما آماده شو خانم. من خودم باز می‌کنم.
به سمت در ساده آهنی که به حیاط نقلی خونه میومد، رفتم و در رو باز کردم. بارانا با قیافه‌ای خیلی عصبانی و پر استرس به یک سلام اکتفا کرد و از بقلم رد شد.
به سمت در اتاق رفتم، بارانا با حالتی خسته روی تخت نشسته بود. به سمت من برگشت و با لبخند دخترانه‌ زیبایی گفت: 
- سلام بابا، خسته نباشی. چیزی شده؟!
وقتی دیدم حال دخترم خوبه و می‌تونه امشب با ما توی اون مهمونی شرکت کنه گفتم:
- درمونده نباشی دخترم، خواستم بهت بگم امشب یکی از رفیق هام که خیلی پولدار هم هست، تو یک باغ برای پسرش مهمونی گرفته و مارو هم دعوت کرده، اتفاقا یک دختر هم سن و سالای تو هم داره می‌تونی همراه من و مادرت بیای؟!
بارانا: خیلی دلم می‌خواست برم و جواب رد به پدرم ندم، اما یه حس استرس خیلی بدی توی وجودم بود و همین من رو خیلی اذیت می‌کرد! ناچار به پدرم گفتم:
- باشه شما بفرمایید، من آماده میشم میام.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @_Rooster_

@هانی بانو @دخترسیاه @ساتوری @آیلار مومنی @ماه تی تی @ببعی معتاد @جانان بانو @بوقلمون @آفتابگردون @پرتوِماه @ملیکا ملازاده @آرامیس @شقایق.نیکنام @دختر خاص @Ghazal @Farinaz @sogand_g @Nilay07 @Atria @Nasim.M @Sarai.Rş @Atanaz   @Masi.fardi @Z.A.D @Z sadghinjad @ROshana @زبیده

 

ویرایش شده توسط Melika.
  • لایک 9

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

#پارت_۸
قلب اتمی:)♡

بردیا: از شرکت که بیرون اومدیم، همش به فکر فردا بودم. بالاخره تونستم کار پیدا کنم. تو تصورات و خیالاتم بودم که آرمان با آرنج دستش محکم زد تو پهلوم؛ با حرص دستش رو برداشتم و گفتم:
- چته روانی؟ دردم گرفت.
- خب حالا نخوریمون، جلوتو نگاه؛
وقتی به رو‌به‌روم نگاه کردم، دوتا دختر رو دیدم که روی صندلیِ رو‌به‌روی پارک، نشسته بودن. رو به آرمان کردم و با عصبانیت گفتم:
- خب که چی حالا؟ چیز جالبیه؟!
- نه دیوونه، وایستا و ببین میخوام چیکار کنم.
دوباره این آرمان زده به سرش و شوخیش گرفته، این تا مارو بدبخت نکنه ول کن نیست. دست به سینه وایستادم و نگاهم رو به آرمان دوختم. داشت می‌رفت نزدیک دخترا، انگار می‌خواست سر به سرشون بزاره. رفتم جلو تر تا صداهاشون رو بشنوم. خطاب به اون دختره که شال صورتی رنگی سرش بود که کاملا افتاده بود و موندم برای چی اصلا سرش بود، گفت:
- خوشگله، شماره بدم پاره کنی؟!
با این حرف آرمان به زور خودم رو کنترل می‌کردم تا نخندم. آرمان منتظر جواب ایستاده بود و دختره در کمال ناباوری، شماره‌اش رو نوشت و دست آرمان داد. آرمان با قیافه ‌ای گنگ به برگه‌ای که اون دختر دستش داده بود، نگاه می‌کرد. دیگه واقعا نتونستم خندم رو کنترل کنم و با صدای بلندی شروع به خندیدن کردم. آرمان به طرفم برگشت و با اشاره نشون داد که ببین می‌خوام چیکار کنم. 
برگه‌ی شماره رو توی دستش گرفت و فندک آبی رنگی که داشت رو از توی جیبش در آورد. رو به دختره کرد و گفت:
- این کارِت حتی ارزش پاره کردن هم نداشت، از کِی تا به حال دخترا به پسرا شماره میدن؟! و فندکش رو روی برگه شماره‌ای که اون داده بود گرفت تا جلوی خودش آتیشش بزنه! 
وقتی آرمان برگشت پیش من، نگاهی و فندکی که توی دستش بود کردم و گفتم:
- بابا دستخوش، برگام ریخت اصلأ!
آرمان نیم نگاهی به من کرد و روش رو برگردوند.
مانلی:
- جلوی آیینه وایستادم تا موهای خیسم رو سشوار بکشم. هنوز هم کمی امید داشتم به این که بابا امشب برگرده. خب دیگه وقت آماده شدن بود، لباس قرمزی رو که گرفته بودم، از کاورش در آوردم تا تنم کنم؛ وقتی لباس رو تنم کردم، خیلی زیبا شده بودم. بالاخره هر آدمی باید اعتماد به نفس داشته باشه و یه دور، دور خودم چرخیدم. به افکار مسخره‌ای که داشتم خندیدم و رفتم سراغ کفش هام. کفش هایی به رنگ قرمز با پروانه طلایی که گوشه‌ی اون چسبیده بود و زنجیری که بهش وصل بود. بعد از پوشیدن لباس هام، رفتم سراغ آرایش کردن، دنبال رنگی زیبا برای سایه چشم می‌گشتم. و در آخر رنگ قرمز و مشکی رو انتخاب کردم. بعد از کشیدن خط چشم، سراغ رژ آلبالوییِ پر رنگم رفتم، اون رو روی لب هام کشیدم و موهای بُلَندم رو که از قبل اتو کشیده بودم، دور شونه‌هام ریختم. دیگه کم کم مهمون ها میومدن به طرف عمارت بزرگ ما. بعد از چند بار برانداز کردن خودم، به طرف اتاق مادر و پدرم رفتم تا ببینم مادرم آماده شده یا نه.

ویراستار: @.Aryana. 

ناظر: @_Rooster_

@هانی بانو @دخترسیاه @ببعی معتاد @آیلار مومنی @ملیکا ملازاده @ساتوری @بوقلمون @پرتوِماه @ماه تی تی @جانان بانو @زبیده @آفتابگردون @Ghazal @Farinaz @sogand_g @Atria @Nasim.M @Nilay07 @Sarai.Rş  @Atanaz @Z.A.D @Z sadghinjad @Masi.fardi @ROshana @Fateme1384

ویرایش شده توسط Melika.
  • لایک 7

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

#پارت_۹
قلب اتمی:)♡
گیسو:
در اتاق باز شد و مانلی وارد اتاق شد. با لباس زیبایی که توی تنش بود و موهای بلند لَختش، زیباترین شده بود. کاش آرش هم می‌بود و دخترش رو می‌دید.
مانلی: وارد اتاق که شدم، مامان هنوز روی تخت نشسته و توی فکر بود. نگاهی به صورت بی‌آرایش و بی‌حسش کردم و گفتم:
- مامان! چرا هنوز هیچی نپوشیدی؟
- چرا دخترم الان می‌پوشم، تو برو ببین کار تزیینات تموم شده یا نه.
- باشه مامان پس من رفتم و برگشتم آماده باشی.
وقتی وارد سالن شدم هنوز هم خونه توسط کارگر ها تزیین می‌شد؛ تقریباً کارها تمام شده بود و فقط چندتا کار کوچیک مونده بود. سارا هم داشت میز هارو می‌چید. مثلا قرار بود هدیه و جانان زودتر بیان، حالا آخر از همه هم میان.
جانان:   از دست پدرام دیوانه شده بودم. لحظه به لحظه بهم زنگ می‌زنه، انگار می‌خوام برم باشگاه پسرونه اون وسط قر بدم. دیگه هدیه هم داشت دیوونم می‌کرد، این‌بار چند تا بوق پشت سر هم براش زدم تا خیر سرش خودش رو برسونه پایین، الانِ که مانلی زنگ بزنه و دَمار از روزگارمون در بیاره. گوشیم رو برداشتم و با هدیه تماس گرفتم. یه بوق خورد و جواب داد:
- الو؟ اومدم صبر کن.
با لحنی طلبکارانه بهش گفتم:
- الو؟ خسته نباشی. می‌دونی چند وقته منتظرتم؟ دیگه مانلی مارو می‌کشه.
- صبر کن، این هیوای روانی شالش رو که به مانتوم میاد نمیده بهم. فعلا جنگ و دعوا داریم.
- تا خواستم حرفی بزنم با صدای جیغ هیوا خواهر هدیه گوشی قطع شد. هیوا دختری بسیار لجباز اما جذاب و خوش قلب بود. هیوا خواهر پونزده ساله‌ی هدیه بود و خیلیم هم با هم صمیمی بودیم.
خواستم دوباره به هدیه زنگ بزنم که خودش خیر سرش رسید.
با قیافه‌ای پیروز مندانه سوار ماشین شد و گفت:
- دیدی، بالاخره پیروز شدم و شال رو گرفتم.
- خب حالا شاهکار کردی، مانلی کلمونو می‌کنه.
آرش:
امشب پسرم از کانادا برمی‌گشت و من باید خودم رو می‌رسوندم عمارت. من امشب برمی‌گردم اما به دخترم و همسرم نگفتم تا سوپرایز بشن. رئیس دوباره فردا برمی‌گردم قول میدم.
- باشه آرش، پس ما فردا منتظرت هستیم. خودت می‌دونی دیر کنی چی میشه؟
دروغ چرا! ولی یکم از این حرفش ترسیدم؛ ناچار به مجبوری گفتم:
- بله می‌دونم، فردا خودم رو می‌رسونم. و با عجله از اون خونه های خرابه دور شدم.
بارانا:
کت و شلوار آبی رنگی که برای دوسال پیش عروسی خالم گرفته بودم رو به تن کردم و از روی بی حوصلگی، موهای بلندم رو باز کردم و به زدن یک پنس گل آبی که هدیه‌ی مادربزرگم بود، اکتفا کردم. حالا دیگه همه آماده بودیم برای اون مهمونی که پدرم ازش تعریف می‌کرد.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @_Rooster_

@هانی بانو @دخترسیاه @ساتوری @آیلار مومنی @جانان بانو @ببعی معتاد @بوقلمون @ملیکا ملازاده @آفتابگردون @زبیده @ماه تی تی @پرتوِماه  @Ghazal @sogand_g @Farinaz @Nilay07 @Sarai.Rş @Z sadghinjad @Z.A.D @Ragham khordegane ta @Atanaz @Nasim.M @Nadia @Atria @Masi.fardi @ROshana @Almas

ویرایش شده توسط Melika.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 9

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

#پارت_۱۰
قلب اتمی:)♡

مانلی:
بالاخره صدای زنگ در بلند شد و به امید این که جانان و هدیه پشت درن سریع از روی میله‌های پله سُر خوردم و خودم رو به طبقه پایین رسوندم؛ آخ که سُر خوردن از این‌جا چه حالی می‌داد. در رو باز کردم و با دوتا خنگ رو به رو شدم:
- سلام، چه عجب می‌ذاشتین فردا میومدین؟
- همش تقصیر هدیه‌ است، بخاطر یه شال یک ساعت معطل کرد.
- خب حالا آماده‌ام که نشدین، بدویین بالا که الان مهمون‌ها می‌رسن. 
بعد از پوشیدن لباس‌هاشون و آرایش کردن‌شون بالاخره من رو توی اتاق راه دادن. وقتی وارد اتاق شدم و دیدمشون واقعاً مثل دو تا فرشته شده بودن، جدا از این که هردوتاشون خیلی خُلن و آرایشی که ست لباس‌هاشون بود خیلی بهشون میومد.
هدیه: خب حالا موهامون رو چی‌کار کنیم؟
جانان: کار خاصی نمی‌کنیم، تو که موهات کوتاهه اون تل کرمی که توی کیفمه رو بردار ست لباست هم هست، برای تو آوردمش. منم که موهام بلنده و الان فِرشون می‌کنم، تمومه مانلی هم که اتو کشیده.
سیاوش: تاکسی جلوی عمارت بزرگ آرش خان، ترمز زد. عمارتی که مطمئناً هرکی می‌دید هوش از سرش می‌پرید، شاید هم برای ما که توی خونه‌ی نقلی کوچیکی زندگی می‌کنیم این‌جوری باشه!
بارانا: وقتی چشمم به عمارت دوست پدرم خورد، چشم‌هام برق زد و کنجکاو شدم ببینم داخلش چجوریه! حتما همه پولدار و مایه‌دارن و دخترایی هم سن من اگه این تیپم رو ببینن، حتماً بهم می‌خندن. بیخیال این حرف‌ها شدم و دست مامان رو گرفتم تا از پله‌ها بالا بریم.
بردیا: به بابا زنگ زده بودم و گفتم امشب نمی‌تونم زود بیام خونه، از شدت خوشحالی توی پوست خودم نمی‌گنجیدم؛ امیدوارم بتونم این کار رو ادامه بدم. با اسرار آرمان، به طرف خونشون رفتیم. از خواهر نچسبش آرزو خیلی بدم میومد برای همین دل خوشی از خونشون نداشتم! امیدوارم خونه نباشه.
مانلی: تقریباً نصف مهمون ها اومده بودن و فقط چند خانواده‌ی دیگه مونده بودن. الان است که داداشم بیاد، خیلی دلم براش تنگ شده بود. صدای زنگ در اومد و با اشاره‌ای به سارا خدمتکارمون گفتم تا در رو باز کنه و پشت بندش یک خانواده‌ای که مشخص بود وضعیت مالیِ خوبی ندارن وارد شدن. دختری پشت سرشون میومد که انگار هم سن خودم بود. جلو رفتم و به رسم ادب گفتم:
- سلام، خوش اومدین! بفرمایید داخل.
که دیدم همون دختر دستش رو دراز کرد و خواست باهام دست بده. بنظر دختر خوبی می‌رسید! خیلی دوست داشتم باهاش آشنا بشم. دستم رو دراز کردم و دست های گرمش رو فشردم و گفتم:
- سلام عزیزم، خوش اومدی!
که با صدایی آروم گفت:
- سلام، از آشنایی باهات خوشبختم! خیلی ممنون. 
سرم رو به نشونه خواهشی با لبخند تکون دادم که تا اون دختر متوجه شد، همراه پدر و مادرش روی یکی از میزهای سالن، نشستن.
داشتم دنبال جانان و هدیه می‌گشتم که از اون جایی که پدرام برادر جانان رو هم دعوت کرده بودیم، دوباره جانان رو گیر آورده و داره بهش گیر میده! جلو رفتم و رو به پدرام گفتم:
- به- به! سلام، پارسال دوست امسال آشنا.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @_Rooster_

@هانی بانو  @آیلار مومنی @ساتوری @ببعی معتاد @بوقلمون معتاد @ملیکا ملازاده @جانان بانو @آفتابگردون @ماه تی تی @پرتوِماه @Ghazalehꨄ︎ @Ghazal @Farinaz @Z sadghinjad @Z.A.D @Nilay07 @Atria @Masi.fardi @Sarai.Rş @Atanaz @ROshana @sogand_g @Nasim.M @زری گل @بانوی سیاه  @یگانه  @mob_ina  @زبیده 

ویرایش شده توسط Melika.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 6

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

#پارت_۱۱
قلب اتمی:)♡

پدرام:
دوباره اومده جانان رو ببره. آخر این‌ها همه کار دست خودشون میدن. با جدیتی جلو رفتم و دست‌هام رو توی جیبم قرار دادم. رو به مانلی کردم و گفتم:
- به- به! چه عجب، سلام خدمت شما.
- شما ناپیدایی پدرام آقا، بفرمایین خواهر برادری از خودتون پذیرایی کنین شرمندتون نشیم.
که دیدم مادر مانلی اومد ه فقط یه سر بزنه و گفت:
- سلام بچه ها، کم و کسری چیزی لازم ندارین؟
خواستم جواب بدم که زودتر از من مانلی در جواب مادرش گفت:
- نه مامان جون، شما بفرمایید من باشون میارم هرچی خواستن.
خواستم یکم سر به سرش بزارم که جلوتر رفتم و مانلی یک قدم رفت سمت جانان، جانان که فهمیده بود میخوام سر به سر مانلی بزارم، به زور خندش رو کنترل کرده بود. کمی جلوتر که رفتم گفتم:
- نه ما راحتیم. ناراحتی شما؟
مانلی: پدرام پسر لجبازی بود اما می‌دونستم ته دلش چیزی نیست و فقط می‌خواد شوخی کنه، برای همین جوابش رو دادم:
- نه چرا ناراحت، فقط رفیقم رو پس بده من برم.
- اِه! هنوز با آبجیه گلم کار دارم. شما بفرمایید خودش میاد. که دیدم دست جانان رو گرفت و بدو بدو به سمت اتاق رفتن. نگاهی به دور و بر سالن کردم، صدای دی جی بلند شده بود، انگار مانی رسیده بود. بعد از تمام شدن حرف های دی جی، همه چشم به در دوخته بودن تا با مانی رو به رو بشن. چرا دروغ! با این که زیادی نمیشناختمش ولی خیلی منتظر اومدنش بودم. در که باز شد، همهمه‌ای پا شد و همه‌ی مهمون ها شروع به جیغ زدن و سوت کشیدن کردن. مانلی و جانان و هدیه که صداهارو شنیده بودن، انگار بالاخره اتاق رو ول کردن و از پله‌ها پایین میومدن. در ورودی توسط مانی بسته شد و مهمون ها هر کدوم سر جاشون نشستن تا مانی، با همه احوال پرسی کنه. مانلی که ورود مانی رو دید، به سرعت برق و باد از پله‌ها خودش رو به پایین رسوند، توی نگاهش دلتنگی دیده می‌شد، همه به این صحنه جذاب خیره بودن؛ مانلی بدون معطلی به طرف مانی رفت و اون رو توی بغلش گرفت. می‌تونستم احساس کنم اون لحظه چقدر لحظه‌ی خوبیه و چقدر از دلتنگی هاش رفع میشه. چشم‌های غرق در اشک مانلی، مانیو هم محکوم به اشک می‌کردن.
مانی: وقتی خواهرم رو دیدم، همه‌ی استرس هام از بین رفت. چقدر زیبا و خانم شده بود! لحظه‌ای که اشک از چشم‌هاش میومد، احساسش می‌کردم. اون بهترین خواهر دنیا بود و من بسیار بسیار دلم براش تنگ شده بود. با چشم دنبال مامان می‌گشتم که دیدم رو به روی من و مانلی ایستاده. مانلی که از بغلم در اومد، چشم های پر از اشکش رو به سمت مامان برد و لبخندی زد؛ دست های مامان باز شد و این یعنی یک آغوش گرم مادرانه که من سه ساله دل تنگشم، آخ که چقدر مامانم خواستنی بود، اما چه فایده؟ کو پدر؟
رادین: جلوی در عمارت ترمز زدم. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. رو به روژان کردم و گفتم:
- بپر پایین خواهری، دیر شد.
- شت! از کِی تا حالا خواهری شدم خبر ندارم؟!
- بپر پایین لوس نکن خودت رو، این دسته گلم دستت بگیر.
با ماشین‌هایی که داخل پارکینگ عمارت بود و این شلوغی و سروصدا، مشخص بود که مانی رسیده. با عجله از پله‌ها بالا رفتم که صدای روژان اومد که می‌گفت:
- اوه انگار چه خبره حالا! معشوقه‌ات که نمی‌خواد از بهشت بیاد. یکم آروم تر پاهام درد گرفت، این دسته گلم که بار من کردی.
حوصله‌ی غر غرای روژان رو نداشتم، یه حس بدی بهم می‌گفت امشب یه اتفاقی میفته! حالا چی؟ خدا داند.
وارد که شدیم، روژان تا مانلی رو دید، به طرفش دوید و من از این قضیه خیلی خوشحالم چون حال و حوصله‌ی غر غرهای روژان رو ندارم. دنبال مانی می‌گشتم، بسی دلم براش تنگ شده بود. با چشم دور سالن دنبالش می‌گشتم که دور یکی از میزها دیدمش. انگار مشغول احوال پرسی بود. از فرصت استفاده کردم و به طرف مانی رفتم چقد لاغر و شکسته شده بود! اون دماغ عملی که داشت الان از شدت لاغری، بیرون زده بود. اه چه مثال گندی زدم. بیخیال این حرفا شدم و دستم رو از پشت روی چشم‌هاش گذاستم و با لبخندی گفتم:
- هوش گلدینیز (خوش اومدی)‌
با این حرفم به سمتم برگشت و با لبخندی خاص بغل برادرانه‌ای تحویلم داد. هولش دادم و گفتم:
- خوب حالا لوس نشو دیگه، مهمون‌هات این‌جان آبروت می‌ره ها!
- سلام داش رادین، چخبر از این طرف‌ها؟ دلمون برات تنگ شده بود.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر:  @سرونوفیل

  @هانی بانو @آیلار مومنی @ملیکا ملازاده @ستایش گودرزی @ساتوری @جانان بانو @زری گل @آفتابگردون @ماه تی تی @ببعی معتاد  @Gh.aꨄ︎@Ghazal @sogand_g @Farinaz @Z.A.D @Nasim.M @Atria @Akva @اوپاکاروفیل  @پرتوِماه @mob_ina @سادات.۸۲ @Atanaz @Masi.fardi @Masoome  @Ghazaleh @Nilay07 @Sarai.Rş @ROshana

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 8

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

#پارت_۱۲
قلب اتمی:)♡
 مانی:
رادین پسر خاله‌ی من بود. منتظر دیدار همه بودم و دلم برای همه تنگ شده بود، اما هنوز هم فکرای مهسا ولم نمی‌کرد. حالا که مجردم، ولی از موقعی که متاهل بشم می‌ترسم، اگه بیاد سراغم چی؟ زندگیم رو به باد میده. وقتی به خودم اومدم، متوجه شدم خیلی وقته تو فکرم و رادین داره دستش رو جلوی صورتم تکون میده، صدای رادین میومد که می‌گفت:
- داداش! مثل این که حالت خوش نیست ها، خوبی؟
- آره، آره، خوبم تو برو یه چرخی تو سالن بزن ببین هر کس مهمی بود بیام پیشش، آبرومون نره یه وقت.
- باشه داداش، پس می‌زونی دیگه؟ من میرم.
بارانا: کم کم داشت حوصله‌ام سر می‌رفت که انگار مامان متوجه شد و بهم گفت:
- مادر جان! پاشو برو پیش دختر رفیق بابات، یکم باهم آشنا بشین دختر خوبی بنظر می‌رسه ها!
منم که خیلی حوصلم سر رفته بود، از خدا خواسته قبول کردم و به سمت دخترا رفتم. کمی استرس داشتم چون به هر حال تا الان باهاشون حرف نزده بودم. 
رادین: دورو بر دنبال مانی می‌گشتم، چشم دور سالن چرخوندم که یک دفعه قیافه ‌ی بارانارو دیدم. وای یعنی امکان نداره اون اینجا باشه! چطور ممکنه؟! داشت به سمت جمع دخترا می‌رفت که دقیقا روژان هم داشت به همون طرف می‌رفت. قبل از اینکه مشکلی پیش بیاد، به طرف روژان رفتم و دستش رو کشیدم تا بیاد طرف خودم؛ خواست داد بزنه که گفتم:
- هیس! صدات رو بیار پایین! همین‌جا بشین کنار من.
که یک دفعه ابروهای خوش حالت روژان در هم رفت و با عصبانیت گفت:
- مگه من بچه‌ام که کنار تو بشینم؟ برو بابا.
رادین از لجبازی دخترک حرصِش گرفته بود، دستی بر پشت گردن کشید و گفت:
- با من بحث نکن روژان! بهت میگم بشین، بشین؛ یه اتفاقی افتاده که نمی‌خوام تو اون‌جا باشی؟ فهمیدی؟!
اما روژان لجباز به لجبازی ادامه داد و صورتش رو به علامت قهر، به طرفی دیگه برگردوند.
بارانا: هنوز کاملاً نزدیک نشده بودم، که ناگهان صدای جیغ و داد و همهمه‌ای پا شد. برگشتم تا ببینم چه خبر بود، مثل اینکه یه مهمون جدید اومده که خیلیم مهمه! انگار اون دختراهم چیزی نمی‌دونستن و نگاه می‌کردن تا ببینن چه خبره!
گیسو: تو آشپزخونه‌ی عمارت بودم و به غذاهایی که امشب قرار هست صرف بشه سر می‌زدم. آشپز ها به خوبی کارشونو انجام می‌دادن؛ مشغول چشیدن غذاها بودم که صدای جیغ و دست میومد. وارد سالن شدم تا ببینم چه خبره که مهمون ها دور تا دور جمع شده بودن و چیزی دیده نمی‌شد! لباس پلیسه‌ایه بلندم رو بالا بردم و نزدیکتر رفتم، وقتی که اونجارو دیدم، هنوز هم باورم نمی‌شد! یعنی آرش امشب برگشته؟ می‌دونستم بخاطر مانی هم که شده برمی‌گرده. هنوز هم بهش خیره بودم که انگار نگاهم رو احساس کرد و به سمتم برگشت.
از خوشحالی، تو پوست خودم نمی‌گنجیدم! قطره اشکی روی گونه‌ام سرازیر شد، اشکی از راستای شوق، دیگه کم- کم دوریش داشت غیر قابل تحمل می‌شد. قبل از این که آرش به سمتم بیاد، بدو بدو به سمت مانی و مانلی رفتم که هنوز از این ماجرا بی‌اطلاع بودن.
مانلی، مانی و رادین رو کنار هم می‌دیدم که کنجکاوانه به جمع زل زده بودن. نزدیک رفتم و خطاب به مانلی که با اون چشم‌های سبز خوش رنگش به اون‌جا زل زده بودم گفتم:
- دخترم؟ می‌دونی چیشده؟ 
مانلی تا صدام رو شنید، با وسواس به طرفم برگشت و موهای حالت دارش رو از روی صورتش کنار زد. سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد و ازم خواست که بگم چیشده!
با تمام احساس و وجود خوشحالی رو به مانلی گفتم:
- دخترم پدرت اومده، پدرت اینجاست. مانی، مانلی اون این‌جا است و الان منتظر دیدار شما است!

ویراستار: @Aryana

ناظر: @سرونوفیل

@ببعی معتاد @فاطمه چعب @ستایش گودرزی @ماه تی تی @آیلار مومنی @ملیکا ملازاده @سادات.۸۲ @پرتوِماه @نیکتوفیلیا @سلنوفیل @ساتوری @جانان بانو @زری گل @بوقلمون معتاد @اوپاکاروفیل @آفتابگردون @زبیده @Nasim.M @Gh.azal @Gh.aꨄ︎ @Ghazal @Z.A.D @sogand_g @هانی بانو @Farinaz @Haniew @Sarai.Rş @Atria @Viyana @mob_ina @Akva @Atanaz @Masoome @Masi.fardi @Nilay07

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 8

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ویراستار

#پارت_۱۳
قلب اتمی:)♡

مانلی: با شنیدن حرف های مامانم، اشک توی چشمهام جمع شد. انقدر خوشحال بودم که دست و پام رو گم کرده بودم. می‌دونستم این همه دعا کردن به یه جایی میرسه. بدون معطلی، لیوان آب میوه‌ای رو که دستم بود به رادین دادم و به وسط سالن رفتم؛ وقتی ب طرف بابام رفتم، بغضم ترکید و قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم به پایین ریخت و بدو بدو به سمت بابا رفتم. وقتی من رو به بغل گرفت تمام دلتنگی‌هام رفع شد، از قیافه‌اش معلوم بود که چقدر خسته بود. بعد از این که از بغل بابا بیرون اومدم، پشت سرم مامان و مانی رو دیدم که منتظر وایستاده بودن، می‌دونستم مانی هم دلش برای بابا تنگ شده برای همین گوشه‌ای رفتم و منتظر موندم تا مانی به طرف بابا بره. 
آرش: وقتی بچه هام رو دیدم، خیلی خیلی شرمندشون بودم، برای این که تو این دو سالی که رفته بودم حتی بهم اجازه ندادن خبری ازشون بگیرم. خوشحال بودم که با این حال ازم دلگیر نبودن.
مانلی: بابا رفت تا لباس هاش رو عوض کنه و مامانم مشغول نظارت خدمتکارا و پذیرایی مهمونا شد. با چشم دنبال جانان و هدیه می‌گشتم که پیداشون نکردم. از پله ها بالا رفتم تا شاید اونجا پیداشون کنم ولی ندیدمشون! همین که در اتاقم رو باز کردم، رادین و مانی و هدیه و جانان با یه عالمه بالشت روی سرم آوار شدن؛ اول هدیه بعد جانان بعد مانی و رادین، شانس آوردم روی تخت افتادم. دیگه داشتم خفه می‌شدم که داد زدم:
- لندهورا! پاشین هیکلتونو جمع کنین از روم.
با موهایی پریشون و لباسی در هم رفته از جام بلند شدم؛ فقط دعا می‌کردم سر و وضعم خراب نشده باشه وگرنه هر چهارتاشونو می‌کشتم. از آیینه که به خودم نگاه کردم، با قیافه‌ای یه جورایی شبیه گودزیلا روبه رو شدم؛ می‌خواستم برگردم و حسابشونو بزارم کف دستشون که یهو فکری به ذهنم رسید! وانمود کردم که خبری نیست و به سمت کمد لباس هام رفتم که بغل در اتاق بود رفتم. نامحسوس دستم رو روی قفل در بردم و در رو قفل کردم؛ تا صدای قفل در اومد، همشون به سمتم برگشتن. خب حالا که هیچ راهی برای فرارشون نبود، می‌تونستم انتقام بگیرم. با قیافه‌ای پیروز مندانه در یک حرکت بالشت هارو به دستم گرفتم و به سمتشون هجوم بردم. دیگه فهمیده بودن قصدم انتقامِ و جز دوییدن تو این اتاق، راه فراری ندارن. با قیافه‌هایی التماس برانگیز نگاهم می‌کردن؛ هه، من زرنگ تر از این حرفام.

ویراستار: @Aryana

ناظر: @Satiyar

@Ghazal @sogand_g @Farinaz @Atanaz @Atria @Nilay07 @Gh.aꨄ︎ @Nasim.M @سادات.۸۲ @اوپاکاروفیل @سلنوفیل @هانی بانو @ملیکا ملازاده @ساتوری @جانان بانو @زری گل @ستایش گودرزی @ماه تی تی @زبیده @Sara  @Z.A.D @Atlas _sa  @Shervin @یگانه جان @آیلار مومنی

  • لایک 4

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

#پارت_۱۴

قلب اتمی:)♡

خب، وقت انتقام بود. چشمام به سمت رادین رفت که سعی داشت خودش رو پشت مانی قایم کنه و مانی هی پسش می‌زد. از اونجایی که اتاق خیلی بزرگ بود و من دوست نداشتم همش گرفته بشه تختم رو کنار کمدهام گذاشته بودم و وسط اتاق سرویس مبل چیده بودم اونور هم میز کامپیوتر بود، برای همین جا برای فرار زیاد داشتن، اما فقط ببینم رفتن روی تختم و اون بالشتای قلبی نازم اون موقعست که دَمار از روزگارشون در بیارم! هنوزم داشتم نامحسوس رادین رو دید می‌زنم که یک دفعه‌ای جرعت بهم دست داد، بالشت هارو توی دستم سفت گرفتم و سریع به دنبال رادین دوییدم. متاسفانه کفش هام کمی پاشنه داشت و نمیتونستم به خوبی دنبالش بدوم برای همین قبل از این که خودم رو برسونم، رفت داخل حموم اتاق و در رو هم بست. بیخیال رادین شدم و این بار دنبال جانان دویدم.

رادین: آخيش! بالاخره از دستش خلاص شدم. دوباره فکرم رفت سمت بارانا، یعنی اونی که دیدمش واقعا بارانا بود؟! یا شایدم از بس که تو فکرش بودم، توهمی شدم و این همه حساسیت برای روژان به خرج دادم. روژان!!! وای روژان یادم رفت!!!! باید قبل از این که خرابی به بار بیاد، برم از توی سالن بیارمش پیش دخترا. تمام آمادگی لازم رو جمع کردم و با سرعت تمام در حمام رو باز کردم و هرجور شده خودم رو از اتاق به بیرون رسوندم؛ هوف، خداروشکر دنبالم نکردن. سریع از پله‌های سالن پایین رفتم، همینطور که پایین می‌رفتم، با چشم دنبال روژان می‌گشتم، اگر واقعا اون فرد بارانا باشه و روژان رفته باشه پیشش دیگه کارمون تمومه! کم کم داشتم نگران می‌شدم که بالاخره روژان رو کنار خاله گیسو دیدم. نفسی از سر آسودگی کشیدم و به سمتشون رفتم:

- به به! دوتایی خوب خلوت کردین.

که خاله گیسو تا صدام رو شنید به طرفم برگشت و لبخند مهربونی زد و گفت:

- چرا روژانمو تنها گذاشتین؟ بچم از اونموقع دنبالتون بود حوصله‌اش سر رفت اومد پیشم، حالاهم حرفی با شما نداره و بعدش خندید‌.

پوف، دیگه حوصله‌ی ناز کشیدن روژان رو نداشتم، حالا بیا و یک ساعت ناز خانم رو بکش!

دست روژان رو گرفتم و برای این که خاله ناراحت نشن با اجازه‌ای گفتم و روژان رو به سالن بالا بردم. روش رو اون طرف کرده بود و کلا با من حرف نمی‌زد یک بار صداش کردم بلکه از خر شیطون پایین اومده باشه اما انگار نه انگار! خواستم وارد اتاق شوهر خاله بشم که یهو یادم اومد اومده تو اتاقش لباساش رو عوض کنه برای همین وارد اتاق مانی شدم. داشتم در رو می‌بستم که روژان روی تخت نشست و گفت:

- بله؟ چرا من رو آوردی این جا داشتم با خاله‌ام حرف می‌زدم.

دستی به موهام کشیدم و عصبی گفتم:

- روژان، تو چرا همش دنبال دیگرانی؟؟ چرا نمیری پیش دخترا(مانلی،هدیه،جانان)؟ حتما باید ور دل بارانا باشی؟؟

که روژان یهو قیافه متعجبی به خودش گرفت و گفت: 

- بارانا؟! اینجا و این حرفا چه ربطی به بارانا داره نمی‌فهمم؟؟

وای! گند زدم حالا روژان حتما شک می‌کنه و میره کف دست بارانا می‌زاره.

با تمام حد هول بودن بهش گفتم:

-چیزه یعنی.‌. منظورم این بود که چرا این دخترا رو تحویل نمی گیری و فقط به بارانا چسبیدی. حالا هم بیخیال، بچه ها تو اتاقن بیا بریم تو اتاق.

ویراستار: @Aryana

ناظر: @Satiyar

@Ghazal @Farinaz @sogand_g @Nilay07 @Masoome @Masi.fardi @sara.s312 @Z.A.D @Atanaz @Atria @Nasim.M @Atlas _sa @Gh.aꨄ︎  @اوپاکاروفیل @سلنوفیل @ساتوری @هانی بانو @جانان بانو @ماه تی تی @آیلار مومنی @ملیکا ملازاده @یگانه جان @زری گل @سادات.۸۲

  • لایک 4

این نفسا مشقیه من مردم:)🪄🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...