رفتن به مطلب

رمان دلتنگ آغوش|سوگند‌غلامی کاربر انجمن نودهشتیا


..Sogand..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: دلتنگ آغوش

نویسنده: سوگند غلامی

ژانر:‌‌  عاشقانه_جنایی_ اجتماعی

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

هدف از نوشتن رمان: به رخ کشیدن عشق واقعی

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @m.azimi

خلاصه:‌‌ روزی روزگاری دختری که به خاطر بیماری سوزناک مادرش شروع به کار کردن می‌کندوپسری که با دیدن دخترک قصه گل از گلش شکفت و زندگیش را با او تاخت زد اما هم نمی‌داند که اسم این حس را چه باید بگذاردکه صدای او ملودی مست کننده و چشمانش آن دو تیله جنگلی سر سبز را می‌ماند. 

‌همیشه آن چیزی که ما می‌خواهیم انجام نمی‌شود و اتفاقات ناهمواری می افتدو سرنوشت تلخ رقم می‌خورد اما روزی ارباب روستا به شهر می‌آید برای انتقامی تلخ و ترس برانگیز و می‌خواهد.!

مقدمه: ای شکوه بی‌کران اندوه من!

آسمان، دریای جنگل، کوه من،

گم شدی اِی نیمه‌ی سیب دلم

اِی منِ من! اِی تمام روح من!

اِی تو تیله در چشمانت تمام من!

اما آخرش چنین نتوانست فهمید 

دریا یا جنگل؟

 من در آن گم شده‌ام اِی عشق من!

ویرایش شده توسط sogand_g
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 19
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 13

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱

 

دلتنگ آغوش

 تابش نوری که به چشمام می‌خورد اذیتم می‌کرد، پتو رو روی صورتم انداختم و بیخیال چشمام رو بستم که با صدای جیغی از خواب بیدار شدم ؛گنگ و با استرس اینور اونور رو نگاه کردم که تازه متوجه شدم که این صدای مامانم هست؛ با عجله از اتاقم اومدم بیرون و سمتش  دویدم که تکونش دادم وبا فکر این‌که باز قرصش رو نخورده، سریع از آشپزخانه براش اوردم دادم بهش که یک کم آروم شد. خب مامان من سرطان داره و برای دخل و خرج زندگی میرم کار میکنم و با این‌که من فقط شونزده سالمِ که میرم دنبال بدبختی و هرروز آدم‌ها جور واجور  میان برای تهدید و بیشتر برای این درد بی درمون مامانم قلبم مچاله میشه، اشک از چشم‌هام روانه شد و گونه‌ام گرم شد و به خودم اومدم که مامان گفت:

- چرا گریه می‌کنی مادر؟

- هیچی نیست مامان، من برم آماده بشم که دیر شد. 

- باشه مادر برو! خدا پشت پناهت.

 باعجله رفتم تو اتاق کوچولو و رفتم سمت کمدم مانتو مشکی و با شلوار مشکی و با شال ساده ترکیبی از مشکی- بنفش که بود سرم کردم و به سمت مامان رفتم.

- خداحافظ مامان.

- خداحافظ مادرجان.

کفش‌هام رو پوشیدم و به سمت رستوران روانه شدم و‌ خدارو شکر از خونه تا رستوران زیاد راه نیست که دیدم مهرسا جای همیشگی ایستاده، مرصاد هم هست و از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گُنجیدم  که سلام کردم و جواب دادن.

مهرسا:سلام آیسان خانم.

 

مرصاد: سلام خانم خانم‌ها.

 و پر انرژی گفتم خب بریم، اما یک دفعه‌ای تمام درد‌هام اومد سمتم صورت هم توهم جمع شد حتی مهرسا و مرصاد هم متوجه شدن و با ناراحتی گفتن:

- چی‌شده شنگولم...؟

که سرم رو به علامت هیچی تکون دادن و اونها هم بیخیال شدن...!

به سمت رستوران روانه شدیم و رسیدیم که لباس گارسونی رو پوشیدم و دیدم یه پسر خوشتیپ با کت و شلوار به من اشاره میکنه که بیا! رفتم سمتش که گفت:

- لطفاً یه آب معدنی میارین؟

-حتما، چشم!

پسره خنگ اومدی رستوران که آب بخوری؟ واقعا‌ً که، و رفتم‌ سمت یخچال به بطری آب معدنی رو، روی سینی گذاشتم و حرکت کردم، داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم و سرم پایین بود که به یکی برخوردم و دیدم یه پسره زشت مو سیخ- سیخی  رو به من کرد و گفت:

- مواظب باش خوشگلِ!

- ببخشید!؟

- بخشیدم خانم خوشگلِ ولی شرط داره.

اه اه چندش که تو‌ی دلم یه فوشی نثارش کردم و با تعجب نگاهش میکردم و گفتم:

- اِوا مگه این بخشیدن هم شرط میخواد؟

- بله که میخواد خوشگلِ.

زیر لب برو گمشو نثارش کردم و شنبد که میخواست یه چیزی بگه که کم- کم داشتم عصبانی می‌شدم که ولش کردم، رفتم، که دستم رو گرفت  و  خدارو شکر مرصاد پیداش شد، گفت:

- چی‌کارش داری؟‌ ولش کن!

- تو چی‌کارش هستی؟

- من همه کارشم جنابعالی کی باشن؟!

- ولش نکنم چی میشه؟ 

که یک مشت زد تو صورتش که  از دماغش خون پاشید. و منم که اصلاً یادم رفته بود که می‌خواستم آب ببرم، سریع برگشتم به سمت  مرصاد تو گوشش گفتم:

- ولش کن داداش جواب ابلهان خاموشی است...!

و مرصاد دست از زدنش برداشت.

و برگشتم به سمت همون میز و با جسم سفتی  برخورد کردم و کلافه سرم رو بالا کردم که اون خوشتیپ رو جلوی خودم دیدم.

@همکار ویراستار ویرایش توضیحات رمان و  پارت اول

ویرایش شده توسط sogand_g
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 20
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲

دلتنگ آغوش ♥️

میخواستم آب ببرم سریع برگشتم که اون خوشتیپ جلوی خودم دیدم که گفت:

-نمی‌آورید...!

-ببخشید خودتون دیدید چی شد.

-باشه اشکال نداره، فقط یه سوال میشه بپرسم..؟

-بله بفرما

-قصد فضولی ندارم، ولی اون پسره ای که اومد زد اون بنده خدارو کی بود.؟

-بنده خدا.! شما مثل اینکه ندید

-خب بالاخره.

-رفی.. یعنی چیز تقریبا داداشمه

-تقریبا..!

-بله چرا اینقدر سوال میپرسید

-باش حالا اعصبانی نشید..!

-خداحافظ.

که سریع دور شدم؛ که دیدم باز اشاره کرد گفت: 

-بیا...

  که با حرص پامو به زمین زدم رو رفتم گفت:

-نپرسیدید که من چیزی لازم ندارم.

پشت چشم نازک کردم پرسیدم:

-چیزی لازم ندارین..؟

-نه لازم ندارم..

-با اعصبانی گفتم خب پس چرا منو صدا کردین...؟

که ابروی بالا انداخت که رفتم 

با خودم کلنجار میرفتم؛ که چقدر این پسره خنگه ولی جذاب هست، که از این فکرو خیال اومدم بیرون

#مرصاد

داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم،که اون پسره کیه که اینقدر آیسان داشت باهاش حرف میزد.

که دیدم اومد پشت سرم ایستاده گفتم:

-چیه‌؟

-هیچی؛ فقط اومدم تشکر کنم بابت اون پسره اگه تو نیومده....

حرفش رو قطع کردم گفتم:

-ادامه نده.

-اِوا چه مرگته.؟

-هیچی...

-خیلی خری بگو دیگه مگه ما این چیزا رو با همدیگه داشتیم…؟

-نه نداشتیم 

-خب پس...

-باش بابا تو راه میگم 

-باش فعلا من برم.

-راستی…

-بله بفرما.!

-اون پسره که اونجا هست چیزی خواست خودم میرم؛ لازم نیست تو بری

-به به داداش ما غیرتی شده…!

-من چی گفتم؟

-چشم، نمی‌روم

-بی بلا 

-فعلا.

-فعلا  خانم خانما...

ویرایش شده توسط مدیر اسپم
  • لایک 14
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳

دلتنگ آغوش ♥️

#آیسان

با مرصاد خداحافظی کردمو رفتم، ازاینکه که واسه من غیرتی شده خندم میگیره ای کاش که داداش واقعیم بود همونجا بغلش میکردم؛صدای شنیدم مثل اینکه یکی صدام کردمو برگشتم،مهرسا بود..!

مهرسا گفت:

-بیا آیسان

-چیه

-هیچی

- پس چرا صدام کردی‌...!

- با اون جذاب که میز شماره ۶ نشسته، خوب حرف می‌زدی ها میدیم.!

-اِوا شما چیکاره‌تونه هی اینو میگین بنده خدا سفارش داشت، رفتم جواب گویی 

-معلوم میشه آیسان خانم

-حرف نزن...

-ولی، خیلی خوشگله

-ببند..!

-حسودیتون شد...؟

-نخیر 

-پس چی

-عه ولم کن؛ مهرسا دلت خوشه خودمون هزار تا بدبختی داریم بریم که مشتری اومده.

- باشه بابا نخوری مارو حالا

-خوردنی نیستی 

-عه عجب..!

که مرصاد اومد، و گفت:

-خجالت بکشین دخترا عه صداتون خیلی بلنده

-اقا نمی‌بینی آبجی‌تون چی میگه..!

-خب راست میگم 

-خب چی میگه

-هیچی ولش بابا

برگشتم که دیدم اون خوشتیپ داره به وا نگاه میکنه میخنده..!

#رادوین

این دختر چقدر باحاله، تصمیم گرفتم که بهش اشاره کنم بیاد، سر‌به‌ سرش بزارم...

اشاره کردم که میخواست بیاد؛ ولی اون پسره یه چیزی گفت بهش اومد سمتم...!

-بفرما امرتون...؟

-من مگه به شما گفتم بیاین!؟

-فرقی نمیکنه،کی بیاد شما سفارشی که دارین بدین.

-لطفا یه پرس جوجه با مخلفات رو بیارین..!

-بله چشم..!

         @ @raha.  @NAEIMEH_S@N.g.h_band@  @N.a25@آیلار مومنی

@F. NaseriNaseri@

 

ویرایش شده توسط sogand_g
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴

دلتنگ آغوش ♥️

حتما این داداش شون مثلا غیرتی شده که نذاشته بیاره؛اصلا بیخیال به من چه راست میگه فرقی نمی‌کنه؛که میخواستم پاشم برم، توی محوطه یکم هوا بخورم که دیدم...!

باز سرو کله این کله شق پیدا شد..!

که رو بهش‌کردمو گفتم:

-باز، چرا اومدی..؟

-اولن سلام، داداش مگه چیکاره، که بیام..؟

- علیک، حال و حوصله تو رو ندارم...

-باشه دست درد نکنه داداش..!

-خب حالا ناراحت نمیخواد بشی...!

-داداش تو همیشه می‌رفتی، رستورانی که آرمان داخلش کار می‌کنه، چرا اومدی اینجا...؟

-نه دیگه از این به بعد میام اینجا.!

-داداش چیزی شده!؟

-نه رادین هیچی نشده، اینقدر زر نزن...

-باشه، حالا

الکی گفتم داشتم از اینجا رد میشدم دیدم. یه دختری کار میکنه، واس همین اومدم همین دختری که میخواستم، سربه سرش بزارم...!

-عجب حلال زاده ای هست.!

-کی داداش

-هیچکی 

#آیسان 

پرس غذایی که آقا سفارش دادن برم بدم، بهش هر چی دنبال مرصاد گشتم نبود.!

خودم باید ببرم..!

-بفرما..

که دیدم یکی دیگه هم اضافه شده!؟

تقریبا، شکل خودش بود با کمی تفاوت اما خوشتیپ...

اصلا به من چه که دارم، که دارم نظر میدم...؟

به خودم اومدم که خیره بودم بهش...

-وای گند زدم!؟

-خانم خوردی منو..؟

-ببخشید..!

سریع دور شدم، مرصاد دست به سینه ایستاده بود فاتحم خونده شد...!

-خب داداش شما نبودی که بدم ببری..؟

-خب چرا اینقدر بهش خیره بودی یک ساعت ایستاده بودی اونجا..؟

-ول کن داداش

-باشه بهت میگم...

#رادوین

نوشابه بر داشتم که بخورم با حرفی که رادین زد تو گلوم پرید...

-چی شد داداش!؟

-تو چی گفتی.؟

-داداش، خدایی خیلی خوشگل بود ها...

-ببند رادین..

-وای یکی دیگر هم اومد...

-اینم خوشگله!؟

-خب این مال من اون مال تو..؟

-رادین ببند وگرنه میگم بهت...

-باشه داداش اصلا من غلط کردم..

-هزاربار...!

  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵

دلتنگ آغوش ♥️

-داداش..؟

-کوفت،اگه گذاشتی یه چیزی بخوریم..؟

-یه چیزی شده..!

-چی نشده، باز چی شده..؟

-پانیذ اومده..!

-چی؟!

-اره،داداش‌چیکار‌کنیم.؟

-هیچی، چیکار‌کنم..!

-امروز، اومد شرکت...

-خب!؟

-روانی شده بود همش از تو میگفت از اینکه عاشقته از اینکه دیوونه‌ی تو هست خیلی چرت پرت می گفت بعد گفت که..!

-گفت که!؟

-امشب، دعوتید مهمانی گرفته عمو سعید که بیاین عمارت جنگلی ...

-ای‌وای باز باید با چهره اون دختره لجن روبه رو بشم..؟

-بالاخره دختر عموی ما هست باید بریم...

-باشه، دیگ چیکار کنیم من میرم شرکت به کارا رسیدگی کنم؛ تو هم برو خونه به مامان بابا خبر بده آماده بشن...

-باشه داداش فعلا...

-بودی..؟

-نه، برم کار دارم..

-مشکوک می‌زنی ها..!

-داداش....

-باشه فعلا.!

دستمو اشاره کردم به یکی از گارسون هافکر‌کنم،دوست همون دختری که خیلی خوشگل بود؛

اومد سمتم گفت:

-بله آقا چیزی میخواستین...

-نه فقط هزینه اینها چقدر میشه...؟

-میشه دویست و پنجاه هزار تومان..

-باشه،ممنون...

پول رو گذاشتم همونجا، از رستوران خارج شدم رفتم ببنیم شرکت چخبر هست از اینکه باز پانیذ اومده بود خیلی اعصبانی بودم و تمام اعصبانیتمو روی پدال گاز خالی کردم وبه سمت شرکت روانه شدم...

#آیسان

معلوم نبود چی شده بود که اینقدر گاز داد...؟

رفتم لباس گارسونی رو در اوردم، لباس خودمو پوشیدم بچه ها هم آماده بودن سریع رفتیم که تو راه سکوتی پابرجا بود برعکس همیشه که مهرسا زر میزد..!

-چی شده ساکتین...؟

مهرسا گفت:

-از خودت بپرس..!

-اِوا مگه من چیکار کردم...؟

مرصاد گفت:

-هیچی آیسان خانم

اعصبانی شدم که منو مسخره خودشون دارن و سرعتمو بیشتر کردم، که صدای خنده شون اومد 

-بلا...

که یه ماشین مشکی باکلاس روبه‌روم ایستاد گفت:

-هوی واستا...

-امرتون..؟

دوتا غول پیکر، اومدن جلوم یکی شون گفت:

-بدهی تو نمخوای بدی..؟

-اقا خیلی اعصبانی شده ها...

گفتم:

-شده که شده، میدم...

-زبونتم دراز شده..

مرصاد اومد گفت:

-آقایون امرتون؟

-بدهی شو صاف نمیکنه...

 -پوف بازم شما باشه میده اینقدر نیاین ...

اون یکی غول پیکر دیگه رو به من کردمو گفت:

-ببین دختر‌جون خوبه که زودتر بیاری وگرنه امیر خان یه جور دیگه رفتار میکنه...

-خدافظ دختر جون..!

-به سلامت بری که دیگه برنگردی...

-که هر‌هر خندیدن..!

ویرایش شده توسط sogand_g
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت _۶

دلتنگ آغوش ♥️

#رادوین

رفتم شرکت به منشی گفتم هر کی کار داشت، وصل نکنی حوصله ندارم...!

چند تا مدلینگ گذاشته بودن روی میز بر داشتم که ببنیم چخبره اصلا حوصله نداشتم، تصمیم گرفتم برم یه دست لباس برای امشب بخرم...

از اتاق اومدم بیرون که منشی گفت:

-آقا ببخشید، پانیذ خانم کارتون دارن...

-بده به من...!

-الو..

که پانیذ با ناز خاصی گفت:

-سلام پسرعموی خودم خوبی عزیزم...

-علیک، بله خوبم شما چطوری..؟

-ممنون، خوبم..

-پسر عمو جون..؟

-بله، دخترعمو..!

-میگم امروز بابا زنگ نزدن...؟

-نه، ولی به رادین گفته بود در جریان هستم...

-اهان، پس منتظرم پسرعموی خودم...

-خداحافظ

-بای، رادوین جون...!

تلفن رو دادم به منشی که رفتم، خداروشکر از دست دختره لوس خلاص شدم فعلا، امشب رو نمیدونم چطوری بگذرونم...

-اخه چی میشد نمی‌اومدی..؟

بی حوصله سوار ماشین شدم و رفتم پاساژی که همیشه خرید میکردم.

#آیسان

سر سفره بودیم، باید به مامانم جریان اون دوتا غول‌پیکر رو بگم؛

-مامان..؟

-جان مادر...!

-مامان پروین یه چیزی میگم خوب فقط غصه نخوری باشه دردت به جونم...؟

-خدانکنه مادر، چی شده بگو..؟

-قول بده، غصه نخوری..!

-مادر جان، بگو جون به لبم کردی...!

-امروز داشتم از رستوران بر می‌گشتم که دو تا غول پیکر اومدن گفتن که امیر خان خیلی اعصبانی شده چرا نمیدین بدهی‌تون رو مامان؟ تا اخر ماه فقط یک هفته دیگ مونده آمپولای شما هم هست،حقوق بدن فقط پول آمپولای و قرص های شما میشه اون بدهی لعنتی چطور بدیم...؟

-ای خدا جان قربونت بشم کی میخوای، بدبختی های مارو تموم کنی اگه اون بابای بیمعرفت بود؛ الان بچم نباید با این سن کمش بره کار  کنه...؟ 

ویراستار=

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط sogand_g
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۷

دلتنگ آغوش ♥️

#رادوین

-بهرام...

-جانم داداش..؟

-یه کت و شلوار شیک برای مهمونی میخوام بیار...!

-چشم آقای رستگار...

-بفرما اینم یه دست کت و شلوار شیک درجه یک چطوره...؟ 

-به نظر خوب میاد باید تن بزنم...!

-مهمونی کی هست کلک..؟

-مهمونی پانیذ..

-عه مگه پانیذ اومده...؟

-اره، ای کاش نمی‌امد ای کاش میمیرد..!

-خدانکنه داداش...!

-چی نکنه عاشق معشوق اونی اگ هستی بیا بگیرش از دستش خلاص بشم...؟

-نه داداش من غلط بکنم عاشق اون بشم..!

-خدایی تو خوب به این نتیجه رسیدی...من برم تن بزنم ببینم میاد بهم..؟

-داداش تو هر چی می‌پوشی میاد این که دیگه به ‌خصوصه..!

-خب خودتو لوس نکن..!

رفتم که لباس رو پرو کنم بعد هم برم، که تا شمال ۲ ساعت باید تو راه باشم...

-عالی شدی داداش...

-خب پس همینو بزار..!

-باشه..

-چقدر میشه بهرام...

-قابل نداره داداش...؟

-نه ممنون بگیر بکش کارت..!

-باشه

-خداحافظ بهرام ممنون...

-خداحافظ، فقط مواظب خودت باش این دختر کار دستت نده...

با حرف بهرام، خندم گرفتو سریع رفتم سوار ماشین شدم...

#آیسان 

ظرفارو شستم و‌‌رفتم، ببنیم در فضای مجازی چخبر هست گوشی خوبی هم ندارم، کی بشه که آرزو ها بشن خاطره...؟

فقط مهرسا پیام داده بود که اونم همش چرت پرت میگه؛ساعت ۷:۲۰ دقیقه بود، رفتم سر تلویزیون شدم یه تلویزیون خیلی کوچیک، بگذریم ...!

#رادوین

سریع به رادین زنگ زدم که هنوز بوق نخورده حواب داد..!

-الو جانم داداش

-علیک‌سلام، من تنها میرم تو مامان و بابا رو بیار..

-سلام، باشه حتی اگه نگفته بودی هم می‌آوردم از تو که خبری نیست..؟

-خب حالا خودتو لوس نکن یه کاری میکنی ها اگه، که نمخوای رانندگی کنی به عباس بگو مامان بابا رو بیاره...؟

-اره داداش خوبه من باهات میام!

-باشه، به امیر بگو تورو برسونه بیا جای ترمینال من اونجا منتظرتم‌!

-باشه داداش فعلا.

-فعلا

پدال گازو فشار دادم و به سمت اول شهر، ترمینال رفتم که گوشیم باز زنگ خورد با فکر اینکه باز رادین هست حواب دادم..!

-چیه؟

-الو سلام پسرعمو

باز این پانیذ زنگ زد...

-الو! سلام فکر کردم رادین هست.

-اهان خوبی؟

-بله!

-کی میای؟

-میام!

-چرا اینقدر سرد برخورد میکنی؟

-مثل همیشه هستم!

-باشه خدافظ

بدون خداحافظی قطع کردم گوشیو پانیذ، دختر خوبی هست و من خیلی دوسش دارم اما به دلیل اینکه اون یکی دیگه رو دوست داشت و بعد از مدت ها رابطه شون بهم خورد دیگه فراموشش کردم و دیگه بهش فکر نمیکنم؛ وقتی به قبلا که عاشق این دختر بودم فکر میکنم خندم میگیره! ولی من همین الانم دوسش دارم، فقط نمی‌خوام که بهش رو اضافی بدم..!

خب رسیدیم واستادم، شماره رادین گرفتم که حواب داد:

-داداش رسیدم

بعدم قطع کرد که در ماشین باز شد اومد داخل ماشین..!

-رادین؟

-جان

-بهت یاد ندادن سلام کنی؟

-داداش...!

-بلای داداش.

-خوب سلام...!

-افرین، علیک سلام.

-بریم؟

@m.azimi: ویراستار

 

@m.amir.n

 

 

 

ویرایش شده توسط sogand_g
  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۸

دلتنگ آغوش ♥️

ماشین رو روشن کردم و زدیم تو دل جاده، فکرم رفت به دختره‌ی خوشگل رستوران که چشمایی به رنگی داشت که نمیدونم میشه به دریا یا جنگل توصیف کرد واقعا جذاب بود؛ که با صدای رادین از فکر اومدم بیرون!

-رادوین

-بله

-توفکری؟

-مشکله؟

-نه، فقط میگم به آهنگ درست حسابی بذار!

-اون دوتا دست رو خدا ازت گرفته...؟

-نه، ولی حالا بزار!

-باشه

(اهنگ ایوان بند)

تو که معروفی به دیوونگی مثله خودم که دیوونم همه میشناسن تو رو با منو با منو با من ای جونم

تویه چشمِ من تو عزیز دلم...

 آهنگ پخش شد من فقط به فکر اون دختره که اصلا اسمشو نمیدونم بودم، منی که اصلا به کسی فکر نمی‌کردم فقط پانیذ بود که اونم فراموش شده بود...!

بالاخره رسیدیم

وارد عمارت جنگلی عمو سعید شدیم وصدای اهنگ می‌آمد ورفتیم داخل که خیلی شلوغ بود، پانیذ اومد و دستشو دراز کرد و منم دست دادم احوال‌وپرسی کردیم که دستشو روی شونم گذاشت گفت:

-چطوری پسرعموی عزیزم؟

-خوبم، تو چطوری؟

-تورو دیدم عالی شدم!

-عجب…!

-بیا بریم بشینیم

باشه ای گفتم ورفتیم که بشینیم که رادین رو دیدم باز رفت تو جمع دخترا بود که بهش اشاره کردم بیاد و به پانیذ گفتم باشه شما برو

-رادین خجالت بکش!

-چرا داداش ولمون کن یه شب اومدیم مهمونی!

-باشه برو به سلامت...

که باز سروکله این پانیذ پیدا شد که گفت:

-افتخار یه رقص با من میدید؟

-دوست پارسال آشنا امسال، از کی تا حالا دخترا به پسرا درخواست رقص میدن؟

-خب وقتی کسی که عاشقشی و بهت اهمیت نمیده باید همین کارو کنی..!

بغض کرد، واقعا خیلی داشتم اذیتش میکردم و گفتم بیا بغلم که گفت:

-تروخدا رادوین، اذیتم نکن من خیلی دوست دارم گذشته ها گذشته منو ببخش...

-باشه، حالا گریه نکن..

-حالا بیا بریم برقصیم دختر عمو؟

و جوابی نشنیدم و فهمیدم که باید چی بگم و گفتم:

-دختر عمو افتخار رقص میدین؟

-که با برق عجیبی در چشماش گفت:

-اره عزیزم..!

@m.azimiویراستار

  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹

دلتنگ آغوش ♥️

#پانیذ

از این‌که داشتم با رادوین می‌رقصیدم، فکر می‌کردم دنیا رو دادن به من. خیلی خوشحال بودم که یهویی نمیدونم چرا لپ رادین رو بوسیدم و اون دستش  رو گذاشت همون جایی که من بوسیدم و از رقص دست بر داشت رفت نشست و بهش گفتم:

- چه عشق تلخی! خیلی عجیبه همه‌ی دخترها وقتی عشق‌شون‌ اون‌ها رو میبوسه مثل تو رفتار میکنن!

- دیگه پانیذ حرف نزن! تو با حرف‌هات من رو خر کردی. میدونی من سریع دلم به حال یکی میسوزه، الان هم خودت رو واسه من مظلوم نکن! همون موقع که من عاشقت بودم تو مظلوم بودی، الان ما یه بچه داشتیم، میدونی چه‌قدر عاشقت بودم؟ ولی الان دیگه ازت بیزار هستم، چه برسه به این عاشقتم.

با این حرف رادین قلبم درد گرفت، شکست، خورد شد و سریع از اون محل دور شدم. صدای رادین بود! ولی دیگه بهش محل ندادم، آخه چه‌قدر باید من غرورم‌ رو له کنم؟ چه‌قدر باید عاشق باشم؟ عاشقی کسی که اصلاً بهم فکر نمیکنه.

 که رادین اومد‌ و گفت:

- پانیذ، نگاه! آره من بدجور دلت رو شکستم ولی خوب دوست ندارم الان هم من رو باید فراموش کنی و مثل دختر‌ عمو و پسرعموی ساده باشیم.

که گفتم:

- نمتونم فراموشت کنم ولی این رو یادت باشه! من به‌خاطر تو به خاطر گذشته لعنتی از همه‌چیم گذشتم، خداحافظ.

- خداحافظ.

#رادین 

خداحافظی کردم و رفتم از عمارت بیرون که رادین اومد و گفت:

- کجا میری؟

 -میرم، تو بیا!

- باشه داداش! 

و سریع سوار ماشین شدم. رفتم لب ساحل، یک سیگار از جیبم بر داشتم و روشن کردم.

#آیسان

غرق در فکر بودم، فکری که چرا زندگی ما این‌طوری هست؟ اما زندگی بقیه پر از عشق و سلامت. فکرم رفت به بابام؛ بابایی که از وقتی یادم میاد ندیدم. نمیدونم فوت کرده یا زنده‌است، به ما گفتن فوت کرده ولی قبر نداره. یه روزی هم میرسه از امیرخان انتقام می‌گیرم، امیرخانی که زندگیم رو تباه کرد، بابام رو از دست دادم، سلامتی مامانم رو از دست دادم، همه‌چیز از دست دادم که به خودم اومدم و بالشت خیسِ- خیس بود و چشم‌هام سنگین شد، خوابیدم.

@همکار ویراستارویرایش پارت ۹

ویراستار@m.azimi

@K.A    

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۰

دلتنگ آغوش ♥️

با صدای آلارم گوشی بیدار شدم؛ رفتم گلاب به روتون دستشویی و عملیات‌های مربوطه رو انجام دادم و سریع لباس پوشیدم از اتاق اومدم بیرون  با چیزی که دیدم چشم‌هام گرد شد و خشکم زد.

- امیرخان؟!

- به- به، آیسان خانم!

-س‍... لام.

- علیک سلام.

- ش‍... ما این‌جا چی‌کار میکنین؟

- یعنی از حضور من این‌قدر حیرت‌زده شدی که لکنت گرفتی؟ نترس کارت ندارم، بیا بشین!

- مامانم کجاست؟

- بیا بشین! مامانت هم میاریم.

- تورو خدا کاری با مامانم نداشته باشید!

- کاری نداریم، بیا بشین!

رفتم کنارش نشستم که گفتم: 

- بله امیرخان؟

نگاهی به سر و پام کرد و گفت:

- باید بیای خونه من برام خدمتکاری کنی تا مامانت نَمیره!

 با حرفی زد جیغ خفه‌ای کشیدم که گفت:

- هیس! دختر جون میای یا نه؟

- تورو خدا فقط یک ماه دیگه تورو خدا! چرا با زندگی ما این‌طوری میکنین؟ مگه ما باید تاوان بابام رو پس بدیم؟ برین از بابام انتقام بگیرین! چرا از ما؟

- دختر جون بابات مرده، میفهمی؟

 - نه زنده‌است! اگه مرده بود چرا قبر نداره؟

- کار به کار این چیزها نداشته باش! مامانت رو یا....

حرفش رو قطع کردم و گفتم: 

- تورو خدا!

- باشه.

که سریع از خونه بیرون رفت. مامانم پشت سرش دوتا نره غول آوردن داخل خونه، انشاالله بری که دیگه برنگردی! که برگشت گفت:

- نشنیدم، بلندتر!

- هی‌... هی... چی آقا گفتم خدانگهدار.

- آهان!

#رادوین

با صدای بیدارم شدم، با گیجی به این‌ور  اون‌ور نگاه می‌کردم که حساب کار دستم‌ اومد. من تو ماشین چی‌کار می‌کردم؟ که باز صدا اومد، دیدم این‌که رادین هست! پنجره رو کشیدم پایین که گفت:

- خسته نباشید!

- چرا؟

که با هول خاصی گفت:

- دیشب که تو رفتی آدم‌های امیرخان دعواشون شد با امیر و عباس، الان رفتن که شرکت رو به آتیش بکشن؛ الان امیرخان تهران هست.

که نفهمیدم چی‌شد سریع ماشین رو روشن کردم و گاز دادم. یکم که دور شدم فکر کردم که یه چیزی همراهم نیست، جا گذاشتم که  ایستادم. رادین سوار ماشین شد و نفس- نفس می‌زد که خنده‌ام رو خوردم که راه افتادم.

تو این مدت به فکر دیشب بودم که پانیذ من رو بوسید که منو دوست داره.

با صدای رادین به خودم اومدم:

- داداش!

- زهرمار!

- داداش تو هم گیر افتادی با من‌ها!

- چیه؟ زرت رو بزن! اعصاب ندارم.

- دیشب امیرخان رو دیدی تو مهمونی؟

- مگه امیرخان تو مهمونی بود؟

- داداش مثل این‌که اصلا‌ً تو باغ نیستی‌ها! میگم آدم‌های امیرخان دعواشون شد با امیر و عباس.

- چی؟!

- بله‌

- ای وای من! چرا دعواشون شد؟

- همون همه‌کارِ امیر خان کی بود؟

- متین رو میگی؟

- آره همون، داشت ماشین امیرخان رو جابه‌جا می‌کرد که حواسش نبود زد به ماشین ما که دیگه کار از کار گذشت دعوا شد؛ الان ما باید بریم عذرخواهی فکر کنم. خیلی عباس رفتار بدی کرد، اگه امیرخان نباشه دیگه هیچی، شرکت تو هوا هست.

- آره میریم.

@m.azimiویراستار  

@همکار ویراستارویرایش پارت دهم

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۱

دلتنگ آغوش ♥️

#آیسان 

لباسم رو پوشیدم و به سمت در رفتم که یادم رفت با مامان خداحافظی کنم، رفتم خداحافظی کنم. نگاهی به مامان انداختم که به یه گوشه خیره شده بود، نگران رفتم سمتش و صداش کردم، ولی جواب نداد و با نگرانی گفتم:

- مامان جان!   مامان جان تروخدا جواب بده! مامان توروخدا، یا امام حسین من چی‌کار کنم؟ مامان!

#رادوین 

رسیدیم به ورودی شهر، نمیدونم چرا؟ ولی فکرم به ذهنم رسید و از مسیر همون رستوران دختره‌ی خوشگل برم.

- داداش کجا میری؟

- از این راه میرم خب‌.

- باشه.

که دیدم...

#آیسان 

مامان رو دست‌هاش رو گرفتم و روی شونه‌ام انداختم، رفتم سمت در. اشک‌هام داشت می‌ریخت، خدایا خودت بهم رحم‌کن! توروخدا!

و لب خیابون ایستادم؛ حالا هم هیچ ماشینی پیدا نمیشه که یه ماشین خیلی شیک جلوم ایستاد، با فکر این‌که باز امیرخان هست داشتم دیوانه می‌شدم.

#رادوین

که از رستوران رد شدم و خبری نبود و یکم بدتر یه چهره‌ی آشنا لب خیابون داشت گریه می‌کرد، می‌گفت:

- وایستین!

- اِ داداش این دختره!

جلو رفتم و ایستادم که دیدم همون دختره هست و با نگرانی جلو رفتم؛ وایستادم که یه خانمی تقریباً میان‌سال بغلش بود.

# آیسان 

یه چهره‌ی آشنا از ماشین پیاده شد و اصلاً یادم نمی‌آمد که کی بود و کجا دیدمش که جلوم اومد و گفت:

- چی‌شده؟

و با گریه جواب دادم:

- توروخدا آقا کمکم کنید!

- باشه، بیاین بشینین شما رو ببرم بیمارستان.

#رادوین

- رادین!

- بله داداش؟

 - تو برو شرکت! من به این خانم کمک کنم.

- آخه دادا...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

- آخه نداره، برو!

- باشه.

@m.azimiویراستار

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۲

دلتنگ آغوش ♥️

و سوار ماشین شدن، من هم رفتم نشستم و رفتم به سمت نزدیک بیمارستان که از آینه دیدم که داشت گریه می‌کرد و گفتم:

- خانم نگران نباشید! الان میرسیم به بیمارستان.

- آخه مامانم داره از دست میره، من چه‌طور نگران نباشم؟‌ توروخدا زودتر برین!

- باشه.

- ببخشید؟!

- بله، بفرمایید.

- من شما رو جایی ندیدم؟

و گلوم رو صاف کردم و گفتم:

- بله، در رستوران.

که نمیدونم چرا سرش رو پایین انداخت و من هم تمام عجله‌م  رو روی پدال گاز خالی کردم و با سرعت زیاد رانندگی می‌کردم که رسیدیم.

- خانم محترم! رسیدیم.

- بله، ممنون!

#آیسان

من بلند داد می‌زدم توروخدا بیاین! مامانم داره میمیره، دکتر، دکتر!

که یکی سراسیمه رسید و یک برانکارد آوردن، مامان رو روش قرار دادن و بردن. به من گفتن همین‌جا واستادم که یهو دیدم این آقا خوشتیپ این‌جا وایستاده و رو بهش کردم و گفتم:

- واقعاً ممنون که اومدین! تو این دور و زمونه کم پیدا میشه مثل شما.

- خواهش میکنم، وظیفه انسانی هست.

- خب شما نمی‌خواستین برین؟

که سردرگم این ور اون ور نگاه می‌کرد و گفت:

- بله، چرا می‌خواستم برم.

- خدانگهدار.

- خداحافظ.

که رفت و یادم اومد که گوشیم توی ماشینش جا مونده و سریع صداش کردم:

- آقا!

- بله؟

- من گوشیم جا مونده تو ماشین. 

- بفرما، بردارید!

درِ عقب ماشین رو باز کردم و روی صندلی و زیر صندلی گشتم نبود، که رو بهش کردم و گفتم:

- نیست آقا.

که گفت:

- خب شماره‌تون رو بدین زنگ بزنم تا با صداش مشخص بشه کجااست.

- 0915****897

که صداش از زیر روکش صندلی می‌آمد و رفتم برداشتم و تشکری کردم. به سمت بیمارستان رفتم و روبه‌روی اتاقی که مامان بستری بود ایستادم و دکتری اومد و گفت: 

- ایشون مادرتون هستن؟

- بله آقای دکتر! چی‌شده؟

- خب جای نگرانی نیست، فقط به دلیل این‌که خیلی استرس داشته و شوک عصبی بهشون وارد شده و هیجان زیادی برای مادرتون خوب نیست و بیشتر مواظب باشید و یه روز مهمان ما هست!

@m.azimiویراستار

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۳

دلتنگ آغوش ♥️

#رادوین

وارد شرکت شدم و دیدیم خبری نیست که امیرخان یه جا ایستاده بود که بهش اشاره کردم بباد تو اتاق و خودم رفتم تو اتاق که در به محکمی باز شد و امیرخان با تندگویی گفت:

-‌ به چه حقی آدم‌هات دعوا کردن و توهین کردن؟

و با حرص گفتم:

- بشین امیر با همدیگه حرف می‌زنیم! من عذر خواهی میکنم، شما ببخش به بزرگیتون؟

- آقای رستگار! این‌ دفعه‌ی چندم هست که من باید چشم‌پوشی کنم از کار عباس و امیر؟

- حالا شما ببخشید! من خودم تنبیهِ حسابی میکنم.

- باشه ولی دیگه خوددانی، دفعه دیگه تکرار بشه بد جور تنبیه میکنم.

- باشه آقای شریف!

که از اتاق زد بیرون که منم پشت سرش رفتم و به سمت عمارت روانه شدم  که یادم اون دختره‌ی خوشگل افتادم و مسیر رو دور زدم، به سمت بیمارستان رفتم.

#آیسان

بلافاصله که دکتر رفت، رفتم تو اتاق پیش مامان و خیلی بی‌حال بود! با صدای نه‌چندان خوب گفت:

- این‌جا کجاست دخترم؟

- مامان جان الهی من قربونت بشم! حالت بد شد اومدیم بیمارستان و باید تا فردا بستری باشی.

که صدای زنگ گوشی بلند شد و از توی جیبم برداشتم که اسم مهرسا افتاده بود و جواب دادم که با بلندی تمام گفت:

- دختر تو کجایی؟! یک ساعتِ ما رو‌ معطل کردی.

و از اتاق رفتم بیرون؛ روی صندلی جلوی اتاق نشستم که با بغض گفتم: 

- ما بیمارستان هستیم.

- دختر چی‌شده بیمارستان رفتی؟

- مامانم حالش بد شده بود.

- الان خاله پروین خوبه؟!

- آره خدارو شکر!

- خب کدوم بیمارستان هستین؟

- بیمارستان نزدیک خونه هستیم، برای چی؟

- باشه، صبرکن من و مرصاد الان میایم!

که بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم و نگاه سنگین یکی رو روی خودم حس می‌کردم که سرم رو بالا کردم؛ همون پسر خوشتیپ بود و با تعجب رو‌ بهش کردم و گفتم:

- ببخشید! شما این‌جا چی‌کار میکنین؟

@m.azimiویراستار

@Ghazal  @هانی بانو     @Melika.      @Farinaz    @دخت جنگل     @دخترسیاه      @NAEIMEH_S     @Nilay07    @جانان بانو      @آیلار مومنی       @ببعی معتاد     @زبیده    @A_N_farniya      @S.malkzad@ملیکا ملازادهملازادهملا@admin   @R.kia

@همکار ویراستارویرایش پارت ۱۳

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۴

دلتنگ آغوش ♥️

#آیسان

سوالم رو که پرسیدم با دستپاچگی گفت:

- ببخشید! نگرانت... نگران مادرتون شدم، برای همین اومدم.

- لزومی نداره که شما نگران مادر من بشین؛ شما انسانیت رو در حق من تموم کردین، دیگه میتونین برین، ممنون!

- خب... خ‍... چیز... باشه، فعلاً خداحافظ.

#رادوین

بعد از خداحافظی به سرعت اون محل رو ترک کردم که دوباره قیافه اون پسره‌ی نچسبِ مثلاً خیلی غیرتی پیداش شد. چنین با تعجب نگاهم کرد انگار تا به حال آدم ندیدِ.

#مرصاد

با دیدن قیافه اون پسره‌یِ روانی خونم به جوش اومد و با تعجب بهش نگاه کردم و دستش رو گرفتم و گفتم:

- تو این‌جا چی‌کار میکنی؟

- نمی‌دونستم بیمارستان عمومی مال باباتِ!

که یک چشم غره‌ای بهش رفتم و با پوزخند نگاهم کرد‌ و رفت  که مهرسا با خنده گفت:

- خوب جوابت رو داد، از کی بود ضایع شدن تو ندیده بودم.

- زر نزن مهرسا!

- چیه؟ عقده‌ای.

#آیسان

از دیدن مهرسا خیلی خوشحال شدم و سریع به طرفش دویدم و رفتم بغلش؛ بغض بزرگی توی گلوم گیر کرده بود که با بغل مهرسا همه‌اش سرازیر شد. وقتی از آغوش گرم مهرسا در اومدم، به طرف مرصاد برگشتم که دیدم دست‌هاش رو به طرفم دراز کرده و سریع رفتم تو بغلش و گریه کردم و مرصاد با ناراحتی گفت:

- گریه نکن آیسان! خواهر قشنگم.

که مهرسا با لحن مسخره و لوسی گفت:

- به- به میبینی آیسان؟ من که خواهر واقعیش هستم این‌طوری من رو دلداری بغلم نکرده بود؟

که مرصاد با شرمندگی گفت:

- خب بیا عزیزم، تو هم بیا بغلم عشق داداش! یکی یک‌دونه داداش.

و سریع مهرسا رفت تو بغل مرصاد و من هم خیلی دلم خواست که داداش می‌داشتم ولی همین مرصاد واقعاً داداش نداشته‌ام بود که صدای هق- هق مهرسا بلند شد و گفتم:

- خنگ چرا گریه می‌کنی؟

که با بغض جوابم رو داد:

- خیلی دلم برای آغوش گرم یکی تنگ شده بود ک برم بغلش گریه کنم!

که مرصاد با گنگی جواب داد:

- اِ- اِ مگه من رو از دست دادی؟

که خدانکنه هردوتامون گفتیم و من با لحن تمسخرآمیزی گفتم:

- احیاناً شما برای عیادت نیومدین؟

که هردوتاشون مثل خر سرشون رو انداختن رفتن تو اتاق  و مهرسا گفت:

- وای خاله پروین خوبی؟ الهی آیسان فدات بشه!

و مامانم با لبخند غمگینی جواب داد:

- آره خاله جان خوبم خدارو شکر، خدانکنه!

و مرصاد هم گفت:

- چطوری مامان‌بزرگ؟ خوبی؟

و من با گنگی جواب دادم:

- اِ مرصاد مگه مامان پیر شده که میگی مامان‌بزرگ مامان من از تو هم جوون‌ترِ.

و مرصاد با خنده جوابم رو داد:

- به- به چقدر غیرتی!

- بله دیگه.

@همکار ویراستارویرایش پارت ۱۴

@m.azimi   ویراستار   @Gh.nejati  @Ghazal

@هانی بانو

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۵

دلتنگ آغوش ♥️

#رادوین 

سوار ماشین شدم که فکرم رفت به وقتی اون دخترِ رفت تو بغل اون پسرِه نحس که با خودم کلنجار می‌رفتم که به خودم اومدم، رسیده بودم به عمارت و با فکری که به ذهنم رسید بشکنی زدم‌، سریع ماشین رو پارک کردم   و به خاتون (خدمتکار خونه) گفتم:

- خاتون خانم یه قهوه بیارین بالا! 

که محترمانه جواب داد:

- اِ آقا شما اومدین! ببخشید متوجه نشدم، چشم میارم براتون!

که سرم رو تکون دادم و رفتم تو اتاق روی تخت نشستم و شماره اون دخترِ چشم جنگلی رو سیو کرده بودم؛ رفتم ببینم تلگرام یا واتساپ داره که دیدم فقط تلگرام داره و سریع رفتم چک کردم و فهمیدم اسمش آیسان هست، چه اسم قشنگی! که پروفایل‌هاش رو چک کردم، بیشترها عکس از خودش بود. واقعاً این دختر زیبا بود! که باز دیدم با همون پسرهِ نچسب بود، فکرم مشغول بود و با صدای در به خودم اومدم.

- بیا تو!

با دیدن پانیذ باز حالم گرفته شد، که اومد جلو گفت:

- سلام پسرعمو‌ی خودم، چطوری عزیزم؟

و با پوزخند جواب دادم:

- به- به پانیذ خانم دختر عموی خودم، بله مگه میشه شما رو دید حالم خوب نباشه؟

که چشم‌هاش چهارتا شد و با برق خاصی که تو چشم‌هاش موج می‌زد گفت:

- خوبم عزیزم، تو خوب باشی منم خوبم گلم.

با خونسردی جواب دادم:

- که این‌طور، خدارو شکر!

و بحث رو عوض کردم و گفتم:

- چه‌خبر از عمو سعید؟ کارها خوب پیش میره؟

که با هول جواب داد:

- آره، همه‌چیز خوبه!

- خب چی‌شده اومدی این‌جا؟

با گنگی جواب داد:

- اومدم بگم که...

کنجکاو نگاهش کردم و گفتم:

- که؟

- که چیز... چیزه.

- خودت رو مسخره کردی یا من رو؟

- خب اَمون بده!

هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم که گفت:

- من رادوین رو دوست دارم!

و اصلاً تعجب نکردم، با خونسردی گفتم:

- خب باشه، چی‌کار کنم؟

که تعجب از چشم‌هاش می‌بارید، گفتم:

- جای تعجب نداره، الان هم برو! میخوام استراحت کنم.

- اما...

و تُن صدام رو بردم بالا گفتم:

- اما اگر نداره!

که رفت و خدارو شکری کردم و خودم رو انداختم روی تخت و با فکر این‌که که چرا خاتون هنوز برام قهوه نیاورده عصبانی رفتم پایین و صداش کردم:

- خاتون!

جوابی نشنیدم، این خاتون هم تازگی‌ها پررو شده بود، امروز هم که سارا هم نیامده بود کمکش. سارا دخترشِ و میان مادر- دختری همین‌جا کار میکنن که با دیدن خاتون که پخش زمین شده بود هول کردم و سریع شماره بهزاد (دکتر) که همیشه اون برای معاینه و... می‌آمد که بعد چند بوق برداشت و گفت:

- جانم داداش؟

- بیا خونه! خاتون نمیدونم چه‌اش شده.

- باشه داداش اومدم.

سریع برگشتم سمت خاتون و خاتونی که از وقتی یادم میاد پیش‌امِ، مثل مادر نداشته من هست و همیشه کنارم بوده هست؛ مطمئنم هیچ کارش نمیشه، خیلی نگران بودم.

#آیسان

کنار مامانم نشسته بودم و اشک‌هام سرازیر می‌شدند که فکرم رفت به مرصاد که اگه الان این‌جا بود بهم می‌گفت گریه نکن!

که حلال  زاده زنگ زد و با صدای گرفته جواب دادم:

- الو، پسر چقدر حلال‌زاده‌ای تو!

- الو سلام بر آبجی قشنگم، چه‌طوری خوبی؟

- نه اصلاً حالم خوب نیست.

که با نگرانی پرسید:

- چرا خواهری چیزی شده؟

ناظر= @مُنیع(لطفا پارت های بالا رو هم نظارت کنید ممنون میشم♥️)

ویراستار♥️=   

    @m.azimi@همکار ویراستارویرایش پارت ۱۵ و ۱۶

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 5
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۶

دلتنگ آغوش ♥️

#آیسان

و جواب دادم:

- نه خوبم فقط یکم دلم گرفته.

- آها، میام پارک همیشگی، بیا اون‌جا!

یکم دلم شور می‌زد، نکنه اتفاقی افتاده؟ و سریع جوابش‌ رو دادم:

- ببینم چی میشه.

- اِ ببینی چیه؟ باید بیای!

- باشه، حالا خودت رو لوس نکن!

که تک خنده‌ای کرد و کرد گفت:

- می‌بینمت کوچولو.

- فعلاً، بابا بزرگ!

و با خودم گفتم ببینم تو این گوشی چه‌خبره؟ رفتم، چک کردم که تو یه گروه عضو شده بود؛ نمیدونم توسط کی و یه بی‌خیالی گفتم  ولی این کنجکاوی ولم نمی‌کرد  و سلام کردم که چند نفر گفتن: 

- سلام.

و‌ یکی به نام رادوین  گفت:

- سلام، میشه خودتون رو معرفی کنین؟

و با تعجب گفتم:

- آیسان هستم!

که جوابم رو داد:

- خوشبختم.

و یه عالمه پسر و دختر بودن تو اون گروه که با خیلی‌هاشون صمیمی شدم و به‌نظر خوب می آمدن و همون رادوین گفت:

- پایه جرأت حقیقت هستین؟

و من اصلاً حوصله نداشتم و گفتم:

- نه.

و رفتم ببینم کی‌ها تو گروه هستن و چشمم خورد به کسی که داشت چشم‌هام چهارتا می‌شد، اون هم چهارتا   بزرگ، با خودم گفتم:

- نه امکان نداره! عکس امیرخان این‌جا چی‌کار میکنه؟

و بقیه پروفایل‌هاش رو چک کردم که بله امکان داشت عکس.های خودش بود و سریع از گروه لفت دادم و می‌خواستم برم بیرون از برنامه که پیام شخصی بهم پیام اومد که رفتم دیدم همون رادوین پیام داده‌.

- سلام، ببخشید مزاحم شدم؛ چرا از گروه لفت دادین؟

و جوابش رو دادم:

- فضولی؟

که گفت: 

- آره، مشکلیِ؟

چه‌قدر این پسره پررو هست!

- خیلی هم مشکلِ.

و گفت:

- اوه- اوه جالب شد!

 تک خنده‌ای کردم و و جوابشو دادم:

- خداحافظ.

گفت:

- چی‌شد؟ کجا؟ حالا می‌موندی، کلاً آدم در رفت و آمدی هستی.

از حرفش خنده‌ام گرفت و گفتم:

- ماشاالله که خیلی هم فضول هستی! پسر به این کنجکاوی ندیدم.

که گفت:

- یه سوال.

 و حس کنجکاویم گل کرد و گفتم:

- بفرما!

و گفت:

- ببخشید، میشه من شما رو آیسان صدا کنم؟‌ اگه مشکلی نداری.

و‌ با خجالت گفتم:

- نمیدونم.

و گفت:

- خب پس من بهتون میگم آیسان.

و باهاش زیاد حرف زدم و خیلی چیزها درموردش فهمیدم، به‌نظر پسر خوبی می‌رسید که یه لحظه به فکرم رفت به مرصاد که من می‌خواستم برم پارک که دستم رو زدم تو سرم، گفتم:

- وای خاکِ عالم.

که سریع از بیمارستان رفتم بیرون و تا پارک راه زیادی نبود و رسیدم که از همون دور چهره حرصی مرصاد رو تشخیص دادم که گفت:

- نمی‌آمدی!

و با شرمندگی جواب دادم:

- ببخشید!

که با حالت تمسخرآمیزی گفت:

- عیب نداره کوچولو، بیا ببینم!

رفتم کنارش روی صندلی نشستم که زد روی شونه‌ام، گفت:

- آیسان!

با لبخند جوابش‌ رو دادم:

- جانم؟

که با مکث گفت:

- عاشق شدم!

 پقی زدم زیره خنده که با تعجب نگاهم می‌کرد که گفتم:

- شوخی جالبی بود، خوشم اومد!

که با حرص گفت:

- اصلا‌ً هم شوخی نبود، ما رو باش روی دیوار کی داریم یادگاری می‌نویسیم.

که‌ با تعجب جوابش رو دادم:

- باشه، حالا عاشق کی؟

- نمی‌شناسی.

و با کنجکاوی گفتم:

- مطمئنی؟

- باورکن!

و به حالتی که مثلاً بهم برخورد گفتم:

- به درک.

و گفت:

- عشق آبجی ناراحت نشو! باشه؟

ناظر:         @مُنیع

ویراستار:        @m.azimi

    

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۷

دلتنگ آغوش ♥️

#رادوین

برگشتم، نگاه کردم به چهره‌ی مظلوم خاتون و رو به بهزاد کردم و گفتم:

- حالش چطوره؟

که با گنگی جواب داد:

- چیزی خورده؟

و من با گنگی بیشتر جواب دادم:

- یعنی چی که چیزی خورده؟ حتماً خورده! اصلاً که چی؟

و با خونسردی گفت:

- به کسی شک داری؟

که منم با جدیت کامل گفتم:

- بهزاد طفره نرو؛ درست بگو ببینم چی‌شده؟!

که با عجله گفت:

- سم خورده ولی خدارو شکر سم ضعیف بوده و زیاد تأثیری نداشته!

که با تعجب نگاهش می‌کردم و گفتم:

- پانیذ!

که مطمئنم متوجه حرفم شد و گفت:

- ای دادِ بی‌داد، چرا به این بنده خدا سم داده؟ باز چه نقشه‌ای تو سرش بوده خدا میدونه.

- نمیدونم.

تو فکر بودم که با صدای بهزاد به خودم اومدم و گفتم:

- جان؟ چی گفتی؟

- میگم داداش من برم، فعلاً.

- باش مواظب خودت باش!

و رفت، من  موندم با کوه فکر که پانیذ باز چه نقشه‌ای داشته؟ و رفتم به سمت اتاق خودم و فکرم رفت سمت خاتون و برگشتم سمت اتاق بقلی، دَر رو آروم باز کردم که دیدم هنوز خوابِ و رفتم تو اتاق خودم. خودم رو انداختم روی تخت که هنوز سرم رو نذاشتم، چشم‌هام گرم شد و به خواب رفتم.

#مرصاد

از این‌که آیسان مسخره کرده بودم، واقعاً خنده‌ام گرفته بود که با صدای آیسان برگشتم سمتش که گفت:

- مرصاد!

- جانم!

و ژست متفکرانه گرفت و گفت:

- دروغ که نمیگی؟

و منم که در حین حال که نمی‌تونستم خنده‌ام رو کنترل کنم، گفتم:

- نه بابا.

که فهمید مسخره کردمش که، فهمیدم جای فرار هست و پا به فرار گذاشتم که آیسان داشت می‌آمد دنبالم که سرعتم رو بیشتر کردم که صدای بدی نظرم رو جلب کرد که ایستادم دیدم آیسان اُفتاده که نگران به سمتش رفتم و گفتم:

- خوبی؟!

که با بی‌حالی و خنده گفت:

- آره بابا.

که دستش رو گرفتم بلند‌ش کردم که یکی با مشت زد توی قفسه سینه‌ام که تازه حساب کار دستم اومد که با خنده گفت:

- حساب به حساب شدیم.

که منم با خنده گفتم:

- پس این‌طور، که حساب به حساب شدیم.

که خودش رو زده به اون راه گفت:

- چرا مهرسا رو نیاوردی؟

و گفتم:

- خواب بود، منم دلم نیومد بیدارش کنم.

که با حالت مسخره‌ای گفت:

- که دلت نیومد؟

که یه لحظه مثل برق گرفته‌ها شد گفت:

- وای!

که با تعجب بهش خیره بودم که گفت:

- ساعت چندِ؟

و ساعت گوشی رو نگاه کردم گفتم:

- ساعت دوازده و نیم (شب)

که انگار یکم خیالش راحت شد و گفت:

- آهان، من برم که مامان تنها هست‌.

که گفتم:

- باشه گلم بیا با هم‌دیگه بریم! میرسونمت.

و راه افتادیم به سمت بیمارستان که تصمیم گرفتم بِترسونمش و تو حال و هوای خودش بود که ازش جدا شدم و رفتم سمت درختی قایم شدم؛ یکم که گذشت به سمت من یعنی طرفی که بودم برگشت گفت:

- مرصاد!

#آیسان:

از این که مرصاد رفته بود یا شایدم قایم شده بود، خیلی ترسیده بودم  که دوباره گفتم:

- مرصاد!

که جوابی نشنیدم، تصمیم گرفتم دنبالش بگردم تا پیداش کنم. رفتم سمت درخت‌ها که نبود و برگشتم سمت جایی که بودم که قلبم ایستاد که صدای پِخی اومد و ضربان قلبم شدت گرفت و خیلی ترسیدم که دیدم مرصاد هست و فحشی زیر لب نثارش کردم که شنید و گفت:

- بهتر حساب به حساب شدیم نه؟

@m.azimi

@مُنیع@همکار ویراستارویرایش پارت ۱۷

@ارغوان  @هانی بانو         @Ghazal      @Farinaz          @Melika.       @N R          @GH_Mahla       @M.f      @janan

ویرایش شده توسط sogand_g
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۸

دلتنگ آغوش ♥️

#آیسان

 خودم رو ناراحت گرفتم، ازش دور شدم که تنها برم اما یک دفعه‌ای دستم رو از پشت یکی کشید که دیدم مرصاد هست و هین کِش‌داری کشیدم که گفت:

- خب چرا ناراحت میشی؟ تازگی خیلی دل نازک شدی، خب جنبه داشته باش!

 منم با ناراحتی گفتم:

- من جنبه دارم، فقط قلبم داشت می‌آمد تو دهنم با کارت خب.

که چهره‌ش گرفته شد و گفت:

- خب، ببخشید!

و منم کمی لبخند زورکی زدم و گفتم:

- باشه می‌‌بخشمت، ولی دیگه این کارو نکن! وقتی تنهام گذاشتی من بیشتر ترسیدم.

که گفت:

- الهی، باشه گلم ببخشید دیگه تکرار نمیشه؛ بیا بریم!

که باشه‌ای گفتم و حرکت کردیم به سمت بیمارستان تو طول راه یه عالمه حرف زدیم تا رسیدم. با مرصاد خداحافظی کردم و به اتاق که مامانم بستری بود رفتم که الهی قربونش برم خوابیده بود؛ منم کنارش نشستم سرم رو گذاشتم روی دستش و چشم‌هام گرم شد.

#رادوین 

با صدای که هی می‌گفت:

- آقا، آقا!

بیدارم شدم و اعصابم خورد شده بود که یک نعره کشیدم، گفتم:

- چی میخوای آقا، آقا میکنی؟ اِ.

که صدای آشنایی گفت:

- آقا بیدار بشین لطفاً!

«هوم»ای گفتم. بیدار شدم و چهره‌ی سارا رو جلوی خودم دیدم که گفت:

- آقا ببخشید مامانم... یعنی خاتون خانم کارتون دارن، میشه بیاین پایین؟

که گنگ نگاهش می‌کردم که تازه یادم اومد خاتون چِه‌اش شده بود و سرم رو تکون دادم و سارا از اتاق رفت بیرون.

رفتم دستشویی؛ عملیات مربوطه انجام دادم و رفتم سمت اتاق که قبلاً خاتون خواب بود. دَر رو باز کردم، اما نبود که یادم اومد سارا گفت بیاین پایین. رفتم، دیدم خاتون روی کاناپه نشسته بود رفتم کنارش نشستم که گفت:

- آقا سلام؛ اومدین، صبحونه‌تون آماده هست برین بخورین!

که گفتم:

- باشه میخورم، اول با هم‌دیگه صحبت کنیم، بعد صبحونه هم میخورم.

که با تعجب گفت:

- درمورد چی آقا؟

که من با تعجب بیشتر گفتم:

- مگه کارم نداشتی اومدم، نکنه فراموشی هم گرفتی؟

که انگار منظورم رو گرفت و گفت:

- آهان، آقا نه فراموشی نگرفتم‌.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- خب خوبه، تعریف کن ببینم! چی‌شد؟

که گفت:

- مفصلِ، شما برین سرکارتون! بهتون تعریف میکنم.

که گفتم:

- امروز نمیرم، تو تعریف بکن از همون اول!

و سرشو تکون داد و شروع کرد به حرف زدن:

- پانیذ خانم اومدن خونه و به من یه بطری داد؛ گفت بخور برای شما گرفتم! که قوت بگیری، من هم نمی‌خواستم بخورم که به‌ زور داد بهم و اومد بالا که یکم گذشت دیگه هیچی نفهمیدم.

- پس حدس‌ام درست بود!

و سریع رفتم دو لقمه صبحونه خوردم به سمت عمارت عمو سعید (بابای پانیذ) روانه شدم. خیلی اعصابم از دستِ پانیذ  خورد بود، هدف از این کارها چی هست؟ با خودم درگیر بودم که رسیدم و رفتم در زدم که یکی از خدمتکارها اومد گفت:

- خوش اومدین آقا، بفرمایید داخل!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- پانیذ خونه هست؟

- بله آقا توی اتاق خودشون هستن.

و از پله‌ها رفتم بالا و این‌قدر اعصابم داغون بود که یادم رفت در بزنم و همین‌طوری رفتم داخل که گفت:

- بهت یاد ندادن... 

وقتی من رو دید، تعجب کرد و گفت:

- سلام عزیزم! تو این‌جا چی‌کار میکنی؟

که بدون سلام و احوال‌پرسی رفتم سر اصل مطلب، گفتم:

- هدفت از این مسخره بازی‌ها چیه؟

خودش رو زد به اون راه گفت:

- درمورد چی حرف میزنی؟ بیا این‌جا بشین حرف می‌زنیم! آروم باشه گلم!

 رفتم نشستم، از لحن حرف زدنش حالم به هم می‌خورد. گفتم:

- خودت رو نزن به اون راه! درست بگو ببینم چرا به خاتون سم دادی؟

مثلاً تعجب کرد و گفت:

- من کی... همچین حرفی گفته؟

-  حرف اضافه نزن! بگو ببینم چی میخوای؟!

و یکم مکث کرد و گفت:

- من تو رو دوست دارم! خب همین رو میخوام.

با حرفش دیگه عصبانیتم بیشتر شد و گفتم:

- من وقتی دوستت داشتم، دوستم نداشتی؛ الان هم دوسِت ندارم، پس دیگه نَشنوم این حرف رو!  و منم فراموش میکنی، اوکی؟

که بغض کرد و اشک‌هاش سرازیر شد و گفت:

- من نمیتونم.

- به من ربطی نداره، دیگه دور و بر منم پیدا نمیشی!

در رو باز کردم و رفتم و صداش می‌آمد اما دیگه واسم مهم نبود، مهم بودن که سهلِ حالم به هم می‌خورد ازش دیگه.

#آیسان

رفتم کارهای ترخیص رو انجام دادم و رفتم تو اتاق که مامان آماده کنم بریم.

- مامان جان آماده بشین که بریم خونه!

- باشه دخترم.

رفتم کمک مامانم و راه افتادیم به سمت خونه. باید امروز می‌رفتم رستوران! دو روز شده نرفتم من رو رو اخراج می‌کنند. رسیدیم به خونه، سریع در رو باز کردم خودمم رفتم داخل. لباس‌هام رو عوض کردم رو به مامان کردم و گفتم:

- مامان من میرم رستوران، مواظب خودت باشی!

بعد از خداحافظی از در ورودی خونه خارج شدم، آروم- آروم داشتم می‌رفتم که یک ماشین رویاهام که اسمش مازراتی بود هی بوق می‌زد. بیخیال داشتم می‌رفتم که دوتا بوق دیگه زد رفتم سمتش که گفتم:

- بله بفرما؟

که صدای آشنا گفت:

- بشین!

منم بی هوا دستگیره درِ عقب رو کشیدم و صندلی عقب نشستم که دیدم...

ناظر@مُنیع

@m.azimi ویراستار   

@هانی بانو‌           @ببعی معتاد       @بانوی سیاه@نادیا محمودی   @Ghazal@همکار ویراستارویرایش پارت ۱۸

      @sogand_g  @sogand-A    @Gh.azal    @Gh.aꨄ︎    @آیسن  @آیلار مومنی   @هــhanaــانا   @Farinaz    @جانان بانو     @باران حسنی     @Bahar khani             @Ghazalbavi      @p8366y       @NAEIMEH_S@ملیکا ملازاده     @م_صمدی      @ملکه سکوت       @آتنا بخشعلی زاده     @Rehaneh@Melika.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 4
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...