رفتن به مطلب

رمان تکامل متناقض|حانیه و مبینا کاربران انجمن نودهشتیا


Haniew
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: تکامل متناقض

نویسنده: حانیه شامل و مبینا غلام‌نژاد

ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه،

هدف: هر احساسی عشق نیست♡

رمان پارت‌گذاری: نامعلوم

ناظر: @DINA

ویراستار: @16Nian


خلاصه:
قصه از جایی شروع شد که دخترک کتاب زندگی را باز کرد...
و موجی از غم, تنهایی و خوشحالی که روی آن خاکستر نشسته بود به صورتش برخورد کرد.
کتاب زندگی مملو از اتفاقاتی بود که در آینده هم ردپایش دیده می‌شد.
اما مگر در کتاب چه چیزی بود که زندگی دخترک را طوفانی کند؟
اصلا دخترک چرا باید کتاب زندگی را باز کند؟ آن کتاب مال چه کسی بوده و چگونه به دست دخترک رسیده؟

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:
روزی روزگاری
در گوشه‌ای از جهان
پری‌ای دیدم برای حبس در زندان قلبم! 
دلم لرزید، پایم سست شد و چشمانم 
دلبرک را گرفت.
او ندانست که مرا مدهوش خود کرده.
قدم بر زمین نهاد و دورتر و دورتر رفت
انقدر دور که مانند یک نقطه شد.
رفت،
 مانند رفتن جان از بدن
روح از جسم
قلب از انسان
دیدم که یارم می‌رود.
تنها دلبرم می‌رود
رفت و از آن روز به بعد من شدم تنهاترین آواره این شهر... .

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[ تهران_ مردادماه هزار و سیصد و نود و هشت]

«بخش اول»
 فصل یک: دفتر مرموز


《 پارت  اول 》

سرم رو به طرف پذیرایی چرخوندم و نگاهی به ساعت انداختم. 
دوازده! کلافه تیکه‌ای از موهای روی صورتم رو پشت گوشم فرستادم.
یک ساعت از تعطیلی باشگاه آریا گذشته، اما هنوز به خونه برنگشته و این من رو نگران می‌کرد! 
نگاهی به مامان و خاله که صدای خندهاشون خونه رو برداشته بود انداختم. حواسشون به من نبود و داشتن از خاطره‌های مشترکشون می‌گفتند.
موبایلم و از روی میز نهارخوری چنگ زدم و با قدم‌های تند به سمت اتاق رفتم.
باید زنگ می‌زدم تا بفهمم آریا کجا مونده که هنوز نیومده! 
حوصله نداشتم از پله‌ها بالا برم پس در اتاق زیر پله‌ها، که متعلق به خاله هستی بود رو باز کردم و داخل رفتم.
با استرس تند- تند شماره آریا رو گرفتم که صدای شادش تو گوشم پیچید:
- سلام خانم خانم‌ها خوبی؟ 
با شنیدن صداش تموم استرس و نگرانی‌های چند دقیقه قبلم فروکش کرد.
لبخندی زدم و با ذوق گفتم:
- سلام آریایی خوبی؟ کجایی؟ چرا نمیای؟
آریا خندید و گفت:
- عزیزکم یواش! مامان خانومم یکم خرده فرمایش فرمودن که بخرم بعد بیام خونه.
اخمی کردم و جدی گفتم:
- از وقتی از باشگاه آزاد شدی تا الان یک ساعت گذشته! یعنی هنوز خرده فرمایش‌های خاله رو نخریدی؟ 
- اوه! چه همه چیز و دقیق هم می‌دونی! 
تک‌خنده‌ای کرد و ادامه داد:
- بعد هم مگه زندان بودم که آزاد شدم بابا رفته بودم باشگاه و برای مسابقات ساعت‌ها تغییر کرده گلم! من الان تازه از باشگاه اومدم بیرون خرید کنم بعد میام.  باشه موشی؟ 
حرصی با جیغ گفتم:
- آریا بیشعور به من نگو موشی! من موشی نیستم خرس گنده! 
صدای خنده‌های آریا که تو گوشم پیچید، بیشتر حرصم گرفت! 
- قیافه‌ی قرمز شده از حرصتم دوست دارم! ولی باشه چشم  امر دیگه؟ 

دندون قرچه‌ای کردم و حرصی داد زدم:
- برو گمشو دیگه!
و بلافاصله بعد از حرفم تلفن رو قطع کردم! 
ابرو درهم کشیدم. عصبانی روی تخت نشستم و دست‌هامو از دو طرف، لبه‌ی تخت گذاشتم.
صد بار گفته بودم که دوست ندارم به اسمی غیر از اسم خودم صدام کنه، اما کو گوش شنوا! 
انگار با دیوار حرف می‌زدم! 
بخدا اگه با دیوار حرف می‌زدم بیشتر از این پسرک نادون می‌فهمید! 
شاید هم من زیادی حساس شده بودم و زود ناراحت می‌شدم! 
همون‌طور که نشسته بودم پاهام رو آروم تکون می‌دادم. 
با درد بدی که توی پاشنه‌ی پام پیچید، پاهام از حرکت ایستاد. دست‌هام سست شد و درد تا مغز استخونم رو سوزوند.
 کمی به پایین تمایل شدم و با دستم پاشنه‌ی پام رو آروم نوازش کردم تا از دردش کم بشه! 
دردش که آروم گرفت از جام بلند شدم و روی زمین نشستم.
رو تختی و بالا دادم تا ببینم پام به چی برخورد کرد.
با دیدن صندوقچهٔ آبی رنگ، دست دراز کردم و از زیر تخت بیرون کشیدمش. 
یک دسته کوچک نقره‌ای رنگ روی در صندوقچه بود که نصفش زنگ زده بود.
 جسم دایره‌ای، روی دیواره صندوقچه رو کمی راست بردم که در صندوقچه با صدای چریکی باز شد و بالا پرید. 
ترسیده هینی کشیدم و خودم و کمی عقب کشیدم.
داخل صندوق یک دفتر با جلد چرمی مشکی بود. 
روی جلدش کادر سفید رنگی داشت که داخلش نوشته شده بود:

 "می‌نویسم تا یادم نرود.
دردهایی که تا ته، قلبم را سوزاندند! 
اما مرا بزرگ و چون کوه استوار ساخت.
مرا بزرگ کرد، انگیزه داد!
از ته اعماق وجودم زخم کاری‌ای که زده شد را حس کردم.
از ته اعماق وجودم قلبم سوخت، جگرم آتش گرفت اما آن لبخند بود که همیشه همراهم بود... ."
همین متن کنجکاوم کرد تا بدونم محتوای داخل کتاب چی هست؟
نگاهی به در بسته اتاق انداختم و همون‌طور که گوشه‌ی لبم رو از استرس می‌جوییدم دست بردم و کتاب رو از صندوقچه بیرون آوردم.
بازش کردم که صفحهٔ اولش خالی بود، ورق زدم که با شنیدن صدای مامان ترسیدم و کتاب از دستم افتاد.
- آرام! دخترم کجایی؟
قلبم گنجشک‌وار می‌کوبید و دهنم از ترس خشک شده بود.
هراسان دست بردم و کتاب رو از جلو پام چنگ زدم و داخل صندوقچه انداختم.
در صندوقچه رو با شدت بستم که صدای بدی ایجاد کرد و استرسم رو بیشتر کرد.
با پیچیدن مزه‌ی خون داخل دهنم و سوزش لبم، دست از جویدن پوست لبم برداشتم و صندوق رو زیر تخت هل دادم.
از جا بلند شدم، سریع دستی به لباسم کشیدم، موبایلم رو از روی تخت برداشتم و از اتاق خارج شدم.
آروم نفس عمیقی کشیدم و با دستم خودم رو باد زدم تا از التهاب صورتم بر اثر استرس کم بشه.
ذهنم درگیر متن کتاب بود.
 یعنی مال کی بود؟
مال آریا که نبود پس حتماً یا مال خاله بود یا عمو؟
 اما یعنی عمو و خاله چه درد بزرگی کشیدن مگه؟

@همکار ویراستار ویرایش شد.

@مبینا.

ویرایش شده توسط دخترسیاه
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 8
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#بخش_اول

#پارت_دوم
با صدای مامان دست از فکر و خیال برداشتم. 
گلوم و صاف کردم و گفتم:
-جانم مامان! دارم میام.
- کجا رفتی دخترم؟ بشقاب های میوه خوری و از روی میز جمع کن بیار.
بدون توجه به سوال مامان چشمی گفتم و بشقاب های چینی سفید با رگه های طلایی رو از روی میز برداشتم و به آشپزخونه بردم که مامان و خاله رو در حالی که از خنده روده‌بر شده بودن دیدم.
با لبخند گفتم:
- باز چی شده که صدای خندتون کل خونه رو برداشته؟
خاله هستی که پای گاز وایستاده بود نگاهی بهم کرد و گفت:
-داشتیم خاطرات و مرور می‌کردیم‌ عزیزم.
مامان با خنده گفت:
- هستی از اون تباهی هامون عکس داری؟
بشقاب ها رو داخل ماشین ظرف شویی گذاشتم و به حرف های خاله گوش دادم .
- آره آره! آرام خاله برو از توی اتاق زیر تخت آلبوم و بردار بیار.
با لبخندی تصنعی بی حوصله از آشپزخونه خارج شدم، یهو نقشه‌ای برای برداشتن کتاب به سرم زد.
برگشتم و نگاهی به آشپزخونه کردم، مامان و خاله سرگرم حرف زدن بودن.
به سمت حال رفتم، سریع کولم رو برداشتم و با دو به اتاق رفتم.
اول کتاب رو از صندوقچه برداشتم و داخل کولم گذاشتم و بعد آلبوم سفید رنگ رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
روی مبل سلطنتی آبی رنگ نشستم. کولم رو پشتم گذاشتم و داد زدم :
_بیایین آلبوم و آوردم.
مامان و خاله از آشپزخونه بیرون اومدن و کنارم نشستن.
خاله صفحه اول رو باز کرد که با عکس بزرگی از خودش و مامان روبه‌رو شدیم.
خاله موهای فر شدش و بالا داده بود و مقنعه مشکی به سر داشت که دقیقا مثل تپه شده بود.
مامان هم موهاش مثل خاله بود با این تفاوت که فر نبود اون هم مقنعه مشکی پوشیده بود.
با اون ابروهای پرپشت مشکی، قاب خیلی زیبایی شده بودن.
خنده امونم رو بریده بود اما برای اینکه خاله و مامان فکر نکنن دارم مسخرشون می‌کنم مجبور بودم خندهامو تو خودم بریزم! 
لبام رو محکم روی هم فشار می‌دادم که مبادا صدای خندم بلند بشه اما شونه هام از فشار خنده می‌لرزید.
مامان نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بخند بخند، خودمون می‌دونیم تباه بودیم، شماها هم ده سال دیگه به الانتون می‌خندین.
با حرف مامان بلند زدم زیر خنده
مامان و خاله هم دست کمی از من نداشتن
وقتی خوب خندیدیم خاله آلبوم رو ورق زد، تند- تند ورق می‌زد که ناگهان چشمم به عکسی افتاد.
سریع دستم رو روی صفحه گذاشتم که خاله دست از ورق زدن کشید و گنگ نگاهم کرد.
به عکس اشاره کردم و با تعجب گفتم :
_عه عکس عروسیتون، ولی خاله چرا آرایش نداری؟ چشماتم که قرمزه یعنی گریه کردی؟ عمو نیما چرا اخم کرده؟ 
نگاهم بین عکس و خاله که با مردمک های لرزان و هراسان نگاهم می‌کرد در چرخش بود.
سری تکون دادم و ادامه دادم :
- چرا خاله؟
خاله با چشم‌هایی که دو دو می‌زد نگاه ازم گرفت و به عکس خیره شد.
غم تو دو تیله زمردی رنگش غوطه ور شد و ناگهان اون دو زمرد غم زدش طوفانی شدن.


 

@_zeynab

@azamshahpori

ویرایش شده توسط مبینا.
  • لایک 7
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 پارت سه 》


اما من گیج بودم، هم از اون عکسی که ناراحتی تو چهرهٔ عمو و خاله هویدا بود، هم از این تغییر حالت ناگهانی خاله! 
مامان با شتاب آلبوم رو از دست خاله گرفت و بست و با لحن شادی گفت:
-خب اینارو ولش کن از خاطرات دوره دبستان بگو، اون روزا برای من بهترین بود.
خاله بی‌حرکت به جای خالی آلبوم زل زده بود، از نفس های به خس خس افتادش ترسیدم.
نگران بودم! 
آروم دستم رو که از ترس می‌لرزید و به بازوی خاله زدم و تکونش دادم.
خاله شروع به سرفه کردن کرد و صورتش رو به سرخی رفت.
مامان جیغی کشید، نگران با چشم‌هایی که لبالب از اشک بود داد زد :
-برو از کابینت قرص‌هاشو بیار! 


با دو به سمت آشپزخونه رفتم. قلبم دیوونه وار به قفسه سینم می‌کوبید. واقعا لعنت به دهنی که بی موقع باز بشه.
خب اصلا اون عکس به من چه ربطی داشت که سوال کردم!
پلاستیک قرص رو برداشتم و با لیوان آب به سمت مامان گرفتم.
مامان به سرعت قرص و توی دهن خاله گذاشت و با حرف‌هاش سعی کرد آرومش کنه.
اما صداش انقدر آروم بود که هیچی نمی‌شنیدم.
سرفه های خاله بند اومد و رنگش به حالت قبل برگشت.
نفس حبس شدم رو با آسودگی بیرون دادم.
مامان لیوان آب رو به دهان خاله نزدیک کرد، خاله جرعه‌ای ازش رو خورد. 
مامان لیوان رو روی میز گذاشت،خیالش راحت شده بود اما هنوز توی چشماش اشک جمع شده بود.
خاله دستش رو روی لبه مبل کنارش گذاشت که کوله من روش بود، اما یکهو دستش ول شد و همزمان کولم که از قضا زیپش رو هم نبسته بودم روی زمین افتاد و نصف کتاب نمایان شد.
خاله دوباره دست ول شدش و روی مبل گذاشت، اول نگاهی به کتاب و بعد نگاه سرزنش‌گری به من کرد.
خجالت کشیدم، آخه حق داشت اینجوری نگاه کنه این دزدی محسوب می‌شد!
اما بیشتر می‌ترسیدم که به مامان چیزی بگه اون وقت تنبیه بدی در انتظارم بود.
سرم رو پایین انداختم و قلنج دستم رو می‌شکستم تا خاله حرفی بزنه و با کلمات سرزنشم کنه.
که ناگهان با افتادن خاله روی زمین و صدای جیغ‌ کر کننده مامان، قلبم از حرکت ایستاد و نفسم برای ثانیه ای قطع شد.
بغض تو گلوم رخنه کرد و به چشمام هجوم آورد!
اول اون عکس و حالا هم این کتاب، چه اتفاقی افتاده بود که حال خاله رو انقدر بد کرده بود؟
من چه غلطی کرده بودم؟ کاش دستم می‌شکست و رو اون عکس و نشونه نمی‌رفت.
اگه مشکلی برای خاله پیش بیاد من چطور توی چشمای آریا و عمو نگاه کنم؟ 
اشک هام قطره قطره از چشمام خارج شدن و گونم رو احاطه کردن.
با صدای بلند و گرفته مامان با عجله گوشی رو چنگ زدم تا به اورژانس زنگ بزنم.
- دختره احمق زنگ بزن اورژانس!


با هول و ولا جواب سوالاتشون و می‌دادم.
گفته بودن تا یک‌ربع دیگه میان اما می‌ترسیدم یک‌ربع اونا بشه یک‌ساعت !
با باز شدن در سالن و شنیدن صدای شاد آریا، گریم شدت گرفت!
من چیکار کرده بودم؟
 سر یه کنجکاوی آریا و بی‌مادر کردم! یعنی بعد از این بازم صدای شاد آریا رو می‌شنیدم؟
 یعنی از این به بعد چشمای به رنگ جنگلش رو می‌تونستم ببینم؟
اگه ازم متنفر بشه چی؟ چطوری باید از این به بعد آینده رو بدون آریا تصور کنم؟
مغزم نهیب می‌زد، اون خوبه اون خوبه انقدر به اتفاق های نیوفتاده فکر نکن.
آریا کنارم ایستاد و با شُک به خاله نگاه کرد.
قدمی به سمت خاله برداشت، ناباور لب زد
- چی شده؟ مامان مامان! چشمات و باز کن! 


روی زمین کنار مامانش نشست و دست خاله رو توی دستش گرفت. 
-مامان جونِ آریات پاشو... ببین دستت و گرفتم تا شاید از سردیت کم بشه، خب... پس پاشو اصلا فقط چشماتو باز کن... 


با بغض نالید :
- خدایا... توروخدا هیچی نشده باشه!


با شنیدن «دست های سرد» مغزم سوت کشید و سرم گیج رفت طوری که یکم به پایین متمایل شدم، برای اینکه روی زمین نیوفتم دستم رو به دسته مبل گرفتم، یک دستم رو روی سرم گذاشتم و چشمام رو بستم. 
《 آدم وقتی درمونده می‌شه ، وقتی به آخرش می‌رسه خدا رو به خودش قسم می‌ده چون می‌دونه جز خدا هیچکس نمی‌تونه حاجت اون و برآورده کنه》
حالا من باید چیکار می‌کردم؟ 
اصلا چیکا می‌تونستم بکنم جز اینکه به بزرگی و مهربونی خدا امیدوار باشم. 
چشمام رو آروم باز کردم با دیدن صورت غرق در اشک آریا برای بار دوم بغضم شکست.
غلط اضافه کرده بودم اما خدایا تو درستش کن. تو که اَرحَمَ الراحِمینی (مهربان‌ترینه مهربانان)
من اشتباه کردم خدایا حاضرم تاوان کنجکاوی بی‌موقعم رو بدم اما تاوانش و از خاله هستی نگیر! 
خدایا تو که بزرگی تو که مهربانی تو که بی همتایی کمک کن ای مُجیبَ‌الدّعَواتِ (اجابت کننده دعاها)
خدایا ببین چقدر این بدبختی زجر آوره 
ای سامِعَ الاَصواتِ (شنونده صداها)
خدایا هرچی بگم بازم صفت های خوبت تمومی ندارن، کمکم کن خاله هستی و به ما ببخش!
خدایا خاله هستی نباشه آریا نیست!
من این دو تا رو کنار هم می‌خوام.
می‌شه یک نگاهی هم به این بندت بندازی!
من این پایین تو اون بالا!
خدایا خودت مراقبش باش...

 

ویراستار @_Zeynab

@azamshahpori @Melika.

پارت بالا  رو هم‌ویرایش کنید لطفا♡

ویرایش شده توسط Haniew
  • لایک 8
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

《پارت چهار》


صدای زنگ در خونه طنین انداز شد، اما هیچکدوم از ما سه تا توی شرایطی نبودیم که متوجه دور و اطرافمون بشیم.
همه شکه بودیم.
زنگ برای بار دوم به صدا در اومد.
انگار نیرویی به پاهام حرکت بخشید
با قدم های لرزون و تند به سمت آیفون رفتم، با دیدن دو مرد سفید پوش دکمه رو فشردم. در سالن رو باز کردم که دو تا مرد دوان دوان وارد خونه شدن.
باید چیکار می‌کردم؟ 
نمی‌دونستم!
فقط می‌دونستم هیچوقت نمی‌تونم خودم رو ببخشم و تا آخر عمر نمی‌تونم با این عذاب زندگی کنم.
مرد دو دستش رو ضربدری روی قفسه سینه خاله گذاشت و سعی داشت احیاش کنه.
مامان زیر لب دعا می‌خوند! 
مرد ماسک اکسیژن رو روی صورت خاله قرار داد و خاله رو روی برانکارد گذاشت و تند از خونه خارج شد.
مامان ذکر گویان و آریا نگران هم پشت سرشون رفتن. 


من هم با استرس پشت سرشون رفتم، که مامان نگاهی بهم‌ انداخت و گفت:
- همینجا بمون تا بابات بیاد!


لبم را با زبون تر کردم و با صدایی که از چاه در میومد گفتم :
- اما منم می...


مامان عصبی حرفم رو قطع کرد! 
-گفتم بمون یعنی باید بمونی!


سکوت کردم و سرجام وایستادم.
اولین بار بود که مامان با همچین لحن بدی باهام حرف می‌زد.
بخاطر اتفاقی که واسه خاله افتاده بود منو مقصر می‌دونست، از اون جایی که مامان خیلی به خاله وابسته بود حدس این مسئله سخت نبود.
عقب گرد کردم و روی مبل نشستم.
دست هام رو درهم گره زدم، زیر لب صلوات می‌فرستادم و خدا خدا می‌کردم که خاله چیزیش نشده باشه.
یعنی می‌شد خدا یک این بار رو بهم رحم می‌کرد و خاله چیزیش نمی‌شد؟ 
می‌شد دیگه نه؟ 
ناگهان جمله‌ای که خیلی از مامان و خاله شنیده بودم توی سرم طنین انداز شد. 《 یا ملجای عند اضطرابی: ای پناه من وقت اضطرابی و پریشانی》
امیدم به خدا بود که الان نشسته بودم، چون می‌دونستم هر چه اون بخواد همون می‌شه!
با صدای در هراسون از جا بلند شدم. 


بابا و عمو نیما لبخند به لب وارد خونه شدن، دوباره اشک به چشم‌هام هجوم آورد، سریع دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای هق هقم بلند نشه.
بابا با دیدنم چشمای خوشحالش رنگ نگرانی گرفت.
پدر بود دیگه! 
مثل کوه استوار اما مثل درخت با طراوت.
همون‌طور که با قدم های بلند به سمتم می‌اومد پرسید :
- چی شده آرام بابا؟ چرا گریه می‌کنی؟


خودم و توی بغل بابا پرت کردم و گریه‌ام شدت گرفت.
آغوشش آرامش عجیبی داشت. 


بابا دستش رو نوازش‌وار روی موهای خرماییم کشید و با مهربونی گفت:
- چی شده آرام دلم؟ حرف بزن، بابا جون به لبم کردی!


سرم رو بالا گرفتم و به چشمای کشیدهٔ به رنگ شب بابا زل زدم. 
لبام رو از هم فاصله دادم و با صدای گرفته گفتم:
-بابا من کشتمش!


بابا نگران و متعجب گفت:
- چی؟ تو چیکار کردی؟ کُشتی؟ کیو؟


بزاق دهنم رو قورت دادم، قطرات اشک تند و بی‌وقفه مثل یک رود از چشمام روونه می‌شد. 
- من... خاله هستی رو کشتم... یه عکس از... عروسی خاله بهش نشون دادم... گفتم چرا ناراحتین... اونم قلبش گرفت.


با صدای داد عمو چهارستون بدنم لرزید، ترسیده با سرعت سرم رو توی سینه بابا پنهون کردم.
عادت بود، نه؟ 
همیشه عادتم بود که هر وقت کاری رو خراب می‌کردم و به احتمال اینکه مامان سرم غر بزنه به سرعت سرمو تو سینهٔ بابا پنهون می‌کردم! 
پس ریشهٔ این عادت قدیمیه! 
بابا تند از من فاصله گرفت و به سمت عمو نیما که کمی خم شده بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود رفت، شونه‌هاش رو گرفت، آروم تکونش داد و گفت:
- آروم باش نیما!

عمو با بغضی که در صداش مشهود بود گفت :
- دیدی چه خاکی تو سرم شد، نریمان دکتر گفت... گفت اگه به قلبش فشار بیاد تمومه!

عمو دست‌هاش رو از سرش جدا کرد اما نگاهش هنوز به پارکت های شکلاتی بود.
بلندتر داد زد :
- می‌فهمی تمومه...

ویراستار @_Zeynab

@ساتوری @janan @فاطیما @Noushin_Salmanvandi @Melika. @Melika.Y  @Soniya-Aslan @sogand_g @Sogandnamgo @مالیفسنت @ارغوان @آرامیس @آروشا سیف @سَ م آ @GH_Mahla @15Bita @Banoojan.. @بانوی سیاه @ببعی معتاد @S.malkzad @Saba @sogand-A @hadis Hs @shahrzad.rh @hadise @Saghar @saghi @Akva @Mahdieh @mahdiyeh

ویرایش شده توسط Haniew
  • لایک 7
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

《پارت پنجم》

بابا دستش رو پشت گردن عمو گذاشت و وادارش کرد تا به او نگاه کنه.
و با لحن دلگرم کننده‌ای گفت:
- گفتم آروم باش! اولین بار نیست که قلبش می‌گیره، پس بازم خوب میشه

عمو خشک لب زد
- اولین بار نیست اما آخرین باره!

حرف عمو در سرم اکو وار تکرار می‌شد، آخرین بار؟ 
تنم یخ کرد و قلبم تیر کشید، انگار کسی قلبم رو در مشتش فشار می‌داد و ناخون های بیل مانندش رو درون قلبم فرو می‌کرد.
نمی‌تونست آخرین بار باشه، قطعا خاله خوب می‌شد یعنی باید خوب می‌شد، من اصلا دلم نمی‌خواست قاتل بشم اونم قاتل عزیزترین فرد زندگیم، نمی‌خواستم!
نمی‌خواستم من باعث خم شدن شانه های عمو و حال خراب آریا باشم!
بابا بازوی عمو رو به سمت در کشید و گفت:
کدوم بیمارستان رفتن؟

نگاهم نمی‌کرد اما قطعا طرف صحبتش من بودم آخه جز من کسی از ماجرا خبر نداشت!
این که نگاهم نمی‌کرد یعنی اون هم منو مقصر می‌دونست!
این بی محلی یعنی از من دلگیره؟ یعنی دیگه مثل بچگی هام نیست، اون وقتا که مامانم بهم اخم می‌کرد و من به بابا پناه می‌آوردم و بابا جای همه بهم محبت و عشق می‌داد! الان دیگه حتی اون بابای مهربونم بهم پشت کرد.
پشت که نه شاید می‌خواست با نادیده گرفتنم تنبیهم کند تا بفهمم کارم اشتباه بودم.
اون چه می‌دونست که من خیلی زمانه فهمیدم کارم اشتباه بوده و بخاطر همین چندین بار از درون شکستم و فرو ریختم.
اون که نمی‌دونست من چقدر دارم اذیت می‌شم.
اگه خاله هستی برای اونا مهم بود قطعا برای منم بود
لب زدم: 
- بیمارستان (...)
بابا و عمو بدون حرف در رو باز کردن و از خونه خارج شدند.
کیفم رو چنگ زدم و بدو بدو پشت بابا از خونه خازج شدم، بابا و عمو بی‌توجه به من از پله ها پایین رفتن.
یک حس عجیبی داشت مغزمو تا خرخره خرد می‌کرد! 
انگار عذاب وجدان بود، جمجمه رو تو دستاش گرفته بود و هی فشار می‌داد! 
میون این همه استرس، تعداد پله ها زیاد مهم نبود، البته خونه عمو طبقه سوم بود و همچین پله های زیادی هم نداشت که خسته بشیم.
سوار ال نود عمو شدیم، بابا پشت فرمون و عمو هم روی صندلی شاگرد نشست، به قدم‌هام سرعت بخشیدم و سریع به سمت ماشین رفتم و در عقب رو باز کردم و نشستم.
هیچکدوم به من توجه نکردن انگار اصلا وجود ندارم و این نادیده گرفته شدن، داشت من رو از درون می‌خورد و بغض گریبان گیر شدهٔ توی گلوم رو بزرگ و بزرگ تر می‌کرد.
آخه می‌گن بی توجهی خودشم یک احساس!
اما خب تو این وضعیت منم باید براشون مهم باشم یا نه؟
از عمد که اون کار رو نکرده بودم!

ویراستار @_Zeynab

@Akva

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

《پارت ششم》

 

سرم رو به دیوار سفید و سرد تکیه دادم، حلقه دستام رو تنگ تر کردم و پاهام رو بیشتر به خودم فشردم.
عادتم این بود همیشه وقتی نگران چیزی بودم باید یک گوشه تو خودم جمع می‌شدم و به کارم فکر می‌کردم.
مامان روی صندلی زبر پلاستیکی موجود در راهرو بیمارستان نشسته بود، آروم اشک می‌ریخت و ذکر می‌گفت.
تا الان فقط خدا می‌دونه که چند بار برای انجام اون کار مزخرف خودم رو لعنت فرستادم ولی مگه گذشته رو می‌شه برگردوند و دوباره ساختش؟
ظرفی که شکسته و خرد شده دیگه مثل قبلش نیست!
آریا کنارم وایستاده و به دیوار تکیه داده بود، عمو هم به دیوار رو به روم تکیه داده بود. با کمر خمیده، دستاش رو روی زانوهاش گذاشته بود، پلکی زد و چشمای کشیده‌اش رو از درد بست، استرس، ترس، نگرانی، کلافگی توی صورتش موج می‌زد؛ بابا هم کنارش وایستاده بود و یک دستش رو روی شونه عمو گذاشته بود.
واقعا هم درد داشت پر پر شدن کسی که دوسش داری رو از نزدیک ببینی!
طاقت فرسا بود تحمل زجر کشیدن کسی که دوسش داری.
اینکه اون زجر بکشه و تو نتونی کاری براش بکنی، درد داشت!
اینکه اون اذیت بشه و تو نتونی درمانش باشی درد داشت!
حتی فکر کردن به این که اتفاقی برای آریا بیوفته قلبم رو مچاله می‌کرد و می‌تونستم درک کنم عمو چقدر روش فشاره!
انگار رو شونه هاش یک جسم سنگین گذاشتیم و داریم بهش فشار می‌آریم که اینو تا مقصد با خودت ببر، غافل از اینکه عمو وقتی برگرده کمرش خم شده!
تپش های قلبم هنوز هم با شدت بود، تند تند پلک می‌زدم؛ عادتم شده بود هر وقت استرس داشتم پلک زدنم تند می‌شد درست مثل تیک عصبی بود.
همه ما یک گوشه نشسته بودیم و امید می‌دادیم که همه چی خوب می‌شه !
عقربه ساعت یکی یکی جلو می‌رفت و نشون می‌داد خیلی وقت گذشته از به بیمارستان اومدنمون، نمی‌دونم چند ساعت گذشته بود اما انقدری بود که خطر رفع بشه اما باز وقتی خاله به‌هوش اومد یه لشکر پرستار رفتن توی اتاقش!
نگرانی مثل خوره افتاده بود به جون بدنم و حالا این من بودم که ناخن‌هام رو می‌جویدم تا شاید یکم آروم بشم اما دریغ از یک ثانیه آرامش!


عمو همون موقع با گفتن: این همه دکتر؟ حتما مشکلی براش پیش اومده!
تیر نگرانی رو به سمت ما پرتاپ کرد‌.


بابا سعی کرد دلداری بده :
- شاید برای یه بیمار دیگه رفته باشن.


حرفی و زد که حتی خودشم مطمئن نبود از درست بودنش.!
کمتر پیش میومد نه؟
اینکه بابا نامطمئن حرف بزنه.
بالاخره در سی سی یو باز شد و مردی حدود 60 ساله با روپوش سفید بیرون اومد.


سریع از جا بلند شدیم و به سمت دکتر رفتیم، بابا زودتر از بقیه گفت:
- چی شده آقای دکتر؟ حالش خوبه؟ اگه اتفاقی افتاده بهمون بگید؟


دکتر نگاهش رو بین ما چرخوند و با لحن پر از آرامشش حرف زد :
- نگران نباشید حال بیمار خوبه، فقط..‌.


نفس توی سینمون حبس شد و همه با استرس به دهن دکتر چشم دوخته بودیم.
خدایا فقط حرف این آقای مسن اون چیزی نباشه که ازش واهمه داشتم!
خدایا خودت به فریاد دلم برس و خاله رو نجات بده.
- فقط شما می‌دونستید ایشون مشکل قلبی دارند؟


دوباره بابا جواب داد :
- بله می‌دونستیم


دکتر ابرویی بالا انداخت و عینکش رو کمی عقب داد.
- حتما می‌دونستین که هرگونه احساس هیجانات و استرس و نگرانی براشون سمه. پس چرا انقدر بهشون فشار وارد کردید؟


بابا دوباره جواب داد :
- عمدی نبود، یعنی ما نمی‌دونستیم که بهش استرس وارد می‌شه.


- خب خداروشکر الان خطر رفع شده اما قلبشون خیلی ضعیف‌تر از قبله باید پیوند بخورند وگرنه یکماه بیشتر زنده نمی‌مونند.


با حرف آخر دکتر دنیا رو سرم آوار شد، بی‌هیچ حرکتی مات دکتر بودم، پلک چپم از ترس پرید هضم حرفاش برام سخت بود.
خاله... خالهٔ عزیز من فقط یک ماه؟
حتی فکر کردن بهش هم آصی و درماندم می‌کرد.
تمام تنم یهو یخ زد!
دکتر قدمی به جلو برداشت بعد انگار چیزی یادش اومده باشه به طرفمون برگشت و گفت:
- خانم آرام؟
لبای خشک شده‌ام رو از هم فاصله دادم اما صدایی از دهنم خارج نشد با استرس دستم رو کمی بالا بردم.
دکتر نگاهم کرد و ادامه داد :
- بیمار به هوش اومدن و خواستن شما رو ببینن، ملاقات از یک ربع بیشتر نشه و تاکید می‌کنم هیچ‌گونه استرس یا هیجانی بهش وارد نکنید
سرم رو به نشانه تایید تکون دادم.
پاهام سست شده بودن و من بی‌پناه‌تر از قبل بودم!
آب دهنمو به زور قورت دادم،حتی نفس کشیدن هم برام سخت بود!
نه خالهٔ من قوی تر از این حرفاست!
ذهنم قفل شده بود و هیچ صدایی ازم در نمیومد.
اصلا دلم نمی‌خواست به عمو و بابا نگاه کنم، حس خجالت و عذاب وجدان سرتاسر بدنم رو فرا گرفته بود!
آریا!
وای که اگه بفهمه من مسئول این حال بد خالم، دیگه منو برای همیشه نمی‌خواد مگه نه؟
من هم بودم کسی رو که باعث حال خراب مامانم باشه نمی‌خواستم!
به سختی و مشقت به پاهام یکم انرژی دادم و سعی کردم برم پیش خاله!
الان دقیقا مثل همون پسر بچه بی‌پناهی شده بودم که خانوادش ترکش کردن و دلش می‌خواد پیش یکی گریه کنه اما نمی‌تونه!

ویراستار @16Nian

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

《پارت هفتم》


بزاق دهنم رو با ترس پایین فرستادم. پاهای سستم قدم به قدم روی زمین کشیده می‌شد...
 وارد سی سی یو شدم. طبق گفتهٔ دکتر اولین در سفید رنگ رو باز کردم و وارد اتاق شدم.
خاله رو دیدم که چشماش باز بود و پرستاری در حال تزریق به سرمش بود. چشم‌هام دودو می زد و من داشتم از حالا برای سرزنش ها و گلایه‌های خاله خجالت می‌کشیدم.
آخ که لعنت بهت دختر!
الان چه وقت گل به خودی بود؟
خاله چشماش رو چرخوند و با هم چشم تو چشم شدیم. عرق سردی از استرس کنار شقیقم گذشت و بغض کنج گلوم لونه کرد.
آرام به تخت خاله نزدیک شدم و به سرعت شروع به حرف زدن کردم تا قبل از این که خاله اشتباهم رو به روم بزنه خودم ابراز پشیمونی کنم.
دهن باز کردم و با صدایی که از بغض می‌لرزید، کلماتی که در صدم ثانیه کنار هم چیده بودم و به زبون آوُردم :
- خاله جون ببخشید من... من نمی‌خواستم حالت بد بشه. من فقط کنجکاو بودم... من اشتباه کردم ببخشید!
خاله دستش رو که به وضوح لزشش دیده می‌شد و به صورتش نزدیک کرد و ماسک اکسیژن و از روی صورتش برداشت.
لباش رو تکون داد اما صداش به گوشم نرسید!
سرم رو به لب های خاله نزدیک کردم تا شاید حرف هاش رو بشنوم که صدای آروم و لرزونش گوش هام و نوازش کرد.  به سختی سعی داشت تا کلمات رو روبه‌راه کنه!
-ا...ش...کالی....ن...داره...این...حق...توعه... که...ات..فاقات...گذ...شته...رو....بدو...نی... اونم....وق...
باز به سرفه افتاد!
حرفش نصفه موند و ترسم بیشتر شد!
انگار مغزم از کار افتاده بود...
دست‌هام شل شده بودند...
قلبم داشت به گریه می‌افتاد اما...
اما مغزم تشر زد : چیکار می‌کنی کمکش کن!
انگار همین یه تشر کافی بود تا به خودم بیام...
الان وقت ضعف و جا زدن نیست!
 سریع ماسک رو روی صورت خاله گذاشتم و گفتم :
- باشه باشه فقط خودت رو اذیت نکن حالت بد میشه خ...
 با اخطار پرستار باقی حرفم رو خوردم و قدمی عقب رفتم.
- بفرمایید بیرون! مگه نمی‌دونید نباید به بیمار فشار وارد کنید؟
 سکوت کردم!
در واقع جوابی هم نداشتم بدم اما اون لحظه هیچی اهمیت نداشت جز حرفای خاله که کنجکاوم کرده بود.
 برداشتم از حرفای خاله این بود که می‌تونم کتاب رو بخونم اما مطمئن نبودم،
سوالم رو باید می‌پرسیدم یا نه!
دلم و به دریا زدم و مردد پرسیدم :
- خب الان یعنی می‌تونم بخونمش؟
خاله در سکوت به من زل زده بود و من منتظر تاییدش بودم.
چشم‌هاش که به آرومی باز و بسته شد،  این حرکت رو به معنی بله برداشت کردم.
میان اون همه احساسات آزار دهنده، بلاخره لبخند زدم.
با اخطار دوباره پرستار از اتاق بیرون اومدم. مطمئنم الان همه پشت در منتظر بودن تا بدونن خاله چرا می‌خواسته منو ببینه اما یعنی باید بهشون می گفتم؟
صددرصد نه چون اون موقع عمو و بابا و آریا و مامان دلیل اصلی حال بد خاله رو می‌فهمیدن  و این یعنی اوج خریَت!
آخه کدوم آدم عاقلی خودش رو تو دردسر می‌اندازه و منتظرِ حرفا و سرزنش‌های دیگرانه؟ اونم تو این موقعیت!
حالا که حال خاله بهتر شده بود استرس فوران شده من هم اروم گرفته بود و من از غرق شدن در دریای عذاب و وجدان رها شده بودم. اما اون حجم از فشار روحی چند دقیقه پیش خستم کرده بود انگار کوه جا به جا کردم.
از سی سی یو خارج شدم و کوله‌م رو برداشتم و رو به بابا با خستگی گفتم :
- می‌شه برم خونه؟
- نه
با شنیدن صدای پرتحکم و عصبی مامان به پشت برگشتم.
به چشمای درشت و کشیده مامان زل زدم گفتم :
- اخه این فضا داره اذیتم می‌کنه نمی‌تونم تحمل کنم!
مامان روش رو به سمت چپ برگردوند و دوباره گفت :
- نه
چشمام رو کلافه در حدقه چرخوندم و با ابروهای بالا رفته از تعجب گفتم :
- چرا نه؟ چرا وقتی نمی‌تونم تحمل کنم باید به زور بمونم؟
 مامان در همون حالت اخمی کرد و گفت :
 - چون من می‌گم!
تعجبم بیشتر شد و از طرفی کلافگیم لحظه به لحظه بیشتر می شد، طوری که حس می کردم هر لحظه امکان داره تحمل از کف ببرم و منفجر بشم. واقعا درک نمی کردم مامان چرا داره عین بچه ها لج می‌کنه!
 - مامان جان شما جای من نیستی که بفهمی الان بیشتر از حد توان‌م دارم تحمل می‌کنم!
با کمی مکث ادامه دادم :
- خداحافظ!
مامان تیز نگاهم کرد و با خشم غرید :
 - بشین سرجات بهت گفتم نمیری یعنی نمیری!
شوکه به حرکات مامان نگاه می کردم. بابا مداخله کرد و گفت :
- پریا بچه حالش خوب نیست! چرا انقدر اصرار داری بمونه؟
بابا نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد :
- برو آرام دل بابا! مواظب خودت باش.
چشمی گفتم و به سمت خروجی رفتم که صدای آریا به گوشم رسید.
- وایستا منم می‌آم.
در سکوت و کنار هم از بیمارستان خارج شدیم. تازه اونجا بود که فهمیدم آریا از خونه تا بیمارستان رو با موتورش اومده.
هر دو بی هیچ حرفی سوار موتور شدیم. اگر هر وقت دیگه ای بود صدای خنده‌هامون توی کل فضا می‌پیچید اما الان فکر نمی‌کنم آریا هم مثل من حالش خوب باشه!    .
ندای درونم نهی زد: احمق مامانش تا دم مرگ رفته توقع داری حالش خوب باشه!
مغزم هم بلافاصله بدون هیچ رحمی گفت : این هنوز بچست! سر یه کنجکاوی زد خالش رو اسیر بیمارستان کرد!
قلبم هم کم نیاورد و الحق همیشه طرف من بود: اذیتش نکنید اونم حال خوبی نداره....

ویراستار @16Nian

@Akva @Qazal   @niayesh1389 @M.M @sara.s312 @Torkan dori

ویرایش شده توسط Haniew
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

《پارت هشتم》

وارد خونه شدم که صدای آریا به گوشم رسید. انقدر فکرم درگیر اتفاقات بود که یادم رفته بود ازش خداحافظی کنم.
- خداحافظ جوجه بلا!
هر چقدر عذاب وجدان داشتم و ناراحت بودم، مگر می‌شد صدای اون و لحن شوخ‌ش رو بشنوم و حالم خوب نشه؟
الحق که همیشه درمون دردام بود!
به سمتش چرخیدم و با نیمچه لبخندی بلند گفتم :
- خداحافظ گوریل طلا!
در رو بستم و با قدم های سریع وارد خونه شدم.
وارد اتاقم که شدم سریع مانتو و شالم رو در اوردم و یه گوشه انداختم. خودم هم روی تخت نشستم و دفتر رو از کیفم بیرون کشیدم. کنجکاویم لحظه به لحظه بیشتر می شد!
دفتر رو باز کردم و متن بلند بالای صفحه اول رو خوندم.
''' امروز اولین روز از تابستونه و من با خانوادم برای دیدن پدربزرگم به تهران اومدیم و همین چند دقیقه قبل با پریا دو تا دفتر مثل هم خریدیم. قرار شد خاطراتمون رو بنویسیم تا یادمون نره یک‌روز بهترین دوست های هم بودیم. حالا اما نمی‌دونم از کجا شروع کنم اصلا نمی‌دونم این که خاطراتم رو بنویسم خوبه یا نه؟
بابا همیشه میگه نباید به گذشته فکر کرد چون شاید دردهاش حالت رو بد کنه، اما من تا به حال همه روزام خوب بوده و قطعا تو آینده هم همینه. پس می‌نویسم تا با خوندن دوبارش حالم خوب شه!'''

خاله و مامان باهم دفتر خریدن پس یعنی مامان هم یک دفتر خاطره داشت؟ ورق زدم و با کنجکاوی چشمام رو روی کلمه به کلمه صفحه دوم می‌کشیدم و می‌خوندم.

 《شروع خاطرات از زبان هستی》

''[تهران- هشت فروردین هزار و سیصد و هفتاد ونه ]
فصل دوم: خاطرات خونین

نمی دونم چند روز تو راه بودیم!
فقط می‌دونم ده روز بود که رخت سیاه به تنم نشسته بود...
هشت روز بود که دیگه بوی غذا توی خونه نپیچیده بود...
هشت بود که دیگه مانی رو اعصابم نمی رفت...
هشت روز بود که دیگه نصیحت های حوصله سر بر بابا رو نشنیده بودم!
اره ده روز شده بود... ده روزی که برای من مثل ده سال گذشت...!
چه زود همه چی گذشت!
مثل یک چشم بهم زدن...
چشمامو بستم.... وقتی باز کردم دیگه هیچی مثل قبل نبود!
هیچیِ هیچی....
تو این چند روز هشت ساعت بیشتر نخوابیده بودم که باز با دیدن کابوس از خواب بیدار شدم، برای همون می‌ترسیدم بخوابم...
منشا ترسم کابوس نبود...
نبود اونا بود تنهایی بود! ترسم من از زندگی بود ...
از پا گذاشتن توی این شهر پر از گرگ!
من می‌ترسیدم!
از تنهایی بی شاخ و دمی که این روزا مثل بختک افتاده بود به جون زندگیم...
تنها ترین بودم... حداقل این روزا بیشتر! چون دیگه خانواده ای برام نمونده بود...
الان دقیقا ۸ روز از شروع بهار و عید نوروز گذشته!
 عید، یه بهانست اونم برای کنار هم شاد بودنه، چقدر مضحکه که توی بهترین روز سال، توی یه روز پراز شادی تو غمگین باشی، احساس آزار دهنده ای که صدای خنده های اهالی خونه مثل سیلی به گوشم می‌خورد و غم تنهایی قلبم رو مثل کاغذی توی مشتش مچاله می‌کرد! طوری که سوزش دردش رو حتی قوی ترین مسکن ها هم نمی‌تونست آرام کنه.
 پرده ساتن سفید رو تو مشتم فشردم و اروم کنار کشیدم و پنجره رو باز کردم تا شاید صدای پرنده ها و ماشین ها مانع شنیدن قهقه های ازار دهنده خانواده بشه. چند نفس عمیق کشیدم، بوی چمن خاک خورده ذهنم رو آزاد و آرامش رو به روحم تزریق می کرد، نگاهم رو دور تا دور فضای بیرون پنجره چرخوندم که چشمم به تاب سه نفره ای که سمت چپ کنار ورودی وجود داشت افتاد، دقیقا همونجا من و مانی از رویاهامون گفتیم حتی حسادت ها و کل کل های از روی شوخیمون هم اونجا بود...
روی همون تاب سفید که مامان عاشقش بود و می‌گفت آدم اینجا احساس آزادی می‌کنه، احساس پرواز در خلاء... می‌گفت برای آرامش روحی خیلی خوبه! اما نگفته بود وقتی جونت بسوزه هم این تاب دوای دردت میشه یا نه؟   بغض مچاله شده تو گلوم به چشمام هجوم اورد و هر لحظه احتمال بارش‌ش بود.
مگه یه آدم می‌تونه چقدر قوی باشه؟
اونم بدون اینکه کسایی که از گوشت و پوست و استخونشه نباشن!
بچه که بودم همیشه وقتی ناراحت بودم می‌رفتم و خودمو پرت می‌کردم تو آغوش مامان و بابا... اما حالا چی؟ کی قراره بغلم کنه و دست نوازش بکشه رو سرم؟ کی قراره با بوسه جای زخم هامو خوب کنه و بگه بزرگ می‌شی یادت می‌ره؟
قطعا هیچکس! چون من دیگه بزرگ شد!
همون چیزی که هممون از بچگی آرزوش رو داشتیم...
بزرگ شدن!
ولی ای کاش بزرگ نمی‌شدم!
کاش تو ثانیه های خوش زندگیم گیر می‌کردم و هیچوقت به فکر آینده نبودم....
کاش می‌شد!
ولی حیف زمان چیزی نیست که دوباره برگرده!

لب‌های لرزونم رو روی هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم تا شاید از ریزش اشک‌هام جلوگیری کنم. نگاهم رو به ساختمون رو به رو دوختم چون از یادآوری خاطرات واهمه داشتم، خاطرات مثل خوره وجودم رو می‌خورد و منو به نابودی نزدیک تر می‌کرد! خاطرات اونا از هر سم و زهری کشنده تر بود. چیزی که بیشتر از همه قلبم رو خراش می‌داد، خوب بودن خاطرات بود این‌که تموم خاطراتم با اونا فقط شادی بود و بس!دردش همین‌جا بود، من تموم روزهای خوبم رو مدیون اونا بودم، اما حالا که نبودن اصلا می‌تونستم رنگ شادی رو ببینم؟ کاش خاطرات مثل عکس بودن تا بتونم با سوزاندن، اون ها رو نابود کنم. اما حیف نمی‌شد، خاطرات مثل هوا در بین مویرگ های مغزم می‌پیچید و نه می‌شد از بین بردش نه می‌شد جلوش رو گرفت!

@ Dina_Gh

@ Z.mim @ Akva @ niayesh1389 @ azamshahpori @ Qazal   @ سَ م آ @ Asal7048

ویرایش شده توسط Haniew
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...