رفتن به مطلب

درخواست ویراستاری رمان به گسی خرمالو/ Atefeh L کابر انجمن نودهشتیا


Atefeh L
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

@مدیر ویراستار

سلام، وقتتون بخیر. درخواست ویراستاری رمانم رو دارم

https://s3.uupload.ir/files/atefeh70/طعم گس خرمالو.docx

 

ویرایش شده توسط Atefeh L
  • لایک 5


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

@مدیر رصد اول رصد بشه تا دست ویراستاری خالی بشه

@مدیر ویراستار اگه دست تیم پره تاریخ مشخص کنید چ زمانی نوبتشون میشه

  • لایک 5
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9 ساعت قبل، N.a25 گفته است:

@مدیر رصد اول رصد بشه تا دست ویراستاری خالی بشه

@مدیر ویراستار اگه دست تیم پره تاریخ مشخص کنید چ زمانی نوبتشون میشه

گلم دست  رصد کننده هم پره تا چند روز آینده رصد انجام میشود

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

@مدیر رصد

@مدیر ویراستار

ممنونم ، پس منتظر نتیجه هستم.

ویرایش شده توسط Atefeh L
  • لایک 5


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، Atefeh L گفته است:

@مدیر رصد

@مدیر ویراستار

ممنونم ، پس منتظر نتیجه هستم.

بله عزیزم به محض خالی شدن رصد،رمان شما رصد می‌شود

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

ممنونم

  • لایک 4


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

@mah86سلام عزیزم. وقتتون بخیر

رصد رمان من (طعم گس خرمالو) تموم نشده؟😉

  • لایک 5


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

26 دقیقه قبل، همکار رصد گفته است:

@mah86 

از رصد چه خبر؟

آخراشه  یکم مونده نهایتا یک یا دو ساعت  دیگه یا صبح دیگه تحویل میدم واقعا ببخشید حجم درسام داره فشار میاره باعث شده یکم وقت کم بیارم💔

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، mah86 گفته است:

آخراشه  یکم مونده نهایتا یک یا دو ساعت  دیگه یا صبح دیگه تحویل میدم واقعا ببخشید حجم درسام داره فشار میاره باعث شده یکم وقت کم بیارم💔

اوکی جانم تا فردا شب لطفا تموم بشه.

 

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
13 ساعت قبل، mah86 گفته است:

آخراشه  یکم مونده نهایتا یک یا دو ساعت  دیگه یا صبح دیگه تحویل میدم واقعا ببخشید حجم درسام داره فشار میاره باعث شده یکم وقت کم بیارم💔

@mah86 عزیزم با خیال راحت به درسات برس،  من می تونم یکم بیشتر صبر کنم. می خواستم از روند کار مطلع بشم. موفق باشی 😉

  • لایک 3
  • تشکر 2


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@Atefeh L

رصد طعم گس خرمالو

دوباره سکوت کرد و از لای پلکهای نیمه بازم دیدم که همزمان مهماندار رو با حرکت دستش بالا سرمون ظاهر کرد. مهماندار جوان لبخند لوس و لوندی بهش زد:۱

آروم بغل گوشم تشر زد: ۲

احسان نگران تر از قبل بدون در نظر گرفتن نگاه بقیه اومد جلو و دست انداخت زیر چونم و با دیدن زخمش انگار که دردش گرفته باشه، چشماشو کمی جمع کرد: ۲۶

خواستم تلاش مجددی برای ایستادن کنم ولی احسان مهلت نداد، جلوی چشمای گریون مامان و نگاه همیشه آروم زن دایی دست انداخت زیر زانوم و روی دستاش بلندم کرد. بعد سریع رو به سمانه که با یه خنده از سر تعجب داشت نگاه میکرد تشر زد: ۲۶

بعد هم منو رو صندلی عقب ماشینش گذاشت. از خجالت سرم رو جوری به قفسه ی سینه م چسبونده بودم که دردم یادم رفته بود ولی احسان چنان اخماشو تو هم کرده بود که انگار عادی ترین کار ممکن رو کرده! تمام مدت که دکتر اورژانس در حال ضد عفونی کردن زخمام بود بغل دستم وایساده بود و من با فشردن چشمها و لبهام سعی داشتم دردم و ناله نزنم. من آدم هوچی‌گری نبودم هیچوقت! ۲۶

به قول خودش می خواست برادر شوهر خوشتیپ سمانه رو که فقط عکسشو دیده بود، طی یک عملیات دلبرانه مال خود کنهو این اصلاحش خنده ی همه و صدای خاله رو از بی حیاییش در آورده بود! ۳۴

-یعنی احتمال یک در میلیونی که ممکنه زوجی دچارش بشن...تو این مورد سلول های جنسی به جای لقاع همدیگر رو دفع می کنن، در حالی که هر دو طرف سالم اند و اگه با کس دیگه ای ازدواج کنن هیچ مشکلی نیست!۴۲

نمی‌خواستم خودم رو ناراحت نگاه یه پسر لوده که به نظر چند سالی هم از من کوچیکتر بود، کنم۵۳شنیدن اسمش یه خاطره دور از بیست سالگیم تو ذهنم اومد. نگاهی که تو کلاس ها و محوطه دانشگاه در تعقیبم بود و بعد ابراز علاقه ی آرومی توی راهروی دانشکده! ۵۵

دستمو گذاشتم رو صورتم و با صدای بلند گریه کردم. آخرین چیزی که تو دنیا بهش فکر می کردم این بود که یه روزی جلوی احسان اینجوری اشک بریزم، اما واقعا دست خودم نبود. اونم شاید از عکس العمل من غافلگیر شده بود. نفس عمیق و کلافه ای کشید و بدون حرف دستمو گرفت و آروم کشیدم سمت خودش! بدون اینکه بغلم کنه یا حتی بدون هیچ تماس اضافه ای، فقط سرمو تکیه داد به سینه ش تا هرچقدر می خوام خودمو خالی کنم. ضربان قلبش مستقیم تو پیشونیم می کوبید! نمیدونم چقد گذشته بود، چند لحظه ی پر اشک، ولی اونقدری گذشته بود که هق هقم به سکسکه تبدیل شده بود. دستام کنارم آویزون مونده بود و اونم با یه دست به پشت کتفم ضربه های آرومی میزند.

بغل گوشم بدون ایجاد هیچ تماسی آروم زمزمه کرد:۶۰و۶۱

مکث پر تردیدی که کردم باعث شد احسان بدون اینکه کمرمو لمس کنه با دستش به داخل هدایتم کنه. خودش کنار دایی ایستاد و من گوشه ای روی دورترین صندلی نشستم. عاقد با تذکری برای ساکت شدن حضار، شروع به خوندن خطبه ی عقد کرد و من زل زدم به لحظات شروع یک زندگی مشترک!۷۴

منو رسوند، خودش رفت..... یکی دو ساعت دیگه میاد دنبالم.... بدو بیا کیک بخوریم که دیشب هیچی از مزش نفهمیدم بس که دوربین تو حلقم بود!...... زنگ زدم به سحر توراهه...اونم الان می رسه۷۵

صدای رادین از اعماق خاطرات بیرونم کشید. نگاهی به پسر دوست داشتنیم کردم که حاصل آشنایی من و علیرضا توی کلاس های آموزش نرم افزار تخصصی دانشگاه بود! دستامو باز کردم تا بغلش کنم، اونم با کمال میل خودشو تو بغلم جا کرد: ۱۱۳

همچنان داشتم با پایین موهام بازی می کردم که دستش جلو اومد و موهامو آروم از بین انگشتام بیرون کشید. متعجب نگاهش کردم ولی اون بدون اینکه نگام کنه، کش رو از دور مچم در آورد و دور موهای بافته شدم پیچید. کارش که تموم شد در حالی که هنوز موی بافته شدم توی دستش بود، نگاهم کرد! دلم یه لحظه از نگاه مستقیمش از اون فاصله کم، برای اولین بار ریخت! نگاهش به قدری عمیق و جستجوگر بین مردمک های چشمام می چرخید که نتونستم نگاهم رو بگیرم. نگاهش همزمان پر بود از یه محبت آشنا و یه دلخوری، شاید هم دلتنگی، که من توی اون لحظه قادر به تفکیک اون همه حس نگاهش نبودم! ۱۴۸

عشوه ای اومد و در حالی که نگاهی به احسان می انداخت گفت: ۱۵۰

احیانا سحر چشم و نظری به این پسره خوب نداره که؟۲۳۲ ابروهام بالا پرید. می خواست موهای منو نصفه شبی ببافه؟ خودش نگفت نصفه شب به مردای جوون اعتماد نکن؟! خب البته من واقعا بهش اعتماد داشتم ولی واقعا معذب بودم نصفه شبی تو اون سکوت شب، بخواد موهای منو ببافه! درسته من هیچ وقت جلوش حجاب سفت و سخت نداشتم ولی لمس شدن چیزی بود که تقریبا طی یه قانون نانوشته تو خانوادمون بین همه رعایت میشد. حتی اگه این لمس؛ بافتن مو بوده باشه!۲۴۱

صدای بمش زیادی نزدیک بود: ۳۴۲

بعد آروم موهامو از دستم بیرون کشید و خیلی ملایم شروع به بافتنشون کرد. نگاهم به رو به روم مونده بود و ذهنم درگیر حرفایی بود که شنیده بودم. احسان همیشه حامی بود و من از هر آدم دیگه ای بیشتر بهش اعتماد داشتم. دستش رو برای گرفتن کش سرم دراز کرد و من اینبار مطمئن تر کش رو کف دستش گذاشتم. موهامو که بست دوباره به جایی که قبلا ایستاده بود، برگشت.

نگاهش پر از حس بود و عجیب چیزهایی رو توی دلم زیر و رو میکرد. با وجود حس نگاهش و سابقه ای که توی

علاقه بهم داشت باز هم حس امنیتی که از وجودش ساطع میشد باعث میشد، آرامش داشته باشم. سرم رو پایین انداختم و دستهامو به هم گره زدم.۲۴۲

کنار احسان دیدم، واضح تر از هر زمان دیگه ای جلوی چشمام اومد. محیا با دیدن من، با لبخندی و نگاهی که برق پیروزی بیشترین جلوه‌ش بود، دستش رو دور بازوی احسان انداخته بود و با دست دیگه ش دستم رو فشرده و گفت: بلاخره فامیل شدیم!۲۵۷

چتری های شرابی رنگش رو که خیلی هم بهش میومد با عشوه ای پر حرص کنار زد: ۲۷۳

با اون ژست دخترکشش خندید. گرچه روی من تاثیر آنچنانی نداشت اما اعتراف کردم منم اگه جای نهال بودم،

ولش نمی کردم!۲۸۳

بوسه ای روی ریش های کوتاه و مرتب صورتش که حالا بیشترش سفید شده بود، زدم:

-چشم...بیشتر میام۳۱۴داییشه

حتما با همین طرز صحبتت دلشو بردی که جواب منو نمیده....محض اطلاعت بگم که ما بیشتر از یه دوستی ساده بینمون بوده!۳۳۰

نهال شالش رو پر عشوه مرتب کرد و پوزخند زد: ۳۳۰

سرم رو بیشتر پایین انداختم و دستی به پیشونیم کشیدم. دلم نمی خواست درباره ی گذشته با احسان حرف بزنم. خواستم با بیرون رفتن از آشپزخونه از اون فضا خارج بشم اما قبل از اینکه فرصتش رو پیدا کنم، دستم کشیده شد و من محکم توی حجم غلیظی از عطر همیشگیش فرو رفتم

مبهوت حرکت غیر منتظره ش مونده بودم. اون اما انگار می خواست با این کارش، تمام نبودن هاش و تنهایی‌های من رو که حتی ذره ای توش مقصر نبود رو یک جا جبران کنه. کنار گوشم با لحنی محکم زمزمه کرد: !۳۸۳

پیش خدمت نوشیدنی خنکی بهم تعارف کرد و من در حالی که در حال تایید حرف شادی، همسر دکتر سرمدی راجع به صدای زیاد موسیقی بودم، جرعه ای از اون مایع آلبالویی رنگ رو نوشیدم تا کمی خنک بشم. اما بوی الکل خفیفی که توی شامه م پیچید باعث شد، از خوردن بقیه ش منصرف بشم. کلافه از بی دقتیم لیوان رو روی میز کنارم گذاشتم. ۴۱۰

شماها واقعا بازم می خواید صبر کنید؟...به نظرم یه تست سلامت هورمونی بدید!!!۴۳۱

راه افتادم که برم. هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بودم که با قدم بلندی که برداشت، قدم های رفته ی من رو جبران کرد. در کمال ناباوری دستش رو دور بازوم حلقه کرد و منو کمی به سمت خودش برگردوند:۴۴۰

میون حال بدم فقط دستهایی رو که زیر زانوم قرار گرفت و بعد جدا شدنم از زمین رو حس کردم. عطر غلیظ آشنایی توی شامم پیچید و دیگه هیچی نفهمیدم.۴۴۵

بوی عطرش غلیظ تر از قبل توی شامه م پیچید و بعد نفسش به صورتم خورد:

-شبنم؟۴۴۶

سرزندگی شهر توی چشمم نشست. شهری که به طور معجزه آسایی ویژگی های یک شهر بزرگ رو با مشخصات یک شهر کوچک و سنتی ترکیب کرده بود. مردمان این منطقه هنوز ناخودآگاه شلوارهای کوتاه و دامن های پرچین می پوشیدند و در حالی که به موسیقی خیابونی گوش می کردند، لیوان های نوشیدنی شون رو بالا می‌بردند، مخصوصا که آخرین روزهای فستیوال اکتبر فست بود و شور این جشن سنتی بین مردم مونیخ غوغا میکرد.۴۶۰

خندیدم: پس باید یه تست بدی مثل اینکه!۴۷۴

دستی برام تکون داد و از در بیرون رفت. از اینکه یه دختر در اوج آزادی، توی قلب اروپا همچین طرز فکری داشت، نا خود آگاه لذت بردم. اگر تمام دختران و زنان دنیا اینجور برای خودشون و وجودشون ارزش قائل بودن و نرسیده و بدون فکر، به هر کسی اجازه ی پا گذاشتن تو خصوصی ترین حریمشون رو نمیدادن شاید اینقدر آمار نگران کننده ای راجع به آسیب زنان توی دنیا وجود نداشت!۴۸۵

هانس در حالی که دستش رو دور شونه ی سلین حلقه کرده بود، به سمتم اومد:

-سورپرایز شدن چه حسی داره خانم دکتر؟۵۱۸

ازدواج ما اشتباه بود نه به خاطر اینکه من تو رو دوست داشتم....نه... تو اون زمان همسر کسی دیگه ای بودی و من انقدر پست نبودم که به زن کسی چشم داشته باشم....۵۳۷

با آرامش حلقه رو دستم کرد و بوسه ی کوتاهی روی انگشتم نشوند. عمیق نگاهم کرد و قبل از اینکه منتظر عکس العملی از من باشه آروم به سمت خودش کشوندم سرم که روی اون قلب تپنده قرار گرفت، تازه فهمیدم قبول کردم که این مرد محکم، پناه همیشگیم باشه.

دستاش رو دورم حلقه کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:

-هیچ وقت از دوست داشتن تو پشیمون نشدم....قول میدم تا آخر عمرم برات یه همراه همیشگی باشم....تو فقط به من تکیه کن....

سرم رو بیشتر به سینش تکیه دادم. نمیدونست تکیه کردن بهش برای من همیشه معنی آرامش و امنیت داشته، حتی روزهایی که حس الان رو بهش نداشتم. صدای چند جوان مست که توی خلوتی خیابون داشتن قدم میزدن و سرخوشانه آواز میخوندن باعث شد کمی ازش فاصله بگیرم. معلوم بود شاهد تمام مراحل صحبتمون بودن، چون به محض رسیدن کنارمون با همون حال سرخوش دست زدند و یکیشون بطریش رو به سمتمون بالا برد و با صدای بلندی گفت:

- Viva Liebe!........Prost Liebhaber (به سلامتی عاشقا....زنده باد عشق)

همگی خندیدند و باز یکی دیگه بلند رو به احسان گفت:

- sei schnell mann....kuss ihn! (زود باش مرد...ببوسش!)

توی اون لحظه واقعا خوشحال بودم که احسان چیزی از زبان آلمانی متوجه نمیشه. چون بلافاصله منو نگاه کرد و گفت: چی میگن؟

کاملا ازش جدا شدم و کنارش قرار گرفتم:

-هیچی میگه به سلامتی عشق و عاشق ها!

با خنده دستم رو گرفت و با دست دیگه ش دستی برای اون جمع منتظر و سرخوش تکون داد:

-مطمئنی همه ی چیزایی که گفت، معنیش این بود؟!

به روی خودم نیاوردم و کنارش راه افتادم. احتمالا حدس زده بود مفهوم حرفشون چی بوده چون میشد از اشاره‌ای که به من کردند، فهمید منتظر چه صحنه ای بودند۵۳۹و۵۴۰

حالا دستم علاوه بر داشتن حلقه ش، توی دستای گرمش هم قرار گرفته بود و انگار که سالها بود به این دستها عادت داشت!۵۴۲

دستش رو دور شونه م حلقه کرد و من سرم رو بیشتر به شونه ش تکیه دادم. یهو یاد سبد گل افتادم: ۵۴۲

این حرفم، توی یه حرکت رو به روم قرار گرفت و دستش رو اینبار دور کمرم حلقه کرد۵۴۳

دستش رو باز دور شونم انداخت و اینبار نرم تر شونم رو در بر گرفت: ۵۴۳

شوخیش خندیدم و اون بیشتر به خودش فشردم: ۵۴۴

بار بیان احساسش از درون نلرزم. خم شد و آروم پیشونیم رو بوسید. با مکث ازم فاصله گرفت و دستش رو توی جیب شلوارش هل داد: ۵۴۵

نذاشت حرفم رو ادامه بدم و با لبخند به نوک بینیم ضربه ی آرومی زد:

-مطمئنی رو این پیشنهاد میمونی؟...شاید مجبور شی چشم تو چشم باهام حرف بزنیا!۵۴۵

هانس نگاهی به قیافه ی سرخ از هیجان سلین انداخت: یه دقیقه آروم بشین بزار بفهمیم تا کجا پیش رفتن...بلکه یه تجربه ای هم ما کسب کردیم!۵۴۸

شیطنت گفت: اینکه خیلی مختصر بود...سانسور کردی؟۵۴۹

مقابل توصیف قشنگی که از احساسمون داشت، حرفی نداشتم تا بزنم. بافت موهام رو توی دستش گرفت و با اخم کمرنگی گفت: ۵۵۳

چون یکم که بیشتر فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که ممکنه فکر کنی شاید چون تازه جدا شدم اومدم سراغت...نمی خواستم فکر کنی از سر تنهایی و نیاز دوباره تو رو انتخاب کردم..تو برام عشق بودی نه وسیله ی رفع نیاز...برای همین فقط از دور دیدمت...اونقدر با عشق سرگرم کار و زندگیت بودی...اونقدر دلچسب مادر بودی که شاید همون باعث شد حس بدی به رادین نداشته باشم۵۵۵

روی موهامو بوسید: تو رو درک نکنم پس کی رو درک کنم خانم دکتر؟۵۵۵

موهامو نوازشگر پشت گوشم زد: ۵۵۶

باخنده راه افتادم. باز کنارم قرار گرفت و منو تو حصار خودش کشید۵۵۹

مشکلش اینه که وقتی اینجوری جوابم رو میدی زیادی لوس میشی و اونوقت ممکنه من یجور دیگه از خجالتت دربیام!۵۶۱

دستش رو دور شونه م حلقه کرد۵۶۶

سرم رو به نشونه ی استفهام تکون دادم و اون با لبخند صورتم رو نوازش کرد: ۵۷۰

دستش رو دور کمرم حلقه کرد: اتفاقا منم ازش خاطره دارم۵۷۵

لبخندم رو توی سینه ش پنهان کردم. با خنده موهام رو نوازش کرد: ۵۷۶

به اطواری که سلین اومد همگی خندیدیم و هانس بیشتر از قبل دستش رو دور شونه های سلین گره زد. ب۵۸۱

سلین و هانس هم دست در دست هم جلوتر از ما قدم برمی داشتند. سلین از ترس لیز نخوردن تقریبا به بازوی هانس آویزون شده بود. سال پیش دقیقا شب سال نو روی برفها سر خورد و مچ پاش آسیب دید و احتمالا برای جلوگیری از همون تجربه انقدر به هانس چسبیده بود!۵۸۲

فاصله ش رو باهام کمتر کرد و تقریبا من توی بغلش فرو رفتم۵۸۲

هانس خندان با بطری های نوشیدنی در دست به سمتمون اومد. نوشیدنی ساده و بدون الکلی رو به سمت من گرفت و با اشاره ای به نوشیدنی دیگه ای به احسان، سوالی نگاهش کرد:

-کم الکله

احسان سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد:

- نه ممنون

هانس سرش رو تکون داد و نوشیدنی مثل همون که برای من گرفته بود، به سمتش تعارف کرد:

-حدس میزدم مثل شبنم نخوری...بفرمایید اینم بدون الکلش۵۸۳

لبخندم بیشتر از قبل صورتم رو پوشوند. بی مکث منو بین بازوهاش گرفت و زمزمه کرد:

-اما حالا که هنوز مونده تا اون روز، علی الحساب سال نوی میلادیت مبارک

بعد هم گونه م رو نرم بوسید. مکثی کردم و روی نوک پام بلند شدم. در جواب تمام عشقی که همیشه بی‌حساب نثارم کرده بود، متقابلا صورت ته ریش دارش رو بوسیدم.

۵۸۴

هانس با محبت بغلش کرد و در آخر با اعلام رضایت سلین حلقه‌ش رو روی انگشت سلین نشوند. صدای جیغ و دستی که بقیه زدند، باعث شد ما هم یه قدم به سمتشون برداریم.

احسان میون جمعمون تنها نفری بود که بدون شوکه شدن و در آرامش، بهشون تبریک گفت. بعد از تبریک احسان منم از اون حیرت بیرون اومدم و هر دوشون رو در آغوش کشیدم. از ته دل براشون خوشحال بودم و ابدا نمی‌تونستم شدت خوشحالیم رو با کلمات بیان کنم. صدای فریاد جوان هایی که تحت تاثیر حرکت غافلگیرانه ی هانس دورمون جمع شده بودند، به خنده انداختم.

یک صدا فریاد میزدن: kuss ihn!

سلین همچنان اثرات غافلگیری توی حرکاتش نمایان بود اما هانس سر حال تر از همیشه، مشخص بود که چقدر از اقدامی که برای بقیه ی زندگیش کرده راضیه. لبخندی به سلین زد و کوتاه بوسیدش.

۵۸۵و۵۸۶

موهام رو لمس کرد، پر از یه حس دلتنگی...

-دارم اینبار عشقم رو بهت میسپارم.....قول بده که ازش خوب مراقبت می کنی!

بوسه ش کوتاه روی پیشونیم نشست و بعد سریع ازم فاصله گرفت. انگار نمیخواست بیشتر از اون پای رفتنش رو سست کنه. نگاه دیگه ای بهم انداخته بود و قبل از اینکه بیشتر از اون خداحافظی سخت بشه، با به امید دیداری که بهم گفته بود، به سمت گیت حرکت کرد و رفت.۵۸۷و۵۸۸

پس بگو...این عشوه ها رو برای داداشم اومدی که انقدر حرفتو گوش میده...از الان اعلام کرده هیچکس حق نداره تو رو برای تصمیمتون درباره‌ی جایی که قراره زندگی کنید، سوال پیچ کنه۶۰۱

هانس با لبخند قشنگی بغلش کرد: ۶۰۴

به نظر میومد ترس مبهمی که گریبانش رو گرفته بود رو کنار زده که اونجور با عشق در جواب عاقد توی چشم های هانس زل زد و جواب مثبت داد. نگاهم رو از بوسه ی عاشقانه شون به اطراف دوختم تا اشک مزاحمی که تحت تاثیر حس خوشحالیم برای سلین توی چشمم حلقه زده بود رو پس بزنم۶۰۶

همونطور که با یه دستش رادین رو در بر گرفته بود، بوسه ای کوتاه به پیشونیم زد: ۶۰۸

باز نگاهی به داخل انداخت و اینبار بوسه ی کوتاهی روی گونه م گذاشت: ۶۱۵

بیا عزیزم...من کمکت می کنم بپوشی فقط امیدوارم اندازه هاش درست باشه

با کمکش لباس رو که مثل پر سبک بود و دامنش با هر حرکتی مثل آبشاری از حریر جا به جا میشد، پوشیدم. سر شونه هاش کاملا باز بود و از کمی پایین تر از شونه هام آستین لخت و گشادی داشت که بلندیش تا مچ دست بود و روی مچ یکم تنگ میشد. درست اندازه م بود۶۱۷

-اما احسان اینو من قراره کجا بپوشم؟...توی محضر که نمیشه همچین لباسی رو پوشید!

موهام رو آروم پشت گوشم زد: قرار نیست توی محضر عقد کنیم!۶۱۸

بیخیال همچنان دستش رو دور کمرم انداخته بود. اونقدر نزدیک بودیم که نفس هاش موهامو به بازی گرفته بود: ۶۲۶

مکثی کردم و برای تشکر آروم صورتش رو بوسیدم. خواستم عقب بیام که همونجور نگهم داشت: ۶۲۸

همون لبخند با تعجب نگاهش کردم و اون مهلتی برای سوال بعدی نداد. بوسه ش کوتاه اما پر احساس روی لبم نشست و بعد آروم از خودش جدام کرد: ۶۲۹

اما احسان مهلتی برای ابراز نظرم نداده بود و همزمان با ورود عاقد، کنار گوشم لب زد: ۶۳۰

رادین بدو از پله ها بالا رفت و احسان با مکث به سمتم اومد. لبخندش محو بود و نگاهش شفاف تر از همیشه حسش رو فریاد میزد. آروم بازوم رو نوازش کرد و سرش رو نزدیک تر آورد:

-نفس من!

گرمای نفسش پوستم رو نوازش میکرد. بوسه ای کوتاه روی لبم زد و کمی فاصله گرفت۶۳۲

باز فاصله ی بینمون رو پر کرد و با شیطنت در حالی که دستش رو دور کمرم انداخت، گفت:

-فکر کنم بدونم چجوری میتونی تشکر کنی!۶۳۳

گونه مو نوازش کرد: ۶۳۴

دستش رو پشت کمرم محکم کرد و با دست دیگه ش چونم رو بالاتر آورد. نگاهش هنوز توی چشمام در رفت و آمد بود:

-بهت گفته بدم سر فرصت جواب این دلبری هاتو میدم...نگفته بودم؟

دستم رو دور گردنش انداختم و لبخند زدم: منکه چیزی یادم نمیاد..

سرش رو متمایل با صورتم گرفت:

-خوب پس به نظرم الان وقتشه یادت بیارم!

نفسش روی پوست صورتم پخش شد و بی مکث راه جوابی که می خواستم بهش بدم رو بست. انگار موجی از

آرامش رو به وجودم منتقل کرد. اونقدر که نفهمیدم کی منم همپاش پیش رفتم و با تمام قلبم خودم رو به اون موج پر از آرامش و دستهای احسان سپردم......۶۳۵و۶۳۶

آروم دست احسان رو از دورم باز کردم و سعی کردم با کمترین حرکت ممکن از حصارش بیرون بیام. ۶۳۶

دستم بی اختیار به سمت موهای خوش حالتش رفت و با نوک انگشت لمسشون کردم. من مرد دوست داشتنی و محکمم رو حالا با تمام وجود عاشقانه دوست داشتم.....۶۳۷

مشغول ریختن قهوه بودم که دستهایی دور کمرم حلقه شد۶۳۷

چونه شو روی شونه م گذاشت:

-صبحی که با تو شروع بشه برای من حتما خیره...

بوسه ای روی گونه م گذاشت: چقدر زود بیدار شدی عزیز دلم

دستام دوباره به کار افتادند. اینبار مشغول ریختن مربا شدم:

-خوابم نمیومد دیگه....سر و صدای من بیدارت کرد؟

به سمت خودش برگردوندم:

-نه...می خواستم خانوم خوشگلمو بغل کنم که دیدم نیستی!

قاشق مربا هنوز تو دستم مونده بود!

اشاره ای بهش کردم: اوم...می خوای صبحونه بخوریم؟

چشمکی زد و ازم فاصله گرفت: بخوریم۶۳۷

بوسه ش روی موهام نشست: ۶۳۸

فکر کنم گفتی صبحونه بخوریما.....ولی فکر کنم با این لحن پر ناز شما برنامه عوض شد!۶۳۸

شانه ای بالا انداخت: منکه چیزی نگفتم عزیزم...حتما به عواقبش فکر کردی که باز اینجوری جوابمو میدی دیگه!

قبل از اینکه با دست به بازوش بکوبم، دستم رو رو هوا گرفت و بوسه ای روی مشت بسته م نشوند: ۶۳۹

محکم بغلم کرد و شاید از شدت ناگهانی بودن خبرم حرفی نمی زد. فقط صدای ضربان قلبش بود که دلنشین تر از همیشه زیر گوشم میزد.۶۴۴

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم و باز روی سینه ش گذاشتم: ۶۴۴

موهام رو نوازش کرد: ۶۴۴

گونه م رو لمس کرد: چی؟۶۴۴

صورتم رو بین دستاش گرفت: ۶۴۵

بوسه ای کوتاه روی پیشونیم نشوند و دستم رو گرفت تا دوباره همراهش روی صندلی ها بنشینم. یکم از بهت در اومده بود: ۶۴۵

تا برگردی من و سعیدمون اینا هم مقدمات تست دادن رو انجام دادیم!۶۴۵

همین دیگه...الان شبنم قشنگ تستش درست جواب داده و سالمه...ببین چجوری به احسان چسبیده یه وقت فرار نکنه!...منظورم به همینه...قشنگ معلومه هورموناش فعاله!

سمانه لبش رو گزید و زد زیر خنده: خاک بر سرت سحر...به خدا کسی بشنوه فکر می کنه تو خلی...این چرت و پرتا چیه میگی دیوونه؟۶۴۵و۶۴۶

لبخندی به روم زد و بی توجه به اطراف بغلم کرد:

-مواظب خودتون باش.....اونبار ازت خواستم از عشقم مراقبت کنی اما حالا مسئولیتت سنگین تر شده

آرومتر از قبل کنار گوشم زمزمه کرد:

-اینبار باید همراه عشقم از کسی که حالا همه ی زندگیمه مراقبت کنی

سرم رو نوازش کرد: به محض تموم شدن کارات بلیطت رو اوکی کن، باشه؟

سرم بیشتر به سینه ش فشردم و اشکی که با تلاش زیاد می خواستم مخفیش کنم، پیراهنش رو نمناک کرده بود:

۶۴۷

باز شماره ی پروازم اعلام شد و اینبار دیگه تعلل جایز نبود. روی نوک پا بلند شدم و صورتش رو بوسیدم: خداحافظ ۶۴۸

با تردید صورتم رو لمس کرد: مطمئنی؟

۶۵۳

گونه م رو نوازش کرد: منم عاشق توام!

با لبخند به سمتش برگشتم و بوسه ی کوتاهش روی لبم نشست. چشمکی بهم زد و نگاهی به صفحه ی لپ تاپ انداخت: ۶۶۲

انتهای موهام رو با کش به نرمی بست. لپ تاپ رو از روی پام برداشت و حین بستنش روی میز عسلی کنار تخت گذاشتش:

-منم بوی عطر تن تو رو دوست دارم!۶۶۳

بدون توجه به حرف من چراغ رو خاموش کرد و توی بغلش گرفتتم:

-توی تخت خواب جای انتخاب کیک نیست خانم خانما!۶۶۳

گونمو لمس کرد و خندید۶۶۹

آروم لپمو کشید۶۶۹

گیری که داده بود هم خندم گرفته بود هم یادم افتاده بود که عادت ماهانه م هم چند روزی عقب افتاده و به علائم قبلی این مورد هم اضافه شده بود!۶۷۰

ابروهاشو بالا انداخت و کراوات رو بدون گره زدن رها کرد: چرا که نه...خوشحال میشم یه خانوم جذاب کمکم کنه۶۷۲

لبخندی بهش زدم. موهاش از حرارت سشوار خوش فرم روی هم قرار گرفته بود و میل عجیبی در من ایجاد میکرد تا لا به لاش دست بکشم. گره ی کراوات رو تنظیم کردم و دستی به برای مرتب کردنش به یقه ی پیراهنش کشیدم. دست احسان به عادت همیشه دور کمرم حلقه شد اما لحنش برخلاف چند دقیقه قبل بیشتر نگران بود:

-شبنم؟

نگاهش کردم: جانم؟

-تو مطمئنی خوبی؟...همش بی حال و کلافه ای...رنگتم یکم پریده س

-خوبم...حساس شدیا!

-عزیزم من تو رو از حفظم...می فهمم که خانومم مثل قبل سرحال نیست!...مطمئنی مشکل از معده ت نیست؟...یا هر چیزی که از من پنهانش کنی؟

بی اختیار دستم به سمت موهای شقیقه ش رفت، آخر هم نتونسته بودم طاقت بیارم و لمسشون کردم. عاشق تارهای سفید بین موهاش بودم که حتی بیشتر از قبل جذابش کرده بود. ۶۷۳

لبخندی بهم زد و روی پیشونیم رو بوسید: ۶۷۳

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و از پهلو به خودش فشارم داد. کمی خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:

۶۷۶

-باشه پس...اگه تو جواب ندی مجبورم خودم یه شگونی از توش برای خودمون دربیارم

خندیدم: چی؟

ابرویی بالا انداخت: بلاخره نباید دل رادین رو بشکونیم دیگه!

۶۷۶

گونه ی زبر از ته ریشش رو بوسیدم:

- زود اومدی!

با لبخند جواب بوسه م رو داد: ۶۸۳

برگشتم و نگاهش کردم. چشمکی بهم زد و دو قدم رفته مو پر کرد. اینبار در حالی که دستش دور کمر من بود، با هم از اتاق خارج شدیم۶۸۵

رو به روم ایستاده بود و دستش دورم کمرم حلقه شده بود. جوری ناباور نگاهم میکرد که احساس کردم باید از اون شوک بیرون بیارمش:۶۸۹

حرفم از اون شوک اولیه بیرون اومد انگار. محکم بغلم کرد و سرش رو به سرم تکیه داد: ۶۸۹

با شگفتی نگاه دیگه ای بهم انداخت. انگار هنوز باورش نشده بود. راه رفته رو برگشت و اینبار با آرامش دستش رو دور شونه م انداخت:

-نه نمیشه..باید دوتایی شریک هیجانش بشیم...

بوسه ای به موهام زد: ۶۹۱

سرم رو به شونش تکیه دادم۶۹۲

 

گلم ممنوعه ها یا حذف و یا ویرایش بشن

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5 ساعت قبل، مدیر ویراستار گفته است:

1 تا 261 : @.Aryana.

262 تا آخر: @reyyan

فرصت: ۲۰ روز

برنامه: روزی ۱۳ صفحه

 

 

چشم جانا♥️

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

12 ساعت قبل، مدیر ویراستار گفته است:

1 تا 261 : @.Aryana.

262 تا آخر: @reyyan

فرصت: ۲۰ روز

برنامه: روزی ۱۳ صفحه

 

 

🖤💜چشم حتما💜🖤

  • لایک 4

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
13 ساعت قبل، همکار رصد گفته است:

@Atefeh L

رصد طعم گس خرمالو

دوباره سکوت کرد و از لای پلکهای نیمه بازم دیدم که همزمان مهماندار رو با حرکت دستش بالا سرمون ظاهر کرد. مهماندار جوان لبخند لوس و لوندی بهش زد:۱

آروم بغل گوشم تشر زد: ۲

احسان نگران تر از قبل بدون در نظر گرفتن نگاه بقیه اومد جلو و دست انداخت زیر چونم و با دیدن زخمش انگار که دردش گرفته باشه، چشماشو کمی جمع کرد: ۲۶

خواستم تلاش مجددی برای ایستادن کنم ولی احسان مهلت نداد، جلوی چشمای گریون مامان و نگاه همیشه آروم زن دایی دست انداخت زیر زانوم و روی دستاش بلندم کرد. بعد سریع رو به سمانه که با یه خنده از سر تعجب داشت نگاه میکرد تشر زد: ۲۶

بعد هم منو رو صندلی عقب ماشینش گذاشت. از خجالت سرم رو جوری به قفسه ی سینه م چسبونده بودم که دردم یادم رفته بود ولی احسان چنان اخماشو تو هم کرده بود که انگار عادی ترین کار ممکن رو کرده! تمام مدت که دکتر اورژانس در حال ضد عفونی کردن زخمام بود بغل دستم وایساده بود و من با فشردن چشمها و لبهام سعی داشتم دردم و ناله نزنم. من آدم هوچی‌گری نبودم هیچوقت! ۲۶

به قول خودش می خواست برادر شوهر خوشتیپ سمانه رو که فقط عکسشو دیده بود، طی یک عملیات دلبرانه مال خود کنهو این اصلاحش خنده ی همه و صدای خاله رو از بی حیاییش در آورده بود! ۳۴

-یعنی احتمال یک در میلیونی که ممکنه زوجی دچارش بشن...تو این مورد سلول های جنسی به جای لقاع همدیگر رو دفع می کنن، در حالی که هر دو طرف سالم اند و اگه با کس دیگه ای ازدواج کنن هیچ مشکلی نیست!۴۲

نمی‌خواستم خودم رو ناراحت نگاه یه پسر لوده که به نظر چند سالی هم از من کوچیکتر بود، کنم۵۳شنیدن اسمش یه خاطره دور از بیست سالگیم تو ذهنم اومد. نگاهی که تو کلاس ها و محوطه دانشگاه در تعقیبم بود و بعد ابراز علاقه ی آرومی توی راهروی دانشکده! ۵۵

دستمو گذاشتم رو صورتم و با صدای بلند گریه کردم. آخرین چیزی که تو دنیا بهش فکر می کردم این بود که یه روزی جلوی احسان اینجوری اشک بریزم، اما واقعا دست خودم نبود. اونم شاید از عکس العمل من غافلگیر شده بود. نفس عمیق و کلافه ای کشید و بدون حرف دستمو گرفت و آروم کشیدم سمت خودش! بدون اینکه بغلم کنه یا حتی بدون هیچ تماس اضافه ای، فقط سرمو تکیه داد به سینه ش تا هرچقدر می خوام خودمو خالی کنم. ضربان قلبش مستقیم تو پیشونیم می کوبید! نمیدونم چقد گذشته بود، چند لحظه ی پر اشک، ولی اونقدری گذشته بود که هق هقم به سکسکه تبدیل شده بود. دستام کنارم آویزون مونده بود و اونم با یه دست به پشت کتفم ضربه های آرومی میزند.

بغل گوشم بدون ایجاد هیچ تماسی آروم زمزمه کرد:۶۰و۶۱

مکث پر تردیدی که کردم باعث شد احسان بدون اینکه کمرمو لمس کنه با دستش به داخل هدایتم کنه. خودش کنار دایی ایستاد و من گوشه ای روی دورترین صندلی نشستم. عاقد با تذکری برای ساکت شدن حضار، شروع به خوندن خطبه ی عقد کرد و من زل زدم به لحظات شروع یک زندگی مشترک!۷۴

منو رسوند، خودش رفت..... یکی دو ساعت دیگه میاد دنبالم.... بدو بیا کیک بخوریم که دیشب هیچی از مزش نفهمیدم بس که دوربین تو حلقم بود!...... زنگ زدم به سحر توراهه...اونم الان می رسه۷۵

صدای رادین از اعماق خاطرات بیرونم کشید. نگاهی به پسر دوست داشتنیم کردم که حاصل آشنایی من و علیرضا توی کلاس های آموزش نرم افزار تخصصی دانشگاه بود! دستامو باز کردم تا بغلش کنم، اونم با کمال میل خودشو تو بغلم جا کرد: ۱۱۳

همچنان داشتم با پایین موهام بازی می کردم که دستش جلو اومد و موهامو آروم از بین انگشتام بیرون کشید. متعجب نگاهش کردم ولی اون بدون اینکه نگام کنه، کش رو از دور مچم در آورد و دور موهای بافته شدم پیچید. کارش که تموم شد در حالی که هنوز موی بافته شدم توی دستش بود، نگاهم کرد! دلم یه لحظه از نگاه مستقیمش از اون فاصله کم، برای اولین بار ریخت! نگاهش به قدری عمیق و جستجوگر بین مردمک های چشمام می چرخید که نتونستم نگاهم رو بگیرم. نگاهش همزمان پر بود از یه محبت آشنا و یه دلخوری، شاید هم دلتنگی، که من توی اون لحظه قادر به تفکیک اون همه حس نگاهش نبودم! ۱۴۸

عشوه ای اومد و در حالی که نگاهی به احسان می انداخت گفت: ۱۵۰

احیانا سحر چشم و نظری به این پسره خوب نداره که؟۲۳۲ ابروهام بالا پرید. می خواست موهای منو نصفه شبی ببافه؟ خودش نگفت نصفه شب به مردای جوون اعتماد نکن؟! خب البته من واقعا بهش اعتماد داشتم ولی واقعا معذب بودم نصفه شبی تو اون سکوت شب، بخواد موهای منو ببافه! درسته من هیچ وقت جلوش حجاب سفت و سخت نداشتم ولی لمس شدن چیزی بود که تقریبا طی یه قانون نانوشته تو خانوادمون بین همه رعایت میشد. حتی اگه این لمس؛ بافتن مو بوده باشه!۲۴۱

صدای بمش زیادی نزدیک بود: ۳۴۲

بعد آروم موهامو از دستم بیرون کشید و خیلی ملایم شروع به بافتنشون کرد. نگاهم به رو به روم مونده بود و ذهنم درگیر حرفایی بود که شنیده بودم. احسان همیشه حامی بود و من از هر آدم دیگه ای بیشتر بهش اعتماد داشتم. دستش رو برای گرفتن کش سرم دراز کرد و من اینبار مطمئن تر کش رو کف دستش گذاشتم. موهامو که بست دوباره به جایی که قبلا ایستاده بود، برگشت.

نگاهش پر از حس بود و عجیب چیزهایی رو توی دلم زیر و رو میکرد. با وجود حس نگاهش و سابقه ای که توی

علاقه بهم داشت باز هم حس امنیتی که از وجودش ساطع میشد باعث میشد، آرامش داشته باشم. سرم رو پایین انداختم و دستهامو به هم گره زدم.۲۴۲

کنار احسان دیدم، واضح تر از هر زمان دیگه ای جلوی چشمام اومد. محیا با دیدن من، با لبخندی و نگاهی که برق پیروزی بیشترین جلوه‌ش بود، دستش رو دور بازوی احسان انداخته بود و با دست دیگه ش دستم رو فشرده و گفت: بلاخره فامیل شدیم!۲۵۷

چتری های شرابی رنگش رو که خیلی هم بهش میومد با عشوه ای پر حرص کنار زد: ۲۷۳

با اون ژست دخترکشش خندید. گرچه روی من تاثیر آنچنانی نداشت اما اعتراف کردم منم اگه جای نهال بودم،

ولش نمی کردم!۲۸۳

بوسه ای روی ریش های کوتاه و مرتب صورتش که حالا بیشترش سفید شده بود، زدم:

-چشم...بیشتر میام۳۱۴داییشه

حتما با همین طرز صحبتت دلشو بردی که جواب منو نمیده....محض اطلاعت بگم که ما بیشتر از یه دوستی ساده بینمون بوده!۳۳۰

نهال شالش رو پر عشوه مرتب کرد و پوزخند زد: ۳۳۰

سرم رو بیشتر پایین انداختم و دستی به پیشونیم کشیدم. دلم نمی خواست درباره ی گذشته با احسان حرف بزنم. خواستم با بیرون رفتن از آشپزخونه از اون فضا خارج بشم اما قبل از اینکه فرصتش رو پیدا کنم، دستم کشیده شد و من محکم توی حجم غلیظی از عطر همیشگیش فرو رفتم

مبهوت حرکت غیر منتظره ش مونده بودم. اون اما انگار می خواست با این کارش، تمام نبودن هاش و تنهایی‌های من رو که حتی ذره ای توش مقصر نبود رو یک جا جبران کنه. کنار گوشم با لحنی محکم زمزمه کرد: !۳۸۳

پیش خدمت نوشیدنی خنکی بهم تعارف کرد و من در حالی که در حال تایید حرف شادی، همسر دکتر سرمدی راجع به صدای زیاد موسیقی بودم، جرعه ای از اون مایع آلبالویی رنگ رو نوشیدم تا کمی خنک بشم. اما بوی الکل خفیفی که توی شامه م پیچید باعث شد، از خوردن بقیه ش منصرف بشم. کلافه از بی دقتیم لیوان رو روی میز کنارم گذاشتم. ۴۱۰

شماها واقعا بازم می خواید صبر کنید؟...به نظرم یه تست سلامت هورمونی بدید!!!۴۳۱

راه افتادم که برم. هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بودم که با قدم بلندی که برداشت، قدم های رفته ی من رو جبران کرد. در کمال ناباوری دستش رو دور بازوم حلقه کرد و منو کمی به سمت خودش برگردوند:۴۴۰

میون حال بدم فقط دستهایی رو که زیر زانوم قرار گرفت و بعد جدا شدنم از زمین رو حس کردم. عطر غلیظ آشنایی توی شامم پیچید و دیگه هیچی نفهمیدم.۴۴۵

بوی عطرش غلیظ تر از قبل توی شامه م پیچید و بعد نفسش به صورتم خورد:

-شبنم؟۴۴۶

سرزندگی شهر توی چشمم نشست. شهری که به طور معجزه آسایی ویژگی های یک شهر بزرگ رو با مشخصات یک شهر کوچک و سنتی ترکیب کرده بود. مردمان این منطقه هنوز ناخودآگاه شلوارهای کوتاه و دامن های پرچین می پوشیدند و در حالی که به موسیقی خیابونی گوش می کردند، لیوان های نوشیدنی شون رو بالا می‌بردند، مخصوصا که آخرین روزهای فستیوال اکتبر فست بود و شور این جشن سنتی بین مردم مونیخ غوغا میکرد.۴۶۰

خندیدم: پس باید یه تست بدی مثل اینکه!۴۷۴

دستی برام تکون داد و از در بیرون رفت. از اینکه یه دختر در اوج آزادی، توی قلب اروپا همچین طرز فکری داشت، نا خود آگاه لذت بردم. اگر تمام دختران و زنان دنیا اینجور برای خودشون و وجودشون ارزش قائل بودن و نرسیده و بدون فکر، به هر کسی اجازه ی پا گذاشتن تو خصوصی ترین حریمشون رو نمیدادن شاید اینقدر آمار نگران کننده ای راجع به آسیب زنان توی دنیا وجود نداشت!۴۸۵

هانس در حالی که دستش رو دور شونه ی سلین حلقه کرده بود، به سمتم اومد:

-سورپرایز شدن چه حسی داره خانم دکتر؟۵۱۸

ازدواج ما اشتباه بود نه به خاطر اینکه من تو رو دوست داشتم....نه... تو اون زمان همسر کسی دیگه ای بودی و من انقدر پست نبودم که به زن کسی چشم داشته باشم....۵۳۷

با آرامش حلقه رو دستم کرد و بوسه ی کوتاهی روی انگشتم نشوند. عمیق نگاهم کرد و قبل از اینکه منتظر عکس العملی از من باشه آروم به سمت خودش کشوندم سرم که روی اون قلب تپنده قرار گرفت، تازه فهمیدم قبول کردم که این مرد محکم، پناه همیشگیم باشه.

دستاش رو دورم حلقه کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:

-هیچ وقت از دوست داشتن تو پشیمون نشدم....قول میدم تا آخر عمرم برات یه همراه همیشگی باشم....تو فقط به من تکیه کن....

سرم رو بیشتر به سینش تکیه دادم. نمیدونست تکیه کردن بهش برای من همیشه معنی آرامش و امنیت داشته، حتی روزهایی که حس الان رو بهش نداشتم. صدای چند جوان مست که توی خلوتی خیابون داشتن قدم میزدن و سرخوشانه آواز میخوندن باعث شد کمی ازش فاصله بگیرم. معلوم بود شاهد تمام مراحل صحبتمون بودن، چون به محض رسیدن کنارمون با همون حال سرخوش دست زدند و یکیشون بطریش رو به سمتمون بالا برد و با صدای بلندی گفت:

- Viva Liebe!........Prost Liebhaber (به سلامتی عاشقا....زنده باد عشق)

همگی خندیدند و باز یکی دیگه بلند رو به احسان گفت:

- sei schnell mann....kuss ihn! (زود باش مرد...ببوسش!)

توی اون لحظه واقعا خوشحال بودم که احسان چیزی از زبان آلمانی متوجه نمیشه. چون بلافاصله منو نگاه کرد و گفت: چی میگن؟

کاملا ازش جدا شدم و کنارش قرار گرفتم:

-هیچی میگه به سلامتی عشق و عاشق ها!

با خنده دستم رو گرفت و با دست دیگه ش دستی برای اون جمع منتظر و سرخوش تکون داد:

-مطمئنی همه ی چیزایی که گفت، معنیش این بود؟!

به روی خودم نیاوردم و کنارش راه افتادم. احتمالا حدس زده بود مفهوم حرفشون چی بوده چون میشد از اشاره‌ای که به من کردند، فهمید منتظر چه صحنه ای بودند۵۳۹و۵۴۰

حالا دستم علاوه بر داشتن حلقه ش، توی دستای گرمش هم قرار گرفته بود و انگار که سالها بود به این دستها عادت داشت!۵۴۲

دستش رو دور شونه م حلقه کرد و من سرم رو بیشتر به شونه ش تکیه دادم. یهو یاد سبد گل افتادم: ۵۴۲

این حرفم، توی یه حرکت رو به روم قرار گرفت و دستش رو اینبار دور کمرم حلقه کرد۵۴۳

دستش رو باز دور شونم انداخت و اینبار نرم تر شونم رو در بر گرفت: ۵۴۳

شوخیش خندیدم و اون بیشتر به خودش فشردم: ۵۴۴

بار بیان احساسش از درون نلرزم. خم شد و آروم پیشونیم رو بوسید. با مکث ازم فاصله گرفت و دستش رو توی جیب شلوارش هل داد: ۵۴۵

نذاشت حرفم رو ادامه بدم و با لبخند به نوک بینیم ضربه ی آرومی زد:

-مطمئنی رو این پیشنهاد میمونی؟...شاید مجبور شی چشم تو چشم باهام حرف بزنیا!۵۴۵

هانس نگاهی به قیافه ی سرخ از هیجان سلین انداخت: یه دقیقه آروم بشین بزار بفهمیم تا کجا پیش رفتن...بلکه یه تجربه ای هم ما کسب کردیم!۵۴۸

شیطنت گفت: اینکه خیلی مختصر بود...سانسور کردی؟۵۴۹

مقابل توصیف قشنگی که از احساسمون داشت، حرفی نداشتم تا بزنم. بافت موهام رو توی دستش گرفت و با اخم کمرنگی گفت: ۵۵۳

چون یکم که بیشتر فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که ممکنه فکر کنی شاید چون تازه جدا شدم اومدم سراغت...نمی خواستم فکر کنی از سر تنهایی و نیاز دوباره تو رو انتخاب کردم..تو برام عشق بودی نه وسیله ی رفع نیاز...برای همین فقط از دور دیدمت...اونقدر با عشق سرگرم کار و زندگیت بودی...اونقدر دلچسب مادر بودی که شاید همون باعث شد حس بدی به رادین نداشته باشم۵۵۵

روی موهامو بوسید: تو رو درک نکنم پس کی رو درک کنم خانم دکتر؟۵۵۵

موهامو نوازشگر پشت گوشم زد: ۵۵۶

باخنده راه افتادم. باز کنارم قرار گرفت و منو تو حصار خودش کشید۵۵۹

مشکلش اینه که وقتی اینجوری جوابم رو میدی زیادی لوس میشی و اونوقت ممکنه من یجور دیگه از خجالتت دربیام!۵۶۱

دستش رو دور شونه م حلقه کرد۵۶۶

سرم رو به نشونه ی استفهام تکون دادم و اون با لبخند صورتم رو نوازش کرد: ۵۷۰

دستش رو دور کمرم حلقه کرد: اتفاقا منم ازش خاطره دارم۵۷۵

لبخندم رو توی سینه ش پنهان کردم. با خنده موهام رو نوازش کرد: ۵۷۶

به اطواری که سلین اومد همگی خندیدیم و هانس بیشتر از قبل دستش رو دور شونه های سلین گره زد. ب۵۸۱

سلین و هانس هم دست در دست هم جلوتر از ما قدم برمی داشتند. سلین از ترس لیز نخوردن تقریبا به بازوی هانس آویزون شده بود. سال پیش دقیقا شب سال نو روی برفها سر خورد و مچ پاش آسیب دید و احتمالا برای جلوگیری از همون تجربه انقدر به هانس چسبیده بود!۵۸۲

فاصله ش رو باهام کمتر کرد و تقریبا من توی بغلش فرو رفتم۵۸۲

هانس خندان با بطری های نوشیدنی در دست به سمتمون اومد. نوشیدنی ساده و بدون الکلی رو به سمت من گرفت و با اشاره ای به نوشیدنی دیگه ای به احسان، سوالی نگاهش کرد:

-کم الکله

احسان سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد:

- نه ممنون

هانس سرش رو تکون داد و نوشیدنی مثل همون که برای من گرفته بود، به سمتش تعارف کرد:

-حدس میزدم مثل شبنم نخوری...بفرمایید اینم بدون الکلش۵۸۳

لبخندم بیشتر از قبل صورتم رو پوشوند. بی مکث منو بین بازوهاش گرفت و زمزمه کرد:

-اما حالا که هنوز مونده تا اون روز، علی الحساب سال نوی میلادیت مبارک

بعد هم گونه م رو نرم بوسید. مکثی کردم و روی نوک پام بلند شدم. در جواب تمام عشقی که همیشه بی‌حساب نثارم کرده بود، متقابلا صورت ته ریش دارش رو بوسیدم.

۵۸۴

هانس با محبت بغلش کرد و در آخر با اعلام رضایت سلین حلقه‌ش رو روی انگشت سلین نشوند. صدای جیغ و دستی که بقیه زدند، باعث شد ما هم یه قدم به سمتشون برداریم.

احسان میون جمعمون تنها نفری بود که بدون شوکه شدن و در آرامش، بهشون تبریک گفت. بعد از تبریک احسان منم از اون حیرت بیرون اومدم و هر دوشون رو در آغوش کشیدم. از ته دل براشون خوشحال بودم و ابدا نمی‌تونستم شدت خوشحالیم رو با کلمات بیان کنم. صدای فریاد جوان هایی که تحت تاثیر حرکت غافلگیرانه ی هانس دورمون جمع شده بودند، به خنده انداختم.

یک صدا فریاد میزدن: kuss ihn!

سلین همچنان اثرات غافلگیری توی حرکاتش نمایان بود اما هانس سر حال تر از همیشه، مشخص بود که چقدر از اقدامی که برای بقیه ی زندگیش کرده راضیه. لبخندی به سلین زد و کوتاه بوسیدش.

۵۸۵و۵۸۶

موهام رو لمس کرد، پر از یه حس دلتنگی...

-دارم اینبار عشقم رو بهت میسپارم.....قول بده که ازش خوب مراقبت می کنی!

بوسه ش کوتاه روی پیشونیم نشست و بعد سریع ازم فاصله گرفت. انگار نمیخواست بیشتر از اون پای رفتنش رو سست کنه. نگاه دیگه ای بهم انداخته بود و قبل از اینکه بیشتر از اون خداحافظی سخت بشه، با به امید دیداری که بهم گفته بود، به سمت گیت حرکت کرد و رفت.۵۸۷و۵۸۸

پس بگو...این عشوه ها رو برای داداشم اومدی که انقدر حرفتو گوش میده...از الان اعلام کرده هیچکس حق نداره تو رو برای تصمیمتون درباره‌ی جایی که قراره زندگی کنید، سوال پیچ کنه۶۰۱

هانس با لبخند قشنگی بغلش کرد: ۶۰۴

به نظر میومد ترس مبهمی که گریبانش رو گرفته بود رو کنار زده که اونجور با عشق در جواب عاقد توی چشم های هانس زل زد و جواب مثبت داد. نگاهم رو از بوسه ی عاشقانه شون به اطراف دوختم تا اشک مزاحمی که تحت تاثیر حس خوشحالیم برای سلین توی چشمم حلقه زده بود رو پس بزنم۶۰۶

همونطور که با یه دستش رادین رو در بر گرفته بود، بوسه ای کوتاه به پیشونیم زد: ۶۰۸

باز نگاهی به داخل انداخت و اینبار بوسه ی کوتاهی روی گونه م گذاشت: ۶۱۵

بیا عزیزم...من کمکت می کنم بپوشی فقط امیدوارم اندازه هاش درست باشه

با کمکش لباس رو که مثل پر سبک بود و دامنش با هر حرکتی مثل آبشاری از حریر جا به جا میشد، پوشیدم. سر شونه هاش کاملا باز بود و از کمی پایین تر از شونه هام آستین لخت و گشادی داشت که بلندیش تا مچ دست بود و روی مچ یکم تنگ میشد. درست اندازه م بود۶۱۷

-اما احسان اینو من قراره کجا بپوشم؟...توی محضر که نمیشه همچین لباسی رو پوشید!

موهام رو آروم پشت گوشم زد: قرار نیست توی محضر عقد کنیم!۶۱۸

بیخیال همچنان دستش رو دور کمرم انداخته بود. اونقدر نزدیک بودیم که نفس هاش موهامو به بازی گرفته بود: ۶۲۶

مکثی کردم و برای تشکر آروم صورتش رو بوسیدم. خواستم عقب بیام که همونجور نگهم داشت: ۶۲۸

همون لبخند با تعجب نگاهش کردم و اون مهلتی برای سوال بعدی نداد. بوسه ش کوتاه اما پر احساس روی لبم نشست و بعد آروم از خودش جدام کرد: ۶۲۹

اما احسان مهلتی برای ابراز نظرم نداده بود و همزمان با ورود عاقد، کنار گوشم لب زد: ۶۳۰

رادین بدو از پله ها بالا رفت و احسان با مکث به سمتم اومد. لبخندش محو بود و نگاهش شفاف تر از همیشه حسش رو فریاد میزد. آروم بازوم رو نوازش کرد و سرش رو نزدیک تر آورد:

-نفس من!

گرمای نفسش پوستم رو نوازش میکرد. بوسه ای کوتاه روی لبم زد و کمی فاصله گرفت۶۳۲

باز فاصله ی بینمون رو پر کرد و با شیطنت در حالی که دستش رو دور کمرم انداخت، گفت:

-فکر کنم بدونم چجوری میتونی تشکر کنی!۶۳۳

گونه مو نوازش کرد: ۶۳۴

دستش رو پشت کمرم محکم کرد و با دست دیگه ش چونم رو بالاتر آورد. نگاهش هنوز توی چشمام در رفت و آمد بود:

-بهت گفته بدم سر فرصت جواب این دلبری هاتو میدم...نگفته بودم؟

دستم رو دور گردنش انداختم و لبخند زدم: منکه چیزی یادم نمیاد..

سرش رو متمایل با صورتم گرفت:

-خوب پس به نظرم الان وقتشه یادت بیارم!

نفسش روی پوست صورتم پخش شد و بی مکث راه جوابی که می خواستم بهش بدم رو بست. انگار موجی از

آرامش رو به وجودم منتقل کرد. اونقدر که نفهمیدم کی منم همپاش پیش رفتم و با تمام قلبم خودم رو به اون موج پر از آرامش و دستهای احسان سپردم......۶۳۵و۶۳۶

آروم دست احسان رو از دورم باز کردم و سعی کردم با کمترین حرکت ممکن از حصارش بیرون بیام. ۶۳۶

دستم بی اختیار به سمت موهای خوش حالتش رفت و با نوک انگشت لمسشون کردم. من مرد دوست داشتنی و محکمم رو حالا با تمام وجود عاشقانه دوست داشتم.....۶۳۷

مشغول ریختن قهوه بودم که دستهایی دور کمرم حلقه شد۶۳۷

چونه شو روی شونه م گذاشت:

-صبحی که با تو شروع بشه برای من حتما خیره...

بوسه ای روی گونه م گذاشت: چقدر زود بیدار شدی عزیز دلم

دستام دوباره به کار افتادند. اینبار مشغول ریختن مربا شدم:

-خوابم نمیومد دیگه....سر و صدای من بیدارت کرد؟

به سمت خودش برگردوندم:

-نه...می خواستم خانوم خوشگلمو بغل کنم که دیدم نیستی!

قاشق مربا هنوز تو دستم مونده بود!

اشاره ای بهش کردم: اوم...می خوای صبحونه بخوریم؟

چشمکی زد و ازم فاصله گرفت: بخوریم۶۳۷

بوسه ش روی موهام نشست: ۶۳۸

فکر کنم گفتی صبحونه بخوریما.....ولی فکر کنم با این لحن پر ناز شما برنامه عوض شد!۶۳۸

شانه ای بالا انداخت: منکه چیزی نگفتم عزیزم...حتما به عواقبش فکر کردی که باز اینجوری جوابمو میدی دیگه!

قبل از اینکه با دست به بازوش بکوبم، دستم رو رو هوا گرفت و بوسه ای روی مشت بسته م نشوند: ۶۳۹

محکم بغلم کرد و شاید از شدت ناگهانی بودن خبرم حرفی نمی زد. فقط صدای ضربان قلبش بود که دلنشین تر از همیشه زیر گوشم میزد.۶۴۴

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم و باز روی سینه ش گذاشتم: ۶۴۴

موهام رو نوازش کرد: ۶۴۴

گونه م رو لمس کرد: چی؟۶۴۴

صورتم رو بین دستاش گرفت: ۶۴۵

بوسه ای کوتاه روی پیشونیم نشوند و دستم رو گرفت تا دوباره همراهش روی صندلی ها بنشینم. یکم از بهت در اومده بود: ۶۴۵

تا برگردی من و سعیدمون اینا هم مقدمات تست دادن رو انجام دادیم!۶۴۵

همین دیگه...الان شبنم قشنگ تستش درست جواب داده و سالمه...ببین چجوری به احسان چسبیده یه وقت فرار نکنه!...منظورم به همینه...قشنگ معلومه هورموناش فعاله!

سمانه لبش رو گزید و زد زیر خنده: خاک بر سرت سحر...به خدا کسی بشنوه فکر می کنه تو خلی...این چرت و پرتا چیه میگی دیوونه؟۶۴۵و۶۴۶

لبخندی به روم زد و بی توجه به اطراف بغلم کرد:

-مواظب خودتون باش.....اونبار ازت خواستم از عشقم مراقبت کنی اما حالا مسئولیتت سنگین تر شده

آرومتر از قبل کنار گوشم زمزمه کرد:

-اینبار باید همراه عشقم از کسی که حالا همه ی زندگیمه مراقبت کنی

سرم رو نوازش کرد: به محض تموم شدن کارات بلیطت رو اوکی کن، باشه؟

سرم بیشتر به سینه ش فشردم و اشکی که با تلاش زیاد می خواستم مخفیش کنم، پیراهنش رو نمناک کرده بود:

۶۴۷

باز شماره ی پروازم اعلام شد و اینبار دیگه تعلل جایز نبود. روی نوک پا بلند شدم و صورتش رو بوسیدم: خداحافظ ۶۴۸

با تردید صورتم رو لمس کرد: مطمئنی؟

۶۵۳

گونه م رو نوازش کرد: منم عاشق توام!

با لبخند به سمتش برگشتم و بوسه ی کوتاهش روی لبم نشست. چشمکی بهم زد و نگاهی به صفحه ی لپ تاپ انداخت: ۶۶۲

انتهای موهام رو با کش به نرمی بست. لپ تاپ رو از روی پام برداشت و حین بستنش روی میز عسلی کنار تخت گذاشتش:

-منم بوی عطر تن تو رو دوست دارم!۶۶۳

بدون توجه به حرف من چراغ رو خاموش کرد و توی بغلش گرفتتم:

-توی تخت خواب جای انتخاب کیک نیست خانم خانما!۶۶۳

گونمو لمس کرد و خندید۶۶۹

آروم لپمو کشید۶۶۹

گیری که داده بود هم خندم گرفته بود هم یادم افتاده بود که عادت ماهانه م هم چند روزی عقب افتاده و به علائم قبلی این مورد هم اضافه شده بود!۶۷۰

ابروهاشو بالا انداخت و کراوات رو بدون گره زدن رها کرد: چرا که نه...خوشحال میشم یه خانوم جذاب کمکم کنه۶۷۲

لبخندی بهش زدم. موهاش از حرارت سشوار خوش فرم روی هم قرار گرفته بود و میل عجیبی در من ایجاد میکرد تا لا به لاش دست بکشم. گره ی کراوات رو تنظیم کردم و دستی به برای مرتب کردنش به یقه ی پیراهنش کشیدم. دست احسان به عادت همیشه دور کمرم حلقه شد اما لحنش برخلاف چند دقیقه قبل بیشتر نگران بود:

-شبنم؟

نگاهش کردم: جانم؟

-تو مطمئنی خوبی؟...همش بی حال و کلافه ای...رنگتم یکم پریده س

-خوبم...حساس شدیا!

-عزیزم من تو رو از حفظم...می فهمم که خانومم مثل قبل سرحال نیست!...مطمئنی مشکل از معده ت نیست؟...یا هر چیزی که از من پنهانش کنی؟

بی اختیار دستم به سمت موهای شقیقه ش رفت، آخر هم نتونسته بودم طاقت بیارم و لمسشون کردم. عاشق تارهای سفید بین موهاش بودم که حتی بیشتر از قبل جذابش کرده بود. ۶۷۳

لبخندی بهم زد و روی پیشونیم رو بوسید: ۶۷۳

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و از پهلو به خودش فشارم داد. کمی خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:

۶۷۶

-باشه پس...اگه تو جواب ندی مجبورم خودم یه شگونی از توش برای خودمون دربیارم

خندیدم: چی؟

ابرویی بالا انداخت: بلاخره نباید دل رادین رو بشکونیم دیگه!

۶۷۶

گونه ی زبر از ته ریشش رو بوسیدم:

- زود اومدی!

با لبخند جواب بوسه م رو داد: ۶۸۳

برگشتم و نگاهش کردم. چشمکی بهم زد و دو قدم رفته مو پر کرد. اینبار در حالی که دستش دور کمر من بود، با هم از اتاق خارج شدیم۶۸۵

رو به روم ایستاده بود و دستش دورم کمرم حلقه شده بود. جوری ناباور نگاهم میکرد که احساس کردم باید از اون شوک بیرون بیارمش:۶۸۹

حرفم از اون شوک اولیه بیرون اومد انگار. محکم بغلم کرد و سرش رو به سرم تکیه داد: ۶۸۹

با شگفتی نگاه دیگه ای بهم انداخت. انگار هنوز باورش نشده بود. راه رفته رو برگشت و اینبار با آرامش دستش رو دور شونه م انداخت:

-نه نمیشه..باید دوتایی شریک هیجانش بشیم...

بوسه ای به موهام زد: ۶۹۱

سرم رو به شونش تکیه دادم۶۹۲

 

گلم ممنوعه ها یا حذف و یا ویرایش بشن

ممنون عزیزم برای رصد. فقط من واقعا شوکه شدم. بوسیدن پیشونی ممنوعه س؟؟؟؟ یا بغل کردن ساده؟ این موارد حتی توی کتابهای چاپی هم  حذف نمیشه! مطمئنید تمام این موارد لازمه؟! توی تمام کتابهایی که قبلا از سایت نودهشتیا می خوندیدم تمام این موارد گاهی پررنگ تر حتی توی رمان نوشته شده بود! 

  • لایک 3


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
در 10/18/2021 در 10:44 AM، Atefeh L گفته است:

ممنون عزیزم برای رصد. فقط من واقعا شوکه شدم. بوسیدن پیشونی ممنوعه س؟؟؟؟ یا بغل کردن ساده؟ این موارد حتی توی کتابهای چاپی هم  حذف نمیشه! مطمئنید تمام این موارد لازمه؟! توی تمام کتابهایی که قبلا از سایت نودهشتیا می خوندیدم تمام این موارد گاهی پررنگ تر حتی توی رمان نوشته شده بود! 

بعضی جاها هم  اصلا همچین مواردی توی جمله نیست و علامت زده شده.  مثلا 257، 273، 283 ،446، 518 که علامت زدی اصلا یه جمله ی عادی هست حتی عاشقانه هم نیست! مشکلش چیه؟  بوسیدن صورت دایی پیر هم مشکل داره؟!  شاید من درست متوجه نشدم ، میشه یکم توضیح بدی؟ ممنون😉 @mah86

ویرایش شده توسط Atefeh L
  • لایک 2


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

@mah86 عزیزم من هنوز منتظرم در رابطه با سوالام  یه توضیحی بهم بدی😉

یه سوال دیگه هم غیر از سوال های قبلی دارم. اون عددهای جلوی پاراگراف ها معنیش چیه؟

  • لایک 2


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 3 ساعت قبل، Atefeh L گفته است:

@mah86 عزیزم من هنوز منتظرم در رابطه با سوالام  یه توضیحی بهم بدی😉

یه سوال دیگه هم غیر از سوال های قبلی دارم. اون عددهای جلوی پاراگراف ها معنیش چیه؟

عزیزم 

این موارد باید حذف بشه چون از طرف پلیس فتا به م گفته شده تا سایت فیلتر نشه 

دوم اینکه اون عدد ها اگر رمانتون پی دی اف بوده صفحه مورد نظر رو نشون میده که کار برای شما راحت بشه 

اگر هم پارتی بوده، پارت رو براتون مشخص کردن

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
در 11 دقیقه قبل، مدیر رصد گفته است:

عزیزم 

این موارد باید حذف بشه چون از طرف پلیس فتا به م گفته شده تا سایت فیلتر نشه 

دوم اینکه اون عدد ها اگر رمانتون پی دی اف بوده صفحه مورد نظر رو نشون میده که کار برای شما راحت بشه 

اگر هم پارتی بوده، پارت رو براتون مشخص کردن

خب سوال منم همین بود عزیز @مدیر رصد، ولی بوسیدن دایی هم مشکل هست?! یه جا وسط دیالوگ ها اسم صدا شده اونم علامت خورده! اینا رو متوجه نمیشم! در ضمن پی دی اف رمان 588 صفحه س ولی بعضی عددا تا ششصد و خرده ای هم رفته!

  • لایک 2


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 50 دقیقه قبل، Atefeh L گفته است:

خب سوال منم همین بود عزیز @مدیر رصد، ولی بوسیدن دایی هم مشکل هست?! یه جا وسط دیالوگ ها اسم صدا شده اونم علامت خورده! اینا رو متوجه نمیشم! در ضمن پی دی اف رمان 588 صفحه س ولی بعضی عددا تا ششصد و خرده ای هم رفته!

نه بوسیدن محارم اشکالی نداره 

ممنون میشم یه خصوصی با بنده بزنی با اسم رمانت تا بهش رسیدگی کنم 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
در 11 ساعت قبل، مدیر رصد گفته است:

نه بوسیدن محارم اشکالی نداره 

ممنون میشم یه خصوصی با بنده بزنی با اسم رمانت تا بهش رسیدگی کنم 

حتما

  • لایک 2
  • تشکر 1


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...