رفتن به مطلب

داستان کوتاه جای خالی لیلی|ریحانه غدیری کاربر انجمن نودهشتیا


Reyhan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

داستان کوتاه

نام: جای خالی لیلی

نویسنده: ریحانه غدیری

خلاصه:

"فقط یک بار زندگی می‌کنیم" این حقیقتی است که من باورش نداشتم و در پی افکار پوچ و غرور کاذب خود روزگار می‌گذراندم بی‌خبر از این که دلم گیر است و فرصت اندک...

مقدمه:

عشقی که دروغش خواندم، دختری که خوردش کردم، عشقی که دیر درکش کردم و در نهایت...

قلبی که خاکستر شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#1

 

ناباور بر صندلی سرد چوبی نشستم. باورش سخت بود، آن‌قدر سخت که لغت سخت تاب و توان بر دوش کشیدنش را نداشت.

چشمان معصوم، جملات صادقانه و لحن دوست داشتنیش لحظه‌ای از خاطرم دور نمی‌شد.

به نقطه‌ای نامعلوم زل زده بودم تا این‌ که صدای شیون و زاری زنی را شنیدم. نگاهم را به آن نقطه سوق دادم. ای کاش می‌توانستم بروم جلو و بگویم:

- این خاک‌ سرد را بر تن عزیزتر از جانم نریزید! من در این قبرم می‌خوابم، اما نمی‌توانم بگذارم صورت چون ماه گلم را خاک کثیف کند.

اما چه فایده که او دیگر باز نمی‌گذشت و پاهایم تاب گام برداشتن به آن سو را نداشت.

نمی‌توانستم برخیزم، شاید هم نمی‌توانستم ریختن ذرات ریز و درشت خاک بر تن عزیزتر از جانم را ببینم؛ شاید هم روی رفتن نداشتم.

آری! روی رفتن نداشتم. من قلب پاک او را شکستم. من احساساتش را لگد مال کردم.

چرا ما مذکرها اگر ابراز احساساتی ببینیم باید غرور را در آغوش بگیریم و دست در دست غرور در باتلاقی از غرور و احساساتی پوچ، غرق شویم؟!

متنفر بودم! از خودم، از دنیایی که فقط از مردانگی، نر بودنش را به من آموخت؛ از این که اسم خود را مرد گذاشته بودم، در حالی که لغت نامرد در مقابل من عرق شرم می‌ریخت!

مدتی بعد... قبرستان خالی شد، همهمه‌ها کم شد، باد سرد زوزه می‌کشید. مرد سیاه پوش سعی می‌کرد همسرش را از قبر فرزندشان جدا کند، اما مگر می‌توانست؟ خود نیز نهایت بردباریش را به کار برده بود تا اشک نریزد و نام دخترکشان را فریاد نزند!

باد هق‌هق زن را با خود همراه کرده بود، شاید او هم می‌خواست خدا هق‌هق مادری که کمرش خم شده بود را بشنود و علت این درد را جویا شود، اما خدا قصد رسوایی مرا نداشت.

صدای لرزان و دورگه‌ی زن تنم را هم‌چون تن کودکی بی‌پناه لرزاند:

- دخترم... تا... تازه... برایم... از... ع... عشقش... می‌گفت!

ناله کنان ادامه داد:

- دوستش داشت... فقط... فقط به او... فکر می‌کرد... از... از خودش غافل شده بود.

زجه زد:

- کجاست؟ مگر... نمی‌خواست... عشقش را عاشق کند؟

قلبم قصد شکاف قفسه‌ی سینه‌ام را داشت. می‌خواستم بروم جلو و بگویم:

- حلالم کنید! حلالم کنید که زبان دل ندانستم! ندانستم که دل چه می‌خواهد؟ و اکنون دیگر دیر شده است!

اما مگر ابراز پشیمانی چیزی را حل می‌کرد؟ آن زمان که زبان دل ندانستم و برده‌ی نفس بودم باید این را می‌فهمیدم که دل مجنون شده است، اما نفهمیدم و هر روز بند دیگری از بندهای نفس را به پای خود بستم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#2

***

ماه‌ها گذشته است و از من فقط مرده‌ای متحرک با کوله باری خاطره باقی مانده است. دیگر غرور در من غریبی می‌کند، دیگر نفس به زنجیر کشیده شده است و از آن همه مردانگی پوچ فقط چند پاره استخوان به جا مانده است.

مثل مجنون دیوانه بودم، مثل فرهاد کوه را خرد کردم، اما نه کوهی که بر زمین باشد، نه! کوه غرور خود را خرد کردم، اما هرگز نفهمیدم که چرا لیلی‌ و شیرینم بازنگشت؟

دیگر حرف زدن با روح لیلی‌ام عادتم شده بود. دیگر به چشم دیوانه دیده شدن، فرار این و آن، پچ‌پچ‌های صحیح و غلط برایم عادی شده بود. برایم مهم نبود که چه می‌گویند؟ درباره‌ی من با خود چه می‌پندارند؟ آن هم هنگامی که مقصر درد بی‌درمان خود بودم.

مثل هر روز ماشینم را کنار شیرینی فروشی نگه می‌دارم و شیرینی محبوبت را می‌خرم؛ امروز فرق دارد!

خیره به ویترین کیک‌ها می‌شوم و همانی را که وقتی کنارم بودی، قربان صدقه‌ی طعمش می‌رفتی را برمی‌گزینم.

دخترک گل‌فروش سر چهار راه دیگر به دیدن دیوانه‌ی شهر عادت کرده است. گویا می‌داند در دل و مغز من چه می‌گذرد که هر روز شاخه گلی را به سمتم می‌گیرد و بی‌پروا لبخند می‌زند و احوالم را می‌پرسد.

شاخه‌ای گل می‌خرم و به سختی لبخند می‌زنم. آن‌قدر نخندیده‌ام که خندیدن از یادم رفته است. اصلا چه دلیلی دارد بخندم، مگر هم‌چون یک مرد اجازه دادم تا شیرینم آرام به خواب برود؟

بعد از سبز شدن چراغ، حرکت می‌کنم. بعد از چند دقیقه ماشین را نگه می‌دارم و به سویت میایم.

هوا سرد شده است!

امروز برخی از هم‌خانه‌هایت تنهاتر شده‌اند. کجا هستند آن‌ها که قول تا قیامت ماندن داده بودند؟

چند قدمی برمی‌دارم و کنارت می‌نشینم.

بر صورت زیبایت آب می‌ریزم و دستم را نوازش‌وار بر روی رخ ماهت می‌کشم.

آه! چه مضحک است حال من...

برایت گل و شیرینی و کیک تولد آورده‌ام! ولی حال دیگر گل و شیرینی و کیک تولد به چه دردت می‌خورد؟!

آن‌گاه که فهمیدم لیلی شده‌ای، باید با گل و شیرینی می‌‌آمدم؛ نیامدم و با سنگ‌دلی احساسات پاکت را لگدمال کردم و تو را فدای نفس خود کردم.

حال دیگر دیر است!

اصلا نمی‌دانم با چه رویی هر روز این‌جا میایم؟ خوب به یاد دارم که آن روز با تکبر و خودبزرگ بینی گفتم:

- عاشقم شده‌ای؟ ‌چه؟ لابد می‌خواهی بیایم خواستگاریت؟ عشق و عاشقی فقط در فیلم‌هاست!

چشمان اشکی و دستان لرزانت را دیدم و باز با بی‌رحمی ادامه دادم:

- از من چه می‌خواهی که ادعای عاشقی می‌کنی؟ خانواده‌ای نداری؟

پوزخندم را خوب به خاطر دارم که چه گونه خنجری شد و به قلبت فرود آمد:

- برای گذراندن زندگی راه‌های دیگری هم هست! این راهی که تو از آن آمدی... واقعا جای خجالت و تأسف دارد!

غرور من، قضاوت من، مردانگی پوچ من و من باعث تأسف بودم و تو سکوت کردی. ای کاش مشتت را بر صورتم فرود می‌آوردی و مرا خرد می‌کردی! همان‌گونه که خردت کردم. 

نگاهی به تصویرت بر روی قبر می‌اندازم؛

لبخند می‌زنی، لبخندی به شیرینی عسل،

اما حس می‌کنم هم‌اکنون پوزخند می‌زنی؛ پوزخندی تلخ‌تر از زهر!

پوزخند می‌زنی، به این همه وقت شناسیم. به این حال پریشانم به این مجنونی که نخواست مجنون باشد اما حال جنون عشق نمی‌گذارد از خیالت بیرون آید.

لیلی مرا ببخش!

لیلی! دل کوچکت دریای محبت بود.

لیلی! صورت زیبایت نقاشی خداوند بود.

لیلی! چشمان خمارت دل را می‌لرزاند.

لیلی! تارگیسویت دل را در بند می‌کرد.

لیلی! مجنون شده‌ام!

کاش جایت هرگز خالی نمی‌شد، کاش مرد بودم، کاش برده‌ی دل بودم و کاش ما افسانه‌ی جدیدی از لیلی و مجنون خلق می‌کردیم.

پایان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...