رفتن به مطلب

::.. تاپیک ارسال متون‌ها..::


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

توجه! توجه!

تنها یک روز (یک روز و خورده‌ای...) به پایان مسابقه مونده!

پس اگر هنوز متن‌هاتون رو ننوشتید، هرچه سریعتر دست به کارشید^^

همچنین خدمتتون عرض کنم که دو تا از شرکت کننده‌هامون یعنی @مُنیع و @جانان بانو بنا بر دلایلی از مسابقه استعفا دادن و  ایشون هم @CRAYZ(متاسفانه نمیتونم تگ کنم اما دیگه احیانا خودتون می‌شناسیدش) شرایط شرکت در مسابقه رو ندارن. برای همین گروه‌بندی‌های گروه‌های  C،D و  F مقداری  تغیرر می‌کنن

گروه‌بندی جدید سه گروه:

C=

@Atria و @Nilay07

 

D=

@FAR_AX و @Flare

برای ارسال متن‌‌هاتون لطفا  به چندتا نکته توجه کنید تا دچار مشکل و سردرگمی من نشید:

1. حتما حتما قبل از ساعت 12  شب روز پنجشنبه متن‌هاتون رو اینجا بفرستید.

2. بالای متنتون حتما ذکر کنید جز کدوم گروه‌بندی هستین

3. اگر برای ارسال متن هاتون دچار مشکل شدید، به صرت پارت به پارت بفرستید.

بی‌نهایت منتظر خوندن متناتون هستم*-*

موفق باشید^^

@Aramis.R_U  @tara-Lr   @.Abi.AR  @Sogandnamgo @Ghazal@Marynana

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•فانتزیِ دارک•

° FAR_AX  /  Flare °

 

ماهی‌های پولکی٬ در طیف تیره و مغرور آسمان٬ چون رگه‌های خونِ لغزان٬ می‌چرخند. نوای خفگی آن‌ها٬ در مایه‌ی حیات‌شان٬ در هرتز شنواییِ زمین بی‌روح نمی‌گنجد. تک دخسر٬ جنس سوم انسان‌ها٬ باقی‌مانده از مرگ تمامی دخترها و پسرها٬ با اشکی قندیل‌بسته بر روی استخوان گونه‌اش٬ به شیرجه‌ی ماهی‌های بیمار در لا به لای پهنه‌ی آسمان خیره شده است و خونی که گهگاه٬ از دهان ماهی‌ها٬ بر روی زمین عریان می‌چکد. 

چربی کروی چشم‌هایش٬ چروکیده و لب‌هایش گویا بخیه خورده‌اند. گاهی که روح انسانی در قالب شاپرک٬ از مقابل دیده‌اش پر می‌کشد٬ کُلتش را برمی‌دارد و بال‌هایش را نقش خون می‌زند.

توهمات٬ تماثیل٬ سراب‌ها٬ خاطرات؛ چون فضایی توخالی وجودش را مالامال از تهی می‌کنند. جامه‌های خوش‌لعاب٬ دماغ‌پرور و گوش‌‌نوازِ زمین هنوز هم در ذهنش بیست و چهار ساعت در روز مرور می‌شوند٬ خط می‌خورند٬ باز مرور می‌شوند. انگشتانش به دور کرباس تنش که از جنس گازهای سمّی است٬ گره می‌خورد.

آن روزها٬ وقتی برگ و گلبرگ غش می‌کردند و باران به صورتشان آب  می‌پاشید؛ نوای خرچ خرچ قدم زدن بر روی الماس‌های خیسانده شده و تُردی شکستن یک گلبرگ... این روزها٬ آسمان رگ می‌زند و خون می‌بارد. قدم که بزنی٬ نوای لخته شدن مواد مذاب درون زمین  را می‌شنوی که حاکی از گرسنگی است.

آن روزها٬ ماه توپُر از عسل و کارامل را گاز می‌زدی تا هلالی شود٬ ستاره‌ها را در قالب شیرینی‌پزی می‌ریختی و در قبال هر پلک زدنت٬ یک ستاره می‌پخت و سقف آرزوها را می‌ساخت. این روزها٬ یا تاریکی مطلق سایه می‌اندازد یا نوری تند و تیز حاصل از خروش مواد مذاب زمین که هر دو یک معنا می‌دهد.

آن روزها٬ ربان گلبرگ‌ها با فوت نسیم٬ می‌پیچید. رودخانه‌هایی از جنس آینه‌ی ذوب شده٬ همان‌قدر صاف و صادق و بی‌آلایش٬ بر نشیبِ کمر کوه جاری می‌شد و عطر دلدادگی و راستی را در مشام گل‌های تازه چیده شده فرو می‌کرد. این روزها٬ تا چشم کار می‌کند تن عریان و زننده است که دیده می‌شود. قامت کوه‌ها شکسته است و موریانه‌های لاغرمُردنی از تن رنج‌دیده‌اش می‌خیزند. اشعه‌های مواد مذاب اگر یخ بزنند و کریستالی شوند و با گرمای اندک قلبِ دخسر تبخیر شوند٬ شاید رودی بر این برهوت بگذرد که عطرش مدت‌هاست از قفس خاطر٬ رهانیده شده است.

 

@Armiti ~•~

  • لایک 11
  • تشکر 2
  • غمگین 1

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوانندگان گرامی، لطفاََ با عینک‌های دودی بخونید😎🦖

گروه C/   رقیب خوش‌رنگم: 

@Nilay07

_______________________________________

صدایی خش‌دار از اعماق پرتوهای فرابنفش کهکشان( J021659-044920) برخاست.

- روبوکاپ( RoboCup)، استارت( start)!

درب محفظه نقره‌ای با دیواره‌های سفید آرام- آرام باز شد، جسم یشمی نیمه بیضی از محفظه خارج شد. یک متر از محفظه دورتر و مانند هر روز دیگر در مقابل ستاره بزرگ شباهنگ( ستاره غول پیکر کهکشان راديويیJ021659-044920 ) ایستاد. صدای وهم‌آوره چرخش سیارات با حرکت سریع شهاب‌ سنگ‌های فولادین صوتی اکشن و آرام‌بخش برای موجودات سیاره ساخته بود.

مارهای أسد( مارهای حاصل ترکیب لقاح شیر و مار) ریز و درشت با پولک‌های طلایی لحظه‌ای در مقابلش می‌ایستادند و با تعجب به جسم لزجش که خالی از هر پستی و بلندی بود و تنها یک سوراخ مشکی بر سر داشت، خیره می‌شدند.

-‌ من شنیده‌ام در کهکشان راه شیری یک سیاره وجود دارد که در آن سیاره یک خوراک هست به نام تخم‌مرغ، فکر می‌کنم این هم تخم‌مرغِ آب‌پز شده است که آن را رنگ کردند و یک نقطه مشکی وسط صورتش گذاشتند تا خیلی تهی نباشد.

مار ریز جثه که تنها شنونده حرافی مار درشت‌تر بود با اشعه‌‌‌ی نامرئی که از طرف روبوکاپ وارد سرپشمالو‌اش شد زبانی به نیش پر زهر خود زد و لبان باریکش را از هم فاصله داد.

-‌ اما او تخم‌مرغ نیست، جنی! تازه طول بیشتری دارد و از جنس فولاد، انگار روی بدنش ژل آلوورا ریخته‌اند که تا این حد لزج است.

جنی با چشمانی حیرت زده به سمت مار دیگری چرخید و به سر پشمالواش که نشان دهنده شیر بودن پدرش بود، خیره شد.

-‌ تورنتو و این حجم از اطلاعات؟ تازه ما آلوورا نداریم. تنها گیاه این سیاره آویشنِ و آلوورا در سیاره کناری پیدا می‌شود.

این‌بار سکوتی سنگین در میان مارهای کنجکاو نشست. یکی از جوابی که بر زبان آورده بود متحیر بود و دیگری از آنچه شنیده بود. تورنتو نیم چرخی زد و با گفتن نمی‌دانم از آن مکان خزان- خزان دور شد. جنی بار دیگر به روبوکاپ نگاهی کنجکاو کرد و با چشمانی براق پشت سر تورنتو حرکت کرد. روبوکاپ بی‌توجه به خالی شدن دوباره اطرافش از هر موجود زندگانی، صاف و صامت برجای خود ایستاده بود.

اشعه‌های پرانرژی شباهنگ بر تن براقش منعکس می‌شدند و بازتابشان بر شن‌های آبی‌نیلی سیاره که سرتاسر این کره شنی را پوشانده بودند شور و شعفی در درون موجودات ایجاد می‌کرد که نوین یک زندگی تازه بود.

موجودات سیاره ششصد و بیست و شش این کهکشان رادیویی به وجود بی‌اثر روبوکاپ عادت کرده بودند و مانند اوایل حضور غیرمنتظره روبوکاپ، دیگر هیچ هیجانی از دیدن او در درونشان به وجود نمی‌آمد، حال او عضوی عادی در این سیاره عاری از هر پستی و بلندی بود که تنها جاذبه‌اش رنگ آبی‌نیلی شن‌هایش بود. البته باید عادل بود و حضور ستاره‌های درخشان، پرتوهای فروزان، شهاب‌های سرگردان در کنار ابرهای اعظیم الجثه در هوای رنگی این سیاره نادیده نگرفت.

روبوکاپ مانند هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و ثانیه قبل وقت خود را در مقابل نور شباهنگ گذراند و با پایان روز یک متر فاصله از محفظه در کنار بوته آویشن را طی کرد و با قرار گرفتن در محفظه روز خود را پایان داد.

-‌ روبوکاپ، آف( off).

با پیچیدن صدای خش‌دار نامرئی، که هیچ‌گاه اثری از گوینده آن در سیاره ششصد و بیست و شش پیدا نبود؛ پرونده روز دیگری برای روبوکاپ بسته شد.

سایه مسکوت شبانگاهی با نرمی همچون شب‌های پیشین برکنار محفظه روبوکاپ نشست، دستان سرد شده از آن هوای گرفته سیاره را بالا آورد و با نوک انگشتان آبی یخی‌اش به آرامی محفظه نقره‌ای را لمس کرد.

سکوتی عجیب در آرامش شب سیاره نشسته بود؛ گویی ستارگان، سیارات و دیگر اجرام آسمانی بر بالین این سیاره کوچک آرام گرفته بودند و با لبخندی ملیح به عاشقانه‌های دستان آبی یخی آن مرد سیه‌پوش برای روبوکاپ با ذهن خاموش و تاریکش نگاه می‌کردند.

-‌ شاید اگر روزی در تو قدرت تفکر به وجود آورم با آن نقطه سیاه صورتت که تنها دارایی بدنت است، اشعه‌های فراسرخ( اشعه‌های بعد از گستره مرئی) خود رو وارد مغزم کنی و بگویی چرا این سیاره؟ بگذار بدون پرسش تو، جوابت را بدهم! سیاره شیصد و بیست و شش، سیاره‌ای همچون یک توپ بسکتبال می‌باشد که ورزش مورد علاقه من است، مساحتش تنها هفتاد و چهار میلیون و نهصد هزار است! خیلی کوچک هست نه؟ جای کوچک انتخاب کردم چون هر چه کوچک‌تر باشد فاصله من از تو کمتر است.

سیه‌پوش دمی عمیق کشید و نفس زندانی شده در سینه‌اش را آزاد کرد.

-‌ در این‌جا هیچ کوه و کلاخی وجود ندارد! پس من می‌توانم بدون هیچ مانعی از چندین متر دورتر هم تو را تماشا کنم.

دستان آبی یخی‌اش که تنها عضو پیدای او از زیر لباس تماماً تاریکش بود را در شن‌های نرم بر سطح سیاره فرو کرد و ادامه داد:

-‌ رنگ شن‌هایش آبی‌نیلی هست، درست مثل رنگ احساس من به تو! احساسم به تو را آبی‌نیلی می‌بینم زیرا معتقدم احساس یک پدر به فرزندش آبی‌نیلی هست، آبی و عاری از هر زشتی، نیلی و درخشان چون آسمان پر شفق کهکشان!

با عبور فکری کوتاه از ذهنش لبخندی پنهان زد و با نرمی بیشتری دست بر لبه محفظه کشید.

-‌ تو را پر قدرت خلق کردم، آن‌قدر قدرتمند که انرژی غنی‌ات این ستارگان درخشان است نه کامبو( مایعی غلیظ که منبع تغذیه جانوران سیاره ششصد و بیست و شش است). تو همه چیزت متفاوت است. چون فرزند منی! منی که قدرت نشان دادن خود را در روشنایی نگاه جانوران ندارم اما فرزندم را روشنایی خود قرار دادم.

با چرخش سیاره در مقابل پرتوهای شباهنگ، آهی از وداع دوباره از میان لبانش خارج شد و با لبخندی پرافتخار از جای خود برخاست.

آرام- آرام از محفظه نقره‌ای که دور تا دور آن را بوته آویشن کاشته بود، دور شد. این‌بار پرقدرت‌تر از هر روز دیگر زمزمه کرد.

-‌ روبوکاپ، استارت!

_______________________________________

ایشالا که خیره @Armiti

 

ویرایش شده توسط Atria
  • لایک 12
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

گروهE 

@Armiti

سردرد امانش را بریده بود و دنیا دور سرش می‌چرخید؛ همانطور که کف دستانش را روی سطح خونین گذاشته بود و چشمانش را از درد بسته بود، سرش را بالا آورد و نگاهی به دور و بر انداخت. 

به جز سیاهیِ کهکشان و سیاره‌های پی در پی چیزی به چشم نمی‌خورد. با هر سختی که بود از روی زمین بلند شد و به دستان غرق در خونش نگریست. 

بعد از آن نگاهش را به پایین هدایت کرد؛ پوتین‌های مشکی رنگش تا مچ پا در خون فرو رفته بودند. 

سرش را بین دستانش گرفت و همانطور که چشمانش را روی هم می‌فشرد گفت:

- قرار ما این نبود ماتیلدا! 

روی سطح خون‌آلود ماه زانو زد و مکالمه‌ی خودش را با ماتیلدا به یاد آورد! 

"فلش بک"

- زود باش کاری که میگم رو بکن! 

- اگه انجام بدم دیگه راه برگشتی نیست!

مانند آتش فشان فعال، دستش را روی میز کوباند و با جدیت گفت: 

- اعصاب من رو خورد نکن ماتیلدا؛ انقدر هم من رو منتظر نزار. زود باش! به جز اون قدرت ماوراءالطبیعه، من رو به یک جا دور از انسان‌ها برای زندگی بفرست.

ماتیلدا درحالی که معلوم بود از کارش احساس خشنودی ندارد، روی صندلی نشست و گفت: 

- گرگینه، پری دریایی، اژدها، شبح، هیولا، لپرکان، سوکوبوس، دیو، جن، تک شاخ، دایناسور، ققنوس، خون‌آشام؛ کدوم؟ 

لبخندی شیطانی بر لبش نقش بست؛ همانطور که به چهره‌ی رنگ پریده‌ی ماتیلدا خیره شده بود گفت: 

- یک خون‌آشام نمی‌تونه توی نور دوام بیاره؛ در برابر سرما هم مقاومه و هیچ مشکلی باهاش نداره. پس بهترین جا برای یک خون‌آشام کجاست؟ ماه! 

ماتیلدا دستش را روی گوی زرینش گذاشت و گفت: 

- پس داشتن قدرت خون‌آشام و زندگی روی کره‌ی ماه. مطمئنی؟ 

با جدیت سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان که ماتیلدا، سرش را پایین انداخت و زمزمه وار گفت: 

- توی کره‌ی ماه بهت خوش بگذره، طمعکار! 

(زمان حال) 

مانند دیوانه‌ها قدم برمی‌داشت که لحظه‌ای نگاهش روی دستان پشمالو، و پوست تیره رنگش ثابت ماند. 

با یادآوری پوست سفید خون‌آشام‌ها، ترس در وجودش رخنه کرد! 

خون، مانند رودخانه‌ای روی سطح ماه جاری میشد؛ بر خلاف جوی خون قدم برداشت که به مردابی از خوناب رسید! 

با دیدن انعکاس تصویرش در خوناب، فریادی از سر وحشت کشید و عقب کشید! 

دستی به صورتش کشید و با حس کردن چیزهای که انتظارش را نداشت، با فریاد  نام ماتیلدا را صدا زد!

به هر سختی بود دوباره به انعکاس خودش در مرداب نگاه کرد؛ مانند گرگینه‌ها پر از مو بود، علاوه بر آن مانند پری دریایی‌ها پولک داشت، بال‌هایی از جنس پوست اژدها پشت سرش دیده‌ می‌شدند که مانند ققنوس در حال سوختن بودند، مانند شبح وجودش کمرنگ شده بود، قدی کوتاه مانند لپرکان داشت و مانند سوکوبوس نفسی از جنس آتش. 

شاخ‌های دیو مانندش بلند تر از حد انتظار بود. 

حس همه چیز را داشت جز خون‌آشام؛ پوستی سفید نداشت، نیش‌های خون‌ خوار نداشت، ولع به خون نداشت و این‌ها تضمینی برای فهمیدن حقیقت بودند! 

برایش وحشتناک بود که ترکیبی از همه‌ی موجودات ماورایی باشد! 

و وحشتناک تر از آن، زندگی روی مَه خونین بود! 

اما این سرنوشتی بود که خودش، برای خودش رقم زده بود. 

در حالی که از گرسنگی به خودش می‌پیچد، با انزجار زبانش را روی خون‌های در حال جریان کشید! 

هرچند فایده‌ای نداشت و او اکنون لنگ تکه‌ای گوشت بود اما راهی جز سیر کردن خودش با خون نداشت...!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

″تـَــنــهـآ یِـــڪ خَــــطـِّ فــــآصِــلــِــہ″
نویسنده: ɴιlαy07
رقیب جنگلی‌‍م: @Atria

نهایت تلاشش را کرد تا بر کرختی که در جانش نشسته بود، غلبه کند. نه خواب درستی داشت و نه خوراک قابل تحملی! هیچ و پوچ؛ جنگلی بود بس زیبا و سرسبز که در نگاه او، برهوتی را می‌مانست بی‌آب و علف! دومین روزی بود که در آن ناکجاآباد سقوط کرده بود و حتی نمی‌دانست در کجا فرود آمده است، کسی آنجا حضور دارد یا باید در تنهایی جان دهد و از این قبیل سوالات که در ذهن خالی و در عین‌حال پُر فرازش، جولان می‌دادند! از درختی که ساعاتی را به ان تکیه داده بود، دل کند و برخاست تا راه چاره‌ای برای مشکلش بیابد. کوله پشتی طرح ارتشی‌اش را به یک شانه انتقال داد و قدم در راهی برداشت که درمورد پایان آن چندان مطمئن نبود.
صدای هو- هو از هرسو به گوش می‌رسید و بر اضطرابش چنگ می‌زد. دستانش همچون تکه‌ای یخ و پاهایش که روی ویبره بودند، این صداهای عجیب و بدموقع نیز ، دست به دست هم داده بودند تا او را به جنون برسانند! در قسمتی از آن جنگل موهوم قرار داشت که رنگ درختان برایش غریب بودند و تنه‌هایشان سقف آسمان را شکافته بود. ویژگی‌ای که از انها در ذوقش میزد، برگ‌های دراز و سرمه‌ای رنگشان بود که چندان هم با سیاه تفاوت نداشت! بوته‌هایی عجیب با میوه‌هایی سرخ رنگ و ناشناخته در اطراف امیلیا به چشم می‌خورد که فضا را برایش تعجب‌آور تر می‌کرد. او که تا اینجا آمده بود، حیف بود تا کنجکاوی‌هایش را تخلیه نکند؛ پس آرام و مردّد به سمت یکی از همان بوته‌ها رفت و روی آن خم شد. میوه‌ای که نه توت‌فرنگی بود، نه تمشک و نه حتی آووکادو! از نظر اندازه گزینه آخر بود، اما خط‌هایی هماند تمشک داشت و از طرفی ظاهر کلی‌اش شبیه توت فرنگی بود! با خود زمزمه کرد:
- جلل جالب! معلوم هست من کجام؟ سرزمین آدم فضایی‌ها؟!
کلامش تازه به پایان رسیده بود که با تکان خوردن سطحی بوته و سپس دیدن دو چشم میان برگ‌هایش، ابتدا ثانیه‌ای متعجب به آن نگاه زوم شده بر روی خودش خیره ماند و سپس با درک موضوع، جیغی فرابنفش کشید. دید که دو شاخه همانند دست منتهی با دو انگشت کمتر، از هردو طرف بوته بالا آمده و بر اطراف چشمان بسته‌اش نشستند. یعنی او... او گوش داشت؟ یک بوته میوه... چشم و گوش و دست داشت؟ صدایی که به گوش امیلیا رسید، باعث شد جیغش ادامه نداشته باشد و لب‌هایش قفل شوند:
- برای چی جیغ می‌کشی؟ فکر کردی صدات قشنگه؟! 
سه‌بار به صورت پیاپی، اطرافش را نظاره کرد اما هیچ فرد یا حتی موجودی که احتمال سخن گفتنش را بدهد، نیافت. باز همان صدای نازک و درعین حال بانمک:
- اوی خانوم با شمام‌ها! الو؛ اینجا، دورِ صدو هشتاد درجه بزن.
صدا، از سمت همان بوته بود؛ شک نداشت! با تردید، نرم- نرمک نگاه سمتش کشید که آن دوپلک گرد و همچون کارتون‌ها را معطوف خود دید. از تعجب نزدیک یود پس بیوفتد. با تته پته زمزمه کرد:
- تو... تو حرف می‌زنی؟ ی‍... یه بوته جنگلی؟
- آره، مشکلی داری؟
اوه اوه، معلوم بود اعصاب ندارد! چشمان گرد و قلمبه‌اش خسته و عاقل اندر سفیهانه، همچنان صورت گندمگون او را می‌پایید.
- ن‍... نه، فقط نمی‌تونم باور کنم که دارم با یه بوته صحبت می‌کنم.
- اوی دختره، هی واسه من بوته موته نکن‌ها! تو انسانی گستاخ بیش نیستی!
بامزه و جالب بود، و ایضاً بی‌اعصاب!
- خیلی‌خب، آروم باش من که حرف بدی نزدم! جناب بوت‍... منظورم اینه که می‌تونم اسم شما رو بپرسم؟
دستان چوبینَش را که تاکنون گویا روی کمرش قرار داده بود، مقابل صورتش در هم قفل کرد و با لحنی خنده‌دار پاسخ داد:
- هوم، اسمم ویکتورِ و محافظ جنگل ذهول هستم. 
لبش به خنده باز شده بود که فوراً جمع‌و جورش کرد.
- جنگلِ چی؟
- ذُ... هول! ذهول؛ یعنی ناشناخته خنگ! علاوه بر اینکه بی‌اجازه وارد اینجا شدی، من رو هم به حرف گرفتی! حقته همین‌جا طلسمت کنم.
دیگر طاقتش طاق شد و قهقه‌اش به هوا رفت. بعد از دو روز تنهایی و استرس کشیدن، همین یک تکه بوته روزش را ساخت!
- زهرمار! انگار تنت می‌خاره ها!
- آی... ببخشید، عذر می‌خوام. لطفا من رو جادو نکن ویکتور.
و دوباره خنده را از سر گرفت. صدای سوت زدن ویکتور امد و سپس غرّشی، تنِ جنگل را به لرزه درآورد. با چشمانی گشاد شده، اول به ویکتور که دستانش در هم قلاب بود نگاهی انداخت و سپس با ترس به پشت برگشت که... در چشم بر هم زدنی، نگاه ترسیده‌اش جایش را به چشمانی پوکر داد. باید باور می‌کرد که آن غرش مهیب، متعلق به یک هاسکی خاکستری اما نسبتا بزرگ بود؟!
- الان این صدا کار یک سگ بود؟
- اوهوم. اینجا همه‌چیز عجیب و غریبِ، برای همین اسمش ناشناخته‌ست! درضمن آلفا یه گرگِ نه سگ!
صبر کنید، مگر یک گرگ نباید زوزه بکشد؟ این غرّش بیشتر مخصوص یک شیر بود نه یک سگ یا به قول ویکتور یک گرگ!
بحث را ادامه نداد و تنها درمورد چگونگی خروجش از آن مکان پرسید که ویکتور در جواب گفت:
- تنها راه خروج، رودخانه آذرینِ!
- رودخانه آذرین؟ میشه بیشتر توضیح بدی؟
نگاهش رنگ غم گرفت و توضیحش به سوال امیلیا، داستانی از گذشته شد:
- منی که الان در ظاهر یک بوته میوه دارم باهات صحبت می‌کنم، نزدیک به پنجاه‌و چهار سال میلادی هست که اینجا گیر افتادم. به زمان همینجا حساب کنی، کلاً یک ماه! هرچقدر تلاش کردم تا فرار کنم، تهش به فهمیدن راهش ختم شد، اما قادر به انجامش در این حالت نیستم و دوست ندارم تو هم به سرگذشت من دچار شی، پس وقت رو تلف نکن و با آلفا به سمت رودخانه آذرین که دو کیلومتر با اینجا فاصله داره برید. یه رودخونه عریض و طویلِ که آبِ اون از یک نوع گل که فقط همینجا پیدا میشه ساخته شده و سرخ رنگهِ. باید بتونید از روی پلی که اونجاست رد بشید تا به درِ آسمان برسید و تو به دنیای خودت برگردی.
- همه حرف‌هات به کنار، یعنی تو یک انسانی؟
- آره، بودم اما جرج طلسمم کرد.
نیم نگاهی به آلفا که ساکت و مظلوم به او چشم دوخته بود انداخت و زمزمه کرد:
- پایه‌ای سه‌تایی با هم بریم؟
سگ پارس کرد و دم تکان داد. امیلیا که جوابش را گرفته بود به طرف ویکتور رفت و سعی کرد با دست خاک را کنار بزند، اما بی‌فایده بود. زیپ کوله‌اش را باز کرد و با چاقوی ضامن‌دارش به جان زمین افتاد و توجهی به تذکرات ویکتور نمی‌کرد:
- آی، چیکار می‌کنی؟ نکن، بابا آلفا بکش اونور! بلند شید تا دیر نشده برید، جرج این دور و اطراف پرسه می‌زنه.
- حالا که حقیقت رو قهمیدم مگه می‌زارم همینجا بمونی؟
و همان موقع ریشه‌های درهم تنیده بوته را دید و به کمک پنجه‌های آلفا، آن را بیرون کشید. اول خواست تا خودش آن را حمل کند اما با درخواست ویکتور مبنی بر گذاشتنش بر پشتِ آلفا، از موضع خود پایین آمد و سریعاً به راه افتادند. می‌توان گفت راه رفتنشان، همان دوی ماراتن بود. رفته رفته فضای جنگل باز‌تر و طاق آسمان نمایان‌تر میشد تا اینکه به‌طور کامل محو و آبشاری خونین آشکار شد. عجیب بود که در آن خوناب، ماهی جست میزد! به راستی که اینجا همه‌چیز غیرقابل باور بود. به طرف پُلی که ویکتور اشاره کرد دویدند، اما دیدن پل همانا و پنچر شدنشان همان! پل که نه، بلکه تنها یک خط فاصله باریک با زندگی واقعیشان فاصله داشتند! عبور از آن غیر ممکن نبود، اما دل و جرئتی مثال‌نزدنی می‌خواست. نیم‌نگاهی به یکدیگر انداختند و در دل خود مشغول دو- دوتا چهارتا کردن، بودند که صدای شیهه، آنها را از افکارشان فاصله داد. به عقب که بازگشت، مردی بلند قامت که حتی به او نمی‌خورد انسان باشد، با آن کلاه سیاهِ بزرگ روی سرش، سوار بر اسبی سیاه و وحشی، آنها را نظاره می‌کرد. صدای ریز ویکتور در گوشش پیچید:
- بیچاره شدیم. جرجِ جادوگرِ!
امیلیا، آلفا را به همراه ویکتورِ روی دوشش، از زمین بلند کرد و قدمی عقب رفت. جرج در آن‌سو مشغول کُری خواندن و تهدید کردن بود و امیلیا در این‌سو بفکر اینکه چگونه از آن پلِ به قطر تار مو، بگریزد! به‌طور مداوم اطراف را از نظر می‌گذراند که درآخر به در بسته خورد و تنها یک چیز نظرش را جلب کرد که درباره‌اش مردّد بود. ویکتور قبل‌تر متذکر شده بود که اگر در آب آن رود بیوفتیم، هست‌و نیستمان سوخت خواهد شد! قدم به قدم عقب رفت و در نهایت با یک حرکت روی پل جست زد. لرزید و لرزید تا بالاخره ساکن شد. همان لحظه که از طرف ویکتور مورد عنایت قرار گرفت، یکی از ماهی‌های دریاچه به بالا پرید. یکی دیگر از عجایب این سرزمین ماهی‌های رنگارنگ و پرنده‌اش بود. نه تنها می‌پریدند بلکه پرواز هم می‌کردند. با کمی تعلل، باله ماهی را گرفت که از جا کنده شد! ماهی قصد فرود در آب را داشت که امیلیا باله را رها کرد و درهوا شیرجه زد و همین کافی بود تا آن‌سوی پل پایین بیافتد. آلفا از موفقیتشان راضی بود و بپر- بپر می‌کرد اما ویکتور با چشمان بسته، جیغ می‌کشید. امیلیا کلافه شد و سیلی‌ای بر برگ‌هایش نشاند که ساکت شد! 
- ببند، رسیدیم!
چشم باز کرد و اطراف را خیره- خیره نگاه کرد و درجا ایستاد و ریشه‌هایش را به زمین کوبید. امیلیا با خود فکر کرد که حتما دارد همانند آلفا می‌پرد! بی‌توجه به جرج که در آن طرف پل بال- بال میزد و خشمگین بود، ایستادند و به طرف دری که نوری از آن به سویشان می‌جهید، حرکت کردند.
هرسه در کنار هم توقف کردند و با نیم نگاهی به یکدیگر، با لبخند ورودی را طی کردند.
حال، امیلیای چشم طلایی و مو مسی، مقابل پسری با قد بلند، نگاه زمردی و موهای بور ایستاده بود که سگی با اندازه متعادل در آغوش داشت.

- به زندگی واقعی‌مون خوش اومدیم.

spacer.png

دَر جَهاٰنِ تُهی اَزْ عِشْق نِمیماٰنَمْ چُون
دَر جَهاٰنِ تُهی اَزْ عِشْق نِمیباٰیَد زیست
دِهْخُداٰ تَجْرُبه عِشْقْ نَداٰرَد وَرْنَه
مَعْنیِ "مَرْگ" و "جُداٰییْ" بهْ یَقین هَرْدُو یِکیست

 عِشــــقـے در پَســتوــیِ آتــَشْ  و بـہ لـِطــﺂفــَتِ حــَریـــر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام و درود و احترامات*-*

Marynana یا ꎭꍏꋪꌩꈤꍏꈤꍏ   از گروه b:

 

دوشنبه چهارم ماه خرزهره،
سال بُ. سِ. شماره‌ی ۲۱ به علاوه‌ی هپتا

بعد از سه شب بی‌خوابی، بالاخره امروز فرا رسید. از همان لحظه‌ای که بیدار شدم، سر از پا نمی‌شناختم و عقلم به چیز دیگری جز مراسم امروز تن نمی‌داد. خیلی هیجان داشتم. البته این فقط وضعیت من نبود.


هیچ‌کدام از همکلاسی‌هایم راجع به موضوع دیگری صحبت نمی‌کردند. من هم باورم نمی‌شد. آخر واقعا شگفت انگیز نیست؟ هر ۶۵ منهای اوکتا سال، تنها یک بار کافه‌تریای آکادمی بازسازی می‌شد و ما، قرار بود جزو معدود افراد قرن باشیم که می‌توانستند هر دو شکل آن را ببینند!


در نهایت بی‌میلی، کلاس‌هایمان همچنان سرجای خود بودند و به صراحت می‌گویم که حتی یک کلمه هم نفهمیدم و همین که چهچهه زنگ بلبل به صدا ‌درآمد، هیجان‌زده و مشتاقانه تا خود آنجا پرواز کردم و نمی‌دانید، نمی‌دانید چه دیدم!


چیزی که دیدم، این بود که کافه‌تریا از دهانه‌‌ی یک غار بیرون زده بود!


نفسم کاملا بند آمده بود. کافه‌تریای جدید به اندازه‌ی یک زمین کریکت، بزرگ جلوه می‌کرد. هیچ روزنه‌ای برای ورود نور به غار وجود نداشت؛ با این حال حتی یک چراغ هم به چشم نمی‌خورد و نیازی هم به آنها نبود. داخل دیواره های غار، میلیارد ها رگه‌ی جواهرات جادویی رنگارنگ قرار داشتند که هر کدام، با نور مختص به خودش می‌درخشید و به نحوی تمام فضا را پر از نور و روشنایی کرده بود. در چهارگوشه‌ی کافه‌تریا، چهار ستون عظیم و بزرگ به سبک دریک بیرون زده بودند که روی هرکدام با اشعاری باستانی و افسانه‌ای که هویت مان را نشان می‌داد، پوشانده شده بود.


البته وقتی که نگاهم به میز افتاد، کمی‌ ناامید شدم. تنها یک میز‌ چوبی که از وسط حفره‌ای داشت داخل سالن به چشم می‌خورد و همه باید دور آن می‌نشستیم. خیلی ناامید کننده بود. تنها ۵۰ نفر دور میز‌ها نشسته بودند و دیگر حتی یک نفر هم جا نمی‌شد! در آن لحظه احتمال دادم که نتوانسته بودند وسایل را تا موعد خود تحویل دهند و بیست، سی نیمکت دو نفره را دور هم چیده‌اند تا امروز را به نحوی بگذرانیم.


ناخودآگاه دوستم را دیدم که کنار میز جا خوش کرده بود. وقتی به سمتش رفتم و این موضوع را به او گفتم، بلند به من خندید و گفت:
- از میز‌ یه جا بخواه و بعد فقط نگاه کن!
معنی حرفش را بعد از اینکه با اکراه میز را صدا زدم، متوجه شدم. میز رو‌بروی چشمان بهت زده‌ و دهان‌ بازم کش آمد و ناگهان جای یک نفر کنار دوستم ظاهر شده بود. او که به چهره‌ی احمقانه من می‌خندید، برایم توضیح داد که این میز چوبی به ظاهر کهنه، یکی از چهار شاهکار مرئولیونای چوب‌پار است که روحش درونشان نهفته شده. فرقی نمی‌کرد چه یک نفر روی میز نشسته باشند و چه صد نفر، میز همیشه کاملا پر دیده می‌شد ولی باز هم جا داشت.


همین که کنارش نشستم و خواستم از او راجع به آن حفره بپرسم، جریان باد گرمی از پشت به داخل سوراخ میز کشیده شد و ناگهان شروع به جرقه زدن کرد. هر جرقه شکل پری‌طلا های کوچک و چرخانی به خود گرفت که منظم به دور هم می‌چرخیدند و آواز می‌خواندند. بعد، هرکدامشان به سمت یک نفر موج می‌برداشت و تکه‌قندی کوچک داخل بشقابش پرتاپ می‌کرد و با شادی می‌گفت:


- نخور بگیر! بخور نمیر! محو تنوعش شو، عاشق لذتش شو!


وقتی تمام حبه‌قند ها در بشقابی جا گرفتند و شعر برای همه خوانده شد، پری‌طلاها به سمت حفره برگشتند و هماهنگ دست هایشان را بهم زدند. ناگهان هر کدام از تکه‌قند ها، مثل ذرتی بوداده ترکید و از داخلش غذای موردعلاقه‌ی هرکس بیرون پرید. باورم نمی‌شد که در یک چشم بهم زدن، یک ظرف کامل خوراک غاز پوست‌پیازی جلویم سبز شده بود.


پری‌طلاها دست های هم را گرفتند، جیغی کشیدند و همه با هم به سمت بالا پرواز کردند و محو شدند. با یک جرقه کور‌کننده، امواج باد گرم به سمت سقف بلند هجوم بردند و جیرینگ‌ جیرینگی که انگار که از صد ها زنگ بادی ایجاد شده بود، در سالن طنین انداخت.


به دنبال منبع صدا بی‌تاب سرم را بالا آوردم و تازه، چشمم به آن منظره‌ی شگفت‌انگیز افتاد. از سقف بلند دالان، جنگلی عظیم از ریشه‌های درهم‌تنیده و گره‌خورده بیرون زده بود و تا سر ستون ها را در بر گرفته بود. از نوک هر ریشه، یک سنگ شش ضلعی جادویی آویزان بود که با موج باد بهم ‌می‌خوردند و سمفونی‌ مدهوش کننده‌ای به اجرا می‌گذاشتند.


آن قدر خیره به سقف ماندم که غذایم تا مغز استخوان سرد شد و از دهان افتاد؛ ولی اهمیتی نمی‌دادم چون جشن تا شب ادامه داشت.


می‌خندیدیم و حرف ‌می‌زدیم و نوشیدنی و شیرینی می‌خوردیم. بالاخره، ساعت ۱۰۸:۵ مدیرمان در جایگاهش ظاهر شد و رسما "بشکن جُنگ" زد. با بشکن پرقدرت مدیر، ریشه های گهرآویز به یکباره آتش گرفت و تمام کافه‌تریا را روشن کرد. همه با دیدن ریشه های سوزان و سنگ جادوهای در حال ذوب شده، هم وحشت کردند و هم شگفت‌زده شدند. کمی بعد، رایحه‌ای معطر و مطبوع به بینی‌ام خورد و فریاد یکی از پسر‌ها مرا از جایم پراند:


- درخته... درخت ققنوسه! درخت مرگ ققنوسه!


اصلا در مغزم نمی‌گنجید. یعنی واقعا آکادمی این‌قدر پول داشت که بتواند یک درخت مرگ ققنوس، آن هم به این بزرگی بخرد؟! اگر تمام اتاق خوابم را از پول لبریز می‌کردند هم باز کم می‌آمد!


درخت مرگ ققنوس، درختی که با غروب خورشید ناگهان آتش می‌گرفت و تا بامداد تبدیل خاکستر می‌شد؛ با طلوع خورشید دوباره جوانه می‌زد و تا غروب دوباره‌اش، به سرعت رشد می‌کرد و تا سوختن مجدد به بزرگترین ابعاد ممکنش می‌رسید.


و ما، تا زمان خاموش شدن درخت و باران خاکسترش بر سرمان، جشن و مهمانی را ذره‌ای آرام نگذاشتیم.

 

 

 

 

 

 

ممنون که متنم رو خوندین^^

@Armiti*-*

ویرایش شده توسط Marynana

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•گروه B•

" به نام خالق چشمات "

از لحظه‌ی پا گذاشتنم در این جهان بیگانه دو ماهی می‌گذشت و این اولین بار بود که به بیمارستان پا می‌گذاشتم.

تنها یک سرماخوردگی ساده، به جا مانده از بارش مکعب‌های سرد و سرخ رنگی که ساکنان اینجا باران می‌نامیدنشان، بود؛ اما نگرانی‌هایم وادارم می‌کردند سری به بیمارستان بزنم.

شنیده بودم شیوه‌های درمان در این دنیا خیلی با مداواهای معمولی متفاوت است. مثل تمام چیزهایی که تا به الان دیده بودم.

درد در گلویم که شدید شد، از عالم فکر و خیال دل کندم. روبروی در شیشه‌ایِ بیمارستان ایستاده بودم. کمی جلوتر رفتم، نگاهم تصویر خودم را روی در هدف گرفت؛ دستی لا به لای موهای بلند و طلایی رنگم کشیدم و وارد شدم.

در سالن برخلاف دیگر بیمارستان‌هایی که دیده بودم، خبری از سرامیک‌های سفید و یک راهروی طولانی و بی‌روح نبود. سالن وسیعی بود که دیوارهایش طرح نقاشی‌هایی با رنگ‌های زرد، آبی و صورتی به خود گرفته بودند.

در سمت راست چندین ابر به حالت پلکانی کنار هم جای گرفته بودند که در این مدت دریافته بودم مانند پله برای جابجایی در طبقات استفاده می‌شوند. 

پس از عطسه‌ای کنترل شده، قدم‌های آرامم را روی چمن‌ها و گل‌های صورتی زیر پایم، به سمت پذیرش که درست روبروی در بود حرکت دادم و پس از پرسیدن درباره‌ی محل اتاقی که باید در آن به انتظار پرستار می‌نشستم، به سمت ابرهای پلکانی رفتم.

مسیر ابرهای کوچک و سفید رنگ را طی کردم و به طبقه دوم رسیدم. راهرویی باریک با چندین اتاق بود. سقفی که نداشت، آسمان یاسی رنگ شهر را به زیبایی به نمایش می‌گذاشت.

به اولین اتاق سمت چپ داخل شدم. کمی که دقایق گذر کردند پرستاری با روپوش آبی رنگ وارد اتاق شد.

- سلام! مشکل این خانوم زیبا چیه؟

در حالی که از واژگان آغشته به مهربانی‌اش بی‌اختیار لبخند روی لبانم پخش می‌شد پاسخ دادم:

- فکر کنم سرما خوردم.

- پس مشکلی نیست. اینجا زود حالت خوب می‌شه. در واقع اینجا به جز مرگ هر چیزی رو درمان می‌کنیم.

همیشه می‌شنیدم که مردم زیادی از بیماری جان از تنشان پر می‌کشد و وجودم لبریز از تعجب شد وقتی شنیدم در این شهر برای هر بیماری، درمانی هست.

- یعنی حتی برای مریضی‌هایی مثل سرطان؟

- خب‌‌‌ درمان اینجور بیماری‌ها آسونه... سخت‌تر از اون چیزایی مثل مریضی‌های روحی و افسردگی بعد از از دست دادن عزیزانه که یکم درمان‌هارو سخت می‌کنه.

اشتیاق فراوانی داشتم برای دیدن مداواهایی که درمانند برای تمام بیماری‌ها.

- ا‌ین رو بخور... زود خوب می‌شی.

نگاهی به کپسولی که در دستانش بود انداختم؛ پیش‌تر کپسول‌هایی را دیده بودم که درونشان پر از مواد کروی بود که اسمشان را نمی‌دانستم، اما در این‌ها پر بود از قلب‌های کوچک. از پرستار که درباره‌‌ی قلب‌ها پرسیدم گفت:

- اینجا به جای گرانول‌هایی که بدون هیچ احساسی ساخته می‌شن و می‌ریزنشون توی کپسول‌ها، قرص و کپسول‌هارو از احساس پر می‌کنیم. توی دنیای شما دکترها هیچوقت این کار رو نمی‌کنن؛ همیشه اون کپسول‌های خالی از حس رو به مریض‌ها می‌دن و هرگز به این فکر نمی‌کنن که ممکنه تنها چیزی که بیمارشون نیاز داره، یکم احساس و مهربونی باشه.

در حالی که لبخند روی لب‌هایم هر لحظه پهن‌تر می‌شد سری به نشانه‌ی فهمیدن تکان دادم، کپسول را با یک لیوان نوشیدنی خوردم و پس از پنج دقیقه، گلودرد و مریضی جایش را به انبوهی از احساس خوش داد.

در راه بازگشت به خانه، نگاهی به اتاق‌های دیگر و بیماران دیگر انداختم.

به دختر بچه ‌ای که دهانش را برای خوردن شربت از دست پرستار گشوده بود و از رضایتِ چهره‌اش می‌شد فهمید که اصلا تلخ نیست.

یا زنی که سرمی که به دستش متصل بود، ذره ذره عشق را به روحش تزریق می‌کرد.

و بعد هم شخصی که در حین عمل به جای بی‌حسی آرام آرام احساسات را خرجش می‌کردند.

در حین خارج شدن از بیمارستان درک کردم که عشق چقدر بیشتر از هر چیز دیگری مسبب حال خوب افراد است.

- ریحانه کهنوجی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گروه

 

•به نام مهر و آفریننده‌اش•

 

کودکی که بر هلال ماه خوابید

ستايش سادات حکیمی

 

 نسیم، یخبندانِ وجودش را سوی گرمای پوستش روانه کرد و باری دیگر به او فهماند که این حقیقت است! اینکه هر آنچه درون این مرزها اسیر شده، زنده است. عجیب نبود لبخندش از لمس دوباره‌ی این حیات ترسناک، چراکه این‌بار آمده بود از دست بدهد، اما شادمان و با لبخند. و در گذشته، آمده بود به‌دست بیاورد اما همراه درد و اشک.

چشم به وجود خاکستریِ آسمان دوخت و دانه‌های برف، به راحتی توانستند تیغه‌های تیزه‌شان را بر رخسارش بکشند. چهره‌اش می‌سوخت از نامهربانیِ طبیعت که قصد مجازاتش را داشت، اما او گرمایی در این کوهستان حس می‌کرد که خوب می‌دانست چگونه احساساتش را به غلیان بی‌اندازد. گرمایی که از بازگشت سخن می‌گفت.

حال که می اندیشید، تلخیِ جهان گذشته‌اش قربانیِ خوبی برای جادوی تاریک این کوهستان نبود؛ خوب که نه، زیادی بود. برای رهایی از تاریکی و اسیر شدن‌ در ظلمات، زیادی بود. آرزو کرد ای کاش افسانه‌ی این کوهستان، دیگر زمزمه‌ها را به سلطه در نیاورد تا فردی دیگر مانند او، این راه را در پیش نگرفته و معامله نکند.

او در گذشته آمده بود تا از دیلینگ دیلینگ النگوهای او، بگذرد. از لبخند شادمانی که توسط قیژقیژ در چوبی‌شان، بر لب‌هایش می‌نشست. از روزهایی که لطافت ابریشمیِ نوازش هایش را حس می‌کرد. او میان تمام تاریکی‌های جهانش، این کهکشان بی‌نظیر را داشت و در گذشته، آمده بود تا تمامی‌شان را فدای روشنایی کند. معامله‌ی ناعادلانه‌ای به نظر می‌رسد.

گاه خودش را بی‌گناه می‌دانست، برای اویی که دیدگانش تشنه‌ی بلعیدن هوای چشمانش بودند، سخت بود. سخت بود داشتن و نداشتنش. او‌را تمام کمال می‌خواست، می‌خواست هنگامی که لالایی گوش‌نوازش را می‌شنود، با نگریستن به لبخند افسانه‌ای اش ذوق کند. برای او، فرزندی که نابینا بود، خواسته‌ی زیادی به نظر نمی‌رسید.

اما برای اویی که عاشقِ افسانه‌ی ستاره‌ی‌دنباله دار بود، این زیادی بود که با آن معامله کند. این زیاد بود که طرف دیگر معامله، ستاره‌ی محبوبش باشد؛ محبوبی که آرزوها را تحقق نمی‌بخشد، چیزی می‌گیرد و چیزی می‌دهد. با این‌ حال، او قسم می‌خورد که اگر در ابتدا همه‌چیز را می‌دانست، هرگز پا در این کوهستان نمی‌گذاشت.

نگاه بی‌فروغش، به دنبال صدای خنده‌ی مبهمی لا به لای تنِ سخت کوهستان، چرخید. جز مهِ بازیگوشی که خاطره‌ها را نمایش می‌داد، چیزی نبود. زمانی که این مه، تصویر روزی را که قامت زیبای مادرش را، برای اولین بار دید نمایش داد را به یاد می‌آورد. از شدت شوق، همان ذره تردیدی که گام‌هایش را سست کرده بود از بین رفت.

او معامله کرد! ستاره‌ی دنباله دار را از اعماق وجودش خواند و اشک ریخت. هر قطره، چون گامی رو به جلو، او را سوی کوهستان هدایت می‌کرد و سرانجام، او سرما را احساس کرد. از این سوزِ بی‌رحم که با تاریکی دیدگانش در هم آمیخته بود وحشت داشت. تردید داشت و دلنگران مادری بود که اگر با جای خالی اش مواجه شود، چه به روزش می‌آید؟ اما امان از خسته بودن که مقابل تمامی‌شان، یک‌تنه ایستاد.

این کوهستان، به کمک مهی که سرگرمی‌اش بازی با احساسات است، خاطره‌هایی جذاب می‌ساخت. آن مه به خوبی از بزرگترین حسرت‌هایشان و تصوراتی که در ذهن‌ها می‌گذشت آگاه بود. پس کسی وجود نداشت که پا در این کوهستان گذاشته باشد و در برابر جذابیت معامله هایشان، ایستادگی کند. این کوهستان او را هم فریب داد، او را به تصویر درخشان رویاهایش، فریب داد.

تمام لحظاتی که محبت های مادرش را می‌چشید، خود را کودکی خوابیده در هلال ماه تصور می‌کرد. کودکی که درون نرمایی پنبه‌ای خوابیده است. او خود را میان انوارِ نقره‌ای ماه تصور می‌کرد، ماهی که در آغوشش کشیده بود. اگرچه در رویاهایش، برخلاف تاریکی، سپیدی‌ خودنمایی می‌کرد، اما لذت بخش‌تر آغوش مادرانه‌ای بود گرم و همیشه باز، سوی تن تشنه‌اش. حال، هر کجا که می‌خواهد باشد.

هنگامی که به اینجا آمد، ستاره‌ی محبوبش برای لحظاتی بینایی به دیدگانش بخشید. و پیش از آنکه از شوق بینایی‌اش اشک بریزد، تصویری نشانش داد که هیچ مخالفتی برایش باقی نمی‌گذاشت. مه، گویا که از گشت‌وگذار در ذهن او خسته گشته بود، رقصید. رقصید و هلال ماه کشید، مادری لبخند زنان و کودکی خوابیده در آن. و در آن لحظه، همه چیز به اتمام رسید. معامله انجام شد و ستاره‌ی ‌دنباله‌دار، مهِ بازی‌گوش و سرما محو شدند. او ماند و بینایی همیشگی‌اش و بهایی که باید می‌پرداخت و نمی‌دانست چیست.

برخلاف تصورش، هیچ لذتی از نسیبش نشد. مشاهده‌ی کلبه‌ی چوبیِ ‌دوست‌داشتنی‌شان برای اولین بار، لذت‌بخش نبود. کلبه‌شان سرد بود، سرد از حضور مادری که همیشه بود اما حالا دیگر نیست. مادری که معلوم نبود چرا مانند همیشه برای در آغوش کشیدنش، نیامده. نیامده تا او این بار علاوه بر نشیدن و لمس‌کردن محبت‌هایش، جرعه جرعه آن‌ها را به دیدگان تشنه‌اش هدیه دهد. مادرش، نیامد و ندید نگاه لبریز از شوقی که منتظر بود برای دوخته شدن در مادرانه های او و گفتن اینکه:

-        من می‌توانم ببینم!

مادرش نیامد. ریزش کوهِ بی‌رحم، هنگام عبور کالسکه‌شان مانع شده بود. کوهِ بی‌رحمی که به مادرش رحم نکرده بود. پزشک، مادرش را درمان کرد اما‌ چشمانش را نه! چشم‌های مادرش بی‌معرفت بودند، خیلی هم بی‌معرفت بودند که خاموش شدند. برای اویی که سال‌های بسیاری درون تاریکی‌شان دست‌و‌پا زده بود، درک می‌شد. این حس خلأ، خوب درک می‌شد.

دیگر هنگام دراز شدن دستانش، لبخندی گرمابخش وجود نداشت. دیگر زمزمه‌های محبت‌آمیزی نبود تا او را خوشبخت ترین کودک زمین کند. حتی دیگر بوی بهشت از گرمای بازوان و بوسه‌هایش، موج نمی‌زد.

ستاره‌ی دنباله‌دار، بهای سنگینی از او گرفته بود، بهایی که بیشتر از لذتش، دردناک بود. جهان او تاریک بود؟ حال دیگر ظلمات حکم‌فرمایی می‌کرد‌. حال دیگر این معامله، بسیار ناعادلانه به نظر می‌رسد، نه؟ اینکه تصویرِ داشتنِ یک دیدگانِ بینا، هیچ شباهتی به آن هلال ماه نداشت ناعادلانه بود.

و حال، او پس از مدت‌ها اینجا بود. این‌بار برای بازگشت به گذشته‌ای که خیلی می‌ارزید به تمام داشته‌های حالش. او همه چیز از دست داد و یک ‌چیز به دست آورد. این‌بار اشتباه نمی‌کرد، این‌بار گول مه را نمی‌خورد.

و همینطور هم شد. این بار، خواست که مادرش ببیند و او، بهایش را بپردازد. این‌بار او سود می‌برد از داشتن داشته‌های ارزشمندش. این بار که از کوهستان می‌رفت، مادرش لالایی خوان پلک‌هایش را روی هم می‌انداخت و او با تمام وجود، محبت‌اش را به جان می‌کشید. به داشتن تخت پنبه‌ایِ ماه که در آن پایین برای مردم به آرزو می‌مانست، افتخار می‌کرد. او در آسمان زندگی می‌کرد، آسمان وجود او، هرچند تاریک.

دانه‌های برف دیگر هوس خراش دادن، نداشتند. نسیم یخ‌زده نبود، کوهستان حتی خاکستری رنگ به نظر نمی‌رسید و مه، آرام گرفت. در حقیقت، او هیچ‌گاه نتوانست رویایش را ببیند. اما... حیاتِ حضور مادرش او را به بیناترین فرد زمین، تبدیل می‌کرد. شخصی که با وجود تاریکی، کهکشانی در قلبش داشت. شخصی که در کنار مادرش، بر هلال ماه خوابید‌.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گروه A

به نام خالق جهان

گِیم آپدیت | Game update

"بروزرسانی بازی"

هنوز پس از کلیک سمت چپ موس مشکی کامپیوترش، هر آن چه که در حضور او پیش پا افتاده بود، ترمیم می‌شد.

او نمی‌دانست آن همه پولی که از کارت بانکی برادر کوچکترش کش رفته را برای بروزرسانی جهان خود پرداخته، فقط گمان می‌کرد یک بازی مجازی را پیش رو دارد که به شدت معتادش است.

حال اتاق بازی رایانه‌ای او در لحظه به بازسازی شدن علاقه نشان می‌داد.

دنیای پیکسل مربعی بر صفحه نمایش‌گر کامپیوتر در کار بود، این بروزرسانی، اشیاء اطرافش را توسعه می‌داد.

دیوار رنگ شده با اسپری مشکی، زیر جدار فلزی هم‌رنگش مخفی می‌شد؛ ذرات ریز اشکال با کنار هم قرار گرفتن در گذر صدم ثانیه، تعداد شمارش تپش قبل او را غیر‌ممکن می‌ساخت.

پوسترهایی از بازی‌های روی دیواری که خود موقع بازسازی اتاق نصب کرده بود حذف  و پرتره‌‌ای از انواع لوگو بازی‌های جدید بر دیواره فلزی تیره برقرار می‌شد. 

درخشش نور  با ترکیب رنگ بنفش و آبی فضا را به ایده آل ترین دنیای مدرن بازی ها ارائه می‌داد؛ می‌توانست درباب حسش، هنگامی که نوای ریز ویژه بازی‌ از درون پکسل‌های توسعه یافته خارج می‌شد را بشنود و یک کتاب صد برگ با جلدی بنفش و آبی بنویسد.

اشکال راه- راه همراه نور بنفش برجسته موازی با یک‌دیگر به طور عمودی از کف زمین فاقد از فرش و یا کف‌پوش متولد شده و قریب صوت تازه گوش‌نواز  به حدی روی دیوار خلق می‌شد تا به دُم خود برخورده و متوقف شود.

لوستر گرد توخالی‌اش، نور خود را جایگزین پرتو آبی و جلوه دلفریب سراج مربعی را جانشین ظاهر مخملی‌اش می‌کرد.

سیمی با روکش ریسمان مانند، برای آویز  فانوس مکعب نوزاده به جریان افتاده بود.

کف‌پوش شطرنجی به طرح سیه و نیلگون  روی زمین فرش می‌شد؛ او زیر پایش را می‌نگریست و با جابه جا کردن آن‌ها گویی ذوق خود را با دیدن حرکات چهارگوش به تصویر می‌کشید.

تمامی اشیائی که شامل میزُ صندلی و تختُ دراور و... می‌شد، قالب شش سطحی از ترکیب حیله کبود و دریایی را به خود می‌گرفت.

خود در شگفتی به سر  می‌برد.

شگفتی؟ بهتر است از کلمه‌های  بیمناک‌تری  در توصیف حسش به‌کار برد؛ به خاطر آورد زمانی که در پاسی از شب به شکم خالی و عطشان خود می‌رسید و عجول از طلوع دوباره خورشید سری پوشیده از موهای کوتاه مشکی رنگ را روی بالش شکلاتی سردش می‌گذاشت، مدام سرزنش های متداول مادر و خاهرش در ذهن خود چرخ می‌خورد.

این‌که روزی می‌رسد غرق دنیای خیالی خود می‌شوی و ما را یادت نمی‌آید، حتی رفتار ربات وارانه به درد یک زندگی عادی و پر مشغله نمی‌خورد؛ مدام ما را وادار به انجام کاری می‌کنی که  از دنیای بازی های کامپیوتری‌ یاد گرفته‌ای.

او تنها با چشمانی غمگین به چهره بی‌رحم مادر و خواهرش می‌اندیشید.

فضای  واهی پیش رویش به او نهیب می‌زد که دیگر خبری از طعنه‌ها و سرزنش بی‌هوده نیست! اگر تو را مجبور می‌کنند که باور کنی به همچین مکانی تعلق داری، پس باید وجود داشته باشد که  خود را با مَثَل آش نخورده و دهان سوخته وفق دهی!

سقف اتاق از پشت راه‌- راه نورانی، تصویر ابر سه بعدی آسمان را برپا می‌کرد تا باران خیالی‌اش را بر تنش حس کند و باور داشته باشد که خود در دنیایی واقعی به سر می‌برد تا این‌که به گفته مادرش غرق جهانی مجازی بشود.

خبری از ترک خوردگی های کنار و گوشه‌ اتاق سردش نبود و او نیرنگ تصویر استعاری پیش رو را می‌خورد.

دیگر چه سودی می‌توان برای او داشته باشد! چه‌گونه بهای پول برادرش را میان جهانی که فریبش را خورده بود بپردازد؟ حس طرد شدن از جمع  گرم و صمیمی خانواده ‌اش او را از شور و شوق زیر پوستی‌ فاصله می‌داد.

صدای ریپر‌‌های بازی را شنید، در واقعیت! این صوت به بهترین شکل ممکن وحشت را در دل هر بازیکن اکشنی می‌انداخت.

این جلوه از کمدش سرچشمه می‌گرفت، گویا از درون خود شروع کرده بود، حال  نوبت به ظاهر کمدش رسیده بود، رنگی وحشی از ترکیب دو رنگ شب بر شیشه روی کمد مستحکم  متشکل شد.

لباسی در خصوص کارکتر بازیکنان داخل دنیای مجازی درخشان تر از تصورات، پشت در شیشه‌ای کمد پهن و درخشان به رخ کشیده می‌شد؛ او نگاه لرزان و حریصش را قفل آن‌ها کرده بود.

و درآخر پی می‌برد به عالم مجازی‌ای که خاهرش به او گوش‌زد می‌کرد؛ می‌گفتند دختری دیوانه را در خانواده بزرگ می‌کنیم که از ما فرار کرده و خود را در اتاقی که به قصد تفنن تغییرش می‌دهد حبس می‌کند.

اما حقیقت را خوراکی های روی میز کامپیوترش که حال زیر صعود آخر حذف می‌شدند نشان می‌داد.

زیر دریای  خیال و واقعیت فرو می‌رفت و در بازی های مهلک مجازی  که اکنون راه ورودش را در واقعیت تسکین داده بود غرق می‌شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

FAR_AX & Flare

 

حیات چگونه است؟!

رودخانه‌ای به رنگ قرمزِ خون، بر سنگ‌ها مهر ننگین خون می‌پاشد و مقصدش آبشاری‌ست که معکوسِ جاذبه‌ی زمین در حرکت است.

ماهی‌ها در سرچشمه‌اش می‌جنبند، گاه جهش می‌کنند و زمان برای مدتی کوتاه بر روی دور آهسته می‌افتد؛ ماهی‌هایش که دست‌هایی قطع شده با رگ‌هایِ پاره- پاره همچون مار ماهی‌هایی دُم بریده از میانشان بیرون می‌زند و انگشت‌هایشان همچون چنگکِ مرغ، انسان‌هایی را هدف قرار می‌گیرند که هراسان از میان درخت‌هایِ سوخته و نیزه مانند، به‌صورت کمر خمیده و لنگان بیرون می‌ریزند؛ به تصویر کشیده می‌شود.

آسمانِ بی‌ستاره و سیاهی که رگه‌های خون درونش رعد می‌زند، درونش به جریان افتاده و با غبظ غرش سر می‌دهد، غرشی همچون صدای آزار دهنده‌ی قار و قور شکم و به‌جایش زمین نوری روشن و کور کننده را منعکس می‌کند؛ کمرها ناخواسته خم می‌شوند و به تصویرهایی محو و نامفهوم که در نور کورکننده‌ی زمین به تصویر کشیده می‌شود، در پرده‌ی چشمانشان رنگ می‌گیرد و همان‌طور با دست‌هایی بریده، تیغ‌هایی که در پوست‌هایِ سیاه و چرکینشان فرو رفته و خونی که همچون سیل از زمین نورانی به سوی رودخانه جاری می‌شود، به سوی رودخانه می‌دوند، فریاد می‌زنند و به عملی که چنین عاقبتی را نصیبشان کرده فکر می‌کنند؛ اما صداهایی که در گوش‌هایشان می‌پیچید حتی بر فریادهایِ خودشان نیز سایه افکنده بود!

نورِ خیره کننده‌ی زمین همچون جرقه چشم‌های سرخ و گل‌آلودشان را هدف قرار می‌گیرد و تا آنجا که سفیدیِ چشمانشان همچون آهنی ذوب شده از کاسه‌ی چشمانشان بر گونه‌هایشان جاری می‌شود، آنها را مجذوب خود می‌کند. تارِ موهایشان همچون نی از گوش‌هایشان تا مغز سرشان امتداد پیدا می‌کند و فریادها بی‌آنکه به گوش خودشان برسد، در فضای خوفناک برزخ حق‌النفس طنین‌انداز می‌شود.

@Armiti

ویرایش شده توسط FAR_AX

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

"مرحله‌ی دوم"

@arisky قصد نداری اعلام نتایج رو بذاری نه-_-؟

 

شاه‌آشغال!

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 
مخلوق مشابه: موجود نیست.
اساطیر: اساطیر مغزِ فلار.
منطقه: نودهشتیا، نمایه‌ی سبز
محل سکونت: زمین
 
شاه آشغال  (به انگلیسی: King of garbage)، در میان اساطیر مغز فلار جزء معروف‌ترین موجودات افسانه‌ای است.
  • ظاهر شاه‌آشغال
  • کشف شده توسط... (داستان‌ها و افسانه‌ها)
  • مشخصات شاه‌آشغال (تغذیه، مدفوع و طول عمر)
  • منبع
 

ظاهر شاه‌آشغال؛ سری از جنس لباس‌های مچاله شده، استخوان‌بندی درشت که توسط دو جالباسی صورت گرفته، هر انگشتش به پنهای یک کتاب است، یک کتاب ورقه ورقه شده. سری که هیچ‌گاه طاس نمی‌شود؛ زیرا همیشه پوست تخمه‌های -سیاه- را جذب می‌کند. چشم‌هایش فنرهای در رفته‌ی مبل است؛ در نهایت، ظاهر شلوغش در پشت ماده‌ی نامرئیِ طبیعی بدنش، به چشم نمی‌آید.

 

کشف شده توسط... (داستان‌ها و افسانه‌ها)؛ آنطور که در کتاب مقدس تخیلات فلار اعظم آمده است، این موجود تنها یک بار دیده شده، آن هم وقتی که بدنش با کمبود ماده‌ی نامرئی‌کننده روبرو شده است؛ مطلب زیر بخشی از مصاحبه‌های شخص کاشف است:

" نمی‌تونین تصور کنین؛ اما اون بوی پیتزاهای مونده‌ی توی اتاقم، لباس‌های چرک‌گرفته‌ی گلوله شده روی تختم و بوی نای برگه‌های مچاله شده توی کشوی دراورم رو می‌داد. "

بر طبق سازمان‌دهی اظهارات او، افسانه‌ی شاه‌آشغال نوشته شد:

" طراح جوان پنجمین ماگ قهوه‌ی سردش را نوشید؛ این پروژه برای او بسیار مهم و حیاتی بود، به دنبال یک ایده‌ی بکر و یک چهره‌ی نوی کارتونی بود. اتاقش نمایان‌گر یک هفته فکر کردن بی‌امان است؛ البته، با این حساب، او تمام عمرش را فکر می‌کند، زیرا اتاقش لحظه‌ای رنگ پاکیزگی را به خود ندیده است. جرعه‌ی دیگری نوشید و عرض اتاق شلوغش را پیمود و ناگهان، با پیچیده شدن بوی تند جوراب، بر روی زمین سقوط کرد و فنجانش با صدای نابهنجاری شکست.

همان لحظه سایه‌ی سیاهی دیوار روبرویش را قاب گرفت. قطره‌ی بزاقی بر شانه‌ی طراح جوان چکید که ناگهان نعره‌اش به هوا رفت. ادامه در کتاب تخیلات فلار... "

 

مشخصات شاه‌آشغال (تغذیه، مدفوع و طول عمر)؛ بدیهی‌ست که رشد او تنها در خانه‌ی افراد شلخته امکان‌پذیر است. اگر یک وسیله را گم کردید و هر چه گشتید، آن را نیافتید، بدانید توسط شاه‌آشغال ربوده یا بلعیده شده است و این مشخصه‌ی وجود داشتن یک شاه‌آشغال در خانه‌ی شماست. نکته‌ی حائز اهمیت این است که وسیله آن لحظه که نیازش داشتید، پیدا نشود؛ این نشانه‌ی بارز شیطنت یک شاه‌آشغال است. به دلیل وجود داشتن ماده‌ی نامرئی کننده در وجود آن‌ها، مدفوع‌شان معمولاً همان وسیله به طرز صحیح و سالم است که در همان نقطه‌ی خورده شده، ریخته می‌شود. - نقطه‌ای که مطمئنید که وسیله را آنجا گذاشته‌اید. -
طول عمر او بستگی به صاحبش دارد؛ اما معمولاً طول عمر آن‌ها به اندازه‌ی طول عمر یک انسان عادی است؛ به شرطی که فرد قصد مرتب بودن را نداشته باشد. - نکته‌ی مهم این است که آن‌ها در ذهن افراد مرتب حلول می‌کنند. -
تغذیه‌ی آن‌ها متنوع است؛ بوهای تهوع‌آور، غذاهای مانده، چرکِ لباس‌ها و اگر این‌ها پیدا نشوند، مجبور به خوردن وسیله می‌شوند!

منبع  
 1. یک صفحه چت با پرتوِ ماه.
2. تخیل فلاره‌طور.
ویرایش شده توسط Flare

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرحله دوم، @arisky

 

 «ترشیده» 
صدای برخورد سر انگشتان رنگ‌پریده‌اش بر کیبورد مانیتور روبه‌رویش تمام فضای آشپزخانه را به خود اختصاص داده بود.
سرش را چرخاند و به موجود نحیف پیچیده در خود، افتاده بر کاناپه آن‌سوی جزیره خیره شد. 
- دِ گور به گور بشی مثل جارو برقی همه چیز نکشی بالا، چی بود اینی خوردی؟
موجود نحیف با شنیدن صدایش لای پلک سمت چپش را کمی باز کرد و خیره به دهانش لحظاتی را هنگ کرده نگاهش کرد.
- من از کجا بدونم؟ آخ ماهی اگه بدونی چقدر خوشمزه بود لامصب! هنوز اون مزه ترشی و آبدارش زیر زبونمه.
بینی‌اش را چین داد و با چندش روی از او برگرداند. باری دیگر سرش را در مانیتور فرو کرد و با سرعت تمام گوگل را شخم زد.
- چه شکلی بود سارای؟
- مثل یک توپ قلقلی بود که از لواشک درست شده!
با ابرویی بالا انداخته سرتا پای سارای را از نظر گذراند و با تأسف پچ زد.
- جز لواشک چی می‌بینی؟ طعمش چی بود؟
سارای با چشمانی قلب شده که برقی عجیب در آن گذر کرد گفت:
- کیوی!
نگاهی عاقل اندر سفیه به سارای کرد و باز به مانیتور خیره شد. در لابه‌لای عکس‌های جانوران عجیب با دیدن موجود مورد نظر کف دستانش را بر هم کشید و با عجله  موس را در دست گرفت و بر نوار مشکی زیر عکس کلیک کرد. لحظاتی کوتاه منتظر ماند تا صفحه مورد نظر آپدیت شود.
با دیدن اطلاعات بالا آمده رنگ پریده زیر لب گفت:
- خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
سارای: چی داری بلغور می‌کنی؟ چی نوشته اون‌جا؟
ماهی با رنگی پریده از دنیای هپروتش خارج شد و با منگی به سارای نگاه کرد. با یادآوری حرف سارای به سرعت سرش را به سمت مانیتور چرخاند و این‌بار با صدایی رسا آن‌چه را می‌دید بازگو کرد.
- rancid با اسم مستعار ترشیده، موجودی عجیب که به تازگی در فاضلاب‌‌رو غرب تهران کشف شده.
این موجود سری بیضی‌ مانند دارد که سطح سرش همچون خارهای گل رز است. دهانی به شکل علامت مثبت درست در میان دو چشم زرد رنگ او، زینت دهنده صورت صیقلی‌اش است و هیچ چیز دیگری در صورت به رنگ جلبک دریایی او وجود ندارد.
ترشیده بدنی کروی شکل دارد که وسیله آن بر روی زمین غلت می‌خورد و می‌تواند جا به جا شود.
هیچ اندام خارجی دیگری مانند: دست، پا و... در این موجود کشف نشده.
به تازگی دانشمندان و پژوهشگران دانشگاه علوم پزشکی تبریز کشف کرده‌اند که مایع درونی بدن این موجود مانند رب انار است و به همین دلیل اگر انسانی این موجود را بدون آگاهی پیش پیدا کند با توجه به رنگ و چسبانکی بدن آن، آن را با لواشک‌های شکلی اشتباه می‌گیرد و حتی با خوردن آن متوجه اشتباه خود نمی‌شود.
توصیه ما... .
ماهی با شنیدن صدای جیغ خفه سارای با چشمانی درشت شده سرش را به سوی او چرخاند.
- ای ننه، ای مادر، چی میگه این؟ فاضلاب؟ نمی‌خوام!
ماهی بدون توجه به ناله‌ها و کلمات کشیده سارای از پشت مانیتور خارج شد، لیوان آب روی جزیره را برداشت و به سوی سارای رفت. دقایقی را با نگاهی تأسف‌بار در صورت ماهی خیره‌ شد؛ به محض باز شدن دهان سارای لیوان را بالا آورد و تمام محتويات داخلش را در صورت و دهان او خالی کرد.
ماهی: حوصله‌ات نیست به جون خودت!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"مرحله‌ی دوم"

 

قلبِ روح

ادامه‌ی "کودکی که بر هلال ماه خوابید"

 

ستايش سادات حکیمی   Aramis Rajina))

 

در کلبه‌را با ضرب گشود و به اتاق پوشیده شده با کرسی مخملی، نگریست. حرارت اتاق و عطرعودی که رقصان رایحه‌اش را رها می‌کرد، احساسات‌شان را به غلیان انداخت. اگر این‌ها دسترنجِ روشن شدن دیدگان مادرش بود، چرا خودش هنوز می‌دید؟

چرا او هنوز می‌توانست آویزهای رنگارنگ دست‌ساز خواهر بزرگترش و فانوس‌های به ترتیب چیده شده را بر طاق، ببیند؟ غیرممکن بود ستاره‌ی دنباله‌دار مانند آفتاب صبحگاهیِ نشسته بر کرسی، سخاوتمندانه عمل کند. چه شده بود؟ این بار چه بلایی سرش آمده بود؟

دستکش هایش را گوشه‌ای پرتاب کرد و اتاق را از نظر گذراند. دلنگران به جان لب‌های ترک خورده‌اش افتاد و خواست سوی دیگری برود که چشمش، به شئ مستطیلی‌ای افتاد. مابین سبد میوه و پیش‌دستیِ گل‌دار چینیِ مادرش، جا خوش کرده بود. یک کتاب، برای بودن در خانه‌ای که کسی سواد خواندنش را نمی‌دانست، عجیب بود!

با تردید در را به چهارچوب چسباند و گامی به جلو برداشت. جلدِ کتاب بدون هیچ طرحی، در سفیدی محض به سر می‌برد و هنگامی که آن‌ را گشود، کاغد‌ها نیز مانند جلدش بودند. می‌توانست متعلق به مهمان مادرش باشد؟ اما چه کسی در این وضعیت مهمان کلبه‌شان میشد؟

کلافه از فشارِ عذاب‌آورِ سردرگمی، برای آخرین بار دستی بر جلد صافش کشید و یاعلی گفت برای برخاستن، اما...

امایی وجود داشت غیرقابل باور!

جلد کتاب، زیر دستش نبض داشت! حیرت زده، بدون داشتنِ اختیار کنار کشیدن دستش، چشم به ظاهر معمولی‌اش دوخت و از سکوتی که حتی برای شکستنش صدای بال‌زدن پرندگان نبود، وحشت کرد.

جلد کتاب چون قلب موجودی زنده، گرم بود و نبض دار. نمی‌دانست توهم است یا نه، اما حتی جریان‌های کم‌رنگی انگشتانش را قلقلک می‌دادند، مشابهِ جریان خونی که درون رگ‌ها سفر می‌کردند. حرارتی نبود جز حرارت منقلی که زیر کرسی قرار داشت، پی این گرمای کتاب چه بود؟

آب دهان فرو برد و با به یادآوردن آرزویش، بدون فکر کتاب را چنگ زد و صفحاتش را گشود. شاید راز بینایی مادرش جایی میان این سفیدی‌های آزاردهنده پرسه میزد. خشمگین از نیافتن پاسخ، با کتاب ضربه‌ای به میز زد که باعث شد چای سرد شده روی صفحه‌اش خالی شود.

رد نارنجیِ چای، کاغذ را خیس کرد اما نه همه‌اش را، خطوطی میان لکه‌ی چای، سفید و خشک باقی مانده بودند.

"ازم بخواه"

آب دهان فرو برد و ناخودآگاه کمی خود را عقب کشید.

-       تو کی هستی؟

" یک قلبِ زنده!   "

نگاهش بر پاسخ کتاب، میان همان لکه چرخید و حتی نمی‌دانست چگونه تشخیص می‌دهد او چه می‌گوید، چرا که سخنانش با حروف الفبا نوشته نمی‌شدند، با صعود و نزول خطوطی به شکل ضربان نمایش داده می‌شدند.

-       تو... زنده‌ای؟

" من زمانی که کسی بهم نیاز داره زنده میشم و بعد می‌میرم. "

نیاز! پس این راه حل بود، همان آرزویی که سپیده‌دم طلب کرده بود.

هیجان‌زده لبه‌های میز مخفی‌شده زیر مخمل قرمز را چنگ زد و پرسید:

-       شکل واقعیت... اون چطورِ؟ چطور می‌تونی به من کمک کنی؟

-       من درصورت نیاز در قالب دیگه‌ای فرو میرم، وجود کالبدم در این کتاب موقتیِ.

برای حفظ آرامش، نفس عمیقی کشید و با تردید زمزمه کرد:

-       گفتی ازت بخوام، پس...

ناخودآگاه، مژه‌هایش از حس درماندگی تر شدند.

-       پس می‌تونی بینایی مادرم رو بهش برگردونی؟

" می‌تونم روحش رو به تو برگردونم! "

و پیش از آنکه او پرسشی برای بیان بیابد، ضربان‌ها تحرک پیدا کردند، به تپش هایی محکم ارتقا پیدا کردند و صدای گوم‌گوم‌شان، سرانجام سکوت را شکست. صفحات از آن موجود جدا شدند و به دور قلبی که حال نمایان شده بود، رقصیدند.

قلبی سفید، با تپش های زندگی!

مسخ شده، خود را بر زمین به عقب کشید و برای لحظه‌ای فکر فرار به سرش زد، اما مانندِ همیشه برگ برنده‌ای، اجازه نداد.

آوای لالاییِ آشنایی در اتاق پیچید و گوم‌گوم تپش‌ها را محو کرد. سرعت رقص کاغد‌ها بیشتر شد و قلب، میان‌شان معلق ماند. کاغد‌ها پودر شده و مهی به جایشان پدیدار شد که قامت نامرئیِ یک فرد را شکل لایه‌ای شفاف، به نمایش گذاشت. تنها حاشیه‌ی تن فرد از میان مه مشخص بود و گویا جنسیتی نداشت.

پس این بود ظاهر اصلی‌اش، انسانی شفاف که تنها قلبی سفید درون سینه‌اش داشت. همانند یک روح که در انتظار فرو رفتن در قالبی دیگر است.

-       من قلبِ روح‌های مرده هستم!

جنسیت صدا قابل تشخیص نبود و انگار در ذهن او جان می‌گرفت. با تکیه بر کرسی، مبهوت از جا برخاست و لب زد:

-       نمی‌فهمم...

-       ازم بخواه!

-       مادرم، مادرم رو می‌خوام!

بلافاصله پاسخ داد و چشم بست. دیگر طاقت نداشت، می‌خواست همه‌چیز را تمام کند و برای همیشه، آن‌چیزی را که هست بپذیرد. انتظار برای او ممکن نبود، همه‌چیز باید همین‌جا تمام میشد.

چشم بست و ندید مهی را که غليظ وغلیظ‌‌‌‌ تر شد و قامت شفاف موجود را، پنهان کرد. لالایی باری دیگر به بازی با گوش‌هایش پرداخت و ثانیه‌ای بعد... مه محو شد و قامت زنی، پیچیده شده در لباسی با گل‌های ریز نمایان گشت.

-    ترنجم!

زن، با بغض لب زد و دستانش را برای در آغوش کشیدن فرزندش، دراز کرد.

و او...

نفس‌نفس زنان، محو دیدگان روشن و اشک‌بار زنی بود که همه‌چیز وجودش در او، خلاصه میشد،‌ در مادرش! مادری که گویا آن موجود، به شکلش درآمده بود.

بدون تردید، سوی آغوش گشوده ‌شده‌اش پرکشید و اهمیت نداد به حقیقی نبودن این تن، اهمیتی نداد که آن موجود روح مادرش را در اختیار داد و این‌گونه قلب سپیدش، جایگزین قلب سرخ مادرش شده است. اما...

ترنج نشدید شیون‌هایی که از آن بیرون برمی‌خاست، شیون‌هایی با مضمونِ:

" وای خدا چی به اون طفلِ معصومش بگیم؟ مادر ترنج رفت، مادر ترنج دیگه نفس نمی‌کشه، قلبش ایستاده! "

ترنج دیر به کوهستان رسیده بود و پیش از آنکه آرزو کند، نگاه مادرش برای همیشه خاموش گشته بود. و حال او باید با مادری زندگی می‌کرد که جز خودش، برای هیچ‌کس دیده نمیشد. اما... شاید این داشتن به نداشتنِ همیشگیِ مادرش، می ارزید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...