رفتن به مطلب

دورگه‌ی نامیرا 1(معامله)| سکوت, کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

                                                       به نام خدا                

img_20211207_001940_143_223_1bm4.jpg

🖤 

 نام رمان: دورگه‌ی نامیرا 1(معامله)

ژانر رمان : ترسناک، تخیلی، معمایی

نویسنده :  سکوت 

خلاصه :

تصمیم سرنوشت ساز و خودخواهی اطرافیان، منجر به معامله‌ای می‌شود، که سرنوشت انسانی را تغییر می دهد و سال‌ها بعد، درست زمانی که در حال طی کردن روزمرگی‌های زندگی‌اش هست؛ درگیر اتفاقاتی می‌شود که از گذشته‌اش نشات می‌گیرد.

گذشته‌ای، که او حتی کوچکترین اطلاعی از آن ندارد!

و سرانجام به دنبال یافتن جواب و حل معماهایی که زندگی‌اش را تحت شعاع قرار داده، حقایقی تلخ برایش نمایان می‌شود که  .....

آیا می‌تواند جلوی اتفاقات بیشتر را بگیرد یا تسلیم سرنوشت خود می شود؟

 

مقدمه :

اجازه بدهید مقدمه‌ی رمانم را با یک سوال شروع کنم؛

چه اتفاقی می‌افتد، اگر دنیای انسان با  دنیای موجودات ماورائی تداخل پیدا کند؟

آیا همیشه انسان‌ها باعث شکل‌گیری این ارتباط هستند؟

همه می‌دانیم، انسان‌ها  اشرف مخلوقات هستند، آیا توانایی مقابله با این موجودات را دارند؟

حالا تجسم کنید; بدون هیچ دلیل خاصی، یکی از این موجودات شروع به آزار و اذیت شما کند،  در این زمان شما هر بار از خودتون می‌پرسید " چرا این کار را می کند؟ 

این داستان، درباره‌ی انسان معمولی است که به اجبار در جریان اتفاقاتی قرار می‌گیرد، که خودش هیچ نقشی در شکل گیری آن نداشته و  تلاش می‌کند، تا خودش را از مخمصه‌ی بزرگی که در آن گرفتار شده است نجات بدهد  ولی  ....

 

 

ناظر: @Negin jamali

ویراستار: @.Aryana.

ویرایش شده توسط Neda
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت اول:

وارد سالن کنفرانس شدم،  فضا کمی تاریک بود و بخاطر همین نمی‌توانستم تشخیص بدهم که  چه کسانی داخل سالن حضور  دارند. این استاد همیشه  دلش می‌خواست متفاوت باشه  و به همین خاطر، سالن کنفرانس دانشگاه را به خودش اختصاص داده بود.

در تاریک و روشن سالن، چشمم به اهورا خورد. کنار پسری نشسته بود که من نمی‌شناختم.

با اخم‌های درهم به سمتش رفتم و کنارش نشستم .

با تعجب گفت:

- آقا این‌جا ...

اما با دیدن من نیشش باز شد و گفت:

- اِ تویی؟ چه عجب!

چشم‌هایم را ریز کردم و  نگاهش کردم. نیشگون ریز از بازوی او گرفتم و گفتم:

- من رو مسخره خودت کردی؟

صدای آخ  گفتنش بلند شد و در حالی که بازویش  را  ماساژ می‌داد، گفت:

- چته، وحشی! دردم گرفت.

اخم کردم و گفتم:

- به درک! نیم ساعته منو جلو خونت کاشتی، معلوم نیست کدوم گوری بودی. هی زنگ زدم آخر هم این همسایه‌ی فضولتون گفت، اگه نری به پلیس زنگ می‌زنم !

اهورا پقی زد زیر خنده و گفت:

- دمش گرم، دلم خنک شد! 

با غضب نگاهش کردم .خندهlش را خورد و گفت:

- خب وقتی اون گوشی صاحب مرده رو جواب نمیدی همین میشه دیگه، از دیشب شونصد بار بهت زنگ زدم .

اخم‌هایم بیش‌تر درهم رفت؛ گفتم:

- دانشمند! بهت گفتم گوشیم خراب شده، نگفتم؟

اهورا با گیجی من رو نگاه کرد و گفت:

- گفتی؟

نفسم و با حرص بیرون فرستادم، از دست این پسر آخر دق می کردم، گفتم:

- حالا کدوم گوری بودی؟

اهورا چشم‌هایش را ریز کرد و گفت:

- تو واقعا شیش می‌زنی. من اول هفته بهت نگفتم که سه شنبه خواهرم پرواز داره من میرم فرودگاه، بعدش میرم خونه ننه بابام؟

با حواس پرتی بهش نگاه کردم و گفتم:

- مگه دیشب بود؟

اهورا نگاه عاقل اندرسفیهlی بهم کرد. فهمیدم دیشب بود! گفتم:

- خب حالا من یادم نبود تو،..

حرفم را قطع کرد و گفت :

- بگی به من خبر می‌دادی می‌زنم تو سرت! بدبخت گوشیت که به فنا رفته، اون تلفن خونهlت هم معلوم نیست چشه، همش اشغاله! جلو در خونهlت هم اومدم؛ آقا منزل تشریف نداشتن، به حامی زنگ زدم که بهت خبر بده، خب اون بدبخت هم اصلا تو شهر نیست.

کلافه حرفlش رl قطع کردم:

- باشه غلط کردم سرم رفت کابل تلفن خونه رو دزدیدن بخاطر همین قطعه.

اهورا پوفی کرد.

کلافه گفت:

- گمشو از اون خرابه بیرون دیگه، معلوم نیست خونهlس یا خرابه!

خواستم جوابش را بدهم که استاد وارد سالن شد و مجبور شدیم  که ساکت شویم . اصلا از این کلاس خوشم نمی‌آمد، یه جورایی مسخره بود. اگه به اصرار اهورا نبود، کلا امروز نمی‌آمدم.

تا آخر کلاس  در چرت سپری شد و دخترهای خود‌شیرین کلاس، برای این که استاد بهشون نمره بدهد؛ مدام سوال‌های چرت و پرت می‌پرسیدند . البته لازم ب ذکر است؛   چون درس عمومی بود دخترهای کلاس این قدر زیاد بودند. وگرنه در حالت عادی کلاس‌های تخصصی همشون پسر هستند و شاید یکی یا دو تا دختر سر کلاس ببینیم کلا   رشته‌ی مهندسی وجود دختر در کلاس مثل  آب تو کویره  است!

بالاخره بعد از کلی سوال بی سر ته، استاد رضایت داد کلاس تموم  شود، و بعد از حضور و غیاب از کلاس خارج شد و بچه ها یکی یکی داشتند از کلاس بیرون می رفتند.

اهورا کش و قوسی به بدنش داد و روی صندلی ولو شد. من هم جزوه‌ی سفید مقابلم را   برداشتم و در کیفم گذاشتم .

اهورا گفت:

- حامی کجا رفته ؟هر چی  بهش زنگ می زنم جواب نمیده فقط همون روز که دنبال تو می گشتم جواب داد .

سرم را خاراندم  و گفتم:

- فکر کنم، گفت برای ماموریت اطراف شهر میره .

اهورا با هیجان سر جایش صاف نشست و گفت:

- پرونده آگاهی رو قبول کرده ؟ اون که گفت دیگه سمتش نمیره! خدایی چه شغل هیجان انگیزی داره!

خنثی نگاهlش کردم.

ادای من رو در آورد و گفت:

- اَه تو چقدر بی‌ذوقی!

خندهlم گرفت و گفتم:

- اولاً، مجبور شد قبول کنه چون همکارش نتونست خودش رو برسونه .دوما، کجاش خوبه؟ همش تو استرس و نگرانیlم، حاضرم تو همین شغل کسالت بار مهندسی بمونه اما سمت این ماموریت‌ها نره!

اهورا تای ابروش و بالا انداخت و خیلی عاشقانه نگاهم کرد و گفت:

- اوهو! بهت نمیاد داداش!

از جایم بلند شدم  به این بشر رو می‌دادم، سوارم می‌شد. گفتم:

-پاشو، پاشو بریم! با این‌جا نشستن هیچی گیرمون نمیاد!

اهورا از جایش بلند شد و با هم از کلاس بیرون آمدیم.

@Aryana

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۲۱ در 03:21، Neda گفته است:

#پارت دوم:

  همین که  وارد حیاط اصلی شدیم،  اهورا شروع به دید زدن اطراف کرد. حرکاتش من را یاد دوربین مدار بسته می انداخت. انگار دنبال  شخص خاصی می‌گشت.

  با اخم‌های درهم گفتم :

- معلوم هست چته؟ چرا هی راهرو رو دید میزنی؟

اهورا دوباره با دقت به چپ و راست راهرو نگاه کرد. کم کم اعصابم داشت خورد می‌شد. گفتم :

- هوی میگم چته؟

نیش خندی زد و گفت :

- دنبال این دختره  می‌گردم!

متفکرانه نگاهش کردم و گفتم :

- کدوم دختره؟

اهورا با شیطنت نگاهم کرد و گفت :

- همون که ردش کردی دیگه.

تیز نگاهش کردم که تندی گفت :

- آخه این پسره  بود،  وحید  که دانشجوی ارشده ، چشمش دنبالشه. 

پوفی کردم. این‌قدر که اسم این دختر را شنیده بودم کلافه شدم.گفتم :

-  تو عقل نداری راحتی!

شروع کرد به چرت و پرت گفتن از اینکه من چقدر بی‌احساسم  و این خزعبلات که موبایلش زنگ  خورد.

از ته دل مخاطب پشت خط  را دعا کردم . گفت :

- عه حامیه!

و جواب داد :

- سلام به روی ماهت ...نه با هم اومدیم دانشگاه  تو برگشتی ؟... عه؟ حله میایم ..خونه این میمون درختی دیگه؟ ..باشه بابا چرا داد میزنی، داریم میایم!

و قطع کرد و گفت :

- خیلی زشته که بدون خداحافظی قطع می‌کنه .

نگاهش کردم عین خیالش نبود. شاید دو سه دقیقه همین جوری سرش تو گوشی بود. سرش و بلند کرد و به نگاه متعجب من لبخندی زد، گفت :

- چته؟ آدم ندیدی؟

گفتم :

- چی کار داشت؟

گیج پرسید :

- کی؟

با  حرص نگاهش کردم و گفتم :

- حامی و میگم، چیکار داشت؟

یهو با دست به پیشونی‌اش کوبید و گفت :

- آخ! داشت یادم می‌رفت‌ها، خوب شد گفتی جلو خونت منتظر ماست.

از گیجی اهورا هنگ کرده بودم. این پسر ماهی بود. از در دانشگاه که بیرون آمدیم ، راهم را کج کردم تا به سمت ایستگاه تاکسی ها بروم، که صدای اهورا متوقفم کرد :

- کجا میری عشقم؟

با اخم نگاهش کردم و گفتم :

- زهر‌مار عشقم!  با الاغ می‌خوای بری خونه؟ خب تاکسی بگیریم دیگه!

لبخندی زد و برام پشت پلکی نازک کرد و گفت :

- عزیزم الاغ چیه؟ مگه من مُردم  ماشین آوردم  !

خواستم  بزنمش که سریع به سمت مخالف من یعنی پارکینگ دانشگاه  رفت. هوا خیلی سرد بود،  همین که سوار ماشین شدیم  بخاری  را  روشن کرد. 

 هر دو ساکت بودیم تا این که نزدیک خونه  شدیم، اهورا اخمی کرد. گفت :

- اصلا ساختمون خونه رو می‌بینم  غمم می‌گیره .

به ساختمون نگاه کردم حق داشت؛ خیلی بیرون خونه ظاهر داغونی داشت و  در نگاه اول شبیه متروکه بود. اصلا وجود این خونه تو این محل ویلا نشین عجیب غریب بود .  عجیب تر این بود; که این خونه و نکوبیده بودند.

بی تفاوت گفتم :

- همین خونه‌ی عجیب غریب فعلا جونم رو خریده .

اهورا چشم غره ای بهم رفت. گفت:

- چقدر خودم رو کشتم پیش من بیای، یهو فاز ادب  برداشتی. خب مرتیکه دو تایی با هم کنار می‌اومدیم !

در حالی که به ماشین حامی نگاه می کردم، گفتم :

- فعلا که از خونه راضی‌ام، هر وقت مشکل داشتم رو سرت خراب میشم .

اهورا ادای منو در آورد و جلوی ماشین حامی توقف کرد.  با هم پیاده شدیم. کنار شیشه‌ی ماشین حامی رفتم ساعدlش را روی چشم‌هایش گذاشته بود و صندلی ماشین و دراز  کرده بود، ظاهراً خواب بود!

تقه‌ای به شیشه زدم، دستش را از روی چشم‌هایش برداشت و با دیدن من نشست. از قیافه‌اش خستگی می‌بارید.

یک قدم عقب رفتم،  در را باز کرد و پیاده شد . گفتم :

- رسیدن بخیر!

طبق معمول بی حوصله بود. البته به ندرت پیش می آمد که حامی حوصله داشته باشد ! باهام   دست داد و گفت :

- ممنون، چقدر دیر کردید؟

اهورا  به سمتش آمد و جوابش  را داد.  من هم در حیاط و باز کردم، در همون حال حامی گفت:

- ماشین رو    داخل میارم در و باز کن! 

متعجب نگاهش کردم. رو به اهورا گفتم:

- تو هم ماشین رو داخل میاری؟

@Aryana

@Negin jamali

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم :

اهورا ریموت ماشین را زد و گفت:

- نه بابا امین قراره  دنبال ماشین بیاد.

در را کامل باز کردم و حامی ماشین و داخل آورد. من، زودتر از اون دو تا داخل آمدم و برق را روشن کردم. کلا فضای خونه کمی دلگیر بود.

بخاطر همین برای روشن شدن خونه همیشه باید یک برق روشن می‌بود. صدای حرف زدن حامی و اهورا و می‌شنیدم. انگار  درباره‌ی همسایه‌ی کناری من حرف می زدند.

لباسم را  عوض کردم. به آشپزخانه رفتم.

این‌جور که پیدا بود، حامی امشب اینجا ماندگار بود. معلوم نیست باز چی شده که اعصاب‌lش خورد است. البته این امر درباره‌ی حامی کاملا عادی است، چون از زمانی که من به یاد دارم; اصلا اخلاق درست حسابی نداشت. فقط با من و اهورا کمی منعطف‌تر بود  .

آب جوش را روی شعله گذاشتم . از آشپزخانه بیرون آمدم. اهورا روی زمین  دراز کشیده بود. و حامی هم خودش را روی کاناپه ولو کرده بود .به اهورا اشاره کردم:

- حامی چشه؟

اما اهورا هم اظهار بی‌اطلاعی کرد.

رو به روی حامی نشستم و در حالی که سعی کردم خودم را مشغول پیدا کردن ریموت تلوزیون نشان دهم،  از او پرسیدم:

- چته حامی؟ خوب نیستی!

حامی چشم‌هایش را که تا اون موقع بسته بود، باز کرد. گفت:

- خوبم یه کم کارهام بهم گره خورده، امشب این‌جا می‌مونم . همسایه‌ی فضولم آمار منو به مامان میده و منم اصلا حوصله‌ی حساب پس دادن ندارم. 

خواستم چیزی بگم که با اخم نگاهم کردم و گفت:

- تو از دیروز کجایی؟ این تلفن کوفتیت چشه؟ موبایلت کجاست؟

اهورا خندید. از تغییر موضعش به این سرعت  جا خوردم.

با تعجب گفتم:

- گوشیم که مرخص شده. تلفن خونه هم که کابلش و دزدیدن، کلا قطعه!

حامی با اخم گفت:

- پس این همسایه‌‌ات چی میگه؟

با تعجب پرسیدم:

- چی میگه؟

راستش از نگاه حامی می‌ترسیدم، خیلی قاطی بود!

گفت:

- میگه از صبح تلفن خونه خودش رو کشت بس که زنگ خورده. این‌قدر هم صداش بلند بوده که از پنجره فهمیده از این‌جاست.

با تعجب لبخندی زدم و گفتم:

- چرت گفته. اصلا امکان نداره! کابل و دزدیدن. خود مامور اداره مخابرات اومد و چک کرد. گفت تا کابل‌کشی جدید یک ماه وقت می‌بره، حتما اشتباه شنیده.

و برای این که بهش ثابت کنم اشتباه نمی‌کنم تلفن را  برداشتم و به سمتش  گوشی را نشان گرفتم و گفتم:

- اینا گوش کن، اصلا بوق نمی‌خوره!

حامی کلافه چشم‌هایش را بست و زیر لب گفت:

- مردک وقت منو الکی گرفت.

اهورا با کنجکاوی گفت:

- طرف چقدر پیگیر و فضول بوده. جیک و پوک خونه تو رو داره!

روی زمین دراز کشیدم.

کمی کف پاهام ذوق ذوق کرد باعث شد اخم  کنم. گفت:

- احتمالا سرایدار خونه بغلیه. خونش دقیقا زیر پنجره منه، وقتی پنجره باز باشه صدا راحت پایین  میره .

اهورا از جایش بلند شد و پنجره را باز کرد.  پایین را نگاه کرد و گفت:

- مهرداد شب‌ها این پنجره  رو ببند!

بی‌تفاوت چشم‌هایم را مالیدم و خمیازه‌ای کشیدم و گفتم:

- چطور؟

اهورا پنجره و بست و گفت :

- سقف خونه‌ی این سرایداری یه جوریه که انگار بالکنِ خونه توعه. خیلی مراقب باش! خیلی راحت میشه تو خونه  اومد.

حامی تا اون موقع چشم‌هایش بسته بود و به حرف‌های ما گوش می‌داد. گفت :

- نقشه خونت مزخرفه! عین دالونه متروکه‌‌اس. همش راهرو، حمامش که انگار دخمه‌lس، این‌قدر که توهم توهمه، یه سفر یک روزس، برای این که بهش برسی. پنجره‌اش که اینجور، آشپزخونه که خودش یه پنجره داره تو کوچه بدون هیچ حفاظی، تو هم که گیجی شرط می‌بندم همش بازه!  اون طرف  خونت هم که الحمد لله یه ساختمون نیمه کاره‌اس، چند بار می‌اومدم توش پر معتاده !    یعنی تو رو این‌جا بکشند هیچ‌کس نمی‌فهمه. چجوری دووم آوردی؟

اهورا نیش خندی زد و گفت:

- فعلا همین خونه رو داره غنیمته .

حامی تای ابروش و بالا انداخت و گفت:

- به چه قیمت؟ من بهت صد بار نگفتم بیا خونه‌ی من؟ 

اهورا بشکنی زد و گفت:

- آی قربونت دهنت! منم همین نیم ساعت پیش بهش می‌گفتم، مرتیکه خر نمی‌فهمه!

اخم کردم، حرص خوردن حامی به جا بود. ولی من باید مستقل می‌شدم یا نه؟

گفتم:

- خب بالاخره که چی؟ باید زندگی کنم یا نه؟

حامی بی‌حوصله نگاهم کرد. نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد و گفت:

- دلم می‌خواد بزنمت !

سپس تهدیدوار رو به من و اهورا  گفت:

- میرم بخوابم ، دیشبم کامل بیدار بودم. نه برای  شام نه برای چایی هیچ کدوم صدام نکنید. وای به حالتون!

سپس با خودش زمزمه کرد :

گیر دو تا بی‌مغز افتادم وقتم داره تلف میشه!

@Aryana

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۲۱ در 03:34، Neda گفته است:

 

#پارت چهارم:

و به ما اجازه‌ی حرف زدن نداد و در اتاقم را بست.

وارد اتاق من شد و در را  بست!

اهورا به من نگاه کرد و آهسته  گفت :

- خیلی بی اعصابه، به نظرم ما هم بخوابیم!

به حرفش خندیدم .

با لودگی از جا پرید و گفت:

- هیس الان لولو ما رو می‌خوره!

کوسن مبل را به سمتش پرت کردم.

در حالی که صدای خنده ام را کنترل می کردم، گفتم:

- خفه نشی تو!

کوسن را تو هوا گرفت و به سرعت زیر سرش گذاشت و با لبخند مسخره‌ای گفت:

- آخیش یه بالشت نصیبم شد!

 صدای سوت کتری بلند شد، با خستگی از جام بلند شدم   و  به آشپزخانه رفتم تا چایی بذارم. در حال و هوای خودم بودم، که انگار یک نفر با سنگ به شیشه ی پذیرایی زد.

از این‌جا که من بودم فقط صدایش را می‌شنیدم و دید کافی  نداشتم.

باید از راه روی آشپزخانه بیرون می ‌آمدم تا پنجره را ببینم.

حامی حق داشت نقشه‌ی خانه خیلی مزخرف بود؛ از آشپزخانه یک راهرو به هال تعبیه شده بود و   راه‌‌روی آشپزخانه نزدیک در ورودی بود. رو‌به‌رو‌ی این راه‌رو، سمت چپ در ورودی، یک راهروی دیگه ای بود و در انتهای آن به حمام می‌‌رسید.

در واقع از انتهای راهروی آشپزخانه، در آهنی حمام دیده میشد. کمی قبل تر از در حمام، ورودی پشت بام بود.

سمت راست  پذیرایی، کمی جلوتر از راه‌روی آشپزخانه، یک راه‌روی دیگر بود;  اولین در سمت راست انباری بود که بی‌نهایت آت و‌ آشغال آن جا بود و جلوتر، سه تا اتاق خواب داشت.

اولین اتاق سمت راست مال من بود و دو‌تا‌ی دیگه بلا استفاده بود. هر چند که من اکثراً  در  پذیرایی می‌خوابیدم.

در نهایت رو‌به‌روی در ورودی همان پنجره‌ای بود، که اهورا تاکید داشت شب‌ها ببندم.

از راه‌روی آشپزخانه بیرون آمدم. به محض ورودم به پذیرایی اهورا  را دیدم که تا کمر به بیرون پنجره خم شده است. کنارش  ایستادم  و به باغ همسایه نگاه کردم، انگار خبری نبود. گفتم:

- چی بود؟

اهورا اخم کرده بود. گفت:

-چه می‌دونم، صدا یه چیز فلزی شنیدم اما هیچی نیست!

با تعجب به باغ نگاه کردم. به ظاهر که خبری نبود و مثل همیشه در سکوت فرو رفته بود. گفتم:

- ولش کن. لابد هر چی بوده تو باغ افتاده . بیا تو الان این سرایداره میگه داری خونهlش رو دید می‌زنی.

اهورا سر تکان داد و در  پنجره  را  بست و دستی به موهایش که در اثر وزش باد بهم ریخته بود کشید.

سوییچ ماشینش را برداشت و گفت :

- امین نزدیکه، تا تو یه چایی بریزی من بهش سوییچ و تحویل بدم و بیام .

باشه‌ای گفتم. اهورا کاپشنش را  برداشت و از خانه خارج شد. به آشپزخانه برگشتم و دو تا چایی ریختم. چیز خاصی تو خونه نداشتم، اما جعبه خرما را از یخچال برداشتم و به پذیرایی برگشتم. 

سینی چایی و خرما را روی میز گذاشتم، و به سمت اتاق خودم که حامی خوابیده بود رفتم. آروم در را باز کردم، حامی پیراهنش را درآورده بود و خوابیده بود. در و بستم، و به پذیرایی برگشتم.

اهورا کنار بخاری ایستاده بود و در حالی که کاپشنش را در می آورد، گفت:

- خیلی بیرون سرده، مطمئنم امشب برف می‌باره!

@Aryana

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم:

کش و قوسی به تن خسته ام دادم. ساعت و نگاه کردم، سه و نیم صبح بود، اهورا کنار من خوابیده بود و حامی که کلا از همون ساعتی که به اتاقم رفت تا بخوابه جز یک بار که فقط برای دستشویی بیدار شده بود، دیگه بیدار نشده بود. مشخص بود که خیلی خسته است.

از جایم بلند شدم و کاپشنم را پوشیدم تا دستشویی بروم، همین که وارد حیاط شدم متوجه‌ی سفیدی زمین شدم، برف اومده بود!

وارد دستشویی شدم، اما حس کردم صدای دویدن شنیدم. اون‌قدر صدا واضح بود که نمی‌تونستم بگم توهم زدم!

از دستشویی بیرون اومدم و نگاهی به حیاط انداختم. چیز خاصی نبود خواستم دوباره  داخل برگردم اما چشمم به یک کلاغ مرده گوشه‌ی حیاط خورد. این موقع شب کلاغ تو حیاط افتاده بود؟

انگار یکی با سنگ آن را زده بود و بالش خونریزی کرده بود و منقارش شکسته بود. از دیدنش چندشم شد. کمی این طرف‌تر جای یک دست با سه انگشت بود. به تصور اینکه گربه این بلا رو سر کلاغ آورده خواستم بی‌توجه باشم. اما کل حیاط جای این رد بود!

با ترس چوب بغل در دستشویی را برداشتم. آروم به سمت خونه حرکت کردم. به آسمون نگاه کردم سرخ بود و آماده برای بارش سنگین!

به پنجره اتاقم نگاه کردم. احساس کردم یک نفر آنجا ایستاده است. کمی دقیق‌تر نگاه کردم،  چیزی حرکت کرد. هول کردم!

یک نفر داخل خونه بود؟!

با عجله وارد خونه شدم.

اون اتاق دقیقا اتاق بغلی اتاقی بود که حامی داخلش خوابیده بود. برق راه‌رو را روشن کردم. برای اولین بار از  این راهرو بخاطر طویل بودنش ترسیدم. به آرامی جلو رفتم و پشت در اتاق ایستادم.  در را  آهسته باز کردم. اما با دیدن تصویر رو به روم شوکه شدم.  انگار وسط اتاق بمب خورده بود!

همه وسایل بهم ریخته و پخش و پلا بود. ترسیدم! نکنه توهم زدم؟  پس چرا کسی نیست؟  خودم دیدم یک نفر اینجا بود.

پنجره اتاق هم بسته بود. از پنجره بیرون و نگاه کردم. در تاریکی کوچه، خیلی با فاصله از خانه‌ی من، سایه‌ی تاریک به سمت سر کوچه حرکت می‌کرد انگار آدم معمولی بود.

به  اتاق نگاه کردم. اصلا درک نمیکردم. هنوز تو بهت وضعیت اتاق بودم که اهورا با صدای گرفته و خواب آلود گفت:

- مهرداد! سه صبح چه غلطی...

اما با دیدن اتاق با نگرانی گفت:

- چه بلایی سر اتاق اومده؟ دزد اومده؟

هنوز نفسم به حالت عادی برنگشته بود.

سر تکون دادم و گفتم:

- فکر کنم دزد اومده!

اهورا با نگرانی به پذیرایی برگشت تا با موبایلش به پلیس زنگ بزند.

حامی از سر و صدای ما بیدار شده بود، از اتاق بیرون آمد.

با اخم‌های درهم  و  صدای گرفته گفت:

-معلوم هست شما دو تا چه غلطی می‌کنید؟چقدر سروصدا می‌کنید!

اهورا هول کرد و گفت:

- دزد اومده!

خواب از سر حامی پرید و انگار هوشیارتر شد و با نگرانی گفت:

- کو؟کجاست ؟

بی‌حوصله گفتم:

- رفته! فقط این اتاق و به گند کشیده نمی‌دونم چرا! 

صدای زنگ در اومد.

اهورا آماده کاپشن تنش کرده بود. گفت:

- پلیسه!

و به سرعت رفت تا در را باز کند.

حامی با گیجی گفت:

- مگه تو نبودی که می‌گفتی اَه کجا گذاشتمش؟

اخم کردم و نگاهش کردم و گفتم:

- من؟ من از جلو در دستشویی دیدم یکی تو اتاقه تا بجنبم طرف در رفت!

حامی با گیجی نگاهم کرد و با تردید گفت:

- مطمئنی؟

مشکوک میزد. گفتم:

- آره بابا .

و به سمت حیاط رفتم.

اهورا رو به پلیس داشت تند تند چیزهایی توضیح می‌داد. پلیس مرد مسنی بود، عینکش را جابه‌جا کرد:

- خب چطوری متوجه شدید؟

سر بسته برای پلیس توضیح دادم و پلیس با دقت به حرف های من گوش کرد و در انتها اضافه کردم که چیزی نبردند.

پس از وارسی گفت:

- خب الان نمیشه کاری کرد اما اگر این اتفاق یا اتفاقی مشابه این براتون افتاد، خبر بدید!

اومدن پلیس کاملا بی فایده بود.

تشکری کردم و خواستم در و ببندم که یکی از همسایه ها جلو اومد و با کنجکاوی پرسید:

- چی شده؟

این آدم را اولین بار بود می‌دیدم، مردی قد کوتاه و کچل!

نکته‌ی عجیب چهره‌اش، چشم‌هایش و ماه گرفتگی روی گونه‌اش  بود!

بی‌نهایت درشت بود‌. طوری که اصلا سفیدی چشمش پیدا نبود!

حوصله توضیح نداشتم. اما اگر هم جواب نمی‌دادم بی ادبی بود:

- انگار دزد اومده. ببخشید شما؟

لبخندی زد:

-سرایدار خونه بغلیم! دیدم یه آقا از حیاط خونتون پرید بیرون و اونوری رفت.

به سمتی که نشان داد نگاه کردم. به  کوچه باغ می رسید.

اخم کردم:

- ممنون! ولی کاش اینارو به پلیس می‌گفتید.

نگاهم کرد. به چشم‌هایش  نگاه  کردم. از چشم‌هایش خوشم نمی‌آمد، حسی درونم ایجاد می‌کرد،  چیزی که منو بی قرار می‌کرد!

و این برام عجیب بود. لبخند سردی زد:

- تازه دیدم، به هر حال کمکی ازم بر میاد در خدمتم.

تشکری کردم و با شب بخیر کوتاهی  در و بستم.

یهو یادم افتاد ازش بپرسم که چی تنه دزد بوده  در و باز کردم تا بپرسم اما نبود. چجوری با این سرعت  به خونه‌اش رفت؟ متعجب در و بستم و قفل کردم.

به سمت خونه رفتم .

اهورا کنار بخاری ایستاده بود مشخص بود سردشه! گفت:

- کجا موندی تو؟

کاپشنم را در‌آوردم و گفتم :

سرایدار خونه بغلی و دیدم. گفت یکی و دیدم پرید تو حیاط رفت سمت کوچه باغ!

اهورا با اخم‌های درهم نگاهم کرد:

- چرا به پلیس چیزی نگفت؟

شانه بالا انداختم:

_ سوال منم هست!

سپس رو به حامی گفتم:

- تو چرا بیدار شدی؟ ما که سر و صدا نکردیم!

حامی متفکرانه گفت:

- من از صدای تو و اهورا بیدار شدم.  

اهورا با تعجب نگاهش کرد و گفت :

- ما؟

حامی دستی به موهای بهم ریخته‌اش کشید و گفت:

-آره سایه شما دو تا رو  دیدم داخل اتاق رفتید.   بعد شنیدم دنیال یه چیزی می‌گردید. نمی‌دونم گفتی یه  گردن بند؟ یه قوطی؟ چه می‌دونم اعصابم و بهم ریختید این قدر که همه چی رو پرت کردید!

با گیجی گفتم:

- مگه دو نفر بودند؟

حامی سر تکون داد.

اهورا نیش خندی زد و گفت:

- حامی چی زدی؟ من تا همین چهل دقیقه پیش خواب بودم. این بخت برگشته هم اصلا تو خونه نبود.

حامی کلافه بود کاملا مشخص بود. با جدیت گفت :

- خفه شو! خودم دیدم رفتید تو اتاق!

اهورا خندید و  گفت:

- جمع کنید بریم بخوابیم. دیگه داریم توهم می‌زنیم!

حامی از جایش بلند شد و در حالی که غر می‌زد به اتاقم رفت.

اهورا هم سر جایش دراز کشید. منم همون جا روی کاناپه دراز کشیدم .

@Aryana

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم :

از بیکاری به جزوه هام نگاه می کردم. حامی که صبح زود سرکار رفته بود.  اهورا هم صبح به خونش برگشت.

صبح،  حامی قبل از رفتنش بهم گفته بود; که امشب خونه‌ی عمو حسین دعوت هستیم و هر چی اصرار کردم که نروم زیر بار نرفت که نرفت و با تاکید گفت، باید حتما بیایی.

وقتی مقاومت من را دید، در آخر تهدیدم کرد که اگر  نیایی با کتک من را خواهد برد.

کلا با جمع خانواده و فامیل زیاد ارتباط برقرار نمی‌کردم. مخصوصا که می‌خواستند فضولی کنند که من چیکار میکنم و یا با چه کسانی رفت و‌ آمد می‌کنم !  

در این شش سال، که از خانه و خانواده جدا شده بودم. تنها کسی که پشتم بود و واقعا کمکم کرد حامی بود. از وقتی یادم هست، همه فامیل با من مشکل داشتند و تنها کسی که با من خوب بود و هوایم را داشت فقط حامی بود. علتش برام نامشخصه بود!

حامی پسر عموی منه، و داخل فامیل مشهور به عاقل بودن و درست زندگی کردن! چرا؟! چون حامی از سن کم شروع به کار کرده است و تقریبا از پانزده سالگی  از پدرش که درواقع، عموی منه  یعنی؛ عمو محمد، هیچ پولی نگرفته و مستقل شده است. عمه هایم همیشه حامی را برای بچه‌هاشون مثال میزنند تا مثلا الگو برای آنها باشه اما وقتی همین کار را من انجام دادم و مورد غضب همگی قرار گرفتم و هنوزم نمیدانم چرا؟!

اهورا هم  کلا قصه‌اش با ما فرق داره. حامی وضعیت مالی خوبی داره چون هم شرکت مهندسی داره و هم به عنوان کارآگاه خصوصی، هرزگاهی با آگاهی همکاری میکنه، که این موضوع را فقط من و اهورا می‌دانیم. ولی اهورا کلا خانواده ثروتمندی دارد و از همان ابتدا، مادر و پدرش برایش یک خانه‌ی جدا دست و پا کردن و یک هزینه‌ی اولیه به او دادند.  تا الان هم اهورا بخاطر این‌که خانه‌اش متعلق به آشنای پدرش بوده و بی‌نهایت از اهورا خوشش نمی‌آید، و همیشه سنگ جلو پایش می اندازد یا پول اجاره زیاد ازش می گیرد، به نوعی از خانه‌اش فراری است.

و خب اهورا هم کم اذیتش نمیکند!

با اهورا از سال دوم دبیرستان آشنا شدم و از آن‌جایی که بچه‌ی به قول معروف سیریشی هست  از همان موقع با هم رفیق صمیمی  شدیم.

به ساعت نگاه کردم، عقربه ساعت شش را نشان می داد. هنوز برای حاضر شدن زود بود. به کتاب تو دستم نگاه کردم. کتاب معماری سبک مدرن،  برای پایان نامه باید می خواندم!

به طور کلی، اگر اصرار حامی نبود، من درس را ادامه نمی دادم! کتاب و بستم و از جایم بلند شدم. به سمت پنجره‌ای که اهورا و حامی سرش کلی بهم غر زدند رفتم.  پنجره روا باز گذاشته بودم تا هوای خانه عوض شود. از پنجره پایین را نگاه کردم. حق داشتن سقف خانه سرایداری خیلی به پنجره‌ی خونه من نزدیک بود!

خواستم پنجره را ببندم که دستم خورد به کتابی که روی میز بود و پایین افتاد.

اول خواستم بیخیالش شوم اما پشیمون شدم و خم شدم و دستم را  زیر میز بردم تا کتاب را از آن جا در بیاورم، اما به جای کتاب دستم به یک شیئی فلزی خورد.

متعجب از اون زیر  بیرون آوردم. یک لوله‌ی فلزی نقره ای بود که روی آن کنده کاری‌های قدیمی و عکس موجود عجیب غریب با چشم‌های از حدقه درآمده حک شده بود.

با دقت به آن نگاه  کردم. صدای دویدن از روی پشت بام آمد، اول خیال کردم گربه است. چون اکثرا این بالا گربه زیاد می آمد اما یکهو صدا قوی‌تر شد. و چراغ خانه‌ام کمی تکان خورد. ترسیدم و به سقف نگاه کردم. با خودم گفتم، نکنه همون دزده باشه؟ 

شیئی فلزی و داخل جیب شلوارم گذاشتم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که چاقو بردارم. با همین فکر، به سرعت به آشپزخونه رفتم و چاقوی تیز برداشتم.

به سمت راه‌روی حمام رفتم. در پشت بام دقیقا کنار در حمام بود.

آن قسمت خانه، کمی وهم انگیز بود. کلا از اینجا خوشم نمی آمد!

با اکراه از نردبان بالا رفتم. اما هر چی زور زدم در باز نمی شد.  انگار یک نفر روی آن ایستاده بود یا نشسته بود. دو بار محکم ضربه زدم اما بی فایده بود. از نردبان پایین آمدم و تصمیم گرفتم از حیاط پشت بام رو چک کنم.  با همین فکر از خونه بیرون اومدم.

برعکس هوا هم نیمه تاریک بود و کاملا به بالا دید نداشتم. کمی به پشت بام دقت کردم. خبری نبود در یک لحظه همان مرد سیاه پوش با ردای بلندش مستقیم بهم نگاه کرد و با سرعت به سمت ویلای کناری رفت.

عرق سردی روی تنم نشست و کف دست‌هایم عرق کرده. خواستم  داخل خانه بروم تا حیاط اون طرف را ببینم اما  زنگ در به صدا درآمد و چون من هنوز در  حال و  هوای چند ثانیه قبل بودم، از ترس تکان شدیدی خوردم.

دو دل بودم دنبالش بروم یا در را باز کنم، صدای کلافه ی حامی را شنیدم:

- باز معلوم نیست کجا گم و گور شده!

همین جمله‌ی حامی من را از رفتن به دنبال آن مرد سیاه پوش پشیمان کرد و در و باز کردم.

حامی با اخم‌های درهم گفت:

- تو کدوم گوری بودی؟

سعی کردم به خودم مسلط باشم. لبخند تصنعی زدم و گفتم:

- علیک سلام دست به آب بودم.

ظاهراً قانع شده بود.  بهم نگاهی کرد و گفت:

- چرا هنوز حاضر نیستی؟

از جلو در کنار رفتم و گفتم:

- بیا تو حاضر میشم. 

 و خودم جلوتر  راه افتادم. بلافاصله به سمت اتاقم رفتم و بدون وسواس خاصی لباس‌هایم را عوض کردم.

کاپشنم را پوشیدم.  حامی با اخم‌های  گفت :

- تو چرا آدم نمیشی؟! در این پنجره رو ببند نکبت!  شبی، نصفه شبی، یکی میاد، ما باید بیایم جنازت و جمع کنیم!

با تعجب به پنجره نگاه کردم و گفتم :

- من بسته بودم. 

حامی خنثی نگاهم کرد و گفت:

- مهرداد بهتره رو اعصابم نری!

و پنجره را بست و دو قفل کرد. مطمئن بودم پنجره را بستم. یک لحظه یاد آن مرد افتادم، نکنه  داخل خانه آمده؟

با نگرانی به خانه نگاه کردم اما نه امکان نداشت. شاید من از هول قفل را درست جا ننداخته بودم.

به راه روی تاریک حمام نگاه کردم . حس کردم یک نفر بهم زل زده.

   حامی به من که به راهروی حمام خیره شده بودم نگاه کرد  و گفت :

- چته؟ چرا  به راه‌رو زل زدی؟

دستپاچه لبخندی زدم و گفتم :

- هیچی بریم دیر شد.

مشکوک بهم نگاه کرد و بدون حرف از خانه بیرون رفت.  من هم دنبالش راه افتادم و در را قفل کردم!

@Aryana

@Negin jamali

 

ویرایش شده توسط Neda
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم :

اصلا حوصله‌ی مسخره بازی فامیل را نداشتم. کلافه  گفتم :

- حالا واقعا اومدن من واجب بود؟ حوصلشون رو ندارم!

اخم کرد و گفت :

- فعلا که مجبوری کاری هم نمیشه کرد.  عمو خیلی اصرار داشت بیای. در ضمن بیا به خودی نشون بده نگن تارک دنیا شده  بعد برو بشین تو متروکت .

خنده‌ام گرفته بود. چه حرصی می‌خورد. بی‌حوصله به خیابان نگاه کردم.  خلوت بود!

در حال خودم بودم، یکهو  یک دختربچه با لباس سفید جلوی ماشین پرید.

  با هول داد زدم:

- وایسا! وایسا! زدی به یه نفر! 

حامی  از داد من هول کرد و محکم ترمز زد. 

 عصبی گفت :

- چرا پرت و پلا میگی؟ آدم کجا بود؟

با  استرس از ماشین پیاده شدم  و جلوی ماشین را نگاه کردم. خبری نبود!

یخ کردم!  من، خودم دیدم.  حامی عصبی پیاده شد.

جلوی ماشین حتی زیر ماشین را چک کرد  و گفت :

- تو حالت خوبه؟ میگم  اصلا  کسی نبود.

با نگرانی گفتم :

- خودم دیدمش حامی، یه دختربچه با لباس سفید و موهای باز!

حامی کلافه به اطراف نگاه کرد و گفت :

- خب پس کدوم گوریه؟ اینجا که سگ هم پر نمی‌زنه .

به سمت دیگر  خیابان نگاه کردم. ناگهان دیدمش برایم دست تکون داد و  لبخند زد.

با بهت گفتم :

- اوناها، اون طرف خیابون!

حامی به مسیری که نشون دادم نگاه کرد. 

 با اخم‌های درهم گفت :

- مهرداد تو حالت خوب نیست. می‌خوای نریم خونه‌ی عمو؟

کلافه نگاهش کردم. عصبی به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و  سوار ماشینم کرد. 

گفت:

- بشین ببینم واسه من توهم میزنه.

خودش هم سوار ماشین شد و حرکت کرد. ولی من هنوز شوکه  بودم. نمی‌فهمیدم  چه خبره! 

اما این را می دانستم که این چیزها توهم نبود و راست بود.  

مدتی در سکوت سپری شد، اما متوجه شدم مسیر خانه  تغییر کرده است.

متعجب به حامی نگاه کردم و گفتم:

- کجا میریم حامی؟ خونه عمو اینا عوض شده؟

اما حامی حرکتی نکرد. باز سوالم را تکرار کردم. اما باز هم هیچی نگفت.  انگار مسخ شده بود.

دستم را جلوی صورتش تکون دادم. آرام گفتم :

- حامی؟

 به سمتم برگشت. اما ..چیزی که مقابلم بود حامی نبود!

صورت سوخته با چشم‌های درشت زرد که رگه‌های قرمز داشت و فک پایین نداشت.  چهره‌ی کریه و ترسناکی داشت. 

ناخودآگاه با ترس با صدای  بلند گفتم :

- حامی! 

حامی عصبی به سمت من برگشت و گفت :

- زهر مار!   مهرداد تو  امشب چته؟

با وحشت بهش نگاه کردم. خودش بود و خبری از اون موجود نبود.  به اطرافم نگاه کردم. مقابل خانه‌ی عمو ایستاده بودیم.  حامی عصبی شده بود. خیلی خودش و کنترل می‌کرد که به من چیزی نگوید،  این را از نگاهش  به راحتی  می‌فهمیدم. سعی کردم به خودم مسلط باشم.

حامی از ماشین پیاده شد و در همان حال گفت :

- درباره‌ی امشب با هم حرف می‌زنیم. 

از ماشین پیاده شدم  و همراه حامی به سمت خانه‌ی عمو  رفتیم.

حامی با کلید در حیاط را باز کرد.  با تعجب گفتم :

- تو چرا کلید داری؟

  بی‌حوصله در را بست و  گفت :

- از اون موقعی که عمو و زن عمو کربلا  رفتن کلید دستم موند.  خود عمو گفت دستت باشه شبی، نصفه شبی، چیزی شد یکی کلید داشته باشه.

آهانی گفتم.

حامی اخم کرد و گفت:

- تو چت شده؟

ایده‌ای نداشتم و شانه بالا انداختم و گفتم :

- نمی‌دونم فکر کنم یکی داره اذیتم می‌کنه! 

حامی متفکرانه گفت :

-یعنی چی؟ کی؟

خواستم چیزی بگویم که  در ساختمان باز شد و اولین مزاحم  بیرون آمد.  به سمت سرویس بهداشتی می‌رفت اما  با دیدن ما متعجب گفت:

- به به!  آقا حامی و آقا مهرداد قدم رنجه فرمودید!

حامی به سردی و با همان ژست مختص دخترانه‌اش گفت :

- علیک سلام  فضولیش به تو نیومده. 

نگار اخم کرد و زیر لب گفت:

- جون تو جونت کنن بی‌اخلاقی!

و غرغر کنان به سمت سرویس بهداشتی رفت. 

 از جوابی که حامی بهش او داده بود خنده‌ام گرفت. آرام گفتم :

- بدبخت رو ولش کن.   چرا پاچش و می گیری؟

حامی اخم کرد و گفت:

- چون خیلی فضوله!

و کفش‌هایش را درآورد. منم دنبالش راه افتادم.  امشب ما، خانه‌ی عموی آخرم؛ یعنی عمو حسین دعوت بودیم. کلا دو تا عمو داشتم یکی از آنها پدر  حامی یعنی; عمو محمد بود و یکی دیگر همین عموحسین بود  که سنش هم بالا بود.   

همشون هم حامی و قبول داشتند.

 عمو حسین بچه نداشت و عمو محمد فقط حامی و داشت .

وارد خانه شدیم. از همین بدو ورود از جمع خوشم نیامد. چون هر سه تا عمه‌ام به علاوه‌ی عمو محمد و مادر و پدرم آنجا بودند.

اولین نفر،  عمو حسین بود.  خیلی خون گرم و مهربون بود و همیشه گرم احوال پرسی می‌کرد. کنارش زن عمو بود. با هر دو احوال پرسی کردم.

اما برای بقیه تنها به یک سلام کلی بسنده کردم. بلافاصله روی نزدیک‌ترین مبل، که دو نفره بود نشستم و دقت نکردم کی بهم جواب داد.

در اصل اصلا مهم نبود.

  زیر چشمی به پذیرایی بزرگ خانه‌ی عمو حسین نگاه کردم. مادر و پدرم دورترین نقطه ی  پذیرایی نشسته بودند و کنار آنها عمو محمد و همسرش، کمی این طرف‌تر، سمت راست، عمه هاله و پسرش ارشیا  کنار هم نشسته بودند. نگار و ارشیا شیرینی خورده هم بودند.

  سمت چپ در آشپزخونه، عمه سپیده مادر نگار و کنارش عمه نرگس نشسته بودند و درباره‌ی تاریخ مراسم‌ها صحبت می‌کردند.

کنار عمه نرگس، عروس بزرگش همراه پسرش رهام نشسته بود.  پسر بزرگ عمه سپیده، آرتا بود اما همراه همسرش  مسافرت بودند.  نکته قابل توجه این بود;  که من عجیب شنوایی‌ام قوی شده بود!

و این که آرتا و همسرش مسافرت بودند و تدارکات عروسی نگار و ارشیا را از صحبت‌ها‌ی بینشان متوجه شده بودم !

با تکان مبل به سمت راستم نگاه کردم.

حامی نشست و زیر لب گفت :

- بالاخره ولمون کردند.

نیش خندی زدم و گفتم:

- عشق به فامیل چه می‌کنه؟

حامی تیز نگاهم کرد.

در حالی که سوییچ را روی میز می‌گذاشت، گفت :

- نه مثل تو خوبه تارک دنیا بشم، با هیچ موجودی صحبت نکنم جز اهورای گوسفند! 

زدم زیر خنده و گفتم :

- خود تو هم با اون اهورای گوسفند صحبت می‌کنی!

حامی با تاسف سر تکون داد و گفت:

-از خریتمه دیگه وگرنه کی حاضر میشه پسر عمو‌ی تو بشه؟ قسمت بدترش اینه که با اهورا هم صحبت کنه!

 

@Aryana

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت هشتم :

با اعتماد به نفس نیش‌خندی زدم.

حامی  بهم چشم غره‌ای رفت!

آرام در گوشش گفتم :

- بابام چرا اینجوری نگاهم می‌کنه؟

حامی  بدون اینکه تابلو کنه، گفت :

- بس که تو رو نمی‌بینه شک کرده خودتی یا روحت!

اینقدر جدی این حرف را زد که داشت باورم می‌شد بابام من را ندید داره.

فضا  خیلی یکنواخت شده بود و همه با هم غیبت فامیل‌های دیگر را می‌کردند.

این خاله زنک بازی‌ها را درک نمی‌کردم. کم کم  داشت حوصله‌ام سر می‌رفت.

فکرم حول و حوش اتفاقات این چند وقت پرسه می‌زد و هر بار به جواب قانع کننده‌ای نمی‌رسیدم. فقط می‌توانستم بگویم که همه‌ی این‌ها توهمه، ولی آخه کدام توهم این قدر واقعیه؟  

در حال خودم بودم که حس کردم یکی صدایم کرد. به تصور این که حامی است، سرم را بلند  کردم. اما  مشغول صحبت با عمه نرگس بود.

اخم‌هایم در هم  رفت.  توهم زدم!

کاپشنم  را  روی پایم مرتب کردم. دوباره صدای بلندتری شنیدم که اسم من را صدا می‌زد.  امکان نداشت، توهم نبود. واقعا یکی صدایم زد.

به جمع نگاه کردم. اصلا حواسشون به من نبود. به اطراف خونه نگاهی انداختم.

اما منشا صدا،  جایی بیرون از خونه بود. از جایم بلند شدم تا  به حیاط بروم.

حامی با اخم نگاهم کرد و گفت:

- کجا؟

با حواس پرتی بدون تمرکز گفتم :

- میرم حیاط یه هوایی بخورم، بیام.

و اجازه‌ی حرف زدن بهش ندادم و از خونه بیرون اومدم. هنوز صدا ها رو می‌شنیدم. از وسط باغ بود!

اما من جرات اینکه این وقت شب، در این تاریکی وسط باغ بروم،  نداشتم. گوشی درب و داغونم که فقط به طور نمایشی همراهم بود را درآوردم و چراغ قوه‌اش را روشن کردم. 

شاید پنج قدم داخل  باغ  رفتم.   اما این نور ضعیف  تا همون اندازه‌ای که روشن کرده بود، چیزی بهم نشون نمی‌داد. اصلا انگار کسی نبود. تقریبا قانع شدم که توهم زدم. نور گوشی را  خاموش کردم. خواستم برگردم،  اما صدای حرکت یک چیزی توجهم را جلب کرد، دوباره برگشتم به سمت باغ  نگاه کردم.   صدای پچ پچ‌گونه‌ای شنیدم:

- اون کلید و باید پس بیاره وگرنه براش بد میشه! 

نفر دوم صداش نازک‌تر بود :

- مگه ندیدی امشب چی شد؟ ممکنه هر چیزی پیش بیاد. 

عرق سردی روی تنم نشست و نفسم را حبس کردم. یک قدم عقب رفتم پایم روی  تکه چوبی رفت و صدای ناهنجاری پیچید.

  با ترس به تاریکی باغ نگاه کردم.

نفر اول گفت :

- باید بریم! 

مبهوت به رو به روم، پشت درخت پرتقال خیره شده بودم. حس کردم از همان  جا  دو نفر بهم زل زدند،  نگاهشون را کاملا حس می کردم و این حس با تکان خوردن شاخه‌ی درخت، در حالی که هیچ بادی نمی‌ورزید قوی تر شد. 

با ترس آب دهانم و قورت دادم و به سرعت از آن جا دور شدم و به سمت در خونه رفتم و با هول در را باز کردم و نفس زنان وارد سالن شدم و کنار حامی نشستم.

حامی با دیدنم سرش را از گوشی‌اش بلند کرد و با عصبانیت گفت :

- بخدا تو امشب یه مرگیت هست!  

ترجیح دادم این قضیه فعلا مسکوت باشه چیزی نگفتم.

حامی هم ادامه نداد و تا آخر شب دیگه درباره‌اش چیزی نگفت.

  بی‌حوصله به حرف‌های بقیه گوش دادم  و چقدر این کار نفرت انگیز بود! 

 در  دلم دعا می‌کردم زود‌تر از این جا برویم.

اما تا  ساعت دوازده شب ماندگار بودیم!

---

- چیکار کردی حامی ازت شکاره؟

این سوال از طرف اهورا بود.

کفشم را پوشیدم و گفتم :

- چرا؟

اهورا کمی موهایش را مرتب کرد  و گفت :

- می‌گفت  دیشب رو اعصابش بودی! 

اخم کردم و گفتم :

- شما دو تا گزارش بهم  می‌دید؟

اهورا خندید و گفت :

- بدبخت به فکرته!

ایستادم و زیپ کاپشنم را بستم و گفتم :

- نمی‌دونم چی شده اهورا، این چند وقته  اتفاقات عجیبی داره می‌افته!

اهورا  چشم‌هایش را ریز کرد .

با لودگی  گفت :

- تسخیر شدی؟

محکم به بازوش زدم و گفتم :

- چرت نگو، از اون شبی که گفتم دزد اومده شروع شده. دیشبم تا خود صبح انگار  دو نفر بالا سرم  پچ‌، پچ می‌کردند !

اهورا اخم کرد  و خم شد، خاک شلوارش را تکاند.

در همان حال گفت :

- متوجه نمیشم مگه دزد اومده بازم؟

بهش نگاه کردم و گفتم :

 - نه به دزد ربط نداره. 

اون لوله‌ی فلزی را از جیبم درآوردم و به او نشان دادم و گفتم :

- فکر کنم؛ اون روز که یه چیزی  به شیشه خورد، این بود و اون شب طرف دنبال این اومده بود. 

از دستم گرفت و با دقت بهش نگاه کرد و گفت :

- از کجا فهمیدی؟

تمام اتفاقات دیشب و برای اهورا تعریف کردم. اهورا  عکس العمل‌های مختلف نشان می‌داد  و هر لحظه اخم می‌کرد یا می‌خندید و فکر‌های عجیب‌‌و‌غریب  به من تحویل می‌داد. کمکی که نمی‌کرد هیچ، برعکس داشت اعصاب منم خورد می‌کرد.

در آخر، ژست کارآگاه‌ها را به خودش گرفت و گفت :

- به نظرم هر کسی که هست می‌دونه چجوری تو خونه بیاد و همه جای خونه هم بلده و می شناسه! 

بی راه هم نمی گفت ولی کی؟

یهو گفت :

- یه فکری دارم.

متفکرانه گفتم :

- چی؟

با هیجان گفت :

- بیا تو خونت دوربین بذاریم.

مردد گفتم :

-فکر خوبیه، ولی من دوربین ندارم! 

اهورا چشم غره‌ای  بهم رفت و گفت :

- مردک دراز من دارم، برات میارم!

کمی مکث کردم. خب فکر بدی نبود. باالاخره می‌فهمیدم این کیه که این قدر راحت می‌تواند وارد خونه شود.

با این که شک داشتم این فکر نتیجه بدهد،  گفتم :

- باشه قبوله.

اهورا خنثی نگاهم کرد. اَدای من را درآورد و گفت :

- حالا انگار ازش خواستگاری  کردم برام کلاس می‌ذاره! 

و  به سمت در خانه رفت و خندیدم.

بهم چشم غره رفت و گفت :

- زهر مار حرکت کنیم  بریم کلاس دیر شد.   بعدش هم بریم دوربین و بیاریم کار بذاریم.

دنبالش راه افتادم. با هم از خونه بیرون رفتیم.   سوار تاکسی شدیم. اهورا ضربه‌ی آرومی به پایم زد و گفت :

- راستی  امشب خونه من  بیاید.

تای ابروم و بالا دادم و گفتم :

- خبریه؟ ناپرهیزی می‌کنی، اونم با اون صاحب خونه‌ای که تو داری!

اهورا نیش‌خندی زد و گفت :

- رفتن تهران، نیستن.  

خنیدیدم و گفتم :

- همون  با خیال راحت پارتی می‌گیری! 

خندید، گفتم :

- به حامی هم گفتی؟

اهورا قفل گوشیش را باز کرد و گفت :

- تا قبل ظهر بهش زنگ می زنم .

سر تکون دادم و چیزی نگفتم.  تاکسی مقابل دانشگاه توقف کرد و پیاه شدیم . وارد محوطه‌ی دانشگاه شدیم. 

اکیپ بچه‌های کلاس را دیدیم که جلوی ساختمان  جمع شده بودند.  بهشون رسیدیم.

اهورا یکی دو نفر  را می‌شناخت  به سمتشان رفت و منم که مثل همیشه دنبالش  بودم. 

از  دختری  که موهای فندقی‌ای داشت و چشم‌هایش لنز طوسی  بود. پرسید :

- کلاس تشکیل نمیشه؟

 

@Aryana

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نهم:

دختره که  کاملا ذوق زده بود.  با خوش‌رویی گفت :

- نه انگار تشکیل نمیشه.

پوفی کردم و گفتم :

- شانس ما رو باش تو رو خدا!

با اخم و بداخلاقی گفتم :

- بیا بریم بابا الکی تا اینجا اومدیم! 

اهورا نیش‌خندی زد و گفت :

- دارم از هم صحبتی با یه خانوم لذت می‌برم، نمی‌بینی؟

دستش را کشیدم و گفتم :

- آخه عرضه‌ی این کار هم نداری، اگه داشتی دلم نمی‌سوخت! 

هر دو برگشتیم  تا بریم. اما همزمان سینه به سینه‌ی  پسر قد بلندی شدیم .  بخاطر برخورد، کیف پول اهورا نقش زمین شد.

خم برداشت و  گفت :

- شرمنده داداش ندیدمت.

پسر لبخندی زد و گفت :

- خواهش می‌کنم پیش میاد. 

احساس خوبی بهش نداشتم و هیچ دلیل منطقی هم برای این احساس نداشتم.

پرسیدم :

- تا این طرفا ندیدمت، جدیدی!؟

سر تکان داد. و با لبخند  گفت :

- آره این ترم اینجا مهمان شدم.   

اهورا سوتی زد و گفت :

- پس هر کمکی خواستی رو ما حساب کن. خیلی درسمون خوبه! 

و زد زیر خنده از حرفش خنده‌ام گرفت و گفتم :

- چرا الکی امید بهش میدی؟

پسره یه جور عجیب به من نگاه کرد و گفت:

- من هومنم  و شما؟

اهورا   زودتر از من گفت :

- من اهورام.  

و به من اشاره کرد و در ادامه گفت :

- این آقا هم مهرداده .

هومن لبخندی زد. کمی دقیق نگاهم کرد و دستش را به سمتمان دراز کرد تا با او دست بدهیم و گفت :

- فکر کنم اولین نفراتی هستید  که باهاشون آشنا میشم، خوشبختم !

 من با او دست دادم و بعد از من اهورا  با او دست داد  و گفت :

- والا تو هم اولین نفری هستی که باهاش این قدر صمیمی حرف می‌زنیم.

با تعجب گفت :

- ولی دیدم که با اون دختره حرف می‌زدید!

بین بحثشون رفتم و گفتم :

- فقط درباره کلاس پرسیدیم، آشنایی نداریم! 

هومن باز هم به من خیره شد. از نگاهش معذب بودم. اما نمی‌توانستم چیزی هم بگویم. از ذهنم گذشت چقدر این بشر بی‌ادبه که بهم زل زده. 

انگار خودش فهمید. چون نگاهش را ازم گرفت و گفت :

- من با همین استاد کلاس داشتم ولی انگار کنسله، بهتر نیست بریم؟

سر تکان دادم و به بچه‌ها نگاه کردم. گفتم :

- آره اینجا دیگه کاری نداریم .

و هر سه  به سمت در دانشگاه قدم‌زنان رفتیم. اهورا گفت :

- مهرداد اول سمت خونه‌ی من بریم وسایل و برداریم، بعد بریم خونه‌ی تو! 

سر تکان دادم. 

هومن کنجکاو پرسید :

- تنها زندگی می‌کنید؟

اهورا سر تکون داد.  هومن اجازه صحبت بهش نداد و  ادامه داد :

- منم  تنها زندگی می‌کنم. 

اهورا نیش‌خندی زد و گفت :

- چند وقته اینجایی؟!

کمی متفکرانه به هر دومون نگاه کرد و گفت :

- فکر کنم دو هفته‌ای هست اینجام. 

اهورا  با تعجب نگاهش کرد, گفت:

- ما  خیلی وقته  تنها زندگی می‌کنیم. 

هومن با کنجکاوی پرسید :

- شهرتون چطوره؟ دزد و اینجور چیزها که نداره؟ منظورم امنیت شهره.

احساس کردم این سوال رو با هدف خاصی پرسید. چون نگاهش  جور خاصی بود یا شایدم من توهم زده بودم.

اهورا متفکرانه گفت :

- خب دزد همه جا هست. ولی کم و زیاد داره سمت ما معمولا دزد نداره. اما  سه چهار شبی هست انگار سمت خونه مهرداد دزد زیاد شده. 

هومن متفکرانه نگاهم کرد، گفتم:

- آره اما فقط سمت منه، مثلا خونه‌ی اهورا دو سه تا کوچه بالاتر از خونه‌ی منه ولی از این خبرها نیست، تو خونت کجاست؟

هومن عجیب نگاهم کرد و  گفت :

- سمت  میدون خزر. 

نمی‌دانم چرا بهش احساس خوبی نداشتم. حس کردم با طرح این سوال می‌خواهد از چیزی سر در بیاورد.

اخم کردم و گفتم :

- منم حدودا همون سمتم،  اهورا و حامی با اختلاف چند تا کوچه  از من!

اهورا خندید و گفت :

- از این زاویه نگاه نکردم، ما چقدر بهم نزدیکم.

خنده‌ام گرفت، هومن لبخندی زد و گفت :

- من این طرفا کسی و نمی‌شناسم، می‌تونم رو کمکتون حساب کنم ؟

بهش نگاه کردم. قبل از اینکه چیزی بگم، اهورا گفت :

- آره داداش حتما. 

 سپس حواسش  پرت زنگ گوشیش شد. 

با ذوق نگاهم کرد و گفت :

- عه حامیه! 

و کمی از ما دور شد،  هومن به من نگاه کرد و  با تردید پرسید :

- حالا دزده چیزی هم ازت برده؟

کمی مکث کردم. این آدم عجیب مشکوک بود.  گفتم :

- نه  انگار دنبال چیزی می‌گشته و پیدا نکرده!

هومن  اخم کرد و گفت :

- شاید چیزی طرف خونت گم کرده!

مشکوک بهش نگاه کردم و گفتم :

- تو خونه من؟ چی مثلا؟

هومن دستپاچه لبخند زد و گفت :

- حدس  زدم همین! 

اما با این حدسش من را به یاد اون لوله‌ی فلزی انداخت که در جیبم بود.

بهش نگاه کردم.

با عجله  گفت :

- بهتره من برم  می‌بینمتون .

و اجازه نداد من چیزی بگویم.

تصنعی لبخندی زدم  و زیر لب خداحافظی کردم.  اهورا  به سمت من اومد و گفت:

- عه کجا رفت؟

اخم هایم در هم رفت   و گفتم :

- کار  داشت رفت.

نگاهم را  ازش گرفتم و به اهورا نگاه کردم و  پرسیدم :

- حامی چیکار داشت؟ 

اهورا پشت سرش و خاراند و گفت :

- دیشب  بهش زنگ زدم جواب نداده بود.  الان زنگ زد،  گفتم شب خونه من جمع هستیم.

آهانی گفتم  و اهورا  کف دست‌هایش را بهم مالید و گفت :

- خب! بریم که یه پروژه‌ی سنگین گیر انداختن دزد داریم.

و خندید.

از حرکتش خنده‌ام گرفت. انگار می‌خواست چه کار مهمی انجام بدهد!

 با هم به سمت خانه‌اش حرکت کردیم!

 

@Aryana

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دهم :

یک ساعتی میشد که به   خانه‌ی اهورا رسیده بودیم.  تمام مشغول نصب دوربین‌ها بودیم .

حامی همزمان با ما رسیده بود و خستگی از قیافش می‌ریخت. 

 روی کاناپه  دراز کشیده بود و سیگار  می‌کشید. منم  مشغول چایی خوردن بودم.

  حامی با اخم‌های درهم گفت :

- تو دیشب چت شده بود؟ توهم می‌زدی!

اهورا خندید و گفت :

- کارش توهم زدنه تازگی نداره!

حامی با تعجب گفت :

-  آخه خیلی واقعی بود.

یک قلوپ از چایی‌ام را خوردم و گفتم:

- برای اهورا تعریف کردم. 

و  سربسته قضیه را برای حامی هم شرح دادم. حامی متفکرانه گفت :

- یعنی الان دوربین گذاشتید دزد و بگیرید؟

اهورا پوکی به سیگارش زد و گفت :

- آره  دیگه، ببینیم تو اون خراب شده چه خبره! 

حامی با اخم گفت :

- پس اون دختره کی بود پرید جلو ماشین؟

به دود سیگار حامی خیره شدم و متفکر گفتم :

- نمی‌دونم! خیلی واقعی بود. نمی‌تونست توهم باشه. بعدش دختره رو اون طرف خیابون دیدم برام دست تکون می‌داد. 

اهورا با اخم گفت :

- حالا بیاید فعلا شام بخوریم  تا دوربین و چک نکنیم نمی‌تونیم بفهمیم چه خبره.

صدای زنگ موبایل اهورا بلند شد و اهورا را که تا نصف راه به سمت آشپزخانه را  رفته بود، مجبور کرد برگردد تا به موبایلش جواب بدهد. 

 با تعجب  گوشی را به سمت من گرفت  و گفت :

- با تو کار دارند. 

متعجب گفتم :

- من؟

خودش بیشتر تعجب زده بود.  سر تکون داد.

گوشی را  از دستش و گرفتم و جواب دادم :

- بله؟

مردی با دستپاچگی گفت :

- آقای فرجی؟

با تعجب گفتم :

- خودمم، بفرمایید؟ 

مرد کمی دستپاچه و هول بود. گفت :

- آقا شما تو خونه‌ی منتهی به باغ زندگی می‌کنید؟

جا خوردم و گفتم :

- بله چطور؟

 نگران بود. با صدای مرتعشی گفت:

- جناب از خونتون صدای جیغ و داد یه زن میاد.  گویا خودتون هم خونه تشریف ندارین، میشه  بیاید در و باز کنید.

از جا بلند شدم و با نگرانی به اهورا و حامی و نگاه کردم و گفتم :

- مطمئن هستید از خونه‌ی منه؟ اسم شریفتون چیه؟

مرد که کاملا مشخص بود ترسیده گفت :

- احمدی هستم، بله آقا من و چند نفر دیگه الان روبه‌روی خونتون ایستادیم.   صدا خیلی بلنده انگار یه چیزی رو می‌شکنند. 

با ترس گفتم :

- الان خودم رو می‌رسونم 

و سریع موبایل و قطع کردم.

اهورا اخم کرده بود. با نگرانی  گفت :

- چی شده؟

با استرس و ترسیده به هر دو نگاه کردم و گفتم :

- میگه از خونت داره صدا جیغ و داد یه زن میاد. همه چی رو دارند می‌شکنند! 

حامی با اخم‌های درهم گفت :

- پاشو بریم ببینیم چه خبره؟ 

و خودش زودتر کتش را برداشت و از خونه بیرون رفت. 

من و اهورا هم کاپشن را برداشتیم و دنبالش راه افتادیم. تقریبا ده دقیقه بعد جلو خونه بودیم.

  از سر کوچه  چشمم به پنج شش نفر خورد که مضطرب هرزگاهی  به در حیاط نگاه می‌کنند.

حامی ترمز زد و به سرعت پیاده شدم و به سمت همسایه‌ها رفتم.

مرد قد بلند  با موهای جو گندمی  به سمتم آمد و گفت :

- من باهاتون تماس گرفتم. 

با اخم تمام حواسم به خانه بود. گفتم :

- ممنونم هنوزم صدا میاد؟

کمی گوش دادم صدای شکسته شدن چیزی از حیاط اومد.

احمدی رنگ پریده گفت :

- والا از زمانی که باهاتون تماس گرفتم تا الان فقط دو بار صدا جیغ زدن اومد و صدای همین شکستن. 

می‌ترسیدم  داخل خانه بروم  ولی چاره‌ای نبود!

کلید انداختم، حامی   و اهورا باهام وارد حیاط شدند و احمدی همسایه‌ها را متفرق کرد و خودش هم داخل اومد. 

اهورا به گلدون بغل حیاط اشاره کرد و گفت :

- این شکسته!

اما نه از جایی افتاده بود نه حتی چیزی بهش خورده بود. 

حامی با کلافگی به سمت خانه رفت  و در را باز کرد.

چقدر ممنون بودم  که خودش اول این کار را کرد چرا که من جراتش را نداشتم. 

کلید برق بغل در را زدم. اما با دیدن خونه انگار برق منو گرفت شوکه به تصویر رو به روم خیره شدم.

حامی اخم کرد و گفت :

- خونت  به گند کشیده!

اهورا به اطراف خونه نگاه کرد و گفت :

- انگار خونه بمب خورده!

رو به احمدی گفتم :

- کسی از خونه‌ی من بیرون رفت؟

احمدی متفکرانه به هر سه ما نگاه کرد و گفت :

- نه من حتی باغ پشتی هم چک کردم  ولی خبری نبود. 

اخم‌هایم در هم رفت. این دیگه چه مسخره‌‌بازی بود. از همه بدتر ترسیده بودم و این سوال برام پیش اومده بود که من حتی یک بارم با آقای احمدی حرف نزدم که  حتی شماره ی اهورا رو  دارد.

  با نگرانی گفتم :

- سرایدار خونه بغلی چی؟ همون که اتاقش زیر پنجره منه!

 

@Aryana

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت یازدهم :

احمدی اخم تصنعی کرد و با تعجب گفت :

- پسرم خونه بغلی سرایدار نداره من همیشه بهش  سر می‌زنم!

این دفعه  به جای من، حامی عصبی شد.

سوببچ ماشین را در دستش چرخاند و  گفت :

- آقای محترم، چند وقت پیش همین سرایدار خونه بغلی نیم ساعت با من درباره تلفن خونه‌ی مهرداد  باهام حرف می‌زد!

احمدی باز هم قاطعانه گفت :

- کابل‌ها رو که دزدیدن، تلفن قطعه! یک ماه می‌کشه  تا  درست بشه.  در مورد خونه بغلی هم که گفتم; اون جا خونه برادر زن منه و خودم هر شب بهش سر می‌رنم. از این گذشته اون جا یه سگ وحشی هست که اگه کسی وارد بشه پارس می‌کنه. 

با ترس به اهورا و حامی نگاه کردم. حامی اخم‌هایش را درهم کشید و گفت :

-  یعنی یه آقای قد کوتاه فربه با موهای ریخته سرایدارش نیست!؟

با نگرانی گفتم :

- اتفاقا  چند پیش هم دزد اومده بود همین آقا به من گفت دزد رفت سمت کوچه باغ!

احمدی متعجب گفت :

- این مشخصاتی که دادید شبیه برادر خدا بیامرز منه پسرم،  احتمالا رو گونه‌اش یه ماه گرفتگی نداشت؟

عرق سردی روی تنم نشست .دقیقا  ماه گرفتگی دقیقا روی گونه‌ی سمت چپش بود، رنگم پرید. به حامی نگاه کردم. 

اهورا با اخمهای درهم گفت:

- میشه اون جا رو چک کنم؟

احمدی خندید و با لهجه مازندرانی گفت :

- البته که میشه.

اهورا رو به من و حامی که تو حال خودمون نبودیم گفت :

- تا من اون طرف و چک می‌کنم شما خونه رو  بگردید ببیند چیزی بردن یا نه!

حامی  فقط سر تکون داد و من ..خب من ترسیده بودم.   این اتفاقات عادی نبود! حتی منطقی هم نبود. چند دقیقه‌ای گذشته بود.

***

از پنجره‌ی  پذیرایی به  خونه بغلی و نگاه کردم.

اهورا و احمدی، در حال وارسی حیاط بودند. انگار اهورا چیزی پیدا نکرد و با هم از حیاط خارج می شدند. حامی مشکوک بهم نگاهی کرد و گفت :

- مهرداد با کسی خصومت شخصی داری؟

با تعجب گفتم :

- نه! آخه من مگه با کسی رفت و آمد دارم که کار به این‌جا برسه؟

حامی به خونه بهم ریخته نگاه کردو گفت:

- از کجا اومده تو که هیچ کس ندیده حتی رفتنش هم دیده نشده شاید دنبال چیزی بوده! 

ذهنم به سمت  اون لوله‌ی فلزی رفت و یاد حرف هومن افتادم;  گفته بود شاید دنبال چیز خاصی می‌گشته! 

درگیر افکارم بودم که اهورا در و باز کرد و وارد پذیرایی شد. با ابروهای گره خورده  به ما نگاه کرد و  گفت :

- راست می‌گفت! هیچ کس اونجا نیست یه سگ وحشی هم دارند. 

حامی کلافه روی کاناپه نشست و گفت :

- پس کیه که داره اذیتت می‌کنه؟

اهورا مشکوک بهم نگاه کرد و گفت :

- تو این احمدی و می‌شناختی  که شماره‌ام رو دادی بهش؟

کلافه گفتم :

- من حتی یادم نمیاد قبلا دیده باشم، چه برسه به اینکه شماره بهش  بدم!

حامی کلافه گفت 

- این دوربین کوفتی و بیار  چک کنیم!

اهورا انگار تازه یادش افتاده باشه، گفت :

- راست میگی به کل یادم رفته بود. الان  می‌فهمیم کدوم خری داره اذیتت می کنه!

همین که جملش تموم شد، از داخل  آشپزخانه صدای  شکستن بلند شد.

حامی نگران از جایش بلندشد و گفت :

- لااله الالله داستان شده  امشب!

و به سمت آشپرخانه رفت و  بعد از چند دقیقه  برگشت و به من و اهورا که نگران منتظر برگشتش بودیم، نگاه کرد و گفت :

- شیشه میز شکست!

کم کم دیگ  داشتم وحشت می‌کردم و از ته دلم دعا می‌کردم که این‌ها کار دزد باشه چون هیچ دلیل منطقی براشون پیدا نمی‌کردم! 

اهورا از جایش بلند شد، حامی پرسید :

- این دوربین‌ها رو کجا کار گذاشته شده بودید؟

بی تمرکز گفتم :

- یکیش سمت راه‌رو اتاق‌ها, بین دو تا اتاق، یکی دیگه هم این سمت، بغل در ورودی مشرف به کل خونه! 

حامی سر تکون داد و کلافه دستی میان موهایش کشید.  اهورا با دوربین‌ها  برگشت و گفت :

- انگار به دوربین ضربه خورده بغلش لب پر شده! 

با تعجب به دوربین نگاه کردم راست می‌گفت یه ذره از بغل دوربین شکسته بود.

@Aryana

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت دوازدهم :

حامی کنارم نشست و نفس عمیقی کشید، کاملا مشخص بود کلافه است!

من با استرس به اهورا که در حال وصل کردن دوربین به لپ  تاب بود خیره شده بودم.

فیلم را پلی کرد.  از ساعت چهار و نیم بعدظهر، دقیقا زمانی که خروج ما را از خانه ثبت کرد،  شروع شد  تا ساعت هفت و نیم شب هیچ اتفاقی نیافتاد.  حدود ساعت یه ربع به هشت شب، در اتاق کناری اتاقم تکان ریزی خورد.

حامی با اخم‌های درهم گفت :

- در تکون خورد؟

اهورا به حامی نگاه کرد و تحت  تاثیر جو ایجاد شده آروم گفت :

- آره انگار!

 به صفحه لپ تاب زل زدیم  فیلم ادامه پیدا کرد، دوباره پنج دقیقه بعد در تکان آرامی خورد،  انگار کسی  از قصد به در ضربه می‌زد!

در نیمه باز اتاق ،  یکهو به طور کامل باز شد  و دو دقیقه بعد محکم بسته شد.

شدت ضربه به حدی بود که دوربین  به زمین افتاد و   فقط دستگیره در را نشون می‌داد. 

  دستگیره آهسته پایین آمد و  باز شد.  داخل اتاقم تاریک بود و هیچی مشخص نبود ولی داخل راه‌رو بخاطر این که دوربین در حال ضبط بود، لامپ کوچیکی روشن گذاشته بودیم

خیلی غیرمنتظره از جلوی چشم ما، موجودی با رَدای سیاه بلند، از مقابل دوربین به سرعت دوید و دور شد!

با  ترس به راه‌رو نگاه کردم، حامی با نگرانی به اهورا نگاه کرد و گفت :

- آدم بود؟

اهورا انگار زبانش بند اومده بود، لبش را با زبان تَر کرد و  گفت :

- نمی‌دونم!

من کاملا ترسیده بودم چرا  که یک نفر، در غیاب من وارد خانه شده بود.

هم ترسیده بودم هم عصبانی بودم !

  هیچ کدوم جواب منطقی نداشتیم. 

 از استرس یخ کرده بودم و حس می‌کردم منجمد شدم، رو به اهورا گفتم :

- تو دوربین و از روی زمین برداشتی؟

اهورا  اخم کرد و گفت :

- نه سر جاش بود! 

حامی تای ابروش و بالا داد و گفت:

- یعنی دوربین  رو خودش سر جاش گذاشته؟

این ترس من را بیشتر می‌کرد، آروم گفتم :

- این آدم چند بار دیگه هم اومده و رفته! 

حامی  کلافه گفت:

- به  شرطی که آدم باشه! 

اهورا فیلم دوم و  پلی کرد و گفت :

- دو دقیقه زبون به دهن بگیرید ببینیم این یکی فیلم چه خبره!

با این حرف من و حامی  به مانیتور نگاه کردیم . دوربین دوم دقیقا رو به روی همین راه‌رو اتاق‌ها بود، ولی خروج این آدم را به ما نشان نداد!

کمی فیلم جلوتر رفت، تا ساعتی که احمدی با ما تماس گرفت.

احساس کردم پرده.ی پنجره‌ی پذیرایی تکان ریزی خورد، با دقت به تصویر نگاه کردم،  این بار همون آدم از کنار پنجره رد شد و  به سمت آشپزخونه رفت  و دو دقیقه بعد برگشت و  به سمت  راه‌روی   حمام رفت و با سرعت از مقابل دوربین  کنار در ورودی گذشت. 

یک لحظه‌ی کوتاه و کاملا تصادفی تصویرش را توانستم ببینم،  صورتی سفید و رنگ پریده که نیمی از آن انگار سوخته بود، چشم‌هایش رنگ  زرد نا‌متعارفی داشت.

   همین که از در ورودی فاصله گرفت  و دوباره به سمت اتاق خواب من رفت ولی  دوربین دوم برگشتنش را  نشان نداده بود.

با   ترس به راه‌روی اتاق‌ها نگاه  کردم، این یعنی هنوز شاید داخل خونه بوده  اما، پس کجا؟

حامی عصبی و نگران بهم نگاه کرد و گفت:

- احمق بیا بریم خونه‌ی من، این‌جا خطرناکه.

اخم کردم وگفتم :

- نه بابا  چیزی نیست می‌مونم.  

اهورا با گیجی گفت :

- خره همین الان از جلوی چشمت یه آدم تازه تو حالت خوش بینانه اگه آدم بوده باشه از اتاقت اومد بیرون! 

با لجبازی اخم کردم و گفتم :

- خب که چی؟نمی شه که همش در به در باشم!

حامی عصبی رو به اهورا گفت:

- این عقل نداره، ولش کن!  تو می‌مونی یا من؟

اهورا بدون توجه به من گفت:

- تو برو، من پیشش هستم!

به جفتشون متعجب نگاه کردم و گفتم:

_ خودم می‌تونم تنها بمونم ها!

 

@Aryana

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزدهم :

همزمان حامی و اهورا به سمت من برگشتند و با نگاهی که می‌گفت;  بهتره ساکت شوم بهم نگاه کردند، بنابراین؛ ساکت شدم و ترجیح دادم تو تصمیمشون دخالت نکنم.

حامی یکی دو ساعت پیشمون بود و چون فردا باید سرکار می‌رفت و وسایلش خونه‌ی خودش بود به خانه‌اش برگشت.

  تقریبا نیمه شب بود به اتاقم رفتم تا وسیله برای خوابیدن بیارم، حتی از اینکه یک لحظه هم  وارد  اتاق خودم شوم, هراس داشتم اما چاره‌ای هم نداشتم. این که نمی‌دانستم این آدم دنبال چیه ترسم و بیشتر می‌کرد.

تو این گیر و دار به هومن شک کرده بودم. اون خیلی راحت حدس زد که ممکنه این آدم دنبال چیز خاصی  می‌گردد، اصلا از کجا می‌دانست؟

حدس خیلی دور از انتظاری بود!  

با وسایل به پذیرایی برگشتم ، اهورا تازه از دستشویی برگشته بود به سمت بخاری رفت و گفت :

- چقدر هوا سرد شده! 

در حالی که تشک پهن می‌کردم، گفتم :

- احتمال برف بباره، این چند وقت هوا همش سوز داشت. 

اهورا در حالی که دست‌هایش را به هم می‌مالید، گفت:

- مهرداد  انصافاً دنبال یه خونه باش این جا خیلی خر تو خره  !

نگاهش کردم و گفتم:

- پول ندارم، با تو که تعارف ندارم با همین خونه باید بسازم.

یکهو یادم افتاد :

- راستی فردا کلاس داریم؟

اهورا کاپشنش را درآورد و به سمت تشک آمد و در همان حال گفت :

- آره متاسفانه  ساعت ده باید بریم ریختِ استاد و تحمل کنیم. 

روی تشک ولو شد، منم کنارش دراز کشیدم، گفت :

- خیلی خسته‌ام انگار کوه کندم!

 دستم  را حائل سرم قرار دادم.

  به اهورا نگاه کردم :

-شب پر ماجرایی بود.

اهورا زیر پتو رفته لود، فقط صدایش را شنیدم که گفت اوهوم .

منم دراز کشیدم و پتو را روی خودم کشیدم و گفتم :

- امروز هومن یه حرفی زد.

اهورا از زیر پتو بیرون آمد و گفت :

- چی؟

متفکرانه گفتم:

- گفت شاید دنبال چیز خاصی می‌گرده.

اهورا با اخم‌های درهم گفت:

- نکنه دزد خودشه؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

- نمی‌دونم، فردا می‌خوام ببینمش! 

اهورا با سقف خیره شد و گفت:

- خیلی عجیب غریب بود.  به تو که یه جور خاصی نگاه می‌کرد،  این‌قدر تابلو بود که من فکر کردم روت نظر داره .

با حرص بالشت اضافی را به دستش  کوبیدم و گفتم :

- تو یه روز مثل آدم فکر کنی آسمون به زمین میاد!؟

نیش‌خندی زد و برایم بوس فرستاد. یعنی هر کس در نگاه اول اهورا را می‌دید، حس می‌کرد  پسر جنتلمن و جذابیه ولی آمارش را  باید از من می‌گرفتند. 

خمیازه ای کشیدم. تو خواب و بیدار حرف‌های اهورا را می‌شنیدم اما  این قدر خسته بودم که حال جواب دادن نداشتم.

   زیر گوشم پچ پچ می‌کرد و گاهی دستی به موهایم می‌کشید. 

 آخر هم  نفهمیدم، بین کدوم حرفش بود، که از خستگی بی‌هوش شدم!

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت چهاردهم:

صدای ساعت روی اعصابم رفته بود.

عصبی گفتم :

-اهورا اون گوشی لعنتی رو خاموش کن! 

اهورا غلت زد و به من چسبید تنش سرد بود.  صدای ساعت قطع شد.

تو خواب و بیدار گفتم:

- چقدر سردی بیا زیر پتو، سرما می‌خوری! 

بی‌هیچ حرفی زیر پتو آمد و کنار گوشم نفس  می‌کشید. سعی کردم دوباره بخوابم، در پذیرایی باز شد. 

 با اخم چشم‌هایم را باز کردم تا ببینم کیه که این‌قدر راحت  داخل آمد.

اهورا با دیدنم نیشش باز شد و   گفت:

- چه عجب! از خواب دل کندی.

با ترس سیخ سر جایم نشستم، از ترس خشکم زد.  به جایی که اهورا  دراز کشیده بود نگاه کردم و تندی پتو را کنار زدم.

با نفس‌های پس و پیش پرسیدم :

- تو کجا بودی؟

اهورا گنگ نگاهم کرد و گفت:

- دستشویی.

با شک  به من که  ترسیده بودم نگاهی کرد و با تعجب گفت:

- چیزی شده؟

با ترس نگاهش کردم و دستی میان موهایم کشیدم و گفتم:

_ نه چیزی نیست! 

اهورا اخم‌هایش درهم رفت و عصبی گفت :

- بنال ببینم چی شده!

به اطراف خونه نگاه کردم و بعد با ترس گفتم:

- یکی الان کنارم دراز کشیده بود،  ساعت زنگ زد. گفتم خاموش کن، خاموشش کرد. بعد سرد بودی گفتم بیا زیر پتو و اومدی !

اهورا متعجب نگاهم کرد و گفت:

- چرا چرت و پرت میگی مهرداد! من اصلا ساعت زنگ نذاشتم، اصلا گوشیِ من تو خونه نبود با خودم دستشویی  بردم!

چند دقیقه مات نگاهش کردم. هنگ کرده بودم. اهورا پتو و کنار زد و  خواست کنارم بشیند.

با اخم های درهم و متعجب گفت:

چرا این جا خیسه؟

به تشک نگاه کرد خیس آب بود، پس واقعی بود!

به اهورا نگاه کردم و گفتم:

- گفتم که خیس بود!

اهورا با تعجب  به تشک نگاه کرد. از جا بلند شدم تا دستشویی برم.  اما ذهنم درگیر بود. 

هوا هم به شدت سرد بود و همین بیشتر  روی اعصابم می‌رفت.

  داخل خونه برگشتم و مستقیم کنار بخاری ایستادم تا کمی گرم شوم. اهورا چایی و از قبل دَم کرده بود. عجیب بود که سحرخیز شده بود  سفره را تو پذیرایی انداخته بود و  با لحن کارآگاهی گفت:

- بیا فعلا صبحانه بخوریم بعد دنبال این پسره  بریم!

بی‌حرف فقط سر تکون دادم و  کنار سفره نشستم.  جالب بود که حتی اهورا هم این بار ترسیده بود  و انگار ذهنش درگیر بود چون برخلاف عادت همیشگی‌اش خیلی آرام نشسته بود و صبحانه می‌خورد! 

***

وارد محوطه‌ی دانشگاه شدیم، خلوت‌تر از همیشه بود. اکثر بچه ها نیامده بودند.

اهورا نگاهی به اطراف کرد و گفت:

- تو این طرف و ببین من اون طرف!

منظورش سمت راستم بود، سر تکون دادم و با دقت به حیاط نگاه کردم به امید اینکه هومن و ببینم.  یهو یه صدایی اهورا را صدا زد.

هر دو با اخم‌های درهم برگشتیم؛ همون دختر مو  فندقی بود که چند روز قبل باهاش حرف زده بود.

  اهورا عصبی زیر لب گفت:

- بر خرمگس معرکه  ..!

و بعد بهم گفت:

- ببین حواست جمع کن قشنگ بگرد ببینم این چی میگه!

باشه‌ای گفتم و اهورا رفت و منم هم‌چنان در حال جست و جو بودم. 

یکهو چشمم  به حوض  وسط دانشگاه افتاد، هومن روی لبه‌ی آن نشسته بود.

بی‌معطلی به سمتش رفتم:

- سلام!

سرش و بلند کرد و بهم نگاهی کرد و گفت:

- سلام خوبی؟

زیر لب گفتم :

- خوبم. 

خواستم حرفی بزنم که یک چیزِ عجیب توجهم را جلب کرد.  پشتش به من بود، دستم را دراز کردم تا صدایش بزنم اما دستم از بازوش رد شد.

مبهوت به دستم نگاه کردم و دوباره امتحان کردم، باز هم رد شد.

یک قدم عقب رفتم، من چه مرگم شده بود؟

همش خوابه مطمئنم هومن به سمتم برگشت و گفت :

- باهام کاری داشتی؟

مات نگاهش کردم. صدای اهورا من را به خودم آورد :

- چی شد پیداش نکردی؟

این در حالی بود که هومن دقیقا کنار اهورا ایستاده بود و  اهورا، او را نمی‌دید.

مات گفتم:

- نه ندیدمش!

اهورا اخم کرد و گفت:

- چرا تو هپروتی؟ 

نگاهش کردم، اصلا درک درستی از موقعیت و نداشتم، اهورا گفت :

- من یه لحظه با این دختره میرم  آموزش  و برگردم، این دختره ولم نمی‌کنه! 

فقط تونستم بگم باشه   اشکال نداره! 

اهورا نگاه عجیبی بهم کرد و همراه دختره رفت. 

با رفتنش به هومن نگاه کردم.

هومن لبخندی زد و گفت:

- بشین حرف می‌زنیم! 

و خودش کنار حوض نشست و منم به تبعیت از او کنارش نشستم، هنوز زبونم کار نمی‌کرد.

هومن اخم کرد و گفت:

- درباره دزدی خونت باهام کار داشتی؟ فکر می‌کنی من دزدم؟

کمی خودم را جمع و جور کردم.

متعجب گفتم:

- تو ...از کجا می‌دونی؟  تو روحی؟ ..اهورا تو رو ..

حرفم را قطع کرد و گفت:

- ذهنت و خوندم، احتمالا می‌خوای بدونی باید چیکار کنی؟ یا شایدم درباره اون قوطی فلزی ازم سوال کنی! 

همه چیز را می‌دانست. متعجب گفتم :

- تو ..چی می‌دونی؟

هومن  به چشم‌هایم نگاه کرد،  چرا تا حالا نفهمیده بودم که چشم‌هایش نارنجیه؟

لبخندی زد و گفت:

- دزدی در کار نیست، اون قوطی فلزی که تو  خونه  افتاد عامل همه این اتفاقاته!

با گیجی بهش نگاه کردم و گفتم:

- مگه اون چیه؟ پس اصلا کار کیه؟ 

 

@Aryana @Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت پانزدهم :

به گنجشگی  که رو به روی ما نشسته بود و دونه می خورد نگاه کرد و  گفت:

_ اون لوله ی فلزی در واقعه یه جور عهد نامه است، اما دقیقا نمیدونم چیه، وقتی دو نفر با هم عهد می بندن ازش استفاده میکنند و  اون عهدنامه رو داخل اون می ذارند.  این که چرا اون از خونه ی تو سر درآورده نمی دونم. اما،  این رو می دونم که اگه می خوای این اتفاقات تموم بشه باید برگردونیش! 

از حرف هاش سر در نمی آوردم.

  با گیجی گفتم :

- از کجا اومده؟

هومن نگاهی بهم کرد و گفت:

- یه جور کلید بین دو دنیاست در واقع همون لوله ی فلزی باعث باز شدن  مرز دو دنیا شده!

نیش خندی زدم و گفتم :

- دوربین مخفیه؟ دو دنیا چیه؟

اخم کرد و با جدیت گفت:

- اون چیزی که تو خونه ی تو میاد و با دوربین دیدیدش باعث دیدن اتفاقات عجیب اطرافت میشه نه توهمه، نه حتی  آدمیزاد!

فقط نگاهش کردم.

نگاه گیجم را دید گفت:

- از دسته ی جنیانه که بهت غرض داره! 

من اصلا به این چیزها اعتقاد نداشتم.

  اول به مسخرگی نگاهش کردم و گفتم :

- چرت می گی دیگه؟

اما نگاه جدی و اخم  های درهمش  این خیال که داره من  رو سر کار می ذاره  از سرم پراند و تازه عمق فاجعه  رو درک می کردم.

با نگرانی گفتم :

- چرا باید دنبال من باشه؟

هومن از جاش بلند شد و مقابلم ایستاد و گفت:

- نمی دونم  به من سپرده شده مراقبت باشم اگه می خوای این قصه تموم بشه،  اون َشیئی که پیدا کردی جای اولش  برگردون!

آب دهانم و قورت دادم و گفتم :

- کی به تو سپرده؟ اصلا تو کی هستی؟

به نگاه نگرانم لبخندی زد و گفتم :

- به این  کار نداشته باش، من تقریبا یکی از همونام که  تو رو اذیت می کنن یعنی؛   مامانم جنه بابام انسان! 

بهت زده نگاهش کردم  از ذهنم گذشت ؛چه وصلت فرخوانده ای!

هومن خندید و گفت:

- خیلی فرخوانده! 

با تعجب بهش نگاه کردم، لبخندی زد و گفت:

- یادت باشه ذهنت و می تونم بخونم. 

با گیجی گفتم :

- الان باید اون شیئی رو برگردونم؟

هومن سر تکون داد و گفت:

- آره!  در ضمن، الان حامی بهت زنگ می زنه که شب خونه ی عمه ات برید تا قبل رفتن  سر جاش بذار!  

بدون این که بهم فرصت صحبت بده از نظرم غیب شد.

مبهوت به تصویر رو به روم خیره شدم.

جدی رفته بود!  زیر لب گفتم :

- یه عده جن دنبال منن؟ بیخیال!

اهورا با قدم های تند به سمتم اومد، قصد نداشتم الان چیزی بهش بگم با کلافگی گفت:

- مهرداد  یه زنگ به حامی بزن کارت داره! 

مغزم سوت کشید.

جدی درست گفته بود؟ موبایل و از دستش گرفتم و شماره ی حامی و گرفتم.

 

@Aryana @Negin jamali   

ویرایش شده توسط Neda
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت شانزدهم 

پس از چند بوق  پی در پی، صدای حامی تو گوشی پیچید :

- بله؟

به سنگ ریزه‌ی کف حیاط زل زدم و گفتم:

- سلام منم،  کارم داشتی؟

کلافه گفت:

- مهرداد! اون گوشی کوفتی رو درست کن، در به در دنبالت نیافتم.

خیلی تمرکز نداشتم و می‌خواستم زودتر بفهمم حامی با من چه کاری داشته؟

 از ته دلم آرزو کردم هومن اشتباه کرده باشه.

گفتم:

- سعی  می‌کنم، چیزی شده؟

حامی انگار داشت با خودکار روی میز ضربه می‌زد گفت:

- عمه نرگس امشب  برای شام  دعوتمون کرده!

جا خوردم. هومن واقعا درست گفته بود و  این یعنی بقیه‌ی حرف‌های او هم راست بوده؟! 

گفتم:

- حالا نمیشه نیام؟

بی‌حوصله گفت:

- می‌بینمت!

و بدون این که اجازه بده من حرف بزنم، قطع کرد. حامی بود دیگه! 

حرف، باید حرف خودش میشد، خوبه گفتم نمیام!

اهورا به سمتم اومد و در حالی که به  اطراف دانشگاه نگاه  می‌کرد با اخم های در هم گفت:

- این پسره نیومد؟

گوشی به سمتش گرفتم ازم گرفت و گفتم:

- نه نیومد. 

نمی‌دانم چرا نمی‌خواستم الان چیزی راجع بهش به اهورا بگم.

شاید از عکس العمل  و حدس‌هایی که می‌زد می‌ترسیدم.

  اهورا اخم کرد و گفت:

- لعنتی به نظرم بعیده این پسره دزد باشه. 

کم کم هوا  ابری میشد و سوز سردی می‌زد.

اخم تصنعی کردم و گفتم:

- باید برم خونه  شب دعوتیم. 

و به سمت در دانشگاه به راه افتادم.

اهورا هم بلافاصله کنارم  به راه افتاد.

  ذهنم خیلی شلوغ بود، با تردید گفتم:

- اهورا تو  ..

اما حرفم را خوردم.

اگه فکر می‌کرد من خل شدم چی؟

با کنجکاوی گفت:

- من چی؟

با اخم‌های درهم نگاهش کردم و گفتم:

- تو به جن اعتقاد داری؟!

اهورا  کمی مکث کرد و گفت:

- آره!

بی‌حوصله نگاهش کردم و گفتم:

- پس چرا دیر جواب دادی؟

خندید و گفت:

- خب داشتم فکر می‌کردم اعتقاد دارم یا نه! 

متفکرانه  به رو به روم نگاه کردم. 

پس اگه حرف‌های هومن راست باشه من تو بد دردسری افتادم.

دردسری که حتی علتش و نمی‌دانم!

صدای اهورا تمرکزم را بهم ریخت:

- حالا  چرا به فکر اجنه افتادی؟

بی‌تفاوت گفتم:

- همین جوری سوال  برام پیش اومد. 

اهورا نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت:

- تهران که بودم یه همسایه داشتیم همه می‌گفتن دو رگه است. من تا حالا یه بارم ندیدمش اما می‌گفتن  مَرده با یه جن ازدواج کرده و بچشون دو‌رگه است. یادمه وقتی این شایعات و شنید از اون محل رفت. 

یاد هومن افتادم و با کنجکاوی گفتم:

- یعنی دورگه وجود داره؟

اهورا اخم تصنعی کرد و گفت:

- نمی‌دونم! منم فقط شنیدم اما یقین دارم جن وجود داره.

با تردید گفت:

- تو یه مرگیت هست چرا به اجنه چسبیدی؟

زیپ کاپشنم را بالاتر کشیدم و گفتم:

- گفتم که یهو سوال شد. 

اهورا کمی سکوت کرد به  در دانشگاه رسیده بودیم که گفت:

- ولی مهرداد قضیه خونت ..یه جوری نیست؟!

با اخم‌های درهم پرسیدم:

- چجوریه؟

اهورا ته ریشش را خاراند و گفت:

- احساس می‌کنم، این چیزها زیر سر جنی روحی چیزیه!  

چشم غره‌ای بهش رفتم و گفتم:

- میشه بفرمایید چجوری اینارو بهم ربط دادی؟ به نظر خودت منطقیه؟

اهورا این بار خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:

- دیوونه! جواب منطقی برای اتفاقات منطقیه ولی تو یه نگاه به دورت بنداز هیچ کدوم منطقی نیست!

تا ته جمله‌اش حق بود.  همین من ررا بیش‌تر به فکر فرو بُرد.

اگه واقعا زیر سر اجنه باشه چی؟ اصلا از کجا پیداشون شده؟

این‌قدر در افکار خودم دست و پا می‌زدم که نفهمیدم اهورا چجوری تاکسی گرفت و با هم سوار شدیم!

 

@Aryana @Negin jamali

 

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفدهم :

کلافه بودم. هر چی بیشتر می‌گشتم  کمتر به نتیجه می‌رسیدم.

  اصلا انگار  آب شده بود و تو زمین رفته بود.   شلواری که مطمئن بودم برای آخرین بار داخل جیب آن بوده را برای هزارمین بار گشتم اما نبود که نبود!

اهورا به چهارچوب در تکیه  داده بود به سیبی که دستش بود گازی زد و  گفت:

- میشه بگی چته؟  از ساعتی که اومدیم عین مرغ  پر کَنده داری این جا رو می‌گردی.

با کلافگی گفتم:

- دنبال یه چیزیم.

اهورا تکیه‌اش را  از چهار چوب  در گرفت و گفت:

- خب بگو کمکت کنم!

بهش نگاه کردم و گفتم:

- همون قوطی فلزی بود  که کوچیک بود نقره‌ای بود. 

اهورا سرش و خاراند و گفت:

- آهان یادم اومد بذار منم بگردم!

دو نفره با هم دوباره از نو شروع به گشتن کردیم. ولی هیچ جا نبود. عصبی شده بودم، از طرفی صدای گاز زدن سیب اهورا هم بیشتر روی اعصابم رفته بود.

با بیخیالی گفت:

- حالا چرا دنبالش می‌گردی؟

 سکوتم باعث شد اهورا چشم‌هایش را ریز کند و با حالت تهدیدوار گفت:

- یه چیزایی بهت گفته توعه منگول حرف نزدی،  آره؟

با کلافگی گفتم:

- آره ببین ،...

و  شروع به تعریف کردن ماجرا کردم.

  اهورا با دقت به حرف‌های من گوش کرد و هرزگاهی عکس‌العمل عجیبی نشون می‌داد.

 در آخر با ملایمت لبخندی بهم زد.

با حرص نگاهش کردم و گفتم:

- چته؟ مگه جوک تعریف کردم؟

بالشتم را که تا آن موقع زیر آرنجش بود روی تختم پرت کرد و در همون حال گفت:

- بهت تبریک میگم به فنا رفتی! 

با حرص نگاهش کردم و گفتم:

- اهورا الان وقت مسخره‌بازی نیست. میگم گم شده باید یه غلطی کنم!

اهورا اخم کرد و گفت:

- دقیقا چه غلطی؟  گم شده!  در خوشبینانه‌ترین حالت، خودشون برداشتن.  من بهت گفتم کار اجنه‌اس، تو گوش نکردی. 

با کلافگی دستم را توی موهایم کشیدم.

دیگه نمی‌دونستم کجا رو بگردم. 

اهورا بی‌مقدمه گفت:

- می‌خوای بریم پیش دعا نویس؟

نگاهش کردم و گفتم:

- همین  کوفتی پیدا بشه مشکلم حل میشه نیاز به این چیزها نیست. 

صدای زنگ در بلند شد.

اهورا با اخم‌های درهم بلند شد و گفت:

- من باز می‌کنم احتمالا حامیه!

و از اتاق بیرون رفت، بیشتر به مغزم فشار آوردم. شب مهمونی عمو حسین این شلوار و عوض کردم و از همان  شب دیگر ندیدمش!

لعنتی، اصلا یادم نمی‌آمد.

از جایم بلند شدم و به پذیرایی رفتم، این‌قدر اعصابم خورد بود که  تنها با سر به حامی سلام کردم  و خودم  و روی مبل انداختم.

حامی با اخم‌های درهم رو به اهورا پرسید:

- این چه مرگشه؟

اهورا هم بی‌کم و کاست هر چی برایش  تعریف کردم را  برای حامی تعریف کرد.

عاشق رازداری این بشر بودم، اصلا  نمیشد بهش اعتماد کرد!

حامی با گیجی بهم نگاه کرد و گفت:

- حالا کجا گذاشتی؟

مخاطب این سوال من بودم، با ناامیدی سر تکون دادم و گفتم:

_ نمی‌دونم اصلا نیست، آب شده رفته تو زمین!

حامی متفکرانه نگاهم کرد و گفت:

- شاید جایی انداختی.

دستم را روی ته‌ریشم که کمی بلند شده بود کشیدم و گفتم:

-نه امکان نداره، یادمه تو جیب همین شلوارم بود.

اهورا  کوسن روی مبل و بغل کرد و در همان حال پرسید:

- این پسره راه حل دیگه نداد؟

به نشانه‌ی نه سر تکان دادم، حامی عصبی گفت:

- این چه مدل راهنمایی کردنه؟ اصلا شاید خودش دزده بابا!

اهورا هم با حامی موافق بود.

اما فقط شنونده‌ی نظراتشون بودم.

اگه هومن واقعا دورگه بوده باشه، پس حرف بیخود نمی‌زنه، اما این که زندگی من جهنم شده و علت این آزارها و توهم ها را نمی فهمیدم بیشتر اعصابم را خورد می‌کرد.

خنده‌دارترین قسمت قضیه هم این بود؛ که زندگی من به یک قوطی مسخره‌ی فلزی بستگی داشت که اگر پیدا نمیشد این اتفاقات ادامه پیدا می‌کرد!

بعد این  که از فکر کردن نتیجه‌ای نگرفتم، بی‌حوصله لباسم  را عوض کردم و تو دلم گفتم; "به درک که پیدا نشد، اَه!"

همراه اهورا و حامی از خونه خارج شدم.

 

@Aryana@Negin jamali

 

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هیجدهم :

حامی ریموت ماشین زد و خواستیم سوار بشیم، اهورا  یقه‌ی  کاپشنش را بالاتر آورد و گفت:

_ من خودم  میرم خونه، مسیرمون یکی نیست.

حامی  در ماشین و باز کرد، در همان حال گفت:

_ بیخیال دیرتر هم بریم چیزی نمیشه.  

اهورا همراه ما سوار ماشین شد.

در طول راه حرف خاصی نزدیم، البته  بیشتر خودم منظورمه. چون   اهورا و حامی  درباره‌ی هومن  اتفاقات اطرافم بحث  می‌کردند و من تنها کار مفیدی که از دستم برمی‌آمد این بود، که  شنونده باشم.

اهورا را رساندیم و بعد به سمت خونه‌ی عمه نرگس  حرکت کردیم.

به خیابان‌های تاریک خیره شدم، زندگیِ من عین این کوچه‌ها تاریک و سرد بود!

هیچ وقت، هیچ  چیز،  به درستی در زندگی من اتفاق نمی‌افتاد.  اذیت و آزار اجنه، آخرین و بالاترین بد شانسی من بود! 

خلوتم با صدای حامی که از من سوالی می‌پرسید شکسته شد:

- مهرداد بیا  پیش دعانویس بریم.

دستم و لب پنجره گذاشتم، گرچه که خودم هنوز به این قضیه ایمان نداشتم.

با تردید گفتم:

- آخه به نظر تو ...

حامی نیم نگاه ترسناکی بهم کرد و گفت:

- بگی منطقی می‌زنم تو دهنت! خب آخه احمق به دورت نگاه کن! شرایطت عادیه که تو دنبال دلیل و منطق می‌گردی؟  مگه نمیگی طرف دو رگه است؟  پس بیش‌تر از من و تو می‌دونه، فقط این رو نمی‌فهمم که چرا  راهنمایی درست حسابی نکرده .

به کوچه‌ای که خونه‌یِ عمه نرگس آن‌جا بود نگاه کردم، یک نفر سر کوچه با پای لنگان راه می‌رفت، از کنارش کرد شدیم.

سرش را  بلند کرد و بهم نگاه کرد.

از دیدنش ترسیدم، چشم‌هایش کاملا سفید بود و لبخند ترسناکی به لب داشت.

انگار حامی او را ندید، حق با اهورا و حامی بود؛ هیچ کدام از اتفاقات اطرافم عادی نبود.  

حامی، ماشین  را جلوی ماشین عمو حسین پارک کرد و با هم پیاده شدیم و گفتم:

- قضیه این دعوتی چیه؟

حامی ریموت و زد و در همون حال گفت:

- قصد دارند بین ارشیا و نگار صیغه محرمیت بخونند، همه رو دعوت کردند.

کلافه گفتم:

- نمی‌شد من نیام؟ آخه موضوع مهمی نبود! 

حامی اخم کرد و بهم نگاه کرد و گفت:

- بدبخت جن زده شدی. حداقل بیا از اون خونه بیرون چهار نفر و ببین تا عقلت از دست نره. 

اصلا حوصله‌ی این مراسم و نداشتم اما بخاطر حامی چیزی نگفتم و همراهش وارد  حیاط بزرگ خونه‌ی عمه نرگس شدم ، همه آمده بودند و این را از کفش‌هایی که جلوی در ردیف شده بود فهمیدم.

وارد خانه که شدیم،   اصلا حوصله‌ی چاق سلامتی نداشتم. خیلی معمولی احوال پرسی کردم و به نگار و ارشیا تبریک گفتم.

نگار نیش‌خندی زد و گفت:

-  انشاالله عروسیت پسر دایی!

از قیافه‌اش خنده‌ام گرفته بود.

انگار به دستاورد بزرگی دست یافته بود!

مثل خودش نیش‌خندی زدم و  گفتم:

- هر وقت حامی تو این هَچل افتاد، منم پشت سرش دست به کار میشم .

حامی  که به گوشیش زل زده بود، اخمی کرد و گفت:

- هنوز  منو خر گاز نگرفته!

عمه هاله با اعتراض گفت:

- یعنی ارشیای منو خر گاز گرفته؟

حامی نیش‌خندی زد و گفت:

- عمه جان، ارشیا با خر میونه‌اش خوب بوده، دیگه گازش نگرفته .

واقعا از این بحث بی‌سر و ته  خنده‌ام گرفته بود اما اگه الان می‌خندیدم برای خودم شر درست می‌کردم. 

عمه هاله با اخم به ما نگاه کرد و بلافاصله از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت  و شروع به گلایه کردن از حامی پیش عمه نرگس کرد.

عجیب این که من تمام حرف‌هایش را واضح می‌شنیدم، چقدر هم دلش از حامی پر بود!

نیم ساعت  بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت. تا این  عمو حسین که بزرگ فامیل بود قرار شد بین این دو موجود بی‌مغز، یعنی ارشیا و نگار، صیغه بخواند.

  وقتی که  نگار بله را داد، همه الکی خوش بودند و  بهم تبریک می گفتنند!

عمه نرگس از همه بیشتر  ذوق کرده بود.

به نظرم کمی نگران بود که نکند دخترش بی‌شوهر بماند!

البته شاید از نظر من الکی خوشحال بودند، چون برای آن‌ها انگار خیلی مهم بود.

نگار شیرینی و پخش کرد و من برداشتم و دوباره بهش تبریک گفتم، با خجالت تشکر کرد.

عجیب این بود که این بشر خجالت هم بلد بود؟

دیگه واقعا حوصله‌ام سر رفته بود.  مطمئنا حامی نمی‌گذاشت الان  خونه برگردم چون قرار بود شام این جا بمونیم .

رو به حامی گفتم:

- من میرم  بیرون هوا  بخورم .

حامی نگاهم کرد و گفت:

- نیام ببینم م‍ُردی!

خندیدم  و گفتم:

-نه تا تو رو نکشم، نمی‌میرم خیالت راحت! 

با تاسف نگاهم کرد و خنده‌ام پر رنگ تر شد. از جایم بلند شدم و از خونه خارج شدم.

با ورودم به  حیاط ریه‌هام پر از هوای تازه شد. 

خونه‌ی عمه نرگس خیلی بزرگ بود در واقع شوهر عمه‌ام، تو کار  فروش میوه بود و به همین خاطر همین  باغ بزرگی داشتند.

  بین درخت‌ها  راه می‌رفتم،   با این که باغ بزرگی بود اما همیشه مرتب بود و سنگ فرش قشنگی  به عنوان مسیر پیاده روی تعبیه شده بود و همین جلوه‌ی باغ را عوض کرده بود  . 

این حیاط را دوست داشتم، چرا؟  دلیلش را فقط من می‌دانستم .

تمام   روزهایی که با مادر و پدرم دعوا می‌کردم یا از دست آن ها دلگیر بودم،   در آلاچیق انتهای  باغ ذهنم را رها می‌کردم. 

همین جا بود که تصمیم  گرفتم مستقل شوم و از خانواده‌ام جدا شوم  و ابداً از این تصمیم پشیمان نبودم!

 

@Aryana @Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت  بیستم :

از ساختمان کمی دور شده بودم، اما زیاد برایم مهم نبود، یعنی  از این باغ مطمئن بودم  چیزی نبود که بخواهد من را بترساند.

تو حال خودم بودم که  یک نفر صدایم زد.

صدا، کاملا شبیه‌ صدای اهورا بود. 

متعجب به اطرافم نگاه کردم و   آرام صدا زدم:

- اهورا؟ 

اما هیچ جوابی نشنیدم .

دو سه دقیقه بعد دوباره همون صدا تکرار شد و من را صدا زد.

   ترسیدم و  به اطرافم نگاه کردم.

باغ در سکوت فرو رفته بود و حتی صدای خنده‌ی بقیه که تا چند دقیقه قبل می‌شنیدم  هم قطع شده بود.

با ترس به عقب نگاه کردم.

انگار یک مسیر طولانی را طی کرده بودم. چون اصلا  ساختمان  در دیدم نبود. دوباره اون صدا اومد. 

 از ذهنم گذشت؛ نکنه برای اهورا اتفاقی افتاده؟

به سمت منبع صدا رفتم. حس کردم، سرم سنگین شده اما بهش توجهی نکردم .

همراه با صدایی که اسم من را صدا می‌زد، صدای دیگری هم می‌شنیدم، انگار یک نفر در حال کَندن زمین  بود.

کمی جلوتر رفتم، کاملا وسط باغ بودم.   

یکهو  چراغ‌هایی که شوهر عمه‌ام برای روشنایی در طول مسیر نصب کرده بود شروع به روشن خاموش شدن کردند  و کامل قطع شدند.

در باغ  به آن بزرگئ که اکنون در تاریکی فرو رفته بود، تنها بودم!

و فقط صدای نفس‌های خودم را می‌شنیدم. 

در تاریکی باغ،  تکان‌های چیزی را کمی دورتر از خودم حس کردم.

کمی جلو رفتم تا پشت درخت موز پنهان بشم و راحت‌تر ببینمش،   اما طبق معمول دست و پا چلفتی بودم و  پایم روی شاخه‌ی خشکیده رفت   و با  صدای بدی شکست.

به شاخه نگاه کردم و زیر لب گفتم:

- لعنتی  ..

سرم  را بلند کردم اما اون سایه‌ی سیاه  به من زل زده بود.

قلبم  تند می‌زد، یک آدم  با رَدای  سیاه بلند  با چشم‌های قرمز!

کمی دقت کردم،  دهنش  دوخته شده بود.  ضربان قلبم تندتر  شد و از ترس عرق سردی روی تنم نشسته بود.

یک قدم به سمتم برداشت. 

چیزی شبیه بیل  دستش بود.

شایدم من فکر می‌کردم بیل بود.  قدش از من خیلی بلندتر بود. 

عصبانی به چشم‌هایم زل زده بود، احساس کردم از بینی‌ام چیزی چکید، دستم را بالا بردم و بینی‌ام را لمس کردم، خون بود! 

یک قدم به عقب برداشتم و تا به خودم بیام و از دست این موجود فرار کنم گردنم را گرفت.

  از ترس نفس‌هایم  یکی در میان شده بود. با خودم گفتم؛

"کاش حداقل این جا نمیرم "

گلویم را فشار داد و داد بلندی کشید.

آن‌قدر بلند بود که من بی‌اراده چشم‌هایم را بستم و من را  محکم به درخت کوبید. احساس کردم  استخوان‌هایم خورد شدند. دوباره به سمتم آمد و با صدای ترسناکی خندید. 

صداش عجیب تو سرم می‌پیچید، با بیل‌هایی که تازه فهمیدم ناخن‌های دستش بودند، محکم به دستم کوبید.

از شدت درد نفسم بند آمده  بود اما نمی‌توانستم فریاد بزنم، دوباره  به  سمتم آمد.

  اما قبل از این‌که بفهمم قرار است چیکار کند صحنه‌ی مقابل کم کم تار شد و از ته دل خداراشکر کردم که دیگر آن موجود ترسناک را نمی‌بینم و در تاریکی مطلق فرو رفتم.

***

سرم سنگین بود حس  می‌کردم  در حالت بی‌وزنی ام!

صدای صحبت دو نفر را می‌شنیدم که خیلی آرام حرف می‌زدند، شاید حامی بود!

شایدم نبود.

نفر اول با نگرانی گفت:

- الان چی میشه؟

نفر دوم که صدای نازک‌تری داشت گفت:

- نمی‌دونم، فقط باید اراسموس بهش کمک کنه. 

نفر اول:

- اراسموس که  الان در دسترس نیست. 

نفر دوم:

- باید طاقت بیاره تا اون برگرده. 

نفر  با استرس گفت:

- یعنی مرده؟

نفر دوم:

- نه بابا نمی‌تونه بمیره  بی‌هوش شده.

خیلی دوست داشتم بدونم این دو نفر درباره‌ی چه کسی حرف می‌زدند، اما کم کم صداها محو شد و  سکوت همه جا را فرا گرفت و دوباره همه چیز تاریک شد  ...

***

این بار که چشم‌هایم را باز کردم، روی  تخت بیمارستان بودم.

  نور کم رنگی فضای اتاق را روشن کرده بود. یادم نمی‌آمد دقیقا چه اتفاقی برایم افتاده بود و تنها چیزی که  بخاطر داشتم این بود که از حال رفتم .

به خودم نگاه کردم، گردنبند طبی دور گردنم بود و دست راستم از بازو در گچ بود.

اطراف اتاق رت نگاه کردم، هیچ کس نبود.

پس من چجوری اینجا آمده بودم؟!

نمی‌توانستم حرکت کنم.

احساس می‌کردم تنم  کوفته بود.  در  فکر این بودم که چجوری از این جا سر درآوردم که در اتاق باز شد و چهره‌ی خسته‌ی اهورا   را دیدم.

  با دیدن چشم‌های باز من،  انگار نفس راحتی کشید.

به حالت مسخره خندید و گفت:

- چه عجب ریخت نحست رو دیدم .

گیج بودم.

اهورا به سمتم اومد و کنار تختم روی صندلی نشست.

به زحمت گفتم:

- من ..چجوری اومدم اینجا؟

اهورا اخم ریزی کرد و گفت:

- چیزی یادت نمیاد؟

کمی به مغزم فشار آوردم، یک نفر بهم حمله کرده بود. آدم بود؟ اصلا شبیه آدم معمولی نبود.

گیج گفتم:

- یه چیزی بهم حمله کرد،  به درخت کوبیدم. یه آدم با رَدای مشکی!

اهورا   نگاهم کرد:

- حامی پیدات کرد.  رسوندت بیمارستان!  ریختت فاجعه‌اس,  گردنت که فعلا باید بسته باشه، دستت هم تا یه ماه تو گچه، احتمالا دزد بوده! 

گیج نگاهش کردم و گفتم:

- دزد نبود، یه چیز دیگه بود. آدم بود ولی آدم نبود، داشت زمین و می‌کَند!

اهورا سکوت کرد. انگار یه چیزی می‌دانست. نگاهش کردم:

- حامی کجاست؟

اهورا دستی به موهایش کشید و گفت:

- دیشب تا صبح بالا سرت بود،صبح مجبور بود سر کار بره  .

با تعجب نگاهش کردم  و گفتم:

- مگه من چقدر اینجام؟

اهورا خندید و گفت:

- یک روز کامل بی‌هوش بودی. 

جا خوردم!

 

@Aryana @Negin jamali

 

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و یکم

یک روز کامل؟ 

در اتاق  باز شد و حامی با دیدن اهورا اخم کرد، اهورا از جاش بلند شد و گفت:

- سلام خسته نباشی.

حامی نگاهی به من کرد و گفت:

- سلام   ممنون، تو کجا بودی؟

اهورا متعجب گفت:

- همین جا بودم، چطور؟

حامی همین طور که بهم نگاه می کرد. گفت:

- آخه یه بار اومدم نبودی!

اهورا اخم کرد و گفت:

- اتاق رو به رویی بودم،  این آش و لاش و ول کنم کجا برم؟

حامی این بار  من را مخاطب قرار داد:

- خوبی؟ درد نداری؟

قیافه‌ی خسته‌اش را از نظر گذروندم و گفتم:

- خوبم!

معلوم بود دیشب نخوابیده، از این که بخاطر من این همه به زحمت افتاده بود کمی از خودم متنفر شدم!

یکهو یاد پریشب افتادم و با تردید گفتم:

- تو .. چطوری من  رو پیدا کردی؟

حامی نگاهی به اهورا کرد.

اهورا با اخم‌های درهم  گفت:

- خب بهش بگو ، باید بدونه!

حامی کلافه بود، اخم کرد و گفت:

- تو وسط باغ چه غلطی می‌کردی؟

 

 

@Aryana @Negin jamali

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و دوم 

متفکرانه به حامی نگاه کردم و گفتم:

- تو حیاط قدم می‌زدم که حس کردم، اهورا صدام زد، همزمان صدای یه چیزی شنیدم.  انگار داشت زمین و می‌کَند،  ترسیدم برای اهورا اتفاقی افتاده باشه، دنبال صدا رفتم ولی یه آدم عجیب غریب بهم حمله کرد. 

حامی با اخم‌های درهم گفت:

- من صدات رو شنیدم که اسمم رو صدا زدی، اول فکر کردم توهم زدم،   دوباره که صدام زدی شک نداشتم واقعی بود، اومدم دنبالت اما تو حیاط نبودی.  صدا زدم جوابم رو دادی  رَد صدات رو گرفتم، اما ..یه چیزی تو هوا تو رو نگه داشته بود، اما من نمی‌دیدمش!  صدات کردم، ولی اصلا بی‌هوش بودی،  محکم پرتت کرد خوردی به درخت و  روی زمین افتادی. بلافاصله یه پسره باهاش درگیر شد و به من گفت تو رو بیمارستان برسونم.   مهرداد قیافت فاجعه بود، هر لحظه نگران بودم نکنه مرده باشی.

با ترس بهش نگاه کردم و گفتم:

- ولی من تنها بودم.

اهورا به تختم تکیه داد و گفت:

- پسره هومن بوده. 

متعجب به اهورا نگاه کردم، اخم کرده بود! گفت:

- حامی مشخصات پسره رو برام تعریف کرد، فهمیدم اون بوده!

حامی دستش و روی زانوهاش گذاشت و به آن تکیه داد و گفت:

- این قضیه دیگه داره رو اعصابم میره! 

از حامی این جمله بعید بود.

هیچ وقت حامی را تا این حد کلافه و سردرگم ندیده بودم.

با نگرانی گفتم:

- کسی هم فهمید؟

حامی با اخم نگاهم کرد و گفت:

- عقلت کمه؟ کی می‌خواست مادر و پدرت رو جمع کنه؟

حامی رو به اهورا گفت:

- برو  استراحت کن، من هستم. 

اهورا اخم کرد و گفت:

- دیوونه ای؟ من از صبح کاری نکردم، تو خسته‌ای برو خونه، من هستم.

حامی با تردید به اهورا نگاه کرد و از جایش بلند شد و گفت:

- هر اتفاقی افتاد خبرم کنید.  

حامی رو به من گفت:

- مراقب باشید. 

زیر لب باشه‌ای گفتم و ازش خداحافظی کردم ، اهورا هم همراهش از اتاق بیرون رفت .

ذهنم درگیر حرف‌های حامی بود هومن من را نجات داد؟ از کجا؟ اصلا اون موجود چی بود؟ اصلا با من چی کار داشت؟

  تو افکارم غرق بودم و کم کم به مرز  نا‌امیدی رسیده بودم، در باز شد  اما به جای اهورا،  هومن وارد شد. 

 به سمت تختم اومد و بی‌خیال و خیلی ریلکس بهم لبخندی زد و گفت:

- چطوری مهرداد؟

خواستم  جواب بدم، اما اهورا وارد اتاق شد و رو به من گفت:

- مهرداد یه چند دقیقه تنهات بذارم اشکال نداره؟ امین اومده پایینه. 

متعجب  به اهورا که نگاه کردم  هومن گفت:

- اون منو نمی‌بینه،  فقط تو می‌بینی.

 رو به اهورا گفتم:

- نه مشکلی نیست,  برو. 

اهورا سر تکان داد و  از جیب پالتو‌اش  دسته کلیدی برداشت و از اتاق خارج شد.

با اخم‌های درهم نگاهش کردم و گفتم:

- خوبم! 

سپس به چهره‌ی شادش نگاه کردم و  با اخم گفتم :

 - تو این جا چی کار می‌کنی؟

هومن رو صندلی کنارم نشست و گفت:

- ببخشید اومدم ببینم حال جنازت چطوره!  احمق داشتی می‌مُردی!

تای ابرو‌‌ام را بالا انداختم  و گفتم :

- این جوری؟ خب مثل آدم بیا. 

هومن بی‌تفاوت گفت:

- حوصله سوال پیچ شدن ندارم، اهورا خیلی دنبالمه. 

با اخم‌های درهم گفتم:

- خب منم قراره سوال پیچت کنم!

با حرص نگاهم کرد و گفت:

- تو فرق داری،مجبور نیستم کل قصه رو از اول توضیح بدم. اینا مهم نیست، مهرداد یه نفر دنبالته .

متعجب نگاهش کردم و گفتم:

- یعنی چی؟

هومن با اخم های در هم گفت:

- نمی‌دونم کیه!  اما عجیب دنبالت افتاده اون یه چیزهایی می‌دونه که من نمی‌دونم چیه، اون شب آدم اجیر کرده بود تو رو بکشن .  وقتی فهمیدم به حامی القا کردم بیاد پیشت تا بتونم  خودم رو برسونم.

ترسیدم،  دیگه واقعا قضیه جدی بود.

یا نگرانی گفتم:

- چرا می‌خواست من رو بکشه؟

متفکرانه با اخم‌های درهم گفت:

- نمی‌دونم، باید منتظر برگشتن اراسموس باشم، تو باید  پیش یه نفر بری!

متعجب نگاهش کردم  و گفتم:

- پیش کی؟

هومن نگاهم کرد  و کفت :

- پیش مهدی باید بری,،  اون بهت یاد میده چطوری از خودت محافظت کنی. این جن‌ها خیلی خطرناکن!  هر آن ممکنه یه بلایی سرت بیارن، باید بتونی خودت رو از مهلکه‌ای  مثل دیشب نجات بدی .

اخم  کردم،   من جن گیری دوست نداشتم!

هومن به سردی گفت:

- می‌دونم دوست نداری ولی مجبوری حداقل تا وقتی که اراسموس برگرده!

با گیجی گفتم:

- اراسموس کیه؟ 

هومن خنثی نگاهم کرد و گفت:

- همون کسی که گفت  مراقبت باشم!

 

@Aryana @Negin jamali

 

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و سوم 

 

با گیجی   نگاهش کردم و گفتم:

- چرا یه نفر  باید بهت بسپاره که مراقب من باشی؟ اصلا تو مگه من رو می‌شناسی؟

هومن با حرص نگاهم کرد و گفت:

- خدایا ..مهرداد سرت ضربه خورده؟! اراسموس تو رو می‌شناسه به من سپرد  که من بیام این جا مراقب باشم.

عصبی شدم، حالت نرمال زندگیم  از دستم  در رفته بود.

عصبی گفتم:

- خب حالا این آدمی که میگی، بهم چی یادت میده؟

دعا، دعا می‌کردم که اشاره‌ای به جنگیری نکند، ولی  طبق معمول دعاهایم  باب میل خدا نبود و گفت:

- شاید جنگیری!

این همه معما ذهنم را متلاشی کرده بود.  دوباره گفت:

- مجبوری یاد بگیری. خونه‌ی تو، در مرکز توجه اجنه‌اس، من خونت رو دیدم، پنجره‌ای که تو پذیراییته  یه جور  محل  عبور و مرور اجنه است.  

با استرس گفتم:

- الان من باید چی کار کنم؟

هومن با ناامیدی دستش را پیشانی‌اش کوبید و گفت:

- خدای من ...ببین  تو اول باید یاد بگیری که از خودت محافظت کنی، این موضوع اصلا شوخی بردار نیست تا بفهمیم این  اجنه چرا دنبالت افتادن.

بی میل نگاهش کردم، پوفی کردم .

هومن بی تفاوت گفت:

- می‌تونی هم کتک بخوری مثل  پریشب تا لب مرگ بری!

 با  حرص نگاهش کردم وگفتم:

- این اراسموس که میگی، کی برمی‌گرده؟

متفکرانه نگاهم کرد و گفت:

- نمی‌دونم! اصلا نگفت کجا میره، اما مطمئنم یه چیزی پیدا کرده بود. چون گفت یه مدت از نظر پنهان می شه. 

کلافه بودم.

هومن گفت:

- صدای پای اهورا داره میاد، من شماره‌ی مهدی و تو جیب کاپشنت گذاشتم و در اولین فرصت برو. 

همین که دستگیره در پایین اومد هومن ناپدید شد.

اهورا وارد اتاق شد و  در حالی که از سرما به خودش می‌لرزید، گفت:

- ببخشید طول کشید. 

لبخند تصنعی زدم و گفتم:

- اشکال نداره. 

 به قیافه ی خسته‌اش نگاه کردم و گفتم:

- خسته‌ای بخواب .

اهورا کش و قوسی به بدنش داد و گفت:

- نه بابا خوبم،  تو  بی هوش بودی، من یکم خوابیدم.

خنده‌ام گرفت، مثلا از من پرستاری می کرد.  اهورا متفکرانه گفت:

- مهرداد، اون شب که صدای من رو  شنیدی یه اتفاق عجیبی افتاد!

متعجب نگاهش کردم گفت:

- پریشب پیش مامانم  رفتم تا یه سر بهش بزنم اما حامی بهم زنگ زد و منم ازشون ماشین  و قرض گرفتم تا سریع تر بیمارستان برسم،    نزدیک بیمارستان حس کردم یه نفر صدام کرد، صدا کاملا شبیه صدای تو بود.  اول فکر کردم توهمه چون هیچ کس باهام نبود بعد یه مدت احساس کردم یه  نفر داره از آینه‌ی جلوی ماشین نگاهم  می‌کنه.  از آینه به پشت نگاه کردم  اما ..یه آدم عجیب غریب و ترسناک دیدم، دهنش دوخته شده بود و چشم‌هاش ..سرخ بود! ترسیدم، برگشتم پشت  اما هیچ کس نبود  و  ماشین و  به جدول بغل بیمارستان زدم. 

این دیگه  اصلا شوخی بردار نبود.

اطرافیان منم تحت تاثیر این اتفاقات بودند. اگه موضوع فقط خودم بودم برام مهم نبود!  با اخم‌های درهم گفتم :

- آسیب دیدی؟

بیخیال گفت:

- نه بابا حتی ماشین هم چیزیش نشد.  

و با مکث کوتاهی گفت:

- باید هومن و پیدا کنیم 

بهش نگاه کردم و گفتم:

- به نظرت می‌تونیم؟

اهورا با لودگی چشمکی زد و  گفت:

- امید که می‌تونیم داشته باشیم؟

از حرفش خنده‌ام گرفت، بی‌مقدمه گفتم:

- من دیدمش! 

گیج نگاهم کرد و گفت:

- تو که از پریشب اینجایی، چطوری دیدیش؟

بهش نگاه کردم و گفتم:

- همون موقع که رفتی دنبال حامی  تو اتاق اومد. 

اهورا جا خورد و گفت:

- واقعا جنه؟

سر تکون دادم با حرص گفت:

- نگو که چیزی از نپرسیدی! وای اگه بگی نه می‌زنم گردنت بیش‌تر بشکنه!!! 

خنیدیدم و گفتم:

- پرسیدم یه آدرس داد که برم، گفت اسمش مهدیه بهم کمک  میکنه. 

اهورا با اخم‌های درهم گفت:

- خب کو این آدرس؟

به اطراف اتاق نگاه کردم.

  چشمم به کاپشنم افتاد، گفتم:

- تو جیب کاپشنم. 

اهورا  به سمت کاپشنم رفت و جیب‌هایش را گشت. در کمال تعجب  تکه کاغذ کوچیکی درآورد و گفت:

- درست گفته،  این یارو چیکاره است؟

بی‌مقدمه گفتم :

- جنگیر!

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- و قراره جن و از تو  بیرون  بکشه؟ مثل این فیلم‌ها؟ 

اخم‌هایم  درهم رفت، چقدر این بشر مریض بود.

گفتم:

- نمی‌دونم قراره چی کار کنه، اما بهم گفت پنجره پذیراییم خیلی تو چشمه و از طرفی یه جور در ورودی برای اجنه است و بهم یاد میده ببندم .

اهورا متفکرانه به کاغذ خیره شد و گفت:

- همین  که از بیمارستان مرخص شدی، باید  پیشش بری!

خیلی مشتاق بود، البته کاملا مشخص بود که ترسیده.

من بیشتر از هر دوشون ترسیده بودم، چون پای جونم در میان بود و قسمت ترسناکش هم این بود که اونا اجنه بودند و من ..یک انسان معمولی  که هیچ قدرتی نداره!

@Aryana

@Negin jamali

 

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و چهارم 

- حالا واجبه، حتما باید این جا بمونم؟

این جمله  از طرف من خطاب به حامی بود.  به طرز عجیبی از صبح اصرار داشت که من  تا زمانی که وضعیت جسمیم بهتر نشده به خونه‌اش برم .

حامی با اخم‌های درهم نگاهم کرد، این مدل نگاهش فقط مال زمان هایی بود که می‌خواست من را بزند اما دستش بسته بود. لبخند ملایمی که کاملا مشخص بود از عصبانیتش بود زد و  گفت:

- همین جوری نمی‌تونی خودت رو جمع کنی، وای به حال این که  با این وضعیت  تو اون خونه بمونی بگو می‌خوام خودکشی کنم!

خب حق داشت ، خودمم خیلی ترسیده بودم، ترجیح دادم ساکت باشم .

اهورا  با نیش باز به من و حامی نگاه کرد و گفت:

- آخر هفته چی کاره‌اید؟

حامی بی‌تفاوت گفت:

- بیکارم چطور؟

اهورا با شیطنت ابرو‌ بالا انداخت  و گفت:

- بریم دَدَر؟

با تعجب گفتم:

- کجا؟

اهورا چشم غره‌ای بهم رفت و گفت:

-اَه مهرداد، خاک بر سرت! عین این پیرزن‌هایی که جز بافتن کاری بلد نیستن. 

از مثالش خنده‌ام گرفت، یاد مادربزرگ خدا‌بیامرز خودم افتادم، برای همه یک عالمه بلوز بافتنی می‌بافت و هیچ وقت هم اون لباس‌ها اندازه کسی نبود و در آخر منِ بدبخت مجبور بودم  آن‌ها را بپوشم .

حامی نیش‌خندی زد و گفت:

- خب کجا مد نظرته؟

اهورا کمی پنجره  پذیرایی و باز کرد تا هوا عوض بشه و گفت:

- ویلای عموم  سمت کیاسر! تو کوه یه هوایی داره که نگو! 

خب من که نظرم زیاد براشون فرقی نمی‌کرد اما حامی انگار خوشش اومده بود، گفت:

- فکر بدی نیست  یه خورده حال و هوا عوض می‌کنیم.

اهورا  به من نگاه کرد و گفتم:

- فردا کلاس این استادِ می‌ریم؟

اهورا خندید و گفت :

- نه بابا، یکی دو روز دیگه امتحانه با خیال راحت بخواب کاریت ندارم.

حامی به سمت اتاقش رفت .

اهورا با صدای آرامی بی‌مقدمه گفت:

- کی  پیش اون پسره میری؟

به حامی نگاه کردم حواسش به ما نبود، آهسته گفتم:

- احتمالا شنبه برم، فعلا به حامی چیزی نمیگم، همین جوری کلی به دردسر افتاده. 

اهورا یه جور عاشقانه‌ای نگاهم کرد و با لحن ملایمی گفت:

- عزیزدلم! تو چقدر  قدرشناسی.

و بعد با یه لحن خنده‌داری گفت:

_ چرا نمیگی مثل سگ ازش می‌ترسم؟

خندیدم و گفتم:

- تا حدودی درست اشاره کردی.

خندید از جایش بلند و گفت:

- من  دارم میرم خونه یه خورده کار دارم. 

و  به سمت حامی نگاه کرد و بلند گفت:

- حامی! من دارم میرم کاری نداری؟

حامی از همان اتاق، بلند  گفت:

- شام نمی‌مونی؟

اهورا گوشیش و برداشت و گفت:

- نه بابا امشب امین  پیشم  می.مونه، فکر کنم باز با مامان و بابا آب روغن قاطی کردن. 

حامی از اتاق بیرون اومد و گفت:

- باشه برو مراقب باش!

اهورا به من نگاهی کرد و در حالی که بهم اشاره می‌کرد رو به حامی  گفت:

- این موجود رو زنده نگه دار.

حامی پوفی کرد و گفت:

- اگه اعصابم و بهم نریزه.

با تعجب به جفتشون نگاه کردم و گفتم:

- با منی؟

اهورا با تاسف سر تکان داد و گفت:

- تو کلا از مغز راحتی. 

و به سمت در خروجی رفت و به هر دو ما گفت:

 - هوا سرده  بیرون نیاید.

حامی براش دستی تکان داد و اهورا در و بست و رفت.

حامی از اتاق بیرون آمد و خودش را روی  کاناپه رها کرد و گفت:

- آخیش، امروز خیلی خسته شدم.

با این‌که من فعالیت زیادی نداشتم اما عجیب خسته بودم!

خمیازه‌ای کشیدم و  گفتم:

- آره دلم می‌خواد یک سال بخوابم. 

حامی با اخم نگاهم کرد و گفت:

- تو که همش خوردی و خوابیدی. 

بی‌حال گفتم:

- می‌دونم اما همش خسته ام.

حامی کمی سکوت کرد و بعد از چند دقیقه گفت:

- چیزی از اون شب یادت نمیاد؟

اخم کردم و گفتم:

- نه همون قدری که تعریف کردم یادمه، چطور؟

حامی سکوت کرد انگار برای گفتن چیزی دو دل بود، انگار پشیمون شد.

منم ازش نپرسیدم و سکوت کردم. 

به جرات می تونم بگم اون شب، یکی از آروم‌ترین شب‌های زندگیم بود.

تا نیمه‌های شب با حامی درباره‌ی کار حرف زدیم،  مثل این که؛  با اهورا قرار گذاشته بودند پس از تمام شدن درس  من و اهورا ، ما را در شرکت خودش استخدام کند و نکته‌ی جالب این جاست؛  من اصلا از این موضوع خبر نداشتم!

بالاخره بعد دو سه ساعت شب بیداری  هر دو برای خوابیدن رضایت دادیم!

@Aryana

@Negin jamali

 

 

ویرایش شده توسط Neda
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...