رفتن به مطلب

هیچوقت فراموش نکن به متروکه منتقل گرددکار بر انجمن نود هشتیا


nobody
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

به متروکه منتقل گردد

 

 

 

« پیش گفتار»

 

 

ویرایش شده توسط nobody
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 3

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 11
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به متروکه منتقل گرددdast

ویرایش شده توسط nobody
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 13
  • تشکر 2
  • غمگین 4

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

 

 

@m.azimi

@مدیر راهنما

@مدیر ویراستار

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط nobody
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 13
  • تشکر 2
  • غمگین 3

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت سوم

 

 

 

@m.azimi

@مدیر راهنما

@مدیر ویراستار

@ همکار ویراستار♥️

@ Gisoo_f☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nobody
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 13
  • تشکر 2
  • غمگین 1

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت چهارم

 

 

 

@ همکار ویراستار♥️

@ Gisoo_f☆ویژه☆

@m.azimi

@مدیر راهنما

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط nobody
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 2

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت پنجم

 

@ همکار ویراستار♥️

@ Gisoo_f☆ویژه☆

@m.azimi

@مدیر راهنما

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط nobody
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 12
  • تشکر 2

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ششم

 

 

نمی‌دانم، شاید حق با مادر بود. مادر بعد از گفتن آخرین حرف‌ها، با شنیدن صدای اذان مغرب مثل همیشه‌ بلند شده تا وضو بگیرد و نماز خود را بخواند؛ اما آن عکس هنوز روی میزبه جا مانده بود، فکر کنم مادر به عمد عکس را برنداشت. من از همان جا که نشسته بودم، دوباره به عکس نگاه کرده. ماشا... عجب چشم‌هایی داشت! به شدت جذاب، درشت و عسلی خیلی روشن، با مژه‌های بلند. در داخل صورت هم از لحاظ زیبایی هیچ‌چیز کم و کسر نداشت و همه چیز آن متناسب بود. نقاش خدا درست برعکس من، چیزی برای او ترسیم کرده بود، که کم و کسر در آن نداشت.

نمی‌دانم من با نگاه کردن به آن عکس داشتم، آن را در خود جذب کرده. یا او با آن چشم‌های درشت عسلی و مژه‌های بلند خوش فرم  و پر جاذبه مرا به سمت خود می‌کشید.

در آن زمان من متوجه نبوده و نمی‌دانستم که مادر از داخل اوپن آشپزخانه مرا  زیر نظر گرفته است و در حقیقت با گذاشتن آن عکس بر روی میز داشت مرا امتحان کرده تا به دام خود افکند.

مادر کار خود را خوب و ماهرانه انجام داده بود و بعد از مدتی از همان‌جا که ایستاده بود سکوت خود را شکسته و گفت:

- چی شد؟ بلاخره چه‌کار کنم؟

کلافه دستی بر سر و روی خود کشیده و برخواستم  و سپس بدون گفتن هیچ گونه حرفی به سمت اتاق خود رفتم. نمی‌دانم این بار این چه آتشی بود، که مادر با اصرار داشت به جان من می‌انداخت.

بر روی تخت درازکشیده  و سعی داشتم تا افکار خود را به چیزهای دیگر معطوف کنم. رفته-رفته  فکر من رها شد.

بعد از مدتی بلند شده  و نماز را خوانده  و بعد از آن مشغول خواندن درس‌ها شده. ترم آخر ارشد بودم، می‌خواست هر طور که شده با معدل خوبی این ترم را هم تمام کنم.

 

***

 

صدای مادر از توی آشپزخانه شنیده می‌شد:

- سهیل، مادر بیا شام حاضره!

کتابی را که در دست من بود و آن را می‌خواندم بسته  و از روی صندلی بلند شده، کج قوسی به  بدن خود داده  تا خستگی از تنم بیرون کنم. به قصد آشپزخانه از اتاق  بیرون رفته  و در همان حال با صدای بلندی گفتم:

- به، عجب بویی! وای دلم ضعف رفت.

وقتی  داخل آشپزخانه شدم، مادر مشغول چیدن میز بود:

- بیا بنشین مادر تا شام رو بیارم!

صندلی چوب گردویی را کنار کشیده و پشت میز گرد چوبی غذا خوری نشستم.

اما دیدم خبری از سهیلا خواهرم نشد.

سهیلا در هرجا و مشغول هر کاری هم که بود، همیشه موقع غذا خوردن حی حاضر بود:

- اِ پس کو سهیلا؟

مادر  برای این‌که کنجکاوی من را برانگیزد، خیلی بی‌تفاوت و آرام گفت:

- سهیلا امشب پیش دوستش پرستو می‌مونه.

با تعجب از لحن و گفته مادر تحریک شده  و پرسیدم:

- پرستو! پرستو دیگه کیه؟ سهیلا دوستی به اسم پرستو که نداشت؟ من همه اون‌ها رو می‌شناسم.

مادر کمی لحن خود را بالاتر آورده، اما روی خود را از من گرداند، تا باز من را به پرسش و پاسخ تحریک کرده و به دنبال خود بکشاند:

- پرستو دوست جدیدشه، از اول این ترم توی دانشگاه همه‌ش با هم بودن. خیلی دوسش داره  و با هم خیلی صمیمی شدن، من  هم خیلی دوسش دارم.

با تعجب از گفته مادر و عمل سهیلا در مورد این دوست او پرسیدم:

- اِ پس چطور تا حالا به من نگفته بود؟ راستی چطور هنوز عکس پرستو رو برام نیاورده؟ اون که هر چی عکس دوست موست دور بر دنیا داشت برا من آورده بود.

مادر در حالی‌که با اخم ایستاده بود و به من نگاه غضبناکی می‌کرد گفت:

- برات آورده، پسره بی‌لیاقت!

من با تعجب بیشتر و ناراحتی از  لحن گفته مادر پرسیدم:

- اِ چی تو شد؟ کی عکسش رو آورده که من بی‌لیاقت یادم نیست؟

مادر در حالی‌که به سمت میز سالن اشاره می‌کرد گفت:

- اوناهاش عکسش که هنوز روی میز مونده، برو ببین!

یک لحظه از روی صندلی نیم خیز شده  چشم من به همان عکس افتاد. اسم پرستو در ذهنم تکرار شده، پس اسم او پرستو هست.

بدون هیچ حرفی دوباره سر جای خود نشستم.

- هان! چی شد یک‌هو از جا پریدی؟

بحث را عوض کرده و پرسیدم:

- چی، چی شد؟ هیچی نشد‌ه فقط من دارم از گشنگی می‌میرم. پس این شام کو، بگو اون چی شد؟

مادر با تلخ کامی گفت:

- عزیز مادر، شام که جلوت هست؛ اما نمی‌دونم اون چشم‌هات کجا گیر کرده که هنوز نمی‌بینیش؟

به کتلت‌های ردیف شده در دیس گل سرخی روی میز خیره شدم. خدایی چه موقع مامان این‌ها را این‌جا گذاشته بود، که من آن‌ها را ندیده بودم؟

 

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 10
  • تشکر 2

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 

شام خود را در زیر نگاه‌های تیز و جستجوگر مادر هرجور که شده بود خورده  و سعی کردم تا دیگر سکوت کنم. امروز بیشتر از حد انتظار خود حتی سوتی داده بودم  و مادر هم مرا به حال خود گذاشت تا من در آشفتگی درون خود شناور گردم. مادر از خود من بهتر می‌دانست که  چه اتفاقی برای من در پیش رو است. او بسیار مبسوط برای من دام پهن کرده  و بدون این‌که اطلاع از آن‌ها داشته باشم آرام - آرام در آن فرو رفته و گرفتار می‌شدم.

مثل همیشه دگر بار برای صرف چای به داخل سالن  رفته  و برروی مبل راحتی سنتی خود در مقابل تلویزیون نشستم؛ اما تلویزیون  خاموش بود و باز هم من حوصله نگاه کردن به آن را نداشتم. سر به زیر انداخته و خیره به گل‌های قالیچه روی مبل بودم و با دست، با ریشه‌های قالیچه بازی می‌کردم. مادر با سینی چایی که در دست داشت، وارد سالن شده و به بهانه گذاشتن سینی چای بر روی میز، درست همان میزی که عکس پرستو بر روی آن قرار داشت، را در جلوی من کشیده  و سینی چای را هم کنار عکس پرستو گذاشت.  بعد هم به بهانه شستن ظرف‌ها به سمت آشپزخانه حرکت کرده  و مرا تنها گذاشت.

از نو زیر چشمی باز هم به عکس نگاه کردم، بی‌محابا داشت مرا به سمت خود می‌کشید. جاذبه عجیبی داشت، تاب نیاوردم  و تحمل نکرده و نگاه از آن گرفتم، سینی چای را برداشته  و به داخل آشپزخانه بردم. سینی چای را بر روی میز غذا خوری نهاده و درکنار میز نشستم.

مادر درحالی‌که زیر چشمی تمام حرکات و رفتار مرا زیر نظر داشت، پرسید:

- اِ چی شد؟ تو که همیشه عادت داشتی چایت رو داخل سالن جلوی تلویزیون می‌خوردی.

کلافه از این‌که زیر ذره بین مادر رفته بودم  و دست من برملاء شده بود، گفتم:

- امشب که سهیلا نیست؛ شما هم که این‌جا هستین، خب تنهایی به من مزه نداد گفتم بیام پیش شما بشینم، بد کردم؟

مادر باز از استدلال من نهایت استفاده را برده  و دوباره شروع به نصیحت  من کرد  و بار دیگر با لحن آرامی مرا مورد خطاب مادرانه خود قرار داده:

- نه مادر بد نکردی؛ اما سهیل جانم، عزیزم، خب من هم که همین رو میگم. هیچ چیزی توی دنیا تنهایی مزه نمیده. زندگی وقتی مزه میده که جفت داشته باشی. از یک سنی که دیگه از آدم  می‌گذره باید با جفتش باشه تا زندگی بهش مزه بده.

من هم از همان استدلال مادر استفاده کرده  و گفتم:

- مامان! پس بعد از فوت بابا شما هم خیلی تنها شدی نه؟ خب این مدت به شما چه‌جور گذشت؟

- خب آره، خودت که می‌دونی من دو تا غم داشتم. وقتی باباتون فوت کرد، به من فشار زیادی هم از لحاظ  روحی و هم زندگی وارد شد. زندگی برای یک زن بدون شوهر واقعاً خیلی سخته و از طرفی درگیر شدن با مشکلات روحی سهیلا بعد ازفوت باباش باعث شد من خودم رو بیشتر وقف شما کنم، از طرفی... ببین وضع من خیلی فرق می‌کنه، بالاخره من ازدواج کرده بودم و خاطرات زیادی از پدرتون دارم. من طعم عشق رو چشیدم، همین وجود شما دوتا که اصلی ترین خاطره من از پدرتون برام هستین. من با دیدن شماها همیشه خاطرات اون برام زنده میشه و من سعی کردم تا با شماها سرگرم بشم. خب تو هم خیلی کمک هم به من و هم به سهیلا کردی و من رو تنها نذاشتی. رسیدگی به سهیلا بیشتر وقت من رو پر می‌کرد؛ اما در کل این خیلی فرق داره با کسی که هیچ‌ وقت جفتی نداشته و درک و تجربه‌ای هم از عشق و دوست داشتن همسر رو نداره. بابات درست نیستش، اما اثرش و عشقش هنوز در قلب من و روح من وهمین‌طور زندگیم مونده و من با همون اثر هم  خوشم. به اضافه شما دو تا بچه‌ها که ثمره همون عشق ما هستین.

با یاد آوری مشکلات روحی سهیلا دلم گرفت. با حرف‌های مادر آرام-آرام بدون این‌که حتی خود من هم بدانم  و متوجه شوم ظاهرا رام حرف‌های او شده بودم و هیچ چیز نمی‌گفتم، فقط به حرف‌های او گوش می‌کردم. آخر با وجود دختری مثل پرستو دیگر هیچ حرفی هم برای گفتن نمانده بود. احساس می‌کردم به طرز عجیب و غافلگیرانه تسلیم مادر شده بودم. قوای مادر این‌دفعه خیلی پر زور بود. تازه من  فقط عکسی از او دیده بودم.

تو فکر و خیال بودم که مادر متوجه حالات من شده:

- سهیل، چیه؟ با تو دارم حرف میزنم کجایی؟

 خیلی زود متوجه او شده و با لحن خود شیرین گفتم:

- کجا باشم خوبه؟ خب ببینید من پیش شما هستم که بهترین جای دنیا برای من است.

مادر با لحن تمسخر گونه‌ای گفت:

- بهترین جا برای یک پسر و دختر بعد از یک سنی کنار جفتش باید باشه و تشکیل خانواده دادنه، نه این‌که بر دل مامان جونش بشینه و چُرت بزنه.

از تکرار مکررات واقعا خسته شده بودم:

- مادر مگه به من قول ندادی؟

مادر با غیظ و لحن تند شده‌ای گفت:

- قول برا چی؟ مگه من چی گفتم؟ نمی‌‍‌‌‌‌‌خوای خب نخواه! این دختر لیاقت می‌خواد که عزیزم با وجودی که خیلی تو رو دوستت دارم، باید بگم اگه این رو رد کنی، واقعا ثابت کردی خیلی بی‌لیاقت هستی و من هم  برای همیشه سکوت می‌کنم  و دیگه کاری به زن گرفتن تو ندارم.

سر من زیر بود و این‌بار سکوت اختیار کردم. از لحن مادر خیلی ناراحت گشته بودم و به من خیلی بر خورده بود. او هیچ‌گاه این‌گونه مرا مورد خطاب قرار نداده بود. اما امشب نه تنها لحن او تند شده بود، چندین بارهم مرا بی‌لیاقت خطاب کرده بود. یعنی این دخترمگرغیر از زیبایی چه چیز دیگرداشت که مادر به خاطراو این‌گونه با من بد رفتار می‌کرد.

مادر در سکوت غم‌ناکی ظرف‌های شام را شسته و بعد از خوردن چای بدون هیچ  صحبت دیگر و حتی یک نگاه به من، غمگین به اتاق خود رفت.

بیشتر افسرده  گشتم. هیچ‌گاه کاری نکرده بودم، تا مادر از من دلخور و رنجور گردد و هیچ‌وقت دل من نمی‌خواست تا او حتی ذره‌ای از دست من  ناراحت شود؛ اما اکنون خیلی ناراحت بودم که مادر از من  رنجیده خاطر شده است.

 همیشه خیلی زود راضی می‌شد و مرا به حال خود رها می‌کرد؛ اما این‌بار ظاهراً کوتاه بیا نبوده  و به هیچ وجه  نمی‌خواست پرستو را از دست بدهد. برای همین هم که شده، دست بردار از من نبود.

 از طرفی هم پرستو بهترین موردی بود که تا حالا به من پیشنهاد کرده بودند و بیشتر به‌خاطر خوب بودن خود موقعیت  پرستو هم بود و آن نگاه‌های من به عکس  و سوتی دادن‌های مکرر من  باعث شده بود تا مادر این‌بار بیشتر روی این موضوع مانور و واکنش نشان بدهد.

 

@

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 9
  • تشکر 1

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

 

به داخل سالن رفته تا شاید با دیدن تلویزیون خود را کمی  سرگرم کنم؛ اما  حضور عکس پرستو در آن فضا برای یک لحظه‌ هم فکر مرا راحت نگذاشت. بدجور روی مغز و روان من رفته بود. از خیر تماشای فیلم و تلویزیون گذشته، آن را هم خاموش کردم.

به ساعت نگاه کردم؛ عقربه کوچک در بین ده و یازده و عقربه بزرگ سی و چهار رو نشان می‌داد.

راه خروج از سالن را در پیش گرفته و به داخل حیاط رفتم. مدتی را دور باغچه‌ها قدم زدم. بوی محبوبه شب و شب بوهایی که مادر در وسط باغچه کاشته بود، فضا را بیشتر عاشقانه و شاعرانه می‌کرد. لب حوض کنار باغچه‌ها نشسته، چشم‌های خود را نیز بسته و فقط  نفس کشیدم.

تازه اول خرداد ماه بود، برخلاف هوای گرم روز، حالا هوا تبش افتاده و خیلی خنک‌تر شده بود. به خصوص که مادر بر روی باغچه هم آب پاشیده بود و نسیم شب به همراه خود بوی رطوبت و نم خاک که با بوی گل‌ها نیز آغشته شده بود را در فضای حیاط به گردش درآورده  و من با لذت آن را در ریه‌های خود فرو کشیده  و لحظه‌ای آن‌ را در درون خود حبس کرده و سپس به بیرون می‌دادم.

با یاد آوری حرف‌های مادر و آن عکس، این بو، این هوا، فکر و خیال قلقلکم می‌داد و مرا به فکر انداخت.

مادر راست می‌گفت، این سال‌های عمر برای هر کسی بهترین زمان برای گزینش همسر می‌باشد؛ اما من تا به حال فقط فکرم سهیلا بود  تا این‌که به فکر خود باشم. چشم‌ها را باز کرده  و به سمت اتاق مادر نگاه خود را چرخانده، چراغ آن‌جا خاموش بود. هر شب مادر و سهیلا مدت‌ها با هم حرف می‌زدند؛ اما به نظر امشب خیلی زودتر خوابیده بود. سهیلا با آن اخلاق پر از شور، نشاط و شلوغی که دارد، خانه ما را همیشه زنده نگه‌ می‌دارد؛ اما امشب که نیست، خانه ما هم سوت کور شده. به پرستو فکر کردم؛ آیا او هم مثل سهیلا همان اخلاق را دارد؟ پر شور و نشاط است؟

به قصد خوابیدن به داخل ساختمان برگشته، بعد از خاموش کردن همه چراغ‌ها به سمت اتاق خود رفتم. اتاق مادر درست کنار اتاق من بود. نگاهی به آن کردم و لحظه‌ای همان‌جا درنگ کرده و ایستادم.  هیچ صدایی از داخل آن نمی‌آمد، یعنی واقعا مادر به این زودی خوابیده بود؟

  داخل اتاق رفته و بر روی تخت دراز کشیدم، تخت من درست کنار پنجره بود. همیشه دوست داشتم، با تماشای ستاره‌ها یا به خصوص زمستان‌ها با تماشای باران و برف به خواب بروم.

 بر خواسته  پرده‌ها را از دو طرف کاملاً کنار زده و پنجره اتاق را تا آخر گشوده، تا هوای داخل حیاط وارد اتاق گشته وهوای گرفته من و این اتاق را هم عوض کند. سپس دوباره روی تخت دراز کشیدم.

اما آن شب دیگر خواب از چشم‌های من رفته بود. به ماه که کاملا در بالای آسمان رسیده بود، خیره شدم. ماه  به خوبی از همان‌جا داخل تخت نیز پیدا بود،  نور آن به خوبی داخل اتاق من را پوشش و روشنایی می‌داد؛ ولی ماه امشب تقریبا نیمه هلال بود، نیمی از آن روشن و نیمه دیگرآن کاملا سیاه و تاریک بود.

یادم به این جمله افتاد که ما آدم‌ها نیز یک نیمه پنهان، یا به قولی گم شده داریم که باید او را در طول زندگی خود پیدا کنیم. گاهی هم آدم‌ها اشتباه کرده و مثل پازل قطعه یا نیمه نا مناسبی  می‌یابند که با هم‌جور نمی‌شوند و گاهی هم سرانجام از یکدیگر جدا می‌گردند.

به یاد عکس پرستو افتاده، آیا پرستو ممکن است نیمه پنهان و گم شده من باشد؟

من در کل هیچ‌گاه استدلال لفظ گم شده را قبول نداشتم. آخر من کی و  درچه زمان کسی را  گم کرده‌ام تا حالا باید دنبال او گشته  و او را پیدا کنم.

اما این‌که هر کسی باید بگردد تا نیمه مناسب خود را پیدا کند، بیشتر برای من قابل حس و درک و قبول هست.

 

***

 

به یک‌باره از خواب بیدارشده، همه‌جا در تاریکی فرو رفته بود. حتی حالا دیگر ماه هم از اوج به زیر کشیده شده بود و نوری دیگر از آن به جا نمانده بود. فقط ستاره‌ها بودند که درآن دل تاریکی شب می‌درخشیدند.

احساس تشنگی زیادی داشته، کلا هر وقت شام کتلت با خیارشور است، من زیاد تشنه‌ می‌گردم. سعی کرده تشنگی خود را به فراموشی سپرده  و خواب را به چشم‌های خود باز گردانم. اما هرچه سعی ‌کرده،  تشنه‌تراز قبل می‌گشتم. نمی‌دانم حکمت آن درچه چیز بود؟ به ساعت دیواری اتاق نگاه کرده ساعت سه و پانزده دقیقه نیمه شب بود.

در آخر به ناچار از تخت بیرون آمده  و بدون این‌که چراغی را روشن کرده، در دل تاریکی شب به سمت آشپزخانه راه افتادم. یخچال درست کنار اوپن آشپزخانه  قرار داشت؛ در یخچال را گشوده تا یک بطری آب بردارم. ناگهان نور چراغ یخچال بر روی عکس پرستو تابیدن گرفت، یک لحظه خیره به آن نگاه کردم. نمی‌دانم مادر چه وقت رفته بود و عکس را در روی میز اوپن  گذاشته بود. آخر سابقه کتلت و تشنگی و آب خوردن نیمه شب  مرا می‌دانست.

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • تشکر 2

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

     پارت نهم

خیلی دوست داشتم و دل من می‌خواستم که آن عکس را برداشته  و از نو آن را ببینم؛ اما در جلوی دید مادر که اصلاً امکان آن نبود، چون آن‌وقت بیشتر به من گیر می‌داد. بدون این‌که آبی بنوشم، تشنگی از سر من پریده بود. در یخچال را بسته  و عکس را برداشته پاورچین- پاورچین و خیلی آرام به طرف سالن رفتم. ابتدا به اطراف خوب نگاهی انداخته تا مادر در آن‌ نزدیکی نباشد. در فضایی نیمه تاریک بر روی مبل  خود نشسته  و به عکس خیره نگاه کردم.  یک‌دفعه برای  لحظه‌ای شرمسار شده  و خجالت کشیدم. عکس را   بر روی میز گذاشته و دست خود را لحظه‌ای پس کشیدم. آخر در آن موقع شب  من با یک عکس خانم  نامحرم آن هم تنها واقعا زشت و عمل ناپسندی بود، در حضور مادر برای من یک جورهایی فرق داشت تا این‌که خود و به تنهایی به آن نگاه کنم و به زیبایی‌های او خیره می‌شدم. هرچه باشد آن عکس یک خانم  نامحرم بوده  و قطعاً راضی هم نبود. بنابراین من نمی‌توانستم نشسته  و همین‌جور به آن عکس خیره شده و نگاه کنم.

اما نمی‌دانم وسوسه شیطان بود یا چیز دیگر که من توان ایستادن و مقاومت کردن در برابر آن را نداشته و به شدت توجه مرا به آن عکس جلب می‌کرد و سرانجام نیز من نتوانستم مقاومت کنم.

عکس را برداشته و به آن از نو نگاه کردم، واقعا این آخر جذابیت بود. محو چشم‌های او شده بودم و او داشت به واقع من را هیپنوتیزم  می‌کرد.

یک لبخند ملیح دلبرانه بر روی لب‌های او نشسته بود، کاملاً در عکس حجاب او رعایت شده بود؛ نمی‌دانم شاید از این عکس‌هایی که برای جایی مثل گواهینامه یا دانشگاه می‌گیرند بود.

همان‌طور که به عکس نگاه می‌کردم، پیش خود زمزمه کرده: « یعنی آیا این نیمه پنهان من است؟ آیا پازل وجودی من با این دختر خانم تکمیل می‌شود؟»

 خب اگر این‌جور باشد، یک نیمه خیلی زیبا با یک نیمه...یک نگاهی به خود کرده، مثل من اصلا جور در می‌آید. آیا شِرک بازی نمی‌شود.

همین‌طور که به عکس نگاه می‌کردم، چندین بار زیر لب زمزمه کرده: «پرستو، پرستو!» و همان‌جور هم کم - کم داشتم  وسوسه... ازدواج.

 

***

مادر مثل همیشه با لحن آرام بخش خود، داشت مرا صدا می‌زد:

- سهیل، سهیل، پسرم!

با صدای مادر از خواب بیدار شده:

- بله، چی شده؟

به یک‌باره مادر لحن خود را سریع عوض کرده  و با تندی و طعم پرخاش گونه گفت:

- اِه-اِه، خجالت نمی‌کشی پسر؟ نگاه کن این بی‌حیا رو!

با تعجب نیم خیز شده و پرسیدم:

- آخه چی شده؟ مگه چی‌کار کردم؟

مادر با تندی مضاعف گفت:

 - چی‌کار کردی بی‌حیا؟! ببین عکس دختر مردم رو بغل کردی این‌جا خوابیدی! لااقل بزار محرم بشید بعد از این‌کارها بکن.

یک‌دفعه به خود آمده. وای دیگر سوتی از این بدتر و بزرگتر به واقع نمی‌شد داد. حالا دیگر مادر دست بردار من نخواهد شد. هرچه فکر کرده تا چیزی بگویم نتوانستم، زبان من  از کار افتاده بود و کاری که نباید می‌شد، شده بود. همان‌جا به خود عهد کرده که دیگر شب‌ها هرگز برای شام  رد کتلت با خیارشور نروم.

مادر که حال سرگردان مرا را می‌دید، دریافت که باید از این فرصت حداکثر استفاده را برده  و برای این‌که من دیگر نتوانم جوابی آماده کنم، با تمامی قوا سریع ادامه داده  و گفت:

- خوبه، خوبه دزد رو با مدرک جرم گرفتم. هیچی نگو قول - قول هم دیگه واسه من نکنی‌ها! فقط بگو کی؟

سردرگم شده گفتم:

- متوجه نمی‌شم؟ چی کی؟

مادرم با لحنی برای تمسخر کردن من گفت:

- خوبم، متوجه میشی؟ بگو کی بریم؟ می‌خوام تا سهیلا خونه این‌ها هست، یک وقت و قراری ازشون بگیره.

به‌ دنبال یک راه فرار بوده، تا از موقعیت پیش آمده بتوانم بگریزم. نادم گفتم:

لااقل یک فرصتی چیزی بدین تا فکرهام رو بکنم.

مادر که از قصد من خوب اطلاع داشت، برای همین نمی‌خواست بگذارد تا من به راحتی از داخل تله او بیرون بیایم:

- این‌جور که تو عکسش رو بغل کردی، معلومه که دیگه کارت از فرصت برای فکر کردن گذشته و حالا دیگه داری میری توی هجران، خودت هم خبر نداری.

با سفسطه پردازی گفتم:

- نه مادر من، اون‌جورها هم که فکر می‌کنی نیست.

مادر با طعنه گفت:

- چرا هست، گفتم که خودت خبر نداری یا اگه هم داری، خودت رو به اون راه میزنی.

بالاخره در برابر مادر کوتاه آمده و گفتم:

- حالا که این‌طور شد، باشه قبول من تسلیم هستم؛ اما ببینین من یک شرط دارم.

- چه شرطی؟ از حالا بگم مثل قولت در پیتی نباشه‌ها!

با حرکت سر قبول کرده و گفتم:

- شرط من اینه، اول من باید ایشون رو از نزدیک در یک جلسه غیر رسمی نه خواستگاری ببینم؛ بعد از اون‌ تصمیم خودم رو بگیرم.

 

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 10

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

 

مادر در حالی‌که احساس  فتح و پیروزی به او دست داده بود، عینک ذره بینی  خود را بر روی نوک بینی جابه‌جا کرده تا با دقت بیشتری مرا تحت نظر خود به گیرد. سپس گفت:

-  باشه عزیزم این که کاری نداره، من هم قبول دارم. حالا این شد یک حرف حسابی و منطقی، قربونت هم میرم. همین الآن  به سهیلا زنگ میزنم و میگم هر جور شده پرستو رو برداره و این‌جا بیاره. میگم بگه به تلافی دیشب که سهیلا اون‌جا بوده، اون هم باید امشب خونه ما بیاد.

من خود را به کند فهمی زده و گفتم:

- خب اون‌وقت من باید چی‌کار کنم؟

مادر با تمسخر کردن من گفت:

- اَه،  ادای چلمن‌ها رو در نیار! خب چی‌کار باید بکنی؟ یک کاری بکن دیگه، مثلا سر میز شام یا تو سالن باید یواشکی بهش نگاه کنی. البته باید به سهیلا بگم، شب در اتاقش رو قفل کنه.

چشم‌ها را گرد کرده  و با تعجب زیاد گفتم:

- اون دیگه واسه چی؟

- اه-‌ اه سوال هم می‌کنه! واسه چی؟ بی‌حیا واسه این‌که عکسش رو این‌جور بغل کردی خودش رو ببینی چی‌کار می‌کنی؟

به قدری  شرمسار و خجالت زده شده بودم که سر را زیر انداخته. به یک‌باره متوجه شدم هنوز عکس پرستو روی سینه من مانده بود و این باعث سرافکندگی بیشتر من  شد. آرام عکس را برداشته  و خیلی مؤدبانه آن را روی میز گذاشتم.

احساس کردم پرستو هم از کار من  به خصوص از این نوع شرم‌زدگی  من می‌خندد و لب‌های او بیشتر باز شده بود.

مادر با نیشخند به من گفت:

- بس کن پسر خوردیش! کاری نکن امشب شامت رو تو اتاقت بدم.

عاقبت کلافه شده و با ناراحتی  گفتم:

- مادر هی حالا بگو- بگو! خوبه که این دام  رو خودت برای من پهن کردی‌ها.

اما این‌بار مادر از سر دلجویی از من گفت:

- عزیزم ببین  پدر خدا بیامرزت همیشه این مثل ورد زبونش بود: «زن بلاست؛ اما خدا هیچ خونه‌ای رو بی‌بلا نذاره». حالا من هم وظیفه مادریم رو باید انجام بدم  و تازه چون پدرت هم خدا بیامرز شده، باید وظیفه پدری اون هم خودم انجام بدم. یک روز هم خودت همین کارها رو برا بچه‌هات انجام میدی.

بالاخره مادر توانسته بود مرا که تا به امروز سر به زیر و سر براه بودم، سر به هوا کند و به دامی که پهن کرده بود بیاندازد.  از این پس نوبت پرستو بود تا او هم داخل این دام گردد.

***

ساعت هشت و پنج دقیقه شب بود. دل من مثل سیر و سرکه غلیان داشت. خیلی مشتاق شده بودم تا پرستو را از نزدیک ببینم. می‌خواست بدانم تصویر واقعی پرستو هم مثل عکس او می‌باشد. آخر خود واقعی بسیاری از افراد با عکس آن‌ها  فاصله زیادی دارد. گاهی خود واقعی آن‌ها از عکس‌های آن‌ها زیباتر و گاهی هم نه برعکس هستند.

اما اکنون برای من این موضوع خیلی مهم شده بود، تا خود واقعی پرستو را ببینم. یعنی او را بدون نقاب ببینم. البته منظورمن از نقاب فقط به چهره او نبود. بیشترتیپ شخصیت وجودی و رفتاری او را هم می‌خواستم از نزدیک ببینم.

گاهی یک فرد ممکنه زیبا باشد، ولیکن تیپ شخصیتی او به زیبایی چهره او نباشد. کلا جذابیت انسان بیشتر به رفتار انسان مرتبط است تا به چهره آن‌ها، خیلی از افراد زیبا هستند؛ اما به‌خاطر رفتارها و شخصیت بد آن‌ها، بیشتر منفور هستند.

به یک‌‌باره صدای زنگ آیفون بلند شد، با بی‌قراری با خود گفتم یعنی خودشه؟

از داخل هال صدای سهیلا شنیده می‌شد، که با خنده و تعارف و دستُ دل‌بازی از پشت آیفون در را باز‌کرده  و فرد پشت در را به داخل  خانه دعوت ‌کرد.

با استرس و پریشان حال پشت پرده  پنجره اتاق خود ایستادم. آرام در حیاط باز شده، یک خانم متین و موقر آهسته داخل حیاط گشت؛ بعد از داخل شدن نیز در را هم پشت سر خود بسته و لحظه‌ای همان‌ جا ماند و مکث کرد و منتظر ایستاد. سهیلا را دیدم که شتابان به استقبال او وارد حیاط شد. اوهم با دیدن سهیلا جلوتر آمده، سپس با هم رو بوسی کرده و دست در دست هم به سمت داخل خانه حرکت کردن.

  رفتار او تا به این جا بد نبوده، طرح پوشش او نیز با سلیقه و پرهیز از جلف بودن داشت.  یک مانتو زرشکی شیک، با یک شلوارجین آبی ست کرده و کتونی‌های هم رنگ با مانتو یعنی همان زرشکی پوشیده بود و همین‌طور یک روسری گلدار به رنگ کرم که گل‌های سرخ قشنگی هم روی آن نقش بسته، به سر کرده بود. نوع لباس و پوشش او کاملاً مناسب بود، درحین این‌که تیپ زیبا و دل‌ نشینی  داشت، ساده و با سلیقه هم بود. هنگام عبور از نزدیکی پنجره، برق چشم‌های او مثل تیرهایی  بود، که به سمت قلب من رها می‌شد. می‌دانم که خود او خبر نداشت که یک بی‌چاره‌ای در این جا دراین کنج خلوت اتاق دارد از هستی ساقط می‌شود. خدایا من از چه وقت این‌جور شده که خود من هم از آن خبر ندارم؟ من که همیشه سر به‌ زیر بوده؛ اما حالا چرا پنهانی یک دختر خانم را باید این‌چنین دید می‌زدم! نمی‌دانم کار من چقدر درست یا غلط بود؛ اما  من قصد بدی که نداشتم، بالاخره موقع ازدواج باید یک‌جور همسر آینده خود را دید.

 

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 10

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

من تابه‌حال نگاه خود را به نگاه دختری ندوخته بودم. این همه دختر در میان فامیل، در دانشگاه  و همسایه‌ها، یا در خیابان دیده بودم؛ اما هیچ‌وقت دل من برای کسی تا حالا به‌ تپش در نیامده بود، اما این‌دفعه مرا چه شده بود؟

خدایا این‌بار چرا این‌قدر در دل من آشوب و هیجان ایجاد شده  و بر تمامی اندام من لرزه انداخته. نکند واقعا این خانم نیمه پنهان من باشد که این‌گونه مرا مجذب کرده و به خود می‌کشاند؟ خدایا به واقع مرا به‌ کدامین روی  می‌بری؟ نکند این هوس باشد و آخر آن تاریکی برای من به ارمغان آورد؟

بی‌قرار در داخل اتاق روی تخت خود نشسته  و با دلهره مثل بچه‌ها مرتب پاهای خود را تکان داده  و واهمه داشتم  تا از اتاق خود بیرون بیایم  و می‌ترسیدم، تا در اثر لرزش بدن تعادل خود  را از دست بدهم. با دست‌ها لبه‌های تُشک را می‌فشردم  و سعی در کنترل خود و زمام احساس خود را داشتم.

صدای سخن گفتن آن‌ها را می‌شنیدم، چه‌قدر مادر با خوش‌حالی و شوق زیاد به همراه سهیلا با او گرم گفت‌گو بودند. وقتی که او شروع به صحبت می‌کرد‌، قلب من را بی‌قراری فرا می‌گرفت. از تن صدای او غرق لذت شده بودم، واقعا زیبا  و آرامش بخش بود. من، هم آشفته حال بوده  و هم برای دیدار از نزدیک او لحظه شماری می‌کردم.

ساعت نه هفت دقیقه بود که سرانجام  وقت شام شده  و مادر برای شام مرا صدا زد.

برای یک صدمین‌بار خود را در مقابل آینه چک کرده، مثل همیشه همه‌چیز من مرتب بود. یک تیشرت سبز کُناری یقه‌دار سه دکمه برند لاگوست به همراه یک شلوارجین مدادی پوشیده بودم؛ اما نمی‌دانم چرا این‌گونه دچار وسواس ظاهر خود گشته بودم.

 این همه دانشجوی دختر در کلاس و دانشگاه من بود و من هر روز از کنارآن‌ها می‌گذشتم، حتی با هم حرف می‌زدیم؛ اما حتی یک‌بار هم به خاطر آن‌ها به آینه نگاه نکرده، یعنی برای من مهم نبود که در مورد من و ظاهر من چه فکر می‌کنند. البته این را هم باید بگویم من همیشه مرتب و جزء بهترین‌ها بوده؛ اما برای من بیشتر نظر خود من مهم بود که مرتب باشم نه نظر دیگران. من در حقیقت برای خود زندگی می‌کردم، البته نظر دیگران هم مهم بود؛ اما اولویت اول من نبود.

اما اکنون فرق داشته، از بس که به آینه خیره شده بودم، آینه هم از من خسته شده بود.

دوباره صدای مادر را شنیدم که نام مرا  صدا می‌زد:

- سهیل جان، سهیل جان، بیا مادر شام حاضره!

آرام زمزمه کرده، می‌دانم مادر به خدا می‌دانم؛ اما این من هستم که هنوزحاضر نیستم.

لحظه‌ای بعد صدای سهیلا را از پشت در اتاق ‌خود شنیده:

- داداش- داداش بیا دیگه شام حاضره!

سهیلا وقتی جوابی از من نشنید بدون اجازه وارد اتاق شد.

او با دیدن حال من، که پریشان روی تشک نشسته‌ام با تعجب پرسیده:

- اِه چی شده داداش؟

سر به زیرکرده و گفتم:

- هیچی سهیلا، فقط حال من امشب اصلاً خوش نیست.

با تعجب بیشتر و گرداندن چشم‌ها گفت:

- یعنی چی؟

- نمی‌دونم، دست و پام  رو گم کرده  و هراس دارم بیرون بیام  و خوف دارم که سوتی بدم. ببین دست‌هام  رو چه جوری می‌لرزه!

سهیلا این‌بار با خنده زیاد گفت:

- واه سهیلا بمیره برات!‌‌ خب لااقل داداش بزار اون رو از نزدیک ببینیش و بعد عاشقش بشی، اون‌وقت این‌جور ملق بزن  و بندری به‌لرز، ای بی‌جنبه!

تیز به او نگاه کرده، خیلی به من برخورد. خود را محکم گرفته و از روی تخت بلند شدم  و روبروی سهیلا ایستاده  و گفتم:

- من بی‌جنبه‌ام، باشه اصلاً بیا بریم! اما یک روز تو هم می‌فهمی که امروز من چی کشیدم.

- حالا تو بیا بیرون! کو تا اون  روز؟

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • هاها 1

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت دوازدهم

 

سهیلا در اتاق را باز کرده ‌و جلوتر از من حرکت کرد و بیرون رفت، من هم از پشت سر او ‌از اتاق بیرون رفتم. تا چشم من به پرستو افتاد، هم‌زمان او هم مرا دیده  و برای احترام از روی مبل بلند شده و ایستاد.

خود را جمع جور کرده و شتابزده گفتم:

-  ببب...خشید من نمی‌دونستم مهمون داریم.

سهیلا هم‌زمان که دست مرا گرفته بود با نگاه به پرستو گفت:

- پرستو جون این هم سهیل برادر من هست، که قبلا درباره او به شما گفته بودم.

پرستو نزدیک‌تر  آمده  و گفت:

- سلام از دیدارتون خوش‌وقت هستم.

بعد سهیلا به سمت من برگشته و گفت:

- داداش، ایشون دوست و هم دانشگاهی عزیز من پرستو خانم هستن!

یک کم مکث کرده، سپس ادامه داده:

- نمی‌دونم قبلاً برات از ایشون گفته بودم یا نه.

صدای خود را صاف کرده و گفتم:

- من هم سلام عرض می‌کنم و از دیدار شما خیلی خوش‌وقتم. (بعد با نگاهی به سهیلا گفتم) نه شما چیزی به من نگفتین؛ اما مادر همه رو گفتن.

گونه‌های سهیلا با تعجب از حرف من سرخ شد. به نشستن نرسیده، هم زمان مادر همه را برای خوردن شام به سر میز دعوت کرد.

 آشپزخانه ما تا اندازه‌ای بزرگ است که همین سبب میز غذاخوری نیز در داخل آن قرار گرفته بود. همه با هم داخل آشپزخانه شدیم، آن‌ها گرداگرد دور میز غذا خوری گرد چوبی  نشستند.

همه‌چیز شام از قبل مرتب و بر روی میز چیده شده بود. مادر برای شام کلم پلو شیرازی تدارک دیده بود و بوی آن حسابی توی فضای خانه پیچیده شده بود. بوی بسیار تحریک کننده و اشتها باز کنی دارد. من همیشه عاشق این غذا هستم  و دست کم دوتا بشقاب از آن خوراک من است.

  به علت گرد بودن میز من باید روبه‌روی پرستو قرار می‌گرفتم  و می‌نشستم. مادر و سهیلا نیز در دوطرف او نشستن؛ اما من از ترس سوتی دادن، کنار میز اوپن رفته و در آن‌جا نشستم.

مادر با حرکت و اشاره چشم‌ها  گفت:

- وا، سهیل جان چرا اون‌جا رفتی نشستی؟ بیا این‌جا بنشین!

با صدایی که کم‌رویی و شرم در آن موج می‌زد و کاملا از لرزش تُن آن مشهود بود گفتم:

- نه مادر همین‌جا هم خوبه، می‌خوام شماها راحت باشین.

مادر با حالتی عصبی گفت:

- خب عزیزم دستت که به غذاها نمی‌رسه.

با اشاره به سهیلا:

- خب دست سهیلا که می‌رسه.

از دور دیدم لبخندی بر روی لب‌های پرستو نقش بسته.

سهیلا یک بشقاب برداشته  و برای من مقدار زیادی کلم پلو شیرازی داخل آن کشیده و بعد از آن هم یک کاسه پر از سالاد شیرازی که با کلم قرمز بر روی آن تزئین شده بود، به همراه مقدار زیادی آب غوره که به آن اضافه کرده، برای من گذاشت. همه مشغول خوردن غذا شدیم.

ظاهراً برای پرستو اولین بار بوده که طعم کلم پلو شیرازی را می‌چشیده  و از این غذا می‌خورده. خیلی زود تفاوت آن را با کلم پلوهای دیگر سریع درک کرده و شروع به تعریف از آن کرد.

من نیز هم زمان شروع به خوردن  کرده... اما... واه خدایا این صداها چیست که اینک از درون من بیرون می‌آید؟!

 وقتی غذا را می‌جویدم، احساس می‌کردم صدای جویدن من پشت بلندگو گذاشته شده  و هرچه آرامتر می‌جویدم، باز هم از شدت صدا کاسته نمی‌گردید. از آن هم بدتر وقتی غذا را فرو می‌دادم، در هنگام بلعیدن صدای قورباغه درون من تولید می‌شد. با وجود این صداها به قدری خجالت کشیده که تقریباً کلم پلو به من کوفت شد.

خدایا چرا باید همین امشب همه‌چیز من درهم گردد؟ در نهایت به قدری شرمگین شده که غذای مورد علاقه‌ خود را نصفه نیمه رها کرده  و گرسنه از کنار میز اوپن بلند شده تا داخل سالن بروم.

هنوز بوی کلم‌پلو با آن کاسه سالاد پر از آب غوره آزارم می‌داد و دل من هنوز برای خوردن آن مالش می‌رفت و در برابرش ضعف داشتم.

مادر در حالی‌که با چشم خود مرا تعقیب می‌کرد:

- اِه سهیل جان پس چرا غذات رو نصفه گذاشتی؟!  تو که عاشق کلم پلو هستی، پس چی شده؟

با صدایی مثل از ته چاه برآمده گفتم:

- ببخشید امشب بیشتر از این میل ندارم. سهیلا زیادی برای من کشیده بود.

سهیلا به مادر اشاره کرده  تا کاری به من نداشته باشد. این عمل او از دید من و همین‌طور فکر کنم پرستو مخفی نماند. به سالن رفته و بر روی مبل خود نشستم، خیلی دمق و گرفته شده بودم. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که روزی این‌چنین جلوی کسی کم آورده و ناتوان گردم. همیشه مغرور بوده که توانسته‌ام احساسات خود را کنترل کرده و مقاوم باشم؛ اما اکنون مرا چه شده بود؟

 

 

 

@m.azimi

 

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • هاها 1

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت سیزدهم

 

در  افکار خود غوطه می‌خوردم که به یک‌باره یک سینی چای در مقابل دیدگان من گرفته شد. سر را که بلند کرده، دیدم پرستو چای را آورده بود. لحظه‌ای چشم من در چشم‌های زیبای عسلی او گره خورد  و نگاه من در نگاه او فرو رفت.  تمام بدن من را رعشه فرا گرفته، به طوری‌که حتی پرستو هم متوجه آن شد. از روی مبل سریع بلند شده  و ایستادم. در همان دم نزدیک بود تا با سینی چای نیز برخورد کرده  که پرستو با تیزهوشی دست خود را کنار کشیده  و از بر خورد من با سینی چای جلوگیری کرد. هنوز نگاه من گرفتار در نگاه او اسیر بود تا عاقبت سر را پایین انداخته و لحظاتی سکوت کردم  و بعد هم بدون هیچ حرفی شرمسار جمع را ترک کرده و به اتاق خود پناه بردم.

دیگر واقعا به نیمه پنهان اعتقاد کامل پیدا کرده و احساس کردم در وجود من هم کاستی و نقصانی هست که تابه‌حال آن را حس نکرده بودم  و من امشب به شدت آن را درک کرده و حال من به دنبال آن نیمه خود بودم.

من دریافتم که آن نیمه پازل در چند قدمی من قرار گرفته و برای تصاحب آن دیگر شکیبایی و تحمل نداشتم. من که تا دیروز مغرورانه می‌گفتم قصدی برای ازدواج ندارم؛ اما امروز زار و پریشان لحظه‌ها را می‌شمارم تا در کنار او قرارگیرم.

دیگرخواهان هیچ‌چیز در این دنیا نبوده و نیستم به جز این‌که ساعت‌ها بنشینم  و به آن دو تا چشم خیره گردم  و حس کنم آن‌ها از‌آنِ من‌ است. دل من می‌خواهد بنشینم و تصویر خود را در میان آن دو تا چشم عسلی ببینم و دیگر طاقت دوری از آن‌ها را ندارم.

من خود واقعی پرستو را دیده، همانی که همیشه می‌خواستم. بدون رنگ و روغن، ساده - ساده بود.

در دل من آشوب به پا شده بود. سراغ کتاب‌ها رفته و کتاب دیوان غزلیات حافظ را برداشتم و تفاؤلی بر حال خود زده:

 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر ( ... ) لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

کتاب حافظ را روی میز گذاشته  و کنار پنجره رفتم و ایستاده به آسمان خیره شدم. این هم از جناب حافظ،  او هم حال مرا درک کرده و از آن دنیا فهمیده بود.

دیگر تاب تحمل  من به اتمام رسیده بود و آن قدر بی‌قرار بوده که می‌خواستم به خیابان رفته و تا آن‌جایی که امکان دارد بدوم یا سر  را داخل چاهی یا جایی کرده  و تا حد ممکن از ته دل فریاد کشیده تا آشوب درون خود را بیرون گردانم.

تقه‌ای به در خورد؛ بی‌تفاوت جواب نداده، دگربار صدا تکرار شده  و مجدداً جوابی به آن ندادم؛ اما در باز شده و مادر وارد اتاق گشت، بوی خوش او داخل اتاق من پیچید.

فکر کردم من تا همین دیروز فقط به بوی مادر و سهیلا خواهرم الفت داشته و برای من بوی بهترین عطر دنیا را داشتند؛ ولی امروز دل من مطالبه بوی دیگری را کرده بود. همان‌گونه رو به پنجره مانده تا مادر جلوتر و نزدیک من آمده  و دقیقاً در پشت سرمن ایستاد. ولی من هنوزنگاهم از پنجره به بیرون بود.

مادر با خوش رویی به سخن آمد:

- چه طور بود؟ خوب بود؟ پسندیدیش؟

ولی من افسرده‌تر از آن بودم که با همان لحن خوش به مادر جواب گویم:

- مادر این چه آتیشی بود که به جون من انداختی؟ من که داشتم آروم زندگیم رو می‌کردم؛ اما حالا دارم نابود میشم. حالا دیگه  هیچ آرامشی ندارم و درونم و روحم شوریده و پریشان حال شده.

 

 

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 9

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

  پارت چهاردهم

 

مادر با لحن آرام و مادرنه‌ خود لب گشوده  و گفت:

- مادر بی‌تاب نباش! خودم همه‌چیز رو برات رو به راه می‌کنم. همه این‌ها  طبیعی هست و بالاخره تو هم یک روز باید گرفتار اون می‌شدی و اگه هم نمی‌شدی قطعاً ازش محروم شده بودی.

با صدایی از ته گلو که با بغض من هم همراه شده بود گفتم:

- ولی من دارم می‌سوزم، بدون این‌که حتی اون بدونه و مطلع باشه.

مادر با لبخند برای تسکین من گفت:

- می‌دونه، من مطمئنم که الآن دیگه می‌دونه.

با تعجب به مادر نگاه کرده و گفتم:

- آخه از کجا؟ مگه علم غیب داره؟

مادر با لحن خاطرجمعی گفت:

- ببین پسرم! عشق راه خودش رو عاقبت باز می‌کنه، بالاخص اگه پاک باشه، مشتریش همیشه حی و حاضره.

به مادر نگاه کرده  و پرسیدم:

- یعنی میگین من الآن عاشق شدم؟

- خودت چی فکر می‌کنی؟

با بی حالی و گرفتگی بیشترصدا گفتم:

- ولی من بیشتر حس دیوانگی دارم، مغزم دیگه کار نمی‌کنه. به نظر شما این‌ها نشونه عشقه؟

مادر با نگاهی مهربان پاسخ داده:

- نه پسرم، این‌ها که عشق نیستن؛ اما به‌ تدریج درست میشی و در مسیر صحیح آن قرار می‌گیری. در حقیقت این‌ها نشونه اینه که داری آماده میشی تا پذیرای عشق باشی، یعنی این که مغزت داره خونه تکونی می‌کنه.

- خوب زمانش کی هست؟

- گفتم که، کم- کم درست میشی.

عصبی گفتم:

- نه این‌ها رو که نمیگم، منظورم اینه که کی بریم برای خواستگاری؟

مادر این‌بار با تمسخر نیشخند زده:

- واه چه آتیشت هم تنده! پسر یک کم فیتیله رو بکش پایین نمه - نمه.

در حالی‌که سر خود را به طرفین تکان می‌دادم:

- دیگه نمی‌تونم این دام و تله رو خود شما پهن کردین، باید حالا هم زودتر جمعش کنید وگرنه من دیونه میشم  و تو خونه تکونی یک دفعه دیدین مغزم خالی - خالی شد!

مادرم با لبخند پیروزمندانه از این‌که توانسته بود، عاقبت این‌جور من را اسیر و رام خواسته خود کند، گفت:

- خب باشه، من که گفتم صبر داشته باش! من خودم همه‌چیز رو  درست می‌کنم؛ اما باید یک مدت صبور باشی، زمان می‌بره.

دردمندانه به او نگاه کرده  و ملتمسانه گفتم:

- نمی‌تونم، دیگه نمی‌تونم.

مادر لحن خود را از آرام تغییر داده  و با تشر گفت:

- باید بتونی، سعیت رو بکن! اصلا از بچگیت هم همین‌طور بودی؛ همه‌چیز رو آنی می‌خواستی. باید صبر داشته باشی، شاید این هوسه. هوس با عشق دوتاست، این رو بفهم و درک کن!

سکوت کرده اما با یادآوری چشم‌های پرستو، از نو پرسیدم:

- راستی چرا پرستو چایی رو آورد؟

مادر با لبخنند:

- کار من و سهیلا بود. ابتدا چای را در فنجان‌ها ریختم، بعد هم دروغی خودمون رو مشغول نشون دادیم. اون هم برا این‌که چاییت سرد نشه برات آورد. در حقیقت می‌خواستیم برای تو موقعیت ایجاد کنیم تا ببینیش، (با طعنه) که خوب هم دیدیش.

 

***

 

بعد رفتن مادر همان‌جا پشت پنجره نشسته  و فکرمی‌کردم، نه دروغ چرا؟ اصلاً هیچ‌ کاری نمی‌کردم.  فکر دیگر کجا بود؟ اصلا مغز من  دیگر کار نمی‌کرد، پیش خود گفتم نکند به گفته مادر شاید این هوس باشد؟

اما نه نبود، یعنی واقعاً غیرممکن بود! اگر هوس بود، خب قبلا هم باید نسبت به خیلی از دخترهای  دیگر هم ابراز می‌شد، پس هوس در کار نبوده.

ناگهان صدای سهیلا را از پشت سرخود شنیدم من متوجه ورود او به اتاق نگشته بودم. سهیلا جلوتر آمده  و درست در کنار تخت ایستاد:

- اه داداش یک ساعته دارم در میزنم چرا جواب نمیدی؟

با بی تفاوتی گفتم:

- من که چیزی نشنیدم.

سهیلا با لبخند و از سر دلجویی گفت:

- واقعا؟ انگاری بد جوری داداش گلم داره به فنا میره‌ها!

با افسردگی لب گشوده و گفتم:

- فنا- فناست بد و خوب هم نداره  و من هم  الآن دارم میرم پیشش، کاری نداری؟

سهیلا با خنده:

- وا چه حرف‌هایی میزنی... راستی پرستو خانم دارن میرن.

یک‌دفعه از جا جسته و مقابل سیهلا ایستاده پرسیدم:

- دارن میرن؟ مامان که گفت شب رو این‌جا می‌مونه!

- خب داداشش چند روزه ماموریت رفته و پدرش تنهاست برا همین باید بره خونه.

من با ناراحتی گفتم:

- خب پس من چی؟

سهیلا که از نوع ابراز کلام من جا خورده بود، با چشم‌های گرد شده  از تعجب پرسید:

- تو چی؟! منظورت چیه؟

من متوجه اشتباه  در گفتار خود شده  با شرم سر را زیر انداخته و سعی دراصلاح آن‌ کردم:

- خوب منظورم اینه که من هنوز درست حسابی که ندیدمش.

 

 

@مدیر ویراستار

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

  پارت پانزدهم

 

سهیلا با نیش خند شانه‌ای بالا انداخته:

- خب عزیزم تقصیر از خودته، می‌خواستی بیای بشینی حسابی دیدش بزنی، حالا هم بیا بیرون می‌خوان کم - کم خداحافظی کنن. لااقل حالا عُرضه داشته باش و بیا بنشین و ببینش!

به دنبال سهیلا به سمت سالن راه افتادم. باید این‌بارکار را تمام کرده و از بابت این دل خود حتماً مطمئن می‌شدم و دیگر درنگ جایز نبود.

پرستو با دیدن من مثل دفعه قبل برای احترام از روی مبلی که نشسته بود، بلند شده  و ایستاد.

من هم یک بفرمائید گفته و رفتم درست رو بروی پرستو و هم زمان همه با هم نشستیم.

لحظه‌ای سکوت برقرار بود. آن جایی که من نشسته بودم متاسفانه طوری بود، که اصلا نمی‌شد دزدکی نگاه خود را به او بدوزم.  لعنتی برخود فرستاده، که صدای پرستو در گوش من طنین انداخت. به هوای این‌که  در حال توجه و گوش دادن به حرف‌های او هستم  به او خیره نگاه کرده.

اما اصلا  متوجه گفتار او نشدم، تا این‌که صدای مادر را شنیده که می‌گفت:

- سهیل مادر نظرت چیه؟

  از پرستو نگاه خود را گرفته و به مادر چشم دوختم:

- چیه مادر؟

مادر با تعجب خیره به من تکرار کرده:

- میگم نظرت رو بگو!

ابتدا فکر کردم مادر نظر مرا درمورد پرستو جویا شده  و نزدیک بود خود را افشا کنم؛ اما درنگ کرده و پرسیدم:

- درباره چی نظر بدم؟

مادر با اشاره چشم و ابرو من را متوجه خود کرد:

- اِه مگه گوش نمی‌دادی؟ پرستو خانم برای برادرشون از سهیلا خواستگاری کردن و از من و شما اجازه خواستن وقت بدیم تا به همراه خانواده تشریف بیاورن.

با تعجب به مادر نگاه کرده، یعنی چه؟ از سهیلا خواستگاری کرده! پس من چی؟ خدایا ای کاش از من خواستگاری کرده بود! من درحال دست و پا زدن برای او هستم، بعد از سهیلا خواستگاری می‌کند.

مادر منتظر جواب من، همان‌طور خیره به من مانده بود مجدد پرسیده:

- خب سهیل مادر نظرت چیه؟ بگو دیگه!

به سهیلا که خجل گشته و سر را  به زیر انداخته بود و با انگشتان خود بازی می‌کرد، لحظه‌ای نگاه کردم  و بعد به پرستو که او نیز نگاه خود را به من دوخته بود رو کرده و گفتم:

- باشه، خب با مادر هماهنگ کنید و تشریف بیاورید!

 از خوشحالی برقی در چشم‌های پرستو نشسته و باز هم با همان نگاه مستقیم  از من تشکر کرد؛ اما او نمی‌دانست که چگونه با آن نگاه‌ها  در درون من چه آتشی به پا می‌کند  و  تمامی وجود من را از درون و بیرون با آن شعله نگاه می‌سوزاند.

اندکی بعد پرستو از جا بلند شده و اجازه خواست تا به خانه مراجعت کند. ساعت از یازده سی هشت دقیقه شب هم فرا تر رفته بود.

سهیلا با شتاب گفت:

- نه صبر کن الآن به آژانس زنگ می‌زنم  و برات ماشین می‌گیرم.

ولی من از حالا غیرتی شده بودم و اصلا نمی‌خواستم در این موقع شب پرستوی من سوار تاکسی آژانس گردد. به همین سبب گفتم:

- سهیلا خانم آژانس چرا؟ زود آماده شو خودم ایشون رو می‌رسونم‌!

سهیلا با تعجب نگاهی به من انداخته و بعد هم  نگاهی به پرستو کرد.

پرستو مردد گفت:

- نه اصلا همون آژانس خیلی هم خوبه، من مزاحمتون نمی‌شم.

- نه چه مزاحمتی؟ مثل این‌که یادتون رفته، قراره ما با هم قوم خویش بشیم.

پرستو با شنیدن این حرف، مثل این‌که بله را برای داداش خود جلو-جلو گرفته باشد، لبخندی بر روی لب‌ها نشانده  و دیگر چیزی نگفت.

 

@مدیر ویراستار

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7
  • هاها 1

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

  پارت شانزدهم

 

مادر سر را کنار گوش من برده و گفت:

- پسر یکم ترمزت رو بکش، این‌قده هم خرابکاری نکن!

مادر راست می‌گفت؛ من باز هم سوتی داده بودم، من نباید آن جمله را بکار می‌بردم.

من نباید کاری کرده تا پرستو را از دست می‌دادم. با ازدواج سهیلا با برادر پرستو من هم به او نزدیکتر می‌شدم. برای همین باید یک کم شکیبایی بیشتری به خرج می‌دادم.

 پرستو یک لحظه مکث کرده  و مثل این‌که به یاد چیزی افتاده باشد، با تردید گفت:

- راستی بحث اصلی داشت فراموش می‌شد، نگفتین کی ما بالاخره خدمت برسیم؟

مادر مردد گفت:

- خب فعلا که داداشتون ماموریت هستند.

پرستو با لحنی آرام به همراه لبخند گفت:

- خب، ایشون ایشالله پس فردا بر می‌گرده، اگه اجازه بدین یک روز بعد از اون یعنی پنجشنبه شب ما خدمت ‌برسیم.

مادر و سهیلا هم زمان به من نگاه کرده، من هم با نگاهی به مادر و سپس به پرستو گفتم:

- هرچی مادر بگن امر- امر ایشونه.

پرستو نگاه خود را سمت مادر برده، من هم از فرصت استفاده کرده و خیره بر روی صورت او سِیر کردم. قطعا این آخرین فرصت و آخرین نگاه برای من بود و در دل خدا - خدا کرده تا مادر، صحبت‌ها را که من به آن گوش نمی‌دادم بیش از حد طول بدهد.

واقعا این چهره واقعی پرستو بود، بدون رنگ و آسانس کاملاً طبیعی بود. چشم و ابرو متناسب، بینی هم به صورت او می‌آمد و لب‌ها... نه دیگه ادامه نداده و نگاه خود را گرفته و سر را زیر انداختم  و در دل طلب بخشش  و عذر گناه از خدا کردم.  پیش خود گفتم یک روز همه را به او می‌گویم  و از او طلب بخشش خواهم کرد.

صدای مادر را شنیده به خود آمدم.

- پس آقا سهیل پنج شنبه شب دیگه، خوبه آره؟ شما احیاناً که کاری ندارید؟

با تعجب گفتم:

- خب خوبیش که خوبه! اما مگه من هم باید در جلسه اول باشم؟! معمولا یک رفت آمد اولیه هست دیگه‌‌.

پرستو بی‌درنگ پاسخ داد:

- خب چون داداشم وقتش کمه و مرتب ماموریت میره و تا حدودی ما با هم آشنا هستیم. اینه که مجبوریم یک مقدار برنامه‌ها رو تغییر بدیم.

نطق من به یک‌باره گل کرده گفتم:

-  آخه برادر شما که هنوز سهیلا رو ندیده و با ما هم که آشنا نشده، یک تیشرت هم ندیده نمی‌شه خرید چه برسه به ازدواج!

پرستو با لکنت اما با متانت در تاکید حرف من گفت:

- بله شما درست می‌فرمائید، خب البته داداشم چندباری که جلوی دانشگاه دنبال من اومده بود، من رو با سهیلا جون دیده بود؛ برای همین پیش‌قدم شد و از من خواست تا بیام و قرار خواستگاری رو بذارم.

با خود گفتم ببین چقدر من تا حالا بی‌عُرضه بودم  و داداش پرستو چقدر از من جلوتر است. اگر من هم چند بار دنبال سهیلا می‌رفتم، حتما پرستو را در آن‌جا دیده بودم.

سهیلا به حرف آمده  و با طعنه گفت:

- خوب ظاهراً همه نظر دادن و نظرشون رو هم گفتن؛ اما هیچ‌کس نظر من رو نپرسید.

پرستو با زیرکی و دلجویی از او گفت:

- عزیزم تو اصل کاریه هستی، اما این رو بدون بی چک چونه تو مال خودمی نمی‌گذارم، از دست داداش من دربری.

 

 

@مدیر ویراستار

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 پارت هفدهم

 

سهیلا سر را زیر انداخته  و از شرم چهره‌اش دگرگون شده و دیگر هیچ نگفت.

با خود گفتم  سهیلا از این پرستو یاد بگیر لطفاً نذار پرستو از چنگ من بیرون رود.

مادر به من نگاه کرده و گفت:

- خب پس دیگه آقا سهیل برو آماده شو و پرستو خانم رو برسون، پدرشون تنها هستند. سهیلا عزیزم تو هم همراه‌ اون‌ها برو.

سهیلا رفت تا حاضر شود. من با  نگاهی  به خود، خب من که کاملاً آماده بوده، فقط باید کفش‌ها را می‌پوشیدم.

وقتی از کنار پرستو رد می ‌شدم  تا از درخارج گردم، یک‌دفعه بوی خوش او در مشام من  پیچیده  و به واقع گیج شدم. خدایا مرا ببخش  که این‌قدر بی‌جنبه شدم. چرا من این‌گونه گشتم؟

 دست خود را به دیوار گرفته بودم، تا کفش‌ها را بپوشم. رو که بر گرداندم، پرستو پشت سرمن ایستاده بود. بازهم چشم در چشم هم شدیم، سر را زیر انداخته  و از درب حیاط بیرون زدم. خدایا با این وضع خراب من، حالا چه جور رانندگی کنم.

آن شب ماشین مزدای خود را جلوی درب حیاط پارک کرده بودم. یک‌دفعه فکری بد و شرم آور از ذهن من خطور کرد. خیلی سریع  داخل خودرو رفته  و خوش بو کننده ماشین را بیرون انداختم  و سپس تمام شیشه های مزدا را هم پایین کشیده  و فن داخل ماشین را  روشن کردم تا تمامی بوی خوش بو کننده  از داخل خودرو خارج گردد.  آخر می‌خواستم  باز هم آن بوی خوش پرستو را حس کنم و آن را استنشاق کنم.

بعد از مدتی پرستو به همراه سهیلا از در خانه بیرون آمدند. من خیلی سریع  داخل خودرو رفته  و فن  آن را خاموش نمودم.

سهیلا درصندلی جلو کنار دست من نشسته و پرستو پشت سرسهیلا صندلی عقب نشست.

سهیلا با تعجب پرسید:

- اِه داداش چرا همه پنجره‌ها را دادی پایین؟

- آخه ماشین از ظهر بیرون بود؛ آفتاب خورده بود، میگن هوای داخل ماشین آفتاب خورده سرطان زاست.

- این رو جدیداً گفتن.

با تعجب:

- مگه چه‌طور؟

- آخه من قبلاً این رو شنیده بودم؛ ولی شما هیچ‌ وقت این‌کارو نمی‌کردی.

وای از دست سهیلا، کمک که به من نمی‌کند هیچ، حالا روی مغز من هم اتوبان ساخته بود:

- آبجی می‌خوام از این به بعد به حرف کارشناسان بهداشت گوش بدم.

سهیلا با طعنه:

- ها! که این‌طور.

زیر چشمی به پرستو نگاه کردم از کل - کل‌های من و سهیلا لبخند به لب داشت.

- خب حالا کجا باید برم؟

پرستو و سهیلا هم زمان:

زیاد دور نیست... .

بعد با خنده، هردو حرف‌ خود را قطع کردن.

سپس سهیلا پرسید:

- اِه داداش پس چرا حرکت نمی‌کنی؟

- آخه کجا برم، خنده آباد؟ شما به جای آدرس دادن فقط خندیدین‌.

این‌بار پرستو با لبخند سکوت کرده  و فقط سهیلا آدرس را داد.

این هم شانس من، ایشا... خشکیده شود، آخر این آدرس که ده دقیقه هم راه نبود.

من هرقدر هم که آهسته و آرام رانندگی کردم، منتها باز هم  زود به آن‌جا رسیدیم.

 

@مدیر ویراستار

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7
  • هاها 1

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت هجدهم

 

پرستو بعد از تشکر بسیار خداحافظی کرده  و داخل خانه شد. سپس من راه افتادم.

سهیلا تا پرستو داخل خانه شد و من راه افتادم با عصبانیت نگاهی به من کرده  و بی‌مقدمه شروع کرد و گفت:

- داداش واقعا خجالت نمی‌کشی؟ نه نمی‌کشی؟ خیلی بی جنبه‌ای، خیلی زیاد!

با تعجب نیم نگاهی به او انداخته و پرسیم:

- اِه چی‌کار کردم مگه؟ هی داری برام حکم صادر می‌کنی.

سهیلا با عصبانیت مضاعف ادامه داد:

- چی‌کار کردی؟  چی‌کار کردی؟ فکر کردی نفهمیدم داری چی‌کار می‌کنی؟ ها! واقعاً که.

با تعجب بیشتر ابروها را گره کرده  و گفتم:

- خب لاأقل اول تو بگو چی‌کار کردم؟ بعد من رو دعوا کن!

در حینی که سعی داشت خود را آرام کند:

- خودت رو به اون راه نزن! من داداشم رو می‌شناسم. من خوشبوکننده ماشین رو همون اول دیدم، داخل جوی جلوی در افتاده بود.

از این حرف سهیلا حس بدی پیدا کرده  و سعی کردم خود را کنترل کنم و با بی‌تفاوتی گفتم:

- خب افتاده باشه، تموم شده بود دور انداختمش.

سهیلا عصبانی‌ترشده و تن صدای خود را بالاتر برده و گفت:

- ای وای دروغ! تو کی این‌جور شدی که من نفهمیدم؟ تو تازه اون رو خریده بودی، همین صبحی خودم اون رو دیدم که پر بود.

مانده بودم چی بگم همین‌جوری گفتم:

- خب از بوش خوشم نمی‌اومد.

- باز هم که دروغ! نکن داداش این‌کار رو، این راهش نیست. تو هزارتا خوشبوکننده عطر ادکلن هم باشه همه رو بو می‌کشی تا یکیش رو انتخاب کنی، پس به من یکی دیگه دروغ نگو!

مردد و سرگردان شده  پرسیدم:

- خب تو بگو علت کار من چه بوده؟

با حالتی که قصد تمسخره کردن من را داشت گفت:

- باتوجه به باز بودن پنجره‌ها و بستن اون‌ها، تو می‌خواستی اون رو بو بکشی.

با تعجب از این‌که چطور سهیلا فهمیده بود و این‌گونه من را کنار رینگ برده بود:

- چی؟!

سهیلا با عصبانیت زیاد این بار تقریباً فریاد زده:

- لطفاً  دیگه به من  دروغ نگو داداش! من خوب تو رو می‌فهمم؛ اما این راهش نیست. خصوصا که اون نامحرمه و تو حق نداری سوء استفاده کنی.

با شنیدن حرف‌های سهیلا شوکه شدم، خب به واقع او داشت حقیقت را می‌گفت. احساس باخت و تحقیر شدن به من دست داد.

 ماشین را کناری پارک کرده  و سر را بر روی فرمان ماشین نهادم. اشک داخل چشم‌ها جمع شده بود؛ اما قادر به ریختن آن‌ها هم نبودم.

- سهیلا به خدا دارم دیوونه میشم، دیگه هیچی دست خودم نیست. دیگه خوب و بد هم حالیم نیست.

سهیلا لحنش را تغییر داده  و این‌بار با ملایمت گفت:

- خب داداش صبر داشته باش! این‌که راهش نیست.

بدون این‌که به او نگاه کنم گفتم:

- سهیلا من پنجشنبه نمیام خونه.

سهیلا با ناراحتی گفت:

- چرا؟ به خاطر حرف‌های من؟

- نه، من دیگه نمی‌تونم اون رو ببینم. هیچی دست خودم نیست، دیگه خودم هم داره از خودم بدم میاد. ببین کارهام چقدر زشت شده. من این بودم؟ ببین چی شدم! خودم هم از خودم حالم به‌ هم می‌خوره.

سهیلا ملتمسانه دست من را گرفته و گفت:

- نه تو باید باشی، تو باید جای بابا هم باشی، مگه من غیر از تو و مادر چه کسی  دیگه رو دارم؟

سر را از روی فرمان بلند کرده و نگاهی به او انداختم و درحالی‌که اشک‌های خود را پاک می‌کردم، گفتم:

- نه، می‌ترسم خراب‌کاری کنم  و باز هم  بدتر بشه.

سهیلا شروع به دلجویی کرد:

- داداش صبر داشته باش، به خدا من درستش می‌کنم. اگه پرستو خواهر داداشش هست من هم خواهر داداشم هستم حالا باش و ببین!

به چشم‌های سهیلا که حالا نمناک هم شده بود خیره شده  و بعد بدون زدن هیچ حرف دیگری به سمت خانه راه افتادم.

 

 

@مدیر ویراستار

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 6
  • تشکر 1

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 پارت نوزدهم

 

***

تقریباً رأس ساعت هشت‌ و سی دقیقه شب بود. همه‌چیز از قبل آماده  شده  و اکنون ما فقط در انتظار آمدن  پرستو و خانواده آن‌ها بودیم. خیلی دل نگران بودم، البته من تلاش کرده و با دل خود می‌جنگیدم تا عاقلانه‌تر از قبل عمل کند. ترس من بیشتر از این بود، که مبادا مسئله من در زندگی و آینده سهیلا ریشه بزند و تاثیر گذار گردد. در این چند روزه من خیلی گوشه گیر شده  و با خود بیشتردرگیر بودم. اکنون برای سهیلا باید بیشتر نقش یک پدر را بازی می‌کردم، تا یک داداش که عاشق شده.

واقعا باورم نمی‌شود که سهیلا خواهر کوچک مو طلایی و چشم میشی سفید پوست من حالا دارد ازدواج می‌کند. سهیلا از لحاظ شکل شمایل کاملا به بابا برده  و همیشه چهره او یادآور بابا برای من بود. از لحاظ اخلاقی هم کلا همیشه دختری پر شور و با نشاط است، به طوری که همه ما از حضور او لذت می‌بردیم  و در یک ساعت نبود او خانه ما سوت و کور می‌گشت. اما با این حال سهیلا دوران سختی را پشت سر گذرانده بود. بعد ازفوت بابا سهیلا لطمه زیادی دید. آخر خیلی با بابا رابطه نزدیک داشت و همیشه با هم بودن در حقیقت دردانه موطلایی بابا بود. اما وقتی به‌یک‌باره بابا رفت، سهیلا هم از درون تهی شد. مدت‌ها روح و روان او به هم ریخته  و دیگر از اون دختر پر شر شور خبری نبود. مدت‌ها طول کشید، تا من توانستم برای او جای خالی بابا را  پر کنم. البته قبل از آن هم ما با هم خیلی نزدیک بودیم، اما تکیه‌گاه اصلی سهیلا بابا بود. برای همین وقتی بابا رفت، تا مدت‌ها تحت نظر دکتر و مشاوره و این چیزها بود، حتی مدتی نیز بستری گردید. من می‌دانم که مادر به خاطر سهیلا،  همه درد و غم رفتن بابا را درون خود می‌ریخت، تا سهیلا آسیب نبیند. برای همین مادر به ظاهر آرام بود، ولی از درون متلاشی شده بود.

خود من هم شب و روز کنار سهیلا ماندم تا کم - کم شروع به بهبود یافتن کرد. حتی در تمامی درس‌ها هم به او کمک کرده تا توانست بالاخره بازگشت موفقیت آمیزی داشته باشد؛ اما از آن طرف این‌بار به من خیلی وابسته شد و من تاکنون هیچ‌وقت او را تنها نگذاشتم. هر چیزی هم می‌خواست، فوری برای او آماده می‌کردم. برای همین من برای او هم برادر بوده و هم جایگزینی برای بابا شدم.

وقتی سهیلا به شوق شور و شلوغی سابق خود برگشت، خانه ما دوباره رونق گرفت؛  به همین جهت اولویت اول من در ازدواج سهیلا بود.

همیشه واهمه داشته که اگر من زودتر ازدواج کنم و از خانه پدری بروم، سهیلا نیز دوباره ضربه بخورد  و در ضمن عادت هم نداشتیم که درباره بیماری سهیلا حتی در نبودش یک کلمه حرف بزنیم  و همه ما آن را به فراموشی سپردیم.

***

در اتاق باز بود و این‌بار سهیلا بدون در زدن وارد شد:

- چه طوری داداشی؟ چه تیپی هم زدی! اوه!  کت شلوار شکلاتی چه بهت میاد، من همیشه ازاین ست خوشم می‌اومد، می‌خوای امشب حسابی دلبری کنی‌ها، آره؟

در حالی‌که دست خود را در موهای من می‌چرخاند تا به دلخواه خود آن‌ها را درست کند، من هم دست خود را دور گردن خواهر مو طلایی خود انداخته و گفتم:

- من خوبم خواهری نگران نباش! ببین سهیلا درواقع تو نگران هیچی نباش، خودم همه‌چیز رو برات می‌گیرم و هر چیزی دیگه هم که لازم داشته باشی، فقط کافی لب‌تر کنی، سه سوته در خونه‌ت آماده‌ست.

سهیلا در حالی‌که لبخندی روی لب‌های خود می‌نشاند گفت:

- می‌دونم داداش، من اصلاً نگران این چیزها نیستم. نگرانی من فقط خود تویی، خیلی تو هم هستی. به نظر من مادر عجله کرد، نباید فعلاً عکس پرستو رو نشونت می‌داد.

پشت چشمی برای او آمده و گفتم:

- نه اتفاقا خیلی هم کارش درست بود. در حقیقت مادر چشم من رو روی خیلی حقایق باز کرده  و من فهمیدم زندگی روی دیگری هم دارد و واقعاً یک چیزای دیگه‌ای هم در زندگی ما وجود داره. مامان من رو با چیزی آشنا کرد، که تا حالا حسش نکرده بودم  و برایم حسش غریبه بود. ببین همه چیز توی این دنیا یک حس حالی داره، اما عشق یک چیز دیگه هست  و تا دچارش نشی نمی‌فهمیش  و نه  درکی ازش داری. امیدوارم تو هم با عشق بری سر خونه و زندگی خودت.

سهیلا  با دست یک پس سری آب‌دار به من زده  و گفت:

- داداش می‌بینم که بالاخره بزرگ شدی‌ها!

در حالی‌که سر خود را مالش می‌دادم:

- برو بینیم بابا، ما رو بگو برای کی داریم حرف میزنیم، هِن خواهر کوچیکه! عروسک باربی!

سهیلا از لفظ من خنده‌اش گرفت، آخر هر وقت به من اذیت می‌کرد، من هم به او می‌گفتم عروسک باربی.

صدای زنگ در بلند شد. سهیلا  برگشت و به  سمت در اتاق نگاه کرد و سپس نگاهی به من انداخته و شتابزده گفت:

- من بهت قول میدم داداش همه‌چیز درست میشه، فقط به من اعتماد داشته باش!

خواست تا حرکت کند که دست او را کشیده  و با ابروهای درهم کرده  خیلی محکم تاکید کرده  و گفتم:

- سهیلا مبادا کار اشتباهی بکنی، تو کاری به کار من نداشته باش، برو سراغ  زندگی خودت!

صدای زنگ در دوباره بلند شد. به دنبال او صدای مادر هم همراه شد:

- اه پس چرا کسی در رو باز نمی‌کنه؟

سهیلا با عجله در حالی‌که چادر خود را به سرمی‌کرد گفت:

- اومدم، من باز می‌کنم.

سهیلا رفت تا در را باز کند، من هم  نزدیک و کنار پنجره رفته و همان‌جا ایستادم  و از لای پرده  به حیاط  و باز شدن در نگاه کنم.

صدای سهیلا از توی سالن شنیده می‌شد، که از پشت گوشی آیفون داشت با تعارفات معمول در را باز می‌کرد.

با باز شدن در، تپش قلب من دوباره شدت گرفته و شوق دیدن پرستو آرامش او را گرفت. ابتدا نیز پرستو وارد شد، چشم‌های من به شدت روی پرستو زوم کرده بودن  و تصاویر او را در درون ذهن من جای داده و آن‌ها را در مغزمن ذخیره می‌کردند.

چه با وقار و لباس او واقعا زیبا بود، مانتو شیری رنگ که روی پارچه آن با همان رنگ اصلی به صورت خیلی زیبا گلدوزی کار شده بود. با یک روسری تقریبا ً همان رنگ باز هم با گل‌های سرخ، شلوار و کفش او نیز همه با هم ست و یک رنگ بودن، درست مثل عروس‌ها شده بود. خدا به من کمک کند، تا یک امشب من دوام بیاورم  و مجنون و دیوانه نگردم. باید هر جور شده، مراسم خواستگاری تنها خواهر خود را به بهترین وجهی بر گزارمی‌کردم. نباید می‌گذاشتم  تا آب توی دل یک دانه خواهرمن تکان بخورد و نباید جای خالی بابا را احساس کند.

پشت سر پرستو، پدر او نیز وارد حیاط شد. چهره او و موهای کم پشت  دو رنگ  سفید و خرمایی او نشان از آن می‌داد که از میان سالی در حال عبور است. او نیز یک‌دست کت و شلوار مدادی به تن داشت،  که با توجه به سن او خیلی برازنده آن بود. یک جعبه بزرگ شیرینی هم در دست خود گرفته بود. بعد از پدر، برادر پرستو نیز داخل حیاط شد. آن هم کم از زیبایی پرستو نداشت، هم از لحاظ چهره و هم از لحاظ تیپ و پوشش لباس،  کت شلوار متمایل به کِرم که تقریبا یک جورهایی می‌شد گفت با خواهرخود پرستو ست کرده بود و همین شباهت‌های آن‌ دو را بیشترهم کرده بود. خیلی هم خوش هیکل و مردانه به نظر می‌رسید. کاملا مناسب سهیلا و واقعا به هم می‌آمدن. یک دسته گل بزرگ که به طرز زیبایی آراسته شده بود به دست داشت. وسط گل‌ها سه گل درشت مرغ عشق وجود داشت که به طرز زیبایی خود نمایی می‌کرد.

 

 

 

@مدیر ویراستار

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

 

به گل‌ها نگاه کرده، خدایا یعنی یک روز من هم برای خواستگاری پرستو از این گل‌ها خواهم برد.

مادر نیز برای استقبال از آن‌ها وارد حیاط شد. من به طرف سالن رفته  و کنار سهیلا ایستادم. او هم آرام و قرار نداشت، دست او را در دست گرفته  و فشردم. نگاهم کرد، به او گفتم:

- آرام باش خواهری!

سهیلا لبخندی به روی من زد. همان‌موقع پرستو وارد راهرو خانه شده  و به دنبال او پدر و سپس برادر پرستو. البته فکر کنم از حالا باید به ایشان آقا داماد بگویم. پرستو با سهیلا و سپس با من سلام  و احوال پرسی کرده  و سپس رفت و در کنار مبل‌ها منتظر بقیه ایستاد.

من هم در دل خود گفتم ملالی جز دوری از شما نیست.

پدر پرستو خیلی صمیمانه دست من را  فشرد، خیلی از گرم بودن او خوشم آمد. خیلی هم خوش رو نشان می‌داد. نوبت به آقا داماد رسید. نمی‌دانم چرا وقتی دست من را در دست خود گرفت، یک انرژی مثبت خیلی زیاد به سمت من کشیده شد. احساس خوشحالی کردم، که خواهرم وارد این‌چنین خانواده‌ای می‌شود.

همه با هم رفته  و داخل سالن پذیرایی نشستیم.

مادرم با پرستو که در کنار هم و بر روی یک مبل نشسته بودند، سر گرم صحبت شدند. من در حالی‌که سر به زیر افکنده بودم، بیشتر به حرف‌های آن‌ها گوش می‌کردم  و به دیگران توجه خاصی نداشتم.

  با یک مبل فاصله با داماد آینده ما سینا نشسته بودم  و پدر پرستو هم کنار سینا نشسته بود. لحظاتی به همین منوال گذشت. که به یک‌باره احساس کردم، پدر پرستو مرا مورد خطاب قرار داده  و قصد دارد، با من وارد صحبت گردد، تا یخ مجلس شکسته و یک جور سر صحبت‌ها باز شود.

آقا صادق با لبخندی که بر لب داشت گفت:

- خب فکر کنم شما آقا سهیل، برادر سهیلا خانم هستین.

سر بلند کرده و با نگاه به ایشان گفتم:

- بله سهیل هستم کوچیک شما.

آقا صادق این‌بار لبخندی به پهنای چهره خود زد و گفت:

- نه بزرگی عزیزم بزرگ،  خداوند حفظتون کنه، من هم صادق پدر پرستو هستم. آقا داماد هم سینا برادر پرستو خانم هستن.

من هم جواب ایشان را با لبخندی پاسخ داده و گفتم:

- من هم از دیدارتون واقعا خوش‌وقتم.

- خب آقا سهیل این‌طور که معلومه شما هم فکر کنم که هنوز ازدواج نکردین؟کردین؟

- نه هنوز، متاسفانه قسمت و مورد مناسب...

مادر وسط حرف من آمده  و گفت:

- ایشالله مورد مناسب هم هست؛ حالا سهیلا رو بفرستم بره بعد میرم سراغ سهیل و اون مورد مناسبه.

از زیر چشم دیدم پرستو در مبل کمی جابه‌جا شد؛ چون وقتی مادر داشت آن حرف را می‌زد، دست پرستو را در دست خود گرفته بود.

آقا صادق پرسید:

- خوب پسرم! چی‌کار می‌کنی؟

با خود گفتم مثل این که خواستگار من هستم  و باید من سوال و جواب پس بدهم. گفتم حالا که این‌گونه است، پس من هم لااقل حسابی خودی نشان بدهم.

- خب من ترم آخر ارشد عمران هستم. با هم‌کاری چندتا از دوستان، یک شرکت راه انداختیم که خداروشکر خیلی هم رو به راه هست و درآمدش هم بد نیست. البته خب چون من هنوز درسم تموم نشده بیشتر کارها رو همون دوستان انجام میدن؛ اما سرمایه گذار اصلی اون شرکت من هستم. با ارثیه‌ای که ازخدا بیامرز پدرم  به ما رسیده بود، این شرکت رو راه انداختیم. در ضمن سهیلا هم از اون شرکت سهم داره.

آقا صادق پشت بند حرف من یک خدا بیامرز، برای پدرم گفت.

 برای این‌که سخن بیشتر به بی‌راهه نرود، رو به سینا کرده و گفتم:

- خب داماد اصلی که شما هستین، ما فعلا فرعیه هستیم. حالا شما از کارو بارها بگین.

بعد از این حرف من همه خندیدن.

 

 

 

 

@مدیر ویراستار

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 6

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت بیستم و یکم

 

آقا صادق با تأکید و حرکت سرخود گفت:

- خب  بله و صد البته امشب شب ایشونه.

سینا پس از صاف کردن صدای خود لب گشود و گفت:

من هم داخل شرکت نفت شاغل هستم. ای تقریبا جزء گروه بازرس‌ها می‌باشم و مرتب به شهرها و جاهای مختلف برای بازدید و بازرسی میرم بنابراین ماموریتم  نسبتاً  زیاد هست.

من با تبسم گفتم:

- پس این آبجی ما رو هی می‌خوای تنها بذاری.

آقا صادق با لبخند کوتاهی خطاب به من گفت:

بالاخره پسرم هر کاری و شغلی سختی‌های خودش رو داره، سینا هم خیلی زحمت کشیده تا به این‌جا رسیده. البته این رو هم یک مدتیه و بعد قطعاً پستش عوض میشه ایشالله.

مادر نیز وارد بحث ما شد و بر این موضوع تاکید کرده و گفت:

- بله اصل اونه که دل‌ها به هم نزدیک باشن و عشق تو زندگی‌ها جاری باشه وگرنه خیلیا هم هستن از صبح تا شب ور دل هم نشستن اما چشم همو ندارند.

 

این‌بار آقا صادق از حرف مادر استقبال کرده و گفت:

- کاملا حق با شماست، اصل دل انسانه و حضور فیزیکی در جایگاه و مرتبه بعدی قرار داره.

در ادامه به نبود سهیلا اشاره کرد و پرسید:

- پس عروس ما کی میاد بشینه؟

مادر سهیلا را صدا زد:

- سهیلا جان،عزیزم چایی رو بیار.

سهیلا مثل این‌که از قبل چایی‌ها را ریخته و آماده کرده باشد و فقط منتظر رخصت مادر مانده بوده، خیلی سریع با سینی چای از آشپزخانه خارج شده و وارد سالن گردید.

 نگاهش کردم، حتی دل من هم برای او رفت. آیا این همان خواهر کوچولوی من عروسک باربی بود؟! چقدر بزرگ شده. انگار برای من هم اولین‌بار بوده که او را می‌دیدم. از این زاویه دید برای من هم تازگی داشت. چادری تقریباً سپید با گل شکوفه‌های صورتی همراه با گل‌برگ‌های سبز رنگ کوچک به سر کرده بود. صورتش که نوار  چادر به دور آن پیچیده بود، برای هر دامادی دلربایی می‌کرد.

دلم خیلی گرفت، یعنی سهیلا به زودی خانه پدری خود و ما را ترک می‌کند و در پی زندگی خود می‌رود و خانه ما از آن شور شوق و شر سهیلا تهی می‌گردد؟ وای زمان چه زود می‌گذرد! قدر آن همه لحظه‌های کودکی‌ها را ندانستیم تا همه رفتن  و اینک چه بزرگ شدیم، ناگهان از بازی‌های کودکانه به زندگی‌های امروز خود رسیدیم.

سهیلا با سینی مسی طرح قلم‌ کارهای اصفهان که بر روی آن فنجان‌های چای ردیف چیده شده بود، وقتی وارد سالن شد؛ با اشاره مادر اول سراغ آقا صادق رفت و سینی چای را پایین گرفت تا ایشان چای را بر دارند.

آقا صادق یک نگاه پر مهر و پدرانه به سهیلا کرده و گفت:

 - ایشالله قسمت باشه عروس خودم بشی.

پرستو هم با صدای بلند تأکید کرد:

- ایشالله.

من هم با خود گفتم پرستو خانم حالا صبر کن، آسیاب به نوبت است!  بعد هم یک ایشالله برای خود گفتم.

 یک‌دفعه حس کنجکاوی برای من تحریک شده، تا زیر چشمی مواظب آقا سینا گردم.  خواستم تا ببینم که این آقا داماد ما چه‌جور خواهر دست گل ما را در حین چای برداشتن، دید می‌زند. البته این‌دفعه بیشتر هدف من  فقط  کارآموزی و یادگیری از او بود. آخردمن هر کار که می‌کردم، بعد از آن یک اشتباه و یک خیطی بار می‌آوردم.

 

 

 

 

 

@مدیر ویراستار

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت بیست و دوم

 

بعد از آقا صادق، سهیلا سینی چای را در مقابل سینا گرفت.

آه خدایا این را ببین، این دیگر چرا این‌گونه است؟ واقعا، بابا این که از من هم بدتر بود. بی‌چاره بدون این‌که سر را بالا بیاورد می‌خواست چای بردارد. فنجان‌ها را گم کرده  و مثل افراد نابینا داخل سینی چای عصا می‌زد.

تا این‌که آقا صادق با لبخند گفت:

- سینا جان پسرم لااقل سرت رو کمی بالا بیاور، تا خودت رو نسوزونی.

با این گفته از طرف آقا صادق لبخند بر روی لب‌های همه نشست؛ اما برای من بیشتر جالب بود، چون فهمیدم فقط من اهل خیطی نبوده و دیگران هم تشریف دارند.

نوبت به من که رسید سهیلا سینی را جلوی من گرفت؛ اما من سر بلند کرده و فقط به چهره نازنین خواهرم خیره ماندم، چقدر زیباتر شده بود! لبخند دل نشینی به رویم زده  و به من اشاره کرد تا زودتر چای را بردارم.

اول خواستم یک  فنجان برداشته، اما وقتی یاد سر صداهای آن شب که موقع شام خوردن از داخل من بلند می‌شد افتادم، خیلی زود دست را پس کشیده و گفتم:

- نه میل ندارم.

سهیلا هم با چشمکی به من  سمت مادر و پرستو رفت. ابتدا جلوی مادر سینی چای را گرفت و سپس جلوی پرستو و بعد هم سینی را روی میز گذاشت.

خواست بنشیند اما فقط کنار دست سینا جای خالی بود. من زود متوجه شدم، کنار سینا رفته و نشستم سپس سهیلا آمد و درکنار من قرار گرفت.

موقع چای خوردن سینا صدا از داخل همه جای او نیز بلند شده بود و من خیلی کیف کردم و پنهانی لبخند زده و با خود می‌گفتم هان؟ چیه؟ زن می‌خواهی؟ چای می‌خواهی؟ حالا-حالاها باید بکشی!

جناب آقا سینا، حالا خوب است که قرار نیست امشب این‌جا شام مهمان ما باشید وگرنه از خجالت حسابی یک ده بیست سانتی هم آب می‌شدی.

 آن شب که پرستو مهمان ما بود، ده بیست سانت از قد من هم آب رفت. نمی‌دانم ما مردها چرا این‌قدر جلو این خانم‌ها کم می‌آوریم، یا شاید هم نه آن‌ها هم مثل ما هستند و فرق زیادی بین ما و آن‌ها نیست.

به پرستو و سهیلا نگاه کرده، نه مثل این‌که خیلی هم  راحت نشسته و مشغول چای می‌خوردن بوده  و زیاد مشکلی هم از این بابت نداشتن.

مدت زمانی به صحبت و بحث درباره مسائل روز گذشت، تا این‌که آقا صادق درآخرسر گفت:

- خوب اگه حاج خانم  و آقا سهیل اجازه بدن این دوتا جوون یعنی آقا سینا و سهیلا خانم  یک صحبتی با یکدیگر داشته باشن تا از نظرات هم آگاه بشن.

من گفتم:

- والا اجازه همه ما دست حاج خانمه.

مادر در حالی‌که لبه چادر خود را جابه‌جا و مرتب می‌کرد گفت:

- من که  حرفی ندارم، می‌تونن برن تو اتاق خود سهیلا جان و با هم حرف‌هاشون رو بزنن.

اما بی‌درنگ سهیلا بلند شد و بعد از مکثی کوتاه لب گشوده و گفت:

- با اجازه بزرگترها؛ ولی من اول و قبل از هرچیزی  یک صحبتی با پرستو خانم دوست عزیزم دارم. بعد از اون با آقا سینا صحبت می‌کنم.

سهیلا درحالی‌که خیره به پرستو مانده بود ادامه داد:

اگه اجازه بدین من با پرستو خصوصی  صحبت کنم.

من و مادر به هم نگاهی کرده، هر دو ما می‌توانستیم حدس بزنیم، احتمالا سهیلا چه می‌خواهد بگوید و چه کند. هر چه خواسته، به سهیلا اشاره و ایما کنم، تا این کار را نکند، اما او به عمد گونه‌ای ایستاده بود، تا نه من  و نه مادر  در زاویه دید او قرار نگیریم.

بالاخره پرستو با تعجب از روی مبل بلند شده و با سهیلا همراه شد. بعد با هم  به داخل اتاق سهیلا رفتن. از این کار سهیلا دلگیر و ناراحت شده بودم  و دل شوره داشت؛ از درون من را می‌خورد. مدتی زمانی طول کشید؛ اما آن‌ها از اتاق بیرون نیامدن. می‌دانستم که سهیلا می‌خواهد راز مرا پیش پرستو بر ملا کرده و راز دل مرا رسوا سازد.

 

 

@مدیر ویراستار

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

 

ده- دوازده دقیقه گذشت؛ اما آن‌ها بیرون نیامدن. دل من گرفته بود و در آخر سر هم نتوانستم طاقت بیاورم. عذر خواهی کرده  و به قصد بیرون رفتن از سالن سمت حیاط حرکت کردم.

خواستم تا هوایی به سر روی من بخورد. در کنار باغچه، کتم را  از تن در آورده  و بر سر شاخه درخت آویزان کردم.  چند دور در حیاط گشت زده و سپس بی‌قرار به ساعت نگاهی انداختم، ساعت از نه ربع گذشته بود.

در کنار باغچه، لبه حوض نشستم. هر چه فحش و ناسزا بود، نصیب خود کرده و سر را در گریبان فرو بردم. دست خود را چندبار محکم بر روی آب کوبیده، سپس خم گشته  و صورت خود را داخل آب حوض فرو بردم. تا مدتی همان‌طور مانده بودم.

می‌خواستم همان‌جا آن‌قدر مانده تا نفس من برای همیشه بند بیاید. در همان حال پیش خود فکر کردم، اگر جواب پرستو منفی باشد چه؟ از این‌که به پرستو ابراز عشق و علاقه کرده بودم، به شدت پشیمان گشته بودم. احساس کردم نه تنها خودم از این عشق ناکام می‌گردم، بلکه آینده خواهر من  نیز به هم می‌ریزد. این‌ها واقعا خانواده خوب و خوش نامی هستند، حیف بود که سهیلا با آن‌ها وصلت نکند.

نمی‌دانم چه مدت صورت من در زیرآب بود. که ناگهان حال من بد شده و بدنم سست و کرخت گردید. زانو زده  و کنار حوض نشستم،  به دنبال آن صورت من  از آب بیرون کشیده شد و نفسم دم گرفت. کمی که گذشت بلند شده و دور حیاط باز هم چند باری قدم زدم. به ساعت نگاه کردم بیست دقیقه به ده مانده بود، اَه صحبت آن‌ها چقدر طول کشیده بود. عاقبت خود را جمع کرده و کت خود را برداشتم  و آن را تن کرده  و به داخل سالن برگشتم.

هنوز سهیلا و پرستو داخل اتاق بودن، همه سکوت کرده و تا حدودی مضطرب بودیم. آخر این کار سهیلا خیلی ناگهانی و غیر معمول بود و همه را متعجب ساخته بود. ظاهراً  آقا صادق و سینا هم از وضعیت پیش آمده ناراضی بودن و این را به خوبی می‌شد، از سکوت و چهره آن‌ها خواند.

هنوز چند دقیقه دیگر نگذشته بود که بالاخره در اتاق سهیلا باز شد.  پرستو و سپس بعد از او سهیلا از اتاق بیرون آمدند.

پرستو  کنار آقا صادق رفت و خیلی آرام چیزی در گوش او گفت، بعد از آن بود، که آقا صادق با ظاهری  به نظر ناراضی از جا بلند شد. مادرم هاج و واج  با ناراحتی به سهیلا  نگاهی پرسشگرانه کرد؛ اما سهیلا سر خود را پایین انداخته بود و حتی با اشاره هم  چیزی نگفت. فقط نوک انگشتان پای خود را با استرس به روی فرش می‌کشید.

آقا صادق با اشاره به سینا که یعنی باید بلند شود، گفت:

- خب فعلا ظاهراً هنوز قسمت نیست، ما هم رفع زحمت می‌کنیم. با اجازه حاج خانم.

بعد هم سمت در رفته و خارج شد. پرستو هم با عذر خواهی از مادر و سهیلا و بدون حتی نگاهی به من از درخانه خارج گشت.

سینا در حالی‌که از کار همه متعجب شده بود، گفت:

- والا ما که هنوز نفهمیدیم بالاخره چی شده، به هر جهت فعلاً خدانگه‌دار.

و او هم از در خارج گشت. از دست سهیلا به قدری عصبانی شده بودم که متوجه نشدم که هیچ‌کدام از ما بدنبال آن‌ها برای بدرقه نرفته بودیم.

 

@مدیر ویراستار

@m.azimi

ویرایش شده توسط Ismail
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...