رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان نهالی تنومند | الهه وحدت، فاطمه بهشتی کاربران انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

«بسمه تعالی»

نام رمان: نهالی تنومند

نویسندگان: الهه وحدت، فاطمه بهشتی

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

هدف: از زندگانی دیگران عبرت بگیریم، چرا که آنقدر زندگی نمی‌کنیم که همه را تجربه کنیم!

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

یک پایان یا یک شروع غم انگیز؟

آرزوهای برباد رفته‌ی دختری که فکر می‌کرد می‌تواند دنیا را در مشتش گره کند؛ ستارهها را در دست گیرد و با خورشید ملاقات کند.

چه شد که دنیایش دگرگون شد؟

چه شد که چرخِ فلک پشت او را به خاک کوفت و سوت پایان زده شد؟

آیا او می‌تواند جان تازه گیرد و همانند نهالی دوباره جوانه زند؟

او خسته است!

خسته از نابرابری ها و دروغ ها؛ خسته از ظلم و سکوت!

لیکن فاتحان حال، مغلوبان گذشته اند!

مقدمه:

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام...

کسی می‌آید، کسی می‌آید...

کسی دیگر...

کسی بهتر...

کسی که مثل هیچ کس نیست!

فروغ فرخزاد

صفحه نقد و بررسی رمان نهالی تنومند

صفحه عکس شخصیت های رمان نهالی تنومند

ویراستار: @Saye.H

ویرایش شده توسط Saye.H
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • مدير ارشد

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S @A.saee

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

 

با چشمانی سرشار از اشک پشت سر پدر به راه افتاد و از محضر بیرون آمد.

به شناسنامه‌ای که در دستش بود نگاه کرد؛ حسی عجیب تمام وجودش را در برگرفته بود. او از همین حالا دلتنگ بود؛ دلتنگ قاتل جوانی اش.

تمام توانش را جمع کرد و سرش را بالا گرفت و برای آخرین بار به عشقش نگاه کرد.

به راستی که این آخرین بار بود؟

پس چه شد آن همه عشق و عاشقی؟

پس چه شد آن همه تلاش برای به هم رسیدن؟

او که دلش از زمین و زمان پُر بود، یک لحظه از خدای خودهم دلگیر شد و لب به شِکوه باز کرد.

«خدایا چرا ازم رو برگردوندی؟ من این همه بهت التماس کردم تا عوضش کنی، چرا این بلا رو سرم آوردی؟»

پس از لحظاتی به خود آمد و دید که او هم نظاره گر وی است.

همین که چَشمش به چَشمان پر از خشم او افتاد، به خود لرزید و پشت شانه های افتاده‌ی پدرش پنهان شد.

به همراه تنها تکیه گاه زندگانی‌اش، سوار بر ماشین، به طرف خانه حرکت کردند.

سکوتی سنگین فضای ماشین را در بر گرفته بود؛ سکوتی که هیچ کدام سعی بر شکستنش نداشت.

نهال به بیرون نگاه می‌کرد و آرام و بی صدا اشک می‌ریخت. صدای درب فندکی به گوشش خورد و به طرف پدر برگشت.

از وقتی به تکیه‌گاهش گفته بود که روزبه او را کتک می‌زند و مورد آزار و اذیتش قرار می‌دهد؛ از وقتی تصمیم جدا شدنش را با او در میان گذاشته بود، پدر به سیگار پناه برده بود و حالی غریب داشت.

گریه‌اش شدت گرفت و هزاران حس به وجودش رخنه کرد.

او همه را نابود کرده بود؛ جوانی، پاکی و معصومیتش، آرامش خانواده و آرزوهای کودکی اش، که همه به باد فراموشی سپرده شده‌اند.

به محض رسیدن به خانه، بلافاصله جلوی در پیاده شد و منتظر پدرش نماند.

با سرعت به سمت آسانسور حرکت کرد و بعداز داخل شدن، دکمه را فشرد.

بی‌اعصاب تر از آن بود که منتظر پارک کردن ماشین بماند، شاید هم نمی‌خواست چشم در چشم پدر شود. به محض باز شدن درب آسانسور، کلید را در قفل چرخاند و وارد شد.

نگاه گذرایی به تمام خانه انداخت، همه با چهره ای آشفته منتظرش بودند.

به مادرش نگاه کرد که از فرط گریه چشمانش متورم شده بود، به تنها خواهرش که با چشمانی خیس نظاره گر او بود و دردانه پسر خانواده، که با چهره ای ناراحت و مظلومانه، به خواهرش می‌نگریست.

با خود گفت:

«خدایا! من چه بلایی سر خانواده ام آوردم؟ من همه چیز رو نابود کردم! من با انتخاب اشتباهم همه رو نابود کردم.»

نهال مدام در دل خود را سرزنش می‌کرد و بی صدا فریاد میزد.

قبل از اینکه کسی به طرفش بیاید، از جمع عذر خواهی کرد و به اتاقش پناه برد؛ با تمام حرصی که داشت خود را به تختش کوبید و گریه‌اش شدت گرفت.

صدای پدر را شنید که به اعضای خانواده گفت:

- همه چی تموم شد، بالاخره خلاص شدیم!

حال با شنیدن صدای لرزان و بغض آلود پدر، گریه اش به هق-هق تبدیل شد. بازهم با خود گفت:

«همه چیز تموم شد؟ یا تازه شروع شد؟ خلاص شدیم یا گرفتار؟»

با دست اشک های لجبازش را که پی در پی روی صورت رنگ پریده‌اش سُر می‌خوردند کنار زد و ادامه داد:

- بدبختی ها شروع شد! نگاه های پُر ترحم و تمسخر آمیز شروع شد؛ شکستن و خرد شدن ها، دلتنگی ها و حسرت ها، همه و همه تازه شروع شده. من چجوری باید یک دنیا درد رو تحمل کنم؟

مسخ شده فقط اشک می‌ریخت و حتی به صدای مادرش که دقایقی بود در را میزد و اجازه ی ورود می‌خواست هم جواب نمی‌داد.

صدای در سوهانی بر روانش شده بود. او سکوت می‌خواست، دلش می‌خواست دنیا بایستد؛ او می‌خواست یک دنیا بخوابد؛ دلش می‌خواست تن و روح مجروحش را مداوا کند.

صدای مشت هایی که مادر پی در پی به در می‌کوبید دیگر کلافه اش کرده بود، ناخودآگاه با صدا و لحنی که حتی خودش را متعحب می‌کرد فریاد زد:

- مامان جان! خواهش می‌کنم دست از سرم بردارید! فکر کنید نهال مرده، هیچ کس مزاحمم نشه.

از پشت در صدای پچ-پچ پدر و مادر به گوشش می‌رسید؛ ولی برایش مهم نبود.

با تصمیمی ناگهانی به سمت کمدش رفت و از میان آلبوم های خانوادگی، آلبوم عکس های عقدش را گلچین کرد؛ دستی به روی جلدش که با هزار وسواس انتخاب کرده بود کشید و آلبوم را گشود. نگاهی به صفحه نخست کرد، به شعری که روز اول خودش با هزاران حس خوب نوشته بود.

«من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس

بند-بند وجودم همه در حسرت یک پروازند

من به پرواز نمی‌اندیشم

به تو می‌اندیشم که تو زیباتر از اندیشه ی یک پروازی!»

با خود گفت:

« نه تنها پرواز نکردم، بلکه پرهام هم چیده شد؛ شخصیتم لگد مال شد؛ تن و روح و جسمم هم آزرده شد.»

با سرعت هرچه تمام شروع به پاره کردن عکس ها کرد، آلبوم را به دیوار اتاقش کوبید و بازهم گریه اش را از سر گرفت.

با ناله و افعان گریه می‌کرد و به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفت.

به خودش، به روزبه، به روز آشنایی اش، به روزهایی که با او سپری کرده و سختی‌های که به خاطر او متحمل شده بود.

به هر کسی هم که دروغ می‌گفت به خودش نمی‌توانست.

او هنوز هم روزبه را دوست داشت.

با کلافگی افکارش را پس زد و سرش را تکان داد، بازهم با خود گفت:

« نه! من دیگه نباید به اون فکر کنم. روزبه برای من تموم شد؛ قصه ی زندگیِ ما به سر رسید و اگه ادامه پیدا می‌کرد من می‌مردم.»

چه قدر این روزها با خود می‌گفت، چه قدر تنها شده بود. گویی دیگر یار و همدمی برای بازگو کردنِ سخنانش نداشت؛ دیگر به کسی حرفی نمیزد و هر سخنی داشت، فقط با خود می‌گفت.

***

ویرایش شده توسط Saye.H
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

 

چند روز از جاری شدن صیغه ی طلاق می‌گذشت و نهال روز های سخت و طاقت فرسایی رو سپری می‌کرد.

هر بار که دلش برای شنیدن صدای روزبه پر می‌کشید، عقلش به او نهیب میزد و اجازه ی خطایی را به وی نمی‌داد.

کم کم از لاک خود بیرون آمده بود و چند ساعتی را در کنار خانواده اش سپری می کرد.

اکثر اوقات ساکت و آرام گوشه ای کز می‌کرد، با بی‌حالی تلاطم زندگی را زیر نظر می‌گرفت و با خود می گفت؛ بازهم با خود می‌گفت. عادتی نو که به تازگی پیدایش کرده بود.

با خود گفتن، نقطه‌ی غریبانه ی زندگی است! آدمی زمانی با خود سخن می‌گوید که گوشی شنوا برای سخنان، و سنگ صبوری برای دردهایش ندارد.

نهال مدام به خود تشر میزد و خود را مورد سرزنش قرار می‌داد؛ به خود روی می‌کرد و با لحن تذکرانه ای می گفت:

- نهال! دنیا نمی‌ایسته، دلش هم به حالت نمی‌سوزه! نه تنها دنیا، بلکه هیچ کس دلش به حالت نمی‌سوزه.

ولی نمی‌توانست؛ دلش می‌خواست ذهنش را از همه ی بدی ها و غم و غصه ها پاک کند؛ ولی نمی‌توانست. او توانش را نداشت؛ آن روزها با روح او عجین شده بود و مجال فرار به وی را نمی‌داد.

بعد از خوردن غذا و گوش فرا دادن به حرف های تکراریِ خانواده‌اش، به سنگر همیشگی‌اش پناه برد؛ به اتاقش رفت تا باز هم در تنهایی خویش به سوگواری عشق ناکامش بنشیند؛ عشقی که به دست خودِ معشوق به قتل رسیده بود.

چه فایده ای داشت؟ این قوی بودن‌ها، این صبور بودن مصنوعی. هرچه قدر هم وانمود می‌کرد به خوب بودن، بازهم ظاهرسازی‌ای بیش نبود و حال زارش وخیم تر از این حرف ها بود. دل بلورین و شیشه‌ای اش حسابی شکسته بود بس که سنگ روزبه را به سینه میزد؛ اما در پاسخ همه ی آن جنگیدن ها، مرد رویاهایش چه کرد؟ تک ستاره ی آسمانش چه جوابی داد؟ جز اینکه با سنگی بزرگ، بر دل این آینه کوبید و آن را به هزاران تکه تقسیم کرد.

هر چه قدر سعی می‌کرد ذهنش را از آن روزها منحرف کند، ولی باز هم نمی‌توانست و حافظه‌اش روزنه‌ای پیدا می‌کرد برای هجوم بردن به خاطرات.

یاد روز آشنایی اش با روزبه!

یاد روزی که با یک نگاه عاشقش شد و تمام آرزوهایش را به باد فراموشی سپرد؛ یاد روزهایی که همه‌ی دنیایش را فدای او کرد.

آن روزها و خاطراتش، مانند تیزر فیلمی جلوی نگاه گریانش رژه می‌رفت و برایش دهن کجی می‌کرد.

***

- نهال جونم، بسته دیگه، سرت رو کردی توی اون کتاب که چی؟ ای بابا یه کم به دو رو برت نگاه کن.

زمانی که دید پاسخی از جانبش دریافت نمی‌کند و نهال غرق در دنیای رمان و شخصیت هایش شده، با کلافگی پرسید:

- حالا چی داری می‌خونی؟

بالاخره از دنیای کتاب و آدم هایش دل کند و سرش را بلند کرد؛ با تبسمی بر لب، به دخترعمه‌اش نگاهی انداخت و پاسخ داد:

- رمانش قشنگه! دلت می‌خواد تموم شد، بدم توام بخونی؟

مریم که علاقه‌ای به مطالعه ی رمان نداشت، بی‌تفاوت به حرفش گفت:

- باشه حالا بذار کنار اون کتاب رو؛ ناسلامتی اومدیم پارک تا تفریح بکنیم؛ رمان رو که توی خونه هم می‌تونستی بخونی، خانوم پروفسور!

برایش دل کندن از دنیای شیرین درون کتاب سخت بود؛ نهال عاشق شخصیت های رمان ها بود،؛ غافل از آنکه خودش نیز در آینده تبدیل به شخصیت اصلیِ داستانی خواهد شد. دلش نمی‌خواست دخترعمه‌ی نازنینش از او رنجوده خاطر شود، برای همین علی رغم میل باطنی کتاب را کنار گذاشت؛ چشمی در اطراف چرخاند و با لحن خندان و شوخی گفت:

- بفرما این هم کتاب که بستمش، بگو چی کار کنم؟ کی رو نگاه کنم؟

ناخودآگاه نگاهش با دو تیله ی مشکی و انبوهی از ابروهای پرپشت گره خورد، چشمان پرنفوذش به جدّ توجهش را جلب کرده بود؛ اما خودش را زود کنترل کرد و چشم دزدید.

در نبردی عظیم، بارها مغلوب چشمان خیره‌سرش شد که از وی فرمان برداری نمی‌کردند و مدام و بی‌اجازه به سمتش کشیده می‌شدند! نمی‌دانست چرا نمی‌توانست از او چشم بردارد!

آن روز گذشت و فردا هم دوباره آن پسر را دید. ظاهرا پسر نیز نسبت به نهال بی‌توجه نبود؛ چون در کمال ناباوری به وی پیشنهاد دوستی داد و دخترک بی‌خبر از همه جا، به اصرار پسرک، با او دوست شد.

چه روزهایی را که با یکدیگر سپری نکردند؛ دیدارهای یواشکی، تلفن‌های پنهانی، پارک رفتن ها و گشت و گذار کردن ها.

یاد پنجره‌ی اتاقش که به پشت کوچه دید داشت و روزبه ساعت ها آنجا می‌ایستاد و نهال از آن پنجره او را تماشا می‌کرد افتاد. یاد روزی که بدون اجازه خانواده‌اش، از مدرسه غیبت کرد و با روزبه به پارک رفت که عمویش آن ها را دید و خانواده‌اش از این رابطه مطلع شدند.

یاد روزهایی که با خانواده اش به خاطر او جنگید.

یاد حرف های پدرش.

- نهال جان، دخترم! من که بهت گفتم باهاش حرف می‌زنم، اگه آدم معقولی بود اجازه میدم بیان خواستگاری؛ ولی باور کن این آدم به دردت نمی‌خوره. از همین الان میگه خانواده‌ام مهم نیستن، یعنی چی خانواده مهم نیستن؟ دختر گلم، فکر نکن الان که به خاطر تو جلوی خانواده‌اش ایستاده و با همشون دعوا می‌کنه، کار خوبی کرده؛ پسری که بخاطر دختر تازه واردی، قید خونه و خانواده اش رو می‌زنه، فردا بخاطر کس دیگه‌ای، با تو بدتر از خانواده اش رفتار می‌کنه!

با عجز به صورت پدرش نگاه کرد و گفت:

- ولی بابا، روزبه بد نیست. خب خانواده‌اش خیلی بهش سخت می‌گیرن، وگرنه روزبه که با اون ها دعوا نداره؛ در ضمن من نزدیک به دو ساله با روزبه در ارتباطم؛ همون موقع که فهمیدید، چرا بهم چیزی نگفتید و مانع این رابطه نشدید؟ الان چجوری این حرف و می‌زنید و توقع دارید بعداز دو سال ازش جدا بشم؟

پدر کلافه دستی لای موهای جوگندمی اش کشید و گفت:

- مگه قراره هر دوستی ای به ازدواج ختم بشه؟ من بهت اجازه دادم، چون فکر کردم دیگه بزرگ شدی و خودت خوب و بد رو تشخیص میدی؛ الان هم اجازه نمی‌دادم، فردا پس فردا توی محیط دانشگاه این کار رو می‌کردی.

دختر بزرگ خانواده بود؛ دختری که دردانه‌ی پدر بود و اشک هایش، دنیای او را به آتش می‌کشید.

با چشمانی خیس و بغضی که سعی در خفه کردنش داشت، به پدر، به اولین عشق و الگوی زندگی اش، نگاه کرد؛ لب گشود و معترضانه گفت:

- بابا من الان چی‌کار کنم؟ منظورتون اینه فراموشش کنم؟

حال کوه صبر و اقتدار، در برابر اشک های دخترکش تبدیل به عاجزترین فرد روی زمین شده بود و با هزار و یک شرط که خودش هم امیدی برای به وقوع پیوستنش نداشت، اجازه‌ی خواستگاری داد.

***

به خودش در آینه نگاه کرد. آرایش ملیحی کرده بود و چهره‌ی معصوم و زیبایش، بیش از هر زمان جذاب تر شده بود. بلوز و دامنی به رنگ نقره که می‌دانست رنگ مورد علاقه‌ی روزبه است، بر تنش خودنمایی می‌کرد، با وسواس زیادی چادر کرم رنگش را روی سرش تنظیم کرد و برای هزارمین بار به آینه نگریست. با صدای خواهرش، آسوده خاطر شد که با خنده گفت:

- نهال جون، به خدا خیلی خوشگل شدی؛ خیالت راحت خانواده ی داماد ببیننت دهنشون باز‌ می‌مونه.

نفسی از اعماق وجود کشید و با خوشحالیِ وصف ناشدنی اش پاسخ داد:

- نازنین، خیلی خوشحالم. اصلا آروم و قرار ندارم. باورت میشه فردا امتحان تاریخ دارم ولی هیچی نخوندم؟ 

خواهرش نازنین، ‌که سه سال از وی کوچک تر بود، او را در آغوش کشید و گفت:

- خوشبخت باشی آبجی جونم، نگران نباش، تو بهترینی!

شب شد و مهمان ها آمدند.

با ذوق بیش از حدی از پشت پنجره به روزبه نگاه کرد، به دسته گل بزرگی که در دستش بود. دلش از این همه خوشی غنج رفت و به عشقش بالید. برای هزارمین بار آهسته زمزمه کرد:

- من عاشق این مردم.

مراسم خواستگاری با سرعت سپری و انجام شد، به رسم از همه ی آداب، مهریه و شیر بها تعیین گردید، به شرط پدرش روزبه باید خدمت سربازی اش را تمام می‌کرد و بعد مراسم عروسی برگزار میشد.

برای نهال همین هم عالی بود، او با هر شرایطی کنار می‌آمد تا به عشقش برسد.

مادر روزبه که برای داماد کردن ته تغاری اش آمده بود، با اکراه بلند شد و به طرف نهال آمد، صورتش را بوسید و برایشان آرزوی خوشبختی کرد.

باید هم اینگونه میشد؛ روزبه برای به دست آوردن نهال دل همه را شکسته بود و آنها نهال را مسبب این حرمت‌شکنی می‌دانستند.

ویرایش شده توسط Saye.H
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

 

با صدای شوهر خواهرش، از اقیانوس بیکران افکار خود بیرون آمد. توجهش به سخنان فرهاد جلب شد که با حالی مسرور با همه احوالپرسی میکرد و بانگ «نهال کجایی؟» سر زده بود.

نمی‌خواست پاسخی دهد، حوصله‌اش ته نشین شده بود و اعصابی برای چانه زدن با هم صحبت همیشگی‌اش نداشت؛ اما فرهاد دست بردار نبود و هر بار با سماجت بیشتر و صدای بلندتری صدایش میکرد.

بالاجبار تسلیم شد و از اتاقش بیرون آمد. به مرد خوش پوشی که نامزد خواهرش بود نگاهی انداخت و با اکراه لب باز کرد:

- بله فرهاد، چی شده؟

از همان لحظه ی اول فرهاد متوجه لحن سرد و بی‌روحش شد و متعجب پاسخ داد:

- نهال چیزی شده؟ سلامت کو دختر؟

پوزخندی بر لبانش مهمان شد و با ناراحتی گفت:

- فرهاد واقعا نمیدونی چی شده؟ فکر کردم کار داری که صدام کردی.

درحالیکه بی رمق به اتاقش بازمی‌گشت ادامه داد:

- حوصله ندارم، با اجازه‌ات من برم.

از پشت سر صدایش را شنید که بی توجه به احوال بدش با لحن بشاشی گفت:

- وایستا ببینم کجا میری؟ اومدم تبریک بگم که بالاخره از دست اون دیو دو سر خلاص شدی. حاضر شید بریم بیرون همه شام مهمون من، این هم شیرینی من به شما.

با شنیدن این حرف، چندین حس متضاد به سراغش آمد. پس همه خوشحال بودند و فقط نهال بیچاره، به سوگواری عشقش نشسته بود؛ اما مگر خودش همین را نمی‌خواست؟ مگر تنها آرزویش، رهایی از زندان روزبه نبود؟ پس چرا بقیه خوشحال بودند؟ مگر روزبه به آنها هم آزار رسانده بود؟

با حالی خراب به سمت فرهاد برگشت و عصبی گفت:

- تو چرا خوشحالی؟ مگه تو رو هم اذیت کرده بود؟

با شنیدن سخنانش، لبخند روی لب های پهن و برجسته اش ماسید. همینطور خشکش زد و مات به او خیره ماند؛ توقع چنین لحن تندی را، از نهالی که حتی از خواهرانش عزیز تر بود، نداشت.

با دستپاچگی و لکنتِ زبان، به طوری که ناراحتش نکند پاسخ داد:

- معذرت می‌خوام، مثل اینکه الان وقت مناسبی نیست؛ ولی اگه ما خوشحالیم به خاطر اینه که تو برامون مهم و عزیزی و می‌دونیم این کار به صلاحت بوده.

نهال با لحنی بغض آلود و چانهای لرزان که سعی بر کنترل کردنش داشت، با هزار زحمت و صدایی حزن‌آلود به سختی لب باز کرد:

- نه خوشحال نیستم، لااقل الان خوشحال نیستم.

و با گفتن ببخشیدی سریع به پناهگاه همیشگیاش پناه برد.

دوباره نهال ماند و چهار گوشهی اتاق بیروحش.

چه قدر باید به دیوار ها مینگریست؟ چه قدر باید از پنجره به انتظار مینشست؟ پس چرا این عشق لعنتی دست از سرش بر نمیداشت؟ چه بر سر آن نهال شاد و سرخوش آمده بود؟

هزار و یک خیال هر روز و هر لحظه به ذهنش خطور میکرد.

دلش میخواست بمیرد، یا لااقل به جایی رود که کسی او را نشناسد؛ ولی همهی این ها فریب بود، او هرجای دنیا هم میرفت، درد روزبه همراهش بود و حتی زودتر از نهال، در مقصد نشسته و جای خوش میکرد.

روزها و هفته ها از پی هم میگذشت و کم-کم همه برای مراسم ازدواج نازنین و فرهاد آماده میشدند؛ ولی نهالِ تازه جوانه زده، قبل از رشد کامل و شکوفایی، پژمرده شده بود و روز به روز، خشکیدهتر و بیتوانتر میشد.

فکر اینکه قرار بود او به رسم خانواده زودتر از نازنین عروس شود داغونش میکرد.

اگر آن اتفاق لعنتی نمیافتاد، احتمالا او در حال حاضر در خانه ای که روزبه با کمک وی خریده و با سلیقه اش دیزاین کرده بود، زندگی میکرد.

ناگهان درب اتاقش به صدا در آمد؛ بلافاصله او را از دریای افکارش بیرون کشید و به ساحل اتاقش پرتاب کرد.

از پشت در صدای مهربانِ مردترین مرد عالم را به جان خرید:

- نهال جان بابایی، اجازه هست بیام داخل؟

با سرعت چشمانش را که به رسم عادت این روزهایش بارانی شده بود پاک کرد و پاسخ داد:

- بفرمایید بابا جون!

سر بلند کرد و به قامت پدرش نگریست، به کوه زندگی اش که با تمام تجربیات سخت و آموزش های طاقت فرسای دوران ارتش، بازهم مهربان ترین پدر جهان بود.

این پدر، این کوه صبر و استقامت در برابر همه ی تنگنا ها، با دخترش سوخته و خرد شده بود، اما دم نمیزد. از روزی که نهال گفت قصد جدایی دارد به سیگار پناه برد و برای اولین بار به آتش این مسکن پک زد.

کمی خود را کنار کشید تا پدر بتواند در کنارش بنشیند. به محض نشستن، پدر او را در آغوش کشید و گفت:

- چهقدر کم پیدا شدی بابا؛ چرا من اصلا نمی بینمت؟

نگاه عاقل اندرسفیهی به نهال کرد و تذکرانه ادامه داد: 

- نهال جان تا کی قراره این وضع رو ادامه بدی؟ حواست هست دو ماه دیگه عروسی خواهرته؟

سرش را پایین انداخته بود و بدون گفتن کلمه و پاسخی، به سخنان پدر گوش فرا میخواند:

- تو دختر بابایی، دختر من! تو نهال منی، همون دختری که صدای خنده هاش به عرش میرسید، همون دختری که به باباش قول داده بود پزشک بشه.

با دست چانه اش را بالا گرفت و به چشمان میشیِ دخترکش که حال در اثر بغض و گریه به قرمزی میزد خیره شد؛ تحمل دیدن دخترکش را در آن وضعیت نداشت. بغض لجبازی به گلویش چنگ انداخت؛ به سختی مهارش کرد و اجازهی باریدن به چشم هایش را نداد، بعداز کشیدن نفسی عمیق لب باز کرد و ادامه داد:

- نهال! اینجوری میخوای من و به آرزوهام برسونی؟

با حرف های پدر بازهم مهمان سرزده ی این روزهایش در نزده وارد شد و پهنای صورتش را در بر گرفت؛ سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. کمی ساکت ماند؛ ولی می‌دانست تا پاسخی ندهد، پدر دست بردار نیست.

این دیگر مادر و نازنین و فرهاد نبود تا با اخم و بدخلقی راهیِشان کند.

منُّ-من کنان و با اکراه لب زد: 

- اگه اجازه بدید من توی عروسی نازنین نباشم، بگید رفته مسافرت.

کلافه سرش را تکانی داد و ادامهی حرفش را بیان کرد:

- نمیدونم یه چیزی بگید، فقط ازم نخواید توی مراسم شرکت کنم؛ چون واقعا توان رویارویی با طایفه رو ندارم.

پدر با لحنی عصبی که سعی در آرام کردن خود داشت پاسخ داد:

- نه، نمیشه؛ به هیچ عنوان نمیشه! این اتفاق دیر یا زود میافته، توام باید تحملش کنی. تا کی میخوای فرار کنی؟ اصلا مگه به بقیه ربطی داره؟ در ضمن، تو بهترین کار رو کردی؛ باید به این تصمیمت افتخار کنی.

پدر شانههای دخترکش را به خود تکیه داد و با مهربانی گفت:

- نهال جان، دنیای من شماها اید، این اتفاق تلخ بود؛ ولی هرچی بود گذشت و تموم شد؛ تو رو خدا تو تلخ ترش نکن!

نهال خود را بیشتر به تکیه گاهش چسباند و در آغوش امنش جای گرفت؛ گویی حالش کمی مساعد شده بود. حال که دقت میکرد متوجه میشد که در طول این مدت و دوری از خانواده، چه قدر دلش برای امن ترین مکان و قوی ترین مرد جهان تنگ شده بود. لبخندی از سر رضایت به صورت خستهی پدر پاشید و آهسته لب زد:

- چشم باباجون! سعی میکنم، بهتون قول میدم.

ویرایش شده توسط Saye.H
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

 

می‌دانست این قولی که به پدر داد فقط سرباز کردن است! می‌دانست خودش هم بخواهد نمی‌تواند دست از هیولای ناامیدی بردارد؛ ولی چه می‌گفت؟ چه می توانست بگوید که قلب پر جراحت پدرش بیشتر از این به درد نیاید؟ او به اندازه‌ی کافی پدر را ناراحت و رنجوده خاطر کرده بود؛ نمی‌خواست زین پس باعث باریدن چشمان کوه صبرش شود.

گویی موضوعی یاد پدر افتاد، شایدهم می‌خواست خود و دخترکش را از آن فضای خفگان و سنگین رها کند، به همین دلیل لب زد:

- راستی نهال! پوریا بهم زنگ زده بود، می‌گفت هرچه قدر به نهال زنگ می‌زنم خاموشه. شماره‌ات رو می‌خواست، من هم با اجازه‌ات بهش دادم.

پوریا؟! نامی که این روزها در قه‌قرای ذهنش هم جایی نداشت، چطور شده بود که پوریا از او یاد می کرد؟

با چشمانی گرد شده و متعجب پرسید:

- جدی بابا؟ نگفت با من چی کار داره؟

دستی به گونه‌ی سفید و گوشتیِ دختر شاه پریانش کشید و طُره‌ی افتاده بر روی صورتش را کنار زد. این روزها زلف‌های به رنگ طلای نهال نیز مانند حالش پریشان بودند! با خوش رویی پاسخ داد:

- نه عزیزم! فقط گفت بهش زنگ می‌زنم.

بعد از رفتن پدر، نهال نیز به فکر فرو رفت.

خیلی زمان میشد که با پوریا حتی همکلام نشده بود.

قبل از نامزدی‌اش با روزبه، پوریا بهترین دوست و دلسوزترین برادر و عزیزترین پسردایی اش بود.

کسی که در همه حال و همه جا با نهال بود. 

همیشه مانند یک برادر کوچک تر از او محافظت می‌کرد و همه‌ی شیطنت هایش را به جان می‌خرید. 

حتی اولین شخصی که از رابطه ی نهال و روزبه با خبر شد، پوریا بود.

بارها نهال را بر سر سفره‌ی دلش نشانده و از علاقه‌اش به نازنین برای وی بازگو کرده بود. از اینکه دلش می‌خواهد بعد از اتمام درسش، بهترین زندگی را برای نازنین بسازد و برایش بهترین مرد جهان شود.

رابطه‌ای عمیق که فکر می‌کرد هیچ نیرویی نمی‌تواند آن ها را مفروق کند. نهال همیشه در خیال خود می‌پنداشت که در آخر یار و همراه همیشگی‌اش با نازنین ازدواج می‌کند و جزئی از خانواده‌شان می‌شود؛ ولی روزگار با پوریا هم سر سازگاری نداشت و نازنین دلباخته‌ی فرهاد شد؛ از عشق پوریا دست کشید و جلوی چشمان او دستان دیگری را گرفت.

با تصمیم ناگهانیِ نازنین، کل خانواده و پوریا شوکه شدند. همه فکر می‌کردند داماد خانواده‌ی صرمدی‌ها کسی نیست جز پوریا؛ اما فرهاد نامی از راه رسید و در کمال ناباوری این جایگاه را ازآن خود کرد.

ولی این دلیلِ فراق بین این دو خواهر و برادر نبود. از روزی که روزبه با نهال عقد کرد، دیگر به او حتی اجازه‌ی همکلام شدن با کسی را نداد؛ نهال، نه تنها با پوریا، بلکه با تمامیِ مردان خاندان، با تمامیِ دوستان و آشنایانش، قطع رابطه کرده بود و حق سلام دادن به کسی راهم نداشت!

روزبه همان نیروی ماورایی بود که مفروقه را به وجود آورد و باعث دو سال بی‌خبری شد.

آن روزها نهال که درگیر عشق و عاشقی بود و در دنیای بی خبری سیر می‌کرد، نفهمید چه بلایی بر سر پوریای عاشق آمد و عشقِ نازنین چه آتشی بر دلش انداخت.

حال چه شده بود که پوریا یادی از او می‌کرد؟

او که مدت ها بود به خاطر حساسیت روزبه و جدایی‌اش از نازنین حتی قدم به آن خانه هم نمی‌گذاشت؟

افکارش را پس زد و سعی کرد کمی آرام باشد. روی تخت دو نفره‌ی سلطنتی اش دراز کشید تا بلکه بتواند کمی بخوابد؛ ولی صدای فرهاد و نازنین که از برنامه های مراسم حرف می‌زدند اجازه‌ی خواب را به وی نمی‌داد. پوزخندی به حال خود زد. قطعا اگر احوالش روبه راه بود، تمام مسئولیت مراسم را به عهده می‌گرفت. چه آرزوهایی برای مراسم ازدواج خواهرش داشت؛ ولی حال حتی نای بیان کردنش را هم نداشت.

آرام‌بخشی خورد و سعی کرد کمی به چشمان بیچاره اش که این روزها خیلی از آن ها کار می‌کشید استراحت دهد؛ پلک هایش را روی هم گذاشت و در کسری از ثانیه به خواب عمیقی فرو رفت.

***

با صدای زنگ گوشی سعی کرد چشمانش را باز کند، اما گویی آن قرص قفل محکمی بر چشمانش زده بود.

با زحمت، کمی نیم خیز شد و با چشمانی نیمه باز، به شماره ی ناشناسی که روی صفحه ی گوشی خودنمایی می‌کرد خیره شد.

گوشی را از روی عسلیِ کنار تخت برداشت و با کمی تعلل جواب داد؛ صدای آشنایی در گوشش پیچید:

- نهال؟

با شنیدن صدا، گویی خواب از سرش پرید؛ اما به دلیل خشکیِ گلویش با صدای خفه ای پاسخ داد:

- سلام! خوبی پوریا؟

صدای شاد پوریا را به جان خرید که با لحنی بشاش پاسخ داد:

- به سلام نهال خانوم! خوبی دختر؟ یه لحظه فکر کردم اشتباه گرفتم؛ چرا انقدر دیر جواب دادی؟

کش و قوسی به کمر باریکش داد و بعداز کشیدن خمیازه‌ای لب زد:

- ببخشید، دیر متوجه شدم.

بازهم صدای پرانرژیِ پوریا در گوشش پیچید:

- دختر می‌دونی چه قدر به شماره‌ی قبلیت زنگ زدم؟ چرا اون خاموشه؟ آخر سر مجبور شدم به بابات زنگ بزنم.

نهال برخلاف پوریا که حالی مسرور داشت و پراز انرژی بود، کاملا عادی برخورد می‌کرد و ذوق چنانی نداشت. با لحن و تُن صدایی معمولی پاسخ داد:

- اون خط رو خیلی وقته عوض کردم، فکر نکنم احتیاجی به توضیح داشته باشه و خودت دلیلش رو بدونی.

پوریا بی توجه به سخنانش ادامه داد:

- آره راست میگی! این هارو ول کن حالا، می‌خوام ببینمت، میای بریم بیرون؟

برایش جالب بود؛ اینکه پوریا بعداز این وقفه ی چشم گیر بین ارتباطشان، چنان رفتار می‌کرد و سخن می‌گفت که گویی آخرین بار همین دیروز با نهال دیدار داشته. عجیب بود که هیچ گله‌ای از این سال های دور از هم نکرد؛ حتی آن بی محلی ها راهم به رویش نیاورد.

اما با اینهمه، بازهم نهالِ پژمرده حال، حوصله‌ی گشت و گذار نداشت؛ حتی دلش نمی‌خواست پای از اتاق بیرون گذارد، چه رسد که درون اجتماعی شلوغ قرار گیرد؛ به همین دلیل با اکراه لب باز کرد و پیشنهادش را این چنین بیان کرد:

- خب تو بیا، من حوصله ندارم بیام بیرون.

که پوریا لب به اعتراض باز کرد:

- نه نهال جان! خودت که می‌دونی من زیاد خونه تون نمیام، مگر اینکه دعوت بشیم. جونِ پوریا بیا به یاد قدیم ها بریم بیرون. اصلا بیا بریم پارک بهار! یادته چه قدر اونجا آتیش می‌سوزوندیم؟

دلش نمی‌خواست از سنگرش بیرون رود؛ احساس می‌کرد دشمنان جانش، نگاه های پر از ترحم و سرزنش در کمین گاه هستند و او را هدف گرفته اند؛ احساس می‌کرد به محض ترک سنگر، هرلحظه مورد حمله‌ی دشمن قرار می‌گیرد؛ اما از طرفی هم دلش نمی خواست قلب پوریا جانش را رنجوده خاطر کند، به همین دلیل بالاجبار قبول کرد. او در حق پوریا کم‌لطفی کرده بود و شاید این کارش جبرانی برای آن روزها میشد؛ برای همین در جواب دوست عزیز و یار و غم خوار با وفایش، چنین گفت:

- به قول قدیم ها، بگو کِی کجا باشم؟

ناگهان هر دو خندیدند؛ خنده ای تلخ و پر از درد، خنده ای همراه با حسرت روزهایی که گذشت.

سکوتی سنگین بین هر دو حکم فرمان شده بود. بعداز گذشت لحظاتی، پوریا سکوت را شکست و چنین گفت:

- حاضر شو میام دنبالت.

متعجب پرسید:

- مگه ماشین داری؟

که پوریا چنین پاسخش را داد:

- نه ندارم؛ ولی گواهینامه‌ام رو گرفتم، ماشین هم از بابام می‌گیرم.

درحالیکه از روی تختش بلند میشد گفت:

- باشه، دو ساعت دیگه اینجا باش.

سخنش باعث شد تا پوریا معترض شود و با کلافگی بگوید:

- ای بابا، چه خبره مگه عروسی می‌ریم؟ پاشو بیا بابا! بازهم شروع کرد این اداهاش رو! بسته دیگه دختر، ناسلامتی بزرگ شدی!

باز هم خنده مهمان لب هایش شد. مهمانی که در گذشته صاحب خانه محسوب میشد، اما این روز ها خیلی در خانه‌ی همیشگی‌اش غریبی می‌کرد و کم پیش می‌آمد که به خانه‌ی لب های نهال سر بزند.  

جلوی آینه قدیِ کمد بزرگ لباس هایش ایستاد و با عجله پاسخ داد:

- باشه، یک ساعت دیگه! الان هم قطع کن بزار حاضر بشم.

پوریا باشه ای گفت و تماس را قطع کرد.

به نهالی که در آینه با نگاهی ناآشنا مواجه شده بود نگریست. مگر چند هفته از آن رویداد شوم و سرنوشت ساز می‌گذشت که چهره اش انقدر فرطوط شده بود؟

به چشمان درشتش نگاه کرد که دیگر نوری نداشتند و ابروهای کم پشتش که پر شده و چهره ای دخترانه به او داده بود.

به یاد حرف های روزبه که همیشه می‌گفت: «خدا تو رو سر حوصله آفریده!»، پوزخندی زد.

نهال دارای صورتی گرد، با چشمانی درشت و ابروهای کشیده و کم پشت، دماغی خوش فرم و لب هایی کوچک و قلوه ای بود.

همیشه به چهره اش می‌بالید و می‌گفت زیبایی من خدادای است؛ ولی حال چه؟ حس می‌کرد به یک باره ده سال پیر شده است.

بیخیال این تغییر شد و شروع کرد به حاضر شدن. در کمال تعجب دید که چه قدر سریع آماده شد. خود نیز از این سرعت عمل متعجب شده بود؛ اما نهال دیگر آن دختر قدیم نبود که با وسواس، پوشش‌اش را ست کند و با ظرافتِ زیاد، آرایش کند.

نگاه سراپایی به خود انداخت، مانتویی مشکی، با شلوار و شال مشکی بر تن کرده بود؛ گویی از جانب پوریا به عزا و مراسم سوگواری دعوت شده. برای آرایش هم به یک ریمل و رژ اکتفا کرد.

از کمددیواری، کیف و کفش عسلی اش را برداشت و به راه افتاد.

جلوی در با مادرش روبه رو شد و کوتاه گفت:

- مامان جون، من میرم پیش پوریا.

مادر که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و این ملاقات را لنگه کفشی در بیابان می‌دانست، با خوشحالی‌ای که سعی در پنهان کردنش داشت پاسخ داد:

- برو عزیز دلم، خوش بگذره بهت.

با سرعت از آسانسور پیاده شد و به سمت در رفت؛ همزمان با باز کردن در، پوریا هم ترمز کرد.

با شادیِ وصف ناپذیری به سمتش رفت و با هم احوال پرسی کردند. با لحنی شوخ که بعداز مدت ها بی خبری، او نیز مهمانش شده بود، خطاب به یار با وفای همیشگی‌اش گفت:

- بیا بریم‌ با هم بزنیم تو سرمون، چون الان هردومون مثل هم شدیم.

پوریا که با شنیدن این حرف قهقهه سر داده بود به زحمت خنده‌اش را مهار کرد و چنین گفت:

- من و قاطیه خودت نکن دختر؛ شکر خدا من خوبم، این تویی که وا رفتی.

ابرویی بالا برد و ادامه داد:

- خب حالا بگو کجا بریم؟

کمی فکر کرد؛ دلش می‌خواست جایی برود که تداعیِ خاطراتش با روزبه نباشد، برای همین گفت:

- فرقی نمی‌کنه، فقط این اطراف نباشه.

پوریا چشمکی حواله اش کرد و پرسید:

- درکه خوبه؟

که بازهم نهال خندید و پاسخ داد:

- عالیه! بریم.

در طول مسیر هر دو سکوت اختیار کرده بودند نهال سرش را به شیشه چسبانیده و به خیابان خیره شده بود. به این می‌اندیشید که احساس می‌کند حال بهتری نسبت به هفته های گذشته دارد؛ به عادت این روزها بازهم با خود گفت:

« هنوز چند ساعت نیست که پوریا دوباره وارد زندگی ام شده؛ اما توی همین چند ساعت، کلی حالم عوض شده، باعث شده چند بار بخندم و شوخی کنم، حتی باعث شده ترک سنگر بکنم و پناه‌گاهم رو خالی بذارم.»

ویرایش شده توسط Saye.H
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنج

 

بعداز سپری شدن دقایقی، به خود آمد و خود را مقابل مناظری زیبا یافت. از ماشین پیاده شد و نگاهی گذرا به اطراف کرد؛ به خیابان باریکی که رستوران های سنتی زیباییِ حیرت انگیزی به آنجا می‌بخشید؛ به صدای رودخانه که از کنار خیابان می‌گذشت و مقصدش را نمی‌دانست؛ به سینی‌های پر از لواشک و آلوچه که دل هر رهگذری را می‌برد و مهمان خویش می‌کرد. با صدای پوریا رشته‌ی افکارش از هم گسیخت و به طرف او برگشت.

نگاهی خیره کرد و غرق در افکارش شد. ظاهر پوریا را دقیق برانداز کرد؛ گویی بار اولش بود که او را می‌دید.

پسری بیست ساله، با قدی بلند و زیباییِ وصف ناپذیری که شهره ی خانواده بود. چهره‌ای مردانه با موهای بور و چشمانی عسلی که هر بیننده‌ای را خیره می‌کرد.

«به راستی چه شد که نازنین دست از عشق پوریا کشید و فرهاد را جایگزین او کرد؟»

بازهم با صدایش به خود آمد و نگاهش متوجه دست پوریا شد که مقابل صورتش در هوا تکان می‌داد.

- نهال! نهال کجایی دختر؟

لبخندی تصنعی تقدیم چشمان عسلی اش کرد و پاسخ داد:

- جانم پوریا جان! چیزی گفتی؟

پوریا با لحن معترضانه ای لب زد:

- بابا حواست کجاست دختر؟ گفتم کجا بریم؟ به نظرت کدوم سفره‌خونه بهتره؟

کمی به اطراف نگاه کرد و رستورانی در سراشیبیِ خیابان یافت که تخت هایی چوبی میان آب گذاشته بودند. با دست به آن سمت اشاره کرد و پاسخ داد: 

- اگه مایلی بریم اونجا بشینیم، روی اون تخت چوبی ها.

پوریا با تبسمی موافقتش را اعلام کرد و با هم به سمت رستوران راهی و روی یکی از تخت ها مسکون شدند.

نهالِ از همه کَس بریده، چشمانش را بست تا بتواند این صدا و فضای دلنشین را به اعماق وجودش برساند؛ تا بتواند بعد از مدت ها، برای دقایقی هم که شده، شیرینی و حلاوت زندگی را بچشد.

به صدای آب که از میان گره های سنگ ها جاری می شد و طنینی گوش نواز می‌نواخت؛ به صدای پرندگان که آواز شادی سرداده بودند و به نهال نوید زندگی می‌دادند گوش سپرد.

نفس عمیقی کشید و مشامش را با بوی گل های اقاقی و پیچک، که همه‌ی فضا را معطر کرده بودند، پُر کرد.

به راستی که طبیعت چه ماهرانه طبیب دل بیمارش شده بود! مدت زیادی میشد که نهال نمی‌توانست طعم زندگی را بچشد و کودک درونش را لمس کند. او همیشه تحت نظر زندان‌بانش قدم برمی‌داشت و نباید دست از پا خطا می‌کرد؛ لیکن می‌دانست اگر خطایی مرتکب شود، مجازات سنگینی در انتظارش خواهد بود!

اما حال دیگر زندان بانی وجود نداشت؛ حضورش از زندگیِ دخترک پاک شده بود و اینک نهال همانند دختران دیگر می‌توانست آزادانه زندگی کند و نغمه‌ی شادی سر دهد. با لبخندی تلخ به سمت آب رفت؛ پاهایش را از تخت آویزان کرد و به داخل آب انداخت.

سرما تمامیِ وجودش را در برگرفت و روحش را جلا داد. با صدای پوریا به خود آمد و به طرف او برگشت.

- نهال بسه دیگه! میری خونه پا درد می‌گیری. بیا ببین چی می‌خوری همون رو سفارش بدم.

با بی‌میلی از جایش برخاست و بی خیالِ کفش پوشیدن شد. به جای اولش بازگشت و با اکراه منوی غذا را از نظر گذراند. 

غذایی را انتخاب کرد و گفت:

- اجازه هست قلیون هم بکشیم؟

پوریا که کمی تعجب کرده بود ابرویی بالا برد و بهت زده پرسید:

- مگه قلیون می‌کشی؟

همانطور که با انگشتان ظریفش خط هایی فرضی روی قالیچه ی تخت می‌کشید آهسته لب زد: 

- آره! یه وقت هایی از قلیون روزبه می‌کشیدم.

ناخواسته لبخندی تلخ مهمان لب های پوریا شد و پاسخ داد:

- می‌گیرم؛ به شرط اینکه اسم اون رو دیگه نیاری!

به سوختن و شعله ور شدن ذغال ها می‌نگریست و خاطراتش را مرور می‌کرد؛ به روزهای زیبایی که با وجود همه‌ی تلخی ها در کنار روزبه داشت. به راستی چه بر سر عشقشان آمد؟ روزبه که برای او جان می‌داد! چه شد که نهال از او شکست و دست از عشقش کشید؟

این روزها، سوالی هر روز و هر لحظه، ذره-ذره وجود نهال را مانند موریانه‌ای نابود می‌کرد؛ سوالی که باز هم از خود پرسید و در جوابش عاجز ماند.

چرا نهال نماند و بیشتر تلاش نکرد؟ به راستی این رابطه راه حلی نداشت؟ نباید می‌ماند و به داد حال زار روزبه می‌رسید تا مداوا شود؟

با صدای پوریا چشم از ذغال ها گرفت و چشمانش را که مثل هوای ساحل شرجی شده بود را پاک کرد.

- نهال زندگیت چطوره؟ خیلی عوض شدی دختر‌! هی نخواستم‌ چیزی بگم ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.

با شنیدن این سخن از زبان یار دیرین‌اش، صدفِ چشمانش مرواریدی تحویل صورتش داد.

با چانه ای لرزان، شعری که گویای حالش بود را آهسته زمزمه کرد:

- «دردیست چون خنجر

یا خنجری چون درد

این من که در من

پیوسته می گرید

در من کسی آهسته می گرید، آهسته می گرید.»

به چشمان پوریا نظاره گر شد و ادامه داد: 

- کدوم زندگی؟ من زندگی ای ندارم؛ من توی تاریکیِ مطلقم!

پوریا که تقریبا پی به حال نزارش برده بود پاسخش را این چنین داد:

- نکن این کار و با خودت دختر! انقدر به خودت سخت نگیر. دنیا که به آخر نرسیده! تو باید خوشحال باشی که انقدر قوی هستی که تونستی این اشتباه رو تموم کنی.

نهال خود همه‌ی این ها را می‌دانست، اما چه کسی در قلب او بود که بداند چه بر سرش آمده؟ چه می‌دانستند عاشق باشی و از معشوقت جدا شوی یعنی چه؟ ولی پوریا هم مثل او بود؛ او هم عشقش نافرجام ماند و به وصال نرسید.

به یکباره از پوریا پرسید:

- تو چجوری با این قضیه کنار اومدی؟

دود قلیانش را در هوا پخش کرد و پاسخ داد:

- کدوم قضیه؟

پوفی کشید و بی حال پاسخش را داد:

- منظورم نازنینه.

سوال نهال حقیقتی بود که بر سر پوریا آوار شد، حقیقتی که پوریا از او فرار می‌کرد و خود نمی‌دانست چگونه پاسخ دل بی قرارش را بدهد.

@ELAHE.V@Saye.H

ویرایش شده توسط فاطی بهشتی
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 months later...

پارت شش

 

با حالی پریشان و ابروهایی درهم گره خورده لب باز کرد:

- نهال جان! نارنین خودش خواست که منتظرم نمونه، شاید معیارهاش برای ازدواج چیزهای دیگه ای بود.

سری تکان داد و سردرگم گفت:

- من واقعا نمی دونم، فقط این و می دونم الان نازنین فقط دختر عمه ی منه.

به یکباره سوالی پرسیدم که خود نیز از شنیدنش متعجب شدم.

- پوریا؛ عروسی نازنین میای؟

همین جمله کافی بود تا حالش دگرگون شود و‌ به فکر فرو رود، ولی او مرد بود و قوی بودن؛ بهترین خلصت مردانه است.

در چشم برهم زدنی حالت چهره اش را تغییر داد و با لبخندی تصنعی گفت: 

- آره میام، کلی هم قراره برقصم.

با چشمانی گرد شده پرسیدم:

- چجوری ‌می تونی این کار و بکنی؟

حال پریشانش دو چندان شد و اینبار با آشفتگی پرسید:

- نهال به چی‌ می خوای برسی؟ به این که منم مثل تو شکستم، خورد شدم؟

بازدمش را بیرون داد و با کلافگی لب زد:

- آره منم شکستم، منم کم آوردم، منم از عالم و آدم سیر شدم، ولی بالاخره یه روز به خودم گفتم تا کی پوریا؟ تا کی می خوای به سوگواریِ عشقی بشینی که ارزش نداشت؟

نگاهش را به چشمان نهال دوخت و با ناراحتی ادامه داد:

- می دونی چیه نهال؟ نازنین لیاقت عشق من و نداشت، چون من و به پول فروخت، من هم همیشه شکر می کنم که این کار و همین اول کرد.

نهال با شنیدن این حرف ها کمی عصبانی شد، اما خودش هم خوب می دانست حق با پوریاست و بی وفایی از جانب خواهرش بوده.

سعی کرد به بحث خاتمه دهد، به همین دلیل با لحن شوخی رو به پوریا گفت:

- خوب اون شلنگ قلیون و واسه ی خودت میکروفون کردیا، بده ببینم نوبتت تموم شد.

***

روی تخت دراز کشیده و به اتفاقات امروزش فکر می کرد. 

روز خوبی را پشت سر گذاشته بود و کمی قبراق تر به نظر می رسید.

اما هر چه قدر می خواست به روزبه فکر نکند نمی شد و پرنده ی افکارش بی اذن و اجازه ی وی؛ پر می زد و روی بام خیال روزبه می نشست.

نهال در فراق و هجر یار؛ به عمق عشقش پی برده و تازه می فهمید چه قدر روزبه را دوست دارد.

ولی چه می کرد؟ چه می توانست که بکند؟ جز آنکه فقط می سوخت و آب می شد، و به تماشای تمام شدن خویش نشسته بود.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...