رفتن به مطلب

معرفی رمان ها در پیج اینستاگرام و آپارات نودهشتیا


ارسال های توصیه شده

  • مدیر کل ✯

سلام و خسته نباشید

کاربرانی که علقمند به معرفی رمانشون در پیج اینستاگرام و صفحه آپارات نودهشتیا هستن اطلاعات زیر رو در این تاپیک ارسال کنند:

  1. تیزر رمان
  2. نام رمان
  3. نام نویسنده
  4. ژانر رمان
  5. خلاصه رمان(3 سطر)
  6. بخشی از رمان(5 سطر)

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

https://uupload.ir/view/youcut_۲۰۲۱۰۸۲۸_۲۱۵۲۳۰۸۷۸_j7mp.mp4/

نام رمان:از جنس آب از، جنس آتش

نام نویسنده:بهاره رهدار|bhreh_rah

ژانر:معمایی،تخیلی،فانتزی،عاشقانه تراژدی
خلاصه: 
دختری سر گردان و مانده بین دو مسیر.. یک مسیر دوست‌هاش و یک مسیر راز‌های عجیب خانواده‌ش، نمی‌دونه کدوم رو بپذیره، کدوم رو رها کنه و‌کدوم رو دو دستی نگه داره، هم از دنیای فانیه و هم از دنیای بقای، مسئله اینه چرا نمی‌تونه ؟
سوال‌های عجیبی درون ذهنش شنا می‌کنه، چرا توی این سفر؟ چرا این آدم‌ها؟ چرا من؟
دانستنی ها رو روزی همه می‌فهمن مثل دخترک ما؛اما همیشه این دانستنی ها حقیقت شیرین نیستن، شاید حقیقت تلخی باشن که از درون یک دروغ مصلحتی شعله ور میشه!
مقدمه:
و این منم، زنی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان!
«فروغ فرخزاد»
 شاید آغاز هر فصل جدیدی از زندگی فرح بخش نباشد، حتی شاید زیبا و دل نشین!
اما من امید دارم به ادامه زیبا و خود ساخت از هر فصل جدید یا ره ناهمواری!
آغاز بهترین هرفصل یا پایان هرآنچنه که تو اراده کنی را تو می‌توانی زیبا بنویسی؛ چون تو نویسنده این فانیا هستی، خود تو!

با لبخند ژکوند از دور تماشاگر فتنه‌ی شده بودم که به راه انداخته بودم، حوا شرم زده پایین رو نگاه می‌کرد وآدم در حال توجیه کردن حوا بود، سیب گاز زده پایین افتاده بود، می‌خواستم بلند بخندم، به دستاورد پدرم، به پدری که بخاطر این سست عناصر‌ها، من رو از خودش طرد کرده بود، باید ثابت می‌کردم، باید نشون می‌دادم که این‌ مخلوقاتش لیاقت خوشبختی و عشق خدا رو ندارند، جبرئیل در حال بحث کردن با آدم بود، فریب رو فرا خوندم که برگرده، از توی سیب به شکل مار در اومد و به سمت من نزدیک شد و دور دستم چرخید، حرکت فریب، توجه جبرئیل رو به سمت من جلب کرد، سعی در انکار نبودنم نکردم و گذاشتم که جبرئیل من رو ببینه، اخم کمی رو صورتش نشست، میدونم الان ته دلش میگه، یک طرد و دعوا ساده بود تو چرا باز فتنه راه انداختی، ته دلم می‌گفت ایندفعه حق با جبرئیله، درست بود حق با جبرئیل بود، نمی‌دونستم این کارم کمی خشم پدرم رو به دنبال داره و آدم وحوا رو کلا از بهشت می‌رونه و به سمتی می‌فرسته به نام زمین! 
 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

https://www.aparat.com/v/5IFhL

 

*به نام خالق هستی*

نام نویسنده : جانان بانو 

نام رمان : خلاف عاشقی

ژانر : عاشقانه، پلیسی، تراژدی، معمایی

 

خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد، دختری که سختی کشیده و سختی داده است و چه می‌شد اگر دنیا سر ناسازگاری با اون بر نمی‌داشت، حال چه می‌شود پایان این دخترک؟ آیا می‌تواند زیر کول بار سنگین خاطرات دوام بیاورد؟.

 

قسمتی از رمان: 

پوزخندی بهش زدم و کاملا خنثی نگاش کردم و در همین حین با خودم زمزمه کردم:

ـ نابودت میکنم!

پوزخندم رو پر رنگ تر کردم و خودم رو بهش نزدیک تر کردم، سرم رو جلو بردم و در ده سانتی صورتش متوقف کردم، در حالی که چشم هام خیره اون دو گوی سیاه بود لب زدم:

ـ میدونی بزرگترین خلافی که  تا الان انجام دادم چه خلافی بوده؟

در حالی چشم هاش دو دو میزد ابروهاش رو بهم نزدیک کرد و خیره به صورتم گفت:

ـ چه خلافی؟!

سرم رو جلو تر بردم و کنار گوشش زمزمه کردم:

ـ خلاف عاشقی..اولین و بزرگترین خلافم.

سرم رو عقب تر بردم و به سرجام برگشتم:

ـ با پاهای خودت اومدی به قتل گاهت جناب نیک منش، دیگه ازت نمی گذرم.

و بعد از پایان حرفم دوباره به چشم هاش خیره شدم ، چشم های من پر از نفرت و انتقام، چشم های اون پر از نگرانی و خواستن، و  چه پارادوکس عجیبی داشت این دو نگاه.... 

ویرایش شده توسط جانان بانو

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

https://www.namasha.com/v/CjjTq4tb/تیزر_رمان_گذشته_خاموش

نام رمان: گذشته خاموش

نویسنده حانیه شامل

ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه، طنز

خلاصه:
زندگی..!
مثلث سه ضلعی است...
یک ضلع دختری ساکت و بی حس، طرفی دیگر پسری بی گناه و مجنون و در اخرین ضلع پیرمردی گناهکار است. که هر سه ان ها با خطوطی کج به هم پیوند خورده اند.!
دخترکی که سال هاست خودش را از یاد برده.،
پیرمردی که گناهکار است اما در پاکی و بی‌گناهی به سر می‌برد.
و در مقابل پسرکی که در بی‌تقصیری قربانی می‌شود و مثل همه در حسرت لیلی می‌سوزد!
همه اتفاقات سرمنشا دارند؟ شروع این حوادث  کجاست؟ کجا قرار است پایان یابد؟

 

قسمتی از رمان


بر روی یکی از صندلی های سرد و زبر موجود در راهرو نشسته بودم و پایم را با ضرب روی زمین می‌کوبیدم. 
منتظر بودم تا نامه اعمالم را دستم دهند، نامه اعمالی که نصف آن گناهان نکرده بود، اما برای همه آنها مجازات شده بودم؛ حتی حالا هم هنوز داشتم تاوان می‌دادم، آن هم تاوان گناه نکرده!
اما وقتی انگشت اتهام او به سمت من بود، یعنی من گناهکار بودم؟ صدایی از درونم فریاد میزد، مگر کسی بخاطر تهمت گناهکار می‌شود؟ نه نمی‌شود، اما حتما چیزی برای اثبات وجود داشت که من را به این مکان خوفناک آورده بودند!

- خانوم دنبالم بیایید.

نگاهم را از سرامیک ها زوار در رفته گرفتم و به سرباز رو به رویم که بخاطر سر و صدا مجبور بود با صدای بلند حرف بزند دوختم.
در اینجا آدم‌های بی‌گناه و گناهکار کم نبودند.
از جایم بلند شدم و با فاصله کمی پشت سرش حرکت کردم.
ته راهرو یک دو راهی وجود داشت. سرباز به سوی اتاق، ته راهروی سمت راست رفت و من  هم در سکوت و با آشفتگی فقط دنبالش می‌رفتم، تا بدانم آخر قصه‌ام چه می‌شود!
سرباز  در را باز کرد و وارد اتاق شد و بعد از احترام نظامی از اتاق خارج شد.
حالا دیگر فقط من بودم و مردی که پشت میز وسط اتاق نشسته بود...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

https://www.namasha.com/videos/dl/7325905371-1080p/رمان-اولین-مرگ-MOBINA-H-مبینا-حاج-سعید-کاربر-انجمن-نودهشتیا-1080p.mp4

نام رمان:  اولین مرگ

نام نویسنده:  مبینا حاج سعید

ژانر:  پلیسی،  عاشقانه

خلاصه: 

سرگرد ماهر سازمان نیروی انتظامی، با یک تصادف غیر عمد می‌میرد؛ البته این چیزیست که بقیه از آن خبر دارند، در حالی که مسئله پیچیده‌تر است! 
سرگرد مُرده‌ی دیروز، تبدیل به رئیس باند امروز شده است که هدفی مهم دارد اما...

قسمتی از رمان: 

صدای تیر و تیراندازی اومد که سمت چپیم، از پنجره آویزون شد و شروع به تیراندازی کرد. ایستاده بود و بیشتر از نصف بدنش بیرون بود. 

الان وقتش بود! 

پام رو بالا آوردم و محکم توی کمرش کوبیدم. اسلحه رو از دستش قاپیدم و از شیشه پرتش کردم. نعره‌ی خفیفی زد. خداروشکر از حاشیه جاده غلت خورد و روی چمن فرود اومد. برگشتم و اسلحه رو با دست‌های بستم، سمتشون نشونه گرفتم. بادیگارد وحید سمتم پرید تا اسلحه رو بقاپه که نفسم رو سریع حبس کردم و بازوش رو هدف گرفتم و بنگ! 

داد زد و بازوش رو گرفت. چسب دهنم رو محکم کندم و داد زدم: 

- بزن بغل! 

راننده وحید هنوز مصرانه با سرعت رانندگی می‌کرد. 

وحید با حرص برگشت. رگ پیشونیش باد کرده بود و نبض شقیقه‌ش معلوم بود. 

- اسلحه رو بده من کیانا وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی! 

بدون توجه بهش در ماشین رو کمی باز کردم و داد زدم: 

- بزن بغل وگرنه خودم رو پرت می‌کنم. 

وحید داد زد: 

- اون رو بده به من و بتمرگ! 

- نمی‌خوام، نمی‌خوام! من تسلیم نمیشم. دهنت رو ببند و به راننده‌ت بگو نگه داره. 

دستش رو به بدنه اسلحه گرفت که چشم‌هام رو بستم، در ماشین رو بیشتر باز کردم و خودم رو به پشت پرت کردم. صدای داد وحید توی گوشم پیچید. همه چیز دور سرم می‌چرخید. ماشین‌ها، درخت‌ها، نورها، زمین، آسمون، ماه. 

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

https://www.namasha.com/v/1dkBfNf7

نام رمان: حجرت تنهایی

نام نویسنده: نسیمه معرفی«Nasim.M»

ژانر: تراژدی، عاشقانه

خلاصه:

دل می‌بازد و دل می‌دهد. تعشق سر راهش قرار می‌گیرد. پا به انهزام می‌گذارد ولی هربار بر روی پاهایش می‌ایستد. پسری عاشق و مغلوب، دل می‌برد و پا به رفتن می‌گذارد.

اما او... دختری است مستغرق در اوهام ماضی و مأیوس از دنیای آتی! در روزهای انزوایش، به یاد می‌آورد که چه‌چیز گران‌بهایی از دست داده، عائله را، عاشقی را و خود را

اما...  با واصل شدن وجه جدیدی در زندگی‌اش یاد می‌گیرد که...

قسمتی از رمان:

دستم رو روی شونش گذاشتم که دستم رو پس زد و این‌بار بر‌خلاف رفتار  و احساسی که داشت، توی چشم‌های پر شده از اشکم خیره شد، نگاهش هیچ حسی نداشت، مثل همیشه و چند دقیقه پیش عاشق و مهربون نبود، مثل همیشه خواستنی نبود خیلی سرد و خشک بود.

تموم نفرتش رو توی چشم‌هایی که عاشقشون بودم جمع کرد و با تموم بی‌احساسیش با صدای تقریبا بلندی گفت:

- گفتم که! امشب عقد کردم. دیگه هم نمی‌خوام ریختت رو ببینم، فهمیدی؟! من هیچ‌وقت دوستت نداشتم. تو فقط برای سرگرمی بودی.

جوری رفتار می‌کرد که انگار تازه به خودش اومده و متوجه شده اشتباه کرده بود! وسط حرف‌هایی که هی خنجر به قلبم وارد می‌کردن خندید، یه خنده از ته دل و بعد وسط خنده‌هاش با ذوق گفت:
- وای ورونیکا، نمی‌دونی که زنم چقدر خوشگله!

اشک‌هام مدام روی گونه‌هام می‌ریختن. با بهت به حرف‌هاش گوش می‌کردم هنوز هم باورم نشده! این همون مهدیاره؟ مهدیاری که عاشقش بودم؟ مهدیاری که دیوونه من بود کجاست؟ چرا یک‌دفعه عوض شد و همه چی روی سرم آوار شد؟ نه من می‌دونم که این مهدیار من نیست.

 جیغ و داد زدم با تمام توانی که داشتم روی سینه‌ی مردونش کوبیدم، دست خودم نبود قلبم شکسته بود. قلبی که بدون دلیل عاشق شده بود. گلوم از شدت جیغ و داد زدن‌های من می‌سوخت؛ اما باز هم داد زدم.

- چرا لعنتی؟ مگه من چی‌کار کردم؟ من زندگی خوبی که کنار خانوادم داشتم رو به‌خاطرت از دست دادم. من خانوادم رو فروختم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • طراح گرافیک

https://my.uupload.ir/dl/zbNVJ47e

نام رمان: طعم گس خرمالو

نویسنده: عاطفه لاجوردی (Atefeh L)

ژانر: عاشقانه_ اجتماعی

خلاصه: 

شبنم  بعد از عبور از مرحله ی سختی از زندگیش در گذشته،  به زنی موفق تبدیل شده  که   در آلمان با اداره ی کافه دوست داشتنیش، بین رایحه ی دلچسب قهوه و شیرینی های خونگیش زندگی آرامی برای خودش و پسر کوچولوش فراهم کرده. در بین تمام این لحظه های عجین شده با آرامش، شاید نبود عشق خلائی ایجاد کنه که اون سرسختانه این خلا را نادیده میگیره؛اما بعد از 13 سال، ناگهان عشقی رد شده  سر از میان خاطرات گذشته بیرون میاره و با حضور حمایتگرش شبنم رو خواسته و ناخواسته با خودش همراه میکنه

بخشی از رمان: 

 مواد رو توی قالب ریختم و داخل فر گذاشتمش. سنگینی نگاه احسان رو حس می کردم اما برای کم کردن التهابی که بی خودی دچارش شده بودم، دستم رو زیر آب گرفتم تا باقی مونده  مواد رو هم از روی دستم بشورم.شیر آب رو بستم و حین خشک کردن دستم نگاهش کردم. لبخند پر مهری بهم زد و با مکث رو به روم قرار گرفت. فضایی برای عقب رفتن نداشتم، به همون لبه ی کابینت تکیه دادم. نگاهش چشمام رو عمیق می‌کاوید اما برخلاف برق چشماش، لحنش آروم و مسلط بود: امسال شانس خوردن خرمالوهای حیاط رو از دست دادی!

بحث بی ربطی بود اما تپش قلبم رو که برای اون فاصله ی نزدیک روی دور تند رفته بود، آروم تر کرد: آره..هر چقدر هم که از مغازه بخرم همیشه دلم پیش اوناس، خیلی ازش خاطره دارم

دستش رو دور کمرم حلقه کرد: اتفاقا منم ازش خاطره دارم!

نزدیکی بیش از حدش بهم، قلبم رو دوباره روی دور تند برده بود. سعی کردم هیجانم رو سرکوب کنم: تو هم خرمالو دوست داری مگه؟

لبخندش بیشتر دلم رو میلرزوند....

-بدم نمیاد امتحان کنم!

نگاهش از هر وقت دیگه ای بی قرارتر بود. با مکث لب زدم: یعنی توی همه ی این سال ها امتحانشون نکردی؟

دستش رو زیر چونم گذاشت: نه...اجازه شو نداشتم!

منظورش رو خوب فهمیده بودم. اونم با نگاه توی چشمام، انگار دنبال همون اجازه بود. توی عمق چشماش علاوه بر تصویر من، مهر همیشگی عجین شده با وجودش نسبت به خودم رو میتونستم ببینم......

 

 

ویرایش شده توسط Atefeh L


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

https://s5.uupload.ir/files/atefeh70/YouCut_20211119_222817843(2).mp4

نام رمان: شعله رقصان این آتش تویی

نویسنده: عاطفه لاجوردی (Atefeh L)

ژانر:عاشقانه، معمایی، هیجانی

خلاصه: همتا دختری است که مادر  و پدر داروسازش رو سال ها قبل در یک سانحه ی تصادف   از دست داده و از کودکی در کنار مادربزرگ و عموی جوونش بزرگ شده. با این وجود، تحت حمایت های عمو و مادربزرگش، دختری مستقل و شاد بار اومده. دختری که از وارد شدن به آتشی که افراد سودجو سعی در شعله ور کردنش دارند، واهمه‌ای نداره .....ورودش به شرکت عموش و شرکاش  آغازی برای شروع ماجراهایی است که ناخواسته اون رو با مردی همراه می کنه که  با وجود شخصیت جدی  و به ظاهر نفوذناپذیرش، بارها با همتا همراه شده و اون رو از میون  شعله ی خطرات بیرون کشیده.....

بخشی از رمان:

دست راستم رو که بیشترین فشار روش بود رو آروم از لبه ی سنگ جدا کردم و سعی کردم به دستش برسونم اما می دیدم که دست چپم داره از سنگ جدا میشه. از ترسم دوباره به سنگ چسبیدم و با استیصال نگاش کردم: نمی تونم...دستم سر میخوره

-نترس من میگیرمت، فقط سعی کن دستت رو به من بدی...یه بار دیگه

با مکث دوباره دستم رو آزاد کردم و با بیشترین توانی که داشتم به سمتش خودم رو بالا کشیدم. به محض رسیدن به دستش محکم مچم رو گرفت و کمی بالا کشیدتم: خوبه حالا اون یکی دستتم ول کن

-آخه اون وقت چجوری بیام بالا؟

احساس کردم از استدلال من خندش گرفت. انگار تا الان خودم داشتم با دستام میومدم بالا! لبخند کمرنگش رو خورد: من می کشمت بالا...فقط سریعتر وگرنه دوتامون تا پایین سر میخوریم

دست چپم رو با احتیاط جدا کردم. حالا سنگینم کاملا روی دستش بود و مچ دست راستم از فشاری که برای نگه داشتنم بهش میاورد، درد می کرد. به سختی دستم رو به دست دیگش رسوندم......

ویرایش شده توسط Atefeh L


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۷/۱۵ در 14:32، N.a25 گفته است:

سلام و خسته نباشید

کاربرانی که علقمند به معرفی رمانشون در پیج اینستاگرام و صفحه آپارات نودهشتیا هستن اطلاعات زیر رو در این تاپیک ارسال کنند:

  1. تیزر رمان
  2. نام رمان
  3. نام نویسنده
  4. ژانر رمان
  5. خلاصه رمان(3 سطر)
  6. بخشی از رمان(5 سطر)

 https://uupload.ir/view/youcut_۲۰۲۱۱۱۲۶_۰۷۳۹۵۹۵۱۴_ypzh.mp4/

رمان سرقت ابدی عشق 

به قلم تیام سرابی 

ژانر:اجتماعی عاشقانه استاد دانشجو 

خلاصه:داستان درباره ی دختری که دانشجو سال آخر پزشکی بود. یک روز به علت اسرار زیاد امیر(هم دانشگاهیش) مجبور میشه که برای یک دزدی همراه او برود اون ها کیف پسری که تازه از فرودگاه بیرون اومده بود رو میدزدن و از قضا اون پسر استاد دانشگاه ساحل و پسر بهترین دوست باباش میشه و... 

بخشی از رمان:یک سال بعد...

امید به زندگی دروغ ترین کلمه ای بود که می تونستم بشنوم...اعتماد و اجازه دادن به آدمهای غلطی که توی زندگیم نقش پیدا کردندبزرگترین اشتباهم بودبعد از اینکه قرار فرار رو با امیر گذاشتم با هم تصمیم گرفتیم بریم فرانسه تغریباً همه چیز درست پیش میرفت اما امیر تا رسیدیم به مرز ترکیه منو به البرز فروخت!!  اون بی همه چیز عشق مون رو فقط به چهارصد میلیون ترجیح داد... اما من باالی چند میلیارد تومن پول همراهم بود ولی اون منو به باد داد تا یک ماه افسردگی داشتم  جوری که هیچکس رو نمی تونستم ببینم     تنها کسی که به ظاهر عاشقم بود و تنها کسی که برام مونده بود البرز بود! اون عاشقم شده بود....

کسی بود که از اون افسردگی ابدی نجاتم داد و منو درگیر عشقی کرد که  هنوزم دارم تقاصشو پس میدم!

طوری عاشقش شده بودم. که انگار نه انگار تا قبل از اون می خواستم از دست ش فرار کنم

فقط البرز برام مونده بود عشق مون جدی شده بود از جنس آتیش منظورم از همون عشق هایی بود که توی فیلم ها نشون می دادن من کا امیر رو فراموش کردم همه ی مرد های اطرافم رو دیگه نمی دیدم و چشم

هام فقط البرز رو می دید...

طولی نکشید که با البرز نزدیک یک کوه بزرگ وسط تهران عقد کردم

می تونم بگم بهترین دوران زندگی مو تجربه می کردم به اسرار البرز بعد از

دو ماه عروسی کردیم...

فردا صبح که با کلی امید از رخت خواب بیرون اومدم و چشم ها مو باز

کردم با جای خالی البرز کنارم مواجه شدم

البرز نبود! هرچقدر خونه رو گشتم البرز نبود گوشیش خاموش بود و اونجا

بود که فهمیدم مسئله خیلی خیلی جدی شده بود البرز نبود و اینم می

دونستم که به خواست خودش نبود نخواست که بمونه

 

 

ویرایش شده توسط Tiam_roman
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  1. تیزر رمان         https://uupload.ir/view/inshot_20211105_174855724_kaf4.mp4/
  2. نام رمان         با من بمان 
  3. نام نویسنده    معصومه فردی  « مهربان »   ʕ •ᴥ• ʔ
  4. ژانر رمان      ژانر:  طنز، عاشقانه، معمایی، تراژدی
  5. خلاصه رمان

« زیبا » پاپاراتزی جوان و تازه کار اما حرفه‌ایِ زبان دراز، شیطان و بازیگوش، با زیبایی‌ خارق‌العاده‌ای همچون نامش، برای دست یافتن به مدارکی بر علیه « امیر » خواننده‌‌ی مشهور و محبوب« گروه روهان » پسری مستعد، به شدت آرام و بی‌آزار و...برای پروژه‌ی جدیدش، تحت عنوان عکاسی مخفیانه به او نزدیک شده و به زندگی شخصی‌اش نفوذ می‌کند...

🔥🔥🔥

و اما این‌ها همه ماجرا نیست؛ قصه تازه در جایی به اوج هیجان خود می‌رسد که به گمان او همه چیز مثل همیشه بر وفق مراد پیش خواهد رفت و او همچنان همچون ستاره‌ای در حیطه‌ی شغلی خود می‌درخشد اما آشنایی با امیر آن‌چنان او را درگیر اتفاقاتی ناخواسته و غیرقابل پیش‌بینی می‌کند که...

🔥❤️

" با من بمان" روایتگر وقوع ماجرایی است که به سبب پیشامدش، هر یک از شخصیت‌های داستان را وارد برهه‌ی جدیدی از زندگی‌شان می‌کند که دست و پنجه نرم کردن با آن کار چندان آسانی نیست!

🔥❤️

این رمان عاشقانه‌های تندی دارد؛ داستانی مهیج و وسوسه‌انگیز، پر از اتفاقاتی که حدس زدن آن‌ها هیچ ممکن نیست!

نخستین رمانی که آمیختگی دو ضد را به تصویر می کشد... غم و شادی!

 

  1. بخشی از رمان  :    

    مثل یک تابلوی بی‌نظیر نقاشی مقابل چشمانم؛ حضورش درست همچون شخصیت قصه‌ها بود. 

    همانقدر رویایی و زیبا...اصلاً ببینم زمستان همیشه انقدر گرم و بی‌نظیر بود یا حرارت نگاه او این‌چنین دل مرا گرم می‌کرد؟

    هر چیز درخششی دارد اما درخشش نگاه او چون خورشیدی می‌ماند که روشنایی‌اش هر لحظه پر نورتر از لحظات گذشته چشم‌نوازی می‌کند.

    او همان کسی است که رنگین‌کمان چشم‌هایش در یک نگاه نفسم را برد.

    او هیچگاه شبیه به یک دوست داشتن ساده نبود؛ از همان ابتدا، همان نگاه اول بوی عشق می‌داد.

    " تا دنیا دنیاست تو مال منی، تو سرنوشت‌ها تو فالِ منی "

    " به باغ و بستان من گل نمی‌خوام تو بهار هر سال منی "

    لحظه‌ای در میان دلبری‌هایش به سمتم که چرخید لبخندی دلبرانه به سویم روانه کرد و با تعظیم کوچکی از نو به همراهی‌اش با عروس مشغول شد.

    به ظاهر همه چیز آرام بود اما من آرام نبودم! همان یک لبخند برای ساختن کارم کافی بود.

    تنم گر گرفته بود و بی تابانه زیر حرارت عشق و معجزه لبخندش می‌سوختم.

    تازه دریافته بودم که عشق همان حسی بود که من در لبخند او می‌جستم.

    همین معجزه ساده‌ای که زیبای هر چیزی مرا به یاد آن می‌انداخت.

    همین که با او باشم و زمان از دستم برود، کنار این خورشید دلچسبی که همچون یک ستاره پرنور یا که مثل ماه پر از ناز بود، همه این‌ها عشق بود. 

    اگرچه او منیژه نمی‌شد ولی من هر بار بیژن‌وار عاشقش می‌شدم.

    اگرچه شیرین می‌شد و شیرین زبانی می‌کرد اما تا که فرهاد می‌شدم مرا در کوه سختی‌ها در راه رسیدن به خود با یک تیشه رها می‌کرد تا از غم عشقش به ریشه خود بزنم!

    اگرچه لیلی نمی‌شد ولی من هر بار مجنونانه دل به او و عشقش می‌باختم و شیفته‌اش می‌شدم.

    اگرچه بهرام می‌شدم و تقاضای عهد بستن می‌کردم و او عهدم نمی‌پذیرفت با این حال من هر بار دیوانه‌وار برای رسیدن به سرزمین عشق و گل‌اندامش دیوار غم‌ها و غربت به تنهایی فرو می‌ریختم و با نهنگِ لجاجتش پیکار کرده تا بهزادهای غیبی را از پیش رو برداشته و به وصلت یار برسم.

    اگرچه همای زندگی همایونی‌ام نمی‌شد و تهمینه‌ی شاهنامه‌ی نیمه تمام زندگی‌ام با این حال اما من باز هم مصرانه وفای به عهد بنا نشده‌ام پیشه می‌کردم تا مهر او به جا بیاورم.

    چرا که می‌دانستم؛ که نباید لحظه‌ای جا بزنم و دمی کم بیاورم.

    من مرد بودم؛ مرد این میدان  هر چند که فعلاً بود بیابان اما روزی می‌شد، می‌شد که این بیابان شود گلستان!

    و  مرد حقیقی بی‌شک کسی است که بجنگد سر معشوقه خویش!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

             بسم الله الرحمن الرحیم 

 

تیزررمان: https://s20.picofile.com/file/8446631184/رمان_الماس_سرنوشت_یاس_جعفری_کاربر_انجمن_نودهشتیا_1080p.mp4.html

نام: الماس سرنوشت 

نویسنده: یاس جعفری 

ژانر: فانتزی ~ ماجراجویی ~ تخیلی 

خلاصه: نبرد سیاهی و سفیدی از زمان هابیل و قابیل شروع شد و تا ابد هم ادامه دارد و حالا꧂الماس سرنوشت و اهریمن سیاه꧁

قسمتی از ماجرا: یاس این دختری که سیاه بودن چشمان همچون تیله براقش معروف بود و از موی بلند با رنگ روشن بدش می آمد حال دیگر همانند پیرزنی کهن سوال موهایش به رنگ دندان هایش بود. 

 

                        پایان. 

ویرایش شده توسط YAS.JFI
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۹/۵ در 15:49، Tiam_srb گفته است:

 https://uupload.ir/view/youcut_۲۰۲۱۱۱۲۶_۰۷۳۹۵۹۵۱۴_ypzh.mp4/

رمان سرقت ابدی عشق 

به قلم تیام سرابی 

ژانر:اجتماعی عاشقانه استاد دانشجو 

خلاصه:داستان درباره ی دختری که دانشجو سال آخر پزشکی بود. یک روز به علت اسرار زیاد امیر(هم دانشگاهیش) مجبور میشه که برای یک دزدی همراه او برود اون ها کیف پسری که تازه از فرودگاه بیرون اومده بود رو میدزدن و از قضا اون پسر استاد دانشگاه ساحل و پسر بهترین دوست باباش میشه و... 

بخشی از رمان:یک سال بعد...

امید به زندگی دروغ ترین کلمه ای بود که می تونستم بشنوم...اعتماد و اجازه دادن به آدمهای غلطی که توی زندگیم نقش پیدا کردندبزرگترین اشتباهم بودبعد از اینکه قرار فرار رو با امیر گذاشتم با هم تصمیم گرفتیم بریم فرانسه تغریباً همه چیز درست پیش میرفت اما امیر تا رسیدیم به مرز ترکیه منو به البرز فروخت!!  اون بی همه چیز عشق مون رو فقط به چهارصد میلیون ترجیح داد... اما من باالی چند میلیارد تومن پول همراهم بود ولی اون منو به باد داد تا یک ماه افسردگی داشتم  جوری که هیچکس رو نمی تونستم ببینم     تنها کسی که به ظاهر عاشقم بود و تنها کسی که برام مونده بود البرز بود! اون عاشقم شده بود....

کسی بود که از اون افسردگی ابدی نجاتم داد و منو درگیر عشقی کرد که  هنوزم دارم تقاصشو پس میدم!

طوری عاشقش شده بودم. که انگار نه انگار تا قبل از اون می خواستم از دست ش فرار کنم

فقط البرز برام مونده بود عشق مون جدی شده بود از جنس آتیش منظورم از همون عشق هایی بود که توی فیلم ها نشون می دادن من کا امیر رو فراموش کردم همه ی مرد های اطرافم رو دیگه نمی دیدم و چشم

هام فقط البرز رو می دید...

طولی نکشید که با البرز نزدیک یک کوه بزرگ وسط تهران عقد کردم

می تونم بگم بهترین دوران زندگی مو تجربه می کردم به اسرار البرز بعد از

دو ماه عروسی کردیم...

فردا صبح که با کلی امید از رخت خواب بیرون اومدم و چشم ها مو باز

کردم با جای خالی البرز کنارم مواجه شدم

البرز نبود! هرچقدر خونه رو گشتم البرز نبود گوشیش خاموش بود و اونجا

بود که فهمیدم مسئله خیلی خیلی جدی شده بود البرز نبود و اینم می

دونستم که به خواست خودش نبود نخواست که بمونه

 

 

@n.a25 کی این رمان میرن اینستا؟ 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خداوند لوح و قلم

تیزر رمان: https://uupload.ir/view/youcut_20220118_220245266_l3xh.mp4/

نام رمان: هزارتو

نام نویسنده:  ساناز شکرالهی

ژانر:  #اجتماعی #تراژدی #معمایی

خلاصه:

هزارتو،

 از آن دسته بازی هایی است،

که می تواند تو را تا ابد درون خود حبس کند!

فرار از این مخمصه بزرگ، تنها بستگی به هوش، ذکاوت و اراده تو دارد.

تصمیم با خودت است!

یا   تسلیم می شوی و قید خروج را می زنی، و یا  می ایستی و با تلاش بسیار راه خروج را پیدا می کنی!

هزارتو،

تشکیل دهنده مشکلات کیانا است و او، قصد فرار از آن را دارد.

پیدا کردن راه خروج کار آسانی نیست!

و آیا کیانا،  قدرت برآمدن از پس مشکلات،

و

پیدا کردن مسیر خروج را دارد؟

 

قسمتی از رمان:

- منظورت چیه؟ از کی می‌خوای انتقام بگیری؟!

هراسی که این‌گونه لرزه بر طنین آوایش انداخته بود، پوزخندی بر لبانم ترسیم کرد.    چرخش چه اندیشه‌ای در مغزش  این‌گونه او را هراسانده بود؟ فکر انتقامی که مرا سال‌ها اندیشه‌اش را بود و انگیزه‌اش را هیچ؟! آخ! آخ که نمی‌دانی سال‌هاست  آب به پای درخت  این انتقام هولناک می‌ریزم و تو از آن بی‌خبری...! نمی‌دانی ماه‌هاست که شب را به امید وقوع این بازی انتقام صبح می‌کنم...! و نمی‌دانی! آگاه نیستی از هرچه بود و شد! جاهل بمان! نمی‌گذارم آگاهی از حقیقت، تپش‌های خسته و بی‌رمق قبلت را به خاموشی برساند! نمی‌گذارم تنها فرد زندگی‌ام را از چنگم در آورند. تو همین‌گونه در نادانی به سر ببر و من... من خود به تنهایی جرقه آغازین این جنگ می‌شوم! شروعی که شاید مرا باعثش باشد، ولیکن پایانش را هیچ‌کس اختتامش نیست....!

- از کسی که این بازی شوم رو طراحی کرد! تاوان میده، هرکی که این بلا رو سرمون آورد....!

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

https://uupload.ir/view/img_20220328_203548_878_k99z.mp4/

نام رمان: پشیمان می‌شوی (سرپناهی دیگر۲)

نام نویسنده: غزل محمدی

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی، معمایی

خلاصه:

قصه‌ی ما، قصه زندگی آدم‌های مختلف است که هرکدام پس از گذشت هفت ماه، آشیان و پناهی برای خود پیدا کرده‌اند.
دیدارهای تصادفی، آتش انتقام باعث برداشته شدن رازهای خانوادگی می‌شود.
پشیمانی از حماقت‌های گذشته، همانند پیچکی بر دور روابط انسان‌ها می‌پیچد و زندگی افراد زیادی را تحت شعاع قرار می‌دهد. گاهی این پیچک چنان تازیانه‌ای می‌زند که باعث نزدیک شدن یا دور شدن  آنها می‌شود.
و اما عشق... آشیان خیلی از آنها را در می‌زند؛ افرادی لابه لای دفتر گذشته پنهان شده‌اند که ناجی زندگی مهره‌های اصلی هستند. حال با این توصیف، زندگی آنها به کدام مسیر می‌رسد؟! انتقام یا عشق؟! جبران گذشته یا تباهی؟!

❤قسمتی از رمان:

***
هفت ماه بعد:
نگاهی به جمعیتی که برای دیدن نمایشگاه آمده بودند انداخت. ناخودآگاه لبش کش آمد. پاهایش بخاطر کفش‌های پاشنه بلندی که پوشیده بود زوق زوق می‌کرد و گاهی اوقات باعث می‌شد اخم‌هایش درهم شود. با صدای قدم‌های کسی سرش را به سمت راست چرخاند. همان ریتم همیشگی تق تق تق! تشخیص او در میان این جمعیت دشوار بود. چشم‌هایش را ریز کرد و سرش را به سمت‌های مختلف چرخاند. هیچکس را با هیکل او و عصا ندید. چند قدم به سمت جلو برداشت. به مردمی که برای خرید مبلمان آمده بودند. لبخند زد و سری تکان داد و همان طور هم سعی می‌کرد محل دقیق صدا را تشخیص دهد. با لبخند به ستون تکیه داد و به عماد که عصا در دستش بود و با خنده و همان ریتم به زمین می‌کوبید چشمکی زد. برنامه‌ی کاری‌اش اجازه‌ی شرکت در نمایشگاه را در این پنج روز به او نداده بود؛ اما روز آخر خودش را هر جور که بود رساند. به دختر روبه رویش که سردرگم و با دقت قدم برمی‌داشت خیره شد. موهای سیاه رنگ و گونه‌های که به لطف  سایه و گریمی که خود را کرده بود. برجسته شده بود. پریا در آن بلوز و دامن مشکی زیبایی چشم گیری پیدا کرده بود. متوجه صدای عصا شد. کمی سرش را به سمت پایین مایل کرد و با دیدن عصای قهوه‌ای رنگ، لبخند بزرگی زد و جمعیت را پس زد بدون نگاه کردن به صاحب عصا گفت:
- بلاخره اومدی!
تا سرش را بلند کرد با دیدن عماد که صورتش از خنده قرمز شده بود. یکه خورد. صاف ایستاد و متعجب گفت:
- خودش کجاست؟
عماد دستی به موهای بلند سیاه رنگش کشید و با دستش به پشت سر او اشاره کرد. پریا سریع به سمت عقب برگشت. با دیدن او که یک دستش را درون جیب شلوار فاستونی مشکی‌اش کرده بود و با لبخند می‌نگریستش، ابروهایش بالا پرید.

@ n.a25

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های کامل شده:    به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی 

در حال  تایپ:   محنت دیدگان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...