رفتن به مطلب

داستان کوتاه ارسباران| نویسنده مبینا ساجدی کاربر نودوهشتیا


Ashob
 اشتراک گذاری

نظرتون درباره داستان ارسباران  

16 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درباره ارسباران

    • عالیه، منکه خوشم اومد ازش😍
    • خوبه ولی جای کار داره🙂
    • ضایع‌اس این چیه داری می‌نویسی؟😓
      0
  2. 2. شخصیت محبوبتون کیه؟

  3. 3. کیفیت داستان از هر لحاظ

    • ۲۰تا۶۰
      0
    • ۴۰تا۶۰
    • ۶۰تا۸۰
    • ۸۰تا۱۰۰


ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

به نام دلدار دلآرام

داستان کوتاه ارسباران 

نویسنده: مبینا ساجدی (آشوب)

ژانر:  عاشقانه، تراژدی، اجتماعی

هدف: این داستان صرفا برای بالا بردن سطح قلم و علاقه  نوشته می‌شود

خلاصه:

و من گرگی‌ هستم باران دیده، غرق در دهه‌های قبل، عشق را فراموش کرده، راه خباثت را  به‌ پیش می‌گیرم. عاشق شده، و با بی‌رحمی به معشوق خویش ضربه می‌زنم. آیا این تمام ماجراست؟ اتفاقات گذشته را تا چه‌حد می‌دانم؟ پیروز راه کیست و پایان ماجرا چیست؟ کاش کمی‌ زودتر به روشنایی می‌رسیدم.

مقدمه:

من گرفتار شبم در پی ماه آمده‌ام
سیب را دست تو دیدم به گناه آمده‌ام
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد زمین
باغبانم که فقط محض نگاه آمده‌ام
چال اگر در دل آن صورت کنعانی‌ است
بی‌برادر همه شب در پی ماه آمده‌ام
شب و گیسوی تو باز به‌هم پیوستند
من به شب‌گردی از این شهر سیاه آمده‌ام
این‌همه تند مرو شعر مرا خسته مکن
من‌که در هر غزلم سوی تو راه آمده‌ام

اتاق نقد

عکس کاراکترا

سخنی با خواننده:

اگر به دنبال داستان‌هایی با مضون منطقی هستین اصلا توصیه نمیشه این داستان رو بخونین. چون اتفاقات و جریان برپایه تخیله نه منطق.   (ولی بخونین و نظر بدید تا دلم شاد شه😂

@M@hta

ویرایش شده توسط -ashob-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

 حال= ۱۴۰۲/۵/۱۹ 

نفس- نفس زده و خیره به چشمان اشک‌بار مادرم می‌شوم.  به دیوار شیری  تکیه داده،  و سر می‌خورم. روی سرامیک‌های سفید کف زمین نشسته و  با شک و تردید زمزمه می‌کنم:

- روشنا امروز یک سالش شد، امروز تولدشه،  باید براش تولد بگیرم. 

نگاهم را به مادرم دوخته و می‌گویم:

- مامان به نظرت تم تولد صورتی باشه یا قرمز؟  

مادرم با چشمان قرمز شده و متورم نگاهم می‌کند، خیره به چشمانم نمی‌دانمی زمزمه کرده و به سمتم می‌آید. نگاهم را در اتاق سفید به گردش می‌اندازم.

از صبح روشنا را ندیده‌ام، یعنی، یعنی...  . خدایا امکان ندارد.

با ترس تند به مادرم نگاه کرده و با وحشت می‌گویم:

- مامان، مامان روشنا کو؟  نکنه ارس بردتش؟ مامان تو رو خدا بگو کجاست؟ 

مادرم به سمتم آمده و دستانم را در دست می‌گیرد، با لحن نرم و محبت‌آمیزی می‌گوید:

-   عزیزم، روشنا با بابات رفته پارک. 

نفسی آسوده کشیده، و با دمی‌عمیق می‌گویم:

- خدا رو شکر،  مامان می‌شه بهزاد رو صدا کنی بیاد؟ می‌خوام باهاش برم برای تولد روشنا یکم  خرت و پرت بخرم. 

سپس از پشت پنجره خیره به آفتاب تازه بیرون زده می‌شوم.   آب‌دهانم را قورت داده، و از  گوشه چشم می‌بینم که مادرم  دست بر دهانش گذاشته و با هق‌های بیرون جهیده از میان‌ لبهایش از در سفید چوبی بیرون می‌زند.  

از جا بلند شده و به سمت تخت  با رو تختی شیری  می‌روم، رویش نشسته و به این فکر می‌کنم، امروز تولد روشنا است. یک‌سال پیش در چنین روزی به دنیا آمد،  او همچون نامش روشنای زندگی‌ام شد. کودک یک  ساله شیرینم.  با صدای تق- تق در، بفرماییدی گفته و روی تخت  جمع می‌شوم. 

سر بهزاد از لا‌به‌لای در پیدا شده و با لبخندی پر رنگ و چهره‌ای بشاش وارد اتاق می‌شود. با خوشی می‌گوید:

- سلام بر بارون  خانوم، بنده برای اجرای اوامر شما حاضرم. 

از جایم بلند شده،  دستم را به چشمان سبزم می‌کشم،  به سمتش رفته و می‌گویم:

- بریم بازار؟ تولد روشناست، می‌خوام براش تولد بگیرم.

بهزاد با شنیدن حرفم رنگش پریده و با ترس نگاهم می‌کند. با دیدن قیافه‌اش لحظه‌ای من نیز می‌ترسم، چرا این‌گونه شد؟  با نگرانی می‌گویم:

- داداش چی‌شد؟

 بهزاد سرش را به طرفین تکان داده و  چشمان مشکینش را لحظه‌ای می‌بندد.   سپس با  خستگی می‌گوید:

- گلم، تو برو لباسات رو بپوش منم می‌رم بیام خب؟

سرم را تکان داده و به سمت  کمد فلزی  شیری گوشه اتاق می‌روم.  

*****

جیغ می‌زنم، فریاد می‌کشم، دستانم را به سرم گرفته و صدای هق- هقم کل اتاق سفید را می‌لرزاند. سرم را به طرفین تکان داده و  درحالی که خود را توجیه می‌کنم که روشنایم هنوز هست، دیوانه‌وار نفس- نفس می‌زنم. 

ناخودآگاه باز چانه و دستانم به لرزه  افتاده، قلبم  فرو می‌ریزد. بهزاد به سمتم هجوم آورده، تنم را به آغوش می‌کشد.   

بغضم را  در میان  سینه و آغوش گرم برادرانه‌اش ول می‌دهم. با درد اشک می‌ریزم،  با هق- هق به یاد‌روزی می‌افتم که کودک ۱۰ ماهه‌ام چگونه میان دستانم نفس- نفس زد.  چگونه کبود شد و من  روحم پر کشید و  جسمم دراین اتاق سفید زندانی گشت.

ویرایش شده توسط یگانه جان
نیم فاصله وکلماتی که نیازبه ویرایش داشتند
  • لایک 30
  • تشکر 2
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲:

انگار که در   کوهستانی از برف باشم، دندان‌هایم تند-  تند به‌هم می‌خورد.   یقه  لباس خاکستری  بهزاد را  در میان مشتم گرفته، با التماس  خیره به چشمانش شده و می‌گویم:

- بگو بچم هنوز زنده‌است، بگو بهزاد. 

انگار که آواره شده باشد،  سرگردان نگاهم کرده،  صورتم را در میان دستانش می‌گیرد. با مهربانی و خستگی می‌گوید:

-  عزیز دلم، روشنا هست، ارس   چون امروز تولدش بود بردتش  خونشون، شب می‌یاره. 

اشکی در گوشه چشمم متولد شده و به انتهای چانه‌ام می‌رسد،  با صدایی لرزان رو به او می‌گویم:

- نه،  یادته، تو دستای خودم جون داد، بچم...  .

با انگشت اشاره جان اشک چشمم   می‌گیرد، با  بغض می‌گوید:

- نه عزیزم، روشنا رو ارس برده، بهش می‌گم شب بیاره، تو  آروم باش عزیزم، ای خدا.

سرم را  باز روی سینه‌اش گذاشته و  عطر تنش را  به شامه می‌کشم.   با لحنی نامطئن می‌گویم:

- ارس برد؟ مطئن باشم؟ 

لبانش به پیشانی‌ام رسیده و صدای لرزانش در گوشم طنین می‌اندازد:

-  آره گلم،  یادت نیست؟ صبح رفتیم برای تولدش وسیله خریدیم، عصر تولد گرفتیم؟ 

سرم را به‌نشانه تایید تکان داده و آب دهانم را  قورت می‌دهم.  صدایش بیش از پیش می‌لرزد:

- یادته پدر سوخته چقدر خندید؟  الهی قربونت برم،  لباسمم کیکی کردی؟

با بغض خندیده و با یادآوری اینکه روشنا کیک را با خنده‌ای شیرین به لباس کرمی بهزاد مالید با ذوق می‌گویم:

-  من نه روشنا مالید، توهم خندیدی قربون صدقش رفتی. 

چشمش را  با درد بسته  و اشکی که از گوشه چشمانش سرازیر  می‌شود. سرش را تکان داده و مرا بیشتر به خود فشار می‌دهد. 

سوزشی خفیف در  بازویم حس کرده، و لحظاتی بعد خوابی عمیق مرا در برمی‌گیرد. 

فلش بک =۱۳۹۹/۹/۲۳

عصبی با پای راستم روی زمین ضرب گرفته و تکه موی فرخورده‌ خرمایی‌ام را دور انگشت اشاره‌ام می‌پیچانم. با احساس گرما، زیپ کاپشن چرمم را باز و موهایم را عقب می‌زنم. منتظر می‌مانم تا چمدان سرمه‌ای‌ام به دستم  رسد تا به سوییت کوچک مهتا بروم. چمدانم که می‌رسد عصبی برداشته و می‌خواهم برگردم؛ که با جسمی برخورد کرده و روی زمین می‌افتم.

کیفم از دستم ول شده و تمامی وسیله‌هایم روی زمین سرامیکی و کرم رنگ فرودگاه پخش می‌شود.  سر بلند می‌کنم تا به شخص مقابلم بتوپم، اما با دیدن پسری که‌ وسیله‌های ریخته‌ام را برمی‌دارد، و تند می‌گوید:
- pardoon hanim efendi (معذرت می‌خوام خانم محترم)
سپس زیره لب به فارسی شروع به غر زدن می‌کند. چشم‌غره‌ای رفته و  می‌گویم:

- دو قورت و نیم‌تون هم باقیه مثله اینکه جناب.

سرش را بالا آورده و چند لحظه‌ای نگاهم می‌کند، با تعجب ابروی راستش را بالا انداخته و می‌گوید:

- فارسی بلدید؟

انگار که جک شنیده باشم با لبخندی تمسخر آمیز می‌گویم:
- اصولا ایرانی‌ها باید فارسی بلد باشند.
با لبخندی آرامش‌بخش و چشمانی مشکین که سراسرش از مظلومیت است، می‌گوید:
- بله راست می‌گید.
گوشی و کیف پولم را درون کیف دستی‌ام انداخته و با لبخند ماندگارش به دستم می‌دهد. دست چپش را بند آستین پالتوی سرمه‌ای و خوش‌دوختش کرده و با آرامشی خاص می‌گوید:
- به زبون خودمون دوباره ازتون معذرن می‌خوام.
با اخم نگاهش کرده و با عصبانیتی آشکار می‌گویم:
- مِن بعد خواستین راه برید حواستون به جلوی پاتون باشه.
پوزخند زده و دسته‌ی چمدانم را به دست می‌گیرم. نگاهی کلی به او انداخته و می‌خواهم از کنارش بگذرم، که با صدای بی‌نهایت جذاب و گیرایی می‌گوید:
- من ارسم، ارس نادر؛ شما چی خانم محترم؟
با لبخندی مسخره سر به سمتش چرخانده و خیره در چشمانش می‌گویم:
- منم کارون‌ام.
اول کمی گنگ نگاهم کرده و با اخم نگاهم می‌کند، لحظاتی بعد با چشمانی که برق می‌زند و لبانی که گوشه‌اش به سمت بالا رویش کرده؛ آرام و مردانه می‌خندد. 

باز نگاهم را دقیق به او می‌دوزم. چشمان، ابروان و موهایی به رنگ مداد مشکی درون جعبه مدادرنگی دبستانم است. رخ گندم‌گون و ته ریش مشکی ‌که زینت بخش صورتش است. قدی بلند و هیکلی هرکول‌وار و عضلانی‌اش که پالتوی سرمه‌ای، شلوار و پیراهن مشکی مردانه قابش گرفته.
 

موهایش را ساده و مردانه  بالا زده. چمدانی مشکی در کنارش است که به احتمال زیاد متعلق به مرد ارس نام مقابلم است. با سرفه‌ی مصلحتی‌اش به خود آمده و دست از آنالیزش می‌کشم.
راهم با می‌کشم تا بروم ولی با صدایش دوباره در جا می‌ایستم.  این‌بار او به سمتم آمده و در برابرم قد علم م‌کند. با صدایی مردانه و بم می‌گوید:
- اسمتون رو نگفتید.

 

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 23
  • تشکر 3
  • هاها 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳:

 

با پوزخند می‌گویم:
- لزومی نیست هر غریبه‌ای اسمم رو بدونه.
با چشمان مشکینش دوباره با لخند و معصومیت نگاهم کرده و می‌گوید:
- حق با شماست،  به امید دیدار.
 

با چشم غره از او دور می‌شوم. ساعتی بعد در‌حالی که سوار بر تاکسی شده‌ام و مهتا دوستم،  مغزم را به‌کار گرفته، از آن فرودگاه شلوغ و نفرت‌انگیز دور می‌شوم. کلاه هودی سفیدم را روی سرم انداخته، زیپ کت چرمم را بالا می‌کشم. سرمای این بیرون قابل مقایسه با گرمای داخل سالن فرودگاه نیست.
 

نگاهم را به مهتا می‌‌دوزم،  چشمان قهوه‌ای رنگ و موهای خرمایی، صورتی گندم‌گون و کشیده با لبانی باریک و دماغی عقابی که به لطف عمل زیبا شده.
مهتا با ذوق نگاهم کرده و با خنده می‌گوید:
- وای باران، می‌خوام فردا شب ببرمت یه‌جایی.
تای ابرویم را بالا انداخته و پرسش‌گونه می‌گویم:
- ببریم؟ کجا؟
با موذی‌گری چشمکی زده و مچی می‌گوید. شانه‌ای بالا انداخته و نگاهم را به بیرون می‌دوزم. دقایقی بعد ماشین جلوی سوییت نگه می‌دارد. از ماشین پیاده شده و   چمدان را از راننده می‌گیرم.
*****
دونات را داخل دهانم برده و خونسرد خیره به مهتا می‌شوم که با عصبانیت خیره به من است. کمی از شیر داخل لیوان نوشیده و دوباره گازی به دونات می‌زنم. مهتا چشم در حدقه چرخانده و عصبی می‌گوید:
- به‌جای پر کردن خندق بلات، جان من بیا لباس‌هاات رو بپوش.
پشت چشمی برایش نازک کرده و می‌گویم:
- چون اینجوری گفتی نمیام.
با ناله روی مبل سفید و مخملی نشسته و سرش را در میان می‌گیرد، سپس می‌گوید:
- باران، من من تا حالا انقدر ناز کسی رو نکشیدم.
با حرص نگاهم کرده و ادامه می‌دهد:
- یه کنسرته خیر سره عمت.
نچی کرده و سری بالا می‌اندازم. با شیطنتی زیرپوستی می‌گویم:
- من رو عمم حساسم، این‌جوری گفتی دیگه اصلا و ابدا نمیام.
 

دریده ‌که نگاهم می‌کند، با حالتی نمایشی از جایم مریده و با ترس می‌گویم:
- به جون عمم دارم میرم لباس بپوشم.
داخل اتاق شده،  از درون کمد چوبی کرمی، یقه‌اسکی ساده آبی کاربنی با پالتو و شلوار جین مشکی بیرون آورده و به تن می‌کنم.

جلوی میز آرایش کوچک و سفید ایستاده، آرایش ملیح روی صورتم پیاده می‌کنم. خط چشم بس نازک  که چشمان سبزم را قاب گرفته، با رژ صورتی که لبان قلوه‌ای‌ام را زیباتر نشان می‌دهد.

موهای بلند و خرمایی‌ام را دم‌اسبی جمع کرده و گوشی‌ام را داخل کیف مشکینم انداخته، نگاهی کلی به‌خودم می‌اندازم.
از روی رو تخت تک‌نفره با رو تختی ساتن کرمی، گوشی‌ام را چنگ زده، و به سمت پنجره کوچک می‌روم. پرده ضخیم و سفید را کنار می‌زنم.
 

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 23
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴:
نور کم‌رنگ به‌شدت داخل اتاق جهیده و به دیوارهای سفید و تابلو‌های فانتزی دخترانه می‌تابد.

خیره می‌شوم به برف‌هایی که آرام و نرم روی زمین می‌نشینند.
 

امسال برای گذراندن طرح به ترکیه آمدم. مهتا نیز برای ادامه تحصیل شش سال پیش اینجا آمد، من هم تصمیم گرفتم این مدتی که اینجا هستم هم‌خانه‌اش شوم. از فکر بیرون آمده و از اتاق خارج می‌شوم.
 

مهتا با دیدنم از روی مبل سفید برخاسته و سرتا پایم را نگاهی کلی می‌اندازد. بی‌حرف به سمت در حرکت می‌کند.
نگاهم را از پشت به‌ او می‌دوزم.  بافت کوتاه نسکافه‌ای با شلوار کرمی و پالتوی بلند شکلاتی که قد کوتاهش را کشیده جلوه می‌دهد.
****
مهتا را با هزار بدبختی پیچاندم تا در این هوای سرد و تاریک کمی در این پارک‌قدم بزنم. همیشه همین‌گونه است، بارش برف و بیرون رفتن در زمستان از معدود تفریحات من است. کلاه کاپشنم را روی سرم انداخته و با نوک کفشم به اندک برف جمع شده روی زمین سنگ فرش شده پارک ضربه‌های آرام و کوتاه می‌زنم.  با شنیدن صدایی غریبه سر بلند کرده و نگاهم را به مرد شیک پوش مقابلم می‌دوزم. 
 

با لیخندی عمیق و چرب زبانی به فارسی می‌گوید:
- سلام.
سرم را به جهت مخالف گردانده ک خیره به باریدن برف می‌شوم. سمج‌تر نزدیک‌تر شده و همچون من خیره به بارش برف می‌شود. با آرام‌ترین و بم‌ترین صدا می‌گوید:
- مثله اینکه شما هنوزم ازم رنجیده خاطرید به‌خاط...  .
 

با دمی عمیق و ابروانی به‌هم پیوسته نگاهش می‌کنم. او نیز چشم از آسمان گرفته و نگاه به نگاهن می‌رساند. 
پرسش گونه می‌گویم:
- منظورتون چیه؟
تای ابرویش بالا پریده، با لبخندی دستان مردانه‌اش را در ن دریای مشکین موهاش می‌برد‌. سپس با سردرگمی می‌گوید:
- یادتون رفته؟ یک هفته پیش تو فرودگاه صبیحه گوک...  .
با یادآوری اینکه هفته گذشته در فرودگاه به من برخورد و این مرد خوشتیپ، با شلوار و پالتوی خوش دوخت سرمه‌ای  همان مرد ارس نام است، خصمانه نگاهش کرده و بند کلامش را پاره می‌کنم. با بدترین لحن ممکن می‌گویم:
- چرا الان یادم افتاد، شما همون جناب نادری هستین که جلو پاتون رو نمی‌بینید.
با پوزخند نگاهش کرده و با سردی ادامه می‌دهم:
- ولی چشمتون به دور و برتونه.
متوجه کنایه‌ام شد که کمی اخم به میان ابروانش دواند. با دلخوری می‌گوید:
- اشتباه فکر می‌کنید، من حواسم به گوشیم بود، الانم از دور دیدمتون گفتم بیام یه عرض ادبی بکنم.
کلافه نفسی کشیده و به این فکر می‌کنم بیچاره مردانگی به خرج داده و تا به‌حال نمی‌گوید که من حواسم نبود تو کجا سیر می‌کردی؟
برای همین کمی کوتاه آمده، دست بند گردنم کرده و چشمانم را به نگاه مشکین و دلخورش می‌دوزم. آرام می‌گویم:
- درست می‌گید.
باز از  آن لبخندهای آرامش به لب‌های باریک و مردانه‌اش دوید.

ویرایش شده توسط -ashob-
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 22
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵:
دیدم ضایع است او نامش را به من گفته و من اینگونه بد با او رفتار کرده و حتی نامم را به او نگفته‌ام. پس رو به او کرده و با لحنی دوستانه می‌گویم:
- باران، بارانم.
 

با حجم عظیم درخشش ستارگان نگاهش خیره‌ام شده و زیر لب نامم را تکرار می‌کند، سپس با خرمی می‌گوید:
- اسمتون زیباست، دقیقا مثله خودتون.
ابرویم بالا پریده و نگاهش می‌کنم.
- لطف دارید.
لبانش را به کام دهانش کشیده و با نگاه حیره سوالی می‌گوید:
- شما هم می‌رید کنسرت؟
آهی کشیده و می‌گویم:
- اوهوم، دوستم یکی  از طرفدارای خوانندهه‌اس، منم برای اینکه تنها نباشه اومدم.
باری دیگر ابروانش را بالا انداخته و می‌گوید:
- یعنی شما بدتون می‌یاد ازش؟
آرام خندیده و نه‌ای زمزمه می‌کنم.
- من حتی به عکس روی بیلیط هم دقت نکردم پس قطعا طبیعیه نسبت بهش بی‌تفاوت باشم. شما چی؟ از طرفداراشین؟
نگاهش را به ماه پنهان در پشت ابرها دوخته، بی‌تفاوت می‌گوید:
- حس خاصی نسبت بهش ندارم، خواننده خواننده‌اس دیگه.
به‌خاطر این طرز فکرش  اول گیج نگاهش کرده سپس لبانم نامحسوس کمی بالا می‌رود.

با زنگ خوردن گوشیش نگاه به اسکرین دوخته و با آرامش می‌گوید:
-  اشکالی نداره اگر بعد کنسرت یک دیداری داشته باشیم؟ من الان باید برم.
اصلا چه معنی می‌دهد یک آدم غریبه را ببیند؟ شاید هم چون از دیدن هم‌وطن در کشور غریبه خوشحال است. با کمی تردید سرم را به نشانه نفی تکان داده و نه‌ای می‌گویم. با لبخندی شادمان و دستانی که به پشت گردنش حمله‌ور شده بشاش می‌گوید:
- پس بفرمایید شمارم رو داشته باشید، لطفا بعد کنسرت  یه زنگی ره من بزنید. خوشحالم از دیدنتون.
نفسی تازه کرده و شماره‌اش را که زمزمه می‌کند، درمخاطبین گوشی‌ام سیو می‌کنم. 

باز لبانش کمی انحنا به خویش بخشیده و با محجوبیتی  خاص می‌گوید:
- پس می‌بینمتون، فعلا باران خانوم.
با تکان دادن سر، فعلانی به ریشش بسته و اورا که قدم به قدم از من دور می‌شود، به تماشا می‌گیرم. با صدای زنگ گوشی‌ام، چشم از هیکل هرکول‌وار و عضلانی‌اش گرفته و با دیدن شماره مهتا بدون هیچ کلامی تند الان می‌یامی گفته، گوشی را درون کیفم می‌اندازم.
با دیدن بلیط درون کیف، آرام دستم را به سمتش برده و برش می‌دارم. نگاهم که به عکس می‌رسد، چشمانم گرد و تعجب تمام جانم را در بر می‌گیرد. ارس؟ لبخند متعجبی زده و ابرویی بالا می‌اندازم.
*****
با پوزخند خیره به مرد مقابلم می‌شوم که میگروفن به دست با لبخند روی استیج ایستاده. مردی بور، با هیکلی متوسط و موهایی بلند که پس سرش بسته‌شان.  مهتا با ذوق به پهلویم کوبیده ومی‌گوید:
- وای مدل موهاش رو.
پوزخندی زده و می‌گویم:
- شبیه مرحوم جومونگ شده.
 

چپ- چپ نگاهم می‌کند، که بی‌تفاوت  سر برگردانده و دوباره نگاهی به مرد روبه‌رویم می‌اندازم.  با لبانی بالا رفته با جمعیتی که انگار جنون‌زده‌اند حرف می‌زند. لحظاتی بعد صدایش که اوج می‌گیرد، به این نتیجه می‌رسم برخلاف بی‌ریخت بودنش صدای قابل تحملی دارد. آخر مانده‌ام مردک مگر زورت کرده‌اند زمانی که به‌ زور ترکی حرف می‌زنب نصف بیشتر متن آهنگت به زبان ترکی است،  و تو با ان لهجه مسخره‌تر از خودت می‌خوانی‌اش؟ یعنی من باید چند ساعت از وقت گران‌بهایم را اینجا و گوش دادن به صدای نکره‌ی این مرد به هیچی بسپارم؟ آهی ‌کشیده و دستم را به پیشانی می‌گیرم. دقایقی که هم‌چون لحظاتی نفرت‌انگیز بر من گذشت دوباره صدای جیغ و سوت بالا می‌رود.

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 21
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶:

 

می‌دانم این پسر باز شیرین کاری کرده که این جماعت خنگ ذوق‌زده شده‌اند، برای همین ترجیحا سرم را بالا نمی‌آورم. کاش در دورترین نقطه‌ی سالن می‌نشستیم، نه این‌که درست روی اولین ردیف و مقابل این مردک.

با شنیدن صدای آشنا  سرم را بالا آورده و نگاه به مرد رو به رویم می‌اندازم، ارس نام مقابلم با همان لبخند آرام، میکروبن به دست  با جمعیت چند صد نفره حرف‌هایی می‌زند.  نگاه که در ردیف اول می‌گرداند، با دیدنم لبخندش عمق گرفته و لحظاتی خیره‌ام می‌شود.  در میان هجوم صدای کر کننده نوزیک،  تنها نکته قابل توجه  همین صداب آرام و بم ارس است. صدایی که مقله این چندباری که شنیده‌ان آرام‌بخش است  مجذوب کننده.

فلش بک= ۱۴۰۰/۹/۱۲

دلم مثله هر روز راه بی‌تابی به‌پیش گرفته و فشرده می‌شود.  این روزها با دوماه پیش فرق دارد. شب‌ها با اشک می‌گذرد و روزها با توهم.   

تنها نقطه مثبت سلول کوچک در  وجود است که آرام- آرام رشد و از جانم تغذیه می‌کند. با یادآوری جنین کوچکی که هنوز دوماه‌اش تمام نشده،  توده‌ای غلیظ به گلویم چنگ و  و ابر باران‌زایی  به‌نام اشک تمام محدوده‌ی چشمانم را به احاطه در آورده و سپس  متولد می‌شوند.   

عمر کوتاهش که به پایان می‌رسد، قطرات کوچک دیگر  متولد شده و  آستین   لباس خاکستری‌ام، هم نمی‌تواند قتل‌عامش را به سرانجام برساند. کنار دیوار صورتی سر خورده و روی زمین می‌نشینم.  دست دور زانو‌ییم حلقه کرده و صدای بلندی همچون هق- هق از لبانم بیرون می‌جهد. 

قلبم را انگار یک نامردی با دستان قدرتمند فشار می‌دهد.  صدایش در گوشم طنین می‌اندازد:

- بهتره بس کنی، تو از همون اولم وصله من نبودی.

دستانم را به گوشم رسانده و جیغ پی‌در‌پی می‌زنم. هق زده و چنگ به موهایم می‌اندازم. نامرد حرف‌هایت سرطانی بر حافظه‌ام شده است. بی‌رحمی‌ات تا ابدین روز عمرم  در  قلبم حک شده.  صدای نامردش همراه با آن پوزخندی  که برایم ناآشنا بود باز می‌شنوم:

- تو یه بچه سوسول  محبت ندیده‌ای که واسه خانوادش هم ارزش نداره، چه برسه به من.

دستانم به لرزه افتاده، جیغ‌هایم بلندتر می‌شود. خدایا،   اهالی شهر عشق قلبم، دنیایم را سوزانده‌اند.   با صدای بلند، در  از افکار او فاصله گرفته و حواسم را به آنی می‌دهم که  انگار در  طول این سالها پدرم بوده.  پشت سرش مادرم و بهزاد وارد اتاق می‌شوند.  صدای ناراحت پدرم  در اتاق طنین می‌اندازد:

- باران؟ دخترم؟ آروم باش باباجون.  

این‌ همانی‌است که هیچ‌گاه راضی نشد من با  ارس ازدواج کنم؟  تنم گر گرفته، عصبی از جا بلند  شده و نگاهش می‌کنم. با صدای خش‌دار سرش عربده می‌زنم:

- من دخترت نیستم، پدرم نیستی تو.  توی خونه خراب کن پدرم نیستی.

بیچاره‌وار که نگاهم می‌کند چانه‌ام‌به‌لرزه افتاده  و سپس دستان لرزانم به گلویم چنگ می‌اندازد:

- همتون عوضیین، از همتون متنفرم، تویی که ادعای پدریت می‌شه دنیای منو به گند  کشیدی.

با حسرت نگاهم را به آن سه دوخته، با  هق- هق می‌گویم:

- می‌دونین چقدر حسرت دارم؟ من مامان می‌خوام. یه مامانی که من رو دوست داشته باشه، به فکر  و حسرت زندگی عشقش نباشه.

سرم را میان دستانم گرفته و ادامه می‌دهم:

- به من محبت کنه تا هر کثافتی به‌هم نگه عقده‌ای. من، یکی  رو می‌خوام که شما ها رو نکوبه به سرم. 

 

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷:

روی  زمین نشسته و ضبحه می‌زنم. با زجر می‌گویم:
-  من یکی رو می‌خوام بیاد واسه بچش پدری کنه، یکی که قبل از اینکه پای‌ گذشته وسط نبود خوب بود. 

صدایم رفته- رفته تحلیل و دستانم شل کنارم می‌افتد، به نقطه‌ای نامعلوم چشم دوخته و زیرلب می‌گویم:

- من ارس رو می‌خوام، اونی که من رو دوست داشت. من بچگیمو می‌خوام تا برم پارک، من می‌خوام مامانم برام قصه بخونه. من دعوا نمی‌خوام، من بی‌‌مهری مامانم و قصه  نامردی  بابام رو نمی‌خوام. 
با صدای هق- هق  مادرم نگاهش کرده و بی‌رحمانه ادامه می‌دهم:
- من  فقط یه خانواده مثله تو قصه‌ها می‌خوام، از همونایی که تو خونه عشق موج می‌زنه. بچه‌هاشونو دوست دارن، از اون خونواده‌هایی که بچه‌هاشون نفرین نمی‌کنن و غرورشون رو نمی‌شکنن. می‌فهمین که من نمی‌خوام بهم بگن عقده‌‌ای؟ 

سرم را به طرفین تکان داده و با موج حمله‌ور شده در  گلویم  خشدار و  می‌گویم:

-  من صداش رو که میگه بهم عقده‌ای نمی‌خوام. من توهماشو دوست ندارم، من بچه‌اش رو بدون اون نمی‌خوام. 

سرم را کج کرده و به  صورت خیس از باران مادرم خیره شده،  با خستگی و بی‌رحمی ادامه می‌دهم:

- کاش هیچ‌وقت با بابا ازدواج نمی‌کردی، کاش هیچ‌وقت مادرم نبودی. ازت بدم می‌یاد که همیشه من رو اذیت  کردی، که همیشه غرورم رو شکوندی، ازت متنفرم که هیچ‌وقت مامانم نبودی. متنفرم ازت که منو عقده‌ای به بار آوردی. 

یادم می‌افتد که ارس یک‌بار گفته بود  حتی خانواده‌ام نیز مرا نخواست، او چرا مرا بخواهد؟  دلم می‌سوزد، انگار که   با هاون بر سر قلبم بکوبند. همان‌قدر خورد، کمرم خم می‌شود.

با شانه‌های افتاده، موهای   خرمایی و پریشان  که همچون حال خودم است؛  دست به سمت شکمم می‌برم. بهزاد برادرم،  کنارم می‌نشیند. دستش که به شانه‌ام می‌خورد، تند از او فاصله می‌گیرم. با نفس‌های پی‌در‌پی، خیره به تاریکی آسمان بیرون شده و کوتاه می‌گویم:

- به من دست نزن،  از تو  بدم می‌یاد، همتون کثیفین. هم‌تون  بدین، همتون. 

بی‌انصافی کردم، بهزاد همیشه بود. خودش‌ دو سال پیش گفت برایش باارزشم.   باز تولدگاه چشمانم شروع به دنیا آوردن اشک می‌کند. انگشتانم  با نوک‌های سوخته شده‌اش می‌شوند قاتل و به محل مرگشان نرسیده، قتل‌عامی به‌پا می‌کند.  

بی‌توجه به قیافه مات و گرفته بهزاد به سمت تخت رفته، خرس بزرگ  و صورتی را که ارس به مناسبت ولنتاین هدیه کرده را به کناری می‌گذارم. خشدار می‌گویم:

-  دیوونگی‌هامم دیدید، به حرف دکتر هم رسیده باشین فکر کنم.  برای خلاص شدن از دست یه دیوونه که از قضا دشمن و قاتل احساس یکیه و وسیله رسیدن به اهداف   یکی دیگتون، به قول دکتر تیمارستان جای خوبیه. 

صدای   ضبحه  و گریه مادرم که دوباره بلند می‌شود،   بی‌اعتنا  دو قرص آرامبخش خورده و زیر پتو می‌خزم.  دستم دوباره به سمت شکمم لغزیده و  جنینم را لمس می‌کند. بغض کرده به یاد این می‌افتم که گفتم من بچه‌ی ارس را بدون خودش نمی‌خواهم. وحشت می‌کنم.

جنینم از من نفرت دارد؟ خدایا! نکند من‌هم همچون مادرم باشم؟ نه ، نه- نه، امکان ندارد من دوستش دارم. از دریای درون چشمانم قطره- قطره بر ساحل  صورتم می‌ریزد. با لحنی شرمنده می‌گویم:

- ببخش مامانی رو، مامان تو رو بیشتر از خودش دوست داره عزیزم.

سپس با  لبخندی کاملا نمادین رو به جنین نیامده‌ام ادامه می‌دهم:

-  ببخشید اذیت شدی مامانی،  بخواب. اگه  خواب بابا ارس رو دیدی بهم تعریف کن. یادت نره بهش بگی مامانی دلش واست تنگ شده بابای نامردم.

 

 

@Asma,N @sogand-A @Armiti @Masi.fardi @masoo @Ghazal @Ghazalehꨄ︎ @FAR_AX @MMMahdis @Nilay07  @ببعی معتاد @بوقلمون @آیلار مومنی @دخترسیاه @Atlas _sa @15Bita  @Z.A.D

ویرایش شده توسط -ashob-
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 19
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸:

فلش بک= ۱۳۹۹/۹/۳۰
 

روبه‌روی هم نشسته‌ایم، و من با بیخیالی در حالی که حتی به‌روی خود نمی‌آورم که ارس همان خواننده خوش‌صدا دوساعت پیش است، با بی‌خیالی می‌گویم:
- دلیل این شام مسخره که تو از اولش زل زدی به‌من و غذا رو کوفتم کردی چیه؟
سپس تیز نگاهش کرده و خیره به چشمان مشکینش می‌شوم. در حالی که به شدت سعی دارد نخندد و لبانش را به داخل دهان کشیده، با شانه‌های لرزان سرش را به طرفین تکان می‌دهد. 
 

با اعصابی متشنج از جا بلند شده و قصد رفتن به عمل می‌آورم. حرکت مرا که می‌بیند، تند از جایش بلند  شده و با لحنی ناراحت و دلجویانه‌ای می‌گوید:
- باران  بانو، من قصد بدی ندارم. فقط از دیدن یه هموطن اون‌هم خانومی به کمالات شما خیلی خوشحال شدم.
نگاهی به‌دور و اطراف انداخته و متوجه می‌شوم در این رستوران مستطیل شکل، با دیوار‌های سفید و سقف شیری‌اش تمام چشم‌ها همچون تیری در کمان ما را نشان گرفته. برای همین آرام روی صندلی چوبی نشسته و کیفم را روی، رو میزی با طرح‌های سنتی قرمز و زمینه سفید پرت می‌کنم.
ارس با لبخندی آسوده، نشسته و پس از نگاه کوتاهی به من، از پشت شیشه‌ی قدی با عرضی دو متر،  به بیرون از سالن که پر از گل‌های و درخچه‌ها درون گلدان‌های بزرگ‌ است،  و در زیر نور ماه زیبایی خود را آنچه که باید نشان نمی‌دهد، خیره  می‌شود. 

پوست لبان رژ خورده‌‌ی صورتی‌ام را کنده و با غیض نگاهش می‌کنم. زیر لب با بی‌حوصلگی زمزمه می‌کنم:
- معلوم نیست واسه چی منو کشونده اینجا، تو اون پارک کوفتی دوخط بهش خندیدم منو کشونده اینجا که چی بشه؟

عصبی سری تکان داده و با  قاشق ته‌چین را زیر و رو می‌کنم. با صدای خنده‌های ریز ارس نگاهم را به او داده و نیشخندی می‌زنم. بیا! دیوانه‌ نیز هست. ارس با  ته‌مایه‌های خنده می‌گوید:
- دو خط؟ خندیدن؟ خدایی نخندیدی. فقط اسمت رو گفتی.
پوزخندی زده و با نیشخند می‌گویم:
- گفتی یا گفتید؟ اجازه دادم  برات  اول شخص بشم؟
با قیافه‌ای متعجب و با لحنی جاخورده می‌گوید:
-  ببخشید، من، من من نمی‌خواستم ناراحت‌تون کنم. فکر می‌کردم بعد از اینکه...  .
تیز و با کنایه می‌گویم:
- لابد فکر کردید از وقتی فهمیدم خواننده‌این شدم مجنون و سر به بیابون می‌زارم تا گرگا بخورتم؟
پوزخندی حواله‌اش کرده و ادامه می‌دهم:
- نه جناب نادری، اتفاقا من از سلبریتی‌ها خوشم نمی‌یاد. بدم می‌یاد از اونایی که خودشون رو به‌‌‌خاطر یه عده خواننده و بازیگر می‌کشن.
دوباره پوزخندی به ریشش بسته،  سپس قاشق ته‌چین را داخل دهانم می‌برم. مردک سبک مغز، فکر کرده با یک اسم گفتن و شام خوردن شدیم پسرخاله؟ هه، همه آنها این‌گونه‌اند.

اول از دختران بیچاره نهایت استفاده و لذت را می‌برند، سپس ول‌شان کرده و به‌دنبال یکی بهتر از قبلی می‌روند.  با نوک کفشم، به کف سرامیک‌های طوسی می‌کوبم. خیره به گلدان بزرگ درختچه، در پشت پنجره می‌شوم.
من هم از مردان بیزارم هم از زندگی با آنها. زمانی که از یک زن یا دختر فقط برای عشق و حال و غیره می‌خواهند، چرا باید پا سوزشان شد؟ محرم‌شان شده و صبح تا شب به اوامر و دادو فریادهایشان گوش سپرد؟ من بیزارم از اینکه کسی به من زور بگوید، به خاطر هر چیز بی‌ارزش سیلی به گوشم کوفته و از قدرت‌های جسمی‌اش مرا بترساند.
پوزخندم پر رنگ‌تر شده، به یاد قلدربازی‌های پدرم می‌افتم. همه آدم‌های دنیا حسرت دارند. من نیز حسرت یک جو محبت در دل دارم. این حسرت با من عجین شده و تا آخر عمر با من همراه است.

@Z.A.D @masoo @Masoome @Masi.fardi @MMMahdis   @پرتوِماه @آقای مانش Mansh  @Nilay07  @sogand-A 

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 17
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹:

آب  دهانم قورت داده و از فکر خانواده بسیار دوست‌داشتنی‌ام بیرون می‌آیم. با صدای آرام و ناراحت ارس نگاهم را به‌او می‌دوزم:

- من نمی‌خواستم ناراحتتون کنم، فقط حس کردم شما هم  مثله من، احساس راحتی می‌کنین. 

چشم در حدقه چرخانده، سپس با تمسخر می‌گویم:

-  من با هر آدمی احساس راحتی نمی‌کنم، جناب  نادری. الانم اگه کاری ندارید من برم به درسم برسم، وقت  اضافه ندارم که حرومش کنم. 

ارس با قیافه‌ای آویزان نگاهم کرده و سپس با لبخندی زوری می‌گوید:

- نه، فقط...  .

تای ابرویم را بالا انداخته سوالی نگاهش می‌کنم.  سرش را پایین می‌اندازد و تند پشت سرهم کلمات را می‌چیند:

- فقط میشه گاهی وقتا همدیگرو ببینیم؟ من یک ماهی قراره به‌دلایلی اینجا بمونم، میشه، باهم... .

نیشخند به لبانم دویده با قاطعیت می‌گویم:

- من برای درس خوندن اینجام، نه اینکه سرگرمی باشم برای یه آدمی که دنبال بازیه. 

کیفم را برداشته و از جا بلند می‌شوم. موهای خرمایی که جلوی چشمم ریخته را  عقب زده و با لبان کج شده، بی‌توجه به او با یک حداحافظی ریز  از آن رستوران زیبای ایرانی دور می‌شوم.  

مردک بی‌شعور، خوب است سه باری بیش مرا ندیده آنگاه می‌خواهد در این یک ماهی که اینجا ساکن است با من در ارتباط باشد؟ هه، گفتم که، او عاشق چشم ابروی مشکی نداشته‌ام نشده، فقط دنبال خوش‌گذرانی و رفع خواسته‌های خود است. 

همه‌شان همین‌گونه‌اند. خوب است روی خوش به او نشان ندادم،  اگر سه خط بیش می‌خندیدم ببین چه می‌شد. آنگاه راست- راست در چشمانم زل زده و پیشنهاد، استغفرالله. 

سعی می‌کنم از افکار او بیرون آمده و به طرحم فکر کنم. اینکه برای  چه   آمده‌ام،  باید تمام ذهنم روی  ساخت، سوخت از جلبک باشد،  نه چیزی دیگر. اینکه من برای رسیدن به این روز سال‌ها زحمت کشیده‌ام. پس بهتر است از افکار مزاحم دور شوم.  

مادرم همیشه با من مشکل دارد، با بهزادنه،  چون او از پانزده شانزده سالگی با بهانه‌های مختلف از خانه بیرون می‌زد،  شاید هم چون فرزند اولش است، نمی‌دانم.  من در خانه می‌ماندم، چپ  می‌‌رفتم مادرم داد و فریاد می‌کرد. که ای‌کاش به دنیا نمی‌آمدی،  راست می‌رفتم می‌گفت ای‌کاش نبودی  الان راحت بودم.  فقط من مانده‌ام یک مادر چگونه این حرف‌ها در دهانش می‌چرخید و به فرزندش که از گوشت و خون خودش است، نه ماه در جسمش قد کشیده‌ را اینگونه می‌گوید؟

همیشه آرزو می‌کنم یا ازدواج نکنم، یا اگر روزی اگر روزی ازدواج کردم، هیچ‌گاه همچون مادرم پر ز حرص‌های گذشته نباشم.  فرزندم را هیچ‌گاه نفرین نکنم تا او را از خود فراری کنم. سعی می‌کنم  با آنها فرق داشته باشم.    تا اینجا   که  موفق نبودم، خشن و سرد، پر از حسرت و  نفرتم. نفرتی که  در طول این بیست و شش سال عمرم در دلم انباشته شده. 

با آهی عمیق سعی می‌کنم از افکار  آزار دهنده فاصله بگیرم. 

@Z.A.D @Nilay07 @sogand-A  @_NAJIW80_

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰:

فلش بک= ۱۴۰۱/۵/۱۹

#راوی

دندان روی دندان سابیده، یقه‌اش  تیشرت لیمویی‌اش را صاف می‌کند. دستش را روی   اف- اف گذاشته و بر نمی‌دارد.  ثانیه‌ای نمی‌کشد که صدای نازک دختری در گوشش طنین انداخته، و دلش ثانیه‌ای  برای دوباره دیدنش پر می‌کشد.

اما‌با یاد آوری اینکه  برای چه اینجاست، وجودش پر ز خشم و حتی آن دختر را نیز به فراموشی می‌سپارد.  با خشم می‌گوید:

- به اون داداش  کثیفت بگو بیاد دم در، کارش دارم. 

شادی که  انتظار نداشت صدای کسی که سال‌هاست برایش مرهم بوده را در این وقت ظهرکه ساعت ۳ را نشان می‌دهد بشنود، قلبش لبالب  ز خوشی شده، و چانه‌اش می‌لرزد. دست درون موهای فر مشکینش برده و  زیر لب با بغضی شاد زمزمه می‌کند:

- بهزاد؟

بهزاد دستش را به دیوار تیکه داده و  با چشمان مشکینش به اف- اف زل می‌زند. با نیشخند  می‌گوید:

- میگی داداشت بیاد یا نه؟

ارس  که تا آن لحظه روی مبل مخملی  سفید نشسته  بود، با ابروان به‌هم  پیوسته می‌گوید:

-  چرا خشکت زده؟

شادی لبان باریکش را زیر دندان کشیده، و  در را برای بهزاد باز می‌کند. نگاهش را به پدر و مادرش دوخته، آب دهانش را قورت داده و  زمزمه می‌کند:

- بهزاد بود. 

ارس که انتظار آمدن بهزاد را نداشت،  با تعجب خیره به در می‌شود.  عمیق  نفس کشیده و به سمت در حرکت می‌کند.  بهزاد پس از یک‌سال اینجا آمده، برای چه؟   شاید، شاید اتفاقی برای باران افتاده.

با گذر این فکر از سرش، ثانیه‌ای نفس برایش قطع و  دستانش به لرزه می‌افتد. اگر، اگر اتفاقی برایش بیافتد چه؟  او هیچ‌گاه خود را نمی‌بخشد. 

انگار قلبش مشتی‌است و خود را به قفسه سینه‌اش می‌کوبد.  قدم‌هایش را به طرف در تند کرده، هول شده در را به ‌شدت باز می‌کند‌. با دیدن موهای به‌هم‌ریخته خرمایی، و چهره گندم‌گون و خسته بهزاد  ثانیه‌ای از زمین جدا می‌شود.  با لکنت زمزمه می‌کند:

- چی‌... چی‌شده؟

بهزاد  با شنیدن صدایش از عالم افکار جدا شده، نگاهش را به   چهره پر ز استرس ارس می‌دوزد. پوزخند زده با  خود می‌اندیشد، کاش می‌شد این مرد کشت، جوری که نشود با جاروبرقی جمعش کرد.  

با اعصبانیت نگاهش را به مردی  می‌دوزد که چند متر دورتر با حسرت نگاهش را به او دوخته، نگاهش را به شادی می‌دوزد که روزی تمام هستی‌اش بود. اما حیف صد حیف، سرنوشت  زیادی نامرد است. 

دندانش را روی دندان سابیده با حرص رو به ارس می‌گوید:

- نمی‌خوام خواهر زادم چند سال  جوش شناسنامه بخوره، البته زیادم تو  کف اسم توی کثافت، تو شناسنامش نیستیم. 

انگار  آب سردی  را  روی سرش می‌ریزند، بهت  سراسر وجودش را می‌گیرد.   تنش گر، گرفته به نفس- نفس می‌افتد. پدر شده؟ گلویش که   هجوم لشکر هیتلر را به خویش حس می‌کند، به چشمانش قدرت خیسی می‌دهد. 

یعنی  از  کسی که...   . لبخند روی لبانش طرح می‌اندازد.  ناگهان فکری از ذهن می‌گذرد، همه حس‌های خوب پر می‌کشد.   آنها یک‌سال پیش جدا شدند، اگر باران باردار باشد معلوم است بچه ارس نیست. 

با پوزخند نگاهش را تیز به چشمان  مشکین بهزاد می‌دوزد، با تمسخر می‌گوید:

-   آهان، اون‌وقت  بعد یک‌سال الان  حامله شده بانو باران؟

بهزاد گر می‌گیرد، انگار به کاهدان وجودش جرقه‌ای کوچک پرتاب می‌کنند.   با نفس- نفس به سمت ارس حمله‌ور می‌شود، یقه بلوز سفید ارس را در میان  مشتش گیر می‌کند.  دندان روی دندان می‌سابد با حرص مشتش را روی صورت ارس پیاده می‌کند. 

@آقای مانش Mansh @Melika. @Ghazal @masoo @Masi.fardi @Otayehs   @Z.A.D

ویرایش شده توسط یگانه جان
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱:
ارس از شدت ضربه  صورتش به عقب پرت شده، و درد وحشتناک همچون بیماری مصری در صورتش پدیدار می‌گردد. فریادی از درد کشیده، با عصبانیت خیره در چشمان دریده بهزاد می‌شود. بی‌تعلل او نیز یقه‌ی بهزاد را  مشت کشیده، با عربده‌ای از روی حرص رو به بهزاد می‌گوید:
- چته؟ هار شدی؟ واقعیت درد داره؟ خواهرت یه هر...  .
بهزاد  مشتش را بالا برده و با خشونت، حرص، با غیرتی انکار نشدنی که هر لحظه و هر ثانیه دراین یک‌سال که با دیدن خواهر دردمندش در وجودش طغیان می‌کرد، محکم بر فک ارس پیاده می‌کند. با فریادی عصبی او را هل داده، دیوانه‌وار شروع به خالی کردن خشمش می‌شود.
ارس که در حال عربده زدن بود، با مشتی محکم لحظه‌ای چشمانش را بسته و  دندان‌هایش را روی یکدیگر می‌سابد. هنوز چشمش را باز نکرده بود که روی زمین افتاده و سنگینی جسمی را روی شکمش احساس می‌کند. تا چشمانش را باز می‌کند، انگشتان گره خورده بهزاد و جریان گرمی مایعی لزج را  از گوشه لبانش حس می‌کند.
ناصر《بابای ارس》 با دیدن صحنه مقابل لحظه‌ای مبهوت مانده و فقط فحش‌های رکیک بهزاد را که نثار ارس و خاندانش می‌کند، را می‌شنود. لحظه‌ای بعد به خود آمده و به سمت آن‌دو هجوم می‌برد.  صدای هق- هق‌های شادی، و ناله‌های همسرش در فضای حیاط می‌پیچد، و او سرعتش را به سمت دو پسرش تندتر می‌کند.  با هول شانه‌های بهزاد را محکم گرفته و به عقب می‌کشد. 
ارس با کنار رفتن بهزاد، روی زمین کاشی‌کاری شده حیاط کشان- کشان خود را کمی عقب و بالا می‌کشد. انگشت شصت خود را به دماغش نزدیک و با حس درد شدید، ابروانش به‌یکدیگر می‌پیوندد. با دیدن خون روی پوستش با پوزخند، و نفس- نفس‌زنان خیره به بهزاد دریده می‌شود. با لج،  نفس‌های تند و مقطع می‌گوید:
- سگ‌مصب... فک کردی... شَ...هر ... هِر...هرته؟ ازت... شِ...کایت می... کنم.
بهزاد جری‌تر شده، دوباره می‌خواهد به سمتش حمله‌ور شود، که‌ باز ناصر او را نگاه می‌دارد. با نفس- نفس تهدید‌وار می‌گوید:
- می‌کشمت... اَحم... مق با... لفطره...  .
نفسی گرفته و خود را تکان می‌دهد تا از  دست ناصر خلاص شود.
شادی که گمان می‌کند بهزاد دوباره می‌خواهد به برادرش حمله‌ور شود، با التماس و نگرانی  رو به بهزاد می‌گوید:
- بهزاد مرگ من، کاریش نداشته باش، تو رو خدا بهزاد.
سپس هق‌- هق‌اش شدیدتر می‌شود. گمان می‌کند که این بهزاد زخم‌خورده همان بهزاد چندسال پیش‌ است، که با هر سازش برقصد، اما نمی‌داند که او  فقط به خواهر معصوم و مظلومش که اکنون در اتاق عمل نوزاد ارس را به‌دنیا می‌آورد، و  روز قبل به او گفته فقط شناسنامه‌ای می‌خواهد برای فرزندش، که نام ارس درونش باشد، فکر می‌کند.
بهزاد با نیشخند ثانیه‌ای به شادی و سپس خیره به ارس می‌شود. با هشدار می‌گوید:
- دست گذاشتی رو غیرتم، خواهرم رو زدی زمین، پا می‌ذارم  رو هرچی مردی و مردونگیه،  به‌خاک سیاه می‌نشونمتون. آبرو و حیثیت نمی‌ذارم بمونه واسه خاندانتون.
دست ناصر را که مبهوت در جای ایستاده را پس زده، از جای بلند می‌شود. خیره به قیافه شوکه و عصبی ارس با نیشخند لب باز می‌کند تا چیزی  بگوید، اما صدای شوکه و ناراحت شادی در گوشش طنین می‌اندازد.
شادی با بغضی دوچندان شده از حرف‌های کسی که دوستش دارد، قدمی به‌ سمت بهزاد برداشته و با چانه‌ای لرزان و لکنت می‌گوید:
- من... ظورت چی...ه؟

  • لایک 12
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲:
بهزاد بی‌توجه به‌ او  رو به ارس با افکاری پریشان می‌گوید:
- بارون الان تو بیمارستانِ، داره بچت رو به‌ دنیا می‌یاره، اگه می‌خوای برای اولین و آخرین بار  پدری در حق بچت بکنی یه راه هست، اون بچه فقط به شناسنامه نیاز داره.

کلافه دمی کشیده،  با قدم‌هایی سنگین به سمت در خروجی می‌رود. چند قدمی برنداشته که با صدای گیج ارس در جای می‌ایستد
-  امکان نداره، من فقط...  .
بهزاد  درحالی که قدم به سمت در خروجی برمی‌دارد، با دستانی مشت شده می‌غرد:
- یک سال پیش با حقه و دوز و کلک از کشور خارجش کردی، با یه صیغه دورش زدی و تو اون دوهفته بلایی سرش آوردی که جبران پذیر نیست. انتظار که نداشتی این بلا ثمره نداشته باشه؟
#باران_  شب پس از زایمان
عرق سرد پیشانی‌ام را پاک کرده، بی‌حال خیره به‌مادرم می‌شوم. با لحنی تحلیل رفته و دندان‌هایی که آرام- آرام به یکدیگر برخورد می‌کنند می‌گویم:
-  رو... شنا کو؟ 
کف دستش  را روی پیشانی‌ام گذاشته و ‌با ابروانی که در آغوش  یکدیگراند می‌گوید:
- یکم تب داری، باید...   .
دستم را روی مچش گذاشته و آرام پایین می‌کشم، با کلافگی می‌گویم:
- مامان، روشنا...   .
لبخندی به رویم زده و می‌گوید:
-  میرم بگم بیارن مامان خانم. 
از لفظ مامان خانم، لبخندی کمرنگ روی لبانم شکل می‌گیرد.  مادرم از اتاق خارج می‌شود، لحاف سفید بیمارستان را کمی بالاتر کشیده،   آب‌دهانم اضافه‌ام را فرو می‌فرستم. با نفس‌هایی که کمی مقطع شده، در سکوت اطرافم غرق می‌شوم. حتی زن کناری‌ام که دیروز دوقلو به‌دنیا آورده نیز حرف نمی‌زند، و همراهش به تبعیت از ما سکوت کرده.
همه کسانی که می‌شناسم، در روز  زایمانش همسری دارد تا نگرانش باشد. بعد از به دنیا  آوردن نوزاد و زمین گذاشتن بار شیشه  در کنارش باشد. بی‌توجه به آن دو آهی کشیده،  قطره‌ی اشک را با سر انگشت پس می‌زنم. 
لعنت به تو ارس، یک‌‌سال گذشت اما هنوز‌هم تو از یادم نرفته‌ای. هنوز هم به‌یاد نامردی‌ات شب‌ها اشک ریخته، و حسرت دیدن دوباره‌ات را دارم. کاش کمی مردانگی داشتی.
یک‌سال پیش کاش کمی عقل داشتم، کمی بی‌اعتماد وخشن بودم.
در باز شده، پرستاری درحالی که تخت کوچک چرخداری را به سمت تخت هل می‌دهد، وارد اتاق می‌شود. با دیدن تخت سفید، با لحاف‌های صورتی آرام از جای برمی‌خیزم. به‌سختی روی تخت نشسته و با ذوقی آشکار خیره به نوزدام می‌شوم. بغض و شادی هم‌زمان به‌سویم حمله‌ور شده، و نتیجه‌اش تولد اشک شوق می‌شود. پرستار با دیدن واکنشم لبخندی زده و نوزاد را به آغوشم می‌سپارد. با دیدنش چینی به بینی‌ام داده و با خنده می‌گویم:
- شبیه قورباغه‌اس.
پرستار و آن دو زن با شنیدن حرفم می‌خندند. اما من بی‌توجه به آن‌ها خیره به دخترم می‌شوم ، که با پوست سفید، جثه‌ای ضعیف و موهای کم‌پشت دستانش را تکان می‌دهد.
انگشت اشاره‌ام را نوازش‌وار روی موهایش کشیده و تا گونه‌اش ادامه می‌دهم. حسی سراسر ز خوشی در من بیدار شده، و اشک شوقم بالاخره می‌چکد.

 

 

  • لایک 12
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳:
با ذوقی آشکار کاری را که گفت انجام دادم.  حس زیبای مادرش شدن، لحظه‌های پس‌زده شدن را کنار زد. نوزادم که با چشمان مشکینش خیره به چشمانم شد، انگار تمام دنیا را خدا بر من عطا کرد. انگشتان ریز و ظریفش که دور اشاره‌ام مشت شد، حس کردم در میان هفتمین آسمان  خدا به پرواز در آمده‌ام. ارس و نامردی‌اش پر کشید، من ماندم و روشنای روزهای تاریکم. من ماندم و دخترک شیرین‌ام که با آن رخ قرمزش در میان آغوشم آرام گرفت و خوابید.
*****
بی‌توجه به اویی که جلوی تخت ایستاده، روشنا را سفت در آغوش گرفته، با انگشت اشاره موهای مشکینش را نوازش می‌کنم.  انگار یک هفته پیش حرف‌های بهزاد باورش شد، که اکنون اینجا‌ است و سعی دارد فقط شده یک دقیقه دخترش را در آغوش بکشد. اما من، من می‌ترسم، از اینکه دخترم را از من بگیرد می‌ترسم.  کاش خبر نداشت، شناسنامه جعل می‌کردیم اما ارس از اینکه فرزندی دارد خبردار نمی‌شد.  از فکر اینکه روزی دخترم را از  من بگیرد بغض همچون قطره‌ای زهر در گلویم جریان پیدا می‌کند.با احساس بوی شیرین و گرمی در نزدیکی‌ام تند سرم را بالا آورده و خیره به ارس می‌شوم.  با لبخند خیره به چشمان باز و مشکین دخترش می‌شود. دستش را که نزدیک می‌آورد، بی‌اراده روشنا را کمی‌ عقب‌تر می‌برم. 
با دیدن حرکتم با تعجب خیره‌ به اخمم شده، با لحنی آرام همچون گذشته‌ای نچندان دور می‌گوید:
- باران، از اینکه روشنا رو ازت دور کنم می‌ترسی؟
لبه‌ی تخت نشسته و خیره در چشمم می‌شود. عشق که به این زودی‌ها از بین نمی‌رود، می‌رود؟ کاش هیچ‌وقت عاشق نمی‌شدم تا اکنون دلم با نگاهش نرم نمی‌شد. ارس  با لحنی نرم زمزمه می‌کند:
- باران؟ من هیچ‌وقت نمی‌خوام روشنا رو ازت دور کنم، اصلا، اصلا من  همون روز ها هم دو دل بودم. 
وزن بغضم سنگین‌تر می‌شود. او پشیمان است؟  هنوز‌هم مرا دوست دارد، اما در آن روز به من ضربه زد؟ آخر چگونه یک‌نفر هم می‌تواند عاشق باشد و هم به معشوقش آسیب برساند؟ مهتا راست می‌گفت، مجنون در بیابان مفقود شد، فرهاد خویش را از بیستون پایین انداخت. رومئو و ژولیت نیز به‌خاطر یکدیگر دارفانی را بستند. در این روزگار هر عشقی عشق و هر فردی عاشق نیست. همه‌چیز در افسانه‌ها ماند و امروز همه برای منفعت خود ادایش را در می‌آورد. دم خدا نیز گرم، عالمیان را بازیگری قهار آفریده.
به سمتش برگشته با پوزخندی و بغض می‌گویم:
- من رو چی فرض کردی؟ هالوام؟  فکر کردی الانم به‌خاطر دوستت‌دارمای الکیت حاضرم هرکاری بگی انجام بدم؟ ارس من دیگه اون باران نیستم، من فرق کردم، شدم مثله روزایی که هنوز تو رو ندیده بود، شایدم به مراتب بدتر. اینجا فیلم هالیوودی نیست که تو بیای معذرت‌خواهی کنی و من ببخشمت، زندگی واقعیه، تو واقعیت هیچکس به‌خاطر ضربه‌هایی که خورده، مسببش رو نمی‌بخشه.
با کلافگی نگاهم کرده و با شرمندگی می‌گوید:
-  باران، من سرم به سنگ خورد وقتی  همه‌چیز رو فهمیدم، من دوستت داشتم از همون اول. به من یه فرصت دوباره بده، بزار سه‌تایی دوباره باهم زندگی کنیم، خونوادمون باهم دوباره باشن، قول می‌دم خوشبختت کنم.
بغضم اشکی شده، و بر روی گوینه‌ام روانه می‌شود. خشدار می‌گویم:
- برو ارس برو، تو همه‌چیز رو خراب کردی، از همون اولم به‌خاطر ویرون کردن  اومده بودی. 
*****
مهتا دستش را دور شانه‌ام حلقه کرده با تاسف می‌گوید:
- اما ارس دوستت داشت، اون به‌خاطرت خودش رو به آب و آتیش زد، ماجرا چیه؟
با بغض به گذشته پرت شدم روزی که مادرم از گذشته گفت، روزی که فهمیدم ارس برای چه نزدیکم شد.

@Otayehs @masoo @Gh.aꨄ︎ @آقای مانش Mansh   @Ghazal

ویرایش شده توسط mob_ina
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴:
فلش بک=۱۴۰۰/۷/۳
هوای سرد آبان ماه از میان تاریکی نیمه شب و پنجره‌ی باز به اتاق نفوذ کرده،  لرز در تنم می‌نشیند. بی‌حس خیره به سقف شده و مغزم خالی از هر فکری جز چرا است.  چرا ارس رفت؟ ‌چرا نامردی کرد؟ از اول برای انتقام نزدیکم شد؟  نامردی کرد عاشقی را به زمین زد، آه و اشک به شب‌های یک دختر بخشید. توده مه غلیظ چشمانم را با سرانگشت پس زده و به پهلوی راست می‌چرخم.
خیره به میز آرایش سفید به یاد حرف‌هایش می‌افتم.
- برای من فرقی نداره عالم و آدم باهامون لجن، تو برای منی من برای تو با این پیوند محکم بین قلبامون هیچ‌کس نمی‌تونه بین ما قرار بگیره.
نامرد نمی‌دانست خودش شد مانع بزرگی برای به‌هم پیوستنمان. صدای در بلند شد. لحاف را تا روی سرم کشیده و جواب ندادم تا فرد پشت در برود. پس از حدود یک‌دقیقه در باز شده، کسی به سمت پنجره رفت. پس از بستن پنجره اتاق روی لبه‌ی تخت می‌نشیند. با صدای مادرم آب‌دهانم را فروفرستاده، ابروانم را به یکدیگر نزدیک‌تر می‌کنم. با آهی جان‌سوز می‌گوید:
- همه‌ی ما تو این سی‌و چند سال زجر کشیدیم، می‌دونم با دعواهای من و بابات، با گیر دادنای من از زندگی کنار ما عاصی شدی. ولی می‌خوام بگم که همش غیر ارادی بود، من رو رفتارهام اختیاری نداشتم. وقتی هم به‌خودم اومدم و با کمک روانشناس حالم خوب شد، نه تو بودی نه بابات نه بهزاد. خونوادمون از هم پاشیده بود. شرمنده‌ی همتونم، هم شما هم محبوبه((مامان ارس)).‌
قیافه‌اش را نمی‌بینم اما خوب جنس بغض صدایش را زمانی که از گذشته حرف می‌زند را می‌توانم لمس کنم. با بغض و صدایی لرزان می‌گوید:
- امروز می‌خوام برات از گذشته بگم، او موقع می‌فهمی چرا ارس نزدیکت شد. اینکه چرا ما مخالف کردیم.
آهی کشیده  و ادامه می‌دهد:
- سی و چند سال پیش من بعد از لیسانسم حسابداریم رو گرفتم، بعد از کلی گشتن یه‌کارخوب تو شرکت پیدا کردم.  مدیر عاملش ناصر بابای ارس بود، دو سالی اونجا ‌کار کردم، عاشق هم‌شده بودیم و اون خیلی خوب بود.
آهی کشیده و با هقه‌ای خفه ادامه می‌دهد:
- ‌اما  می‌دیدم همیشه ته نگاهش یه عذاب وجدان هست، هر وقتم ازش می‌پرسیدم چرا ناراحتی یه‌جوری می‌پیچوند. تا اینکه یه‌روز بهم گفت صیغه‌اش بشم تا بیاد خواستگاریم. با اینکه تو اون زمانه اگر کسی  از اینکه صیغه یه مرد شدم خبردار می‌شد برام گرون تموم می‌شد، ولی برام مهم نبود.  جوون بودم و سرم باد هوا بود، یک بلایی  سر خودم آوردم که تا آخر عمر عذاب وجدان باهام هست.
فشرده شدن روتختی را میان مشتش که حس می‌کنم قطره‌ای روی صورتم جریان پیدا می‌کند. حقیقت تلخی است که بدانی مادرت قبلا زن صیغه‌ای کسی دیگر بود. با صدایی دو رگه از بغض ادامه می‌دهد:
- تا اینکه یک روز خانومی با بچه‌ای تو آغوشش اومد شرکت و سراغ ناصر رو گرفت. اولش فکر کردم خواهرشه چون ناطر یه‌خواهری داشت که بزرگتر از  اون بود و یه بچه هم داشت.  اما اشتباه فکر می‌کردم.
هق‌هایش بی‌امان از میان لب‌هایش بیرون می‌جهد. خشدار ادامه می‌دهد:
- ناصر چهار سالی بود ازدواج کرده بود، اون هم بچه‌اش بود.  وقتی فهمیدم از عذاب وجدان داشتم می‌مردم، حس خیانت به هم‌‌جنس داشت می‌کشت من رو.
عمیق نفس می‌کشد و ادامه می‌دهد:
- بهش گفتم دیگه نمی‌خوام باهاش ازدواج کنم،  تو همون روزا بابات اومد خواستگاریم وضعیتش خوب بود اما من نمی‌خواستم باهاش ازدواج کنم، بالاخره من هم دلم رو به یکی داده بودم هم زن یکی دیگه شده بودم. اون پاکی و نابی رو نداشتم، نمی‌خواستم دردسر درست کنم. اما نشد، خانوادم اجبارم کردن و تو یکی  از جلسات خواستگاری یه محرمیتی خوندن تا عقد.

 

*دوستان تو نظرسنجی هم شرکت کنین🙂

ویرایش شده توسط mob_ina
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵:
همین؟ یعنی ارس به‌خاطر این‌ها آمده بود تا به قول خودش انتقام بگیرد؟  با صدای لرزان مادرم گوش‌هایم تیز می‌کنم:
- چند روز بعد عقد کردیم و چون محمد می‌رفت عسلویه بدون هیچ عروسی رفتیم سره خونه زندگیمون. اونجا خدا بهم رحم کرد، به محمد هم درباره‌ی پاکیم دروغ گفتم. چون دوستم داشت باور کرد، یا شایدم فکر می‌کرد من همچین کارایی رو نمی‌کنم. یک‌ماه بعد اینکه رفتیم زیر یک سقف من باردار شدم. فکر می‌کردم دیگه ناصر کاملا فراموش شده و دیگه همه‌چیز خوب می‌گذره، اما وقتی دنیا‌رو سرم خراب شد که فهمیدم بچه‌ی ناصر رو حامله‌ام.
صدای هق- هق‌اش کمی اوج گرفت و صدایش گرفته‌تر شد:
- محمد نفهمید هنوز هم نمی‌دونه، من هم وقتی بهزاد سه سالش بود و برگشتیم تهران، باز رفتم شرکت ناصر و گفتم که شک دارم، اینکه بهزاد بچه‌ی اونه. رفتیم و آزمایش DNAدادن، اونجا بود که فهمیدم بهزاد بچه‌ی ناصره. عذاب وجدانم دوچندان شد و هر روزم با اشک و آه می‌گذشت. با هزارجور قسم و آیه به‌ناصر گفتم چیزی از این‌ ماجرا به کسی نگه چون من‌هم بهزاد رو از دست می‌دادم، هم محمد رو. ناصر بعد از یه‌مدت قبول کرد، اما به‌شرطی که هر وقت دلش خواست بچش رو ببینه.
دماغش را بالا کشیده و ادامه می‌دهد:
- اما مصیبت اصلی وقتی شروع شد که بهزاد و شادی عاشق همدیگه شدن. نمی‌دونم کی همدیگه رو دیدن فقط می‌دونم انقدر هم رو دوست داشتن که هیچی مهم نبود. هرچقدر تلاش کردم تا بهزاد رو منصرف کنم نشد که‌نشد. بهزاد و شادی هیچ‌وقت نمی‌تونستن ازدواج کنن چون خواهر و برادر بودن، این خیلی عذاب‌آور بود. تا اینکه تصمیم گرفتم همه‌چیز رو به‌بهزاد بگم.
اشک از گوشه چشمم می‌چکد. بیچاره بهزاد، دنیاها بود که روی سرش خراب شد زمانی که فهمید عاشق خواهرش شده. مادرم دوباره با هق‌های اوج گرفته ادامه می‌دهد:
- بچم وقتی فهمید دیوونه شد، برای اینکه بیشتر توی گناه دست و پا نزنه به شادی گفت نمی‌خوادش و هیچی از ماجرا نگفت، تا اون‌هم عذاب نکشه. شادی حالش خراب شد، چون بهزاد با بدترین حالت ممکن ترکش کرد تا راحت‌تر فراموشش کنه، ولی شادی به‌‌پای چیزای دیگه و سواستفاده گذاشت، آخرش هم دست به‌خودکشی زد و مشکل عصاب پیدا کرد. حال هردوشون داغون بود، بهزاد دو سالی به‌بهانه‌ای رفت آلمان و شادی بیچاره روزاش تو بیمارستان‌ها گذشت.
صدای آرام گریه‌ام بلند شده، و قلبم انگار به سمت دهانم یورش آورد. پتو را آرام از رویم کنار زده و خیره به چشمان قرمز از اشک و سبز مادرم شدم. برادر بیچاره و شادی به‌خاطر اشتباه ناصر و مادرم به‌ چه روزی افتادند.
مادرم دستش را روی دهانش گذاشت و هق زد. ارس به‌خاطر شادی نزدیکم شد تا انتقام بگیرد؟ حق‌هم داشت، شادی بیچاره در اوج جوانی  بیچاره شد. صدایی درون مغزم‌ بیداد کرد که تو نیز در اوج جوانی شکست خوردی، در اوج جوانی ترک شدی. بیچاره‌تر شدی.  با هق‌های ریز و صدایی خشدار می‌گویم:
- تو و ناصر به‌خاطر خودتون زندگی ما شیش تا رو به خاک سیاه نشوندید، من اینجوری بدبخت شدم، بهزاد و شادی اون‌طوری. چطور تو اون دنیا جواب به خدا می‌دید به‌خاطر خیانت‌هاتون؟
صدای هق‌های مادرم اوج می‌گیرد و سرش را به‌طرفین تکان می‌دهد. با همان لحن و خشدار ادامه می‌دهم:
- اگر  شماها این‌کارا رو نمی‌کردین،  بهزاد و شادی‌به اون وضع دچار نمی‌شدن، ارس این بلا رو سرم نمی‌آورد و جلوی احساساتش نمی‌ایستاد، هیچ‌وقت نمی‌بخشم شما رو.
مادرم با هق- هق بلند شد و رفت. با دست و پایی لرزان بلند شده، اشکم را پس زدم. به سمت اتاق بهزاد قدم برداشتم. با دیدن چراغ خاموش در را آرام باز کرده و وارد اتاق سراسر تاریکش شدم. همه‌ی وسیله‌های خاکستری در خاموشی اتاق تاریک شده. آرام به سمت تختش رفته،  کنارش می‌نشینم. با دیدن چشمان بسته‌اش، آرام خم شده و گونه‌اش را می‌بوسم. قطره‌ای اشک از چشمانم روی گونه‌اش می‌غلتد.
- چقدر سرنوشت ماها بد بود. 

صدای آرام و غمگینش در گوشم که طنین می‌اندازد با چشمان گرد شده خیره در چشمان مشکینش می‌شوم:

- خیلی بد بود، هنوز هم این روزها بده. اینکه عاشق خواهرت باشی و احساست گناه باشه. 

بغض همچون بادکنک پر شده از ظرفیت هوا، ترکید. خود را در آغوشش انداخته، تا خوده صبح هق‌زدم. او  از آرزوها و حسرت‌هایش گفت و  اشک‌های مردانه ریخت.

 

 

 

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶:
فلش بک= ۱۴۰۰/۲/۱۹
با قلبی مالامال ار خوشی لبانم را زیر دندان کشیده و روی صندلی ماشین ول می‌خورم.  پس از ان کنسرت باحال و، ویژه‌ی ارس انرژی در من دمیده شده و اکنون که در کنارش نشسته‌ام و در شهر دور می‌زنیم خوشی‌ نیز در تنم رسوخ کرده. با پیچیده شدن صدای یکی از آهنگ‌های ارس، با چشمان گرد شده به سمتش برگشته و نگاهش می‌کنم. با خنده خودشیفته‌ای می‌گویم. ارس با اعتماد به نفس می‌گوید:
- خوش‌صدا تر از من مگه دیدی؟
سرم را به طرفین تکان داده با خنده مشتی آرام به بازویش می‌کوبم. ارس با لبخندی گوشه لبش،  نگاهم کرده و با شیفتگی می‌گوید:
- بریم یه‌وری؟
با تعجب نگاهش کرده، به دماغم چینی می‌اندازم. با دیدن قیافه‌ام بلند زیر خنده می‌زند. با شنیدن خنده‌اش غرق می‌شوم در خلا خنده‌اش.
ارس: منظورم اینه بریم یه‌جایی بشینیم؟ یه‌جای خوب  سراغ دارم.
آهانی زمزمه کرده و تایید می‌‌کنم. خیره به بیرون می‌شوم، یازده شب است و ماه  کامل می‌تابد. از وقتی که احساس زیبایی را که در دلم جوانه‌زده را لمس کرده‌ام، در برابر ارس و احساسم دیگر خشن نیستم. او برایم فرق دارد، نگاهش، حرف‌هایش، همه‌چیز او برایم فرق دارد. گاه تا صبح به‌جای خوابیدن به‌او فکر می‌کنم. به آینده نیامده‌مان، به فرزندان و زندگی تشکیل نشده‌مان. در خیالم پرسه‌زده و به خود اجازه می‌دهم تا فکر کنم او نیز مرا دوست دارد. و با این افکار از تمام دنیا دور می‌شوم.  او در این مدت کم برایم همه‌چیز شد.
با ایستادن ماشین از افکار بدور مانده،  نگاهم را در اطراف می‌گردانم. با دیدن پارک خلوتی که اطرافش چراغ‌هایی بر نور زرد و سفید مزین است، و درختان کاج سربه‌فلک کشیده‌اش از چند ده متری خویش را به تماشا می‌گذارد، با تعجب به سمت ارس برگشته و می‌گویم:
- چرا اینجا اومدیم؟
با لبانی که به لبخند آغشته شده می‌گوید:
- بپر پایین بریم یکم تو هوای آزاد بشینیم، یه‌چیزی هم بخوریم.
با تعجب نگاهش کرده از ماشین پیاده می‌شوم. دست سمت شال سفیدم برده و کمی جلوترش می‌کشم.  به سمت داخل پارک می‌رویم. ارس آب‌دهانش را قورت داده سپس می‌گوید:
- من برم فلافل بگیرم بیام.
با چشمان گرد شده خیره‌اش شده، ثانیه‌ای بعد قهقه‌ام را ول می‌دهم. ارس حق به‌جانب نگاهم می‌کند و می‌گوید:
- خنده داره دکتر؟
سرم را به طرفین تکان داده و دستم را جلوی دهانم گرفته و آرام باز می‌خندم.
*****
روی چمن‌های سبز و خیس نشسته‌ایم و دستمان فلافل قرار دارد. مانتوی سرخابی‌ام را کمی جمع و جور کرده و گازی به فلافلم می‌زنم. ارس دستش را درون موهایش فرو برده و با لبخند می‌گوید:
- به‌نظرم این حالتون عالی‌تر از اینکه تو رستوران بشینیم.
آرام خندیده و با قلبی مالامال از خوشی سرم را تکان می‌دهم. ارس سویشرت مشکی و لش‌اش را از تن بیرون کشیده، و تند- تند تیشرت سفیدش را تکان می‌دهد. با آشفتگی دستش را درون موهایش فرو برده و خیره‌ام می‌شود.

  • لایک 11
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷:
سیبک گلویش بالا پایین می‌شود. سرش را پایین انداخته و طی یک حرکت انتحاری با صدایی نسبتا آرام می‌گوید:
- دوستت دارم.
دهانم نیمه‌باز مانده، خنده‌ام می‌گیرد. او، او دوستم دارد؟ حس‌مان دو طرفه‌ است یعنی؟ خدای من! ارس مرا دوست دارد. یعنی، یعنی به من حس دارد. به کسی که می‌گفت خشن است. نفس‌هایم به‌خاطر هیجان تند شده لبانم به لبخندی باز می‌شود.‌ هنوز سرش پایین است و نگاهم نکرده. با صدایی لرزان می‌گوید:
- من، یعنی، خیلی وقته، خب، وقتی... اه.
آب‌دهانش را قورت داده، سرش را بالا می‌آورد. با دیدن لبخندم اول کمی با  منگی نگاهم‌ کرده، سپس  او نیز لبخندی می‌زند.
خودش را کمی جلو‌تر کشیده، ساندویچ را روی زمین می‌اندازد. با تن صدایی آرام و خش‌دار می‌گوید:
- تو هم دوستم داری؟
خیره‌اش شده، سپس نگاهم را به چمن‌ها می‌دوزد.  دستش را زیر چانه‌ام برده، و سرم را به سمت خودش برمی‌گرداند. با عجز خیره در چشمانم شده و می‌گوید:
-  بگو، بگو که احساسم یک‌طرفه نیست.
نفسم‌ به شماره افتاده، بغضی بیخ گلویم می‌نشیند. معلوم است که احساست یک‌طرفه نیست. مگر می‌شود تو را دید و دوستت نداشت؟  قدرت تکلم ندارم، شاید هم دلم نمی‌خواهد به این زودی‌ها از احساساتم با خبر شود. به‌دنبال راهی برای فرار می‌گردم که با وزش نسیم کمی در خود می‌لرزم. آب‌دهانم را  قورت داده،  سرم را کمی به سمتش مایل کرده سپس‌ با کمی خجالت می‌گویم:
- بریم؟ من سر... سردمه.
کلافه نگاهم کرده و با یک حرکت سویشرتش را از تن کنده و روی شانه‌ام می‌اندازد. با مهربانی و سردرگمی می‌گوید:
- الان گرم می‌شی، تو، نگفتی.
از  جای بلند شده و با هول می‌گویم:
- ارس، خونوادم نگرانم می‌شن.
کلافه از جایش بلند شده، خیره در چشمانم با صدایی که انگار بر بغض آلوده است می‌گوید:
- نمی‌خوای من رو؟ به مولا به علی به خدا عاشقتم، بی‌اعتماد نباش، من به‌پات هستم همیشه.  بارونم! من همون اولین بار  که تو فرودگاه دیدمت دلم گیر کرد پیشت، بعد‌ها حسم بهت قوی‌تر شد، وقتی هم خودم رو پیدا کردم فهمیدم نمی‌تونم بدون تو زندگی کنم.
حرف‌هایش به‌جان دلم نشست.  اشک بر چشمانم نیش زد و قطره‌ای لجوج بر روی گونه‌ام راه یافت.  انگشت اشاره‌اش را با تردید جلو آورد و جان اشک را ستاند. با تعجب کمی نگاهم کرده، ثانیه‌ای بعد در آغوشش حل می‌شدم. حس خوبی است، در میان تنش تنم فشرده شد و قلبم به تکاپو افتاد. حس زیبایی در وجودم قد کشید و اضافه‌های شد فشار‌های خفیف انگشتانم بر پهلویش. نجوای دوستت دارمش که  در گوشم طنین انداخت روحم پرکشیده و جسمم غرق در شادی شد.  

@Otayehs @Masoome @Ghazal @Nilay07 @آقای مانش Mansh @ساتوری @Sarai.Rş

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸:
فلش بک=۱۴۰۱/۶/۳
مانتوی صورتی‌ام را از تنم کنده و روی کاناپه چرمی مشکین می‌نشینم.  خیره به دیوار طلایی روبه‌رویم، اشک در چشمانم جمع می‌شود.‌ خدای من! من چه کردم؟ چه بلایی سر خود و خانواده‌ام آوردم؟ مگر، مگر راه دیگری وجود نداشت؟
بالاخره مقاومتم درهم شکسته اشک از گوشه چشمم می‌چکد. پشت سرش هق- هقم بلندم در فضا پخش می‌شود.  صورتم را در میان دستانم گرفته و بلند- بلند هق می‌زنم.  صدای قدم‌های تند ارس نزدیک‌تر شده و ثانیه‌ای بعد در میان حصار تنش قفل می‌شوم. با صدایی خشدار از بغض می‌گویم:
- ارس؟ من، من چیکار کردم؟
سرم را از سینه جدا کرده،  و خیره به چشمانم می‌شود. آرام می‌گوید:
- چیکار کردی مگه؟
با دستانی لرزان و دلواپسی می‌گویم:
- نباید می‌یومدیم اینجا، ارس کاش صیغه نمی‌کردیم.
صورتم را در میان دستانش قاب گرفته و با مهربانی می‌گوید:
- عزیزدلم، ما که نباید به‌خاطر یه‌عده آدم که مانع رسیدن ما به‌هم دیگن، از عشقمون بگذریم، هوم؟
چشمکی زده و با شوخ‌طبعی ادامه می‌دهد:
- از ماه‌عسل برگشتیمم می‌ریم عقد می‌کنیم و تامام.
دلم مثله هربار با دل‌گرمی‌اش آرام نشد که هیچ، بدتر نیز شد. این‌بار بدون هیچ احساس گناهی سر به شانه‌اش گذاشته و با بغض گفتم:
- حتما بهزاد تا الان هم دلش برام تنگ شده هم دیوونه‌ شده، ارس بابام می‌کشه من رو.
دستش کمرم را چنگ زده و مرا بیشتر به‌خود می‌فشارد. انگار این بغض لعنتی شده‌ است پناه‌گاه گلویم. موهایم را نوازش کرده سپس می‌بوسد:
- هیچ‌کس بچه خودش رو نمی‌کشه نگران نباش، بعدم مگه من مردم که انگشتشون بهت بخوره.
دوباره روی موهایم را بوسیده و با همان لحن لذت‌بخش ادامه می‌دهد:
- من دوستت دارم و همیشه پشتتم این رو یادت نره بارونم.
دستم را دور گردنش حلقه کرده و خود را بیشتر در آغوشش جای می‌دهم. سر بر سینه‌اش فشرده و با دلواپسی می‌گویم:
- قول بده، قسم بخور، بهم بگو هیچ‌وقت من رو تنها نمی‌ذاری.
دستش را روی نوازش‌وار کشیده، با مهربانی می‌گویم:
- قسم می‌خورم به جون خودم، هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت حتی یک دقیقه تنهات نذارم،  تو برام تنها چیزی هستی که ارزش جنگیدن داره.
دلم‌ قرص شده، با دلی سرشار از عشق چشم بسته و غرق شدم در احساس زیبایی پس از حرف‌هایش، همچون گیاهی ریشه انداخت و قد کشید.

@آقای مانش Mansh @آیلار مومنی @Ayla @Masoome @masoo @sogand-A 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۹:
یک هفته بعد
******
دست راستم آرام بالا خزیده و روی آن مشت کوچک درون سینه‌ام می‌نشیند که لحظات قبل، جانش را واژگان جهیده از میان لب‌های مرد این روزهایم، ستاند. انگار دور گلویم ماری پیچیده و قصد خفه کردنم را دارد. نم شبنم که روی گونه‌ام می‌نشیند، سعی می‌کنم تا هق‌های برخاسته از عمق جانم را خفه کرده، و گوش به ادامه حرف‌هایش رسانم.
ارس: انتقام شادی رو می‌گیرم حسام. خواهر من الان رو تخت‌های بیمارستان باشه و اون بهزاد عوضی کیفش رو بببره؟ تقاصش رو پس میده، به بدترین شکل.
حسام؟ منظورش همان پسر لاغر اندامی است که در کنسرت‌ها قبل از او به استیج می‌آید؟  انگشت لرزانم به گوشه‌ی اشک‌بار چشمم رسانیده و تکیه‌ام را به دیوار می‌دهم.
خیره‌ به گا‌های برجسته و طلایی رنگ کاغذ دیواری روبه‌رویم، فشار انگشتانم را روی دهانم بیشتر کرده و دوباره گوش به حرف‌هایش می‌سپارم که از  میان درِ نیمه باز اتاق به سمت پرده صماخم یورش آورده، کاخ آرزویم را به ویرانی می‌کشاند.
صدای پوزخند و سپس کلامش می‌آید که با بی‌رحمی می‌گوید:
- چجوریش خیلی آسونه، خواهرش تو چنگ منه، تو کشور غریب، هرکاری می‌تونم باهاش بکنم. احتمالا بعد اینکه خودم یکم ازش استفاده کردم بفروشمش به عربای اینجا. عربای دبی پول خوبی می‌دن، گرچه چون دست دومه پول کم بدن اما به ضربه‌‌ای که قراره بخورن می‌ارزه.
صدای خنده آرامش چنگ بر احساساتم زده و قلبم گویا در میان دوسنگ فشرده می‌شود. می‌خواهد چه کند؟ مرا، مرا بفروشد؟ کنار دیوار سر خورده و صدای گریه‌ان آرام- آرام بلند می‌شود. خدایا! خدایا این چه سرنوشتی بود؟ یعنی ارس مرا دوست نداشت؟ قول و قسم‌هایش دروغی بیش نبود؟
تنم انگار کوره آتش است. به همان اندازه داغ و دردمند.  دیگر توان نگاه داشتن صدای بلندم را ندارم. بی‌طاقت هق- هق‌ام را ول داده و به حال خویش اشک می‌ریزم. نفس‌هایم تند شده، گلویم تنگ‌تر می‌شود.
با صدای قدم‌های تند ارس سر را بلند کرده و نگاهم را به چشمان ماتش می‌دوزم. آرام جلوی پایم زانو زده و چانه‌ام‌ را میان دستانش می‌گیرد. با مهربانی ظاهری می‌گوید:
- بارونم چی...  .
عصبی از دروغ‌گویی و دورویی‌اش تند و عصبی از  جای برمی‌خیزم. پشت‌سرم او نیز بلند شده و نگاهم می‌کند.  نمی‌دانم کی دستم بی‌اراده بلند شده و محکم روی گونه‌اش کوبیده شد، فقط این را به‌یاد دارم که از شدت درد اخمانم بیشتر جمع شد.
صورت ارس به سمتی پرتاب شده، دستش روی گونه‌اش می‌نشیند. با ظاهری سرسخت، آب‌دهانم  را چلوی پایش انداخته، به سمت اتاق می‌روم.  جای من کنار این عوضی نیست. باید بروم باید به ایران برگردم.

@Masoome @آقای مانش Mansh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۰:
در را باز کرده، به کیفم چنگ می‌زنم.  از روی میز آرایشی چوبی  شناسنامه و پاسپورتم را برمی‌دارم.  مقداری پول برداشته و درون کیفم می‌اندازم.  زیر لب مدام زمزمه می‌کنم:
- جای من اینجا نیست، باید برم، باید برم.
خواستم به سمت رختکن بروم، که دستم از پشت کشیده شد.  با دیدن چشمان غرق در خون ارس، اشک‌هایم دوباره راه یافتند. اما خوی‌ وحشی و خشنم دوباره داشت طغیان می‌کرد. دستم را بالا آورده و محکم تخت سینه‌اش کوبیدم. با فریادی بلند رو به می‌گوید:
- چی می‌خوای؟ ولم کن، زندگیم رو به گند کشیدی. می‌خوام برم.
چشمان وحشی‌اش را بسته، نفس‌های تند و عمیقش بلند می‌شود.  نفس‌هایم شمرده شده، با مردمک‌های لغزانم خیره به پلک‌های بسته‌اش می‌شوم.
چشمانش را باز و دریده نگاهم می کند‌. با دیدن طرز نگاهش، دلم لرزیده و توده‌ای دوباره بر گلویم متولد می‌شود.  با پوزخند می‌گوید:
- هه، کجا می‌خوای بری؟ مگه کسی رو هم داری؟ مگه کسی قبولت میکنه؟
قلبم از تکاپو افتاده و انگار تمامی افکار شوم به سمتم هجوم می‌آورند. ارس همه چیز را حساب شده انجام می‌دهد. او یک ماه تمام مرا راضی کرد تا باهم فرار گنیم و به دبی بیاییم. که مرا بفروشد و انتقام بگیرد. آخر انتقام چه؟ چه چیزی ارزش داشت تا او انتقام بگیرد؟ بغضم را با آب‌دهانم قورت داده و با ظاهر مصمم می‌گویم:
- خونوادم، اونها ولم...  .
با پوزخند تمسخر آمیز و صوت بی‌رحمش بغضم همچون بمبی ساعتی  می‌ترکد:
- هه، اگه خونوادت می‌خواستنت عقده‌ای به بارت نمی‌یاوردن. تو یه بچه سوسول  محبت ندیده‌ای که واسه خانوادش هم ارزش نداره، چه برسه به من.
با هق- هق  رو‌به او می‌گویم:
- اما، اما تو‌گفتی که‌ من رو دوست داری، تو گفتی...  .
بی حوصله کلامم را پاره کرده و با بی‌حوصلگی دستش را تکان می‌دهد. با کلافگی  و بی‌رحمی می‌گوید:
- بهتره بس کنی، تو از همون اولم وصله من نبودی، حالاهم می‌خوای بری برو، ربطی به من نداره.
چشمکی زده و لبخندی حواله‌ی قلب پاره- پاره‌ام می‌کند:
- اما اگر احیانا خونوادت با تیپ‌پا انداختنت بیرون بگو بیارمت اینجا، شغلای خوبی اینجا برا یه دست دوم پیدا میشه.
هق- هقم اوج گرفته و قلبم آرام- آرام تپش‌هایش کند می‌شود. دستم را از جلوی دهانم کنار کشیده، و ثانیه‌ای بعد چنان محکم روی گونه‌اش کوبیده می‌شود که صورت ارس به سمتی پرتاب  می‌شود.
نگاهم را از او گرفته و از سوییت خارج می‌شوم.  قلبم می‌سوزد، جانم می‌سوزد، اما احساساتم جانم را می‌گیرد و می‌شود عزرائیل داس به دست بی‌رحم.

یه نگاهی هم به نظر سنجی بندازین خو🙁

معدود   کسانی که لطف می‌کنن و داستان ارسباران رو می‌خونن^^ اومم آخرای ارسبارانه و چند پارتی بیشتر مزاحمتون نیست=)  این اواخرم چون  مریضم نتونستم  تند تند پارت بزارم.   ممنونم از همراهیتون♡

@Masoome @آیلار مومنی @آقای مانش Mansh @پرتوِماه @Z.A.D @Otayehs

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱:
زمان حال=۱۴۰۲/۵/۲۵
روی تخت نشسته و دستانم را دور پاهایم حلقه می‌کنم. سرم را روی زانوییم گذاشته و چشمانم را می‌بندم.  نفس‌هایم آرام و سنگین است، امشب هیچ دردی را احساس نمی‌کنم. انگار که روحم آزاد  و تنم قفسی که درش  باز است. خاطراتم بر  ذهنم همچون لشکری حمله‌ور شده، و از جلوی چشمانم می گذرد. با یادآوری روز تولدم و غافلگیری عظیم ارس لبخند می‌زنم.با گذشتن روز شومی  که روشنا در آغوشم بر اثر تشنج جان‌سپرد، اشک بر چشمانم نیش می‌زند. اما، اما این‌بار بغضی وجود ندارد. خالی از هرگونه احساس و سنگینی بغض خاطراتم را از نظر می‌گذرانم.در  مقابل چشمانم روز تولد روشنا جان گرفت. روشنا به دنیا آمده، ارس با هزار جور قسم و آیه بالاخره خانواده‌ام را راضی کرد تا دوباره طلاق نگیریم. در یک خانه زندگی نکردم، همین که روشناییم با من باشد به اندازه تمام دنیا برایم بس است. خاطراتم از دوران کودکی تا آخرین روزی که زنده هستم از جلوی چشمانم می‌گذرد. خاطراتی به سنگینی، شیرینی و گاه به تلخیه بیست و نه سال زندگی و روزهایی که گذر کرده‌ام.
هیچ‌گاه نفهمیدم که آیا ارس واقعا مرا دوست داشت یا فقط گرگی بود زخم خورده و خشمگین، که فقط برای انتقام نزدیکم شد. با دمی عمیق و خاطری آسوده خیره به در سفید می‌شوم. ارس را دوست دارم، هنوز هم نتوانستم به فراموشی بسپارمش، عاشقانه  او را می‌پرستم و آن روزها که روشنا بود، آرزو می‌کردم که کاش سه نفری زندگی‌مان را دوباره از سر بگیریم.
حیف و صد حیف که دیگر برای به حقیقت پیوستن آرزویم زمانی باقی نمانده. گاه به ابن فکر می‌کنم که چرا خدا ما انسان‌ها را می‌آفریند؟ ما را دوست دارد و اشرف مخلوقات هستیم؟ پس اگر مارا دوست دارد این‌همه عذاب چیست؟ یعنی آدم و حوا آنقدر کارش نابخشودنی بود که خدا مجازات سختی همچون آمدن بر زمین  و عذاب فرزندانش را در نظر گرفت؟
گاه نیز می‌خواهم حوا را ببینم، به او بگویم:
- هوس رو تو کردی، چوبش رو ما بچه‌هات خوردیم.
این روزها همه گرگ شده‌اند و می‌درند. حتی نگاه به قربانی نمی‌اندازند که ببینند که آیا این همان آهویی است که من در نیمه‌شب‌ها به بهانه‌ی شکار برای دیدن چشمانش تا صبح می‌نشستم است؟  این همانی‌ است که من برای بیشتر دیدنش تا خوده صبح زوزه نکشیدم و خیره به ماه نماندم، تا اورا بیشتر ببینم. این همان است؟ پس چرا می‌خواهم جانش را بستانم و روحش را جریحه‌دار کنم؟ چرا من خوی وحشی‌گری دارم و راه مرگ را برمی‌گزینم؟
آهم دوباره در اتاق خسته‌کننده تیمارستان می‌پیچد. در آرام باز شده، قیافه ارس پدیدار می‌شود. با دیدنش لحظه‌ای قلبم تپش‌هایش آرام و شوقی در تار- تار و پود- پود جانم رخنه می‌کند. زیر لب نامش را زمزمه کرده و خیره‌اش می‌شوم. با کج‌خندی آرام- آرام به سمتم قدم برمی‌دارد. با نزدیک شدنش، چشمانم کمی سیاهی رفته و نفسم کمی سنگین می‌شود. چشمم را  لحظه‌ای می‌بندم. با احساس دستی بر گلویم و خفگی‌ چشمانم را تند باز کرده، و نگاهم را به چشمان خبیثش می‌دوزم. در پی بلعیدن جرعه‌ای هوا دست و پا می‌زنم، اما او بی‌تفاوت حلقه‌ی دستش را تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کند. 

@Masoome @Z.A.D

ویرایش شده توسط -ashob-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۲۲:
ثانیه‌ها سخت می‌گذرد و او با پوزخند به جان دادنم خیره‌ است.  نفس‌هایم سخت شده و تمام وجودم خواستار جرعه‌ای اکسیژن می‌شود. قلبم از تپش افتاده، چشمانم برای آخرین بار باز و بسته می‌شود. و او آخرین فرد زندگی‌ام است که دیدمش، که در مقابلش جان دادم. روحم پر کشید و ثانیه‌هایی بعد،  مردی سفیدپوش عزرائیل نام، شیره‌های آخر جانم را از تنم بیرون کشید، و روحم پر‌کشید. ارسی دیگر آنجا نبود. من بودم و نام سنگین و سیاه مرگ. اما نه به تاریکی زندگی‌ام، آرامش بود و آزادی.
من‌که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست
من بمیرم یا بمانم هیچ‌کس دلتنگ نیست
روزگار من گل ما هم نگاری داشتیم
این چنین خار نبودیم ما هم اعتباری داشتیم
ای که در فصل زمستان این‌گونه میبینی مرا
این زمستان را نبین ماهم بهاری داشتیم
ارس:
عصبی دستم را به میان موهای مشکینم فرو برده و چشمانم را می‌بندم. نفس‌های عمیق کشیده و دنبال دلیلی برای دلشوره‌ام که از دیروز دارم می‌گردم.  چشمان را باز کرده و از جای بلند می‌شوم. دستم را دو طرف پنچره گذاشته و خیره به طلوع آفتاب می‌شوم. خدایا، این احساس چیست؟ نکند قرار است اتفاقی بیافتد؟
نگاهی به ساعت می‌اندازم، ۴:۲۱ صبح.  با کلافگی انگشتا اشاره و شصتم را به گوشه‌های چشمانم می‌کشم.  کنار دیوار ایستاده و بغضی بی‌دلیل بر گلویم چنگ می‌زند. دیروز آخرین باری بود که باران را دیدم. نکند اتفاقی برای او بیافتد؟ خدایا، خدایا نه، نه خواهش می‌کنم. اتفاقی برایش نیافتد. انگار که از بلندی بر زمین افتاده باشم، با هول گوشی را برداشته و بی‌توجه به ساعت نام بهزاد را لمس می‌کنم.  زیر لب با کلافگی و نگرانی زمزمه می‌کنم:
- بردار، تو روخدا یه این‌بار رو بردار.
با شنیدن صدای خشدار بهزاد قلبم تپش‌هایش تند شده و دست و پایم شل می‌شود:
- ا... ارس؟
نفس‌هایم تند و دلم آشوب می‌شود:
- چی‌... چی‌شده؟
صدای هق- هق‌مردانه‌اش به گوشم که می‌رسد، تمام عالم انگار بر سرم خراب می‌شود. زانویم لرزیده و روی زمین می‌افتم. با بغض و لکنت می‌گویم:
-  چی‌... به... زاد، باران؟
هق‌های بهزاد بلند‌تر که می‌شود، مرگ را احساس می‌کنم.  آرام سر خورده و روی زمین می‌نشینم. باران، اتفاقی برایش افتاده؟ نکند دوباره حالش بد شده؟ نکند؟ خدایا!  با خوش‌خیالی می‌گویم:
- حالش دوباره بد شده؟ بهزاد؟
بهزاد: بارانی نیست دیگه ارس، باران نیست.

@Z.A.D @Masoome @آیلار مومنی @M.gh @pegah11z

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پایانی:
*****
یک‌سال بعد
با انگشت اشاره آرام ضربه‌ای بر روی سنگ قبر سفید زده، خیره به نامش می‌شوم. بغضی از عمق وجودم بر گلوم ریشه انداخته و اشک‌هایم مثله هر روز در این یک‌سال آرام- آرام شروع به باریدن می‌کند. یک‌سال پیش باران در نیمه‌ شب‌ تابستانی، آسمش‌ عود کرد، نفس کم آورد و رفت. برای همیشه.
دقیقا زمانی که من برای دوباره به‌هم رسیدن‌مان تلاش می‌کردم.  زمانی که توضیح می‌دادم از همان اول دوستش داشتم و آن اواخر همه‌چیز را فراموش کرده بودم، اما با دوباره بد شدن حال شادی من نیز خوی وحشی‌گری را به پیشه گرفتم. دنیایم آن روزی سوخت که فهمیدم بهزاد برادرم است،  من مرگ را لحظه- به لحظه لمس می‌کنم و خدا عادل است. عدالت را برقرار می‌کند، مرا در این آتش عذاب وجدان و احساس می‌سوزاند و ذره- ذره جانم را می‌کُشد، من جان می‌دهم در نبود عزیزترینم.
و من این روزها یک آرزو دارم. آروزی یک خواب، بدون رویا بدون کابوس، خنثی- خنثی و لحظه‌ای بعد سیب سرخ وسوسه‌انگیز حضرت مرگ. دست و پا می‌زنم در بزرخ عشق، نبودنت این روزها با خیال بودنت عجین شده، و من دست و پا می‌زنم در تار و پود خاطراتمان.  گاه با خیالت حرف می‌زنم، لحظه‌هایی زیر باران با تو قدم می‌زنم. تاریخ‌ خنده‌هایت را مرور و جاذبه‌ی نگاهت را به یاد می‌آورم. بارانم! کاش این روزها تاریخ انقضای جانم تمام شود. همین! تنها همین است خواسته‌ام.
{پایان}
سخنی با خواننده:
سلام به همه اونایی که افتخار دادن و داستان من رو خوندن،  متشکرم♡ این اولین اثره منه‌که پایان یافته و اولین بارمه که کلمه پایان رو با شادی تایپ کردم.  می‌دونم برای اولین‌بار یک قلم ضعیف بود و موضوعی که شاید کلیشه‌ای باشه. من تمام سعی خودم رو کردم که با بیشترین تلاش بهترین رو تایپ و انتشار بدم، نمی‌دونم چقدر تونستم موفق باشم ولی امیدوارم تونسته باشم شما رو راضی کنم.
خیلی خیلی ممنونم از معصومه جانم ( @Masoome  ) و آیلار عزیز( @آیلار مومنی  ) که با انرژی‌شون من رو امیدوار کردن.  مدیون زهرا جان       @Z.A.D) هستم که با نهایت مهربانی به منه تازه‌کار کمک کرد و هر اشتباه کوچیک رو گوشزد می‌کردم. و در آخر ممنونم از اسمای عزیزم (  @آفتابگردون) که همه اثرهای من رو مطالعه میکنه و با وجود تازه‌کار بودنم من رو امیدوار می‌کنه.
امیدوار خوشتون بیاد♡

ویرایش شده توسط -ashob-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...