رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

داستان کوتاه سه نخ سیگار | «Ara» کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط N.a25 افزوده شد,

سطح قلم: +b

پست های پیشنهاد شده

  • 2 weeks later...
ارسال شده در (ویرایش شده)

*_مقدمه_*

 

سیاهی‌‌ای که مرا فرا گرفته است، انتها ندارد

و دیگر ریسمان پوسیده‌‌ای نمانده که توانم باشد بر آن چنگ بیفکنم!

تا خرخره میان گرداب حوادث ناگاه و دقایق شوم زمانه اسیر گشته‌‌ام که دست و پا زدن‌‌هایم جز خفگی، ارمغانی ندارند!

حکمت رنجش‌‌ها را در نمی‌‌یابم

و شانه‌‌هایم دیگر تاب بر دوش کشاندن مردانه‌‌هایم را ندارند...

دو سوی عمر درهم پیچیده‌‌ام از هم گسسته است و روانم در پی‌‌اش کم نمانده دو نیم شود!

غایتش هوایی می‌‌ماند مه آلود

و ته مانده‌‌های سیگاری که دودشان تداعی کننده‌‌ی دو گوی و یک بازیچه بود...

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

*_پارت یک_*

 

پیشانی ام را به دنبال حرصی بس افزون‌‌تر بر فرمان فشردم که صدای بوق زدنش بلند شد و کماکان بیش از پیش احوالم را منقلب ساخت. انگشت بر شقیقه هایم نهاده بودم و چنان خصمانه می‌‌فشردمشان که بند انگشتانم سفیدی اختیار کردند...

دلی آشوب و سر دردی کشنده جانم را می‌‌تکاند، سخنان دقایق پیشین آن مرتیکه نیز از اذهانم رخت نمی‌‌بست، شاید که آسوده ام بگذارد. حقیقتاً چنان دیر است که دیگر ثمره ندارد پی درمان را بگیریم، شاید که درمان حاصل شود؟

از کناره‌‌ی چشمان سرخ گشته ام در پی احوال ناخوشم، ورای شیشه‌‌ی باران خورده‌‌ی اتومبیل را از نظر گذراندم تا که اگر سمانه پا از آن فروشگاه زنجیره ای بیرون نهاد، پیش از آمدنش فرصت یابم اوضاع ظاهری ام را سامان ببخشم. خوش ندارم اینگونه مرا ببیند و دل نگران باشد... اصلاً حال چگونه به خودش بگویم؟ آخر مگر مردی سر خورده چون من دیگر تا به کجا تاب دارد که نشان دهنده‌‌ی بخت شوم و تاریک معشوق دلش باشد...؟

کناره‌‌ی پاکت آن آزمایشی را می‌‌فشارم که تمام شوربختی هایمان از آن شروع شد؛ سپس تعدد پزشکان نادان که سر از عظمت حجم سردرد های فراگیر سمانه ام هیچ نفهمیدند تا آنجا که آن تومور لعنتی کار خودش را ساخت...

مجدداً نگاه به خارج از چهارچوب اتومبیل دوختم و سمانه ای که هنوز بیرون نیامده بود؛ کماکان نگران احوالش گشته بودم. مگر تهیه‌‍‌ی دو بطری شیر کاکائو و یک بسته کیک تا به کجا طول خواهد کشید؟

خمی نثار پیشانی خود ساختم و پس از دست کشاندن بر صورتم و ته ریش های بلند شده اش، خیره به چشمان سرخ و گود رفته ام در آینه گشتم؛ من آنم که هر روزش آراسته تر از روز پیشینش و حال صورتش یک هفته ای می‌‌شود رنگ تیغ اصلاح به خود ندیده، موهای درهمش نیز شانه کشانده نشده... چشمانش از بی‌‌خوابی هایش می‌‌گویند و حرص درونش! خشم از آن دارم که یک هفته گذشته است از آن روز که آن پزشک وامانده اذعان داشت احوال سمانه ام بس مشکوک است و خواب و خوراکم را برید و در غایت تاییدیه ای مبنی بر بیماری وخیمش بر دستم نهاد و پوچی محض...

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت دو_*

 

مشتی بر کناره‌‌ی فرمان کوباندم که بدنه‌‌ی ماشین تکان بدی خورد و سپس بی‌‌توجه به درد بند استخوان انگشتانم، درب را گشودم و پا بر کف خیابان نهادم؛ بادی خنک می‌‌وزید که اساس فصل پاییز خوانده میشد و ریزش نرم قطرات باران بر شانه هایم و کناره‌‌ی صورتم به آب بر روی آتش مغموم کننده‌‌ی درونم می‌‌مانست که تمایل بر دست گرفتن چتر اندر خود نمی‌‌دیدم.

درب ماشین را خشمگینانه بستم که صدای ناهنجارش توجه بسیاری را به سویم کشاند، اما کماکان بی‌‌توجه، مسیر فروشگاه مواد غذایی را در پیش گرفتم که جمع شدگی تعدد آدمیان، جایی در مقابل درب فروشگاه توجهم را جلب کرد؛ گویا حول چیزی تجمع یافته و بر بالایش خیمه زده بودند...

ناگاه سوزشی بس کشنده ریه هایم را در بر خود کشاند که چشمانم سیاهی رفتند، اما توجهی نثار کرختی دستان و پاهایم نساخته، هجوم به سوی افراد تجمع یافته بردم و وحشیانه همه شان را کنار راندم که ناسزاهایشان نثارم شد، اما اهمیتی دارا نبودند. تنها مورد حائز اهمیت، دل نگرانی کشنده ام از آن بود که مباد آنکه دورش را گرفته اند، سمانه‌‌ی من باشد و سر درد امانش را بریده، چشمانش تار شدند و چون شب گذشته که ناگاه میان ورودی اتاق ماند، از حال رفته باشد!

با چشمانی گشاده و نفس هایی منقطع، مبهوت مقابلم را می‌‌نگریستم؛ کودکی که موتور سوار بی‌‌احتیاط به او برخورد کرده و پایش را زخمی کرده بود... اندرونم را تهی می‌‌دیدم و افکارم چنان آسودگی یافتند که برای دقایقی احساس معلق ماندن میان زمین و هوا را درک کردم.

به سختی بدن رنجورم را از میان جمعیت بیرون کشانده، پس از فارغ شدن سر به سوی آسمان بر آوردم و تیرگی ابرهای باران زایش را از نظر گذراندم؛ سقف دلگیر عصر روز سه شنبه.

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت سه_*

 

باران قطره قطره بر صورتم می‌‌چکید و چون تکه بلور های اشک، از کناره ی گونه هایم روان میشد و یا خود را میان تار موهایم گم می‌‌ساخت و آن انبوه موهای ژولیده را بیش از پیش درهم می‌‌پیچاند، اما آرامش خنکای ضربه ی شلاق مانندش موردی به دور از انکار و غیرقابل گریز خوانده میشد.

در پی دقایقی طویل، نتوانستم چشم بگشایم و یا قدم از قدم بردارم؛ اندیشه ی هراس انگیز چندی پیشم گویا انرژی ای عظیم از ته مانده ی توان بدنی ام بیرون کشاند و آسودگی خاطر ناگهانی پس از تصورش نیز نوعی شوک خوانده میشد که به نوع خود و تناقض عظیمش با احساس پیشینش، ضربه ای هولناک نام می‌‌گرفت؛ هر دویشان در حدود خود مرا ناتوان ساخته بودند...

برخاستن صدای آرام و ملایم دختری که دینش، دینم و جانش، نفس هایم خوانده میشد اما طی هفته ی اخیر از زور خستگی و درد بی امان بر خود دیدن، رنجور گشته بود، مرا از جای پراند؛ از مکانی حوالی عقب تر از پشت سرم به گوش هایم می‌‌رسید:

- میعاد...

خوانده شدن نامم به زبانش، استقامتم را لرزاند و به هر قیمت گزافی که بود، لبخندی لرزان بر لب نشاندم و به عقب بازگشتم؛ دو بطری شیر کاکائو در دست نگاه داشته و جسم خود بر کناره ی ورودی فروشگاه نشانده بود. رنگ صورتش به زردی میزد و دو سوی سرش را به واسطه ی کف دستانش می‌‌فشرد.

شتابان به سویش رفته، کنارش بر زمین نشستن گزیدم و با پیچاندن دست حول بازوان لرزانش، زمزمه بر لب راندم:

- هی سمانه، خوبی دختر؟

سرش را میان گودی گردنم فشرد تا که گرمای وجود خسته ام را به جان بخرد:

- هوم... نشستم تا حدودی درد چشم هام آروم بگیره...

درد چشمانش، اخیراً به سایر رنجش هایش افزوده شده بود که از علائم مشهود تومور موجود در بخش پسین سرش به شمار می‌‌رفت... روند رشد بیماری کذایی اش به شدت سرعت یافته بود و گویا هیچ مانعی برای قطع ساختنش یا حداقل کاهش دادنش وجود نداشت...

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت چهار_*

 

بطری ها را از دستش گرفته، با نگاه داشتن ساعد دست چپش و بازوی راستش به نرمی یاری اش ساختم که برخیزد. گام هایش بس لرزان بودند و کف دستانش به شکلی مداوم بر روی چشمانش کشانده می‌‌شدند. در آن برهه ی مخوف و عذاب آور، تنها هراسم از آن بود که این بیماری لاکردار جانانم را از پای در آورد...

درب سمت کمک راننده را به رویش بستم که سر بر داشبورد نهاد؛ می‌‌دانستم این اواخر دیگر سردرد هایش چنان افزایش یافته بودند که تنها خواستار آن میشد سر بر دیوار بکوباند و یا بارها چندین مسکن در پی یکدیگر فرو خورانده بود که ساعت ها مدهوش بود...

چنگی میان موهای خود افکندم و تلاش بر گرفتم از ذهن خود برانم تنها یک روز و نیمی از روز فرصت برایم مانده او را در جریان حقیقت بیماری اش قرار دهم؛ آخر مگر می‌‌شود؟ مستقیم میان دو گوی مشکین دلبرت خیره شوی و جانت به خرخره ات بالا نیاید که بخواهی به او بگویی دچار به بیماری ای ست با سایه ی مرگ که هنوز مشخص نیست راه درمانی اش می‌‌تواند افاقه کند یا تنها تضعیف سیستم ایمنی اش را در پی می‌‌آورد...؟

نگاه خیره اش را که از درون آینه ی درون ماشین بر حرکات عصبی و حرصی وارم خواندم، نفسی با فشار بیرون راندم. بهر آنکه حداقل باشد تا فردا، پیش از اظهار عذاب درونش و بیان حقیقت، ذهنش آسوده بماند و یا درگیر احوال آشوبم نباشد، تلاش بر گرفتم اندکی خونسرد جلوه نمایم؛ حالت تهوع و پیچشی کشنده کیان وجودم در جریان بود و تظاهر کردن برایم جان فرسا تلقی میشد، اما ارزشش به بیست و اندی ساعت فارغ بودن اذهانم سمان دلم بود...

کنارش جای گرفته، کمربند را بستم که از همان لبخند های معروفش بر لب نشاند و به گونه ای دلبرانه سر خود متمایل ساخت که جانم در هم پیچید؛ امان از لطافت صدایش...

- میعادم، خوبی...؟ چرا امروز انقدر عصبی به نظر می‌‌رسی؟

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت پنج_*

 

چشمانم ریز شدند و افکارم منقطع؛ درگیر با خود بودم که بایستی چه بگویم که خودش مکث را شکاند و حدسی گونه لب گشود:

- کارهای دفتری اداره ذهنت رو بهم ریخته یا... دالیا چیزیش شده؟

ابروهایم خمیده شدند و آنچه سمانه یاد آورش شد، دلم را پیچاند؛ دالیا نگرانی دومم بود که پیش از کشف وخامت اوضاع سمانه، اذهانم حول او می‌‌چرخیدند. هنوز نتوانسته بودم منشأ افسردگی این اواخرش را، آن گوشه گیری هایش را بیابم و اندر اوضاع قاراشمیشش هم که دیگر دلم نمی‌‌آمد او را اندر جریانات رابطه ام با سمانه قرار دهم! خواهر کوچک حساس و احساساتی ام این هفته ی اخیر چنان آشوب بوده که می‌‌دانم فهمیدن آنکه از تماماً دریافت توجه برادرش بایستی به نیمی اش راضی شود، احوالش را منقلب خواهد ساخت و بر اوج بیماری اش خواهد افزود. اشتباهم وابسته ساختنش به خودم بود...‌

تکان دست سمانه مرا به خود باز آورد:

- هی میعاد... کجایی؟

ابروهایم درهم پیچیدند و صدایم دو رگه جلوه گر شد؛ احساس ضعف عظیمی میان جوارحم در می‌‌یافتم و به نظرم می‌‌آمد دیگر برای آن روز نحس، تاب ادامه ندارم!

- هیچی سمانم، خوبم.

مکثی کرده، شانه ام را حینی که استارت ماشین را می‌‌فشردم نوازش کرد:

- هنوز به دالیا نگفتی؟ شیش ماه گذشته...

نیم نگاهی به معصومیت نگاهش افکندم که معصومیت دو چندان ظواهر دالیا را برایم تداعی کرد و باز من ماندم میان دو راهی ای که در غایت، هر دویشان را خواستار بودم، اما اجبار به گزینش یکی از آن دو بود.

سری در پاسخ نفی تکان دادم:

- نه سمانه... خیلی عصبی و افسرده ست! نمی‌‌تونم بهش بگم...

@Wizard

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت شش_*

 

در وجه مقابل دالیا که عموماً احساساتش غلبه ای مشهود بر عقلانیتش داشتند، سمانه عاقلانه کنار آمد و از آنجا که می‌‌دانست صحبت از دالیا تا چه حد مرا می‌‌آزارد، به کج لبخندی اکتفا کرد و دست سوی ضبط ماشین برده، با پلی ساختن موزیک راستای بحثمان را برید.

پیچیدنم اندرون تعدد خیابان ها یا پس کوچه های مسیر، به زیر اراده ی عقلانی ام نبود و ناخواسته صورت می‌‌گرفت. حقیقتاً افکارم تا به مقابل درب مورب خانه ی پدری سمانه رسیدن، جایی میان معدود ره های موجود برای به زبان راندن حقیقت دردناک بیماری سمانم مانده بود تا که پا بر ترمز نهادم و به شکلی عصبی، هوای محبوس ریه هایم را بیرون راندم...

با وجود آنکه پاهایم چنان بی حس بودند و جز آن نمی‌‌خواستم هر چه زودتر خود را به خانه برسانم و پس از بلعیدن مشتی مسکن، بر تخت خوابم بر میان اتاقی تاریک لش شوم، بر خود اجبار تحمیل ساختم؛ که بازمانده ی علاقه ام را پیش از به خانه رفتنش، نثارش کنم.

پیاده شده، پیش رفتم و کنارش مقابل ورودی درب خانه ی پدرش ایستادم که در کوله ی آبی رنگش در ی کلید می‌‌جست. متوجه حضورم که گشت، سر بر آورد:

- میعاد! نیازی نبود پیاده بشی!

به سختی از زور ناتوانی، لبخند بر لب نشاندم و دست دو سوی صورتش قاب کردم؛آن هنگام بود که به دنبال فاصله ی اندکمان توان یافتم کبودی محو زیر چشمانش را تشخیص دهم. ماهرانه آن ها را به زیر کِرِم صورتش پنهان ساخته بود که خبر از چند شب متوالی بی خوابی هایش و رنج تیر کشیدگی ای درون سرش می‌‌دادند...

احساس خفگی رنج دهنده ای اندر گلویم پدید آمد و مادامی که انگشتان شستم گونه هایش را نوازش می‌‌کردند، لبانم لرزیدند و صدای خفه ای از میانشان، در پاسخ جمله ی پیشینش بیرون جست:

- چرا... بغل خداحافظی رو یادت رفت...

و خم شده، قسمت پایینی صورتم را مماس با پیشانی اش قرار دادم و خم احساسات درونم را تزریق به میان پوستش ساختم... کاش همین ها برای بهبودش و ریشه کن ساختن آن تومور کذایی کفایت می‌‌کرد!

@Wizard

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت هفت_*

 

همان تک لبخندش چنان آرامشی را درون شریان هایم به جریان در آورد که روانم نفسی تازه پذیرفت و گویا که شفابخش جانم باشد، از عظمت حجم درگیری های درونم کاسته شد... به شکلی عجیب در کنار نفس هایش، مسائل ساده ی زندگانی ام ساده می انگاریدند!

دستی بر بازوهای ستبر مردانه ام کشاند که هوایی فرو خوردم و پا به عقب نهادم؛ عمق احساسش را میان مشکین های نگاهش می‌‌خواندم که میان ظواهرم به گردش کشانده بود. سرانجام نیز در پی ترشرویی و غایت تعجب من، چهره اش در هم پیچید و بر روی نوک انگشتان پاهایش ایستاد بلکه بتواند انگشت میان موهای ژولیده ام بکشاند.

- میعاد... به جای خفه کردن خودت با کار، به سر و وضعت هم اهمیت بده!

به یاد آوردم برای آنکه عامل افزوده شدن هراس هایش با بیان حقیقت نباشم، بهانه ی نامرتب بودن ظواهرم و بی خوابی های منجر شده به کبودی زیر پلکانم را، شلوغی اذهانم با پروژه ی اخیر خواندم. گرچه حقیقت آشوب احوالی ام، نگرانی از اوضاع نامساعدش بود که مهر تایید بر بغرنج بودن شرایطش، صبح امروز نهاده شد!

دست سوی تار موهای آویخته بر پیشانی اش راندم و آرام کنار زدمشان تا که چتری هایش علل آزار چشمانش نباشند:

- باشه خانومی، شما امر کن!

چشمکی شیطنت بار حواله کرد و پس از خداحافظی آرامش که صحه می‌‌نهاد تمایل ندارد به راحتی جدایی چند ساعته را بپذیرد، کلید در قفل چرخاند و پا در خانه نهاد.

با محو شدنش به پشت درب بسته، آهی آتشین از ورای لبانم بیرون راندم که مهی مبهم مقابلم پدید آمد؛ حضور سمانه چنان پتانسیلی دارا بود که بتواند مرا سراپا نگاه دارد، باشد که افکار در هم گوریده ام و توان جسمی به یغما رفته ام مرا از پا در نیاورد. اما حال خفگی حصار رهایی و اسارت در بند تعدد ذهنیت های پوچ، شانه هایم را می‌‌لرزاند و پاهایم را به سستی می‌‌کشاند.

@Wizard

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت هشت_*

 

دست در جیب های شلوار کتان خود فرو بردم و مادامی که با خود کلنجار می‌‌رفتم آخر چگونه می‌‌توانم تا به فردا سمانه را اندر جریان بیماری اش قرار دهم، بر پشت رول نشستم. کاش آن پزشک گور به گور، خودش حقیقت را به دخترک شیرین اذهانم می‌‌گفت؛ او که چون من وابستگی و یا دلباختگی ندارد با مشاهده ی احوال برهمش، منقلب بشود! چگونه توان دارم بانی آگاهی یافتنش از بیماری اش باشم و خود آن کسی خوانده شوم که ظواهر لبخند بر لب دلدارش را به دو گوی اشک بار بدل ساخت...؟!

***

درب را به پشت سر خود مورد بستن واقع گرداندم و چشم حول هالِ فرو رفته میان تاریکی گرداندم؛ خانه به طرزی شوم اندر سکوتی هراس انگیز فرو رفته بود که جوارحم را می‌‌لرزاند. دالیا در خانه باشد و صدایی بر نخیزد؟

دست مابین تار موهای ژولیده ام کشاندم و نامش را با ملایمت خواندم؛ این روزها چنان عصبی و آشفته بود که اگر محبت نمی‌‌دید، مرا محکوم به هزاران مورد بی‌‌ربط می‌‌ساخت و نمی‌‌دانست دل مردانه ام تکان می‌‌خورد وان هنگام که ناخوش احوالی اش را می‌‌بینم، اما علتش را نمی‌‌دانم! نمی‌‌فهمد چه دردی ست که از زبان دیگری بشنوم خواهرم افسردگی دارد و من نمی‌‌دانستم. مشت مشت قرص روانبخش می‌‌خورد و من هرگز آن ها را ندیده ام...

- هی، دالیا... خانوم کوچولو؟ هوس قایم باشک کردی...؟

دریغ از حتی کوته پاسخی... شاید باز نیز به سبب دل گرفته اش هدفون بر گوش نهاده و غایت صدایش را حاصل کرده که صدای من به گوش هایش نمی‌‌رسد. اگر می‌‌توانستم باعث اندوه مغموم کننده ی این چند هفته اش را دریابم، قطع بر یقین تکه تکه اش می‌‌کردم...

به اتاقش سرک کشیدم به امید آنکه او را در حالی بیابم که بر زیر پتو خزیده است، مشتی موزیک دپ و احمقانه گوش می‌‌کند و همگام با زمزمه کردنش زیر لب، می‌‌گرید. اما اتاقش نیز سرد و بی‌‌روح بود...

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت نُه_*

 

کلافه از اتاقش بیرون می‌‌آیم و مشتی نثار دسته ی کاناپه می‌‌سازم؛ آخر یک مرد تا به چه غایتی توان دارد؟ یک ماه احوال ناخوش عشق دلت را ببینی و نگران علتش باشی، سپس از حضور توموری میان مغزش خبر دهند و تو همچنان هراس آن را نیز داشته باشی که هنوز هم خواهرت را در جریان حضور دختری اندر زندگانیت خبر نداده ای! از سوی مقابلش نیز حال روانی آشوب کوچک فرشته ات، خواهرت را ببینی و ندانی بانی اش چیست! اینبار هم که دلش هوس بازی کرده است...

عصبی بلوز مشکی رنگم را از تن خارج می‌‌سازم و قصد عزیمت به سوی اتاقم را می‌‌کنم که صدای سقوط قطراتی پی در پی از میانه ی راهرو توجهم را جلب می‌‌کند. پا درون راهرو نهاده و به سوی درب فلزی و مات حمام گام می‌‌رانم که صدای سرریز شدن آب از درونش می‌‌آید؛ دالیا حمام بوده است؟

در تقابل با درهم پیچیدگی ابروانم، نفسی آسوده می‌‌کشم و تقه ای بر نیمه ی شیشه ی بالای درب می‌‌کوبانم؛ نیمه ی پایین درب فلز مات و نیمِ بالایش را شیشه ای کدر پوشانده است.

- دالیا، خوبی؟

اینبار هم هیچ نمی‌‌گوید که حرصی وار هوای حنجره ام را بیرون می‌‌رانم؛ هنوز در پی فریادی که شب گذشته بر سرش کشیدم، دلخور است که هیچ نمی‌‌گوید.

اینبار تقه را بس محکم تر کوفتم:

- دالیا! بابت دیشب متاسفم؛ لطفاً یه چیزی بگو دختر!

باز نیز سکوت مطلقش و چکه چکه سقوط یافتن قطرات آب بر کف سرامیک پوش حمام، تنها مواردی هستند که به سطح ادراک گوش هایم می‌‌رسند.

«پوف» حرصی ام، تار موهایم را از پیشانی بالا می‌‌راند؛ شاید بهتر باشد فرصتی اعطا نمایم با خود به صلح برسد و سپس کلنجارش را با من انتها ببخشد. خود نیز روانی آشفته دارم که می‌‌تواند انتهای کارمان را به بحث خشونت بار دیگری بکشاند.

روی باز می‌‌گردانم به اتاقم بروم که نگاهم میخکوب بر برق جسمی به روی کمد درون راهرو می‌‌ماند؛ بسته ی تیغ های اصلاحم که دربش باز مانده بود و از آخرین بار که درونش پنج عدد نهاده بودم، حال چهار عدد قرار دارد...

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت ده_*

 

به محض آنکه درک نمودم چگونه رخداد شومی به وقوع پیوسته است، شوکه شدگی عظیمی برای بار سوم در همان روز به وجودم تزریق گشت و خون اندر رگ هایم به انجماد روی آورد که چشمانم سیاهی رفتند؛ تنها بازمانده ام پس از فوت مادر و پدر در پنج سال پیش همین تک دختر بوده و بس...

چون روانی های به ناگاه آزاد شده از بند، به سوی درب حمام هجوم بردم و بر آن لگدی وارد آوردم که چهارستون خانه لرزید و سپس با تمام توانی که حنجره ام را می‌‌سوزاند، فریاد کشان در پی بغض صدایم، عربده ای روانه کردم:

« دالیا! لعنتی... جواب بده! چیکار کردی روانی؟! دالیا...!»

قطرات درشت اشک میان چشمانم تجمع یافته بودند و گلویم گویا خراش برداشته بود... چشمانم تار می‌‌دیدند و اندر سر خود شکاف خوردگی عظیمی را احساس می‌‌کردم... دالیا همه چیز من بود و در همان حین که انتظار به گوش شنیدن از دست رفتن عشق جانم را داشتم، کوچک جانم بی‌‌مهابا تلاش کرده جان خود را بستاند! آن هنگام که انتظار هر چه را داشتم جز این... مگر من برای او چه کم گذاشتم؟ آخر در پی آن میزان عظیم وابستگی اش به من که گویا نیمه ای از جانش می‌‌باشم، چگونه توانست جدایی از مرا بپذیرد؟ اصلا او چه زمان جرئت آن را یافت به سوی مه مبهم و نفرت بار مرگ گام براند؟! لعنت...!

دست راست خود را به واسطه ی نیروز عظیمی که به ناگاه اندرونم تجمع یافت، مشت ساختم. بی‌‌آنکه درستی یا نادرستی تصمیم خود را سنجیده باشم، مشتی نثار قسمت شیشه ای درب حمام ساختم که شیشه با صدای بدی فرو ریخت و ریزه هایش همچون بلورهای درشت قطرات باران، در هوا پراکنده شد...

دست از ورای بخش شکسته به داخل راندم تا که چفت افکنده شده ی درب را از درون بگشایم. به محض سوی پایین تمایل یافتم چفت درب، وحشیانه دست بر بدنه ی درب فشردم که در پی صدایی ناهنجار به دیوار کوبانده شد و قامت لرزان من به درون فضای بسته ی حمام هجوم برد...

با آنچه که در کناره ی حمام و اندر کنجش مشاهده کردم، دل به هم خوردگی مشهودی جانم را محصور گرداند و پاهایم به سستی کشانده شدند که عضلاتم تاب مقاومت نیاوردند؛ بدن بی حسم را بر کفه ی سرد سرامیک پوش شده ی حمام و آغشته به خون چسبناک دالیا، رها ساختند...

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت یازده_*

 

جایی میان سیاهی چشمانم، پیکر نیمه جانش را می‌‌دیدم که در کنج رها شده بود؛ چشمان عسلی درشتش نیمه بسته بودند که برقی بی‌‌فروغ بازتاب می‌‌ساختند، تار موهای خرمایی اش نیز پریشان بر پیشانی عرق کرده اش چسبیده بودند. صدای چک چکِ سقوط قطرات آب دیگر بیش از همه بر مغزم فشار وارد می‌‌آورد...

درخشش تیغی را که با آن کار خود را ساخته بود، در فواصل میان انگشتانش می‌‌دیدم، با لبه ای خونین؛ چگونه توانست تیغ بر گردن خود بکشاند؟

انفجار عظمت بغض حنجره ام، به گاها آزاد گشتن اسیری در بند وجودم می‌‌مانست که فریادی پس از شکستن آن خفقان، سقف کوتاه حمام را لرزاند. لرزان و ناتوان، خود را به سوی خواهرم کشاندم و دست بر زیر بینی اش نهادم؛ هنوز گرمای اندک نفس هایش به زیر انگشتم احساس می‌‌شد؛ گرچه بس ضعیف بود...

با آنچه دریافتم، گویا جانی دوباره بر من عطا شده باشد، سرش را در آغوش کشاندم و حین مبهم نامش را خواندن، با دست بی‌‌‌جانم در پی موبایل خود درون جیب شلوارم گشتم. عصبی گونه و خشمگین آن را بیرون کشانده، از میان مخاطبین نخستین را که مغزم آشنا می‌‌پنداشت برگزیدم و دکمه ی ارتباط تماس را فشردم؛ ماهان، پسرعمویم...

مادامی که عاجزانه انگشت بر درهم لولیدگی موهای خرمایی و بلندش می‌‌کشاندم و ملتمسانه خواستار چشم گشودنش می‌‌بودم، صدای خفه ی ماهان که از خواب بودنش خبر می‌‌داد در گوش هایم طنین افکند:

- هوم...؟

صدای گرفته و منقطعم از زور حرص درونم و سستی وجودم به دنبال بغض شکسته ی گلویم، حقیقتاً خواب از سرش پراند:

- ما... ماهان! دال... دالیا رگ... رگ گردنش رو زد... زده! کم... کمکم کن!

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت دوازده_*

 

دستپاچگی اش را در حدود خشک ماندنش برجای می‌‌خواندم:

- چ... چی؟ میعاد...

و گویا از جا جسته باشد، فریاد کشید:

- لعنتی برسونش بیمارستان! من تا ده مین دیگه اونجام...

تلنگر ماهان، ضربه ای هولناک بر روانم خوانده شد و مقابل چشمانم اخطاری پدید آمد که بند بودن جان دالیا را به صدم ثانیه ها یادآور شد!

دالیا را در آغوش کشانده، موبایلم را در جیب شلوارم چپاندم و هراسان به شکلی درمانده، به هال بازگشتم. بلوزم را به همان شکل پشت و رو بر تن کردم و بی توجه به البسه های دالیا، همان تنها یک دست بلوز و شلوار خون آلود، از درب خانه بیرون جستم؛ حتی از یاد بردم درب را به پشت خود ببندم! پله ها را دو تا _ یکی کرده و چهار طبقه را تا پایین دویدم که بارها کم نمانده بود کله پا شوم!

سرانجام از حیاط آپارتمان بیرون زدم، بی توجه به آنکه اتومبیلم مقابل درب خروجی پارک شده است، چون مردی فرو خورده و گریزان، به همان شکلِ دالیا را در بغل نگاه داشتن، تا به بیمارستان واقع در دو خیابان بالاتر دویدم...

***

مبهوت و بر جای خود مانده، گذر تختی را دنبال می‌‌کردم که دالیا را بر آن خوابانیده بودند و تعدادی پرستار، تختش را به سوی اتاق عمل می‌‌راندند. حتی درون خود توان تکانی هم نمی‌‌دیدم که در حدود یک ربع ساعت، همانطور نیمه جان میان راهرو ایستاده بودم و خیرگی نگاه از درب دو لنگه ی انتهای راهرو، بر نمی‌‌گرفتم. کاش چنان هراس از بی علل ها نداشتم که به سوی درب بروم و خفقان درونم را با مشت کوفتن دیوانه وار بر دیوار خالی سازم...

نشستن گرمای دستی ملتهب بر بازوانم، مرا از جا پراند که صورتم از زور سفیدی بی روح شود و پس از آن، قوتش مرا به کنار دیوار راند؛ بلکم بر روی یکی از همان صندلی های آبی تیره و پلاستیکی جای بگیرم؛ خود نیز کنارم نشستن گزید که چهره ی درمانده اش به رویم آشکار شد؛ ماهان...

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت سیزده_*

 

گرچه خودش نیز اوضاعی بس آشفته داشت، تلاش بر گرفت با حرکت دستانش به شکل مورب بر شانه هایم، آرامم سازد. من که عصبی نبودم! تنها چنان شوکه شدگی ای را به جان خریده بودم که زبانم در دهانم نمی‌‌چرخید...

کاپشن خاکی رنگش را از تن بیرون آورد، بر شانه هایم افکند و زمزمه وار لب گشود:

- بر می‌‌گردم...

و منتظر پاسخی از سویم نماند که به سوی پیچ انتهای راهرو گام راند؛ مگر برایم اهمیتی هم داشت که کجا می‌‌رود و باز می‌‌گردد یا زنده به گور می‌‌شود؟!

پیش از آنکه تلقینِ روانِ پریشانم بانی شود سیاهی مطلق مرا برباید، با ذایل ساختن زمانی در حدود ده دقیقهريال ماهان با دو لیوان چای کاغذی نزدم بازگشت. بلا اجبار یکی از لیوان ها را به دستم سپرد و نگاه سرشار از ترحمش را به صورت فاقد احساسم دوخت؛ حقیقتاً اگر عضلاتم اینگونه بی علت تحلیل نرفته بودند و کنش هایم از سوی خودم بر اختیارم بود، محتویات لیوان را به رویش خالی می‌‌ساختم که دهانش را گل بگیرد...

- نگران نباش میعاد، درست میشه... با دکترش صحبت کردم، حالش خوبه و خونریزی قطع شده! به زودی هم منتقلش می‌‌کنن بخش. فقط به مقداری خون احتیاج داره، همین...

همان چند جمله اش توان آن را داشت که قطره اشکی را از کناره ی چشمانم بر گونه ام بچکاند و زبان مرا باز کرده، مرا به حرف بکشاند؛ صدایی خفه و تن آرام در پی لرزشی مشهود و هراس درونش... پرسشی از دهانم بیرون جست که از نیم ساعت گذشته تا آن لحظه چون خوره، تکه تکه ی جانم را ربوده بود!

- چرا ماهان... چی این اواخر اذیتش کرد؟ چه چیزی تونست باعث این باشه که از جون خودش و خیر وابستگی به برادرش بگذره...؟ چی؟!

و پس از فریادِ گرفته ی انتهای پرسش های بی پاسخم، سر خود را اسیر دستانم ساختم که بر پیشانی بفشارم. باشد که ریزش اشک هایم و خُرد شدن استقامت و غرور مردانه ام به هزار تکه، پشتش پنهان شوند!

دست ماهان که بر شانه ام نشست، لرزی بر بدنم ایفا کرد و لحن مغموم کننده ی صدایش در پسِ آن اندوه، خون را در رگ هایم خشکاند؛ او شرم از اظهار داشت و آگاهی از ناگفته ها...

- قرار بود که... که بهت نگم میعاد! اما این اواخر، سام و قضایای پشتش بودن که دالیا رو آزار دادن...

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...
ارسال شده در (ویرایش شده)

*_پارت چهارده_*

 

متعجب سر بر آوردم و با حالتی که گیج شدگی اش آشکارا فریاد برآورده بود، اندر تیله های سبز تیره ی نگاهش خیره ماندم؛ ماهان از چه سخن می‌‌گفت؟ کدامین سام و قضایای پنهان به پشتش ارزش تسلیم شدگی جان دالیایم را داشتند...؟!

- چی...؟ سام چیه؟ قضیه چیه؟

آهی آتشین از ورای لبان ماهان هوا را شکافت و مهی مبهم مقابلش پدید آورد؛ خون در صورتش دویده بود و مشهود بود چه عذابی از بر زبان راندن حقایق شوم پشت پرده ی تظاهر، به جان می‌‌خرد!

- میعاد، من به دالیا قول داده بودم به تو چیزی نگم... ولی حالا که کار به اینجا رسیده...
صبرم به سر آمد و از جا جسته، عربده ای از دهان بیرون راندم؛ کاپشن ماهان از روی شانه هایم بر زمین لغزیده بود.

«مقدمه نچین! درست بنال...!»

ترشرویی در چهره اش پدید آمد و ابروهایش درهم گره خوردند:

- میعاد! سام، رفیق خودت، شیش ماهه تو دل خواهرت نشسته و در اوج نامردی، بعد از یه مدت سواستفاده، زهرش رو ریخت و خیانتی در حقش کرد که از یک حیوون درنده خو هم بر نمیاد... دالیا زخم خورده، از عشق دلش!

دستانم سست شده، دو سوی بدنم آویزان ماندند... آخرین جمله ی ماهان به طرزی عذاب دهنده در اذهانم تداعی و تکرار میشد که به زنگ زدنی می‌‌مانست، طاقت فرسا... دالیا چه زمان زهر عشق را چشید که من آگاهی نیافتم؟ چه زمان دلباخته ی مردی پست فطرت چون سام گشت و من در غفلت ماندم؟ چه زمان خنجر بر پیکر روحش وارد آمد و من ندانستم؟! بارها عجز نگاهش را، گریه های شبانه اش را و ضجه هایش را دیدم، اما بی‌‌تفاوت از کنارشان گذر کردم که هرچه می‌‌خواهد بشود؟ پامت سیگار جاساز شده در آستر کیفش را یافتم، اما به روی خود نیاوردم؟ دالیای من کی جان باخته ی جسمی نحس شد و من ندانستم؟!

خفقان چون حصاری، حول جوارحم پیچیده بود و حرص افزونی مرا اسیر خود ساخته، کنترل رفتار هایم را بر دست گرفته بود. گویا مغزم از کار افتاده باشد، جز هاله ی محو سرخی مقابل خود هیچ نمی‌‌دیدم...

@flare

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

*_پارت پانزده_*

 

در پی خشم، وحشیانه مشتی نثار دیوار مقابل خود ساختم و درمانده نگاهی به ماهان افکندم؛ صدایم می‌‌لرزید و رگ پشت دستانم برجسته شده بود.

- یعنی چی ماهان؟ دالیا کی سام رو دید... کی جذبش شد... کی باهم بیرون رفتن که بهش دل ببازه و وارد رابطه بشه؟ مگه من کور و کر بودم که هیچی نفهمیدم؟

ماهان که گویا از پیش کینه ای از من بر دل داشت و ناگاه آن را به خاطر آورد، نگاهی سرد و تهی نثارم ساخت و پوزخندی بر لب نشاند؛ خصومتی که علتش بر من پوشیده بود و پوزخندش سوهانی بر روان آشوبم تلقی میشد!

- عه؟ نه که تو نتونستی شیش ماه رابطه ات رو با سمانه پنهون کنی، دالیا هم نتونست علاقه اش به سام رو مخفی کنه! خوب همونطور که دالیا از بودن تو و سمانه و حس بینتون بی‌‌خبر موند، تو هم هیچی از حس اون به سام نفهمیدی!

کلافه چنگی بر موهای خود افکندم و لگدی حواله ی پایه ی صندلی ام کردم؛ خصم درونم به دور از کنترل خوانده میشد و لرزش صدای دورگه ام، نشانی از خستگی شانه های مردانه ام بود...

- اون عوضی با خواهر من چیکار کرده؟

خشم نگاه ماهان نیز رنگ می‌‌گیرد و دستانش مشت می‌‌شوند:

- سواستفاده...

پیش از آنکه فرصتی اعطا شود حرص درونم فرمان براند به لب گشودن، از گوشه ی چشمانم متوجه گشوده شدن درب دو لنگه ی انتهای سالن و خروج تعدادی پزشک و پرستار به همراه تختی، شدم؛ دخترکی معصوم به رویش خفته بود و ملافه ی آبی رنگ افتاده بر بدن رنجورش، چهره اش را اندکی رنگ پریده تر از آنچه که بود، به نمایش می‌‌گذاشت...

با دیدنش دستانم سرد شدند و پاهایم سست، تمام آن حجم عظیم خشم و حالت عصبی وجودم رخت بر بست. تنها اندوه کشنده ای که درون جوارحم ماند و عجز نگاهم...

لرزان به جلو گام نهادم و که صدای پرستاری نگاهم داشت؛ سرد و جدی:

- حال خواهرتون خوبه، تا فردا صبح به هوش میان. فعلا منتقلشون می‌‌کنیم بخش... از صبح فردا اجازه ی ورود به اتاقش رو دارید!

و من و درماندگی ام را پشت سر خود رها ساختند...

@flare

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

*_پارت شانزده_*

 

ماهان بازویم را نگاه داشته، به سختی مرا بر روی صندلی نشاند. سر بر دیوار چسباندم و پلک برهم نهادم که صورت خونین دالیا مقابل نگاهم آمد... پس از آن نیز چهره ی شوم سام و توانمندی اش در تظاهر! آخر چگونه این چنین شد؟
برخاستن صدای زنگ موبایلم افکارم را برید و ابروهایم را در یکدیگر گره زد. بی میل دست به سوی جیب خود راندم و مقابل صورت خود نگاهش داشتم که چشمانم ال سی دی را به کنکاش بگیرند؛ سمانه...

از جا جسته، آب دهانم به گلویم پرید و حین سرفه کردن، تماس را وصل گرداندم:

- جا... جانم؟

صدایش رنگ تعجب یافت:

- میعادم، خوبی؟

نفس عمیقی در ریه راندم که شاید سرفه هایم قطع شوند؛ نامم عجیب به مالکیتش می‌‌آمد!

- آ... آره عزیزکم. آب... دهنم پرید تو... گلوم!

- کجایی میعاد؟ چرا صدای سر و صدا و شلوغی میاد؟

مغلوب، دست بر تکیه گاه صندلی نهادم:

- بیمارستانم عزیزم...

به بالا جهیدنش از روی شوک وارده، واضحاً احساس کردم:

- چی؟ چرا؟ چیشده؟ میعاد، واقعا خوبی؟

لبخندی کمرنگ از زور نگرانی اش به چهره ام دوید:

- من خوبم سمانم! دالیا... خودکشی کرده!

و از گفتنش، از اقرارش، سرم دوار پذیرفت.

- وای... بیام بیمارستان؟ کجایی...؟

موهایم را عقب راندم؛ به شدت چسبناک به نظر می‌‌آمدند.

- نه خانومم، نیازی نیست.

@flare

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

*_پارت هفده_*

 

صدایش لحنی را یافت که می‌‌دانست با تن اغوا گرایانه ی میانش، حجم عظیمی از خستگی و رنجیدگی ام را می‌‌زداید.

- هرطور تو بخوای عزیزم...کاری داشتی بهم خبر بده!

بوسه ای از پشت خط روانه اش کردم؛ دلم برای دیدن روی ماهش ضعف می‌‌رفت:

- باشه خانومم... فعلا!

خداحافظی آرامی کرده، منتظر ماند تماس از سوی من قطع شود... دالیا، این چه کار بود که با خود کردی؟ اذهانم کم درگیری های خود را داشتند که تو با بروز چنین خودخواهی کودکانه ای در صدد ستاندن جان خود بر آمدی؟

صدای ماهان مرا به وهله ی حال باز می‌‌گرداند؛ خفه است و گرفته نشان از خستگی ناشی از مدت ها معطل ماندنش. گویا تنها در پی سر سخنی را گشودن بود، شاید که اذهانش از حول تحلیل رفتگی انرژی بدنی اش دور شوند.

- میعاد، هنوز بهش نگفتی؟

به خوبی می‌‌دانستم موضوع مورد بحثش آن تومور مغزی و لعنتی سمانه است... به ناگاه دستانم مشت شدند و چشمانم ریز شدگی اختیار کردند:

- نه... نتونستم!

برخلاف استایل خصومت بار و عصبی ام، صدایم مغموم ماندنی را بازتاب می‌‌ساخت؛ آخر چه کس تاب آن دارد که خود گویای علت هراسناک رنجش وارد آمده بر جانان دلش باشد؟

ابروهای ماهان درهم می‌‌پیچند و سر از اتصال به دیوار، دور می‌‌کند:

- هی، حواست هست فردا عصر اولین جلسه ی شیمی درمانیشه؟

کلافه چنگی بر موهای خود افکندم و بدن بی حسم را بر صندلی کنار دیوار رها ساختم:

- آره می‌‌دونم! ولی چطوری بهش بگم ماهان؟ دالیا هم که وضعش اینطور شده...!

@flare

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

*_پارت هجده_*

 

و پیش از آنکه فرصتی بر او اعطا شود سخنی اعتراض گونه بگوید، دست راست خود را در پی جدیتی در آمیخته با خشونتی محسوس، به نشان سکوت مقابلش نگاه داشتم که رسما حرف در دهانش ماسید و با ترشرویی روی بازگرداند... اعتنایی نکرده، به دنبال حرصی افزون سر بر دیوار پشت خود فشردم و پلک برهم نهاده، کف دستانم را بر روی شقیقه هایم گذاردم و ماساژ وار به عقب و جلو راندم... خداوندگار گذر امشب را تا به آخر هفته ام به خیر کند!

***

به آرامی دست بر شیشه نهادم و از ورایش، دالیا را از نظر گذراندم. از عظمت حجم رنگ پریدگی نگاهش کاسته شده بود. نرم نفس می‌‌کشید و تار موهای خرمایی اش بر پیشانی اش رها بودند. مدتی در حدود نیم ساعت از چشم گشودنش می‌‌گذشت، اما این سکوت خفقان آورش و خیرگی مداومش به دیوار رو به رو که حتی کوچک تکانی هم بر خود نداد، مرا به شدت می‌‌ترساند. حتی در برابر پرستار هایی که برای بررسی احوال حیاتی اش پا درون اتاق نهادند، کنشی از خود نشان نداد!

آهی آتشین از ورای لبانم بیرون راندم که بر شیشه، بخار گرفتن را تحمیل کرد و سپس در جایگزین دست بر دست نهادن، به یک ضرب درب را گشودم و پا به درون اتاقش گذاشتم. طبیعتا در این مواقع با غیض نگاهم می‌‌کرد و در پی حرص فریاد نثارم می‌‌کرد، اما اینبار گویا چنان درونش را تهی ساخته بودند که هیچ بر زبان نیاورد؛ تنها همانگونه خیره ماندن بر دیوار...

جز گود رفتگی زیر چشمانش، مورد خاص دیگری در چهره اش نمی‌‌دیدم که نشان از ناخوش احوالی اش بدهد؛ به جد در حدود قابل توجهی بهبود یافته بود. بر روی گردنش نیز تنها بخیه شدگی طویلی حول زخم تیغش بر چشم می‌‌آمد... به نظر می‌‌آمد بشود تا ظهر مرخصش کرد.

دقیقا کنار تختش ایستادم و پس از بازدم طولانی ام، در پی انعطاف نامش بر لب آوردم، شاید که نرمی صدایم رامش کند دست از اینگونه لجبازی کردن بکشد:

- دالی... خانوم کوچولو؟

@flare

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

*_پارت نوزده_*

 

سکوت محض تنها پاسخم بود مگر آنکه پوزخند کنار لبانش را فاکتور بگیریم! از چه رنجیده بود؟ همان سام لعنتی تنها بانی چنین سردی از سویش بود که از جان خود و مهر اطرافیانش بگذرد؟

«پوف» ای گفته، دست جلو راندم بر پیشانی اش بنهم که مجال نداد و با حرص مشهودی، دستم را به عقب راند؛ چشمانش به سرخی گزافی روی می‌‌آوردند:

- دستت رو بکش میعاد! برو بیرون... تنهام بذار! الان هیچی رو جز خلوت خودم نمی‌‌خوام...

مبهوت بر جای ماندم؛ مشکلش با من دگر چه بود؟ او که جانش بند به من، تک برادرش بود...

گره ای کور میان ابروانم نشاندم و اندک جدیتی درون صدایم بازیابی کردم:

- دالیا... برای چی این کار احمقانه رو انجام دادی؟

وحشیانه، زهر خندی زد:

- به تو چه...

پیش از آنکه بتوانم هیچ بگویم، دست تنومند ماهان حول ساعدم پیچیده شد و مرا به عقب کشاند تا که از اتاق بیرون راند. درب را که به پشت خود بست، چشم و ابرویی برایم آمد و مجال نداد در پی حرص علت بی شعوری اش را بپرسم:

- هی میعاد! آروم بگیر... الان اوضاع روحیش نرمال نیست. بذار برای بعد...

چشم غره ای حواله اش کردم و به سردی از نگاهش روی گرداندم، بلکه به دنبال کارهای مرتبط با ترخیص دالیا بروم...

***

چشمانم قفل بر دالیایی بودند که در اتاق، آن سوی شیشه، لباسش را مرتب می‌‌کرد؛ ساعت چیزی در حدود یک و نیم پس از ظهر بود و تنها سه ساعت زمان باقی به نخستین جلسه ی شیمی درمانی سمانه... من هنوز هم نتوانسته بودم هیچگونه برایش شرح دهم! به زیر پلک هایم به شکلی آزار دهنده، فشاری عصبی احساس می‌‌کردم و شقیقه هایم زنشی نامشخص داشتند. دل بهم خوردگی ام و سر شدگی دستانم دیگر عمق فاجعه بودند! آخر چگونه توان آن دارم خود عامل آشکار شدن علت هراس انگیز رنج اخیر جانانم باشم؟

@flare

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت بیست_*

 

در پی حرصی افزون، ناخن بر کف دست فشردم و پوست لب به سیخ دنداد کشاندم؛ لعنت! چطور بایستی به سمانه بگویم دردی که بر جانش افتاده است، بیماری ای خوانده می‌‌شود که کماکان علاجش نامعلوم است...؟

سرمای نوک انگشتان ماهان بر بازویم نشست که به ناگاه جوارحم را به لرزش در آورد. ابرو درهم کشاندم و در پی حرصی گونه شکاندن قولنج انگشتانم، چشم غره ای به سویش رفتم. دست در سینه جمع ساخت و پس از بالا راندن یک تای ابرویش، حق به جانب پوزخندی بر لب نشاند:

- اگه بهش زنگ نزنی، به خودت بد کردی! هر چی بیشتر بگذره و به زمان شیمی درمانیش نزدیک تر بشه، فرصت آماده کردنش از لحاظ روحی سخت تر میشه!

و دستی بر شانه ام زد و پا در اتاق دالیا نهاد که کمکش کند.

مغموم و درمانده اطراف خود را نگریستم؛ گویا از شخصی ناشناس یاری می‌‌طلبیدم تا که مرا از مخمصه ی دچار به آن، برهاند. گرچه راه گریز هیچ جز بر زبان راندن حقیقت تلخ و مشهود مرض لاعلاج سمانم نمی‌‌باشد...

چنگی بر گلوی خود افکندم، شاید که راه نیمه بسته ی نفس های خفه ام گشاده شود و پس از تک سرفه ای، موبایل خود را در فواصل میان انگشتانم فشردم. مغز خسته ام، به شکلی بی جان فرمان به انگشت نهادن بر نام سمانه و برقراری تماس با او می‌‌داد، اما قلب دیوانه ام فریاد بر آورده بود که دست نگاه دارم! طفلک تاب آن را نداشت که شاهد خرد شدن جسم بلورین روان معشوقش باشد...

ناسزایی وحشیانه نثار تناقض های درونی خود ساختم و در پی حرصی مشهود، بند نخست انگشت اشاره ی خود بر نام سمانم فشردم که صفحه ی تماس برقرار شده نمایان شد؛ کماکان اگر صدایم نلرزد لو نخواهم رفت...

@flare

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

*_پارت بیست و یک_*

 

به پیچیدن صدای بوق دوم کشانده نشد که تن ملایم بیانش گوش هایم را نوازش کرد و زنش نبض شقیقه ام را نامنظم؛ مشخص بود انتظار تماسم را می‌‌کشانده و دلتنگ صدایم بوده...

- جانم؟

همان یک کلمه اش چنان جان از جوارحم ربود که شانه هایم به لرزیدن روی آوردند و پاهایم سست شدند که دیگر بر آن ها بند نباشم. چانه ام تکان خوردن اختیار کرد و چشمانم هاله ای سیاه حول اجسام مقابل خود تشخیص دادند؛ شعفی نهان در صدایش ناشی از تماس گرفتنم و حال قرار است من با بر زبان راندن حقیقت تلخ بیماری اش، نابودش سازم! تمام آرامش صدایش را به یکباره، سوی خاموشی برهانم...

بغضی که ناگاه خود را به گلویم آویران ساخت پس زدم و دستان خود را مشت کرده، به سختی مانع ریزش آن قطرات لعنتی از ورای پلکانم و مشت کوفتن بر دیوار مقابل خود شدم. صدایم تنی مغموم را نشان می‌‌داد و خفگی میان دورگه بودنش، آشکارا احوال آشوبم را فریاد می‌‌زد:

- خوبی بیبی من؟

می‌‌توانستم واضحا پررنگ شدن لبخند لبانش را احساس کنم؛ عاشق آن بود اینگونه خطابش کنم و آنکه در حالت نرم صدایش وقفه ای ایجاد نشده بود، نشان از آن داشت به خوبی حفظ ظاهر کرده ام... که نفهمیده است ناخوش احوالم و آرامشش متشنج نگشته.

به راحتی میان مخیل خود گنجاندم که در پی عشوه لب برچیده است و تار مو پشت گوش خود رانده:

- هوم... تو خوبی میعادم؟

مکثی اختیار کرد و اندکی از تن صدای خود کاست:

- دالیا بهتره؟

@Roshanaa

ویرایش شده توسط Ara.wr.o.O
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت بیست و دو_*

 

لبخندی بس محو و زود گذر به لبانم دوید، گرچه بر خفگی آن صدای گرفته ی لعنتی ام افزوده شده بود:

- آره دلبرم، قراره مرخصش کنم...

انگشتان سر شده ام را میان یکدیگر فشردم و به شکلی دشوار مانع تحلیل رفتن همان اندک تن باقی مانده ی صدای خود شدم؛ چگونه می‌‌توانم؟

- ام... فرصتش رو داری بعد از اینکه دالیا رو رسوندم خونه، حوالی ساعت دو و نیم بیام دنبالت تا که باهم بریم بیرون یه دوری بزنیم؟

قلاب شدن دستانش در یکدیگر میان افکارم رقصیدند:

- چرا که نه؟!

و آن حس رضایت کلامش پایه ی اندک استقامت به جا مانده ام را سوی سستی کشاند...

پس از روانه ی بوسه ای برایش، تماس را قطع ساختم و چنگی بر موهای پریشان خود افکندم؛ احساس دل بهم خوردگی مشهودی داشتم و نفرتی بی سابقه را اندرون سر خویش احساس می‌‌کردم که از کلامم سر چشمه می‌‌گرفت و غایت به خودم باز می‌‌آمد؛ از خود بیزار بودم! خرسندی بر دلش نشاندم و وعده ی باهم بودنی را دادم که قرار بر آن بود اندرونش، راز تلخ و پنهان به پشت پرده های پیش آمده را آشکار سازم...

به ناگاه گشوده شدن درب کناری ام و خروج ماهان شانه به شانه ی دالیا و آن نگاه بس بی‌‌روحش، خلسه ای را که مرا در بر کشانده بود، شکاند. موهای دالیای همواره مرتب اینبار بس پریشان بود و ضعف جسمی اش در گود رفتگی چشمانش بیداد می‌‌کرد، اما آزار دهنده تر از تمامی آن ها، خدشه ی روحی وارد آمده بر روانش بود که شانه های خمیده اش آن را فریاد می‌‌زدند.

ماهان از سرعت قدم های خود کاست تا که عقب تر از دالیا بماند و سپس با اشاره ی انگشت جویای آن شد که آیا قرار با سمانه نهاده ام؟ به زیر لب برایش شرح دادم در حدود ساعت دو و نیم قرار گذاشته ام که سری تکان داد و نرم، بر تن صدای خود افزود؛ به شکلی زیبا حفظ ظاهر می‌‌کرد:

- خوب، میعاد... پس من دالیا رو می‌‌رسونم خونه، تو هم که نتونستی مرخصی بگیری برو اداره.

@flare @Roshanaa

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*_پارت بیست و سه_*

 

کماکان از زیرکی اش دهانم باز ماند، اما حالت ظواهر خود را حفظ ساختم و پس از دستی بر گونه ی دالیای گریزان کشاندن، خداحافظی آرامی روانه ساختم و به سوی انتهای سالن گام راندم؛ مضطرب و تا به حدودی درمانده... بیماری سمانه از یک سو و احوال روحی ناخوش دالیا از سویی دیگر برایم خفقان آفریده بودند، اما هر چه بود خود را قانع ساختم پس از سمانه ذهن خود را به حل جنجال دالیا اختصاص دهم.

***

پلک چپم به شکلی عصبی شروع به بالا جهیدن کرده بود و به شکلی ناخواسته، پایم زمین را از زیر میز ضرب گرفته بود؛ به سختی توانسته بودم آن ظواهر وا رفته ام و همان لبخند ماسیده بر صورتم را حفظ کنم که مباد از همان ابتدا بانی برانگیخته شدن نگرانی سمانه ام باشم.

در گوشه ی دنجی از کافه ای کوچک و مطبوع متشکل از تم نسکافه ای_شکلاتی و میز های چوبی کوچک دو نفره، جای گرفته بودیم. دلبرِ دلِ ناآرامم، با آن چهره ی تابان خود و تار موهای خرمایی پخش شده بر پیشانی اش، مقابلم بر صندلی نشسته بود و در پی لبخندی گشاده از زور رضایت شیرینش، گلبرگ های گل سرخ واقع در گلدان روی میز را می‌‌شمرد؛ انتظار آمدن سفارشمان را می‌‌کشاند...

شمارشش که تمام شد، از همان خنده های آرام مدهوش کننده روانه ام ساخت و تکیه بر تکیه گاه صندلی اش سپرد:

- میعاد، این کافه چه نقلی و جذابه!

لبخند کمرنگی به لبان خسته ام دوید:

- خوش حالم خوشت اومده عزیزم!

گرچه تن وا رفته ی صدایم گویا برعکس حقایق بیان شده اظهار داشت و همان لعنتی، اندک ظنی را اندر نگاه سمانم پدید آورد:

- هی، میعاد... صدات چقدر خفه ست!

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...