رفتن به مطلب

رمان سقوط به خلسه‌ی تنهایی|ریحانه غدیری کاربر انجمن نودهشتیا


Reyhan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: سقوط به خلسه‌ی تنهایی

نویسنده: ریحانه غدیری

ژانر: تراژدی، اجتماعی

خلاصه: در کوچه پس کوچه‌های شهر دخترکی با رویاها و افکار صاف و ساده می‌زیست.

تقدیر می‌دانست که آن افکار او را به عروسکی تبدیل می‌کند که برای سرگرمی و آرامش‌های لحظه‌ای، گرگ‌ها از او استفاده می‌کنند؛ پس او را به خلسه‌ی تاریک و خوفناک تنهایی انداخت، تا ایستادن را یاد بگیرد.

مقدمه: قلبی ملتهب، ذهنی آشفته، لبخندی دروغین، دستانی لرزان...

من کیستم؟ دخترکی که به یک باره از شادی‌هایش جدا شد و به خلسه‌ی تاریکی افکنده شد. دخترکی که می‌خواهد خودش باشد، اما خود را گم کرده است.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/2265-معرفی-و-نقد-رمان-سقوط-به-خلسه‌ی-تنهاییریحانه-غدیری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ویرایش شده توسط Reyhaneh_ghadiri
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#1

سرم را به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم.

قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمم چکید و بر روی گونه‌ام سر خورد. آن روزها اختیار اشک‌هایم را نداشتم، گویا چشمانم ابر بهار بودند.

چشم‌هایم را بستم و ذهنم به چند روز گذشته پرکشید.

هجدهمین سالگرد ازدواج پدر و مادرمان بود؛ هردو بیرون از خانه بودند و من و رها در خانه بودیم. آن سال اولین سالی نبود که به محل آشناییشان می‌رفتند، ولی آن سال اولین سالی بود که انقدر دیر کرده بودند. رها کلافه در خانه قدم می‌‌زد.

با لحنی که سعی در آرام کردنش داشتم، به او گفتم:

- آروم باش! شاید توی ترافیک گیر کردند.

کلافه‌تر از قبل گفت:

- آخه وسط هفته، ساعت چهار بعد از ظهر، کجای مشهد ترافیکه که پارک وحدت ترافیک باشه؟

شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- نمی‌دونم؛ اصلا شاید خواسته باشند جای دیگه برند. ما که نباید دخالت کنیم!

ساعت ده شب بود که بالاخره تلفن خانه به صدا در آمد. رها با شادمانی به سوی تلفن رفت و مشغول مکالمه شد.

- بله بفرمایید؟

- من؟ من دختر بزرگشون هستم.

عصبی و با چهره‌ای در هم گفت:

- چی دارید میگید؟ اصلا تلفن مادر من دست شما چه کار می‌کنه؟

متفکر گفت:

- اقوام؟ اقوام ما کرج هستند.

نفسش را کلافه فوت کرد و گفت:

- بسیار خب! از همون تلفن شماره‌ی شخصی که هادی ذخیره شده باشه رو پیدا کنید و باهاشون تماس بگیرید.

کنجکاو پرسید:

- ببخشید اتفاقی افتاده؟

- باشه، خدانگهدار!

استرس و ترس تمام وجودش را در بر گرفته بود، این را به خوبی از روی حالت صورت و حرکاتش می‌فهمیدم.

هر چقدر از او پرسیدم:

- رها؟ چیزی شده؟ با کی حرف می‌زدی؟

پاسخ نمی‌داد. گویا در جهانی دیگر باشد.

کلافه‌تر از او بر روی تشک گل گلی‌ام دراز کشیدم.

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#2

بعد از آن شب در خلأ فرو رفتم. مدام حس می‌کردم نمی‌توانم نفس بکشم، شاید هم دوست داشتم نفس نکشم. هیچ چیز از اتفاقات اطرافم نمی‌فهمیدم؛ تا به خودم آمدم و چشم گشودم، خود را در سردخانه‌ دیدم.

سردخانه سرد بود! نه از این‌ها که دندان‌هایت به یکدیگر برخورد کنند، نه! از این‌ها که حس کنی قلبت شاید در دقیقه فقط سه یا چهار بار می‌تپد. از این‌ها که با هر بار گام برداشتن روحت را مقابل صورتت حس می‌کنی.

به کفش‌های کتانی‌ام چشم دوخته بودم. با صدایی که نفهمیدم چگونه است؟ سرم را بلند کردم.

رها دستش را بر روی گونه‌اش گذاشته بود و دایی هادی شرمنده نگاهش می‌کرد. دایی بر صورت رها سیلی زده بود. دایی لبخند مهربانی زد و با شرمندگی گفت:

- دایی من برای خودت میگم! الان اومدی این‌جا چی رو ببینی؟ مگه نگفتم توی ماشین بشین؟ چرا آوا رو با خودت آوردی؟

رها موهای فرفری و مشکی بیرون زده از روسریش را به داخل روسری فرستاد و بعد با هق‌هق آن‌چنان جیغ زد که حس کردم، همه‌ی جهان از صدایش وحشت‌زده شده‌اند و سکوت کرده‌اند:

- اومدم برای آخرین بار مامان و بابام رو ببینم!

بعد گویا که می‌خواست همه‌ی عالم را از غم داخل قلبش آگاه کند، بلندتر گفت:

- جرمه؟

دایی هادی کلافه به طرفش رفت و رها را در آغوش کشید. ملتمسانه نگاهی به من انداخت و گفت:

- تو هم حتما می‌خوای ببینیشون؟!

در حالی که قطرات اشکم را پاک می‌کردم با لکنت حاصل از گریه و لرزش تنم گفتم:

- آ... آره!

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#3

مردی سفیدپوش که به دلیل این که چشمانم را قطرات اشک در برگرفته بود، نمی‌توانستم چهره‌اش را ببینم، دری را باز کرد.

با گام‌هایی لرزان و قلبی بی‌قرار، قدم در اتاقی بسیار سرد گذاشتم. مرد، زیپ کیسه‌ای سیاه رنگ که بر روی تخت سفیدی بود را باز کرد.

با آستین مانتویم قطرات اشک را که مانع دیدم شده بودند را کنار زدم. باورم نمی‌شد که آن جسد بی‌جان مادر باشد! پوست صورتش به سفیدی گچ بود، پلک‌هایش کبودتر از دل خسته‌ی من بود، موهای صافش، پریشان اطرافش را احاطه کرده بود.

باور این که او همان مادر خندان، شاداب و سرزنده‌ای که تا چندی پیش آغوشش پناه‌گاهم بود است؛ سخت‌ترین کار ممکن بود.

مرد، کیسه‌ی دیگر را باز کرد، اما این بار فقط در حدی که نصف صورت جسد قابل دیدن بود.

پیشانی سفیدتر از گچ با چند خراش کوچک... ترس و غم به دلم چنگ می‌زدند.

رها خود را از آغوش و حصار دستان دایی هادی بیرون کشید و زیپ را پایین‌تر کشید؛ هنوز زیپ پایین‌تر نرفته بود که دستش متوقف شد.

قدمی به جلو گذاشتم...

چشمانی صورتی رنگ که گویا حیوانات درنده و وحشی، پلک‌هایش را دریده بودند، گونه‌هایی که استخوان‌هایش نمایان بود، دندان‌هایی شکسته و...

دیگر نتوانستم نگاه کنم و زمین زیر پاهایم به یک باره، نیست شد و دستان گرم دایی هادی مانع از افتادن من شدند.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#4

رها ماتم زده به جسد پدر نگاه می‌کرد؛ برای او هم سخت بود که باور کند، صورت رو به رویش صورت پدر است!

همان مردی که لب‌هایش همیشه خندان بود، همان که چشمان سیاهش روشنی بخش خانه بود، همان که همیشه سعی می‌کرد مرتب باشد، حتی در آشفته‌ترین حالت ممکن.

چند ثانیه بعد، دیگر چیزی نفهمیدم و در عالم شیرین بی‌خبری فرو رفتم.

صدای قهقه می‌شنیدم. قهقه‌هایی دروغین، عصبی، پر از درد، پر از بغض... صدایش آشنا بود.

آرام چشم‌هایم را باز کردم و در حالی که با نگاهم اطرافم را می‌کاویدم ‌، نشستم.

داخل بیمارستان بودم. صدای قدم‌های شخصی را از پشت سرم حس می‌کردم. سرم را برگرداندم و به صورت خیس از اشک زندایی لعیا نگاه کردم.

لب‌های خشک شده‌ام را تکان دادم و به سختی باصدایی که گویا در قعر چاه هستم، گفتم:

- ر... رها... کج... کجا... کجاست؟

زندایی لعیا لبخندی که مصنوعی بودنش مشخص بود، گفت:

- همین‌جاست! بیرون اتاق نشسته!

به سختی لغت "صدا" را لب زدم. زندایی لعیا با چشمان ریز شده و زوم لب‌هایم دستپاچه گفت:

- کدوم صدا؟

دایی هادی که نفهمیدم کی وارد اتاق شد، با تشر به زندایی گفت:

- لعیا! این دختر بدتر از این رو هم دیده! این که چیزی نیست! بیشتر اذیتش نکن!

روی صندلی کنار تخت نشست و با لحن گرمش گفت:

- گاهی پیش میاد که غم‌ها فراتر از حد تحمل ما آدم‌ها میشن، مغز برای دریافت کمی انرژی مثبت و کمی خارج شدن از وضعیت، فرمان به خندیدن میده!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#5

سرش را نزدیک صورتم آورد و گفت:

- صدای قهقه رو شنیدی؟

باترس، سرم را تکان دادم. دایی آرام و بالحنی محتاط گفت:

- صدای رهاست! اون الان به این وضعیتی که گفتم رسیده.

ناباور چشمان لرزانم را به دایی دوختم. دایی سرم را نوازش کرد و دست چپم را که سِرُم نداشت بر روی ته ریش پرپشتش گذاشت و انگشتانم را بوسید.

چشمانم را بستم. فشار زیادی را تحمل می‌کردم؛ مگر یک دختر چهارده ساله چقدر ظرفیت تحمل درد و سختی را دارد؟ مگر گناه من چه بود؟ آن همه رنج و فشار، مجازات کدام گناه من بود؟

بعد از آن روز دیگر نمی‌فهمیدم در اطرافم چه می‌گذرد؟! حتی نمی‌توانستم چهره‌ی افراد را به خاطر بسپارم.

***

- آوا؟ خاله جون؟

چشم‌هایم را باز کردم. گردنم به دلیل نحوه‌ی خوابیدنم، درد گرفته بود. در حالی که گردنم را ماساژ می‌دادم به خانمی که صدایم زده بود، نگاه کردم.

موهای صاف و قهوه‌ایش را کنار زد و وارد ماشین شد. صورتش را نزدیک صورتم آورد و با چشمان سبزش به چشمانم خیره شد، کمی بعد متعجب پرسید:

- من رو یادت نیست؟!

سرم را به معنی "نه" به چپ و راست تکان دادم. عقب رفت و گفت:

- فرانکم! خاله فرانک... خاله کوچیکه‌.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#6

گردنم را به چپ و راست خم کردم و رو به خاله فرانکی که به خاطر نمی‌آوردمش لبخندی زدم.

با قدم‌هایی دردناک همراه رها و تعدادی دیگر از خاله‌ها و دایی‌هایمان به سمت خانه رفتیم.

اقوام دور و نزدیک، همه و همه داخل اتاق نشیمن بزرگ خانه‌ی پدربزرگ جمع شده بودند. نگاه‌های مملو از ترحمشان آزارم می‌داد.

دست سرد رها بر روی دستم نشست. کنار گوشم پچ‌پچ کنان با لحنی دلخور و مأیوس گفت:

- باورش برام سخته که این نگاه‌های ترحم آلود مال کسانیه که به مامان و بابا، پشت کردند!

خوب می‌دانستم که چه می‌گفت. من هم مثل او دلخور بودم. مگر پدر و مادرمان را به خاطر عشقشان تحقیر و طرد نکردند؟ مگر به مادرم نگفتند کسی که به شخصی از طایفه‌ای دیگر عشق بورزد، نحس است؟ مگر نگفتند عشق هیچ و پوچ است؟ مگر کم زخم زبان زدند؟

با ورود مردی میانسال همه ساکت شدند. او پدر مادرمان بود. مردی با موهایی که در حال سفید شدن بودند، چشمان مشکی و نافذ، قد بلند، ته ریشی مشکی و سفید رنگ. پنجاه و شش سالش بود. مادرم اولین فرزند او بود که در بیست سالگیش به دنیا آمد، رها هم هنگامی که مادر بیست سالش بود، به دنیا آمد.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#7

پدربزرگ با قدم‌هایی استوار و محکم به سوی ما آمد. به احترامش ایستادیم. رها خجالت می‌کشید، اما من نمی‌توانستم خوی گستاخم را که مادرم همیشه می‌گفت که از پدربزرگ به ارث برده‌ام را کنترل کنم. سرم را بالا گرفتم.

پدربزرگ بی‌هیچ حرفی هردویمان را در آغوش کشید. آغوشش گرم و دوست داشتنی بود. از این که ترحمی حس نمی‌کردم، لبخندی محو زدم.

***

یک هفته می‌گذرد که من و رها پدر و مادرمان را از دست داده‌ایم، یعنی سه روز است که به خانه‌ی مادربزرگ و پدربزرگ آمده‌ایم.

مثل هر روز همه دور هم جمع شده‌اند و رها در اتاقی است و باز قهقهه‌های عصبیش خبر از حال زارش می‌دهند.

خاله خانم، خاله‌ی بزرگ مادرم با لحنی نصیحت‌وارانه، چیزی می‌گوید کهسوهان روحم می‌شود.

- وا! این دختر حیاش کجا رفته؟ خوب نیست دختر این طوری بخنده.

و سپس استغفراللهی زیر لب زمزمه می‌کند. دستم را مشت می‌کنم و شال مشکیم را مرتب می‌کنم و با خشم، گستاخی و قلبی سوزان، می‌گویم:

- خنده‌خای خواهرم اشکالی نداره! اشکال این‌جاست که آدم‌هایی مثل شما حقیقت دین و بایدها و نبایدهای دین ذو پشت عقده‌ها و نیازهای خودتون پنهان کردید!

بعد با صدایی بلند و همان احساسات درونی، گفتم:

- خنده‌هایی اشکال دارند که به قصد تحریک جنس مخالف باشند، جا و مکان نامناسب باشه، نه وقتی که خنده‌ها عصبی و از روی نیاز باشه.

نیم نگاهی به پسرانش انداختم و بعد با پوزخند و لحنی که می‌دانستم آزاردهنده‌ است، گفتم:

- اوم... نکنه پسرهای شما انقدر ضعیف‌ النفس هستند که با خنده‌های عصبی خواهر من دگرگون می‌شند؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#8

عده‌ای از افراد حاضر در جمع هین بلندی کشیدند و استغفرالله گویان روی خود را برگرداندند. پوزخندی به رفتارشان زدم و درد دل با خود گفتم:

- تا بوده، همین بوده. همیشه تلخ‌تر از زهر حقیقته!

خوب به خاطر داشتم که مادرم درباره‌ی او می‌گفت:

- خاله خانم کسیه که حرف زدن روی حرفش حکم مرگ رو داره! چون هم زن یکی از بزرگ‌های کرج بوده و هم دختر بزرگ خانواده بوده. همه باید به حرف اون گوش می‌دادند، به هر دختری که روی حرفش حرف می‌آورد، هرجایی می‌گفت.

خوب بغض و مردمک لرزان چشم‌هایش را به خاطر می‌آوردم. خاله خانم کم آن لقب نحس را به خواهرم نصبت نداده بود، ولی مادرم ایستادگی کرد و نگذاشت او را عروسک خیمه شب بازیشان کنند. به من هم یاد داد که خودم باشم. بدون توجه به این که خوی گستاخیم باعث می‌شود مرا بی‌حیا، دریده رو، سرکش، عفریته و یا هر لقب دیگری، نهند.

با صدای فریاد مادربزرگ سرم را بالا آوردم و چشمانم را به دستان لرزان و صورت سرخ شده از خشمش دوختم. فریاد کشان رو به خواهرش غرید:

- ببین ملک‌ الملوک به دخترم هرچی از دهنت دراومد گفتی، سکوت کردم، دلیل بر این نیست که بزارم به نوهم هم هرچی دلت خواست بگی!

خاله خانم بی‌پروا و با پررویی گفت:

- مگه غیر از اینه؟ دختری که به حرف بزرگ‌ترش گوش نمی‌کنه، معلومه که همچین بچه‌ای تربیت می‌کنه!

- حق با آواست!

این صدای با تحکم و آرام رها بود که نفهمیدم کی حالش بهتر شد و قهقه‌هایش پایان یافت و به کنار من آمد؟!

دست سردم را در میان دستان سردش گرفت و مثل همیشه با صدایی آرام شروع به حرف زدن کرد:

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#9

- همه می‌دونند که شما عاشق و دلداده‌ی پسر نجاری که کارگاه پدرش چند خیابون با خونه‌ی شما فاصله داشت بودید و ‌چون بعد از تولد نافتون رو با اسم پسر حاج محمود بریده بودنند، مجبور به ازدواج با آقا حسام شدید.

خاله خانم از ترس شوهرش لب‌هایش را می‌جویید و با نگاه ملتمسانه به پدربزرگ نگاه می‌کرد، اما پدربزرگ با این که سنگینی نگاهش را حس می‌کرد، سکوت کرده بود و نگاهش نمی‌کرد.

رها با همان آرامش و صدای بلندتر ادامه داد:

- شما نتونستید با این مسئله کنار بیاین و رفته‌ رفته تبدیل به عقده شد. وقتی که مادرم عاشق پدرم شد و درخواست ازدواج پسرتون رو رد کرد و خواهان رفتن به مشهد و زندگی در کنار پدرم شد؛ کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدید و سعی کردید از طریق خواهر و شوهرخواهرتون، اون رو منصرف کنین؛ وقتی که نتونستین، خودتون اقدام کردین و گند زدین به افکار اقوام و هرچی از دهنتون در اومد به پدر و مادرمون گفتین.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#10

خاله خانم با دست راستش به صورتش چنگ زد و با چشمان گرد شده از شدت عصبانیت خیره به من و رها شد. دقایقی خیره نگاهمان می‌کرد و همه منتظر بودند که بدانند چه جوابی برایمان خواهد داشت؟ انتظارشان خیلی طولانی نشد و او در حالی که چادرش را سر می‌کرد، با صدایی عصبی و مملوء از خشم رو به مادربزرگ گفت:

- من دیگه حتی یک لحظه هم این‌جا نمی‌مونم!

بعد با لحنی گول‌زننده ادامه داد:

- تا الان که دوتا...

حرفش را خورد. نمی‌دانم باز چه لقبی را می‌خواست به پدر و مادرمان نصبت بدهد که از نصبت ندانش آن گونه پریشان گشت.

عصایش را در دستش فشرد و با همان لحن، ادامه‌ی حرف‌هایش را به زبان آورد:

- حالا دیگه ریش و قیچی دست خودتونه! قبل از این که دیر بشه تیشه بزنید به ریشه‌ی این دوتا و دوباره پرورششون بدید!

پدر بزرگ عصایش را بر زمین می‌کوبد و با لحنی آرام می‌گوید:

- تو اگر بیل‌زنی، باغچه‌ی خودت رو بیل بزن!

سپس با لحنی کوبنده و تهدیدوار می‌گوید:

- اگر نمی‌خوای پرونده‌ی شازده پسرت جلوی همه باز بشه، از مِلک من برو بیرون!

خاله خانم با این که ترس در نگاهش جولان می‌داد، با لحنی دلیرانه گفت:

- پسر من کاری نکرده که بخوام از باز شدن پروندش بترسم، ولی میرم! ملکت ارزونی خودت آقای عبیدی!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#11

پدربزرگ پوزخندی زد و بی‌توجه به نگاه‌های بهت‌زده‌ی مهمانان و سایرین به سمت اتاقش رفت.

دست در دست رها ایستاده بودم و رفتن زنی را نگاه می‌کردم که قدرت دفاع کردن و گفتن حقایق برایش تلخ بود.

امروزه درد خیلی‌ها این است که باید برای گذشته‌ی دیگران جواب پس بدهند؛ در حالی که خود حتی در آن گذشته هنوز متولد نشده بودند!

خاله خانم هم همین گونه است! چون خود نتوانسته در مقابل اجبار پدرش بایستد و عشق را تجربه کند، سعی می‌کند اجازه ندهد دیگران در مقابلش بایستند و عشق را تجربه کنند.

به احساسات تلخم سرگردانی هم اضافه شد. نمی‌دانستم باید به افکار افرادی هم‌چون خاله خانم خندید یا گریست؟

چند روز از قطع رابطه‌ی خاله خانم با مادربزرگ و پدربزرگ می‌گذرد. تقدیر تصمیم گرفته تا برایم هر روز را تلخ‌تر از دیروز کند، آن‌قدر تلخ که با کوهی از شادی هم نتوان شیرینش کرد.

گوشه‌ی ایوان ویلا نشسته بودم و به تلخی زندگیَم می‌اندیشیدم. در آن چند روز نه گرمای خالصانه‌ی دست‌های پدرانه را حس کردم و نه آغوش پر مهر مادرانه! هر چه که بود ترحم بود و ترحم!

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#12

در گوشه‌ی ایوان ویلای پدربزرگ نشسته بودم. سعی می‌کردم از هر آن چه که مرا می‌رنجاند، فاصله بگیرم اما حقیقت غیرقابل انکارتر از آن بود که لحظه‌ای دست از سرم بردارد.

زانوی غم بغل کرده بودم و به روزهای سرد و تاریک پیش رو می‌اندیشیدم. کنار آمدن با وقایع گذشته برایم بسیار سخت بود.

آن چه که شرایط را سخت‌ترش می‌کرد چند برابر شدن آرامش رفتاری رها بود. کم‌تر صحبت می‌کرد و صحبت‌هایش کوتاه‌تر شده بود، کم‌تر در اجتماع ظاهر می‌شد، کم‌تر اشک می‌ریخت و من هر بار بیشتر و بیشتر نگران خواهرم می‌شدم.

با صدای برهم کوبیده شدن در از جا برخاستم و شال سیاهم را بر روی موهای زیتونی رنگم گذاشتم.

- دختره‌ی خیره سر! الان که جلوی آقا بزرگ برات آبرو نذاشتم می‌فهمی!

این صدای خشمگین و دلهره‌آور دایی عماد بود. دایی عماد فرزند سوم پدربزرگ بود. مردی سی و دو ساله با ابهتی که از سر زور بازو و عصبانیت‌هایش به وجود آمده بود، ابهتی پوچ! از جنس وَهم و خیال...‌

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#13

دایی عماد فریاد کشان و با تهدید کژال، دختر ده ساله‌اش را به ویلا آورد. کژال از فرط اشک سکسکه‌اش گرفته بود و سعی می‌کرد در برابر دایی عماد مقاومت کند.

گیج به او چشم دوخته بودم و نمی‌دانستم چه کمکی به کژال بکنم؟!

دایی بی‌توجه به فریادهای دایی متین و خاله نسرین و مادربزرگ خود را به اتاق پدربزرگ رساند و کژال را به داخل اتاق هل داد.

دایی ابروهایش را در هم گره زد و با اعتراض و عصبانیت شدید و صدایی که سعی می‌کرد، بلند نشود گفت:

- بابا شما یک چیزی به این دختر خیره سر بگید! من دیگه نمی‌دونم به چه زبونی بهش بگم چادر بپوشه!

آقا بزرگ عصایش را به زمین کوبید و به کژال اشاره کرد که کنارش بنشیند. بعد صدایش را با چند سرفه صاف کرد و با لحن همیشه مقتدر و با وقارش گفت:

- حجاب پوشش نیست، بلکه محافظه! دختری که پاک باشه چه باچادر و چه بی‌چادر پاکه! دختری هم که ناپاک باشه چه باچادر و چه بی‌چادر ناپاکه! به جای استفاده از زور بازو و اجبار و رنجوندن دخترت یاد بگیر که چه طوری راه و چاه رو نشونش بدی؟!

بعد پدر بزرگ دستان کژال را در دستانش گرفت و خیره به چشمان کژال با لحنی مهربان و همان اقتدار و وقار همیشگیش گفت:

- گفتم چادر پوشش نیست، محافظه! چادر نمی‌پوشی؟ خب نپوش! ولی باباجان یاد بگیر که هر چقدر دست نیافتنی‌تر باشی، بهتری! به دست آوردنت شیرین‌تره! آدم‌ها هرچقدر چیزی رو سخت‌تر به دست بیارند، بیشتر برای حفظش تلاش می‌کنند. 

کژال بینیش را بالا کشید و آرام پرسید:

- چه طوری دست نیافتنی باشم؟

پدربزرگ دستش را نوازش‌وار بر سر کژال کشید و گفت:

- حجابت رو حفظ کن! ببین حجاب تو به خودت مربوطه، ولی من جنس خودم رو خوب می‌شناسم! پوششت هرچقدر تنگ‌تر و کوتاه‌تر و بازتر باشه، خودت بیشتر به یک کالا تبدیل میشی. اگر کالا باشی،‌ ممکنه دست و دل مردی بلرزه و به همسر خودش خیانت کنه، ممکنه از تو استفاده کنند و بعد مثل زباله‌ دور بندازنت، ممکنه روت قیمت بزارند.

کژال معترض گفت:

- اما من که کالانیستم، من هم آدمم! دلم می‌خواد جوری که دوست دارم لباس بپوشم! هم‌جنس‌هاتون ناراحتند؟ خب نگاه نکنند!

 

@M.gh  @Omaay @Talatom@Fateme Cha @Yas_82515@Fafaiti@hadis Hs@جانان بانو@F. Naseri

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#14

پدربزرگ لبخندی زد و گفت:

- می‌دونم باباجان! می‌دونم! دخترها کالا نیستند! فرشته‌اند! ولی خود خدا هم گفته که من با تمام قدرت و توانایی‌هایی که بهتون دادم، شما مردها رو در مقابل جنس مخالفتون ناتوان ساختم. این رو هم بدون که کسی که می‌خواد نگاهت کنه اصلا به تو تذکر نمیده و اصلا دوست نداره چیزی مانع دیدش بشه.

دایی عماد با صورتی قرمز شده از خشم رو به پدربزرگ غرید:

- بابا این چرت و پرت‌ها چیه به این بچه میگی؟! این‌ دخترها فقط با زور رام میشن.

سپس پوزخندی زد و ادامه داد:

- از قدیم گفتن تا نباشد چوب تَر فرمان نبرد گاو و خر!

پدربزرگ خونسردانه و بدون ذره‌ای عصبانیت گفت:

- خوبه که خودت هم میگی قدیم! توجه داشته باش که وقتی حیوونی رو به کسی نسبت میدی، به کل خانواده و افرادی که با اون شخص در ارتباط هستند هم توهین کردی!

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#15

دایی سرش را پایین انداخت و با لحنی مملؤ از کلافگی گفت:

- دو روز دیگه که بزرگ‌تر شد...

قدمی جلو گذاشتم و به دایی نزدیک شدم. غرورم را در صدایم ریختم و با لحن گستاخانه و محکم گفتم:

- دو روز دیگه که کژال بزرگ بشه، دقیقا همونی میشه که نمی‌خواید بشه! با یک کلمه حرف جنس مخالف قهقه‌ش به آسمون هفتم می‌رسه و...

دایی وسط حرفم پرید و عربده کشید:

- دهنت رو ببند! یعنی من انقدر توی تربیت بچه‌م بی‌عرضه‌ام؟!

بغض به گلویم چنگ زد و تصمیم گرفت بر من مسلط شود. یاد آن روزی افتادم که هم سن کژال بودم. در یکی از پارک‌های شلوغ و پر هیاهوی مشهد با رها تاب بازی می‌کردیم؛ پسری که حدودا هجده سالش بود با صدایی که خیلی بلند نبود به ما گفت که نوبت خواهرم است، پیاده شوید. خوب به خاطر دارم به خاطر همان مقدار کم بلندی صدایش پدر چه بلایی بر سرش آورد و بعد آغوش گرم و پر از آرامشش را به تن خسته از بازیمان هدیه داد.

سخت بود، اما بغض را پس زدم و با گستاخی بیشتر پاسخ دادم:

- دایی خیلی از دخترها به خاطر عقده‌هاشون این طوری میشند! حتی اگر این طوری نشند، دختردار که بشند عقده‌هاشون رو سر دختر بی‌چاره‌شون خالی می‌کنند! درصد خیلی کمی هم هستند که عقده‌هاشون رو فراموش می‌کنند.

  • لایک 2
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از اونجایی که من خیلی اکور پکورم شتابیدم به سوی نقد رمانت

اسم رمان: کمی بلند ولی زیبا

ژانر: مورد علاقم نیست ولی موفق باشی جانا

من از خلاصه به بعد رو خیلی دوست داشتم

موفق باشی

  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#16

دایی  عماد پوزخندی زد و گفت:

- جدی؟ چه خبر از نوه‌ها و نتیجه‌هات؟!

مَتَلک کلامش به مزاجم خوش نیامد. مگر برای درک کردن فقط سن و سال زیاد نیاز است؟ البته به او حق می‌دادم. پسر حاج  علی عبیدی و گیلدا یاوری بود، ولی دردانه‌ی مهین یاوری. گویا او و خاله‌اش سیبی بودند که از وسط نصف شده؛ درست همان قدر پست، همان قدر بی‌منطق، همان قدر عاجز از درک، همان قدر حقیر و همان قدر منفور!

سرم را با تأسف تکان دادم و باجرئت گفتم:

- گویا شما علم غیب داری که از روی سن و چهره، شخصیت شناسی می‌کنی و پِی به باطن بقیه می‌بری!

باصدایی بلندتر و آکنده از خشم گفت:

- مثل مادرت خیره سری! اصلا به تو چه که من بادخترم چه کار می‌کنم؟ من باباشم!

پدربزرگ عصایش را بر زمین کوبید و با صلابت و محکم گفت:

- بچته یا بردت؟!

دایی عماد در حالی که از شدت خشم قفسه‌ی سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌شد و این نوید از بی‌هوش شدنش به خاطر نفس تنگیش می‌داد.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#17

بی‌رحمانه به نظر می‌رسد که بی‌هوش شدن دایی‌ام را خبر خوش می‌دانم، اما یقیناً خاموشی او حتی برای یک دقیقه هم برای کاستن جوّ متشنج و آزاردهنده‌ی حاکم بر فضا غنیمت است!

بااخم‌هایی درهم گوش می‌سپارم له خضعبلاتی که از دهانش بیرون می‌آید.

- ای آتیش به قبرت بباره فرزانه که دختر آوردی!

رها که از سر و صدای دایی بیدار شده بود به کنارم می‌آید و باهمان لحن اندوهگینی که لحن همیشگی‌اش شده کنار گوشم پچ-پچ می‌کند:

- بله! بله! خدا هیچ کاره‌اس! فرزانه‌ی خدا بیامرز جنسیت بچش رو انتخاب کرده.

- اصلا تقصیر منه که گذاشتم بره مدرسه؟ دختر باید توی خونه کلفتی کنه! دختر رو باید کشت!

کژال آرام اشک می‌ریخت و در آغوش پدربزرگ مچاله شده بود. دایی عماد باحرف‌هایش بی‌رحمانه بردل شکسته‌ی کژال می‌تازاند و از این تاختن حس غرور داشت.

رها که تا آن لحظه سکوت کرده بود، لب باز کرد و مغموم گفت:

- بُکُش دایی!

همه به رها خیره شدیم و دایی عماد بالبخندی محو ساکت شد. رها باصدای بلندتر ادامه داد:

- وقتی که برای دخترت جهنم درست کردی و هرجور دلت بخواد می‌تازونی، از این مرگ تدریجی که مطمئن باش یه روز گریبان گیرت می‌شه، راحتش کن و بُکُش!

 

صفحه نقد:

https://forum.98ia2.ir/topic/2265-معرفی-و-نقد-رمان-سقوط-به-خلسه‌ی-تنهاییریحانه-غدیری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...