رفتن به مطلب

شرور های دوست داشتنی2 | فاطمه چلنگر کاربر انجمن نودهشتیا


Fateme Cha
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان:شرور های دوست داشتنی 2

نویسنده:فاطمه چلنگر

fateme cha

ساعت پارت گذاری:نامعلوم

هدف:اینکه زندگی ما انسان ها هم دسته کمی از رمان ها نداره و به رخ کشیدن یک عشق واقعی. 

ویراستار: @m.azimi

ژانر:طنز، عاشقانه، معمایی. 

 

خلاصه:هیچوقت اتفاق های مهم قابل پیش بینی نیستند. این بار شرور های دوست داشتنی خیلی تغییر کرده، با مرگ آرتام داستان ما. همه داغون میشن، اکیپ شاد فاطمه و دوستاش از هم میپاشه و خانواده پر انرژی و پر جمعیت فاطمه، شادیشون تموم میشه، اما با اتفاقی که میوفته.. همه به شوک میرن. 

اتفاق های مهمی که هیچکدوم به ذهن هیچکس نمیرسید. اتفاق هایی که........ 

 

مقدمه:عجب زیبایی انگاری خدا

گلهای دنیا رو به تو تشبیه کرده

عجب رویایی هر روز با خودم میگم

عجب خلقی خدا کرده! 

لعنت! 

به دردایی که هر جایی نمیشه جار زد! 

لعنت! 

به اشکی که رو خنده هامو دار زد

لعنت! 

به هرکس که بعد من تورو بازم عشقم صدا زد. 

لعنت! 

 

ناظر: @طهورا

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 14
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • غمگین 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 1
شرور های دوست داشتنی 2
فاطمه چلنگر

صدای جیغ های پی در پی سردرد لعنتیم و تشدید میکرد. 
چشامو روهم فشار دادم ، با حلقه شدن دستی دور شونم چشامو باز کردم، به قبر خالی روبروم خیره شدم. 
هنوز باورم نمیشه که آرتام پر کشیده و رفته از پیشم. 
مهشید کنارم رو خاک زانو زد و با چشمای قرمز و متورم و صدایی گرفته گفت:فاطمم؟ آجیم الان جنازه رو میارن توروخدا خودتو کنترل....... 
با محکم ترین زوری که از خودم سراغ داشتم یکی کوبیدم تو دهن مهشید و با صدای فوق العاده بلند داد زدم:به آرتام من نگو جنازه ، عوضی. 
مهشید ناباور خیره شد بهم و حلقه دستای رادمهر دور شونم تنگ تر شد . 
حالیم نبود چی کردم. 
همش یه حسی میگفت آرتام من زندست و الان میاد و میگه همه اینا شوخی بیش نبوده و بغلم میکنه و میگه خانومم نبینم غم داشته باشی. 
مهشید اشکاش تند تند غلطید رو گونش و خونی که تو دهنش جمع شده بود و تف کرد رو خاک. 
جیغای خاله ترانه تمومی نداشت. ننه و خاله هام دورش رو سنگ قبر کنار قبر ارتامم نشسته بودن و صدای اوخشاما های پر از سوزشون کل دارالسلام و برداشته بود.
ذکر لا اله الا الله تو گوشم پیچید. 
خم شدم و به 300 متر عقب تر  خیره شدم، بابا رضا ، شادمهر، دایی ها،میلاد،شایان و جمعیت خیلی عظیمی با لباس های سرتاسر مشکی تابوت چوبی رو حمل میکردن. 
حس کردم قلبم مچاله شد، تو تابوت الان آرتامم خوابیده؟ 
با شتاب برگشتم سمت رادمهر که صدای هق هق بلند مردونش داشت دیوونم میکرد
یقه پیرهنشو گرفتم بین دستای بی جونم و داد زدم:رادمهرررر اونی که تو تابوته آرتام منهه؟ زندگی منه؟؟ عمر منههه؟
سرشو انداخت پایین و حلقه دستاش دورم شل شد. 
دیوونه شدم.
از رو خاک ها بلند شدم و وایستادم و به اون جمعیت عظیم که آرتامم و میوردن خیره شدم. 
لرزش زانوهام بند نمیومد.دندونام از شدت استرس بهم دیگه کوبیده میشد. 
یه دوری زدم، چشمای خیس بقیه ، لباسای مشکی خاکیشون، چهره های پژمردشون نشون میداد آرتامم رفته که دیدارم باهاش بمونه تا قیامت. 
با جیغای بقیه به خودم اومدم. 
تابوت آرتامم و دقیقا جلوی پام به زمین گذاشتن
ناباور به تابوت خیره شدم، آقاییم چه آروم خوابیدی آرتامم. 
دو زانو فرود اومدم رو خاک ها. 
دستم و گذاشتم رو تابوت. 
دستی رو شونم نشست و پشت بندش صدای گرفته بابا بود که میگفت:فاطمه بابا، بلند شو عزیزم بلند شو خوب نیست میت  رو زمین بمونه. 
برگشتم سمت بابا، با التماس جیغی زدم که صدای گریه ها و شیون ها برای 30 ثانیه قطع شد. 
-بابااااا تورو ابوالفضل بذاررر باهاش خداحافظی کنم. 
سرشو تکون داد و پشتم رو زمین زانو زد. 
دستام و رو تابوت حرکت دادم ، اشکام تند تند، پشت سر هم فرود میومدن رو گونم. 
قلبم داشت از دهنم در میومد. 
دستم و رو دستگیره طلایی تابوت فشار دادم و تابوت و باز کردم. 
خاله ترانه و عمو آرش با ساترا و عسل دور تابوت حلقه زدن. 
با دیدن آرتامم که بین کفن سفید پیچیده شده بود. 
قلبم ایست کرد. 
ای... این... آر.. آرتام تنوم.... تنومند منه؟ 
چرا..این.... اینجوری.... کردنش؟ 
صدای گریه ها  برام مثل ناقوص مرگ بود.
اشکام ریخت رو گونم و از ته دلم داد زدم:آرتاممممم.
بابا رضا شونه هامو فشار میداد و سعی در اروم کردنم داشت. 
ای خدا جیگرم کباب شد، آی آلله اورهیم یاندی(آی خدا دلم اتیش گرفت)
دستمو رو کفن گذاشتم.
و خواستم کفن و باز کنم که برای اخرین بار چهره عشقمو ببینم که بابا منو گرفت و نذاشت . 
خاله ترانه و ننه و عسل و خاله ها رو کفن خم شده  بودن و گریه هاشون داشت کَرم میکرد. 
ننه با لحن جیگر سوزانه ای  کفنو تکون داد و به ترکی گفت:بالام لای لای، اوقلیم لای لای، بالام لای لای. 
(بچم لای لای. پسرم لای لای، بچم لای لای)
هق زدم و سرمو فشار دادم به بغل بابا.
شونه های بابا میلرزید و بلند بلند گریه میکرد. 
داد زدم 
- دیدی بابا نفسم رفت؟ دیدی بابا بی کَس شدم؟ 
زانوهام خالی کرد و فرود اومدم رو خاک و دستامو پر خاک کردم و محکم زدم تو سرم و جیغ زدم:بابا همه دارو ندارم رفت. 
بابا زانو زد روبروم و تا اومد حرفی بزنه صدای جیغ مامانم در اومد که داد زد :ترانه ترانهههه. 
بابا هول کرده دویید سمت جمعیت و محمد داد میزد :یکی آب قند بیاره . 
بیحال بین بقیه نشسته بودم زمین که رادمهر منو کشید از جمعیت بیرون . و کشید بغلش 
همه دور خاله ترانه جمع شده بودن و خاله ترانه بیحال با رنگی پریده تو بغل مامان فریبا غش کرده بود. 
نشستم کنار قبر خالی و به توی گود قبر خیره شدم. آرتام، آرتام آرتام آقا آرتامم آقاییم چجوری تو این قبر میخوای بخوابی ها. 
رادمهر منو سفت چسبیده بود و بلند بلند هق میزد. 
میلاد اومد سمتم و اشکی که رو گونش بود و پاک کرد و گفت:فاطمه جانم 

@reyyan @Z sadghinjad @آیلار مومنی  @Asma,N 

  • لایک 9
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 2

شرور های دوست داشتنی 2

fateme chaفاطمه چا 

 

نیم نگاهی بهش کردم که لبخند غمگینی زد و گفت:میشه آروم باشی؟ خوبیت نداره میت رو زمین بمونه عزیز داداش. 

زهر خندی میون اون اشکا کردم که رادمهر با ایما و اشاره بهش گفت کاری به کارم نداشته باشه.

سرم گیج میرفت و نوک دستام از سرما یخ زده بود. 

رادمهر که بغلم کرده بود متوجه این سردی بدنم شد و یکی از کارگرا کارخونه عمو آرش که دستش سینی خرما بود و صدا زد. 

بی جون به صحبتش با اون یارو گوش کردم و چشمامو بستم ، خرمایی تو دهنم گذاشت و نگران گفت:بجو زود باش قورتش بده. 

بدون توجه به رادمهر بدون جوییدن، خرما و قورت دادم که حس کردم گلوم جر خورد. 

لعنتی زیر لب گفت که یهو یه روحانی اومد و گفت:سریع تر میت و داخل قبر بذارید . 

با حرف اون روحانی مردای فامیل دستاشون و زیر کفن گذاشتن و آرتام بی جون منو بلند کردن. 

حس جنون اومد سراغم، آرتام و داشتن میذاشتن تو قبر و خاله ترانه بیهوش شده بود، ساترا رو زمین نشسته بود و میزد تو سرش. 

جیغی از ته دلم زدم که حنجرم خراش برداشت

-نذارینش تو قبر، نذارین

اما کسی نبود که به حرف من گوش کنه. 

از زیر دست رادمهر فرار کردم. دوییدم سمت جمعیتی که آرتام و میذاشتن تو قبر. 

کوبیدم به کمر شایان و داد زدم:گمشو برو اونور. 

شایان مچ دستامو گرفت و نگهم داشت. 

داشتن آرتام و میذاشتن تو قبر و من نمیتونستم کاری کنم. 

اشکام گوله گوله میریخت رو سر و صورتم، پاهامو کوبیدم به زمین و تقلا کردم دستامو از بین دستای شایان بکشم بیرون. 

اما زور شایان کجا و زور من کجا! 

دولا شدم و میون هق هق داد زدم:نذارید لعنت بهتون نذاریدش تو قبر آرتام من زندس نکنید این کارو. 

اما بدون توجه به من آرتامم و تو اون قبر گود گذاشتن روی خاک ها

 و پیرمرد روحانی مشغول تلقین دادنش شد. 

حس کردم قلبم تیکه تیکه شد. 

خدایا بدون آرتام چجوری نفس بکشم؟ 

چجوری زندگی کنم؟ 

خم شدم و به آرتام تو قبر خیره شدم، لعنتیا حداقل میذاشتین برای بار آخر اون روی قشنگشو ببینم. 

خواستم خودمو بندازم تو قبر که یهو دو نفر منو از پشت گرفتن، شایان با رنگ پریده و چشمای سرخ با تاسف نگام کرد و رادمهر دم گوشم با عصبانیت غرید:فاطمه منو روانی نکن که روانی بشم جفتمون و تا پای مرگ میبرم، مثل بچه آدم بشین سرجات. 

بغضم بیشتر شد با لحن صحبتش و از روی ترسم نتونستم دیگه برم سمت عشقم تا وداع آخر و باهاش بکنم. 

بلند بلند گریه میکردم که دیدم جمعیت کنار رفت و هه! 

شادمهر و میلاد مشغول خاک ریختن تو قبر شدن. 

با دیدن این صحنه با دو زانوهام خوردم زمین و خاک های سرد قبرستون و ریختم تو دستم و محکم کوبیدم تو سرم و داد زدم :آرتامم......... 

با صدای پچ پچ اطرافم تکونی خوردم و آروم چشمامو باز کردم، با باز کردم چشمم، نگام افتاد به عکس بزرگ و رو شاسی زده شده من و آرتام. 

چشمامو با درد بستم که صدایی دم گوشم گفت:فاطمه بهتری؟ 

صدا، صدای مهشید بود. 

چشم بسته سرمو تکون دادم که قاشق سردی بین لبام گذاشت و مایع شیرینی ریخت تو دهنم. 

صدای قاری قران میومد و ازون طرف گریه یه عده آدم داشتم روانی میشدم. 

حس سوزشی تو دست چپم کردم و چشمامو باز کردم که دیدم ساترا با چهره ای داغون و موهای بهم ریخته سُرم و از دستم کشید بیرون. 

نگاش کردم و لب زدم:داداش ساتی. 

نشست پایین تختی که یه زمانی آرتام من روش میخوابید و جفت دستامو گرفت بین دستاش و گفت:جونم زن داداش. 

بعد این حرف ساترا صدای گریه تو اتاق رفت بالا، عسل، مهشید، شادمهر. 

انگار اونام جیگرشون مثل جیگر من سوخته بود. 

به قطره اشک از چشمم ریخت که ساترا دیگه طاقت نیورد و سرشو گذاشت رو تشک تخت و شونه هاش شروع کردن به لرزیدن. 

دیوونه شدم بغضی که تو گلوم جا خوش کرده بود بلاخره با صدا شکست . 

فکرم رفت سمت آرتام، الهی پیش مرگت میشدم و تو توی خاک نبودی. 

دستمو از بین دستای سرد ساترا کشیدم بیرون و میون گریه جیغی از بیچارگی زدم . 

مهشید اومد سمتم که با دستم پسش زدم و سرمو گذاشتم رو تشک تخت که هنوزم بوی تن آرتامم و میداد و داد زدم:بی معرفت چطور دلت اومد منو تنها بزاری. 

مهشید دستشو رو کمرم گذاشته بود و مالشش میداد که داد زدم:به من دست نزن  

خیره شدم به عکس خودم و آرتام، همونی که تولد عسل تو باغ گرفته بودیم 

بمیرم برات آرتام چقدر من اذیتت کردم چقدر فهشت دادم چقدر ناسزا، چقدر حرص دادمت. 

محکم کوبیدم به صورتم و ناخونمو کشیدم رو گونم. 

سوزش داشت، اما نه اندازه سوزش قلب من! 

عسل هعی کشید و دادی زد و اومد سمتم و گفت:چیکار میکنی روانی صورتت و خونی کردی. 

داد زدم

-ولم کن عسل سر به سر من نذار. 

عسل کشید عقب و رفت سمت ساترا . 

 

 

  • لایک 10
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

شرور های دوست داشتنی 2

fateme Chaفاطمه چلنگر

یهو در اتاق محکم باز شد و رادمهر با موهای بهم ریخته و ته ریش و چشمای قرمز وارد اتاق شد و نگام کرد. 

با دیدن صورتم چشماش پر نگرانی شد و با چند قدم بلند خودشو رسوند بهم و خم شد سمتم و با دلهره و نگرانی گفت:دورت بگردم چه بلایی به سر صورت قشنگت اوردی. 

رومو بر گردوندم و جوابشو ندادم که پوفی از رو کلافگی کشید و رو به شادمهر که رو کاناپه تو اتاق نشسته بود و اروم اشک میریخت گفت:بلند شو کمک کن ساترا و ببر پایین وقت ناهاره یه چی بخوره تا حالش بد نشده. 

شادمهر سرشو تکون داد و بلند شد و رفت سمت ساترا و با کمک عسل بردنش بیرون از اتاق. 

مهشید نشست روبروم که نگام افتاد به صورتش، گوشه لبش پاره و خونی بود! 

فهشی نثار خودم کردم و دستمو آروم گذاشتم رو جای پارگی لبش و دوباره هقم رفت به هوا و گفتم:مهشید ببخشید دست خودم نبود، بخدا. 

لبخندی زد و خم شد گونمو اروم بوسید و گفت:فدای سرت آجیم. 

و بلند شد و گفت:میرم ناهارت و بیارم. 

و رفت از اتاق بیرون. و منو رادمهر باهم تنها شدیم. 

نشست رو تخت و یهو منو کشید بغلش و با بغض گفت:نفس رادمهر چرا دلگیره از دستش؟ 

هقی زدم و با گریه گفتم:خیلی نامردی ، نذاشتی برای بار اخر آرتام و ببینم. 

دستشو میون موهای بهم ریختم کشید و نفس عمیقی کشید و گفت:داشتی خودتو مینداختی تو قبر، میفهمی؟ 

و بعد یه مکث شونه هاش شروع کرد به لرزیدن و با صدای گرفته گفت:آقا رفت من خودمو نباختم، آرتام رفیقم بود، رفت بازم خودمو کنترل کردم. اما فاطمه 

گریش بیشتر شد و گفت:تو بری به همون بالایی قسم که خیلی دوسش دارم خودمو میکشم، تو داشتی جلو روی من خودتو مینداختی تو قبر، توقع نداشتی که با لبخند بگم افرین بنداز تو قبر؟ 

سرمو به پیرهن مشکیش فشار دادم و اشکام ریخت رو گونه هام. 

با برخورد اشکم به جای چنگی که زدم سوزشی عجیب داشت که ناخوداگاه آخی گفتم که منو از خودش جدا کرد و با دیدن صورتم پوفی کشید و گفت:بابا حرص داری، عصبی ای منو بزن منو داغون کن ، اخه این چه بلایی سر صورت عین ماهت اوردی فاطمه. 

چیزی نگفتم که از کنارم بلند شد و رفت از رو میز سنگی روبرو کاناپه دوتا چسب زخم از تو جعبش در اورد و اومد سمتم و با احتیاط چسب و زد به صورت زخمیم و دستمو گرفت بین دستاش و گفت:بلند شو بریم یه آبی به دست و روت بزنم، یه چیزی بخوری. 

دستمو گرفت و بلندم کرد....... 

 

 

  • لایک 9
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام سلام فاطی هستم😜

من امروز پیدا کردم   رمانتو داخل یه نصفه روز خوندمش😂😂عالی بود 

خیلی برای رادی و شادی ناراحت بودم اخرشم اونجور تموم شد پوکر شدم فک نمیکردم جلد دو داشته باشه،الان اومدم توسایت دیدم مثه چی ذوق کردم😅😅

منتظر پارت جدیدتم،سریع تر لطفا

  • لایک 3
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
در در 10/14/2021 در 1:21 AM، Fate736meh گفته است:

سلام سلام فاطی هستم😜

من امروز پیدا کردم   رمانتو داخل یه نصفه روز خوندمش😂😂عالی بود 

خیلی برای رادی و شادی ناراحت بودم اخرشم اونجور تموم شد پوکر شدم فک نمیکردم جلد دو داشته باشه،الان اومدم توسایت دیدم مثه چی ذوق کردم😅😅

منتظر پارت جدیدتم،سریع تر لطفا

باشه گلم خوشحال شدم که خوشت اومده حتما میذارم

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

شرور های دوست داشتنی2

 

رفتیم تو سالن،بقیه مشغول خوردن ناهار بودن و خاله ترانه رو کاناپه سرم به دست خواب بود .

با دیدنش جیگرم سوخت،خاله دیدی پسرت رفت؟!

دیدی چقد ما دوتا اذیت کردیمش؟!

الان کجاست؟!

ههههه زیر خاک های سرد قبرستون.

رادمهر دستمو کشید و برد سمت دستشویی.

دستاشو پر اب کرد و اروم ریخت تو صورتم، دستشو به صورتم کشید و دستامو بردم زیر شیر آب که دستامو گرفت بین دستاش و مثل این مامانا حساس ، شروع کرد با مایه به شستن دستام و غر میزد و میگفت:تو این وضعیت کرونایی میری خودتو میمالی به خاک . بعد دست و صورتت و نمیشوری؟ کرونا بگیری خفت میکنم. 

میون اونهمه غم خنده ای رو لبم شکل گرفت . 

داداشیم و نداشتم چی میکردم؟! 

با حساسیت دستام و با حوله خشک کرد که دستمو از دستش کشیدم بیرون و رفتم از دستشویی بیرون.

تعادل برای راه رفتن نداشتم ولی اروم اروم راه رفتم، عمو آرش و دیدم:) 

با غم نظاره گر من بود، دو قدم برداشتم سمتش که پا تند کرد و تو کسری از ثانیه تو بغلش فرو رفتم. 

سینه ستبرش تند تند بالا پایین میشد و با نفس نفس رو موهای بهم ریختم وچندبار بوسید و یهو بغضش ترکید .

با صدای گریه عمو آرشم جمعیت ساکت شد. 

با بعض سرمو از بغلش کشیدم بیرون که دستاشو رو گونه هام گذاشت و با اشک های پی در پی که می چکید رو کت چ شلوار مشکیش گفت:دیدی پسرم نموند تا داماد شدنش و ببینم؟ 

بغضم مثل یه سیب بزرگ توی گلو نمیداشت نفس بکشم. 

عمو سرشو انداخت پایین و با گریه داد زد:امروز پسرمو خودم به خاک سپردمش، . زل تو چشمام و با صدای گرفته گفت:مگه قرار نبود برام یه نوه کاکل زری بیاره؟ 

بغضم بیشتر شده بود دلم کباب بود صدای گریه های بقیه هم تو مخم رژه میرفت، خیره شدم به چشمای عمو ارشم، چقدر شبیه چشمای آرتامم بود. 

بغضم با صدا شکست بلاخره! 

جیغی زدم و لبه کت و شلوار عمو ارشم و گرفتم و داد زدم:

-آلله نفسیم گِدی اِشکیم گِدی.آلله اورهیم یاندی. آلله کیشیم گِدی.

عمو آرش هق میزد و منو به خودش فشار میداد و صداهای کر کننده بقیه حالمو بدتر میکرد. 

یه لحظه گیج شدم، حالت تهوع داشتم، چشمام هی سیاهی میرفت،. 

پیرهن عمو و چسبیدم و بی جون گفتم:عمو.... 

و بعد سیاهی مطلق

 

سلام سلام دوستای قشنگم ببخشید یه مدت نبودم الان اومدم با یه عالمه اتفاقات باحال. امیدوارم خوشتون بیاد 🤪

 

 

 

  • لایک 7
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

شرور های دوست داشتنی ۲

 

پاهامو جمع کردم تو دلم و سرمو گذاشتم رو زانوهام. 

خیره به عکس آرتام بودم که نگام افتاد به کتاب خونه گوشه سالن. 

ناخوداگاه بلند شدم و قدم برداشتم سمت کتابخانه. 

سمت چپ کتابخانه کتاب ها و جزوه های پزشکی ساترا بود و سمت چپش رمان های ترسناک و جنایی آرتام به چشم میخورد. 

بین اون رمان ها نگام افتاد به دفتر خاطراتی که خودم برای ارتام خریده بودم که تمامی خاطرات مشترکمون و بنویسیم. 

دفتر خاطرات مشکی رنگ قشنگ که رو جلدش قلب های قرمز بود و کشیدم از بین کتاب های دیگه بیرون. 

رفتم سمت کاناپه توسی رنگ خونه مشترک آرتام و ساترا و نشستم روش. 

قلبم محکم میزد به قفسه سینم حتی هنوزم یاد و نام آرتام تپش قلبم و بیشتر میکرد. 

اولین صفحه و باز کردم شروع کردم به خوندن:«یه وروجک شیطونی نشسته روبروم اوه اوه چه خشنم نگام میکنه، آخه یکی نیست بهش بگه دختره وحشی تو دلت میاد پسر به این خوشگلی و نازی و آقایی و بزنی؟ 

وای فاطمه نشسته روبروم ای ای توله انگار داره به قاتل بروسلی نیگاه میکنه، خو فقط خوبه یکی از مانتو هاشو قیچی کردماااا عصبی بودن نمیخواد که دختره بد و لوسسس»

 

میون خنده اشکام تند تند ریخت رو گونم، صدای هق هقم سکوت خونه رو میشکست. 

الهی فدای اون دست خطتت بشم . 

چقدر دلم برای شیطنت هاش، شیطنت هامون تنگ شده. 

کتاب و ورق زدم دوباره یه خاطره قشنگ دیگه از موش و گربه بازیمون، «هوی اقای خر من میدونستی خیلی گاوی؟ آرتاااام دعا کن دستم بهت نرسه پسره خیره، حالا پیج اینستاگرام منو پاکککک میکنی! منهدمت میکنم ازین دنیا مردک جومونگ نما»

خنده ای سر دادم، یادش بخیر چقدر کتکش زدم که پیج اینستاگرام منو پاک کرد. 

با اشتیاق بیشتری ورق زدم و خوندم و خوندم تا اینکه به صفحه آخر رسیدم. 

دست خط آرتام بود «خانومم یه اتفاقی افتاده که مجبورم چند وقت نباشم ولی خیلی خیلی زود میام و بازم میشی خانوم خودم، دوست دارم یکی از بی نهایت بیشتر زندگی! 

تاریخ:۱۴۰۰/۶/۱۳»

 

چشمام گشاد شد چییی یعنی چی این تاریخ برای همون شبی هست که آرتام غیبش زد و فرداش خبر مرگشو برامون اوردن. 

تپش قلبم رفت بالا گیج گیج بودم این حرف آرتام نشون میده که زندس و اونی که تو قبره بازم آرتامه. 

واااای خدایا. 

دستام میلرزید یه کورسوی امیدی ته دلم روشن شد. 

میون هق هق گریه، گوشی و برداشتم و شماره ساترا و گرفتم. 

با بوق دوم گوشی و برداشت و با صدای گرفته گفت:جانم زن داداش. 

نمیدونستم چی بگم اشکام اجازه صحبت نمیدادن که ساترا صداش یکم رنگ نگرانی گرفت و گفت:فاطمه جان، خوبی آبجی؟ 

با دست آزادم گلومو مالش دادم 

تا راه نفسم باز شد داد زدم:ساتراااا 

صداش از نگرانی میلرزید با بغض گفت:چیشده فاطمه. 

هق هقم به اوج رسید و میون گریه گفتم:ب... بیا خ.. و. خونه نی.. اوران. 

باشه ای گفت که گوشیو قطع کردم و بلند بلند هق زدم خدایا چی میشه آرتامم زنده باشه چی میشه. 

هنوز ده مین نگذشته بود که در خونه محکم باز شد و بعدش صدای نگران ساترا و رادمهر و شادمهر بود که میومد. 

سرمو از رو پاهام برداشتم و گفتم :اینجام.

هر سه نفرشون با ظاهری رنگ پریده و نگران هجوم اوردن سمتم . 

ساترا با دیدن چشمای اشکیم منو کشید بغلش و با صدای بغض آلودی همونطور که موهامو ناز میکرد گفت:زن داداش قشنگم چت شده عزیز دلم. 

دوباره اشکام ریخت، هق هقم اوج گرفت و میون گریه گفتم:ساتراااا 

شونش لرزید و سفت تر منو به خودش فشرد و گفت :جانم آبجی. 

با گریه داد زدم:آرتام من زندس. 

حس کردم شوک شد، لرزش شونه هاش برای ثانیه های کمی متوقف شد و بعد این حرفم یهو با صدای بلند بغض مردونش ترکید . 

رادمهر و شادمهر سعی در جدا کردن ما داشتن که بلاخره موفق شدن . 

رادمهر با چهره فوق ناراحت نشست پایین پام و صورت خیس از اشکمو گرفت بین دستاش و گفت :فاطمه ۱۵ روز گذشت از مرگ آرتام چرا نمیخوای باور کنی که دیگه آرتامی نیست. 

با گریه دفتر خاطرات خودم و ارتام و از روی پام برداشتم و گرفتم جلو صورت رادمهر و با داد گفتم:این نوشته ثابت میکنه آرتام زندس. 

یهو صدای گریه ساترا قط شد، سه نفرشون هجوم آوردن و دفتر و ازم گرفتن

@آیلار مومنی @Asma,N @reyyan @Hony.m @Fati zarei @Mah @Masi.fardi @Shervin @Atefeh L @Atlas _sa @...Kimia... @فاطمه کیومرثی @ببعی معتاد @Bhreh_rah

  • لایک 6
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت 6

شرور های دوست داشتنی 2

 

 

شادمهر شروع کرد بلند بلند خوندن. چشمای هر کدومشون با هر کلمه ای که شادمهر میخوند گشاد تر میشد. 

بیحال به عکس العملشون نگاه کردم. ساترا دستاش شروع کرد لرزیدن ، دستاشو گرفتم بین دستام که یه قطره اشک از چشمش چکید و گفت:پس اون ماشینی که چپ شده بود، مگه توش آرتام نبود؟ 

یکه خورده نگاش کردم، حس کردم بازم دنیا به اخر رسید که با حرف رادمهر بازم کورسوی امیدی ته دلم روشن شد. 

رادمهر کلافه بلند شد و گفت:ساترا پارکینگ و دیدی؟ 

با حرف رادمهر بلند شدم از رو مبل و تند قدم برداشتم سمت اتاق آرتام. 

در کشوی کنار تختشو که همیشه ریموت ماشینش و از دست شیطنت های من اونجا قایم می کرد و باز کردم. 

در جعبه ساعتاشو باز کردم که نگام به ریموت پورشه افتاد. 

کل بدنم به رعشه افتاد. چشمام اندازه نعلبکی شد . 

لکنت زبون گرفتم. با مِن و مِن صدامو بلند کردم:رااااا.... رااااد... رادمهرررر. 

طولی نکشید که چهره سه تاشون تو چار چوب در نمایان شد. 

بلند زدم از رو خوشحالی زیر گریه و ریموت ماشین و نشونشون دادم. 

خدا شاهده تو چشمای سه نفرشون میشد خوشحالی و دید. 

بلند شدم و با قدمای تند رفتم سمت در ورودی. 

کفشام و پام کردم و درب و باز کردم و وارد آسانسور شدم، کلید پارکینگ و فشار دادم، تا درب اومد بسته بشه ساترا مانع شد و سه تایی پریدن تو آسانسور. 

شادمهر که هول هولکی اومده بود داشت بند کتونی هاشو میبست. و رادمهر با لبخندی که ته دلمو قرص میکرد رو بهم گفت:امیدت به خدا باشه که فکر کنم یارت زندس. 

نیمچه لبخندی زدم و تو دلم خداخدا کردم که ای کاش واقعنی زنده باشه. 

با توقف آسانسور سریع ازش اومدم بیرون و نگامو بین ماشین های لوکس و رنگارنگ داخل پارکینگ چرخاندم. 

رادمهر ریموت و از بین دستام کشید بیرون و دکمه رو ریموت و زد که صدای باز شدن دری شنیدم. 

با هول برگشتم سمت مخالفم و دیدم.

دستام یخ زد. کل بدنم شده بود چشم! 

خدای من، این پورشه آرتام منه؟ آرتامم یعنی زندس خدا جون؟ 

صدای خوشحال ساترا انرژی و به پاهای بی قرارم اضافه کرد. 

تقریبا دوییدم سمت ماشین ، مثل همیشه تمیز بود. 

دستی رو کاپوتش کشیدم و سرمو گذاشتم رو کاپوت زدم زیر گریه 

جدیدا چقدر نق نقو شدم، سعی کردم اشکامو کنترل کنم ولی نشد. 

شادمهر با صدای خوشحالی، همونطور که داخل ماشین و وارسی میکرد گفت:عععع فاطمه گریه نکن دیگه نیگا این آرتام عوضیم زندس، فقط مارو جون به لب کرد مرتیکه. 

میون گریه خنده ای کردم و گفتم:گریم از خوشحالیه 

یهو ساترا اومد سمتم، منو کشید بغلش با گریه و مخلوط خنده گفت:بزار من این داداش بیشعورم و ببینم که اینقدر نفهمه اشک زن داداش خوشگلمو در اوردش. 

از خوشحالی ساترا شاد شدم، نزدیک 2هفته ای بود که رد لبخند و رو صورت هیچکدومشون ندیده بودم و الان عجیب با این لبخندا انرژی میگرفتم. 

اشکامو با نوک انگشتش پاک کرد و همونطور که رو موهامو میبوسید، با شیطنت گفت:بزار پیداش کنیم، ایندفعه جفتمون اینقد میزنمیش که کیف کنی. 

از ته دل خنده ای کردم که نگام افتاد به رادمهر که داشت موضوع و با خوشحالی پشت تلفن برای عمو آرش تعریف میکرد. 

@sara.s312 @reyyan @Hony.m @اوپاکاروفیل

  • لایک 4
  • هاها 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7 

شرور های دوست داشتنی

fateme cha

 

با حرص جیغ زدم:اه مهشید ول کن ،موهام سوختش. 

مهشید ریلکس یکی کوبید پس گردنم و با لبخند ملیح گفت:خفه شو گلم بزار کارمو کنم . 

پوفی کردم و دست به سینه از تو ایینه خیره شدم بهش، موهای بیچارم و داشت فر میکرد و خیلیم دقت داشت. 

با جیغ گفتم:انتر موی فر بهم نمیاد نکن. 

یهو عسل که داشت تو کمد اتاق بدبخت شادمهر بین لباسا شادمهر گشت میزد سرشو از تو لباسا اورد بیرون و با جیغ گفت:حداقل امروز که خبر مرگت تولدته خفه شو. اینقد با این غرات تو مخ نرو. 

یه تای ابرومو انداختم بالا و چرخیدم سمت عسل که مهشید جیغش رفت به هوا و همینطور که میپرید بالا پایین داد میزد :سوختم سوختممممم . 

بیخیال فهش دادن به عسل شدم که یهو در اتاق جوری باز شد که گرخیدم، و پشت بندش 2 تا هرکول پریدن تو اتاقم . 

ساترا و شادمهر با چشای گرد به مهشید که داشت خودشو پاره پوره میکرد نگاه میکردن. 

حالا یکی نبود جیغ این مهشید و جمع کنه .

یهو شادمهر با برگای ریخته شده داد زد:افریطه چته داد میزنی اینجوری؟!!! 

مهشید یهو اروم شد و با چش غره نگاش کرد و گفت:هوی سوسمار جلف افریطه اون عمته. 

شادمهر شیطون خنده ای کرد و گفت :بهش بده که به عمه خودت بر میگرده، پیرزن هاف هافو. 

مهشید با حرص پاشد و هجوم اورد سمت شادمهر که ساترا همونطور که هر هر میخندید گرفتش بین دستاش که مهشید با داد همونجوری که تقلا میکرد از بین دستای ساترا بیاد بیرون جیغ کشید :هاف هافو تویی مرتیکههه زیقی دو هزاری. 

و بعد با جیغ گفت:ساتی ولم کن من برم اینو جر بدم. 

یعنی منفجر شدم از خنده. 

یکی نبود منو عسل و شادمهر و جمع کنه. اینقد خندیدم که اشک از چشام اومد که مهشید صاف وایستاد و یهو پرید سمتم ، گرخیدم و با چشمای اندازه گوجه فرنگی نگاش کردم که دستاشو کوبوند تو صورتم و صورتم و گرفت بین دستاش و با قیافه شاد یهو جیغ کشید:الهی قربونت برم دختره گاو، بالاخره خندیدی که آخ شادمهر رادمهر پیش مرگ خنده هات شن. 

برگای ههمون ریخته بود که شادمهر با بهت گفت:خدانکنه بیشعور خودت پیش مرگش شی. 

عسل هم با تعجب و خنده گفت:مهشید تعادل روانی نداری ب خدا . 

مهشید یهو دوتا ماچ محکم از لپام کرد و با جیغ از خوشحالی گفت:اخه بعد 20 روز داره میخنده بزغاله. آرتام فدات بشه. 

خنده ای کردم و به زور از خودم جداش کردم و گفتم:میمون بسته دیگه خفه شدم.. 

 

 

@Asma,N @sara.s312 @Masi.fardi @Atlas _sa @amin141 @Hony.m @Imaryam @Z.A.D @Panah._.msz @Elaha @Bhreh_rah @Talatom @Tannaz Zare @Neda.eb @QEGISA @Sara @Shervin @Gh.azal @فاطمه کیومرثی 

 

  • لایک 6
  • هاها 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

شرور های دوست داشتنی 2

ساترا یه نگاه به قیافه ما کرد و یهو ناباور گفت:شما که هنوز آماده نشدید. 

عسل با نیش باز گفت:خو مگه چیه؟ 

ساترا دستی میون موهای لختش کرد و گفت:شفتالو ساعت 8 قراره پیش رادمهر باشیم الان هفته میفهمی؟ 

ریلکس نشستم رو میز توالت رادمهر و از تو لوازم ارایش هام یه رژ کالباسی برداشتم و گفتم :خو مگه چیه یکم دیر بشه؟ 

ساترا پوفی کرد که عسل دنده لوسیش زد بالا و جلو چشم ما 3تا ماچ محکمی نثار ساتی کرد و گفت:الهی قربون عشق خوشگل خودم بشم. 

یعنیا قیافه هممون توهم رفت. رژ و انداختم تو کیف ارایشم و برگشتم سمت عسل و ساترا که تو هم میلولیدن و داشتن با چشماشون همدیگه و خیر سرشون عاشقانه نگاه میکردن. 

شادمهر اوقی زد و کوبید به سینش و گفت:

-آه خداااا حالم بهم خورد اوققق . 

و بعد روشو کرد سمت عسل و ساترا که بازم بی توجه به شادمهر و این مسخره بازیاش داشتن خیره خیره قیافه بز وارانه همو نیگا میکردن گفت:پاشید گمشید دل و سیرابی رد و بدل کردن تونو ببرید یه جا خلوت تا روتون بالا نیوردم. 

زدم زیر خنده، لامصبی فیلمی هستن برا خودشون هااا، مهشید که با دیدن این دوتا تو افق محو بود و داشت به در و دیوار نگاه میکرد. 

رفتم سمت ساترا و عسل و بینشون وایستادم و کله هاشونو با دستام گرفتم و کوبیدم بهم که داد جفتشون در اومد. 

شادمهر که ازین حرکتم مثل خری که تیتاپ بهش داده باشن ذوق کرده بود یه خنده بلند کرد و شروع کرد بشکن زدن و میون قر دادن با اون تیپ مردونش هی میگفت:ضایع شدید ضایع شدید ایهه ایهه. 

خنده ای کردم که عسل با حرص و قیافش که از درد جمع شده بود اومد سمتم و یهو کوبید تو پاشنه پام و با حرص گفت:حیف که تولدته دختره انتر برقی وگرنه پاره پورت میکردم. 

خنده ای کردم که ساترا همونطور که رفته بود جلو آیینه داشت با موهاش که بهم ریخته شده بود ور میرفت گفت:زن داداش دوباره بدبخت شدیم که رگ شیطنتت بازم فعال شد. 

مظلوم نگاه کردم و گفتم:من به این آرومی خانومی مهربونی، مظلومی، کجام شیطونه؟! 

و چشمامو مثل گربه شرک کردم که شادمهر منو کشید بغلش و با خنده لپمو کشید و گفت:اینا و به کسی بگو که تورو نشناسه شیطان رجیم، دست شیطون و از پشت بستی با این کارات. 

خنده ای کردم که رو موهامو بوسید و مهربون گفت:تولدت مبارک آبجی جذاب خودم، ایشالا سال بعد جشن تولدت و کنار آقاتون بگیری خانومی. 

خنده ای از شادی کردم و از ته دلم گفتم:ایشالا.

ساترا همونطور که از اتاق میرفت بیرون با عجز گفت:توروخدا سریع آماده شید بیاین من تو ماشین منتظرم. 

اوهومی کردم که شادمهر ازم جدا شد و دوتایی با ساتی از اتاق خارج شدن

 

@Asma,N @Hony.m @ساتوری @sara.s312 @Masi.fardi @p8366y @اوپاکاروفیل @...Kimia...

  • لایک 5
  • هاها 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9
شرور های دوست داشتنی

به محز خارج شدن شادمهر و ساترا، مهشید و عسل هجوم اوردن سمتم که با دیدن قیافم یه جیغ بنفش کشیدن که گوشام هنوزم سوت میکشن، با دوتا دستام هولشون دادم و جیغی زدم و گفتم:چه مرگتونه. 
عسل همونطور که قیافش سرخ شده بود از حرص کوبید تو سرم که آخ بلندی گفتم که مهشید چش غره خفنی رفت و با تهدید گفت:حالا موهاتو که اینهمه روش زحمت کشیدم خراب میکنی؟ 
و چشماشو تنگ تر کرد. 
لبامو دادم جلو و گفتم:بوخودا من خراب نکردم. 
عسل با ما تحت گرامی یه ضربه محکم زد که شوت شدم دقیقا جلوی آینه میز توالت و به موهام دقت کردم، ماشالا شبیه برق گرفته ها شده بود یعنی اصن یه چیز عجیب غریب. 
که عسل با حرص منو نشوند رو صندلی میز توالت و شروع کرد به اتو کشیدن موهای بدبختم. 
نچ! این مو دیگه موی سابق نمیشه. 
مهشیدم شروع کرد ارایش کردنم، منم که انگار نقش  کدو و داشتم. هی میگفتم بابا لعنتی خط چشم دنباله دار نکش برام، رژ قرمز نزن بهم نمیاد. 
ولی انگار کر شده بود که آخرا اینقد غر زدم چنان پسی محکمی کوبید پس گردنم که حس کردم گردنم جا به جا شد. 
تا این حد وحشی! 
همونطور که سرمو میمالیدم بلند شدم و گفتم:چته وحشی؟ 
از رو تخت رادمهر بیچاره که نقش چون لباسی داشت و همه لباسامون اونجا پلاس بود، یه مانتو نارنجی با شلوار پاچه کتان با یه چاک بزرگ برداشت و انداخت روم و گفت:بپوش.
با دیدن رنگ جیغ مانتو، جیغی کشیدم و گفتم:عمراا.
که عسل داشت موهاشو مرتب میکرد برگشت سمتم و با تهدید گفت :تا ۵ثانیه دیگه نپوشی خودم میام میپوشونم بهت. 
پولی از حرص کردم، خدایا عجب گیری کردم از دست این دوتا عقب مونده. 
که مهشید با حرص کوبید به ساعتی که به مچش بسته بود و گفت:خاک تو سرت کنم دیر شد بپوش دیگه زیر لفظی میخوای. 
عجب! 
شروع کردم به پوشیدن لباسام که عسل موهامو دم اسبی بست و بخشی از موم و ریخت رو گونه سمت چپم. 
رفتم سال مشکیم و از رو تخت بردارم و سرم کنم که مهشید شال توسی رنگم و انداخت روم و گفت:همینو بپوش. 
حیف که حال کل کل ندارم وگرنه جوری میزدم دهن این دوتا که هرچی دندون دارن بریزه تو شکمشون، بیشورا به من دستور میدید؟! حالیتون میکنم. 
شال مدل چروک توسی و سرم کردم و ساعت توسی رنگم با رینگ مشکیم که کادو ولنتاین عسل بود و انداختم تو انگشتم و یکی از ادکلن های خوشبو رادمهر و خالی کردم رو خودم که عسل اومد پشت سرم و همونطور که از جلوی آینه هولم میداد گفت:دست تو باشه تا فردا میخوای به این قیافه میمون وارت نگاه کنی، حمال زیر پای شادی و ساتی علف که هیچ جنگل آمازون سبز شد. 
 

@Hony.m @Asma,N @roya @Masi.fardi @اوپاکاروفیل @reyyan @Atlas _sa   @sara.s312 @ساتوری

  • لایک 6
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

شرور های دوست داشتنی

خلاصه بعد خارج شدن از خونه فوق لوکس رادی و شادی سوار سانتافه شادمهر شدیم که شادمهر برگشت سمتمون و گفت:زود حاظر شدنتون این بود؟؟ نیم ساعت مارو معطل کردید! 

رفتم تو جلد مظلوم خودم و لبامو دادم جلو و گفتم:داداشی گشنگم تو دیگه دعوا نکن، اینقد کتک خوردم ازین دوتا که تو دعوا کنی گریه میکنماااا. 

یهو اخمای ساتی و شادمهر رفت توهم و ساترا که بعد نبود آرتام خیلی روم حساس شده بود برگشت سمت عسل و با اون ابهتی که با ته ریش و اون هیکل به دست آورده بود گفت:خانومم تو فاطمه و زدی؟ 

عسلم که بیشور لوس شدنو یاد گرفته بود سریع رفت تو جلد مظلوم و همونطور که رون پامو بشگون ریز میگرفت ، مظلوم گفت:خو آماده نمیشد منم مجبور شدم. 

ساترا خعلی قشنگ چنان چشم غره ای نثارش کرد که اصن جیگرم جلا پیدا کرد، نیشخندی به عسل زدم که با اون چشمای وحشیش معلوم بود هر لحظه ممکنه خرخرمو بجوعه. 

شادمهر هم رو به مهشید که بیخیال سرش تو گوشی بود گفت:هویییی پیرزن هاف هافو ایندفعه ببینم آجیمو کاریش کردی میلاد و وحشی میکنم میندازم به جونت. 

و مهشید هم که کله خر تر از منه خیلی ریلکس انگشتی که همگی بهش عنایت خاصی داریم و اورد بالا و نشونش داد. 

شادمهر همونطور که خندش گرفته بود استغفراللهی گفت و برگشت و ماشین و روشن کرد و راه افتاد. 

که ساترا دستشو برد سمت مانیتور و با روحیه بسیار خوشحال بعد خبر زنده بودن آرتامه منگل صدای آهنگ و برد بالا. 

و حالا یکی نبود عسل و مهشید و جمع کنه، جوری قر میدادن هااا که اصن نگم بهتره منه بی نوا هم وسط این دوتا عقب مونده نشسته بودم و قشنگ با این ورجه وورجه اینا آبلمبو شدم . 

با خنده نظاره گره این دله دیوونه ها شدم که شادمهر بازم جو گیر شد و صدای آهنگ و تا ته برد بالا و شروع کردن با ساتی، بالا تنه و تکون دادن. 

بعد اونهمه غم چ غصه این جنگولک بازیا انرژی زیادی بهم میداد و با لذت و خنده ای از ته دل داشتم نگاشون میکردم که مهشید نذاشت دو دقیقه تو فاز احساسیه خودم و باشم و شروع کرد کوبیدن بهم و دستامو گرفت بین دستاش و شروع کرد تکون دادن دستام و با جیغ و کل میگفت:عآآآاآ فاطی باید برقصه از شوهرش نترسه. 

زدم زیر خنده و کوفتی نثارش کردم

 

  • لایک 6
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱

شرور های دوست داشتنی ۲

 

با توقف شادمهر، دست از جنگولک بازی در اوردیم که شادمهر همونطور که شیشه ماشین و میداد بالا با خنده گفت:گوسفندای گرامی بریزید پایین مقصد آخره. 

مهشید خم شد یه پسی نثار شادمهر کرد و گفت:مرسی گاو جون رانندگیت دسته کمی از خری روانی نداشت. 

زدم زیر خنده که شادمهر با چشم غره رو بهش گفت:حسابت میرسم بعدا. 

و رو بهم با خنده گفت:ای جانم بخند تو فقط. 

تک خنده ای کردم که مهشید از ماشین پیاده شد و پست بند مهشیدم من و عسل. 

به کافه روبروم خیره شدم، مااای گااد. چه جای قشنگ و لوکسی. 

به تابلوی بالا درب باغ خیره شدم:«کافه ماهان»

مهشید با دیدن میلاد که داشت تو حیاط کافه تلفنی حرف میزد، شیعه ای کشید و مثل اسبی نجیب دویید سمتش. 

یعنی اصن با دیدن اینا من حالت تهوع میگیرم، اون از عسل و ساترا که تو دل و روده همن، اینم از مهشید و میلاد که جوری همو تو بغل فشار میدادن انگار صد ساله همو ندیدن 

اوقی کردم که صدای خنده شادمهر بلند شد و اومد کنارم وایستاد و گفت:فاطمه فعلا به جمع سینگلان گرامی خوش آمدی. 

یهو هورایی گفتم و با جیغ پریدم هوا و داد زدم:هورااا سینگلی سلامم. 

تو حیاط که به جز ما چندتا ازین پیشخدمت های کافه بودن، با جیغ من نیم متر پریدن هوا و با حرفی که زدم جوری نگام کردن که حس کردم دارن به یه آدم مخ تعطیل نگاه میکنن. 

سریع رفتم تو جلد مظلوم خودم و چسبیدم به شادمهر که زد زیر خنده و گفت:۱۸سالت شد ولی هنوزم همون خل دیوونه ای. 

برگشتم سمتش و چشم غره ای رفتم و گفتم:مثل توهم دیگه با ۲۳سال سن مگه ادم شدی که منم دست از خل و دیوونه بازیام بردارم. 

خندید و چشاشو نمایشی تنگ کرد و گفت:فرشته ها آدم نمیشن،

زدم زیر خنده و گفتم:ععع اینجوریاس؟ 

چشمکی نثارم کرد و گفت:بعله.

و دستمو گرفت بین دستاش و گفت:راه بیوفت بریم، به جمع من و رادی سینگله خوش آمدی. 

خنده ای کردم و سرمو خم کردم و گفتم:ممنان ممنان. 

قدم برداشتیم سمت داخل کافه که دیدم مهشید و میلاد هنوز تو دل و روده همن، وایستادم و لگدی زدم به ماتحت مهشید و با جیغ گفتم:کصافطا یه سره ور دل هم پلاسین، بسته دیگه حالت تهوع گرفتم از بس ماچ و بوس کردید. 

شادمهر هم با خنده رو به میلاد که داشت با بهت به این وحشی بازیم نگاه میکرد، گفت:داداش راست میگه دیگه دل و روده نموند برام به مولا. 

میلاد خجالت زده خندید و گفت:تقصیر این وروجکه از بس خوشگل میکنه . 

یهو صدای ساترا از پشت سرم اومد که با شیطنت گفت:میلاد به خدا همش آرایشه، خودشون که بدون آرایش شبیه زامبین. 

عسل و مهشید جیغی از رو حرص همزمان کشیدن که ساترا دست عسلو ول کرد و با خنده تقریبا دویید، داخل کافه که میلاد با خنده رو به مهشید گفت:باید تو انتخابم دقت میداشتم، راس میگه ها ولی بدون ارایش شبیه هیولا میشی 

مهشید بدون توجه به اینکه طرف مقابلش میلاده، جوری زد تو فرق سر میلاد که یه لحظه حس کردم داره دور سرش ستاره میچرخه. 

و با حرص گفت:هیولا تویی مرتیکه گوریل، انسان نما 

غش غش خندیدم که شادمهر با اونیکی دستش، دست مهشید و گرفت و همونطور که ما دوتا و میکشید سمت داخل کافه با خنده گفت:به خدا جر خوردم از خنده اینجوری نکنین لعنتی ها. 

 

@Hony.m @Asma,N @sara.s312 @amin141 @Shervin @اوپاکاروفیل @Masi.fardi @...Kimia...  @roya @reyyan

  • لایک 5
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...