رفتن به مطلب

دلنوشته «نبض احساس،خاطرات خیس» |shahrzad.rh(ستایش)کاربرانجمن نودهشتیا


seta._rh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

نام دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

نام نویسنده: shahrzad.rh(ستایش)

ژانر: عاشقانه،غمگین،طنز

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

مقدمه:  می‌نویسم تا حرف های دلم رو بزنم حرف هایی که نمیتونم  فریاد بکشم(:

تو نیستی و من
در خودم سرگردانم
غیرقابل نفوذ
برای واژه ها
مصون برای سکوت
شبها را ترک میکنم
بدون هیچ مسیر
بی آنکه بدانم
زندگی را
دوباره از کجا شروع کنم…

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت چراغ قرمز زدم رو ترمز،چشمم خورد به بچه های کار که از این ماشین به اون ماشین میرفتن و التماس میکردن قلبم گرفت، جرم‌مون چی بوده که بچگیامون باید کار میکردیم؟
پولایی رو هم که جمع میکردیم ومی‌دادیم به اون لاشخورها واخرش کتک نصیبمون میشد؟
صدای ضرب شیشه به خودم آوردتم

« یه دختر کوچولوی چشم مشکیِ خوشگل با یه دسته گل دیدم، شیشه رو دادم پایین گفت: خاله میخری؟
گفتم: من که عشقی ندارم! واسه کی بخرم کوچولو؟
چشمای مشکی خوشگلش پرشد
با بغض گفت: واسه همون عشقی بخر 
که بزرگت کرده!»


بغضم قورت دادم پیشونیش و بوسیدم گل‌هاش و خریدم و گفتم: بیا بالا سوار شو کوچولو می‌خوایم بریم دور دور!
با تردید نگاهم کرد، مطمئن سرم و تکون دادم 
خندید و سوار شد از اون روز به بعد هر دفعه میرفتم دنبالش و با همدیگه وقت گذروندیم:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

غروب بود، گرمی هوا داشت جاش رو میداد به سرمای شب، توی پارک داشتم قدم میزنم یه دختر و پسر توجهم و جلب کردن جوری به همدیگه زُل زده بودن که انگار چندین ساله همدیگه رو ندیدن از کنارشون که رد شدم اتفاقی شنیدم که پسره گفت: «گلِ‌نازم حالت خوبه؟ خوشبختی؟»

دختره با بغض گفت:
«برای تو چه فرقی می‌کنه؟وقتی بدون من
 زندگیت رو داری!»
پسر شرمنده سرش و انداخت پایین ازشون زد شدم و دیگه نفهمیدم چی گفتن...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با پام به سنگ ریزه ها لگد زدم که پرت شدن چند قدم جلو تر، سرم و آوردم بالا که دیدمش! البته فقط یکیشون و دیدم اون یکیشون نبود!
نشسته بود رو پله ها و سرش و چسبونده بود به دیوار:)
رفتم جلوش وایستادم سرش و آورد بالا 
چشماش قرمز بود لبخند محوی زدم و گفتم:
خب آقا پسر دختری که ولش کرده بودی و گل نازم خطابش کرده بودی کوش؟
چشم هاش پر شد سرش و انداخت پایین
 درحالی که سعی میکرد گریه نکنه و صداش نلرزه گفت: امشب عروسیشه، دیرپیداش کردم،
نشد واسه خودم کنمش الآنم دیر شده واسه بدست آوردنش!

گفتم: از کجا می‌دونی دیر شده؟ شاید اون هنوز منتظره که بری ونجاتش بدی!
شاید هنوزهم مثل این سالها که منتظرت بود منتظره بری و بگی که نمیزاری واسه کسی جز تو بشه!
پوزخند زد گفت: از کجا انقد مطمئن حرف میزنی؟ ندیدی اون روز با چه قاطعیتی بهم گفت که نمیخوادم:)

گفتم: داری از یه دختر می‌شنوی...دختری که این انتظار و کشید...تا پای عقد رفت ولی معشوقش اومد و نجاتش داد...عشقت و درک میکنم که اونارو بهت گفتم:)
نامطمئن نگاهم کرد لبخند گرمی زدم و گفتم: برو داداش برو منتظرته:)
چشماش مطمئن بودن بی‌داد کرد بلند شد و دویید با چشمام دنبالش کردم، ولی دیدم وسط راه وایستاد چرخید سمتم گفت: راستی تو کی هستی؟

کوتاه خندیدم: فرض کن یه پریزاد

گفت: پریزاد! دفعه بعد کجا میتونم ببینمت؟

گفتم: پنجشنبه تو همین پارک میتونی:)
اوکی گفت، دستی تکون داد و دویید(:

ویرایش شده توسط shahrzad.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل همیشه رو صندلی نشسته بودم داشتم آهنگ گوش میکردم سرم و آوردم بالا دیدم 
یه دختره گریه می‌کنه و از قضا داشت جیغ میکشید و اسم پسری رو صدا میزد 
بلند شدم دیدم سمتش تند دستم و گذاشتم رو بازوهاش و گفتم:
*«تلفنت و بردار 
شمارشو بگیری
داد بزن بگو
تویه اشغالِ عوضی هستی که ولم کردی 
ولی من هنوز با تموم بدی هات عاشقتم
بعدش سریع قطع کن و با گریه خودت و تخلیه کن!»*
ولش کردم و دویدم سمت خونه!
(ادامه دارد!...)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از در دانشگاه زدم بیرون و رفتم سمت پاتوق.
نشستم رو سکوه وهندزفریم و درآوردم کردم تو گوشم آهنگ آی دل خودم(علیرضاطلیسچی)
گوش میکردم و خیره بودم به زمین، بعد 
چند دقیقه دو جفت کفش جلو چشمام ظاهر شد یکی دخترونه یکی پسرونه!
سرم و آوردم بالا و چشمم خورد بهش همون دختره بود که هفته پیش گفته بودم زنگ بزنه و با داد اون حرفا رو بزنه!
هندزفری رو درآوردم گفت: این چند روز که ندیدمت سرگردون بودم نمی‌دونستم کجا پیدات کنم...ناامید شده بودم امروز با خودم گفتم همین یک شانسم و امتحان کنم دلم گواه میداد که میای:)
لبخندی زدم گفتم: خب جانم بگو؟
دست پسری که کنارش بود رو گرفت و گفت: خب راستش و بخوای من اون کاری که گفتی
رو انجام دادم خواستم ازت تشکر کنم
 بخواطر اینکه گفتی...اگر تو نبودی الان من مرده بودم چون اون روز تصمیم داشتم خودکشی کنم!
پسر اخماش و کشید توهمدیگه و دست دختره رو سخت فشرد، گفتم:خب تعریف کن 
چی شد!؟
گفت: زنگ زدم بهش همه اون کاری که گفتی رو کردم چند بار بهم زنگ زد ولی جواب ندادم دفعه آخر با جیغ جواب دادم و خواستم ولم کنه گفتم دیگه نمیتونم دووم بیارم، معذرت خواهی کرد و ازم خواست که ببینتم منم قبول کردم شبش رفتیم همون کوهی که پاتوقمون بود باز بهم اعتراف کرد گفت که از این به بعد منو واسه یه عمر همراه بودن و یارویاور بودن و زندگی کردن میخواد!
لبخندی زدم و گفتم: خوشحالم رفیق امیدوارم همیشه خوشبخت بشید:)

بغلم کرد منم همین(:
🙂

ویرایش شده توسط shahrzad.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جلوش نشسته بودم زل زدم تو صورتش و گفتم:پس دوست دخترت کوش؟ مگه نگفتی قول و قرار ازدواج گذاشتید؟
میگه اگه دختر خوبی بود 
پوزخند زد و گفت: اون اگه دختر خوبی بود 
با من یه سری چیزا رو تجربه نمی‌کرد میفهمی ستا؟
زهرخند زدم و گفتم: «مگه یادت نمیاد *اگر
 پا به پات نمی‌موند یا نمیخواستت همون موقع پست میزد ولت میکرد میرفت؟
ببین پسر خوب اینو بدون اگه با معشوقت ازدواج نکردی مطمئن باش 
با معشوقهٔ یه مرد دیگه ازدواج می‌کنی:)*»
یه تکون ریزی خورد همزمان که سرش و میآورد بالا نگاهش و دوخت تو چشمام
فهمیدم که روشن شده با تردید نگاهم کرد یا اطمینان سرم و تکون دادم مطمئن شدن و
 تو چشماش دیدم گفتم: 
«بلند شو مرد! بلند شو برو پیشش و مال خودت کن؛)»
بدون معطلی بلند شد و دوید سمت ماشین و به سوی یار:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محکم بغلم کرد و با زاری گفت:
«منو نمیخوان... منو همینجوری که هستم نمی‌خوان ستا:(
چیکار کنم به نظرت الان؟»
خندیدم و گفتم:
«اولاً گریه نکن دختر خوب...دوماً وقتی بخوانت با اخلاق سگ‌اتم میسازن 
ولی وقتی نخوانت به راه رفتنت‌ هم گیر میدن! پس بیخیال مردم منتظر بمون 
تا اونی بیاد که همینجوری که هستی بخوادت؛)»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهارزانو نشستم رو سکوه و دستامو زدم زیر چونه ام وگفتم: *نوچ شانسم نداریم ک!
هیچکس نیست بیاد بگه:دور تموم قشنگیات بگردم...

-چشم قشنگ من:)*
سرم و چرخوندم سمتش نیشم شل شدفهمیدم فکرموبلند بلند گفتم 
دستمو بردم تو موهاش بهم ریختم و گفتم:
دیفونه ... کی اومدی چرا نفهمیدم؟
- دستت وزدی زیر چونه ات اومدم، امروز کارهام زود تموم شد اومدم خونه دیدم 
نیستی گفتم بیام پاتوق، حالا چشم قشنگ من چرا ناراحته؟!
+ ناراحت نیستم کوشولو دلم گرفته خوب میشم،خودت که می‌دونی یکهو حالم عوض میشه پاشو بریم خونه که خسته ایم هردومون!
بلند شدیم و رفتیم خونه:)

ویرایش شده توسط shahrzad.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستام و کردم توی جیب هودیم پله ها رو رفتم پایین نگاهم و چرخوندم خورد به یه نفر و رد شدم ولی زود نگاهم چرخید سمتش و سرجام وایستادم لبخند تلخ محوی زدم
رفتم سمتش و جلوش وایستادم زدم رو شونه اش سرش و آورد بالا با دیدن من چشمای نافذش گرد شد بلند شد کارت ویزیتم و درآوردم لای دوتا انگشتم نگهش داشته بودم گرفتم طرفش و گفتم: یادته که گفتم حتی اگه ولم کنی باز میتونی روم حساب کنی؟
با سکوتی که داشت مهر تایید و زد گفتم: *از این به بعد اونجا که همه تنهات گذاشتن و بهت پشت کردن، به من زنگ بزن:)*
کارت و گذاشتم تو جیب سوییشرت‌اش چرخیدم و رفتم سمت کافه:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نشسته بودم رو صندلی و نگاهشون میکردم دستاش و کرد تو جیبش اخم کرد و نشست سمت راستم اون یکی هم با کلافگی سمت چپم، خندیدم و روبهش گفتم:چی شده باز؟

محکم نفسش و از سر کلافگی داد بیرون و گفت: هیچی سرکار خانوم هی گیر میده، زود قهر می‌کنه، غرغر میکنه و به پروپام میپیچه الآنم بهش میگم چرا بهش بر میخوره!
دستم و انداختم دور بازوهاش و رو بهش گفتم: خیلی هم دلت بخواد، اگر پریناز گیر نده کی گیر بده؟
پری- منم همین و میگم اگر من گیر ندم به پروپاش نپیچم کی بپیچه؟
سیا رو نگاه کردم گفتم: «*دختری ک به پرو پات نمیپیچه قطعاً با یکی دیگه است ولی دختری که بخوادت خشتکت و می‌کشه رو سرت!* انقد غر غر نکن بچه جون»
به من و پریناز که شاکی نگاش میکردیم، نگاه کرد و خندید گفت: از دست شما دخترا!
خندیدیم و بلند شدیم رفتیم سمت دانشگاه:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رو مبل نشستم کنارش دستش و دور بازوم انداخت و بغلم کرد لبخندی زدم وگفت: استوری سیا رو دیدی؟
- نه ندیدم نشونم بده 
رفت پیج سیا و استوریش و باز کرد محکم پری رو توی بغلش گرفته بود کپشن هم این بود:
«*یه بسته پاستیل براش گرفتم
یه لاک طلایی
یدونه شیک نوتلا
قاطیش یه شاخه گل با مقداری حرف عاشقانه
یه جوری خوشحال شد انگار
قصر گرفتم براش
واقعا دخترها موجودات لطیفی اند:)*»
لبخندی زدم و گفتم: چه خوب که این کارهای کوچیک و می‌کنه تا خوشحال بشه!
تک خنده مردونه جذابی کرد وگفت:«* سرکار خانوم یه عاشقِ واقعی برای خوشحال کردن عشقش دست به هرکاری میزنه دیگه چه برسه به این چیزای کوچولو*»
خندیدم و محکم بغلش کردم:)

ویرایش شده توسط shahrzad.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو پیاده رو بودم که صدای عربده کشیدنش و شنیدم پا تند کردم و دویدم سمت داخل دارم دیدمش، سرش رو به آسمون بود و داشت داد میکشید با سرعت رفتم طرفش و دستش و گرفتم چرخید سمتم با دیدن چشماش ترسیدم ولی عکس‌العملی نشون ندادم و بیشتر اخم کردم گفتم: چته تو؟ چرا اینجا رو گذاشتی رو سرت؟ آروم باش.
دست هاش رو از دست‌هام بیرون کشید، و چشماش رو از عصبانیت به هم فشرد، نالید:
- یه پسری امروز زنگ زد به گوشیم کلی حرف درباره گذشته‌اش زد که نمیتونم باور کنم حرفاش و !
اخم کردم: ببین  اگه واقعا دوستش داری و میخوایش این چیزا مهم نیست! وایسا یه چیزی بگم.
نفسی تازه کردم و گفتم:«* اگه واقعا دوستش داری نباید به گذشته اش توجه کنی!هرچی بود تموم شد رفت دود شد رفت هوا! دیگه مهم نیست ک چه اتفاقی افتاده و چیکار کرده، مهم الآنه! الآنه که میتونی کمکش کنی، تلاش کنی تا آینده اش باشی و روزای قشنگی رو بسازید!*»
چهره اش آروم شد خواست حرفی بزنه که انگشت اشاره ام و گذاشتم جلو بینی‌ام گفتم: هیس! هیچی نگو وقتی میگم مهم نیست یعنی مهم نیست تموم شده رفته دردی دوا نمیکنه! پاشو برو خونه دستش و بگیر ببرش دور بزنید هم خودت از این حال در بیای هم اون تنها نباشه برو.
آروم تر شده بود دیگه اون حال قبل رو نداشت سرش و تکون داد خدافظی کردیم و رفت پیشش منم ک مثل همیشه رفتم بشینم روی نیمکت:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک هفته ای میشد ک نمیدیدمش، یک هفته ای جنون آسا که برام ۱قرن گذشته برام.
صدام بلندشد: «*شده دلتنگ بشوی ولی نتوانی کاری کنی؟*»
صدام گرفته بود! بخواطر دادهایی که این روزا زدم
چشم هام و بستم صداش و شنیدم: کجایی کوچولو؟ چرا دین وایمان من چشماش باز اشکیه؟
چشمام و باز کردم گفتم: مگه نگفتی ۵روز؟ پس چرا شد ۱هفته؟ چرا زدی زیر قولت!
خواستم بغلش کنم ک با دست افتادم زمین
های های رو سر دادم و داد کشیدم: «*خدااااا چراااا باید همه دنیا بفهمن که دلت تنگه؟ چرا اونی که باید بفهمه نمی‌فهمه؟*»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با نهایت خستگی نشستم رو زمین تکیه دادم به دیوار باغچه پارک که تازه کاشته شده بودن، چشم هام و بستم و نفسی تازه کردم صداش به گوشم خورد: میگم آرزوت چیه؟
چشم هام و بازکردم لبخند تلخی زدم و به آسمون خیره شدم گفتم: «*می‌دونی من همیشه برای بقیه جوری بودم ک هیچکس برام نبود، اهمیت دادنا،محبت کردنا،وقت گذاشتنا،توجه کردنا، اینجوری بگم بهت...داشتن یکی مثل خودم آرزوست:)*»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستم و گذاشتم رو شونه اش و گفتم:
«*یه جایی خوندم، اگر زن برای هر مرد گریه کند
حتما از ته قلبش دوستش دارد
اما اگر مرد برای زن گریه کند
بررسی زمین مردی پیدا نمیشود که مثل او دوستش بدارد:)*»
سرش و گرفت بالا و گفت: حرفات چرا غم و بوی بغض داره؟
لبخند کوچیکی زدم و گفتم:«* دلی که غم داشته باشد حرف هایش هم غم دارد هم بغض:)*»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با پوزخند گفت: تو اصن از عشق چی میدونی؟تو از دوست داشتن و خواستن یک نفر چی میدونی که داری این چیزا رو میگی؟


جدی شدم و گفتم: «*عشق یعنی به یوسف بخورد شلاقی، درد تا سرو مغز و بدن زلیخا برود...*»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب تیره پلی بود و تتلو که حرف های حق میزد
نگاهی به من کرد و رو بهش که با لبخند تلخ کِز کرده بود گوشه خونه و زل زده بود به دیوار کرد، گفت: «میشه بگی چته؟ یکهو شاد میزنی بعد میری سراغ غم؟»
لبخندی زهر آلودی زدم و گفتم: «*از این به بعد خیلی خوب دقت کن،وقتی حالت‌خوبه‌وخوشحالی با ریتم آهنگ ارتباط میگیری...
ولی وقتی حالت خراب و داغون و افتضاح باشه با متن و معنای آهنگ ارتباط میگیری...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلافه اومد سمتم نشست روصندلی تک خنده ای کردم و دستش دور کمرم حلقه شد گفت:باز چی شده چرا کلافه ای؟
اخمی کرد و گفت: «خسته ام کرده دیوانه ام کرده، همه اش غر میزنه که چرا فلان چرا بهمان!:/»
گفت:« * وقتی یه دختری غر میزنه بشین با جون و دل گوش کن، چون دخترا واسه کسی که از همه واسشون مهم‌تره غر میزنن و احساس خوشبختی دارن!*»
یه نگاه بهمون کرد و گفت: «الان تو واسه نامزدت که این خانوم احساسیِ مشاور باشه این کار رو می‌کنی و خوشبخته؟»
گفتم: «* دختری که دوست پسرش یا نامزدش بشینه پای غرغرهاش و بهشون گوش بده از همه دخترا خوشبخت تره!:)*»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خنده کوتاهی کرد و گفت: داداش میگم چی شد که حاضر شدی عاشق این خل و چل بشی و به عنوان همسر آینده‌ات قبولش کنی؟
لبخندی زد خیره شد تو صورتم، حس کردم انگار رفت همون روز منم همین!
گفت:زمان دوستیمون بود من با اینکه پسر بدی بودم ولی دوستش داشتم و میخواستمش ولی اون، هنوز نتونسته بود درک کنه دوست داشتن رو چون هیچکس رو نداشت و هیچکس نخواست که عاشقش باشه، ولی من خواستم!
بعد اینکه خواستمش آدمای سری رفتن طرفش ولی همه رو رد کرده بود یه سوال همیشه تو سرم بود! 
با دیدنش که سرش پایین بود و داشت میومد نزدیکم لبخندی اومد رو لبام، رو به روم وایستاد گفتم:*«بقیه آدما چرا تورو نچیدن؟ گلای زیادی رو دیدم که وا دادن و زیر دست و پا بودن!!!*»
تعجب کرد و ابرویی داد بالا بعدش لبخند خوشگلی زد و گفت:«*من ارزش خاری که عاشقانه احاطم کرده رو می‌دونم:)*»

ویرایش شده توسط shahrzad.rh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اومد جلو نشست رو به روم سلام که کرد فهمیدم بغض داره و دلش میخواد گریه کنه لبخند زدم و گفتم: «خب چی شده که پری‌بانو بغض داره؟»
سرش و آورد بالا چشماش قرمز شده بود و پر آب شده بود گفت: «دلم واسه مامانم تنگ شده:)»
مشتاق نگاهش کردم پوزخند زد سرش وبرگردوند سمت راست به فواره خیره شد و گفت:«*دلم واسش تنگه نمی‌دونم چیکار کنم دلتنگیم برطرف بشه، ۱ماهه گذاشته رفته میگه ۳ماه دیگه میام،دلم لک زده برای روز هایی که زودتر از من بیدار می‌شد و صبحانه آماده میکرد و نذاشت خواب بمونم، کاش زودتر بیاد پیشم و بتونم واسش همه چی رو جبران کنم:)*»
لبخندی زدم، گیتارم و درآوردم کوک کردمش
 و انگشتام روی تار رقصید:

«*کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگیا لالایی هاتو دوست دارم
سادگی هاتو دوست دارم
خستگی هاتو دوست دارم
چادر نماز زیر لب، خدا خداتو دوست دارم
کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون میشدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه:)*»

«این قسمت رو تقدیم میکنم به همه مادرانی که ۹ماه همه امون رو تو بطن‌شون با همه سختی ها نگه داشتن، به دنیا اوردنمون، زحمتمون و کشیدن،خون دل خوردن تا ما رو بزرگ کنند و بشیم اینی که هستیم
و تقدیم به مادرانی که عمرشون کفاف نداد و از پیشمون رفتن»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...
  • مدیر کل ✯
در ۱۴۰۰/۷/۱۸ در 07:21، shahrzad.rh ستایش گفته است:

اومد جلو نشست رو به روم سلام که کرد فهمیدم بغض داره و دلش میخواد گریه کنه لبخند زدم و گفتم: «خب چی شده که پری‌بانو بغض داره؟»
سرش و آورد بالا چشماش قرمز شده بود و پر آب شده بود گفت: «دلم واسه مامانم تنگ شده:)»
مشتاق نگاهش کردم پوزخند زد سرش وبرگردوند سمت راست به فواره خیره شد و گفت:«*دلم واسش تنگه نمی‌دونم چیکار کنم دلتنگیم برطرف بشه، ۱ماهه گذاشته رفته میگه ۳ماه دیگه میام،دلم لک زده برای روز هایی که زودتر از من بیدار می‌شد و صبحانه آماده میکرد و نذاشت خواب بمونم، کاش زودتر بیاد پیشم و بتونم واسش همه چی رو جبران کنم:)*»
لبخندی زدم، گیتارم و درآوردم کوک کردمش
 و انگشتام روی تار رقصید:

«*کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگیا لالایی هاتو دوست دارم
سادگی هاتو دوست دارم
خستگی هاتو دوست دارم
چادر نماز زیر لب، خدا خداتو دوست دارم
کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون میشدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه:)*»

«این قسمت رو تقدیم میکنم به همه مادرانی که ۹ماه همه امون رو تو بطن‌شون با همه سختی ها نگه داشتن، به دنیا اوردنمون، زحمتمون و کشیدن،خون دل خوردن تا ما رو بزرگ کنند و بشیم اینی که هستیم
و تقدیم به مادرانی که عمرشون کفاف نداد و از پیشمون رفتن»

تکمیل شده جانم؟

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۱/۱ در 18:15، n.a25 گفته است:

تکمیل شده جانم؟

بله نسترن جانم

دلنوشته «قشاع» و «دلداده‌» هم که نوشتم تکمیله

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...