رفتن به مطلب

رمان دلتنگ آغوش|سوگند‌غلامی کاربر انجمن نودهشتیا


..Sogand..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 دلتنگ آغوش

 

نویسنده: سوگند غلامی

 

ژانر:عاشقانه هیجانی اجتماعی

 

ساعات پارت گذاری:نامعلوم

 

هدف از نوشتن رمان:به رخ کشیدن عشق واقعی

 

 

 

خلاصه:روزی روزگاری دختری برای سرطان که مادرش دارد در رستوران کار میکند...!

 

و پسری به نام رادوین که با‌دیدن این دختر که همه زندگی‌اش شده است،گل‌‌از گل شکفت!

 

اما خودش نمی‌فهمد که اسم این حس را چی میشه گذاشت که صدای اون آهنگ مورد علاقه ودو‌تیله در چشمانش جنگلی سرسبز و خنده او زیباترین چیز در دنیا بود...!

 

‌همیشه آن چیزی که ما میخواهیم پیش نمیرود و اتفاقات ناهمواری میفته‌و‌سرنوشت تلخ رقم میخورد.

 

وروزی ارباب روستا به شهر می اید برای انتقامی تلخ و ترس برانگیز و میخواهد...!

 

 

 

مقدمه:ای شکوه بی کران اندوه من !

 

 

 

آسمان ، دریای جنگل ، کوه من !

 

 

 

گم شدی ای نیمه ی سیب دلم

 

 

 

ای منِ من ! ای تمام روح من

 

 

 

ای تو تیله در چشمانت تمام من

 

 

 

اما آخرش چنین نتوانست فهمید 

 

 

 

دریا! یا جنگل...!

 

 

 

 من در آن گم شده ام ای عشق من

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دلتنگ آغوش ♥️

 

صبح بود؛ با صدای جیغی از خواب بیدار شدم و این صدای مامانم بود رفتم سمتش و با فکر اینکه باز قرصش رو نخورده، دادم بهش که یکم آروم شد. خب مامان من سرطان داره و برای دخل و خرج زندگی میرم کار میکنم، و پدرم که ندارم که کار کنه و با اینکه من فقط ۱۶ سالمه که میرم دنبال بدبختی، که هر روز آدم ها جور وا جور میان برای تهدید که من باید اینطور عذاب بکشم، که اشک از چشمام روانه شد و گونم گرم شد و به خودم اومدم که مامانم گفت:

 

- چرا گریه می‌کنی مادر؟

 

- هیچی نیس مامان من برم آماده بشم که دیر شد. 

 

- باش مادر برو خدا پشت پناهت.

 

رفتم مانتو مشکی و با شلوار مشکی و با شال ساده ترکیبی از مشکی بنفش که بود سرم کردم و رفتم.

 

- خداحافظ مامان.

 

- خداحافظ مادر جان.

 

کفش‌هام رو پوشیدم و به سمت رستوران روانه شدم و‌ خداروشکر از خونه تا رستوران زیاد راه نیست. که دیدم مهرسا جای همیشگی ایستاده مرصاد هم هست که سلام کردم و حواب دادن

 

مهرسا: سلام آیسان خانم.

 

مرصاد: سلام خانم خانما.

 

خب بریم.

 

و به سمت رستوران روانه شدیم، و رسیدیم که لباس گارسونی رو پوشیدم، و دیدم یه پسر خوشتیپ با کت و شلوار به من اشاره می‌کنه که بیا؛ رفتم سمتش که گفت:

 

- لطفا یه آب معدنی میارین؟

 

- چشم...!

 

پسره خنگ اومدی رستوران که آب بخوری واقعا‌نکه و رفتم، آب رو آوردم داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم و سرم پایین بود که به یکی برخوردم که دیدم یه پسره زشت مو سیخ سیخی که گفت:

 

- مواظب باش خوشگله!

 

- ببخشید؟

 

- بخشیدم، خانم خوشگله ولی شرط داره.

 

- اِوا مگه این بخشیدن هم شرط میخواد...؟

 

- بله که میخواد خوشگله.

 

کم کم داشتم عصبانی می‌شدم که ولش کردم رفتم، که دستم رو گرفت که خداروشکر مرصاد اومد گفت:

 

- چیکارش داری ولش کن.

 

- تو چیکارش هستی؟

 

- من برادرش هستم!

 

- ولش نکنم چی میشه؟ 

 

که یک مشت زد تو صورتش که خون پاشید، اصلا یادم رفت که میخواستم آب ببرم سریع برگشتم که اون خوشتیپ رو جلوی خودم دیدم..!

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...