رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته نجوا | فاطمه شبان کاربر انجمن نودهشتیا


فاطمه شبان
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام دلنوشته:  نجوا

نام نویسنده: فاطمه شبان

مقدمه:  بنویس و خط بزن!، اینجا روی کاغذ آزادی  مطلق است

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی دانم، 
کجای این دنیای فانی به سر می بری،
چقدر بینمان فاصله است،
چقدر دوری،
 اما...
هر کجا که هستی، به من برگرد!
خودت را برسان،
من هنوز هم دوستت دارم....
هنوز هم در سرم رویای با تو بودن را دارم
.
.
و این موضوع به اندازه تنهایی من مضحک و دست نیافتنی است...

#فاطمه_شبان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

بگذار بی پروا بگویم!
بودنت حالم را خوب می کند.
بودنت به من امید ادامه دادن می دهد.
بودنت برای من، برای این زندگی خوب است!
لازم است،
ضروری است...
و تو چقدر قدرتمندی که اینطور من را تحت تاثیر قرار می دهی.

#فاطمه_شبان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

هی بنویس و خط بزن و کاغدت را مچاله کن!
چه فرقی می کند که آن را بنویسی یا در کنج حافظه ات نگهداری، وقتی که قرار نیست آن را با شجاعت فریاد بزنی!
می گویند قدرت قلم و کلمات زیاد است، می گویند تاثیرش بیشتر است اما!
خودمانیم!، هیچ چیز قدرتمند تر از  این نیست که روبه رویش بنشینی، در چشم های مشکیش غرق شوی و آن موقع حرفت را بگویی..
حتی قدرتش آنقدر زیاد است که قلب خودت را هم تکان می دهد...

#فاطمه_شبان🍃

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

حضور و خاطرات بعضی از آدم ها توی زندگی، مثل داستان حل شدن قند توی چاییه!
قنده حل میشه و دیگه نمی بینیش اما،
مزه اون چایی برای همیشه تغییر می کنه🧡

#فاطمه_شبان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

من می ترسم فردا بمیرم و ان وقت کسی نباشد که از تو بنویسد!
از چشم های دلفریب و
  موهای اشوبگرت،
از دلتنگی های گاه و بیگاه،
از بی قراری ها و خاطرات بجا مانده تو
 من می ترسم فردا بمیرم و این شور پنهان را با خود به گور ببرم...
وگرنه من چه ترسی می توانم داشته باشم از مرگی که خیلی وقت پیش با رفتنت در من رخ داده؟!

#فاطمه_شبان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

یک روز، یک نفر می اید و تمام معادلات زندگیت را بهم میریزد!
یک نفر که قلقت را یاد می گیرد و تو را خلع سلاح می کند.
پا به پایت کوچه های زندگی را طی می کند و رسم عشق را به تو می آموزد و یاداوری می کند که هنوز عشق میتواند جایگاهی در قلبت داشته باشد!.
نشان می دهد که ادم های خوب هنوز  هم هستند و هنوز می توان به کسی تکیه کرد بدون انکه دل نگران شوی.
بالاخره یک روز، یک نفر شبیه به معجزه به زندگیمان می اید که با همه فرق می کند...


#فاطمه_شبان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

عزیز جانم!
هر بار که میببنمت بیشتر درک می کنم که زندگی هنوز لیاقت جنگیدن را دارد!
جنگیدن برای رسیدن به تو،
برای کنار تو ماندن...
من هر بار که تو را میبینم 
می فهمم خدا چقدر من را دوست دارد
این روزها سخت می توانم از تو بنویسم!
برایم سخت است که 
از شوقی که با هر نگاه تو در جانم می
 دود
از ذهنی که از تو و خاطرات نداشتمان پر است
از قلبی که نا منظم تر از همیشه می زند
 از خیالی که اگر رهایش کنم همیشه حوالی تو پرسه می زند، بنویسم!
با خودم می گویم یکسری چیزها را باید حس کرد،لمس کرد و ایا من می توانم به گونه ای نویسم که تو با خواندش وسعت احساس مرا درک کنی؟


#فاطمه_شبان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...