رفتن به مطلب

رئشه‌ی بدن | Roar کاربر انجمن نودهشتیا


Roar
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا

نام داستان: رئشه‌ی بدن

نویسنده: avin._.ar

ژانر: اجتماعی، ورزشی

خلاصه:
از دیوانگی تا رهایی! دیوانه شدن برای تمام زندگی‌ات، و رها شدن برای به دست آوردن کل خواسته‌های تمام سال های انتظار؛ تمام سال‌های تحقیر آمیز، تمام سال‌های تلاش، تمام سال های گریه‌ روی چهره‌ی عصبی؛ تمام رئشه های قبل از بازی...

ویرایش شده توسط Roar
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"First Part"

نفس زنان، جسم خسته و سنگ شده از ثانیه‌های قبل از بازی‌ام را تکان دادم و به طرف درب خروجی حرکت کردم. بی توجه به صدا زدن های مکرر نیاز، به راهم ادامه دادم. عادتم بود که قبل از بازی مثل یک تکه سنگ بشوم و این تا یک ساعت ادامه داشت.
دختری بی‌توجه به من، ناگهان در اصلی سالن را باز کرد و این بدن عرق کرده ی من بود که مقابل حجم سنگینی از هوای بیرون قرار گرفت. زمستان نبود؛ ولی در حال حاضر گرم ترین روز سال هم برای من حکم هوای سیبری را داشت...
بدنم به شدت یخ کرد و اعصاب بهم ریخته‌ام را، آشفته‌تر کرد. برای اینکه عضلات بدنم نگیرد، به سرعت خودم را از آن مکان دور کردم و به سمت رخت‌کن رفتم.
نیاز همان‌طور پشت سرم ، به سختی خودش را از بین مردم رد می کرد و به سمتم می‌آمد. کاملا معلوم بود که به شدت از دست من عصبانی است، ولی من هم دست خودم نبود؛ جانی در بدنم نمانده بود تا بتوانم پاسخی به صدایش بدهم.
تنها کاری که کردم، خودم را به نزدیک ترین بخاری برقی رساندم و منتظر او، آنجا ایستادم. نیاز که به من رسید بدون توجه به حالم گفت:
_ الان دیگه وقت بی جونی نیست، حالا خوبه بازی رو بردی و اینجوری رفتار می‌کنی؛ اگر می‌باختی باید تبخیر شُدَت رو از رو هوا جمع می کردیم تا بلکه بتونیم یه جامد دیگه ازت بسازیم...
از بامزگی های بی‌جایش بی‌زار بودم! می‌دانستم او هم از قطع شدن کلامش به شدت حرص می‌خورد، پس با بی‌رحمی پریدم وسط مثلا بامزگی ‌هایش و گفتم:
_ خدا شاهده یک کلمه‌ی دیگه حرف بزنی، کلا تو و خانم دبیری و باشگاه و خونه و زندگی رو می‌گذارم کنار!
تا به حال با او این‌گونه حرف نزده بودم، پس دلخوری و ناراحت شدنش ناحق نبود. ولی من در این موضع، آدمی نبودم که بخواهم احترام کسی را نگه دارم و چیزی نگویم که به کسی برنخورد...
می‌دانستم دختری است که نمی تواند حرفش را نزند و برود؛ ولی با کمال ناباوری دیدم که خیلی سریع از من دور شد. با اعصابی بیش از قبل خورد به این فکر کردم که دوست عزیزم را رنجاندم، ولی او به سرعت از من دور شد تا نکند حرفی بزند و دوست لجباز و یک‌دنده‌اش که من باشم کل زندگی‌اش را ول کند و برود سر به بیابان بگذارد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...