رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان تشنه به خون | نویسنده بیتافولادی


15Bita
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خالق یکتا

نام داستان: تشنه به خون💀

نویسنده: بیتافولادی 

 ژانر: ترسناک
خلاصه: زندگی، پر از قصه های عجیب است، قصه هایی ترسناک و پر از زار های مخوف، داستان پسر بچه ۷ ساله ای که با چیز های عجیبی مواجه می‌شود، چیزی که باعث اتفاقات عجیبی برای او خواهد شد. اگر به داستان ترسناک علاقه دارید با من همراه باشید، داستانی از دل تاریکی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

ترس، زمانی رخ می‌دهد که احساس خطر می‌کنیم،

همه ما از روبه شدن با ترس هایمان بیشتر از خود آن می‌ترسیم،

ولی گاهی باید با این ترس ها مبارزه کرد و در جنگ با آن ها پیروز شد،

گاهی خودمان با ترس های خود روبه رو می‌شویم،

ولی گاهی این دست تقدیر است که ما را با آن ها روبه رو می‌کند،

فرق نمی‌کند کودک باشی یا نوجوان، جوان باشی یا پیر،

هر کسی در زندگی ترسی دارد و این ترس ها گاهی بزرگ و گاهی کوچک و ناچیز است.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت اول"

آمریکا سال ۱۹۹۶

پاتریشیا و جیمز با لبخند خیره به دو کودک خود بودند، کودکانی که خوشحال در خانه بزرگ و جدیدشان قهقهه سر می‌دادند، جیمز بوسه‌ای بر دستان همسرش نشاند و دوباره خیره به فرزندانش شد.

مایکل پسر ۷ ساله و خواهرش الیزابت ۵ ساله بود، مایکل کودکی سرکش و کنجکاو بود، به همین دلیل هم بود که گه گاهی دچار مشکل می‌شد.

سکوت خانه همچنان با صدای قهقهه های آن دو شکسته شده بود، خانه وسیله هایش کامل چیده نشده بود و صدای کودکان در خانه پخش می‌شد، دیگر صدای بازی کودکان سر سام آور شده بود، ولی پاتریشیا و جیمز دوست نداشتند به فرزندان‌شان چیزی بگویند و شادی آنها را خراب کنند.

شادی وصف ناشدنی وجود کودکانه‌ مایکل و الیزابت را در بر گرفته بود، از اینکه حالا دیگر خانه‌ای بزرگ و زیبا دارند خوشحال بودند، خانه‌ای که با وحود زیبایی و بزرگ بودنش رازی ترسناک درونش پنهان است.

اینقدر بازی کرده بودند، که خسته و به نفس نفس افتاده بودند، برای همین دست از بازی کردن کشیدند و روی فرش کهنه‌ای که برای خود خانه بود نشستند.

جیمز و همسرش نیز مشغول تمیز کردن خانه شدند، خانه‌ای که تمیز کردنش کار چندان آسانی نبود.

کم‌کم کار ها به نیمه رسید، جیمز و پاتریشیا خسته شده بودند و تصمیم گرفتند کار ها را به فردا موکول کنند، ولی مایکل و الیزابت خستگی ناپذیر بودند و خواب به چشمانشان نمی‌آمد.

جیمز دست کودکانش را گرفت و آنها را به سمت اتاقشان برد.

مایکل روی تخت نشسته و مشغول بازی با ماشین هایش بود، الیزابت نیز با عروسک خرسی کوچک و قهوه‌ای رنگش بازی می‌کرد، حوصله‌ی هر دو حسابی به سر آمده بود برای همین مایکل روبه الیزابت کرد و گفت:

- الیزابت؟!

الیزابت با آن صدای نازکش گفت:

- بله داداشی؟!

مایکل گفت:

- حوصله‌ام سر رفت از بس با ماشینم بازی کردم میای بریم تو حیاط یه گشتی بزنیم و با تاب تو حیاط بازی کنیم؟!

الیزابت با ترس و تعجب گفت:

- نه! داداش خطرناک، الان شب و همه جا تاریک من می‌ترسم.

مایکل دست خواهرش را گرفته و گفت:

- نترس آجی من پیشتم می‌خوایم بریم بازی کنیم فقط همین.

الیزابت لب هایش را با زبان تر کرده و گفت:

- اما...

مایکل به حالت قهر رو از او گرفت و گفت:

- باشه اصلا خودم میرم.

الیزابت آب دهانش را قورت داده و با صدایی آمیخته به ترس گفت:

- با... باشه میام.

مایکل لبخندی زد و گفت:

- پس بیا بریم.

و دستش را روبه الیزابت گرفت، دخترک دست هایش را درون دست های برادر ۷ ساله‌اش گذاشت و با هم از اتاق خارج شدند.

فضای خانه تاریک و ترسناک بود، صدا ها در فضا پخش می‌شد، الیزابت حسابی ترسیده بود و مدام دستان مایکل را می‌فشرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

فضای تاریک خانه باعث شده بود، که نتوانند به خوبی اطراف را ببینند، الیزابت به آرامی و با صدایی پر از لرزش پچ زد:

- داداش بیا برگردیم اتاقمون!

مایکل نیز همانند الیزابت پچ زد:

- بیا بریم، یکم بازی می‌کنیم و برمیگردیم.

الیزابت لب هایش را آویزان کرده و با ترس سری تکان داد، همچنان قدم های کوچک و آهسته ای بر می‌داشتند، الیزابت در تک به تک سلول های بدن کوچکش می‌توانست ترس را حس کند.

خانه تاریک را از نظر کاوید، بالاخره به در رسیدند دستگیره در را پایین کشید ولی...

در باز نمی‌شد، گویی در قفل بود مایکل چند بار دیگر امتحان کرد ولی فقط صدای بالا و پایین رفتن دستگیره به گوشش رسید.

نا امید روبه الیزابت کرد و گفت:

- فکر کنم، بابا وقتی خوابیدیم در رو قفل کرده.

الیزابت حالت ناراحتی به خود گرفت و گفت:

- حالا چیکار کنیم داداش؟! برگردیم اتاقمون؟!

مایکل شانه بالا انداخت و گفت:

- نمیدونم، ولی من حوصله‌ام سر رفته.

الیزابت ابرو های بورش را در هم کشید و گفت:

- داداش بیا برگردیم خطرناک من می‌ترسم.

مایکل که از ترس های بیش از حد اليزابت کلافه بود، گفت:

- اه! اليزابت اگر نمیای برو بخواب اینقدر هم نگو من می‌ترسم و خطرناک.

اليزابت بغض کرده سری تکان داده و گفت:

- اما داداشی...

بغضش به ناگه شکست که مایکل دستان خواهرش را گرفت و گفت:

- باشه بیا بریم بخوابیم.

اليزابت لبخندی زد و با برادرش هم قدم شد، وارد اتاق شدند و روی تخت هایشان خوابیدند، الیزابت از ترس و خستگی چشمانش را روی هم گذاشته و به خواب رفت.

مایکل که از خوابیدن خواهرش مطمئن شده بود، لب به دندان گرفته و آهسته به سمت آن در رفت، به خواهرش دروغ گفته بود اونمی‌خواست بازی کند، او میخواست ببیند داخل آن اتاق که عصر پدرش اجازه ورود به او نداده بود چه خبر است، حس کنجکاوی اش قلقلکش می‌داد.

با نفس- نفس به اتاق رسید، نفسی عمیق کشید و دستگیره را به امید اینکه قفل نباشد پایین کشید، در با صدای جیغ مانندی باز شد.

مایکل خوشحال لبخندی بر لب زد و بعد کاویدن دور و اطراف و مطمئن شدنش از اینکه کسی آن اطراف نیست، وارد اتاق شد و در را آهسته پشت سرش بست..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

اتاق شکل خفناکی داشت، اتاق بزرگی که تار عنکبوت روی صندلی گهواره‌ای و دیوار را پوشانده بود، وسیله هایش شامل یک صندلی گهواره‌ای و یک کمد پوسیده بود، درست وسط اتاق یک پنجره وجود داشت که پرده های سفید رنگ شبیه به ملحفه‌اش با صدای باد تکان می‌خورد و خنکی باد باعث می‌شد که صندلی گهواره‌ای نیز به حرکت در می‌آورد.

مایکل ‌‌که کمی ترسیده بود، آب دهانش را با صدا قورت داده و خواست به سمت دراتاق برود که، دریچه‌ ای توجهش را جلب کرد.

بالای دریچه رد دستان خونین بود و چیزی نوشته بود که مایکل نمی‌توانست به درستی بخواند، برای همین آهسته تک تک کلمات را از نظر گذراند روی دیوار نوشته شده بود:

- You have the courage to come ( جرعت داری بیا داخل)

مایکل آهسته آهسته خواند، تا متوجه معنی نوشته شد و همین باعث شد کنجکاو تر بشود و به سمت دریچه قدم برداشت....

دریچه کوچک بود و پسرک مجبور شد کمی خم شود تا بتواند از دریچه عبور کند، وارد دریچه شد، دریچه‌ای که پیچ دار و طولانی بود، مایکل آهسته قدم برمی‌داشت، دریچه تنگ و تاریک بود، فضای خفقان آوری داشت، که باعث شد مایکل به نفس نفس بیفتد.

هر چه می‌گذشت گویی این راه پایانی نداشت، خواست به عقب بازگردد، ولی با دیدن راه طولانی که آمده بود پشیمان شده و به راهش ادامه داد.

کم‌کم به روشنایی رسید، سرعت حرکتش را بیشتر کرد و در کوچک دریچه را باز کرد، گردنش درد گرفته بود از اینکه تا به الان خم شده و از دریچه عبور کرده بود.

وارد فضا شد و با چشمان درشت شده خیره به اطراف شد، سالن بزرگ و تاریک اطراف برایش ترسناک و گنگ بود، همانطور مشغول بررسی سالن بود که با صداهای عجیبی به سمت راست چرخید، نگاهش روی عکس بزرگ روی دیوار خیره ماند.

عکس زنی با چشمان قرمز و صورتی سفید، موهای بلند و حنایی رنگی که به هم ریخته بود دورش را پوشانده بود، ابرو های شیطانی اش را دز هم کشیده بود و اخمی بر چهره داشت، لب هایش خونین بود و دورش را خون پوشانده بود.

مایکل از ترس آب دهانش را با صدا قورت داده و خواست به سمت دریچه برود، که با صدای کلفت و ترسناک شخصی در جایش میخکوب شد.

ترس تک تک سلول های کودکانه‌اش را در برگرفته بود، پسر سرکشی بود و همین سرکشی باعث این مشکلات شده بود، با اینکه ۷ ساله بود اما با بچه های دیگر فرق داشت، ترسو نبود اما انگار این بار با همیشه فرق داشت فضای تاریک سالن که تنها با چند فانوس اطراف آن روشن شده بود، تابلوی عکس آن زن شبیه به شیطان و حالا صدای این مرد پشت سرش ترس را به جانش هموار کرده بود.

با ترس به سمت صدا برگشت و به شخص عجیب مقابلش خیره شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

لس آنجلس سال ۱۹۹۰

دیوید، خیره به اربابش شد، ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود، آب دهانش را قورت داده و گفت:

- ارباب! اشتباه کردم من را ببخشید.

اما خودش نیز خوب می‌دانست که کسی با آلیس، بزرگ ترین و قوی ترین ارباب جن ها در بیفتد بخششیطلب نخواهد کرد.

آلیس عصای سیاه رنگ با آن مجسمه‌ی مار روی آن، را روی زمین کوبیده و گفت:

- دیوید؟! میدانی اینجا کجاست؟!

دیوید لب هایش را تر کرده و گفت:

- ا...ارباب من را ببخشید!

ولی آلیس با آن چشمان قرمز رنگ و صورت بیش از حد سفیدش و آن موهای حنایی رنگش و لب های خون آلودش عجیب ترسناک بود، البته باید از  او آن ارباب جن ها نیز ترسید.

آلیس ابرو هایش را در هم کشید و گفت:

- نه! گویی نمیدانی، بگذار بار دیگر مکانی که در آن زندگی میکنی و قوائد آن را توصیف کنم!

سپس با صدای بلند و ترسناکش گفت:

- اینجا، شهر شبح هاست، شهر جن ها، جایی که ما تنها به دنبال فرزندان می‌گردیم و من آلیس خون آشام تنها با خوردن خون فرزندان زنده می‌مانم، من به دنبال آن پسر بچه ای که ده ها سال بعد قرار است متولد شود می‌گردم، که اگر او را نکشم و نتوانم خونش را بخورم خواهم مرد، تو این را میدانی و اجازه خروج فرزندان را می‌دهی؟! این فرزندان برای من وسیله اند تا چند سال بعد با خوردن خون آن پسر بچه تا ابد سالم و تن درست بمانم تو این را میفهمی؟!

دیوید ترسیده شانه هایش بالا پرید، با ترس گفت:

- ا...اشتباه کردم ارباب!

آلیس از صندلی اش بلند شده و گفت:

- عذر خواهی تو هیچ به درد من نخواهد خورد.

و سپس فریاد زد:

- آنتونی؟! استیو؟!

آنتونی و استیو وارد اتاق شدند و گفتند:

- بله ارباب؟!

لب هایش را مزه کرده و گفت:

- سر از تن دیوید جدا کنید و  خونش را بین خون آشام ها تقسیم کنید!

استیو و آنتونی سری تکان داده و به سمت دیوید رفتند که فریاد می‌زد:

- نه....نه ارباب...‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌التماستان می‌کنم نه...من فقط دلم به حالشان سوخت.

آلیس بدجنسانه گفت:

- در کار ما دل رحمی و دل سوختگی وجود ندارد دیوید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

آلیس، به سمت آینه رفته و خیره به چهره زشت و ترسناک خود شد، این چهره تنها با خوردن خون آن پسر بچه زیبا و عمر او را طولانی تر می‌کرد.

در آینه خیره به خود بود، که با صدای آنتونی به خود آمد و به سمت او برگشت:

- ارباب؟!

آلیس با اخم بر چهره گفت:

- چه می‌خواهی؟!

آنتونی با آن چهره عجیبش که هم شبیه به انسان ها و هم شبح ها بود گفت:

- دستورتان انجام شد!

آلیس سری تکان داده و گفت:

- می‌توانی بروی!

آنتونی سری تکان داده و گفت:

- چشم!

سپس به سمت در قدم برداشت، آلیس در ذهنش تنها یک چیز می‌گذشت می‌کرد و آن هم به دست آوردن آن پسرک بود، که پدربزرگش قبل از مرگ به او گفته بود، پسری که ده ها سال بعد پا به این دنیا خواهد گذاشت و نامش مایکل است، پسری که با طعمه‌ای در تور او خواهد افتاد، کسی که تنها با خوردن خون او می‌توانست به زندگی و نسلش ادامه دهد.

آلیس فریاد زد:

- مایکل! از آن من خواهد بود.

**

سال ۱۹۹۶

مرد یا شخص عجیب و قریب گفت:

- ای پسر؟! اینجا چه میکنی؟!

مایکل اب دهانش را قورت داده و لب به دندان گرفت، آرام و با ترسی که در جانش رخنه کرده بود گفت:

- م..من....من ما...

حرفش با صدای فریاد شخصی دیگر نیمه ماند و نگاهش را به سیاهی مطلق مقابلش دوخت:

- آنتونی؟!

شخص مقابلش کفت:

- بیا اینجا استیو!

استیو که تازه صدای آنتونی را شنیده بود، با شعله آتشی که در دستش بود، به سنت او رفت و خواست سرزنشش کند، که نگاهش به پسر بچه مقابلش افتاد.

نگاه خیره اش را به پسرکی  که با اشک های حلقه زده در چشمانش و نگاهی که ترس در آن مشهود بود دوخت.

این بار استیو گفت:

- تو که هستی؟!

مایکل لب هایش را تر کرده و گفت:

- من...من مایکل هستم.

به ناگه نگاه استیو و آنتونی رنگ حیرت گرفت، متعجب خیره به پسر بچه ای شدند، که آلیس سال ها منتظرش بود، چشمان مظلومش حتی دل ظالم استیو و آنتونی را نیز به رحم آورد.

نگاهشان را به یکدیگر دوخته و گفتند:

- م...مایکل؟!

آنتونی با تردید گفت:

- شاید...شاید...

استیو گفت:

- شاید در کار نیست، مطمئنم او همان پسری است که ارباب چند سال انتظارش را می‌کشید.

آنتونی نگاهش را به پسرک دوخت و گفت:

- اما او خیلی بچه است!

استیو گفت:

- چه میگویی؟! نکند دلت به رحم آمده؟!یادت نیست آخرین بار که دیوید آن بچه را بخاطر دل رحمی آزاد کرد، ارباب چه بلایی سرش آورد؟!

آنتونی لب هایش را تر کرده و گفت:

- می‌دانم.. یادم هست ولی...

استیو گفت:

- ولی ندارد! میدانی اگر ما این بچه را برای ارباب ببریم چه پاداش بزرگی به ما خواهد داد؟!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

اما آنتونی گویی دلش تاب نمی‌آورد با کودک ۷ ساله این کار را بکنند، تایی از ابرویش را بالا داده و گفت:

- اما...اما این بچه...

حرفش با صدای فریاد آلیس که از پشت سر می‌آمد نیمه ماند آنتونی و استیو هر دو به سمت آلیس برگشتند و به چهره عصبی خیره شدند، آلیس با اخم گفت:

- اینجا چه می‌کنید؟! استیو تو قرار بود به دنبال آنتونی بروی ولی خودت نیز ماندگار شدی!

استیو با شک و ترس به آنتونی خیره شد، گویی می‌خواست راجب پسرک پشت سرش سوال کند، اما مردد بود.

آنتونی سرش را به چپ و راست تکان داد و کمی به سمت چپ متمایل شد، تا آلیس چهره پسرک را نبيند، آلیس با فریاد گفت:

- مگر با شما نیستم؟!

شانه های استیو با بالا متمایل شد، اما آنتونی تنها نگران این بود، که نکند پسرک صدایی از خود در بیاورد و آلیس متوجه حضورش شود، آنتونی با لکنت گفت:

- ب...ب..بخشید ارباب!

آلیس گفت:

- بار آخرتان باشد، دنبالم بیایید!

آنتونی و استیو هر دو سری تکان داده و نفسی از سر آسودگی کشیدند، قدم اول را برداشتند که صدای مایکل هر سه را در جای میخکوب کرد:

- م..منم بیام؟!

آلیس، با شک گفت:

- تو که هستی؟!

مایکل خواست جوابش را بدهد که آنتونی گفت:

- ا...ارباب،  این پسر رابرت است، فرزند آرتور!

آلیس متعجب پرسید:

- اینجا چه می‌کند؟! چرا اینقدر شبیه به انسان هاست؟!

آنتونی آب دهانش را قورت داده و گفت:

- زن رابرت انسان بوده، برای همین پسرش شبیه به انسان هاست.

آلیس با اخم گفت:

- به آرتور بگو، این بار پسرش را ببینم، زنده نخواهم گذاشتش!

آنتونی، لب هایش را تر کرده و گفت:

- بله چشم!

اما مایکل متعجب به او خیره بود، آلیس باز هم خواست، برگردد که مایکل با ابرو های بالا رفته گفت:

- اما...من که رابرت نیستم! اسم من مایکل.

آلیس این بار با ابرو اای بالا رفته به سمت مایکل برگشته و متعجب گفت:

- گفتی نامت چیست؟!

مایکل گفت:

- مایکل!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

صبح شده بود، پاتریشیا مشغول چیدن صبحانه بود و جیمز به سمت اتاق کودکانش قدم برداشت، الیزابت روی تختش همانند عروسکی زیبا خفته بود، اما خبری از مایکل نبود، جیمز در خیالات فکر می‌کرد کودک سر کشش زودتر بیدار شده و مشغول وارسی اتاق هاست، به سمت الیزابت رفت و با نوازش، پدرانه او را از خواب شیرینش بیدار کرد‌.

الیزابت خمیازه ای کشیده و با آن چشمان پف دارش گفت:

- صبح بخیر پدر!

جیمز به کودکش لبخندی شیرین زده و گفت:

- صبح بخیر الیزابتم! پاشو وقت خوردن صبحانه است.

الیزابت سری تکان داده و از روی تختش پایین آمد، تازه با جای خالی برادرش مواجه شد، متعجب از پدر پرسید:

- پدر؟! مایکل کجاست؟!

جیمز با لبخند روبه دخترکش گفت:

- نمی‌دونم عزیزم! احتمالا رفته سری به اتاق ها بزنه، وقتی من وارد اتاق شدم نبود.

الیزابت اب دهانش را قورت داده و تمام وجود کودکانه‌اش را ترس فرا گرفت.

*

آلیس با آن چشمان به خون نشسته گفت:

- آنتونی؟! استیو؟! چطور توانستید با من این کار را بکنید؟!

آنتونی سری تکان داده و گفت:

- ا...ارباب؟!

آلیس فریاد زد:

- حرف نباشد، به خاطر دارید با دیوید چه کردم؟! با شما بدتر از آن رفتار خواهم کرد، چون او یک کودک معمولی بود، اما... اما مایکل پسری است که من سال ها برای به دنیا آمدن آن منتظر بودم، این را که خوب می‌دانستید!

استیو چشم بسته و گفت:

- ا...ارباب همه چیز تقصیر آنتونی بود، من به او گفتم که این کار را نکند و به شما بگوید اما او قبول نکرد.

آلیس فریاد کشید:

- آنتونی؟!

آنتونی که حال فهمیده بود، حتی استیو هم همانند دیگر جن ها و شبح هاست گفت:

- بله ارباب! من گفتم، استیو هم بی گناه است.

این جمله آخر را طوری بیان کرد، که استیو از چیزی که گفته بود، پشیمان شد.

آلیس لبخندی عصبی زد گفت:

- پس از جانت سیر شده‌ای؟!

آنتونی با گستاخی گفت:

- من، از بچگی تو را ارباب خطاب می‌کردم، ولی دیگر نمی‌توانم تو را ارباب خود بدانم، به تو اجازه نمی‌دهم آن کودک را بکشی تا خودت قدرت بگیری، می‌فهمی؟!

آلیس عصبی گفت:

- گستاخ شده‌ای آنتونی!

آنتونی گفت:

- آری و این را بدان حتی شده جانم را فدا می‌کنم اما نمی‌گذارم دستت به آن کودک بیچاره بخورد.

آلیس فریاد زد:

- می‌دانم با تو چه کنم!

و سپس بلند تر فریاد کشید و گفت:

- استیو چرا ایستاده‌ای؟! بگیر و ببرش!

استیو نیز که با حرف های آنتونی موافق بود، گفت:

- من آنتونی را جایی نخواهم برد، اگر لازم باشد خود نیز ميميرم، حرف های آنتونی همه درست و به جا بود!

آلیس این بار حرصی نفس های پی در پی کشید و گفت:

- می‌دانم با شما چه کنم.

آنتونی با نیشخند گفت:

- تو در این سال ها برای خون خوار بودنت، همه خدمتکار هایت را کشته‌ای و خون آن ها را نوشیده‌ای، حال دیگر کسی را به غیر از من و استیو و دو آشپز هایت نداری، قصرت را ببین، تهی از هر چیز و شخصی است، پس دیگر نمی‌توانی به چیزی برسی.

آلیس گفت:

- من آن پسر را خواهم برد، به قصر شبح بزرگ می‌روم و مي‌گويم که با من چه کرده‌اید، فقط منتظر باشید.

این بار استیو گفت:

- تو، تنها دارایی ات آن الماس است، الماسی که اگر آن را نداشته باشی، قدرتت را از دست می‌دهی و نابود خواهی شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

آلیس پوزخندی بر لب نشانید و گفت:

- می‌دانم با شما چه کنم! 

سپس به سمت مایکل رفت، که گوشه اتاق بزرگ آلیس نشسته و از ترس در خود جمع شده بود، گونه های بی رنگ از ترسش را اشک هایش پوشانده و به هق هق افتاده بود.

آلیس با فریاد گفت:

- گریه نکن، مایکل!

مایکل برای لحظه‌ای صدای هق‌هقش پایان و گریه اش به اتمام رسید، نگاه معصومش را به چشمان ترسناک آلیس دوخت و دوباره ترس به جانش رخنه کرد.

آب دهانش را قورت داده و گفت:

- ب....با من کاری نداشته باشید.

آلیس گفت:

- اتفاقا کار اصلی را با خود تو دارم.

مایکل دوباره گریه اش را از سر گرفت و گفت:

- خواهش می‌کنم با من کاری نداشته باش، خواهش می‌کنم.

آنتونی جلو آمد و گفت:

- آلیس، به تو اجازه نمی‌دهم این کار را بکنی.

خواست به سمت مایکل برود، که آلیس عصبی شده و عصایش را بالا آورد و آنتونی را تبدیل به مجسمه کرد، او سال ها منتظر این لحظه بود و نمی‌خواست از دستش بدهد.

استیو که این صحنه را دید متعجب به آلیس و آنتونی خیره شد و نگاهش را در میانشان به گردش در آورد، که آلیس عصایش را بالا آورد و خواست استیو را هم تبدیل به مجسمه کند، ولی هر چه کرد نتوانست این کار را انجام دهد، متعجب به عصایش و استیو خیره شد و گفت:

- اه! پس چرا روی او کار نمی‌کند؟!

استیو پوزخندی زده و گفت:

- گویا یادت رفته، من از نسل جن ها هستم، نمی‌توانی مرا تبدیل به مجسمه کنی، عصای تو روی من هیچ تاثیری ندارد.

آلیس با اخم و ترس به استیو خیره شد، مایکل را از جای بلند کرد و خواست خودش و مایکل را محو کند، که استیو با یک حرکت خودش را به او رساند و عصایش را از چنگال های تیز آلیس بیرون کشید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

آلیس متعجب از کاری که استیو انجام داده بود، خواست به سمتش برود، که استیو با یک حرکت عصا آنتونی را از حالت مجسمه‌ در آورد و روبه آلیس گفت:

- من، دیگر به تو اجازه نخواهم داد، که برما حکومت کنی.

آلیس دندان های تیزش را روی هم گذاشته و گفت:

- آن عصا را برگردان استیو!

این بار آنتونی که از حالت شوک خارج شده بود، گفت:

- حالا دیگر، تو هیچ قدرتی نداری آلیس!

و سپس پوزخندی بر لب نشاند.

آلیس، با چهره‌ای عصبی و دندان هایی چفت شده گفت:

- شما می‌دانید با چه کسی سخن می‌گویید؟!

استیو گفت:

- آری، با کسی که تنها به فکر خودش و منفعت خویش است، کسی که حاضر است برای جان خودش جان یک کودک بی گناه را بگیرد.

آلیس که فرصت را بد دید خواست، فرار کند ولی همان لحظه استیو عصا را بلند کرده و به سمت آلیس فرود آورد، آلیس می‌دوید و به او اجازه این کار را نمی‌داد ولی استیو عصا را برای بار دوم فرود آورد و تیرش به هدف خورد، آلیس تبدیل به مجسمه‌ای گچی شده بود و چشمان قرمزش باز مانده و حالا دیگر هیچ ابهتی در آن وجود نداشت.

مایکل همچنان در خود جمع شده و می‌گریست، پسری که با چهره مظلومش توانسته بود دل آنتونی و استیو را به دست بیاورد، آنتونی به سمت مایکلی که متعجب به آن صحنه و مجسمه‌ آلیس نگاه می‌کرد، رفت و گفت:

- مایکل! تو دیگر نجات پیدا کرده‌ای، نگران هیچ چیز نباش.

مایکل با هق‌هق و چشمان پر از اشکش گفت:

- ی..یعنی اون زن ترسناک دی...دیگه با من کاری...ن..نداره.

آنتونی سرش را تکان داد و گفت:

- نه! دیگر هیچ کسی کاری با تو ندارد.

مایکل آب دهانش را قورت داده و گفت:

- من...من می‌خوام برم خونه‌مون.

آنتونی متعجب گفت:

- خانه شما کجاست؟!

این بار استیو جواب داد:

- فکر می‌کنم خانه آنها پشت دریچه باشد، یکبار آنجا را دیده‌ام.

آنتونی گفت:

- او را به خانه‌شان ببر و حواست باشد کسی تو را نبیند.

سپس رو به مایکل گفت:

- مایکل؟! به من قولی می‌دهی؟!

مایکل گفت:

- چ...چه قولی؟!

آنتونی دستی بر شانه کوچک مایکل گذاشته و گفت:

- تا ابد این راز را در سینه نگه دار و امروز را برای همیشه از حافظه‌ات پاک کن و به هیچ کس نگو امروز چه اتفاقاتی برای تو افتاده.

مایکل لب های خشکیده اش را تر کرده و گفت:

- اما...

آنتونی انگشت اشاره‌اش را به حالت سکوت بالا گرفت و گفت:

- اما ندارد، به من قول بده مایکل.

مایکل سری تکان داده و گفت:

- قول می‌دم.

آنتونی لبخندی زد و گفت:

- آفرین، حالا می‌توانی بروی.

و به استیو اشاره کرد که مایکل را به سمت خانه هدایت کند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

پاتریشیا و جیمز هر چه منتظر مایکل شدند، خبری نشد، دلهره و ترس بر جانشان غلبه کرده بود، پاتریشیا با دلهره و بغض چنبره زده در گلویش گفت:

- م...مایکل، جیمز مایکل رو پیدا کن!

جیمز گفت:

- مطمئن باش پیداش می‌کنم، احتمالا همین وور و بر باشه، شده ده بار همه جا رو بگردم پیداش می‌کنم، تو خودت رو ناراحت نکن.

اما پاتریشیا مادر بود و این چیز ها سرش نمی‌شد، حس مادرانه‌اش برای پسر سرکشش نگران بود و شور او را می‌زد.

الیزابت، گریه می‌کرد و نگران برادرش بود، فضای خانه برای همه خفقان آور بود، پاتریشیا اشک هایش روی گونه های برجسته و قرمز رنگش می‌ریخت و به فکر پسرکش بود.

*

استیو دستان مایکل را گرفته بود و از دریچه یا تونل وحشتناک و مخف عبور داد، او را به سمت اتاق هدایت کرد و وقتی وارد اتاق شدند رو به مایکل گفت:

- مایکل، همانطور که آنتونی گفت نباید کسی از اتفاقات امروز آگاه شود، متوجه هستی؟!

مایکل سری تکان داده و گفت:

- من..من به اون آقا هم گفتم قول میدم به هیچکس هیچی نگم.

استیو لبخندی بر لب نشاند و گفت:

- خوب است.. حالا می‌توانی بروی، مراقب خودت باش، پسر باهوش.

مایکل سری تکان داده و با لبخند گفت:

- ممنون از اینکه نجاتم دادید.

استیو گفت:

- برو...برو مایکل.

مایکل در اتاق را باز کرد و از اتاق خارج شد و استیو هم از اتاق محو شد....

جیمز با شنیدن صدای در اتاق از جای بلند شد، که با دیدن مایکل با شتاب به سمتش رفته و گفت:

- مایکل، تو کجا بودی؟!

مایکل اب دهانش را قورت داده و گفت:

- م...من تو این اتاق بودم.

و به اتاق پشت سر که از آن خارج شده بود اشاره کرد، جیمز گفت:

- این اتاق که درش قفل بود، چطوری بازش کردی؟!

مایکل سرش را پایین انداخته و گفت:

- معذرت می‌خوام.

جیمز کودکش را در آغوش کشید و به سمت پاتریشیا رفت که حالا از شوق لبخندی زیبا روی لب های سرخش جای گرفته بود.

پایان

۱۴۰۰/۴/۲۳  ۲۱:۳۲

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 9 ماه بعد...
مهکام قاسمی مهمان

سلام   خانم بیتا فولادی 

من مهکام قاسمی هستم 

میشه  در شخصی به من پیام بدین 

سپاس 

موفق و پیروز باشید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، مهکام قاسمی مهمان گفته است:

سلام   خانم بیتا فولادی 

من مهکام قاسمی هستم 

میشه  در شخصی به من پیام بدین 

سپاس 

موفق و پیروز باشید

@ مدیر اسپم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...