رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

@عاشقانه رمان شمشیری از جنس انتقام/ نرگس نظریت کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط M@hta افزوده شد,

سطح قلم: B

پست های پیشنهاد شده

  • پاسخ 67
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

پارت اول: •·•·•·•·•·•·•·•·•·••·•·•·•·•·•·•·••·•·•·•·•·•·•·•·•·••·• جیغ می‌کشیدم و با تمام وجودم تقلا می‌کردم تا از دست اون مردک وحشی خلاص بشم، ولی اون من رو سفت چسبیده بود و بهم رحم نمی‌کرد!

پارت‌دوم •·•·•·•·•·•·•·•·•·••·•·•·•·•·•·•·••·•·•·•·•·•·•·•·•·••·• با صدای مهتاب از خواب بیدار شدم. سردرد باز هم به سراغم اومده بود، ولی...  پوزخندی زدم! من دیگه به این حالت‌هام عادت کردم.

پارت‌سوم •·•·•·•·•·•·•·•·•·••·•·•·•·•·•·•·••·•·•·•·•·•·•·•·•·••·• لباس نظامیم رو پوشیدم و بعد سر کردن چادرم که فقط مخصوص محل کارم بود از خونه بیرون زدم که همزمان مهتاب هم بیرون اومد و بعد برداش

  • 2 weeks later...
  • ویراستار

پارت‌پنجاه‌و‌یکم
•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠

سرهنگ رو غلیظ و یه جورهایی حرص‌درار ادا کرد که موفق هم شد! همون‌طور که خیره‌ی اون دو گوی یخی و تیره‌اش بودم با نفرت لب‌هام رو از هم باز کردم و جواب دادم: 
- ولی من تو تموم این سال ها یه چشمم به تو بود و یه چشمم به اون پسر روانیت که لنگه‌ی بدتر از خودته! 
خودم هم از صدام متعجب شدم! این صدای مملوء از خشونت و انزجار برام غریبه بود!
پوزخندی زد و بی‌اهمیت به جملم، همون‌طور که غرق در فکر و خیالات خودش بود، گفت:
- طاهر همیشه به خاطر جذابیت و زیبایی زیادی که از مادرت به ارث بردی بهت حسودی می‌کرد! می‌گفت تا حالا هیچ‌کس رو به جذابی طاها ندیدم! 
پوزخندی زد و خیره تو نگاه خیره‌ام، ادامه داد:
- حالا می‌بینم که درست می‌گفته! با این‌که بیش از پنجاه سالته، ولی هنوز جذابیت خاصی تو چهرت وجود داره!
نیشخندی زد و دوباره در تکمیل جملش گفت:
- وقتی الان با این لباس های نظامی این‌جوری هستی، قطعا اون موقع با شلوار جین دَمپا و کت کَمَریِ چرم که تازه مد شده بود، چیز نابی بودی!
با عصبانیت و حرصی که از یادآوری گذشته تو دلم رخنه کرده بود، غریدم:
- عوضی اسم برادرم رو به زبون کثیفت نیار! طاهر من...
وسط حرفم پرید و با ابروهای بالارفته و مُتمسخر گفت:
- آ- آ، طاهر تو؟!
لبخند کجی زد و ادامه داد:
- تا اون‌جایی که یادم میاد، حدود چهارده، پونزده سال پیش که دشمن خونی و تیتر بزرگ صفحه اول روزنامه ها بود؛ حالا شد طاهر تو؟!
غریدم: 
- طاهر هیچ‌وقت برای من دشمن نبود، بلکه اون خودش تو تصوراتش من رو دشمنش می‌دونست!
تک‌خنده‌ی حرص‌دراری کرد!
- اتفاقاً اون تو رو خیلی دوست داشت، ولی متاسفانه این خود تو بودی که نخواستی این دوست داشتن و برادری برای همیشه ادامه پیدا کنه!
بعد این حرفش به طرفم خم شد و با چشم‌ های ریز شده و اون لبخند موذی کنج لبش به آرومی ادامه داد:
- تو حتی به برادرزاده‌ی خودت هم رحم نمی‌کنی مردک، چه برسه به برادر کوچیک‌ترت که اون‌جور مقابلت وایستاد و ازت کمک خواست و تو ناجوانمردانه ردش کردی و پناه اون پسر بیست ساله نشدی! حالا چطور با پررویی تمام همچی...
با عصبانیت از جام بلند شدم و درحالی که کنترلی رو صدا و حرکاتم نداشتم، فریاد زدم:
- دهنت رو ببند!
کلافه دستی تو موهام کشیدم و با چشم های بسته در حالی که بهش پشت کرده بودم گفتم:
- آره درست میگی؛ من مقابلش وایستادم، ردش کردم.
به طرفش چرخیدم و با عصبانیت غریدم:
- چون اون گستاخانه ازم کمک خواست تا علاوه بر شغل و وظیفه‌ی مهمم به مملکت و مردم جامعم هم نارو بزنم و فقط به خاطر حس برادری، پشتِ به قول تو پسرِ بیست ساله‌ای بشم که مغزش باد کرده بود و خوشیِ زیاد زیر دلش زده بود و به توی ابله پناه آورد!
حالا اون هم عصبی شده بود ولی این‌بار حرفی نزد و فقط با انزجار بهم خیره شد؛ دقیقا عین من! چشم هاش رو محکم به هم فشرد!
- بنال چی می‌خوای؟
داد زد:
- از من چی می‌خوای؟ حالا که من رو گرفتی، چرا دیگه این بازی کثیفی که با اون مأمور و پلیس مُلیس هات راه انداختی رو تموم نمی‌کنی؟
در آنی خشمم فروکش کرد و این جملش آبی رو آتیش شعله‌ورم شد. با لبخندی کج گوشه‌ی لبم و یه تای ابروی بالا رفته روی میز خم شدم و همون‌طور که به چشم هاش خیره‌ بودم، جواب دادم:
- چون هنوز این بازی تموم نشده؛ تو تازه مهره‌ی سوم این بازی بودی، هنوز دو مهره‌ی اصلی باقی موندن.
با تعجب نگاهم کرد! می‌دونستم به نفر دومی فکر می‌کرد که ازش گفته بودم؛ به خاطر همین معطلش نزاشتم و با لبخندی موذی گفتم:
- رهام آریا و...
مکثی کردم؛ لب‌هام رو تو کشیدم و به آهستگی نجوا کردم:
- کایا...
تک‌خنده‌ای کردم و با عجله کلمم رو تصحیح کردم:
- اوه ببخشید، ماهور رادمنش!


•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت‌پنجاه‌و‌دوم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

به محض شنیدن این جمله رنگش پرید و نفس تو سینش حبس شد؛ یه حالتی که قطعا مثل سکته کردن بود! 
می‌دونستم ماهور واسش کوچیک‌‌ترین اهمیتی نداره و الان هم چیز دیگه‌ای باعث موریانه‌خوریش شده؛ اون هم چیزی نیست جز حسی دردآور از دروغ بزرگی که به برادرم گفته بود و بهش از پشت خنجر زده بود و با فریب دادنش، دو نفر از پوست، خون و رگ همدیگه رو رو به روی هم قرار داده بود؛ یه حسی درست مثلِ حسِ... عذاب وجدان!

"آسنات"

با اخم ریزی از بین دختر، پسرهای مختلفی که تو پیست رقص در حال گرم کردن خودشون بودن دنبال مانی می‌گشتم؛ کسی که امروز طوفان ما رو باهاش آشنا کرد تا کارمون سریع‌تر راه بی‌افته.
مانی جمشیدی، پایه ثابت پارتی های هفتگی، اون هم برای جمع کردن دخترهای رنگارنگ برای باند ارباب شب بود؛ البته که تا به حال به گفته‌ی طوفان، هیچ کدوم از افراد اصلی باند پا تو این پارتی ها نزاشتن تا یه وقت از طریق گشت پلیس که گَه‌گاهی پیداش میشه ردشون زده نشه ولی با این همه، کلی از این پارتی های کوفتی و لجن سود می‌برن!

طوفان عکسش رو بهمون نشون داده بود تا راحت پیداش کنیم ولی متاسفانه من اون وسط هر کسی رو می‌‌دیدم جز مانی جمشیدی که بین دختر، پسرها به «م.ج» معروف بود.
با دیدن مانی که با عجله و لبخند بزرگی به سمت ما می‌اومد، لبخند مرموزی رو لبم نقش بست!
پس بالاخره کارش رو کرد. مطمئنم از طریق این پارتی کارمون راحت‌تر میشه و نیاز به هزار دنگ و فنگ دیگه نداریم؛ البته که از تمام نقاط هم استنشاط برداری شده و این تو دادگاه کلی به سودمون خواهد بود.
وقتی بهمون رسید، تعظیم کوچیکی کرد و بعد با هول رو بهمون گفت:
- چند تا از دخترها رو ردیف کردم؛ الان دیگه منتظر شمان.
لبخندم پررنگ‌تر شد و با غرور سرم رو تکون دادم. به طرف فرزام برگشتم که دیدم با اخم ریزی به مانی که حالا داشت به وسط پیست بر می‌گشت خیره شده بود و غرق در فکر بود. نزدیکش رفتم و به خاطر صدای بلند آهنگ به ناچار بلند گفتم:
- اول من میرم تو اتاق سمت راست بعد تو برو، اوکی؟
سرش رو به طرفم برگردوند و با همون اخمش سرش رو تکون داد. موهام یا بهتره بگم کلاه‌گیسم رو مرتب‌تر کردم و با غرور و قدم‌های محکم به سمت راست حرکت کردم. طبق خواسته‌ی خودمون، دخترها رو دو دسته کرده بودن و طبقه‌ی بالا چهار نفرشون رو تو یه اتاق و سه نفرشون هم تو اتاق دیگه برده بودن که من و فرزام باید تو اتاق های جداگانه می‌رفتیم و باهاشون صحبت می‌کردیم؛ وقتی هم مثلا همشون رو گول زدیم، بیرون می‌بریمشون تا سوار ماشین مخصوص بشن. با دیدن اتاق مورد نظر، رو به روش ایستادم و بعد چند نفس عمیق، وارد شدم. 
به محض ورودم، چهار دختر بسیار زیبایی با استرس و ترس بلند شدن! 
از بینشون سروان افسانه شمس و سروان سایه مولوی رو تشخیص دادم که درست مثل بقیه‌ی دخترها با سر و وضع نامناسب و استرس ساختگی به من زل زده بودن. هردوشون به طور عجیبی گریم شده بودن و قابل تشخیص نبودن ولی خب به هر حال ما از قبل عکس های گریم‌شدشون رو از طریق ایمیل عمو دیده بودیم و می‌شناختیم.
نگاهم رو دو دختر دیگه‌ای که بسیار زیاد استرس داشتن چرخید! 
ترس مشهودی تو چشم هاشون مشخص بود! دو دختر با چهره‌ٔ شرقی و چشم و ابرو مشکی، درست مثل سروان هامون.
واقعا چرا بعضی دخترها که تو قرآن به وارث زیبایی خداوند نام برده شدن، باید انقدر زود گولِ یه مشت اَرازل‌ اُباش رو بخورن، زیباییشون رو به حراج بزارن و عمر و جوونیشون رو تباه کنن؟! چرا باید بعضی دخترها انقدر ساده باشن که هر پسری با هر نمایشنامه‌ای که اکثراً تکراری هم هستش، بیاد و زندگیشون رو نابود کنه، قلب حساس و نازک این جنس پاک رو سیاه و شکسته کنه؟! 
چه دخترهایی که تو اداره نمیان و به خاطر همین گول خوردنِ زود زار نمی‌زنن! هر ثانیه حسرت می‌خورن که چرا زندگیشون رو با یه پسر بی‌لیاقت معامله کردن وَ در آخر موردِ دزدی، بالا کشیدن ثروت، خیانت، قاچاق، سوءظن و خیلی اتفاق های وحشتناک دیگه‌ای قرار می‌گیرن که مسلماً بیشترش رو مردم از طریق اخبار و مطبوعات می‌شنون و می‌خونن و مطلع میشن. ما بارها از نزدیک با این دخترها سر و کار داشتیم و تو هر لحظه بابت بعضی از جوون‌های کشورمون افسوس می‌خوریم!
به خودم که اومدم، دیدم همین‌طوری با اخم غلیظی به اون چهارنفر خیره شدم!
چشم‌ هام رو بستم و نفسی کشیدم که بیشتر حالم از بوی مشمئزکننده‌ی الکل و دود و سیگار بد شد! چشم هام رو باز کردم و با قدم‌های محکم به سمتشون حرکت کردم؛ اون ها که حالا حسابی دستپاچه شده بودن، هر کدوم یه قدم به عقب رفتن.

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...
  • ویراستار

پارت‌پنجاه‌و‌سوم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠٠٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

سر جام وایستادم و یه تای ابروم رو بالا فرستادم؛ با نیشخند گفتم:
- فکر می‌کردم دخترهایی که حاضر شدن قاچاقی به اون‌وَر آب برن تا مثلا زندگی ایده‌آلی برای خودشون دست و پا کنن، خیلی باید زرنگ‌تر از این چیزی که می‌بینم باشن؛ ولی متاسفانه چیزی که الان می‌بینم اصلا با تصوراتم قابل قیاس نیست!
یه قدم دیگه نزدیک‌تر رفتم که یهو سروان شمس که با عنوان صبا مظاهری وارد عملیات شده بود با صدایی که هم می‌لرزید و هم سعی داشت محکم باشه گفت:
- خُ... ب معلو... مه که زِ... زرنگیم! اگه نبودیم که... حالا این... این‌جا نَ... نبودیم!
در حالی که تو دلم هزار بار به این همه بازی حرفه‌ای و بدون نقص یک سروان آفرین گفتم، در ظاهر یه تای ابروم رو بالا انداختم و پوزخند تمسخرآمیزی زدم!
نگاه ازش گرفتم؛ با صدایی محکم گفتم:
- خب دخترها، گوش کنین ببینین چی میگم؛ شما قبول کردید که به کمک ما قاچاقی به ترکیه برید، پس باید تا آخرش وایستید، وگرنه همون‌طور که مطمئنم قبلا م.ج بهتون هشدار داده یه دفعه به خودتون میاین و می‌بینین از این دنیا... 
همزمان با ادامه‌ی این جمله، دو تا انگشت‌های اشاره و وسطیم رو به حالت موجی به سمت مخالف و پشت سرم به حرکت در آوردم.
- به اون دنیا مشرف میشین! 
یهو رنگ اون دو دختر دیگه که مانی، دنیا و فریال معرفیشون کرده بود به شدت پرید! بی‌توجه به اون دو با بی‌خیالی ادامه دادم:
- پس حواستون رو جمع کنین که از حالا به بعد راه خلاصیتون از دست ما فقط همکاری هرچه بهتر هستش؛ بعدش هم هر کس سیِ خودش میره و نه ما شما رو می‌شناسیم، نه شما ما رو؛ الان هم با من میاید و به بیرون میریم، سوار سانتافه‌ی مشکی رنگ با پلاک «...» که یکم پایین‌تر پارک شده میشین و جیکتون هم در نمیاد؛ حله؟!

با صدای بلندم، هر چهار نفر تند- تند سرشون رو تکون دادن که پوزخندم پررنگ‌تر شد و سرم رو به نشانه‌ی تایید تکون دادم. به سمت در حرکت کردم و بیرون رفتم. از پله‌ها پایین اومدم ولی وسط راه به عقب برگشتم که ببینم پشتم هستن یا نه که دیدم دنیا نیستش. «پوف» کلافه‌ای کشیدم و رو به اون سه تا با صدای نسبتاً بلندی گفتم:
- شماها برید سوار بشید تا من ببینم اون یکیتون کجاست!
سرشون رو تکون دادن و من هم با قدم‌های بلند، پله‌ها رو دو تا یکی بالا رفتم. توی راهرو بودم که یهو از یه اتاق صدای جیغ دختری به گوشم نشست. تشخیص این‌که اون دختر دنیا بود زیاد سخت نبود، چون کمی بعد، صدای جیغ همراه با درخواست کمکش شنیده شد و تونستم صداش رو تشخیص بدم. 
به سمت صداش حرکت کردم. وقتی به در مورد نظر رسیدم، تو یه حرکت با پام محکم به در کوبیدم که در با صدای مهیب و بلندی باز شد و من تو دلم خدا رو شکر کردم که قفلی در کار نبود!
•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠٠٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت‌پنجاه‌‌و‌چهارم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

با عصبانیت به پسر جلفی که دنیا رو به زور گرفته بود و دست‌های بزرگ و لجنش رو روی دهنش گذاشته بود نگاه کردم. بلند غریدم:

- چه غلطی می‌کنی آشغال؟! ولش کن دختره رو بره!

پسره نیشخندی زد و کشدار گفت:

- به تو چه خانم کوچولو؟ دوست دارم نگهش دارم، تو رو سَنَنَ؟

با شنیدن کلمه‌ی «خانم کوچولو»، عصبانیتم به طور وحشتناکی بیشتر شد! مطمئن بودم چشم‌هام دو کاسهٔ خون شدن! فقط اون لحظه یه جمله توی ذهنم پژواک می‌شد.

 

«- چطوره خانم کوچولو؟! دیدی دیدن عزیزت که غرق خون باشه چه حسی داره؟ دیدی حالا به من خیلی ربط داشت از دشمنم انتقام بگیرم؟ حس کردی من چی کشیدم بچه؟ دیدی خانم کوچولو؟!»

 

دست‌هام مشت شد و بدنم به شدت منقبض! پسره که انگار از حالت‌‌هام و نگاه وحشیم جا خورده بود، یکم با تعجب نگاهم کرد که از فرصت استفاده کردم؛ فاصلم رو باهاش کم کردم و تو یه حرکت مشتم رو تو صورتش کوبوندم! انتظار این حرکت رو نداشت و چون مست بود، ناله‌ای کرد و افتاد. 

با دیدن دنیا که خلاص شد، داد زدم تا بیرون بره و خودم هم با لگد به جون پسره که با وجود درد زیادش، همچنان داشت لغز می‌خوند افتادم. وقتی قشنگ صورتش نابود شد، نفسی کشیدم و با عصبانیت، نزدیک گوشش غریدم:

- حالا ربطش رو دیدی آقا کوچولو؟

ناله‌ای کرد که خنده‌ی عصبی کردم!

- پس از این به بعد حواست باشه همه چی به من مربوطه!

داد زدم:

- همه چی!

دوباره ناله‌ای کرد که با انزجار روم رو ازش گرفتم و بلند شدم. از اتاق بیرون اومدم. حالم بد بود و باید حتما به بیرون از این محوطه می‌رفتم تا هوای تازه بهم بخوره، وگرنه رسماً دیوونه می‌شدم!

از پله‌ها پایین اومدم که دیدم فرزام با اخم و عصبانیت دور خودش می‌چرخه و به اطرافش نگاه می‌کنه. ناخودآگاه با دیدنش، لبخندی از حس لطیف امنیت و آرامش رو لب‌هام نقش بست!

من هیچ‌وقت نمی‌تونم فرزام رو با همچین رزل‌هایی مقایسه کنم. هر چقدر هم که بد باشه، خیانتکار باشه، خائن باشه وَ یا هر صفت بد دیگه‌ای داشته باشه، ولی مطمئنم باز هم هیچ‌وقت مثل این‌ها نبوده و نخواهد هم بود.
با تنه‌ی محکم دختری که از کنارم می‌گذشت به خودم اومدم و به طرفش رفتم که نگاهش بهم خورد. نفسش رو به طور محسوسی به بیرون فرستاد و وقتی بهش رسیدم با اخم‌های درهم و صدایی به شدت بم شده بود غرید:
- یه ساعته کجا بودی؟ تو این خراب شده که همه عین یه مشت حیوون وسط افتادن، تو کجا غیبت زد؟
با صدای بلندش عصبانی شدم و دوباره تو جلد آسنات خشک و سرد فرو رفتم؛ در حالی که از عصبانیت و حرصی که تو وجودم مونده بود نفس- نفس می‌زدم، مثل خودش غریدم:
- هر قبرستونی بودم به خودم مربوطه؛ در ضمن، لزومی نمی‌بینم بهت جواب پس بدم که سوال‌پیچم می‌کنی!
به وضوح عصبانی‌تر شد، چون محکم مچ دستم رو گرفت و در حالی که فشار زیادی بهش وارد می‌کرد، سرش رو نزدیک گوشم آورد و با حرص و غضب گفت:
- فعلا تو این مأموریت بنده همکار ویژت هستم و به خاطر دَرَجاتم، مافوقت هم به حساب میام؛ پس حرف اضافه نزن و به وظیفت عمل کن؛ بعد هم هر گورستونی خواستی بری...
نفسی کشید؛ با صدایی آروم کنار گوشم ادامه داد:
- هِری!
هرم نفس‌های داغ و کشدار ناشی از عصبانیتش که به گردنم می‌خورد باعث شد حس خاصی بهم دست بده! سریع خودم رو عقب کشیدم تا خودم رو کنترل کنم.
 این‌بار من هم با عصبانیت بیشتری گفتم:
-یادت که نرفته کی رو به ‌روته جناب؟ ها؟ 
پوزخندی زد!
- نه ولی جنابعالی هم یادت که نرفته نشان‌های من خیلی بالاتر از تو هستش؟
وَ در ادامه با تمسخر اضافه کرد؟
- ها؟ یادت رفته؟
با این حرفش چشم‌هام رو بستم تا بتونم به اعصابم مسلط شم! متأسفانه جوابی نداشتم در برابرش بزنم و مجبور بودم سکوت کنم، چون کاملا درست می‌گفت و این رو من که خودم واسه همچین چیزی به عمو طاها درخواست داده بودم خیلی خوب می‌دونستم!
•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...
  • ویراستار

پارت‌پنجاه‌وپنجم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠

نفسی کشیدم و وقتی چشم‌هام رو باز کردم، بدون نگاه کردن بهش راهم رو کشیدم و بیرون رفتم. هم زمان با خروجم نسیم خنکی هم به صورتم برخورد کرد که باعث شد تا با لذت نفس عمیقی بکشم! 
واقعا اون دیوانه‌ها چطور می‌تونن انقدر راحت و بی‌پروا توی اون دود و دَم بمونن؟! لعنتی حتی از فضای زندان و بندها هم بدتره! با تأسف سری تکون دادم با قدم‌های بلند، خودم رو به سانتافه مشکی رنگی که کمی با فاصله از ویلا پارک شده بود رسوندم. خواستم در رو باز کنم که دستی زودتر بهش رسید و در رو باز کرد. 
با حرص دندون‌هام رو به هم فشردم! باز هم فرزام، باز هم فرزام، باز هم فرزام! 
این بشر انگار کاری به جز عصبی کردن من نداره! با حرص به طرفش برگشتم که دیدم خیلی خونسرد و البته با لبخند کجی گوشه‌ی لبش با تفریح بهم نگاه می‌کنه.
وقتی نگاه من رو به خودش دید، لبخندش بیشتر کش اومد و بی‌توجه بهم، رد و سوار ماشین شد! 
لب‌هام رو محکم به هم فشردم و سعی کردم بی‌خیال رفتار مزخرفش بشم! سوار ماشین شدم. خیلی خسته بودم و این لباس‌های جذب، آرایش به نسبت غلیظ و گریم روی صورتم بیشتر به این خستگی دامن می‌زد!

"رهام"

با عصبانیت روی مبل‌های تو اتاق کارم نشسته بودم و با حرص پاهام رو تکون می‌دادم. این بزمچه‌ها رو اگه من آدم نکنم رهام نیستم! حالا دیگه با من در می‌افتن؟ با من؟!
پوزخند عصبی زدم! با صدای تقه‌ی در عین کوه آتش‌فشانی که هر لحظه احتمال داره فوران کنه فریاد زدم:
- کیه؟!
در با صدای آرومی باز شد و جورج، یکی از نگهبان‌های انبار با اصالت آمریکایی- ایرانی سر به زیر وارد شد. با دیدن قیافه‌ی مثلا شرمنده‌اش، عصبانیتم بیشتر شد و با یه حرکت سریع بلند شدم؛ جوری که مبل به عقب پرت شد! 
بی‌توجه به مبل پرت شده و صدای «قیژ» بدی که ایجاد کرد، با شتاب به طرفش رفتم و یقش رو محکم گرفتم. با دندون‌هایی که از عصبانیت روی هم می‌فشردمشون، به دیوار کوبوندمش و...
دیگه سرش پایین نبود و حالا با وحشت به من که مطمئنن چشم‌هام دو کاسه‌ی خون شده بود نگاه می‌کرد. با دیدن نگاهش، مثل همیشه آتیش خشمم بیشتر شد و با صدای نعره مانندی فریاد زدم:
- آشغال حالا دیگه من رو پیش اون مرتیکه‌ی نفهم ضایع می‌کنی؟!
فریاد این‌بارم بلندتر و آسمون‌خراش‌تر بود:
- هان؟!
با نعره‌ی آخرم و سیلی محکمی که همزمان بهش کوبوندم، خون از دهان و بینیش جاری شد، ولی من نه تنها آروم نشدم بلکه بیشتر به خون این مرتیکه حریص‌تر شدم! 
با زانو تو شکمش کوبیدم که تو خودش جمع شد و دادش به آسمون رسید! یه لگد دیگه بهش زدم که پخش زمین شد و تو خودش لول خورد. 
حرصم خالی نشد؛ با مشت و لگد به جونش افتادم و تا جایی که جا داشت زدمش! وقتی خسته شدم ازش جدا شدم و یقش رو که از خون قرمز شده بود تو چنگم گرفتم و به بالا کشیدمش. با عصبانیت و صدایی که بیشتر از هر وقتی بم شده بود غریدم:
- وقتی اون بی‌همه چیز کل انبار من رو تخلیه می‌کرد، تو کدوم گوری بودی؟!
صدام به فریاد تبدیل شد!
- کدوم قبرستونی رفته بودی که نفهمیدی؟ بگو تا به آتیش نکشیدمت!
با صدایی تحلیل‌رفته و ناتوان نالید:
- آقا ما رو گول زدن؛ ما...
با این حرفش تمام بدنم از عصبانیت لرزید و دوباره با مشت به جونش افتادم؛ تا جایی که دیگه با یه مُرده فرقی نداشت! ازش جدا شدم و با عصبانیت به کایا زنگ زدم.
- بل...
وسط حرفش پریدم و فریادگونه گفتم:
- هر قبرستونی هستی تا پنج دقیقه دیگه جلوی منی؛ افتاد؟!
منتظر جوابش نشدم؛ به سرعت قطع کردم و روی میز پرتش کردم. دقیق پنج دقیقه بعد، کایا در حالی که نفس- نفس می‌زد بهم رسید و با تعجب و استرس گفت:
- چی شده رُ...
به سمتش هجوم بردم و محکم به در کوبوندمش که صدای «آخش» بلند شد! 
این پسرِ همون مَرد هستش؛ همون مردی که باز هم با دخالت‌های بی‌جاش می‌خواد زندگیم رو، دار و ندارم رو به آتیش بکشونه؛ کسی که دیگه ریختن خِونِش به شدت واجب شده! اگه تا الان صبر کردم، دیگه بسه. وقت ریختن خونِش رسیده... خونِ طاها رادمنش!

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت‌پنجاه‌وششم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠

 

"طاها"

با خوشحالی وارد اداره شدم و با چیزی که دیدم، سرجام ماتم برد! همه‌ی کارکنان اداره تو دو ردیف به صف ایستاده بودن و با ورود من، شروع به دست زدن و تبریک گفتن کردن! با دیدن اون همه همهمه لبخندی زدم و با خوش‌رویی جواب همشون رو دادم. قدم برداشتم به اتاقم برم که با صدای استوان رشیدی، سر جام وایستادم.

- قربان؟

به طرفش برگشتم که بهم رسید و بعد احترام نظامی و شنیدن «آزاد» من، شروع به توضیح دادن کرد.

- قربان عذر می‌خوام که بی‌وقت مزاحمتون شدم، ولی شراره مختار شروع به فحاشی کرده و می‌خواد سرگرد رادان رو ببینه.

یه ابروم رو بالا انداختم و نیشخندی زدم؛ مطمئن بودم می‌خواد چی بگه ولی با این همه باید می‌رفتم تا بیشتر از این اعصاب‌خوردکنی نکنه! ممکنه حتی یه موقع، فقط با یه حرکت کوچیکش کل نقشه رو که تا اینجا رسوندیم بر باد بده؛ هر چند اون‌‌وقت خودش هم توسط من بر باد میره!

                                           ***

 

- به- به، جناب سرهنگ! با کوچیکَتون کار داشتیم، بزرگش رو دیدیم! چه شَوَد پس!

اخمی کردم که ساکت شد و رو صندلی نشست. همون‌طور سر پا با اخم بهش خیره شده بودم و منتظر بودم ببینم چی میگه، البته اگه اون دهنش رو باز می‌کرد!

وقتی دیدم حرفی نمی‌زنه، عصبی گفتم:

- این همه داد و هوار راه انداختی که حالا لال بشی؟!

با شنیدن دادم، اون هم اخم کرد و با حرص گفت:

- لالم چون معلوم هستش که می‌دونی چی می‌خوام؛ پس الکی خودم رو خسته نمی‌کنم!

متمسخر گفتم: 

- اون‌وقت از کجا معلومه که می‌دونم؟

شراره با نگاهی نافذ جواب داد: 

- چون اگر نمی‌دونستی، سرهنگ رادمنش نبودی!

ابرویی بالا انداختم و سری به نشانه‌ی تایید تکون دادم. راه افتادم و پشت صندلیش رفتم؛ وقتی کاملا پشتش قرار گرفتم از پشت، جوری که بهش برخورد نکنم به سمتش خم شدم و با صدایی خشن گفتم:

- وعدت رو می‌خوای؛ می‌خوای بابات رو ببینی؛ می‌خوای بری و برگردی وَ اگه ما نزاریم بری، نقشمون رو به طور کامل رو دایره‌ی آریا می‌ریزی!

چیزی نگفت؛ حتی برنگشت تا نگاهم کنه و الحق که این دختر نفوذپذیری در دیگران رو خوب بلد بود، اون هم با روش‌های مختلف!

دست‌هام رو پشتم زدم و دوباره جلوش ایستادم. دست‌هام رو به اندازه‌ی شونه‌های پهنم باز کردم، روی میز قرار دادم و کمی به سمتش خم شدم تا نفوذ و قدرتم رو بیشتر به رخش بکشم؛ با همون صدای خشن و خشکم در تکمیل جملم گفتم:

- میری، ولی فقط ده روز وقت داری بری و برگردی! اگه... فقط اگه این ده روز بشه یازده روز... 

انگشت اشارم رو به حالت تهدید رو به روش تکون دادم و با چشم‌هایی عصبی و صدایی بی‌مُروت ادامه دادم:

- مطمئن باش به روز اعدام نمی‌رسه، همون‌جا خودم جونت رو می‌گیرم!

با اخم نگاهم می‌کرد و وقتی حرف‌هام تموم شد پوزخندی زد و با جسارت گفت:

- من موندم شماها از چی انقدر می‌ترسین؟ کسی که تونسته تمام دوربین و بیشتر سیستم‌های خارجی رهام آریا رو حک کنه، کسی که تونسته امروز با درایَت تمام وَ بسیار هوشمندانه انبارِ بزرگ رهام آریا رو خالی کنه، تقریبا نصف سرمایش رو از طریق این تخلیه کردن از چنگش در بیاره و هیچ کس هم از نیروهای آریا نتونن کاری کنن؛ مردی که بیشترین آتیش خشم و انتقام رو از خاندان آریا با خودش یدک می‌کشه؛ سرهنگی که دو تا از بهترین و کارکشته‌ترین سرگردهاش رو وارد خونه و حتی اتاق کارِ رهام آریا می‌کنه...

مکثی کرد و با نیشخندی ادامه داد:

- کسی که وجب به وجب کارهای آریا رو می‌دونه و حتی....

این‌بار پوزخند زد!

- قراره یه شگفتانه‌ی جدیدی رو به رهام و شایا آریا نشون بده... دیگه از چی می‌ترسه آخه؟

با اخمی عمیق و بهت‌زده بهش خیره شده بودم! 

 

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...
  • ویراستار

پارت‌پنجاه‌و‌هفتم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•


این دختر این همه اطلاعات از کجا به دست آورده؟! یعنی به همین راحتی و به سرعت تمام اطلاعات بهش داده شده؟! اون هم تو همین چند ساعت که مطمئناً خود رهام هم تازه باید خبردار شده باشه؟! 
کلافه چشم‌هام رو بستم و دستی به صورتم کشیدم! حقاً که ما پلیس‌ها با چه شیاطینی رو در رو هستیم! 
چشم‌هام رو باز کردم و با عصبانیت، در جواب تمام سوال‌هاش گفتم:
- به تو هیچ ربطی نداره! در ضمن، حواست باشه فکر فرار به سرت نزنه...
با تهدید ادامه دادم: 
- که اگه بزنه...
بلافاصله با پوزخندی عمیق و چشم‌هایی باریک شده وسط حرفم پرید.
- روز اعدامم زودتر جاری میشه؛ اون هم توسط خودِ جنابعالی!
نیشخند حرصی‌ای زدم و برگشتم تا به اتاقم برم. کل شیرینیِ خالی کردن انبار و بارِ عظیم‌الجثه‌ی رهام آریا رو این دختر، در عرض چند دقیقه به تلخی یه قهوه‌ تبدیل کرد! واقعا که باید همیشه در مقابل این‌جور آدم‌ها یه سلاح خاص داشت؛ یه اسلحه یا شمشیرِ حسیِ متفاوت تو عمق قلب!
دقیقاً مثل شمشیری که من از چندین سال پیش نسبت به خانواده‌ی آریا پیدا کردم؛ وقتی که جگر گوشم رو ازم گرفتن و من رو نابود کردن، وقتی که دوست‌هام رو از من گرفتن، وقتی که آسناتم رو نابود کردن و حس‌های زیبای وجودش رو کشتن!
یه شمشیر وجودی، شمشیری تو اعماق قلب، شمشیری برنده و نافذ... 
شمشیری از جنس انتقام!
                                                 ***
"آسنات"
«فلش بک»

تقریبا همه‌ چیز ردیف شده بود و همه در آرامش زندگی می‌کردن تا این‌که اولین سالگرد مادربزرگم رسید و مادرم در تکاپو برای رفتن به مراسمش بود. همه در حال تلاش برای برگزاری مراسم بودن و الحق که مراسم خیلی خوبی هم برگزار شد. 
صوت قرآن از صبح پخش شده بود و چند تا از دخترهای فامیل‌ به من کمک می‌کردن و با هم از بقیه، تو مسجد پذیرایی می‌کردیم. مسجد بزرگی بود و از اون‌جایی که تعداد فامیل‌ها کم بودن باعث اذیت کسی نشد. 
بالاخره ساعت نزدیک شش غروب بود که مهمون ها کم- کم داشتن می‌رفتن و مامانم تصمیم داشت که دوباره سر خاک مادرجون بره و این‌بار تنهایی با مادرش صحبت کنه. 
هنوز صداها و التماس‌های پدرم یادم هستش؛ هنوز یادمه که می‌گفت این موقع شب وقت رفتن به بهشت زهرا نیست و چقدر از مامان خواست که حداقل مادرم رضایت بده تا خودش باهاش بره و تنها نباشه! 
واقعا راست میگن که عجل به انسان امون نمیده؛ من این رو با چشم‌های خودم دیدم! اون روز مادرم برخلاف همیشه که به حرف‌های پدرم گوش می‌کرد، لج کرد و محکم گفت که فقط خودش می‌خواد بره وَلا غیر... 
وَ رفت؛ رفت و ما رو داغدارتر از گذشته، شکسته‌تر از گذشته و نابودتر از قبل کرد! هشت ساعت بعد که همه از دلشوره و نگرانی دنبال مادرم بودیم، بهمون خبر رسید که مادرم با دو تا ماشین تصادف کرده و انقدر ضربه محکم و کاری بوده که ماشین به طور کامل واژگون شده، محکم با درخت بزرگی برخورد کرده، بنزین ماشین ریخته و در نهایت کل ماشین به طرز فجیعی منفجر شده!
وحشتناک بود، خیلی وحشتناک! حتی کابوس‌ها هم انقدر رعب‌آور نیستن که رفتن مادرم بود! 
مادرم درجا تموم کرده بود و پدرم در لحظه شکست! مادرم فوت شد و من خاکستر شدم! مادرم ناجوانمردانه مُرد و همگی ناجوانمردانه داغدارش شدیم؛ مخصوصا خاله فتانه که مامان رو خیلی دوست داشت و مثل دو تا خواهر با هم صمیمی بودند. 
پدرم بعد مامان به یه آدم گوشه‌گیر تبدیل شد و حتی حوصله‌ی من رو هم نداشت! به سختی از اداره استعفاء داد و خونه‌نشین شد. تو اون روزهای سخت، تنها کار پدرم این شده بود که عین مرده‌های متحرک جلوی عکس مادرم بشینه و به عکس خندانش زل بزنه و قطره- قطره اشک بریزه! 
خیلی بد بود! برای یه دختر چهارده ساله که تو اوج دوران نوجوونی و بچگی هستش و نیازمند کانون گرم خانواده، خیلی سخت و طاقت‌فرسا بود! یه حس پردردِ بی‌کسی!
شاید اگر بابا انقدر افسرده و عصبی نمی‌شد و به من توجه بیشتری نشون می‌داد، شدت ضربه‌ای که بعدها از طریق رهام خوردم انقدر زیاد نمی‌شد که کل حس‌های زیبای وجودم رو از بین ببره و زندگی رو برام بی‌معنی کنه!
هر چند، عذاب‌هایی که اون موقع برای رفتن مامان و اعصاب متشنج بابا می‌کشیدم در برابر سختی‌هایی که بعدها سر من اومد، صفر به بی‌نهایت بود... وَ حتی شاید خیلی فجیع‌تر از این حرف‌ها!
                                                   ***
با جیغ از خواب بیدار شدم و با به یاد آوردن مادر نازنینم، بغض مثل خنجر تیزی، بی‌رحمانه به گلوم زخم زد و من رو به مرز خفگی کشوند! نفس تنگی عین خوره به جونم افتاده بود و مثل این بود عَجَلَم رسیده باشه!

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت‌پنجاه‌و‌هشتم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

نمی‌تونستم نفس بکشم و حتی دهنم که برای تمنای یه ذره اکسیژن باز و بسته می‌شد هم کارساز نبود! 

یهو با حس سرمای شدیدی که به صورتم هجوم آورد، راه تنفسیم باز شد و با وحشت چشم‌هام رو بستم و تند- تند نفس کشیدم! تازه صدای فرزام رو شنیدم که با نگرانی «شراره- شراره!» می‌کرد! 

به خودم اومدم و با یادآوری موقعیتم،«آهی» از سر حسرت کشیدم و با صدای آرومی که فرزام رو از نگرانی در بیاره گفتم:

- آروم باش، خوبم!

هنوز «خوبم» رو کامل نگفته بودم که طاق‌باز روی تخت افتادم. 

خسته بودم! نه از ماموریت؛ قطعا این مأموریت هم مثل همه‌ی مأموریت‌های دیگه که سخت بودن و با موفقیت به اتمام رسوندم، روزی تموم می‌شد؛ هر چند که مطمئناً این یکی سخت‌تر، سنگین‌تر و پرریسک‌تر هستش، اما خستگی من باز هم ربطی به مأموریتم نداشت!

من از این انتقامی که تموم نمی‌شد، از این زندگی که هیچ وقت نزاشت بفهمم خوشبختی چه رنگی، چه طعمی و چه شکلی هستش خسته شدم! 

من از این روزگاری خستم که نخواست با من بسازه و همیشه سعی کرد من رو با تمام نیروش به زمین بزنه! تقدیر با من دوست نبود؛ اگر بود، قطعا اجازه می‌داد تا حداقل از دوران نوجوونیم که اوج دوران شکوفایی و نیازهای یه دختر هستش لذت ببرم! 

من هیچ وقت نتونستم دغدغه‌ی هم‌کلاسی‌هام که رنگ مو، آرایش، مهمونی، لباس و درس بود رو درک کنم، چون من به غم محکوم شده بودم! 

از خودم ناراضی نیستم، چون خیلی سعی کردم شاد باشم، بخندم و حتی مثل مهتاب و بقیه‌ی هم‌سن‌هام شیطنت کنم، اما این سرنوشتم بود که شادی رو برام محال کرده بود!

من خواستم امید و عشق داشته باشم، خواستم که عشق واسم بی‌معنی و مفهوم نباشه، خواستم به عشق اعتقاد داشته باشم، ولی زندگیم و شاید هم آدم‌های زندگیم نخواستن که عشق برام رنگ داشته باشه! 

آه پردردی کشیدم!

ای کاش انسان‌های گرگ‌صفت زندگیم یکم دیرتر اقدام به حمله می‌کردن؛ ای کاش آدم‌های دوشخصیته کمتر باهام برخورد داشتن و باز هم ای کاش که من هیچ وقت وارد چنین دنیای بی‌رحمی نمی‌شدم تا قلبم از هجوم و حمله‌ی بی‌رحمانه‌ی خنجرشون تیکه- تیکه و زخمی بشه!

دلم سوخت! دلم برای اون یه تیکه ماهیچه‌ی داخل قفسه‌ی سینم سوخت! دلم برای قلب قلب سرنگون شده‌ی تیره و تاریکم سوخت!

           

                                               ***

با غرور به دخترها خیره بودم که چند نفرشون سروان‌های خانممون بودن، ولی به قدری خوب و طبیعی بازی می‌کردند و گریم عالی شده بودن که به سختی می‌‌شد تشخیصشون داد. 

تا حالا در عرض دو هفته و پنج روز که خیلی سخت گذشت، تونستیم نصف دخترها رو جور کنیم و البته امروز روز عجیبی هم خواهد بود! امروز بعد مدت طولانی، بالاخره قراره شایا آریا وارد بازی بشه وَ دوباره و مثل همیشه باند بزرگِ ارباب شب رو از منجلابی عجیب و خطرناک نجات بده!

همیشه در تعجبم چرا این باندِ به این بزرگی، باید یه اسم فارسی داشته باشه وَ نه یه اسم مخفف یا خارجی، ولی خب، لابد چون اعضای اصلی باند ایرانی هستن چنین اسمی انتخاب کردن! 

نفس عمیقی کشیدم و بی‌تفاوت به سوال دوباره تکرار شده تو مغزم، لب‌هام رو کج کردم.

با صدای در با نهایت اقتدار و جدیت، چرخش صد و هشتادی به عقب زدم که بیشتر شبیه عقب‌گرد شد. با صدای محکمی گفتم:

- بیا تو!

در باز شد و قامت رهام، فرزام، طوفان و ورونیکا تو قالب در نمایان شدن. با دیدنشون لبخند پیروزی‌ای زدم و دوباره به همون شکلِ عقب‌گرد به طرف دخترها برگشتم و بدون نگاه کردن به اون چهار نفر، توضیح دادم:

- این هم از دخترها. همون‌طور که خواستین در عرض یک هفته نصفشون جور شد؛ بقیه‌اش هم برای بعد می‌مونه.

دوباره به طرفشون برگشتم. طوفان و ورونیکا لبخند خوشحالی زدن و فرزام هم با غرور به دخترها نگاه کرد، اما رهام...

بهش نگاهی انداختم که دیدم با یه نگاه خیلی نافذ، عمیقاً تو فکره و جوری به من خیره شده که انگار می‌خواد کل وجودم رو از نگاه و حرکاتم بخونه! لبخند کج ولی پرعشوه‌ای بهش زدم و این‌بار به آلمانی و پُرناز گفتم:

- رهام؟ تو نمی‌خوای چیزی بگی؟!

بدون این‌که تغییر حالت بده، همون‌طور بهم خیره مونده بود و هیچی نگفت. کم- کم لبخندم به ابروهای بالا رفته، حاصل از تعجب تبدیل شد! این چش شده؟! 

وقتی سکوتش طولانی شد، بقیه هم مثل من به طرفش برگشتن و با تعجب بهش نگاه کردن که بدون توجه به ما، راهش رو کشید و بیرون رفت. 

با بهت از این تغییر رفتار یهویی به هم دیگه نگاه انداختیم که ورونیکا پوف کلافه‌ای کشید و طوفان با بی‌حوصلگی گفت:

- هوف، باز شروع شد!

من و فرزام با تعجب بهش نگاه کردیم که بالاخره فرزام طاقت نیاورد و گفت:

- چی شروع شده؟

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت‌پنجاه‌و‌نهم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠

کلافه چنگی به موهاش زد و بدون جواب دادن بیرون رفت. یا خدا، این‌ها چشون شده؟! چرا انقدر به هم ریخته و کلافه‌ان؟!
به طرف فرزام برگشتم تا بهش علامتی بدم که متوجه چشمک ریز ورونیکا و همچنین لبخند خاص فرزام شدم! با این‌که می‌دونستم همه‌ی این‌ها نقشه‌ای از هر دو طرفه و بازی‌ای بیشتر نیست، ولی باز هم ناخداگاه قلبم مچاله شد! تیک عصبی‌ای که سال‌ها بود از دستش راحت شده بودم، دوباره برای لحظه‌ای برگشت و باعث شد چشم راستم سه بار پشت سر هم بپره و...
بس کن آسنات! این‌قدر احمق نباش، این‌قدر پررو نباش! این مرد ارزش نداره ماهیچه‌ی داخل سینت براش به تکاپو بی‌افته؛ این مرد... نه، این نامرد مستحق بدترین رفتارهاست!
نفس عمیق و بلندی کشیدم تا به خودم مسلط بشم. 
چشم‌هام رو بستم و وقتی بازشون کردم، دوباره به سرگرد ملکی در نقش شراره مختار تبدیل شده بودم. 
ابروی راستم رو بالا انداختم و با صدای بلندی، رو به اون دو نفر که هنوز ارتباط چشمی و لب ‌زدن‌هاشون تمومی نداشت گفتم:
- سریع به نگهبان‌ها بگید تا این دخترها رو به یه جای امن ببرن! 
با تهدید ادامه دادم: 
- حواستون رو جمع کنید که اگر یکیشون گم شه یا فرار کنه، قبل از رهام، من نابودتون می‌کنم!
به دنبال این حرفم نگاه عصبی‌ای به فرزام که با تفریح نگاهم می‌کرد انداختم و بیرون رفتم. 
«پوف» کلافه‌ای کشیدم! ای کاش زودتر این مدت هم بگذره و راحت بشم! هر روز که می‌گذره به روز موعود عملیات نزدیک‌تر میشیم و من عجیب دلم برای اسلحه دست‌ گرفتن، تمرکز چندثانیه‌ای برای به هدف زدن و به دنبال اون، صدای بلند گلوله که قلبم رو می‌لرزوند تنگ شده!

"فرزام"

متوجه نگاه اخم‌آلود آسنات می‌شدم ولی بدون توجه بهش، به لبخند زدن‌‌هام ادامه می‌دادم؛ البته ورونیکا هم که کم نمی‌آورد! 
با رفتن آسنات، بلافاصله به طرفم برگشت. قدمی بهم نزدیک شد و با چشم‌هایی تنگ شده و لحنی که دوباره خاص و منزجرکننده شده بود، به زبان خودش، انگلیسی گفت:
- آه، فکر کنم همسرت ناراحت شد!
و بعد لبش رو به صورت ناراحت غنچه کرد و سرش رو چرخش ریزی داد و پایین انداخت! حالم از تمام حرکاتش بهم می‌خورد، ولی متاسفانه چاره‌ای جز تحمل کردن و راه اومدن باهاش نداشتم. این‌بار من قدمی بهش نزدیک شدم و با صدای آرومی گفتم:
- مهم نیست؛ اون همیشه عصبی هستش! هیچ‌وقت درست حسابی کنارم نمونده! همش به فکر باند و اسلحه و این چیزهاست!
با این جمله‌ی کنایه‌ایم یه جورایی می‌خواستم به این اشاره کنم که نخی رو که آزادانه به سمتم پرتاب کرده محکم گرفتم! 
زرنگ بود! سریع متوجه کنایه و حرف معنی‌دارم شد و چشم‌هاش برقی زد! دوباره نزدیکم شد، جوری که رسماً بهم چسبیده بود! دلم پیچی خورد و هوای آسنات پاکم رو کرد، اما... 
من باید تحمل می‌کردم، باید!
سرش رو بالا گرفت، توی چشم‌هام نگاه کرد و بعد با لحنی آروم و اغواگرانه گفت:
- تو واقعا واسه اون خودخواه حیفی!
لبخند دندون‌نمایی زدم و چشم‌هام رو باریک کردم. خواستم دستم رو روی کمرش بزارم که با یه حرکت ماهرانه از زیر دستم رد شد؛ با فاصله مقابلم قرار گرفت و موهای کنار گوشش رو با دست به پشت گوشش زد و با لبخند و چشم‌های شیطون، عقب- عقب رفت! وقتی نگاه منتظر و لب‌های برچیده حاصل از ناراحتی من رو دید، لبخندش به خنده‌‌ی مستانه‌ای تبدیل شد و بیرون رفت!


همین که بیرون رفت دست‌هام رو هیستیریک و عصبی تو موهام فرو کردم. حالت تهوع بدی بهم دست داده بود!
این احمق دقیقا الانً با این کارها می‌خواست من رو تحریک کنه؟! اصلا با خودش فکر نکرده من حتی اگر یه خلافکار واقعی بودم به همچین بادهای کوچیکی نمی‌لرزیدم و سست نمی‌شدم؟! اون هم نامزد شراره مختار که قطعا باید آدم تیز و خطرناکی باشه؟!
سرم رو با تأسف تکون دادم! دیگه واقعا نمی‌دونم چطور تأسفم رو ابراز کنم! 
انقدر حالم از حرکات عُق‌برانگیز ورونیکا بد بود که به سرعت از اتاق خارج شدم و به باغ رفتم.
داشتم آروم- آروم نفس عمیق می‌کشیدم، قدم‌ می‌زدم و اطراف رو تماشا می‌کردم که با صدایی متوقف شدم؛ یه صدا از پشت درخت. 
نزدیک‌تر شدم و با فاصله، در حالی که مثلا به بوته گل سرخی خیره شده بودم، نیم‌نگاهی به پشت درخت انداختم که ازم فاصله داشت. چشمم به اون مرد، کایا افتاد که داشت با طوفان صحبت می‌کرد. 
صداشون یکم مبهم بود ولی باز هم می‌شد صحبت‌هاشون رو شنید. 
دست به کمر زد و با انگشت شصتی که تهدیدوارانه تکون می‌داد، دستوری و محکم رو به طوفان گفت:
- به اون مرتیکه بگو زود برگرده، چون اولاً شایا داره میاد، دوماً هم  اون دختر و پسره که گفتم امروز قراره باهامون قرارداد ببندن دارن به اینجا میان. 
زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم و چون سرم پایین و به طرف بوته‌ها بود نتونستم لب‌خونی کنم.
دوباره صداش اومد که محکم‌تر از قبل می‌گفت:
- برو بهش بگو اگر شایا بیاد و ببینه پسرش به استقبالش نیومده، قبل از همه اون رو آتیشش می‌زنه؛ زود باش برو!
طوفان که با ترس به کایای عصبی و سرخ‌شده خیره شده بود، با کمی مکث گفت:
- آخه رهام که به من گوش....
این‌بار فریاد زد:
- گفتم برو بگو بیاد! تو پسر عموشی، باید کاری کنی بیاد؛ باید!
طوفان با سری پایین افتاده جواب داد:
- خیلی خب؛ فقط...
بیشتر پشت درخت قطور مخفی شدم و سعی کردم خیلی آروم نفس بکشم؛ بعید نبود از صدای نفس‌هام من رو ببینن!
طوفان هنوز صحبت می‌کرد. با دقت بهش گوش دادم.
- انبار رو دوباره به وسیله‌ی فاتح بایران پر کردیم ولی پسرش، اوزان بایران این وسط مدعی شده که نصف کارخونه و پنجاه درصدِ شرکت رو می‌خواد!
کایا با عصبانیت گفت:
- غلط کرده پسره بُزمَچه! به اون چه؟! 
•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠

@شقایق.نیک @zar-zari @شوکولات @-Shrw- @asal_janam @Madi @Narges.85 @Zeynab_ @هانیه نیک. @Roshanaą @mina. @Ayor @Tragedy @تـاریــران @ته یان @Hany Pary @asenat_banoo @Barfibawub @Ghazal123

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...
  • ویراستار

پارت‌شصتم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

طوفان با اعصابی خراب که کاملا از صداش مشخص بود، گفت: 

- آروم باش! من به رهام نگفتم چون می‌دونستم نه تنها با برگردوندن محموله‌ها و اجناس به فاتح، دوباره انبار رو خالی می‌کنه و سرمایمون رو می‌سوزونه، بلکه ممکنه مثل اون‌ دفعه آدم اجیر ‌کنه تا اون پسره‌ی احمق رو با یه گلوله خلاص کنه؛ این‌طوری دوباره فاتحی که تازه باهامون اتحاد بسته، دشمن درجه اول باند میشه وَ همه می‌دونیم حرف فاتح تو ترکیه یکی هستش و با دشمن شدن اون، قطعا ما پشتوانمون تو ازمیر و استانبول رو از دست میدیم!


کایا کلافه چنگی به موهاش زد و بعد یهو انگار چیزی به ذهنش برسه، تندی به طرف طوفان برگشت؛ چشمکی زد و با خباثت گفت:
- طوفان! شایا داره به اینجا میاد و ما قطعا باید جشنی واسه اومدنش بر پا کنیم تا جای شکی برای کسی نمونه.
مکثی کرد و به آرومی ادامه داد:
- تو این جشن کار ماه بعد رو انجام میدیم!
چند ثانیه سکوت شد و این‌بار طوفان با بهت گفت:
- چ... چی؟
- چی نداریم طوفان، مجبوریم! مگه قرار نبود بعد قرارداد توافقی بین شراره و رهام، کارهای انتقال محموله‌ی اصلی به ترکیه و عراق رو به تعویق بندازیم؟! خب الان می‌تونیم خیلی سریع تو جشنی که برای ورود شایا برگزار میشه این کار رو انجام بدی...
طوفان وسط حرفش پرید و رو بهش با ولومی بالا رفته‌تر گفت:
- هیچ می‌دونی چی میگی؟! این کار ریسکه به تمام معناست! ما هنوز خیلی کارها رو انجام ندادیم، همین‌طوریش هم واسه یه ماه دیگه که جشن میانی برگزار میشه عقبیم چه برسه که واسه دو سه روز دیگه بی‌افته! از یه طرف دیگه هم واقعا این‌کار خطرناکه!
کایا که داشت با کلافگی قدم می‌زد، خیلی ناگهانی برگشت و با چشم‌های به خون نشسته و صدایی که عجیب کنترل شده بود تا به نعره تبدیل نشه، جواب داد:
- مرتیکه‌ی احمق میگم وقت نمیشه؛ نمی‌تونیم اون همه محموله رو دو ماه، اون هم تو چنین وضعیت بحرانی نگه داریم! دِ مگه تو عقل نداری آخه؟! 
با این جمله‌اش، طوفانی که تا حالا حسابی مغموم و شاکی در حال نظاره بود به یکباره پوف کلافه‌ای کشید و در حالی که بین موهاش چنگ می‌انداخت، چند بار سری تکون داد و با صدایی تحلیل‌رفته گفت:
- باشه؛ ولی رهام...
- اون رو خودم بهش میگم؛ تو زودتر برو کارها رو ردیف کن! به صدرا هم بگو تشریفات مهمونی رو ترتیب بده و مهمون‌ها رو دعوت کنه!
بعد اتمام این جمله، دوباره نیم‌نگاهی بهشون انداختم که دیدم کایا داره به سمت عمارت و طوفان هم به سمت خروجی باغ حرکت می‌کنه. خودم رو بیشتر پشت درخت کشیدم تا دیده نشم و وقتی کاملا از دیدم پنهون شدن، نفس حبس شدم رو به بیرون پرت کردم و...
عجب مکالمه‌ی پر رمز و رازی!

                                        ...

با صدای خفه و شوکه‌ای که سعی در کنترل خودش داشت، جیغ زد:
- چی؟! مگه میشه؟!
کلافه نفس عمیقی کشیدم و با صدایی آروم جواب دادم:
- حالا که شده، دیگه هم نمیشه کاریش کرد.
در حالی که سعی می‌کرد ولوم صداش رو آروم نگه داره، گفت:
- باید سریع‌تر به سرهنگ اطلاع بدیم!
- من قبل از این‌که اینجا بیایم با ایمیلِ گوشیم واسش گزارش دادم.
سرش رو تکون داد و مشغول قدم زدن شد. خیره- خیره نگاهش می‌کردم که به طرفم برگشت و با دیدن نگاه خیره‌ام، ابرو بالا انداخت و مکثی کرد.
- بهتر نیست به جای نگاه کردن، شیر آب رو ببندی؟ یکم موندنمون طولانی شد!
تکونی خوردم که باعث شد پوزخندی بزنه و اخم‌های من وحشیانه‌ تو هم فرو برن و تیز نگاهش کنم! شیر آب رو بستم و پرده‌ی رخت کن حموم رو کشیدم تا لباس‌هام رو عوض کنم. بعد من آسنات هم لباس هاش رو عوض کرد و وقتی کارمون تموم شد، نوبت موهامون رسید. 
من که موهام رو نم‌دار کردم، آسنات هم با دقت کلاه‌گیسش رو خیس کرد و با حوله‌ای بستشون. لنزهاش رو برداشت تا با دقت بزاره.

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت‌شصت‌ویکم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

پوفی کشیدم و نگاهم رو کلافه گردوندم. خداروشکر حموم‌های اینجا خیلی بزرگه و حتی واسه سه نفر هم جا داره! 
یه حموم با متراژ تقریبا پنجاه متری که با پرده‌ی رخت‌کن به دو قسمت تقسیم شده بود. قسمت رخت‌کن پر بود از انواع عطرها و جارختی و کمد مخصوص حوله‌های یک‌بار مصرف که به طور منظم چیده شده بودن؛ بیرون رخت‌کن هم شامل یک وان بزرگ با انواع شمع‌های تزئینیِ بودار بود و یه اتاق شیشه‌ای که توش دو نوع دوش معمولی گذاشته شده بود و تمام ستش هم مثل بقیه قسمت‌های عمارت سفید و طلایی بود که خب، همین باعث شده بود نمای بزرگ‌تر و زیباتری بگیره.


نفسم رو به صورت «پوفی» به بیرون فرستادم و یکم دیگه منتظر موندم.
با اومدن آسنات از حموم خارج شدیم. به سمت درب خروجی اتاق حرکت کردیم که یهو یکی از خدمتکارهای رهام جلومون سبز شد و تند- تند و پشت سر هم گفت:
- ظهرتون بخیر؛ آقا تو اتاق کارشون منتظرتون هستن!
منظوره‌اش از آقا در واقع رهام بود و مشخص بود که این جمله‌ی خبری، کاملا به صورت دستوری از طرف رهام فرستاده شده. 
سری تکون دادیم که اون هم دوباره سر کار خودش رفت و ما هم به سمت اتاق کار رهام حرکت کردیم.
بعد زدن دو تقه و شنیدن «بفرمایید» رهام، در رو باز کردیم و وارد شدیم که از همون اول ورودمون، اول رهام که رأس مجلس نشسته بود و بعد زن و مرد جوونی با قیافه‌های غرقی رو به رومون ظاهر شدن. 
نیشخندی که داشت روی لب‌هام ظاهر می‌شد رو پنهون کردم؛ پس بالاخره این‌ها هم اومدن!
رهام که متوجه ما شد، دست‌هاش رو از میز برداشت و با صدای بلندی گفت:
- اوه، بالاخره اومدین؛ بیاین بشینین!
ابروم رو بالا انداختم و رو به روی زن و مرد نشستیم. بدون حرفی به رهام خیره شدم که آسنات زودتر به حرف اومد.
- با ما کاری داشتی؟
نگاهی بهش انداخت و با مکثی کوتاه، سری تکون داد. به زن و مرد اشاره کرد و گفت:
- می‌خواستم شما رو با دو نیروی جدیدمون آشنا کنم...
لبخند کج و کوله‌ای زد و ادامه داد:
- خانم جسیکا نایس و دنیل جورج از همکاران جدید ما هستن که امروز بهمون ملحق شدن؛ خواستم تا باهاشون آشنا بشید.
به طرفشون برگشتم که با هم چشم تو چشم شدیم.
برای یه لحظه با دقت بهشون خیره شدم و بعد بی‌خیال، لبخند کجی رو لبم نشوندم و در حالی که ژست لم دادن روی مبل رو گرفته بودم، دست‌هام رو آزادانه و بی‌قید دو طرف مبل قرار ‌دادم.
- خیلی خوشوختم؛ بردیا جیسون هستم.
سری تکون دادن؛ حالا نوبت آسنات بود.

"آسنات"

بعد فرزام که واقعا ژست زَنَنده وَ البته لایق یک خلافکار رو گرفته بود، من هم با طمأنینه و عشوه‌ی مخصوصِ شراره، پاهام رو روی هم انداختم و با لبخند بهشون نگاه کردم!
- شراره مختار هستم وَ البته نامزد جیسون!
اون دو تا که تا الان نشسته بودن و به ما گوش می‌دادن، سری تکون دادن و همزمان به انگلیسی غلیظی ابراز خوشبختی کردن.    
با شنیدن زبانشون، سوالی نگاهی به رهام انداختیم که لبخند کجی بهمون زد و به آرومی گفت:
- اون‌ها فارسی رو خیلی سخت متوجه میشن و اصلا هم نمی‌تونن صحبت کنن؛ همین جملتون رو هم که فهمیدن، خیلی عجیب بود!
یه تای ابروم رو بالا انداختم و سری به نشانه‌ی تایید تکون دادم. بعد مکثی کوتاه، فرزام مشکوک پرسید: 
- خب دقیقا نقش اون‌ها تو باند چیه؟
•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت‌شصت‌ودوم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

رهام که انگار منتظر چنین سوالی بود به جلو متمایل شد.

- خب اون‌ها نقش انتقال کلیه‌های انسان به خارج از کشور رو دارن و قبلاً هم چنین کاری رو انجام دادن؛ ولی اینجا قراره آموزش کامل ببینن و دقیقاً روزی که ما قراره دخترها رو از مرز رد کنیم که همون روز جشن اصلی باند هستش، اون‌ها هم کلیه‌ها رو به خارج می‌برن.

با قیافه‌ی پوکر بهش خیره شدم که نگاهش به طرفم برگشت و قبل از این‌که من چیزی بپرسم، خودش گفت:

- لابد می‌خوای بدونی چطور بهشون اعتماد کردم و اصلا چطور یهو پیداشون شد؟!

سرم رو به نشانه‌ی تایید تکون دادم و منتظر نگاهش کردم.

کمی صبر کرد و بعد شروع به توضیح دادن کرد.

- خب جسیکا و جورج قبلا برای یکی از باندهای معروف و قَدَر کار می‌کردن، اما با ورشکست شدن باند، اون‌ها هم مدتی بی‌خانمان بودن و بعدش پیش یکی از اعضای باند ما که در لس‌آنجلس مستقر هستش رفتن و پیشنهاد همکاری دادن. بعد اطلاع اون‌ها به ما و البته تحقیق ویژه‌ی من، تصمیم گرفتم به ایران انتقالشون بدم تا همین‌جا وَ جلوی چشم خودم کارها رو ردیف کنن.

حرفی نزدیم و به طرف اون دو تا برگشتیم. چه قیافه‌ی غربی و اروپایی پیدا کرده بودن! جسیکا با صورتی سپید، چشم‌های یخیِ روشن، موهای کوتاه حنایی و لب‌های درشت و کرم رنگ به یکی از دخترهای لوند آمریکایی و دنیل که کَک_‌ مَک‌های صورتش، اولین چیزی بود که نظرم آدم رو جلب می‌کرد و بعد اون، موهای روشن با چشم‌های قهوه‌ای خیلی روشنش، عجیب من رو یاد پسرهای غربی ا‌نداخت!

این‌بار نگاهم پایین‌تر و روی لباس‌هاشون ثابت شد؛ اوم جالبه! هر دو بلیز مشکی_ سفید با شلوار زاپ‌دار مشکی پوشیده بودن.

همچنان نگاهم خیره بهشون بود و ذهنم به آینده‌ی نامعلوم پرواز کرده بود؛ به روزی که رهام بفهمه چه کلاه بزرگ و بدی سرش رفته! 

آخ، آخ از اون روز که سال‌هاست دلم می‌خواد زودتر برسه!

                                                           ... 

همگی به ردیف تو دو ردیف چپ و راست وایستاده بودیم و این رهام بود که با نگاهی مشتاق و البته کمی نگران تو صدر ردیف وایستاده بود و به در خیره بود.

خدمه‌ها همگی به صف، ردیفِ رو به روییمون وایستاده بودن و سرهاشون رو پایین انداخته بودن؛ من، فرزام، طوفان، ورونیکا و دو عضو جدید، جسیکا و دنیل هم تو ردیف رک به روشون وایستاده بودیم. 

با تقه‌ی در، رهام با صدایی بلندی «بیا تویی!» گفت. در باز شد و همون نگهبانی که اون روز ما رو تا عمارت رسوند و بعدش سریع رفت در رو باز کرد؛ با صدایی مضطرب به تندی گفت:

- او... اومدن؛ اربابِ شب اومدن!

با شنیدن کلمه ارباب شب، ذهنم به روزی که برای اولین بار اون روانی رو دیدم جست و خیز کرد!

 

«- اینه؟

رهام، مغرور جواب داد: 

- بله پدر!

- هوم، آفرین؛ خوشم اومد!

با شادی و افتخار گفت:

- ممنون پدر!»

چشم‌هام رو محکم بستم. باز صداش تو مغزم اکو شد!

«- هی دختر؟!
با ترس بهش نزدیک شدم!
- بله ارباب؟
- چقدر دوستش داری؟
با گیجی بهش خیره شدم!
- کی رو؟
نیشخند زد!
- پدرت، کامیار رو چقدر دوست داری؟
با شوق، ذوق و امیدی که تو نگاه و کلامم به راحتی مشهود شد، در کمال صداقت جواب دادم:
- خیلی دوستش دارم ارباب! خیلی زیاد!
دوباره نیشخند زد! با سری کج شده و به لب‌هاش انحنای تحقیرآمیزی داد!
- اوپس، چقدر تلخ...
کمی مکث کرد و با خباثت ادامه داد:
- البته برای تو!»

با یادآوری اون روزها، چشم‌هام رو به همدیگه فشردم؛ چند ثانیه بعد که باز کردم... ارباب شب، شایا آریا بود که وارد عمارت می‌شد.
 همه‌ی خدمه به صف براش تعظیم کردن و ما هم سرامون رو پایین انداختیم.
سرم پایین بود ولی می‌دیدم که کفش‌هاش هر لحظه جلوتر میاد. نفرت تو تموم وجودم قل- ‌قل کرد! چقدر می‌خداستم که همین الان و تو همین لحظه که با دیدن این احترام‌ها، غرور سر تا پاش رو در برگرفته به سمتش برم و یه گلوله وسط پیشونیش خالی کنم، اما حیف که شدنی نبود!
وقتی کاملا جلو اومد، سرهامون رو بلند کردیم ولی خدمه همچنان در حالت تعظیم بودن!
بیچاره اون مهره‌های کمرشون که برای چنین حیوون‌هایی خم و راست میشن! 
بی‌توجه به بقیه، نگاهی از بالا به پسرش که حالا با برقی عمیق تو عمق چشم‌هاش به پدرش خیره بود انداخت. رهام که نگاه خیره و پرافتخار پدرش رو روی خودش دید، قدمی جلو گذاشت و این قدم با یه مکث کوتاه وسطش، بلندتر شد و بعدِ سه گام بلند به پدرش رسید. 

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

 

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت‌شصت‌و‌چهارم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•


 خشک نگاهم کرد و نیم‌چه لبخند سردی زد؛ اون هم متقابلاً سری تکون داد و نگاهش روی فرزام برگشت.
فرزام که تا اون موقع با نگاهش در حال آنالیز کردن شایا بود، با دیدن نگاه خیره‌اش لبخند کمرنگی زد و گفت:
- خیلی خوش اومدید جناب آریا!
وقتی نگاه منتظر شایا رو دید، لبخند کجی زد و با طمأنینه گفت:
- جیسون هستم، بردیا جیسون؛ نامزدِ شراره.
نگاه منتظرش به حالت عادی برگشت و پوزخندی زد. تنها با گفتن «مبارکه» و تکون دادن سری راهش رو کشید و رفت.
با رفتنش چشم‌هام رو کوتاه بستم و نفس عمیقی کشیدم. 
چشم‌های لعنتیش همش اون صحنه‌های دردآور رو برام تداعی می‌کرد! لبخند کج و پوزخند منفورِ گوشه‌ی لبش، صدای تیرباران کردن مردترین مرد زندگیم رو واسم زنده می‌کرد! نگاه نافذ و تمسخر ته‌نشین شده‌‌ی نگاهش مادر عزیزم رو بهم یادآوری می‌کرد! اصلا همه چیز این مرد من رو به یاد اون سال‌ها و اون لحظه‌های سیاه‌ می‌نداخت؛ همه چیزه‌اش!

                         ***  
«فلش بک»

روزهای سرد زمستونی از راه رسیده بود و برف مثل نُقل‌های زینتی روی سر عروسِ زمین ریخته می‌شد. باد و سرما بی‌رحمانه به مردم حمله‌ور شده بودن و همه‌جا رو سردی و یخ‌زدگی فراگرفته بود، مخصوصاً قلب و روح خونه‌ی ما رو؛ خونه‌ای که روزی صدای خنده‌ی اعضاش گوش فلک رو کر می‌کرد، حالا به غم‌کده تبدیل شده بود! 
دقیقاً چهل روز بعد از فوت مادرم، پدرم به یه مرد دیوونه تبدیل شد و به کوچیک‌ترین چیزی حساسیت نشون می‌داد! صدای فریادهاش چهار ستون بدن رو می‌لرزوند و گریه تنها همدم روزگارش شده بود! این حساسیت و جنون به حدی رسید که تنها یه مدت خیلی کوتاه بعد مامان دوام آورد و بعدش استعفاءنامه‌ای امضاء کرد و بعد دوندگی نسبتاً زیادی از کار مورد علاقه‌اش خارج شد! 
دقیقاً از همون روز استعفای پدرم بود که زندگیِ روشنِ من به سمت تاریکی سوق پیدا کرد. با موافقت استعفاءنامه‌اش و بیرون اومدنش از اداره‌ی پلیس بیشتر از قبل عصبی و پرخاشگر شد و تنها کاری که انجام می‌داد بغل گرفتن لباس‌های مامان وَ سیگارهای متداول و پشت سرِ هم بود! 
این سیگار کشیدن انقدر زیاد شده بود که دیگه کل خونه مثل کوه مِه‌گرفته‌ای قابل دیدن نبود و به طرز وحشتناکی همه چیز محو شده بود! 
تمام این مدت عمو طاها مشغول صحبت، نصیحت و حتی گاهی دعوا با بابا بود و تقریباً هر روز مجبور بود به خونمون بیاد و با اعصاب خراب بیرون بره، اما اون هم بالاخره یه روز کم آورد و وقتی دید حتی با تهدید بردنِ من حریف بابا نمیشه، من رو از خونه‌ی کودکیم، از خونه‌ی بهشتم، از خونه‌ی پدری و از خونه‌ی مِهرَم جدا کرد و به خونه‌ی خوشون برد!
با وجودی که فکر می‌کردم بابا فوراً میاد و من رو برمی‌گردونه، ولی نیومد؛ هیچ روز دیگه‌ای هم نیومد!
نیومد و خودش رو غرق دود کرد و زندگی هممون رو ویرون، نیومد و فرصت رو برای دشمن‌ها فراهم کرد تا با خیال آسوده به کارهاشون برسن؛ نیومد و...

                    ***

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

#پارت‌شصت‌و‌پنجم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

با تنه‌ی محکم فرزام چشم از نقطه‌ی نامعلومی که دقیقه‌ها بود بهش خیره شده بودم و تو گذشته‌ها پرسه می‌زدم گرفتم و نگاه پرسشگرم رو بهش دادم، اما با صدای نفرت‌انگیز مرد رو به‌ روم، سرم رو به سمتش برگردوندم.

- خب مختار، شنیدم تو بد مخمصه‌ای گیر افتادی و به باند ما پناه آوردی!

صداش... صداش! وای خدایا دوباره این حس موزی که می‌گفت صداش بم‌تر شده داشت با روح و روانم بازی می‌کرد! نامحسوس نفسم رو به بیرون فوت کردم.

نیشخندی زدم و مثل همیشه پای راستم رو با آرامش و لوندی رو پای چپم انداختم؛ در حالی که به چشم‌هاش نگاه می‌کردم، با طمأنینه جواب دادم:

- اوه، پس هنوز از راه نرسیده خبرها بهت اطلاع داده شده آریا!

اون هم همون‌طور که تیز تو چشم‌هام خیره بود نیشخندی زد و با طعنه گفت:

- البته؛ همون‌طور که کلاغ‌های خبرچین خبرهای داغِ ما رو واسه تو میارن، ما هم کلاغ‌های خبرچین زیادی داریم!

این‌بار پوزخند زدم!

- پس مواظب باشین این کلاغ‌های خبرچین یهو یک کلاغ_ چهل کلاغ نکنن و اطلاعات نصفه و ناقص بهتون ندن! 

همون‌طور که انتظارش رو داشتم زود گرفت که به درخواست کمکِ رهام مبنی بر جور کردن دخترها اشاره کردم و به همین خاطر با خونسردی مشمئزکننده‌ای جواب داد:

- البته حق با توعه، ولی جهت اطلاع، کلاغ‌های من حتی اگه یک کلاغ_ چهل کلاغ هم کنن...

مکث کرد و با زهر تلخ تو کلام و لحنش ادامه داد:

- درست می‌کنن؛ چون می‌دونن عاقبت خبرهای ناقص و نادرست، قطعا چیز خوبی براشون نخواهد بود!

خنده‌ی مستانه‌ای سر دادم و به تقلید از خودش گفتم:

- اوه آریا، خیلی به خودت مطمئنی! حیف که انگار کلاغ‌های خبرچینِتون دیگه از شاه روباهشون حساب نمی‌برن و خبرهای الکی و دستِ دوم واسش میارن!

اون هم متقابلاً خنده‌ی مستانه‌ای زد و با صدایی که بیشتر بم شده بود جواب داد:

- تو نگران نباش، چون اون‌ها در هر حالتی می‌دونن این شاه روباه می‌تونه ماده شیر وحشی هم نابود و خاکستر کنه، چه برسه به اون پرنده‌های سیاهِ زشت!

لبخند مرموزی از این بازی زبونی رو لبم نشوندم و در حالی که کمی به جلو متمایل می‌شدم، ولوم صدام رو پایین آوردم.

- فقط این شاه روباه متکبر مراقب باشه یه موقع زیر پَنجول‌های ماده ببر وحشی خفه نشه! 

چشمکی زدم و با لب‌های غنچه شده از تمسخر ادامه دادم:

- آخه اون‌وقت حسابی جلوی پرنده‌های سیاهِ زشت خجالت زده میشه!

مثل من با لبخند کجی به جلو متمایل شد و انگار که داره از این بحث لذت می‌بره، جواب داد:

- شاه روباه هر چی هم باشه باز هم روباهه، تو ذاتش همیشه، حتی کمی هم شده مَکاری داره وَ فقط کافیه اراده کنه تا به راحتی ماده ببر وحشی این‌بار پنجول‌هاش رو به سمت خودش نشونه بگیره!


خودم رو بیشتر جلو کشیدم.
- اما ماده ببر وحشی هم خوی وحشیگری و سرعت‌پذیری داره؛ در صدم ثانیه می‌تونه شاه روباه رو، حتی در حالتی که خودش در مرز خطره با دندون‌های تیزش تیکه- تیکه کنه!
اون هم بیشتر به جلو خم شد.
- ولی در اشتباه هستش که شاه روباه، هیچ‌وقت تو دام ماده ببر وحشی نمی‌افته! اون همیشه شیرْشاه رو پشت خودش داره که تو چنین مواقعی به کمکش بیاد.
در همون حالت که به جلو خم شده بودم، نیشخند متمسخری زدم!
- شیرشاه فعلا خیلی بچست؛ خیلی زوده که وارد بازی ببر و روباه بشه.
زیر چشمی دیدم که اخم‌های رهام از این تشبیه درهم شد، ولی چون از صبح عصبی بود و حوصله نداشت هیچ جوابی نداد.
- اتفاقاً شیرشاه چون هنوز بچست خیلی راحت‌تر می‌تونه ماده ببر رو از میدون به در کنه!
- روباه هر چقدر هم که مکار باشه اما متاسفانه هوش و سرعتش به ببر نمی‌رسه...
به تمسخر ادامه دادم:
- وَ قطعا نمی‌تونه تصور کنه پشت ماده ببر وحشی، ببر اصلی کمین کرده و منتظر فرصت هستش!
این‌بار متوجه لبخند کنترل شده‌ی فرزام شدم!

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

پارت‌شصت‌و‌ششم

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

این‌بار متوجه لبخند کنترل شده‌ی فرزام شدم!
- ببر اصل...
- شام حاضره؛ لطفا تشریف بیارید!
با صدای خدمتکار هر دو ساکت شدیم و به طرفش برگشتیم. سر به زیر در انتظار جواب یکی از اون دو نفر بود. طوفان که دید اون دو نفر قصد حرف زدن ندارن، خودش جواب داد:
- باشه، برو!
با رفتن خدمتکار، ما هم دیگه به اون بحث مزخرف و پر از تیکه ادامه ندادیم و همون‌طور نصفه‌نیمه رهاش کردیم. همگی بلند شدیم و به سمت سالن غذاخوری حرکت کردیم. 
با دیدن میز، همزمان که از تعجب ابروهام بالا پرید پوزخندی زدم! ببین واسه ورود یه نفر آدم چقدر تدارکات دیدن!
میز سی و شش نفره‌ی سلطنتی از غذاهای اصیل و مشهور چینی، ایتالیایی و کمی هم ایرانی پر شده بود!
این اگر سفره‌ی معمولی هنگام ورود هستش، پس وای به حال شبی که می‌خواستن واسش جشن اساسی بگیرن!

 

رهام و شایا اولین نفراتی بودن که در صدر میز نشستن؛ من و فرزام هم مثل همیشه کنار هم نشستیم و بقیه هم هر کدوم سر جای خودشون نشستن. خواستیم شروع کنیم که با غرش شدید شایا، همگی به غیر از رهام متوقف شدیم!

- کایا کو؟

رهام که با آرامش و متفکر شامش رو می‌خورد، با این حرف به سرعت نگاه وحشیش رو بالا آورد و به پدرش خیره شد! نگاهش به قدری وحشی و تند بود که مو به تن همه سیخ می‌کرد، اما شایا همچنان منتظر و پراخم بهش خیره شده بود!

تو دوئل این دو نگاه، بالاخره طوفان مداخله کرد و با احترام جواب داد:

- کایا به دلیل مسائلی امروز نمی‌تون...

با نگاه تند شایا، حرفش نصفه موند و دیگه چیزی نگفت! 

گیج شده بودم، این کایا دقیقا کی هستش؟! چرا شایا انقدر رو این کایا حساس بود؟ چرا دوباره رهام تا اسمش رو شنید وحشی شد؟ اصلا چرا رهام انقدر زود به خاطر این شخص جوش میاره؟! این مرد چه ارتباط نزدیکی باید با شایا داشته باشه که انقدر روش حساب می‌کنن؟

عجیب فکرم درگیر شده بود؛ این مردِ کایا نام کیه؟ فامیلیش چیه؟! این مرد که حتی اسمش هم قدرت وحشی کردن رهام رو در کوتاه‌ترین زمان ممکن داره دقیقا کیه؟!

 

                                                                  ***

"راوی(سوم شخص)"

با گام‌های استوار در راهرو قدم می‌زد. همه به احترام این جوانِ همیشه تنداخلاق ولی به شدت متبحّر خبردار ایستادند و احترام نظامی گذاشتند؛ او اما بی‌توجه به تمامی این افراد، تنها به سمت مکان مورد نظرش قدم می‌نهاد.

نگهبان با دیدن این مرد قوی‌پیکر و نگاه منتظرش که روی درِ قفل‌شده ثابت مانده بود به سرعت بر پا خاست. احترام گذاشت و در را با کلید گشود. 

با دیدنش، آن هم در این وضعیت آشفته و صورتی کبودْ ناشی از شکنجه‌های متداول لبخند لذت‌بخشی بر لبانش نقش بست! بالاخره روزی که سالیان سال آرزویش را داشت رسیده بود و حال غرق لذت و شعف بود!

•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•٠•

@شقایق.نیک @هانیه نیک. @mina. @Roshanaą @Narges.Sh @Ghazal123 @خل و چل @Barfibawub @wolfish @Dark deram @_Zeinab_ @Zeynab_ @* Darlin * @Hany Pary @Madi @Sety @Sety2007 @hanie.r @asal_janam @nina4011 @tida.m7 @Ara.wr.o.O @-GHAZAL- @UC313

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.




×
×
  • اضافه کردن...