رفتن به مطلب

رمان ازالان تا ابدیت| کاکائو. کاربر انجمن نودهشتیا


کاکائو.
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان : از الان تا ابدیت 

ژانر: تخیلی، عاشقانه 

نویسنده:  فاطیما رازانی 

زمان پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

 این زمان، این مکان هیچ کدام درست نیستند! این نفرین، این جهان با یکدیگر در تداخل‌اند!  بایدی وجود ندارد ولی ما در آخر محکوم به مرگیم، یا می‌میریم یا  ماننند شمع تا آخر  بی صدا و مظلومانه میسوزیم!  هرچه بیشتر فکر میکنم من در زمان اشتباهی بودم و تو در بهترین زمان وارد زندگیم شدی!    شاید...!

لینک صفحه نقد:

 

 

ویرایش شده توسط کاکائو.
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

ابدیت راز‌ها زمانی به خطر  می‌افتد که برای کسی آن را بازگو کنی، درست زمانی که حتی به فکرت خطور نمی‌کند که بتواند برایت مشکل ساز باشد؛مشکلی به بزرگی حل نشدنش! اما  همیشه در  اعماق ناامیدی هم   امید هست؛ درست شبیه غیر  مُمکن که ممکن را درون خود گنجانده!

پس بمان برایم از الان تا ابدیت!

 

 

 

 

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 
بالاخره کار خودشون رو کردن! اگه حتی یه درصد هم بو ببرن من چی هستم قطعا زنده نمی‌مونم، چه برسه رسیدن به خواسته هام!
هر لحظه به چوبه دار نزدیک تر می‌شدم، و استرسم همراه با هر قدم هزار برابر شد.  دو فرد کنار هر‌نفر راه می‌رفتن بوی مرگ در  سراسر این سالن خاموش پیچیده بود.   
نفس هام عمیق شدن و عرق های سرد روی پشتم با سرسره بازی کردن از هم سبقت می‌گرفتن؛ ترس از مرگ نداشتم چون نمی‌مردم ولی اگه نمی‌‌مردم؛ از راز ده‌هزار ساله خانواده ام با خبر می‌شدند!

همه اینا هم تقصیر خود بی  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌فکرمه و  صد البته اون، خیلی تهدیدم کردن ولی هر بار من یه جوری خودم رو پنهان کردم این اواخر به شدتی پیگیر من شده بود که حتی خانوادمم برای برگشتم بهم هشدار دادن! 

اما چه کنم؟ هیچ جوره با اون قوانین اونجا نمی‌تونم بسازم پس یه جوری باید فعلا روی فرار دوباره تمرکز کنم.  اصلا این گناه من نبود! این موجودی که الان اینجا  بود، یعنی من هیچ تقصیری برای بودنم در اینجا نداشتم!
 یه اتاق بی رنگ که پنج ردیف طناب دار داشت، به خاطر موازی بودنشون نمی‌تونستم بفهمم چند طناب توی هر ردیفه! فقط با قدم هایی که هُلم می‌دادن به جلو می‌رفتم و هیچی از مسیر کوتاهی که من رو به سمت طناب بردن نفهمیدم اتاق سرد, بی روح و وحشتناک تر  همه با صدای ناله‌ی خیلی از انسان های دیگه پوشیده شده بود که حس مرگ رو یه خوبی القا می‌کرد. 
نفس عمیقی کشیدم و  به دستای بسته شدم با دستبند فلزی خیره شدم.  زندان‌بانی که مسئولیت اوردنم به اینجا رو داشت سرم رو به شدت بالا اورد و بعد طناب رو دور گردنم انداخت! موهای کوتاهم که به زور تا زیر گوشم بود کمی اذیتم می‌کرد پس بلافاصله کمی سرم رو بلند کردم و موهام رو تکون دادم،   بهم خیره شد و منم با نهایت بی حسی برای مسخره کردنش لبم رو به بالا کج کردم! عصبی از من رو گرفت و رفت. قانون اینجا، یعنی قانون این شهر صدق می‌کرد که اونا نباید با زندانی حرف بزنن!  کمی بعد بی توجه به صدای ناله ها و هق‌هق های ریز شده بودم؛ ولی به یک ان زیر بدنم خالی شد و تمام وزنم رو گردنم متحمل شد. و برای یک لحظه از فکرم گذشت چقدر خوبه که قرار نیست بمیرم!

 

ویرایش شده توسط کاکائو.
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...