رفتن به مطلب

رمان آقای تیمارستانی | paniz نویسنده انجمن نودوهشتیا


پانیذ
 اشتراک گذاری

رمانم چطوره؟  

11 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمانم چطوره؟

    • خوب
      11
    • بد
      0


ارسال های توصیه شده

★به نام خالقِ تیمارستان★

 

نام رمان: آقای تیمارستانی

ژانر : عاشقانه، کلکلی ،طنز

نویسنده: پانیذ یزدانی

 

خلاصه:

نازلی دختری که از بچگی توی ناز و نعمت بزرگ شده و همه چیز براش فراهم بوده ولی طی یه اتفاق یهویی باباش می‌گه که دیگه خبری از بخور و بخواب نیست و نازلی باید روی پای خودش وایسته!

اینطور می‌شه که دخترِ داستان ما مجبور می‌شه که از خونه بیرون بره و وقتی که داره توی خیابون قدم می‌زنه به یه مرد برخورد می‌کنه و اونجا می‌فهمه که یه اقازاده‌ی دیوونه نیاز به پرستار داره و اینجاست که دختر قصه ما تصمیم می‌گیره به شکل یه پسر... .

(عزیزان این قلم دوم من هست، ممنون می‌شم که بخونید و نظراتتون رو بگید. خلاصه شاید آبکی و کلیشه‌ا‌ی به نظر بیاد ولی داستان واقعا متفاوت و جدید هستش)

 

 مقدمه:

من پسری از جنس شیطنت هستم!

هیچ‌وقت کسی من رو درک نکرد، همه فقط به من گفتن:

"یک اشراف‌زاده هیچ‌وقت شیطنت نمی‌کنه"

وقتی رفتارهای من رو دیدن، به من گفتن دیوونه هستم، اما من دیوونه نیستم!

من فقط زخم خورده‌ام...این‌ها با هم فرق دارن!

ولی تو من رو درک کردی...با من دیوونگی کردی و توی قلبم نفوذ کردی.

شاید داستان عاشقیِ من فقط یک جمله بود:

" عاشق کسی باش که از دیوونه بازی‌هات لذت ببره، نه کسی که مدام مجبورت می‌کنه عادی باشی"

تو پا به پای من دیوونگی کردی.

و حالا...این دیوونه می‌میره اگه نباشی!

 

ناظر: @ -Ario-

ویراستار: @ SgOly

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای تیمارستانی | پارت 1

 

با ناباوری به چشم‌های مشکی رنگش نگاه می‌کردم. در کمال خونسردی روی مبل‌های کرمی رنگِ پزیرایی لش کرده بود و داشت موز می‌خورد. باورم نمیشه! چطور می‌تونه اینقدر حرص درار باشه‌؟!

داره جدی‌جدی میگه می‌خوام از خونه بیرونت کنم. از جام بلند شدم و با بهت داد زدم:

- چی داری میگی بابا، یعنی چی باید روی پای خودم وایستم. داری کاملا جدی میگی تا آخر هفته وقت دارم از خونه برم بیرون؟ تو چطوری می‌تونی من رو از خونه بیرون کنی؟!

شونه‌ای بالا انداخت و طوری نگاهم کرد انگار داره یه فیلم مهیج می‌بینه، گاز دیگه‌ای به موزش زد و نیشش رو به طرز حرص دراری باز کرد و در همون حال با بی‌خیال‌ترین لحن ممکن گفت:

- اره دقیقا همین رو دارم میگم، تا آخر همین هفته وقت داری یه کاری برای خودت دست و پا کنی و بری روی پای خودت وایستی!

اشک توی چشم‌هام جمع شده بود و با بغض به بابا نگاه می‌کردم. یعنی می‌خواد به همین راحتی من رو بیرون کنه؟!

اروم و با بغض نالیدم:

- ولی...من..نمی‌تونم!

لبخندش رو خورد و با جدیت نگاهم کرد. پوست موزی که توی دست‌هاش بود رو داخل ظرفِ روی میز انداخت و دوتا ارنجش رو روی زانوهاش تکیه داد. به سمتم خم شد و با جدیت گفت:

- ببین نازلی، تو دیگه بچه نیستی! 

کمی حرفش رو مزه‌مزه کرد و بعد ادامه داد:

- من تو رو تا الان توی ناز و نعمت بزرگ‌ کردم و هیچ‌وقت کمتر از گل بهت نگفتم، حس می‌کنم این مهربونی‌های من دیگه تو رو خیلی داره لوس می‌کنه! خودت هم می‌دونی که بعد از مرگ من تو وارث تمام شرکت‌های من هستی و باید اونجا رو تنهایی بچرخونی ولی من اصلا پتانسیل این‌کار رو توی تو نمی‌بینم، من از روزی می‌ترسم که نباشم و تو نتونی از پس خودت بر بیای‌. تو فقط من رو داری و من هم هیچ چیزی برات کم نزاشتم ولی روزی اگه من نباشم تو ضربه می‌خوری. پس من می‌خوام روی پای خودت وایستی و دختر مستقلی باشی، تا یک روز با افتخار پیش من برگردی و بگی بابا من تونستم.

کلافه دستی بین مو‌های طلاییم کشیدم و با بی‌چارگی به بابا زل زدم. واقعا نمی‌فهمم دلیل این کار‌ش چیه؟ خب مستقل بشم که بشم‌، بخاطرش باید من رو شوت کنه بیرون از خونه! روی مبل نشستم و با حرص غریدم:

- حتما واسه‌ی مستقل شدنم باید از خونه بیرونم کنی؟!

اخمی کرد و تیز گفت:

- من فقط می‌خوام تنهایی تمام تلاشت رو بکنی تا یه ادم محکم و مستقل بشی. وگرنه ور دل من هیچ‌ فرقی با گذاشته نداری و همین‌طور ضعیف باقی می‌مونی!

با بهت بهش نگاه کردم. اون به من گفت ضعیف؟!

با حلاجی کردن حرف‌هاش بهتی که توی نگاهم بود جاش رو به عصبانیت داد. اون می‌دونه من روی این کلمه حساسم و از قصد این حرف رو زد تا من رو تحریک کنه که رگ غیرت دخترونه‌ام بالا بزنه؟ من واقعا هیچ‌وقت نمی‌خواستم ضعیف باشم! همیشه برای قوی بودن می‌خواستم خودم رو خودم رو ثابت کنم. من با اینکه خیلی توی ناز و نعمت بزرگ شدم ولی بازم ناز نازو و بی‌عرضه نیستم.

با بلند شدنش رشته‌ی افکارم پاره شد و با حرص نگاهم رو بالا اوردم و به چشم‌هاش زل زدم. لبخند مهربونی زد و دستی بین موهای مشکیش کشید. بابای بی‌منطقم زیادی جوون میزد. هر کی می‌دیدش فکر می‌کرد بردار بزرگترمه و عمرا باورش میشد این بابای من هست. با یاداوری حرف‌هاش اخم‌هام رو توی هم کشیدم و نگاه دلخورم رو ازش گرفتم. با دیدن ژست قهر من و دلخوریم با مهربونی گفت:

- شاید الان از دستم ناراحت باشی ولی بعدا می‌فهمی که چقدر این کارم رو زندگیت تأثیر مثبت می‌زاره. اون روزه که خودت با لبخند بهم میگی که بهترین کار عمرم همین بوده... .

با شنیدن این حرفش قلبم فشرده شد. حسی بهم می‌گفت حرف‌هاش به واقعیت تبدیل میشه. از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. با چشم رفتنش رو دنبال کردم و توی افکارم غرق شدم. شاید باید دست به کار بشم، بابا هیچ‌وقت از تصمیمش کوتاه نمیاد.

 ***

(دانای کل)

 

نازلی نمی‌دونه که این جمله زندگیش رو تغییر میده. 

درسته! 

زندگیِ اون با این تصمیم عوض می‌‌شه.

تقدیر اون‌ها رو به هم گره داده و همه چیز دست به دست هم داده برای به هم رسیدن اون دو نفر!

سپهر با لبخند روی تخت نشسته بود و به نازلی فکر می‌کرد. اون از کارش خیلی راضی بود، هرچند که کمی شک داشت ولی از اینکه دخترش خیلی لوس شده، نگران بود. البته دلیل محکم‌تری برای کارهاش داشت و لوس بودن نازلی فقط یه بهانه بود.

یک سال باید دخترش رو به حال خودش رها کنه، هر چند که خود نازلی فکر می‌کنه که پدرش اون رو رها کرده ولی سپهر همیشه حواسش به تک دخترش بوده و خواهد بود.

سپهر با قاطعیت و بی‌توجه به تردیدهاش گوشیش رو برداشت و روی اسم کوروش کلیک کرد. با پیچیدن صدای بم و آشنایی توی گوشش لبخندی روی لبش نشست. دست راست و رفیق شفیقش!

دستی بین‌ موهای مشکیش کشید و گفت:

- کوروش از فردا نازلی احتمالا میره دنبال کار، دخترم رو می‌شناسم! شاید کمی لوسش کرده باشم ولی هیچ‌وقت کم نمیاره. حواست بهش باشه، جای بدی نره و آسیبی بهش نرسه. تمام چیزهایی که توی شرکت بهت گفتم رو که یادته درسته؟!

کوروش بلافاصله بعد از شنیدن سوال سپهر گفت:

- اره صدبار گفتی، تمام کار‌ها رو انجام دادم نگران نباش! 

سپهر قلنج انگشتش رو گرفت و با تاکیید گفت:

- کوروش این یک سال باید مثل سایه مراقبش باشی، البته حواست باشه اون نباید بفهمه که من رهاش نکردم، می‌خوام یکم طعم تنهایی و مستقلی رو بچشه!

کوروش مکثی کرد و بعد با تردید جواب داد:

- مطمئنی بیرون کردن نازلی کار درستیه؟ اون یه دختره، توی این جامعه... .

سپهر سریع توی حرفش پرید و گفت:

- باید گرگ بشه کوروش، باید از نازلی یه دختر محکم بسازم. من اگه بلایی سرم بیاد نمی‌خوام نازلی چیزیش بشه، باید خیالم از بابتش راحت باشه. در ضمن من حواسم بهش هست، واقعا که رهاش نمی‌کنم. 

کوروش آهی کشید و حرفی نزد؛ از نظر اون این کار حماقت محض بود. البته هیچ‌ کسی دلیل واقعی این‌ کارهای اون رو نمی‌دونست. سپهر در واقع بهترین تصمیم رو برای زندگی تک دخترش گرفته بود.

با خداحافظی تلفن رو قطع کرد و با لبخند توی فکر فرو رفت. از نظر اون دخترش دیگه بزرگ شده و باید چیزی که این همه سال براش برنامه‌ریزی کرده، اتفاق بیوفته!

 

ناظر: @ مدیر منتقد  ندارم

ویرایستار: @ SgOly

ویرایش شده توسط پانیذ
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

آقای تیمارستانی | پارت 2

 

***

استیو رو به روی در اتاق اقازاده وایستاد و آروم در زد. توی دلش برای دیدن دوباره‌ی اقازاده خون گریه می‌کرد، در کل هیچ‌کدوم از افراد اون خونه نمی‌تونن اون پسر دیوونه رو تحمل کنن و استیو هم بین اون‌ها مستثنا نیست. کمی منتظر موند تا اقازاده بهش اجازه ورود بده ولی با شنیدن صدای بلندی داخل اتاق با هول در رو باز کرد و داخل رفت.

با دیدن اتاق وحشت‌زده چنگی به قلبش زد‌، از شدت شوک و بهت زبونش بند امده بود.

با شنیدن صدای پر شیطنت پسرک از شوک بیرون امد و با بدبختی چشم‌هاش رو روی هم فشرد.

- عه ستی جون! چرا نشسته‌‌ای به در نگاه می‌کنی؟ خوشت امد از اثر هنریم؟!

استیو نفس عمیقی برای کنترول کردن خودش کشید، بعد چشم‌هاش رو باز کرد و به پسر بی‌خیال و سرخوشی که رو به روش بود نگاه کرد. پسرک با رضایت از کارش لگدی به جلد کتاب‌هایی که همه‌ی برگ‌هاشون تبدیل به موشک شده‌ بودند زد، نگاه استیو از چشم‌های ابی و خمار اون پسر به سمت بالشت‌های تیکه‌تیکه شده و پرهای معلق در هوا رفت. اقازاده دستی بین موهای بورش کشید و اون‌ها رو بهم ریخت. بعد رو به استیو گفت:

- ستی جون، اینجا از اون تیمارستان خیلی بهتره نه؟ در ضمن تو مگه دست راست بابا نیستی؟ خب من رو ببر ایران پیش خانواده‌ام!

استیو درحالی از شدت حرص دوست داشت کله‌ی اون پسر رو بِکنه، به سمت در اتاق رفت و در هین بیرون رفت غرید:

- آماده باشید اقازاده، به زودی به ایران میریم.

بعد بی‌توجه به برق خوشحالی که توی چشم‌های پسر بود، خودش رو از اتاق بیرون انداخت و به زبان انگلیسی رو به مادام گفت:

- پناه بر مسیح، این پسر شیطانه! توی این مدت هر بلایی بوده سر من اورده. به دستور رئیس هر چه سریع‌تر باید ببرمش ایران، تو هم برو اتاقش رو جمع کن مادام.

مادام چشمی گفت و به سمت اتاق آقازاده رفت، اون هم حتی از این وضعیت خسته شده بود. این مدتی که پسرک اینجا بود هر نیم ساعت یک‌بار باید گندکاری‌هاش رو جمع و جور می‌کردن.

اول دستش رو بالا اورد که در بزنه ولی با یاداوری اینکه دیروز اون پسر بخاطر یه گردنبند دیوونه شد و تمام لباس‌هاش رو قیچی کرد، اخم‌هاش رو در هم کشید و بدون در زدن وارد اتاق شد ولی با دیدن وضع اتاق دقیقا مثل استیو سرجاش میخ‌کوب شد. اقازاده از شوق رفتن به ایران لبخند بزرگی زده‌ و با خوشحالی روی تخت نشسته بود.

بعد از چند ثانیه مادام به خودش امد و چشم‌غره‌‌ای به سمت پسرک حواله کرد. روی زمین نشست و شروع به جمع کردن موشک و پرهای روی زمین کرد. مادام این چند روز به اینطور کارهای اقازاده عادت کرده بود و زیاد هم متعجب نمی‌شد. پسرک بی‌توجه به کارهایی که دیروز انجام داده بود با ذوق از جاش بلند شد و به انگلیسی طوری که مادام متوجه حرف‌هاش بشه، گفت:

- مادام، شنیدی که می‌خوان ببرنم ایران؟ خیلی خوشحالم، بالاخره از دست اون تیمارستان و این کشور راحت میشم. راستی مهراد کِی به دیدنم میاد؟ این چند روز که سرش شلوغ بود و نتونست بیاد پیشم خیلی دلم براش تنگ شده!

مادام با شنیدن این حرف‌ها ناراحت شد و دلش به درد امد. هرچند که اقازاده خیلی اذیتش می‌کرد ولی با دیدن این وضعیت پسرک خیلی ناراحت میشد. مادام هنوز واکنش اقازاده رو وقتی برای اولین‌بار از تیمارستان به اینجا امد رو از یاد نبرده بود. دیدن خوشحالی و بغضی که توی چشم‌های پسرک بود حتی دل اون رو هم به درد می‌اورد.

مادام اینقدر توی افکارش غرق شده بود که یادش رفته بود اقازاده از اون سوالی پرسیده و منتظر جواب مونده. مادام با نشستن دستی روی یکی از موشک‌ها نگاهش رو بالا اورد و به چشم‌های مهربون پسرک خیره شد. اقازاده لبخندی بهش زد و شروع به جمع کردن موشک‌ها کرد.

اون با خودش فکر می‌کرد که مادام برای کارهایی که دیروز انجام داده ازش دلخورِ که جوابش رو نمیده. و این جواب ندادن برای اونی که توی این چند سال با دو سه نفر بیشتر حرف نزده خیلی گرون تموم می‌شد. مادام با دیدن مهربونی پسرک لبخندی روی لبش نشست و به اون توی جمع کردن اتاق کمک کرد.

با تموم شدن کارشون و تمیز شدن اتاق مادام خداحافظ کرد و بعد بدون اینکه منتظر جواب باشه از اتاق خارج شد و پسرک رو تنها گذاشت.

اون شب تا صبح پسرک از شدت ذوقی که برای برگشتن به ایران داشت خوابش نبرد. تنها فکر و ذکرش دیدن خانواده‌اش بود. خانواده‌‌ای که بهش گفتن دیوونه است و برای حفظ آبروشون اون رو به کشوری دیگه فرستادن.

در این بین پسرک حتی روحش هم خبر نداره که این سفرش به ایران سرنوشتش رو به کل عوض می‌کنه و جریان زندگی اون رو دوباره به سمت گذشته‌ای دور می‌کشونه.

ناظر:

ویرایستار: @ SgOly

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

آقای تیمارستانی | پارت ۳

 

***

( از زبان نازلی)

 

با ناامیدی به آخرین اگهی روزنامه نگاه کردم.

"به یه خدمتکار خانم نیازمندیم. شماره تماس: ....."

با دیدن آگهی آهی از سر بدبختی کشیدم و به یکی از صندلی‌های پارک تکیه دادم. یعنی کارم به خدمتکاری هم رسیده؟!

به شماره‌ای که روی آگهی زده شده بود زنگ زدم و درحالی که به بچه‌هایی که با شوق اینور و اونور می‌رفتن و آتیش می‌سوزوندن نگاه می‌کردم گوشی رو کنار گوشم گذاشتم. 

صدای عر زدن یه پسربچه‌ی تقریبا شیش ساله از کنار خیابون روی اعصابم خط می‌نداخت. از بس عربده و گریه‌اش بلند بود که صدای بوق گوشی رو نمی‌شنیدم. با حرص چشم‌غره‌ای بهش رفتم و توی دلم امواتش رو مورد عنایت و هدایت قرار دادم.

بعد از چند دقیقه که دیگه داشتم از جواب دادن صاحب آگهی ناامید می‌شدم، بالاخره صدای پر حرص و نکره‌اش از پشت گوشی بلند شد:

- این چه وقت زنگ زدنه، چته؟!

با شنیدن حرفش چشم‌هام درشت شد و مبهوت به رو به روم نگاه کردم. شیطونه میگه دهنم رو باز کنم و سر تا پاش رو مورد ریدمان قرار بدم، و در آخر چنان عاشورایی به پا کنم که کل تاریخ کهن جمهوری اسلامی به لرزه در بیاد. مثل اینکه سکوتم طولانی شده بود چون با عصبانیت گفت:

- خب حرف بزن دیگه، اَه!

نفس عمیق و سهمناکی کشیدم و سعی کردم بر اعصاب خودم مسلسل باشم، داشتم تمام تلاشم رو می‌کردم تا قیامتی بر پا نکنم که صدام هم انگشت به دهن بمونه. بعد از اینکه کمی خودم رو کنترل کردم، با جدیت گفتم:

- جناب برای آگهی استخدام زنگ زدم.

دقیقه‌ای سکوت کرد و بعد یهو با حرص داد زد:

- من کُلفَتِ وقت نشناس نمی‌خوام، دیدی ساعت چنده که زنگ زدی؟!

دستی که ساعت چرمیم رو بهش بسته بودم رو بالا اوردم. با دیدن ساعت ابرویی بالا انداختم و لبم رو گاز گرفتم، ساعت سه ظهر بود و حتما بنده‌خدا خواب بوده. با یاداوری اینکه بهم گفت کُلفَت اخمام رو توی هم کشیدم و با لحن طلبکارانه‌ای گفتم:

- این چه طرز صحبت کردنِ جناب، من چه می‌دونستم شما خواب هستید.

با شنیدن حرفم پوف بلندی کشید و با همون لحن رو مخش گفت:

- من خواب نبو... .

با بلند شدن صدای پر عشوه و شیطنت یه دختر از پشت گوشی حرفش قطع شد:

- عه امیر، کجا رفتی هانی؟ بیا دیگه یه ساعته منتظرتم. خیر سرم برای تو خوشگل کردم که... .

با ابروهای بالا رفته و پشم‌های اپلاسیون شده به حرف‌های زنِ گوش می‌دادم. امیرخان هم که دید اگه زر نزنه شرف مرفش بر باد میره، به سرعت نور گفت:

- خدمتکار، بعدا زنگ بزن!

و بعد طی یک حرکت بی‌شعورانه و بی‌شخصیتانه، بدون اینکه خداحافظی کنه زرتی گوشی رو قطع کرد. از شدت شوک و حرص پلک چپم بالا پرید. این چه عفونتی بود؟ یارو در حال زارتان زورتان بود!

هنوز صدای واق واق اون بچه‌ی به دردنخور بلند بود و چنان فشار روحی بهم وارد می‌کرد که سر تحریم‌ها هم همچنین فشار روحی روانی رو متحمل نشده‌ بودم. درحالی که خمیازه‌ی بلند بالایی می‌کشیدم فارغ از غوغای جهان از جام بلند شدم و روزنامه رو توی سطل اشغالِ بد بویی که کنارم بود انداختم. نامحسوس انگشت بی‌تربیتیم رو برای اون بچه‌ی پدسگ بلند کردم که یه دقیقه گریه‌اش بند امد و با برگ‌های ریخته شده به من نگاه کرد.

لبخندم رو عمیق و شیطانی کردم و انگشت وسط اون یکی دستم رو هم بالا اوردم که بچه کلا در افق محو شد و مبهوت به من نگاه کرد. ننه‌اش با دیدن اینکه دیگه بچه‌اش واق‌واق نمی‌کنه خواست به سمت جایی که پسرش نگاه می‌کنه برگرده و عامل ساکت کردن بچه‌اش رو ببینه و بر درودش شرف بفرسته ولی من زودتر از اون انگشتم رو پایین اوردم و کاملا خونسرد به سمت خیابون رفتم. از پشت سر صدای عر زدن بلندتر بچه‌ به گوشم خورد و معلوم بود به شدت به روح و روانش اسیب زدم، لعنت بر تو باد زن، الان این پسر بچه با کار تو دیگه اون بچه‌ی سابق نمیشه!

کنار خیابون وایستادم و تا خواستم دستم رو برای یه تاکسی بلند کنم از شانس قشنگم همون لحظه یه Bmw با سرعت از کنارم رد شد و هر چی آب گِل بود ریخت روم، با حس چندشی صورتم‌ رو جمع کردم و دستی رو که برای تاکسی بلند کرده بودم رو پایین انداختم. نور به گبر ننه‌ات بباره بچه، آه تو در یک ثانیه چونان برق مرا گرفت!

با شنیدن صدای خنده‌ی‌ پسری با حرص چشم‌هام رو باز کردم و تیز به قیافه‌اش زل زدم. به طرز احمقانه‌ای فکر می‌کردم مثل این رمان‌ها الان یه پسر خوشگل و خوشتیپ جلوم ظاهر میشه که بعد از هزارتا لج و لجبازی عاشق هم می‌شیم، ‌ولی باید بگویم اِی گوز... .

یه کوتوله‌ی عینکی جلوم بود که نیشش باز بود و دندون‌های سیاهش توی تخم چشمام بود. صورتم رو با دیدنش بیشتر توی هم کشیدم و با بدبختی توی دلم برای اقبال کجم آه کشیدم. طی یک اقدام یهویی و تروریستی یه قدم امد جلو و توی صورتم گفت:

- حالت چطوره، خوشگله؟!

باز شدن دهنش حکم مرگ من رو امضا کرد. از بوی بد دهنش یه دقیقه تا اون دنیا رفتم و کنار خدا و میکائیل و ازرائیل یه جوج با نوشابه زدم و برگشتم. مبهوت دو قدم عقب رفتم که زیر پام خالی شد و با باسن مبارک توی جوب افتادم. هر کی این صحنه‌ی سمی رو دیده بود دهنش رو تا ناموس باز کرده بود و چنان می‌خندید که غذایی که پری‌روز خورده بود توی معده‌اش برای من قابل رویت بود. چشمم به اون بچه‌ی پفیوز خورد که با نیش‌باز و لبخندی خبیث مانند چند دقیقه پیش خودم داشت به من نگاه می‌کرد و با دست به مامانش اشاره می‌زد تا به من نگاه کنه. شیطونه میگه برم جلو ننه‌اش یه کف گرگی بزنم تو دهنش صدا مرغِ درحال زایمان بده. لعنت بر شیطون، بر اعصاب خودت مسلسل باش زن!  

با حرص از توی جوب بلند شدم و از اون مرتیکه بوگندو و اون بچه‌ی پفیوز فاصله گرفتم. با شنیدن صدای رو مخ اون مرتیکه یه دقیقه حس کردن الانه که قاتلش بشم:

- خانم یه لجن پشت لباستون چسبیده!

بدون اینکه به ریخت نحسش نگاه کنم دستم رو بردم پشت لباسم و لجن رو از رو برداشتم. با حس چندشی پرتش کردم روی زمین و دستم رو برای تاکسی بلند کردم. با وایستادن یه تاکسی سریع در رو باز کردم و خودم رو توی پراید قراضه و تصادفی پرت کردم. راننده که یه مرد سیبیل کلفت و اخمو بود چشمش به سر و وضع گِلی و کثیف من افتاد. با اخم دهن‌باز کرد که اعتراض کنه ولی من پیش دستی کردم و سریع گفتم:

- داداش به ناموسم قسم پول کارواشت رو هم میدم فقط دربست من رو ببر... .

مرده دوباره نگاهی به سر و وضع من انداخت و درحالی که سیبیلش رو تاب می‌داد با لحن لاتیی پرسید:

- موشکلی نیست ابژی، کوجا میری حالا؟!

ادرس رو بهش گفتم که سری به نشونه‌ی تایید تکون داد و ماشین رو به حرکت در اورد. ولی حرکت که چه عرض کنم اینقدر ماشین صدا می‌داد و لق میزد که انگار که سوار گاری شدم. گوشیم رو از توی کیفم در آوردم و خواستم هندزفری رو هم بهش وصل کنم و توی گوشم بزارم که یهو ماشین رفت روی دست انداز و در هوا معلق شدیم.

فریاد یا ابرفضلی سر دادم که کله‌ام محکم خورد به سقف ماشین و بعد بالا دوباره افتادیم توی جاده‌ی صاف، خواستم امواتش رو مورد عنایت قرار بدم که این‌بار افتادیم توی سرعت گیر و رفتم روی ویبره، قشنگ عین ژله داشتم می‌لرزیدم و بندری می‌امدم که دوباره افتادیم توی جاده صاف، اول خواستم دوتا چیز بارش کنم ولی با یاداوری اینکه این بدبخت تقصیری نداره و مشکل از دست‌انداز‌ هاست بی‌خیال شدم و هندزفریم رو توی گوشم زدم و اهنگ مورد علاقه‌ام یعنی همون (سیه دخت هاجرون خودم رو تو گل می‌پلکونوم) رو پلی کردم و واسه خودم رفتم تو فاز، هر چند دقیقه یک‌بار یه قر ریز می‌دادم و اینقدر جوگیر شده بودم که حتی دست‌انداز‌ها هم برام لذت بخش بود.

با حس تکون خوردن دستی جلو صورتم به راننده نگاه کردم. با دیدن اشاره‌هاش هندزفری رو از گوشم در آوردم و سوالی نگاهش کردم. با دیدن نگاهم سریع گفت:

- ابژی رسیدیم، حیواست کوجاس؟!

ابرویی بالا انداختم و به اطراف نگاه کردم، چقدر زود رسیدیم. پول تاکسی رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. سرم رو بالا اوردم و با غصه به خونه‌مون نگاه کردم، تا چند روز دیگه باید از اینجا دل بِکنم. آهی کشیدم و در خونه رو با کلید باز کردم، از حیاط گذشتم و بدون توجه به اطراف یه راست به سمت اتاقم رفتم. توی راه چشمم به بابا خورد که خیلی بی‌خیال و فارغ از غوغای جهان توی پزیرایی درحال روزنامه خوندن و قهوه خوردن بود. 

با حرص نگاهم رو ازش گرفتم و قدم‌هام رو سریع‌تر کردم. در اتاقم رو باز کردم و با حرص خودم رو داخل انداختم. کیفم رو روی پاتختی شوت کردم و سریع لباس‌هام رو با یه تاپ و شلوارک عوض کردم، مانتو شلوارم رو همونطوری توی کمد چپوندم و بعد خودم رو با خستگی روی تخت پرت کردم. باید چیکار کنم واقعا؟!

دارم توی یه ناچاری عمیق دست و پا می‌زنم ولی خب نباید کم بیارم. باید به بابا ثابت کنم که منم می‌تونم و دختر ضعیفی نیستم. البته از نظر من هیچ دختری ضعیف نیست!

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای تیمارستانی | پارت ۴

 

***

(چهار روز بعد)

 

با بی‌حوصله‌گی داشتم توی پیاده‌رو قدم می‌زدم و به بدبختی که داشتم فکر می‌کردم. فقط دو روز از مهلتی که بابام بهم داده مونده و من هنوز هیچ‌ شغلی یا هیچ‌جایی برای موندن ندارم. 

با شنیدن صدای زنگ، تلفنم رو از توی کیفم در اوردم. اسم پانیذ با عکس یه بز روی صفحه چشمک میزد، دکمه‌ی سبز رنگ رو زدم که بلافاصله صدای پانیذ از اون‌طرف خط بلند شد:

- سلام ای آواره‌ی بدبخت، خوبی؟ کجایی؟ چی‌کار می‌کنی؟!

لگدی به قوطی‌ نوشابه‌‌ای که معلوم نبود کدوم بی‌فرهنگی اونجا انداخته زدم و گفتم:

- سلام بد نیستم مرسی، تو چطوری؟ من هم امدم بیرون و خودتم می‌دونی که مشغول چه کاری هستم!

با صدای آرومی گفت:

- می‌خوای چیکار کنی نازلی؟!

شونه‌ای بالا انداختم و کلافه گفتم:

- نمی‌دونم پانیذ، واقعا نمی‌دونم! بابا امروز کاملا جدی بهم گفت تا دو روز دیگه مهلت دارم از خونه بزنم بیرون وگرنه خودش بیرونم می‌کنه. بعد از اون هم که دیگه نه کاری دارم، نه پولی، نه حتی جای خوابی!

چند دقیقه‌ای سکوت کرد و بعد با لحن پر شیطنت همیشگیش گفت:

- عیب نداره بابا، فوقش میام می‌گیرمت تا بیای ور دل خودم!

از لحن مهربونش لبخندی روی لبم نشست و درحالی که با تمرکز، تمام تلاشم رو می‌کردم تا پاهام از کنار خط کاشی‌های پیاده‌رو اون‌طرف‌تر نره، گفتم:

- این‌طوری نمیشه! تو توی خرج خودت هم موندی، حالا منم سر خرت بشم؟ نه نمیشه باید حداقل یه کاری پیدا کنم و خرج خودم رو بتونم بدم ولی هر جا میرم به بن بست می‌خورم. تا دیروز امیدم به این بود که حرف بابا همین‌طوری کشکی و الکی باشه و وقتی بفهمه کاری پیدا نکردم بیرونم نکنه. ولی امروز کاملا جدی حرف میزد و مشخص بود حتی اگه کارتون‌خواب هم بشم قرار نیست توی خونه برم گردونه. همین پیش پای تو رفتم برای مصاحبه منشی‌گری توی یه شرکت که بهم گفتن رشته‌ام روانشناسی هست و به کامپیوتر نمی‌خوره، تهش هم با جمله‌ی باهاتون تماس می‌گیریم شوتم کردن بیرون. واقعا مثل خر توی گل گیر کر... .

با به لرزه در امدن زیر پام حرفم رو قطع کردم و متعجب سرم رو بالا اوردم که دیدم یه مَرده چاقالو و گنده‌بک سرش رو پایین انداخته فارغ از غوغای جهان به سرعت داره به سمتم یورتمه میاد. قبل از اینکه بتونم خودم رو کنار بکشم با شدت به من برخورد کرد و در یک ثانیه من اون دنیا رو به چشم دیدم.

نفسم از شدت درد گرفت و همانند عن بر روی زمین پهن شدم. صدای تریلی از بالای سرم میومد که تند تند داشت معذرت خواهی می‌کرد و صدام میزد. با دیدن اینکه اگه چشم‌هام رو باز نکنم این بدبخت الان قبض روح میشه، به زور چشم‌هام رو باز کردم و با نگاه پر فحش بهش زل زدم و با عصبانیت گفتم:

- اقا چه خبرته! موقع راه رفتن جلوت رو نگاه کن که ملت رو این‌طوری پخش زمین نکنی. 

بعد از تمام حرفم اخ و اوخ کنان از جام بلند شدم که اون تریلی یه نگاه شرمنده‌‌ بهم انداخت گفت:

- ببخشید پسرجان! عجله دارم باید سریع برسم وگرنه بین اون همه ادم من رو برای کار انتخاب نمی‌کنن!

کلا حضور پانیذ پشت خط رو فراموش کردم و با شنیدن اسم کار بدون توجه به اینکه بهم گفت پسر جان، با کنجکاوی پرسیدم:

- ببخشید فضولی می‌کنم ولی این چه کاری هست که می‌خواید اینقدر سریع برسید تا مال یه نفر دیگه نشه؟!

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

- یعنی تو خبر نداری؟!

ابرویی از روی تعجب بالا انداختم، دقیقا چرا باید دلیل عجله‌ی این خیکی رو بدونم؟!

شونه‌ای بالا انداختم و آروم گفتم:

- نه چطور؟!

درحالی که مشخص بود دیرشه و فقط می‌خواد من رو از سر خودش باز کنه، تند‌تند گفت:

- یکی از این آقازاده‌ها از آمریکا امده ایران، باباش تیلیاردرِ ولی پسره انگار یه تخته‌اش کمه و دیوونه است. الان هم سرتاسر اینترنت اعلامیه زدن که هر کسی می‌خواد بیاد برای مصاحبه امروز بیاد. هر کسی رو که آقازاده زودتر پسند کنه نونش تو روغنه! خب دیگه من برم پسرجان هر چی زودتر برسم شانسم بیشترِ... .

بعد بدون توجه به من دوباره با اون هیکل خیکی و چربی‌هایی که در هوا پرواز می‌کردن شروع به دوییدن کرد. خیلی دوست داشتم برم و ببینم این‌کار که میگه چیه ولی خب صدرصد اونی که برای پرستاری می‌خوان استخدام کنن باید پسر باشه و دختر قبول نمی‌کنن. پس بهتره وقت خودم رو الکی هدر ندم!

با یاداوری اینکه اون تریلی بهم گفت پسر‌جان نگاه متعجبی به تیپ خودم انداختم. البته حق داره، یه شلوار لی با سویشرت مشکی پوشیده بودم و به جای شال، کلاه سرم کرده بودم. پس میشه گفت تشخیص پسر یا دختر بودنم سخته!

گوشیم رو کنار گوشم گذاشتم و گفتم:

- پانیذ هنوز پشت خط هستی؟!

بلافصله با صدای خبیث و آرومی گفت:

- تو هم به همونی که من فکر می‌کنم فکر می‌کنی؟!

ابروهام رو بالا انداختم و با تعجب گفتم:

- منظورت چیه؟!

با همون لحن خبیث گفت:

- تا ده دقیقه‌ی دیگه خونه‌ی من باش. کلی کار داریم، فقط سریع بیا.

دهن‌باز کردم که دلیل این حرف‌هاش رو بفهمم ولی با صدای بوقی که توی گوشم پیچید حرفم رو خوردم. باز معلوم نیست چه فکری توی ذهنش می‌گذره!

پوفی کشیدم و با ذهنی درگیر به سمت خیابون رفتم. دستم رو برای یکی از تاکسی‌ها بلند کردم و وقتی وایستاد با دو به سمت ماشینش رفتم و سوار شدم. واقعا کنجکاو بودم بدونم پانیذ چیکارم داره!

***

لبخند گشادی زده بود و دقیقا ده دقیقه بود که شکل اسکل‌ها با نگاه مرموز بهم زل زده بود. از نگاه‌های بی‌معنیش خسته شدم و با حرص گفتم:

- میشه بنالی ببینم چه مرگته، چرا این‌طوری رفتار می‌کنی؟!

سریع از روی اُوپن پایین امد و روی یکی از صندلی‌های میز‌ ناهارخوری سه‌ نفره‌ی خونه‌اش و دقیقا کنار من نشست. با لبخند ترسناکی به صورتم نگاه کرد و آروم گفت:

- واقعا نفهمی یا خودت رو زدی به نفهمی؟!

با کلافه‌گی موهایی که جلوی چشمم بودن رو پشت گوشم زدم و گفتم:

- وای پانیذ به خدا دهنم رو سرویس کردی. بگو دیگه چیشده؟!

چشم‌هاش رو ریز کرد و با لبخند رو مخش بهم زل زد. بعد یهو دست‌هاش رو محکم به میز کوبید و با هیجان گفت:

- نفهم جان! وقتی داشتی با من حرف می‌‌زدی یهو یه مردی امد و باهات راجب پرستاری از یه آقازاده حرف زد. درسته؟!

با کنجکاوی به سمتش خم شدم و گفتم:

- اره، خب که چی؟!

با حرص چشم‌هاش رو بست و بلند داد زد:

- نازلی الان یه جوری می‌زنمت که نفهمی مقسومی یا مقسوم علیه...بزغاله!

دهن‌کجی براش کردم و عصبی گفتم:

- خب مثل ادم حرف بزن تا بفهمم چی میگی احمق!

پوفی کشید و به صندلی تکیه داد. بعد شروع کرد به حرف زدن و فکری که توی سرش بود رو برای من بازگو کرد. با هر کلمه‌ا‌ی که می‌گفت چشم‌هام درشت‌تر و لبخندم گشادتر می‌شد. با تموم شد حرفش، دست به سینه و با لبخند شیطونی گفت:

- نظرت؟!

با همون نگاه مبهوت و سوسمازی گفتم:

- الحق که لقب پانی مارپل برازند‌‌ته!

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای تیمارستانی | ‌پارت 5

 

نیشش رو تا بناگوش باز کرد و با خنده گفت:

- ما اینیم دیگه... .

دستی بین موهای قهوه‌‌ای رنگش کشید و با حالت متفکری ادامه داد:

- ولی خب خیلی ریسکش بالاست‌، اگه بفهمن دختری بدبختی!

پوفی کشیدم و با بدبختی گفتم:

- به نظرت چاره‌ی دیگه‌ای دارم؟ فقط دو روز وقت دارم از خونه بیرون برم. هیچ‌جایی برای موندن و هیچ‌کاری برای پول در آوردن ندارم. تنها راهم همینه، شاید نقشه‌ام گرفت و تا آخر سال نفهمیدن من دخترم، اصلا از کجا معلوم من رو قبول کنن. من فقط می‌خوام شانسم رو امتحان کنم!

پانیذ با لبخند از جاش بلند شد و درحالی که محکم دست‌هاش رو به هم می‌کوبید، با ذوق گفت: 

- پس حالا که این‌طوریه، کاری می‌کنم که نازلی زالو با اصغر مشنگ فرقی نداشته باشه، پیش به سوی تغییر!

بعد خنده‌ی شیطانی و بلندی سر داد. اینقدر تو جو خنده‌ی خبیث فرو رفته بود که یهو آب دهنش پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن. با دیدن این حالتش به طور بیشعورانه‌ی شروع به خندیدن کردم. 

یواش یواش داشت از شدت سرفه قرمز می‌شد، با خنده رفتم پشت سرش و دستم رو محکم مثل گرز رستم روی کمرش کوبیدم. چشم‌هاش مثل وزغ گرد شد و دستش رو به معنی اینکه گمشو برو اون‌طرف تکون داد. از شدت سرفه و درد صورتش رو به بنفش شدن رفته بود.

منم همانند یزید بهش رحم نکردم، دستم رو بالا اوردم و ضربه آخر رو قودا گویان محکم تر زدم تو کمرش که نعره جانسوزی سر داد و از شدت ضربه ‌کله‌اش محکم به میز خورد. با لبخند ملیح و خشتک دریده‌ای بهش نگاه کردم که سرش رو از روی میز بلند کرد و مثل قاتل‌ها بهم نگاه کرد. 

یهویی لبخند عجیبی زد، از جاش بلند شد و یواش یواش به سمتم امد. با دیدن لبخند و قدم‌های آرومش شستم خبردار شد که اگه دست به کار نشم در راه خدا شهید میشم. دستم رو به عنوان سپر دفاعی جلو اوردم و سریع گفتم:

- اگه بی‌خیال بشی اون مانتو قرمزم که ازش خوشت میومد رو بهت میدم.

با شنیدن این حرفم گل از گلش شکفت، پشت چشم برام نازک کرد و گوشیش رو از جیب شلوار لی مشکیش در اورد و درحالی که شماره‌ی یه نفر رو می‌گرفت گفت:

- شانس اوردی خیلی از اون مانتو خوشم میاد وگرنه خونت حلال بود. الان باید یه فکری به حال قیافه‌ات کنم، پس نیاز به نیروی کمکی دارم.

تا خواستم ازش بپرسم منظورش از نیروی کمکی دقیقا چه کسی هست، گوشی رو کنار گوشش گذاشت و شروع به حرف زدن کرد:

- سلام محمد خوبی؟!

فرد پشت تلفن حرفی زد که پانیذ با شنیدنش تک خنده‌ای زد و درحالی که با ناخون‌هاش ور می‌رفت جواب داد:

- مرسی ممنون، والا اون کلاغ دروغ‌گو من نیستم، من بهت گفتم میام حالا تو چرا باور کردی. راستش رو بخوای دلیل زنگ زدنم معذرت خواهی برای پیچوندن مهمونی نبود. واسه‌ی این زنگ زدم که اگه وقت داری بیای و یکی از رفیق‌هام رو گریم کنی، الان وسایل کارت پیشت هست؟ چون خیلی ضروری و فوری هست!

چند ثانیه سکوت کرد و بعد با شنیدن حرف طرف مقابل، با لبخند گفت:

- واقعا؟ خیلی هم عالی، پس همین الان بیا خونه‌ی من!

بعد از یک دقیقه حرف زدن، بالاخره با یه خداحافظی گوشی رو قطع کرد. در طول تمام این مکالمه با نگاه سوالی بهش زل زده بودم. با دیدن قیافه‌ام لبخند شیطونی زد و گفت:

- وقت اجرای نقشه است، پانی مارپل وارد می‌شود!

***

پانیذ نگاه ناراضی بهم انداخت و گفت:

- محمد به نظرم تقریبا شبیه پسرها شده ولی چشم‌هاش خیلی دخترونه است نمی‌تونی درستش کنی؟!

با شنیدن حرفش نگاهم رو از خودم توی آینه گرفتم و با بدبختی و فلاکت بهشون نگاه کردم. یک ساعت میشه که پانیذ و محمد پسرخاله‌اش افتادن سرم و خیر سرشون دارن من رو شکل پسر‌ها می‌کنن.

پانیذ مامان و باباش رو توی یک تصادف از دست داده و فقط از دار دنیا یه عمه و خاله داره. محمد هم گریمورِ و پانیذ واسه‌ی درست کردن من بهش زنگ زده تا برای کمک بیاد. با یاداوری نقشه‌ی پانیذ حرف‌هاش دوباره تو سرم اکو شد.

(ببین نازلی، تو الان خیلی به کار نیاز داری و این کار هم واقعا عالیه! تو هیچ راه دیگه‌‌ای نداری چون کار برات توی این تایم کم پیدا نمیشه. اگرم پیدا بشه به رشته‌ات نمی‌خوره، تو استایلت خیلی شبیه پسراست و میشه با یکم تغییر کوچیک بدون اینکه کسی بفهمه دختری بری اونجا کار کنی. فقط یک سال باید دوام بیاری، خدا رو چه دیدی شاید به زودی بابات پشیمون شد و برگردوندت. اصلا امکان داره تو رو قبول نکنن پس برو شانست رو امتحان کن ولی یه درصد اگه درست بشه می‌دونی برای پرستاری از یه آقازاده چقدر بهت پول میدن؟ من یه فکر عالی برای تغییر قیافه‌ات دارم.)

داشتم بقیه‌ی حرف‌های پانیذ رو توی ذهنم مرور می‌کردم و سعی می‌کردم این تردیدی که توی ذهنم هست رو کنار بزنم ولی با شنیدن صدای محمد از فکر بیرون امدم و روی حرف‌های اون‌ها تمرکز کردم:

- تنها راهش اینِ که براش لنز بزارم تا یکم از دخترونه بودنش کم بشه. آخه رنگ چشم‌هاش آبی و حالتش دخترونه‌ است من نمی‌تونم کاریش کنم.

پوفی کشیدم و قبل اینکه پانیذ جوابش رو بده گفتم:

- لنز بزار عیبی نداره، فقط زود تمومش کنید.

محمد از کلافه‌گی من آروم خندید و جعبه‌ی لنز ها رو از توی کیف مخصوصش در آورد. با دستگاه مخصوص لنزها رو توی چشمم گذاشت، اولش حس می‌کردم یه چیز سنگین روی چشمم هست و همش می‌خواستم درش بیارم، ولی بعد از چند دقیقه چشمم به لنز عادت کرد و دست از تقلا برداشتم. پانیذ جلوتر امد و با دیدن صورتم یهو لبخندی زد و گفت:

- الان دیگه کپ پسر‌ها شدی، فقط باید موهات رو کوتاه کنی تا کار تموم بشه.

با شنیدن اینکه باید موهام رو کوتاه کنم با بهت گفتم:

-فکرش رو هم نکن پانیذ، من دست به موهام نمیزنم. شده توی کوچه بخوابم ولی موهام رو کوتاه نمی‌کنم. اصلا بین اون همه آدم از کجا معلوم من رو قبول کنن که بخاطرش الکی موهام رو کوتاه کنم؟!

تا دهن‌باز کرد جوابم رو بده، محمد سریع گفت:

- نگران نباش! یه کلاه‌ گیس دارم که از سر کلا جدا نمیشه. حتی اگه آب هم بهش بخوره بخاطر گیره‌های محکم و چسب‌قوی که داره در نمیاد، با موی طبیعی هیچ‌فرقی نداره و فقط کسی که گیره‌ها رو بلده و می‌دونه کجاست می‌تونه بازش کنه، چسبش رو هم باید با اسپری مخصوص باز کنی و فقط با فشار‌های خیلی شدید امکان داره باز بشه.

لبخندی از روی قدردانی زدم و درحالی که به‌چشم‌های مشکی و لبخند مردونه‌ی محمد نگاه می‌کردم، گفتم:

- ممنون، واقعا خیلی به زحمت افتادید.

لبخندش رو عمیق‌تر کرد و از توی وسایل کاری که همراهش بود یه کلاه گیس در آورد. با هزارتا دنگ و فنگ کلاه گیس رو برام وصل کرد. بعد دوتاشون رو به روم وایستادن و با رضایت نگاهم کردن. از جام بلند شدم و با دقت توی اینه به خودم نگاه کردم، واقعا انگار یه آدم دیگه شده بودم.

موهای طلایی که تا بالای زانوم بود الان جاش رو به یه کلاه‌گیس طبیعی و خرمایی رنگ داده بود. ته ریش مردونه و خوشگلی هم برام گذاشته بود که خیلی باهاشون حال می‌کردم. چشم‌های آبیم الان قهوه‌‌ای رنگ شده بودن و چهره‌ام رو خیلی عادی نشون می‌دادن. با یه نگاه اجمالی به چهره‌ام لب ورچیدم و آروم گفتم:

- دختر بودن بیشتر بهم میاد. الان از خوشگلیم کم شده!

پانیذ پرو پرو سری به نشونه‌ی تایید تکون داد و گفت:

- ولی مهم اینِ که شکل پسر‌ها شدی، هرچند خودمونیم‌ها پسر جذابی شدی. البته به قول خودت دختر بودنت خوشگل‌تره ولی ترشی نخوری پسر خوبی‌ هم هستی.

با کلافه‌گی پوفی کشیدم و رو به پانیذ گفتم:

- حالا خانم نقشه‌کش باید چیکار کنیم؟ اصلا کجا باید بریم برای مصاحبه؟ مدرک رو می‌خوای چیکار کنی؟ به این‌ها فکر کردی اصلا؟!

لبخند گشادی زد و گفت:

- موقعی که محمد داشت گریمت می‌کرد نشستم و تحقیق کردم توی گوگل و پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25)، کاشف به عمل امد که این پسره باباش از بزرگ‌ترین سیاست‌مدار‌های ایران هست و حتی توی خارج‌، مخصوصا انگلیس و امریکا و لندن خیلی خرش میره و ازش حساب می‌برن. با یه اشاره می‌تونه یه جزیره رو بخره و بفروشه و کلا اینقدر مال و اموال داره که نصف املاک تهران مال اونه، کلا خیلی بابای خفنی داره ایشالله تو حلقش گیر کنه. مادرش هم فوت کرده و خودش رو همه با لقب دان صدا می‌کنن و بیست و هشت سالش هست. اسمش رو توی هیچ‌ سایتی ننوشتن و اکثرا با مخفف یا فامیلی اسمش رو صداش می‌زنن. این جناب محترم از شدت پیش فعالیه بیش از حد دیوونه شده ولی خیلی باهوشِ و جزو نخبه‌های ملی حساب میشه، حتی چندتا اختراع هم داشته و کلی المپیاد انلاین توی تیمارستان شرکت کرده و مدال اورده. حتی یه سایتی نوشته بود که رکورد درست کردن مکعب روبیک رو توی سی ثانیه داره و کافیه یه فرمول ریاضی رو نگاه کنه تا توی ده ثانیه حلش کنه. دکتر‌ها همه میگن از لحاظ عقلی هیچ‌گونه مشکلی نداره ولی انگار از یه سنی به بعد از شدت هوش زیاد، پیش‌فعالی زیاد، درک و فهم زیاد و از اون‌طرف مشکلات خانوادگی رفتارش از حالت طبیعی خارج شده و کار‌های عجیبی انجام میده. هر چند که پدرش سعی کرده بیماریش رو پشت هوش زیادش مخفی کنه ولی وقتی رفتار‌هاش از حد معمول خارج شده و خواستن منتقلش کنن به یکی از بهترین تیمارستان‌های آمریکا، دیوونه بودنش لو رفته و همه می‌فهمن که دان مشکل روانی داره. الان بعد از شیش سال که توی تیمارستان‌های آمریکا بوده به دلیل نامعلومی یهویی تصمیم می‌گیرن بیارنش تهران، این تمام تحقیقی بود که من کردم، و حالا در مورد بحث آدرس هم باید بگم توی اعلامیه‌ی این خبر پر شده و ترکونده برای همین آدرس خونه‌ای که توش مصاحبه امروز برگزار شده و تا شب ادامه داره رو مثل آب خوردن پیدا کردم. بقیه‌ی سوال‌هات رو هم بی‌خیال شو چون من برای همشون یه راه حل دارم و بهشون فکر کردم. تنها مشکل اینِ که حالا ما باید چیکار کنیم که تو باب میل این پسره باشی تا قبولت کنه... .

با تموم شدن حرفش اینقدر یه نفس حرف زده بود که صورتش از شدت بی‌نفسی سرخ شده بود. با چشم‌های گرد بهش نگاه می‌کردم، بابا زن به خدا دنبالت نیستن که این‌طور یه نفس فک می‌زنی، یه نفس بگیر حداقل زنده بمونی!

با همون پشم‌های ریخته شده پرسیدم:

- الان من دقیقا چطور باید به چشمش بیام تا بین این همه آدم من رو قبول کنه؟!

شونه‌‌ای به معنی ندونستن بالا انداخت که حرصم رو بالا اورد، ولی با شنیدن حرفی که محمد زد یه دور سکته ناقص رو زدم وکمرم شکست با این تصمیم... .

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای تیمارستانی | پارت 6

 

- به نظر من حالا که اینقدر این پسره پیش فعال و دیوونه است تو هم مثل دیوونه‌ها باید رفتار کنی تا جذبت بشه، وگرنه بین بقیه شرکت کننده‌هایی که همه سانتال مانتال شده میان اونجا عمرا قبول بشی!

چپ چپ نگاهش کردم و خواستم به این نظرِ مسخره اعتراض کنم ولی یهویی پانیذ با هیجان گفت:

- وای دمت‌گرم پسر دقیقا زدی وسط خال، ایول داری به مولا... .

چشم‌هام رو گرد کردم و بهت‌زده بهش نگاه کردم. الان این واقعا جدی این حرف رو زد، یا به شوخی و تیکه گفت؟جدی جدی این پیشنهادِ احمقانه رو تایید کرد؟!

داشتم هم‌چنان با پشم‌های ریخته شده بهش نگاه می‌کردم که یهو پانیذ دستم رو گرفت و از روی صندلی بلندم کرد. مبهوت و صاف وایستاده بودم وسط اتاق، اونم درحالی که با کنکاش به سر تا پام نگاه می‌کرد و دورم چرخ می‌زد، رو به محمد با حالت متفکری گفت:

- به نظرم شکل فقیرها با لباس پاره پوره بفرستیمش بره تا دلشون بسوزه قبول کنن، نه؟!

محمد دستی به ته‌ریشش کشید و درحالی که مثل پانیذ با نگاه متفکر بهم زل زده بود، گفت:

- ولا الان لباس پاره مد شده و برعکس فکر می‌کنن بچه پولداره، به نظرم شلوار کُردی بپوشه بهتره!

پانیذ بشکنی زد و با لحن خوشحالی گفت:

- شرف بر درودت، پاشو ببریمش بازار سر و وضعیتش رو درستش کنیم، تا ظهر باید اماده‌اش کنیم چون شب مصاحبه تموم میشه و هر لحظه امکان داره یکی رو انتخاب کنن. در ضمن برای وسایلی که باید با خودش ببره هم باید زنگ بزنم به دوستم که تا وقتی کارمون تموم میشه بیارتش برامون!

با شنیدن هر جمله‌اشون بیشتر توی شوک فرو می‌رفتم و فقط یه جمله تو سرم می‌پیچید. ایا من ز بهر تماشای جهان آمده‌ام؟!

***

با حرص از اتاق پرو بیرون امدم و رو به روشون وایستادم. پانیذ با دیدنم به طور بیشعورانه‌‌ای زد زیر خنده و گفت:

- وای نازلی خیلی سمی، اصلا پرفکت شدی.

چشم‌هام رو با حرص روی هم فشار دادم. صدای خنده‌های محمد و رفیقِ بوتیک‌ دارش روی مخم رژه می‌رفت. نیشگونی از بازوی پانیذ گرفتم و آروم غریدم:

- آیا بالاخره این پسنده بانو شد، یا باز باید برم لباس عوض کنم؟!

انگشت شست و اشاره‌اش رو به هم چسبوند و با ته مونده‌ی خنده‌اش گفت:

- عالیه عالی... .

بعد رو کرد به سمت رفیق محمد و ادامه داد:

- ما همین رو بر می‌داریم.

پوفی کشیدم و خواستم برگردم به سمت اتاق پرو که پانیذ سریع دستم رو گرفت و سریع گفت:

- کجا؟!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

- یعنی چی؟ خب دارم میرم لباس‌هام رو عوض کنم دیگه!

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- نه بابا همین الان هم بعد از ظهر شده و دیره، دقیقا گریم و لباس پیدا کردن و ناهار خوردن و این چرت و پرت‌ها هشت ساعت طول کشید، از ساعت نه صبح که امدی خونه‌ی من تا حالا سپردم به رفیقم که کارهای وسایل مورد نیازت رو انجام بده و تمام چیزایی که نیاز داشتیم رو اورده دم در پاساژ، الان باید بریم تحویل بگیریم و از اون‌طرف بریم برای مصاحبه پس دیگه وقت نمی‌کنی لباس عوض کنی. با همین‌ لباس‌ها باید بیای!

ابرویی بالا انداختم و با فلاکت گفتم:

- بابا یه دقیقه استپ کن زن، چه وسایلی اورده؟ اصلا من با مدرک نازلی چطور برم اونجا... .

خنده‌ی خشتک دریده‌‌ای کرد و مارموزانه گفت:

- تو کاریت نباشه! گفتم که این کارها رو به پانی مارپل بسپار و نگران نباش!

بعد من رو به سمت بیرونِ بوتیک حل داد و به سمت رفیق محمد رفت که پول لباس‌‌ها رو حساب کنه. هر چند کارت خودم رو ازم گرفته بود و هر چیزی دلش می‌خواست با کارت بدبخت من می‌خرید و شعار سر می‌داد که تو قراره دو روز دیگه بابات کارت رو ازت بگیره پس الان ازش استفاده کن. بی‌خیال از بویتک بیرون امدم و توی شیشه‌ی ویترین به خودم نگاه کردم.

 یه شلوار کُردی قرمز رنگ و گشاد با یه کِش بنفش پایینش، به همراه پیرهن مردونه‌ی سبز رنگی که گل‌دوزی‌های آبی رنگ داشت و توی شلوارم فروش کرده بودم و کفش‌هامم از این نوک تیزهای احد بوقی و زرد رنگ بود که طرح‌های سفید داشت و کفش‌هایی که راهزن‌ها توی برنامه‌‌ کودک شکرستان داشتن رو یادم می‌نداخت.

بانداژهایی که به سینه‌هام بسته بودم اذیتم می‌کردن. هیکلم کاملا دخترونه بود و هرچند که کمی توی اون لباس‌ها کمتر مشخص میشد ولی هنوزم کمی توی ذوق می‌زد، البته خداروشکر قد بلندی داشتم که این عیب رو می‌پوشند.

قیافه‌ام با گریم محمد از خوشگلیش خیلی کم شده بود‌، هرچند هنوزم یه پسر معمولی ولی جذاب محسوب می‌شدم، اما نمیشه منکر این شد که با این لباس‌ها خیلی سم و بی‌ریخت به نظر می‌رسم. آخرش هم نفهمیدم این لباس‌های سمی رو چطور توی این بوتیک با کلاس گیر آوردن!

با صدای پانیذ نگاهم رو با نارضایتی از خودم گرفتم و به اون دوختم. برعکس من، اون به شدت از کار‌هاش راضی بود و مطمئن بود جواب می‌گیریم. سرخوش کنارم ایستاد و دستش رو دور بازوم حلقه کرد.

صورتش سرخ شده بود و می‌دونستم داره با دیدن تیپ و قیافه‌ام از خنده جر می‌خوره ولی بخاطر اینکه من ناراحت نشم چیزی نمی‌گه. فارغ از غوغای جهان من رو به سمت بیرون پاساژ کشید و محمدِ خدازده هم پشت سر ما راه افتاد. 

همه‌ی مردم با بهت و چشم‌های گرد شده بهم نگاه می‌کردن. حتما با خودشون می‌گفتن این داف که پانیذ باشه، کنار این ریقو توی همچین پاساژ باکلاسی چیکار می‌کنه. آخه پانیذ واقعا دختر خوشگلی هست. مخصوصا چشم‌هاش که رنگ عجیبی داره‌ و اصلا معلوم نبست طوسیِ یا ابی یا سبز!

با صدای تیکه‌ی یه پسر از پشت سرمون با حرص چشم‌هام رو روی هم فشار دادم و سرجام وایستادم:

- او مای گاد، این لیدی زیبا کنار این میمونِ داهاتی چیکار می‌کنه؟ خانومی یه نگاه به پشت سرت بنداز ببین من بهترم یا این پسره!

یه دقیقه جدی جدی فاز پسر بودن و غیرتی شدن گرفتم و خواست به سمت اون پسره برگردم و تمام دق و دلیِ امروز رو سرش خالی کنم و چونان دعوایی راه بندازم که صدام بگرید ولی با دیدن قیافه‌اش کاملا کپ کردم...یا حضرت پشم‌های بروسلی!

یه غول بیابونی با دو متر قد پشت سرمون بود، اینقدر گنده بود که من رو یاد هالک می‌نداخت. یه لبخند مزحک زدم و به همون شکل یک راست به سمت در خروجی برگشتم. بدون اینکه به اون غول توجه کنم، با ترس دست پانیذ رو گرفتم و سریع از پاساژ کشیدمش بیرون!

دو درصد فکر کن منِ ریقو با اون هالکِ گنده در بیوفتم، بدون توجه به خنده‌های ریز پانیذ و محمد به سرعت سمت ماشین رفتم. درک بزار تا می‌تونن بخندن، مگه من جونم رو از سر راه اوردم که واسه‌ی کلکل از دستش بدم. وقتی کنار ماشین محمد رسیدیم خواستم زود سوار بشم که پانیذ با ته مونده‌ی خنده‌اش گفت:

- نه، اونجا نه... .

با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:

- یعنی چی؟ پس چطور می‌خوایم بریم؟!

اول نگاهی به اطرافش انداخت تا چیزی که مورد نظرش هست رو پیدا کنه، یهو لبخند شیک و جر خورده‌‌ای زد و به پشت سرم اشاره کرد.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای تیمارستانی | پارت ۷

 

 

متعجب سرم رو برگردوندم عقب که با دیدن وانت قرمز مشکی و درب و داغونی که پشت سرم بود فکم رو زمین افتاد. انگار تازه از اوراقی درش اورده بودن. اون به درک، چرا رنگش قرمز مشکیه؟!

مثل سکته‌‌ای ها به وانت اشاره کردم و گفتم:

- منظورت که اون نیست؟!

نیشش رو گشادتر کرد و با افتخار گفت:

- معلومه که همونه! می‌دونم از خوشگلیش کفت بریده ولی خب نیاز به تشکر نیست. هر چند که پولش رو صد میلیون ناقابل از کارت خودت برداشتم.

با شنیدن این حرفش دستم رو روی قلبم گذاشتم و مبهوت بهش نگاه کردم. درحالی که هنوز فکر می‌کردم این یه شوخی مسخره‌است با صدای لرزونی گفتم:

- فقط بگو که داری شوخی می‌کنی؟!

نگاه دراکولایی بهم انداخت و گفت:

- خسیس فقط صد میلیون بود، تازه نگا پشتش چه متن خوشگلی نوشتم... .

بعد با لحن عاشقونه‌ای جمله‌ای که پشت وانت بود رو خوند:

- لاستیک قلبم رو با میخ نگاهت پنچر نکن. اوف اصلا پشم‌هات از زیبایی این جمله نریخت؟ اتفاقا می‌خوام برای جلوگیری از خنده‌‌های دختر و پسر‌های عقده‌ای به ماشین عزیزمون، بگم جلوش بنویسن رلت همین رو هم نداره. خداوکیلی خیلی تخریب کننده میشه!

پوفی کشیدم و امدم بخاطر یک به یک اون پول‌هایی که خرج این ماشین کرده فوشش بدم که یهو صدای زنگ گوشیم بلند شد. با حرص گوشیم رو از توی کیفم که دست پانیذ بود در اوردم و با حرص جواب دادم:

- بلو اَله.

با شنیدن صدای قهقه‌ی پانیذ فهمیدم که چه سوتی افتضاحی دادم. چپ چپ نگاهش کردم که شونه‌ای بالا انداخت و با خنده به سمت محمد و پسری که کنارش بود رفت. احتمالا این پسره همونیه که قرارِ وسایلم رو ازش بگیریم.

با شنیدن صدای پر خنده‌ی بابا چشمم رو از اون‌ها گرفتم:

- نازلی، باباجان مطمئنی خوبی؟!

این چند وقت باهاش سر سنگین بودم و به هیچ‌ عنوان حاضر نبودم این فاز بد اخلاقی رو کنار بزارم، پس مثل همیشه با لحن دلخوری گفتم:

- بله، کاری داشتید؟!

برعکس چیزی که فکر می‌کردم با شیطنت گفت:

- نه فقط خواستم بگم که تا فردا ظهر وقت داری یه جا پیدا کنی. تا الان چیکار کردی؟ جایی داری که بمونی؟ البته کارتون‌خوابی هم شغل شریفیه!

با شنیدن این حرفش تا فیها خالدونم سوخت و با حرص گفتم:

- شما نگران نباش! من تا فردا از اونجا میرم، نمی‌خواد نگران جای خواب من باشی. من می‌تونم گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون‌، خداحافظ.

بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم و با کلافه‌گی به سمت پانیذ و محمد رفتم. واقعا درکش نمی‌کنم، چطور می‌تونه اینقدر بی‌احساس باشه؟ واقعا زنگ زده بگه که فردا باید از خونه بری بیرون و کارتون خواب بشی؟ اینکه می‌خواد بیرونم کنه به درک، حالا یاداوریش هم می‌کنه؟!

لحظه‌ای که رسیدم پیششون اون پسره رفته بود و کلید ماشین دست پانیذ بود. بی‌حوصله دستم رو روی شونه‌ی پانیذ گذاشتم و گفتم:

- پانی، بهتره سریع‌تر بریم... .

بعد رو به محمد با لحن صمیمی گفتم:

- محمد دستت درد نکنه. امروز خیلی زحمت کشیدی، واقعا شرمنده‌ شدم.

محمد لبخندی زد و با مهربونی‌ و احترام گفت:

- خواهش می‌کنم، این چه حرفیه من که کاری نکردم!

بعد از خداحافظی با محمد به سمت اون وانت سمی رفتیم. پانی در ماشین رو باز کرد و بعد سویچ رو به سمتم پرت کرد. خودش هم پرو-پرو روی صندلی شاگرد نشست. پوفی کشیدم و به زور در قراضه‌‌ی ماشین رو باز کردم. توی ماشین نشستم و درحالی که چشم غره‌‌ی بدی حواله‌اش می‌کردم، گفتم:

- خب مادمازل، حالا چیکار کنیم؟!

دست‌هاش رو با ذوق به هم کوبید و گفت:

- خب من به این داشمون که یکم پیش این‌جا بود سپردم که کل دوست‌هاش رو بسیج کنه و توی این هشت ساعت همه چیز رو آماده کنه. حتی مدرک جعلیت هم توی داشبورد هست یه نگاه بنداز ببین اوکیه یا نه؟ الان هم باید یک راست بریم به سمت عمارت رادمنش، حالا گاز بده تا بگم از کدوم طرف بری.

با چشم‌های گرد شده و فک‌ افتاده گفتم:

- بابا دمت‌گرم چه رفیق‌های خفنی داشتی و ما خبر نداشتیم. چطور به این سرعت مدارک رو حاضر کردن؟!

ابرویی بالا انداخت و با نیشخند گفت:

- ما اینیم دیگه، پس چی فکر کردی!

شونه‌ای بالا انداختم و مدارک رو از توی داشبورد در آوردم. اول از همه شناسنامه رو باز کردم، با دیدن اسمی که توی شناسنامه بود لبخند عمیقی زدم.

(رستاک رستگار)

از بچگی عاشق اسم رستاک بودم. همیشه به بابا می‌گفتم هر وقت بچه‌دار بشم چه دختر باشه چه پسر اسمش رو رستاک می‌زارم. مشتی به بازوی پانیذ زدم و با ذوق گفتم:

- از کجا می‌دونستی اسم رستاک رو دوست دارم؟!

شونه‌‌ای بالا انداخت و با لبخند گفت:

- احتمالا جعل سندکار هم مثل تو از اسم رستاک خوشش میومده چون من بهش نگفتم چه اسمش بزاره. خب دیگه پیش به سوی عمارت رادمنش، زودباش بگاز بریم که دیر شد.

یه نگاه اجمالی به بقیه‌ی سند‌ها انداختم، همه‌شون مدارک واقعی خودم بودن ولی فقط با اسم رستاک رستگار، بعد از اینکه همه رو کامل وارسی کردم آدرس رو از پانیذ پرسیدم و ماشین رو روشن کردم.

موتور ماشین صدای بدی داد و آروم شروع به حرکت کرد. پاهام رو محکم روی گاز فشار دادم ولی با تمام تلاشی که می‌کردم به زور چهل‌تا می‌رفت. 

با اینکه لوکیشن خیلی نزدیک بود ولی با این سرعت لاکپشتی وانت نیم ساعت توی راه بودیم و من هم اینقدر غر زدم و فوش دادم به پانیذ که آخرش خودم خسته شدم ولی این زنیکه به پشمش هم نبود و همچنان مطمئن بود که این ماشین عالیه!

سرکوچه‌ی عمارت ایستادم و ماشین رو خاموش کردم. با استرس به پانیذ نگاه کردم و گفتم:

- من تنهایی باید برم؟ اصلا برم چیکار کنم؟!

لبخند مهربونی زد و آروم گفت:

- اصلا نگران نباش! فکر کن امدی یه مصاحبه عادی، فقط سعی کن خرش کنی تا انتخابت کنه... .

بعد دستش رو برد توی کیفش و یه سیبیل چخماقی و مصنویی در آورد و ادامه داد:

- بیا این رو هم بزار که با جذبه‌تر باشی. هر چقدر متفاوت‌تر، احتمال برد بیشتر!

با تعجب سیبیل رو برداشتم و پشت لبم گذاشتم، بعد توی آینه‌ی ماشین به خودم نگاه کردم. واقعا سم و مضحک شده بودم. لبخند ملیح و گشادی زدم و رو به پانیذ گفتم:

- من میرم دیگه، دعا کن گند نزنم.

چشم‌هاش رو با اطمینان روی هم فشرد و گفت:

- خیالت راحت، تو می‌تونی.

مدارک رو برداشتم و با گفتن خداحافظی از ماشین بیرون امدم. از اونجایی که شلورام تا ناموس گشاد و بزرگ بود، به شدت می‌ترسیدم بیوفته و بی‌‌ابروم کنه.

 برای همین اول مدارک رو توی لباسم گذاشتم تا یکم دور کمرم بزرگ به نظر بیاد و بعد کشش رو محکم بستم. هر موقع هم خواستم برای مصاحبه برم مدارک رو از توی شلوارم در میارم. بعد از درست کردن خودم به سمت ورودی عمارت رفتم و با استرس زنگ ایفون رو زدم.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای تیمارستانی | پارت ۸

 

صدای زمختی از پشت آیفون بلند شد:

- بله؟!

اینقدر صداش با ابهت و خش‌دار بود که به عبارتی شلوارم رو گل‌باران کردم و با لحن ترسیده‌‌ای گفتم:

- ب..بر..برای مصاحبه امدم.

با صدای تیک در نفس آسوده‌ای کشیدم. چقدر راحت در رو باز کرد، من فکر می‌کردم از همین پشت در سوال جوابم می‌کنن. در رو به جلو هل دادم و داخل رفتم، ورودم همانا و ریختن پشم‌هامم همانا... .

غلغله بود توی حیاط و نزدیک‌ صد نفر پراکنده توی محوطه عمارت نشسته بودن. میشه گفت عمارت خیلی بزرگی بود ولی برای منی که توی عمارتی بزرگ‌تر از این زندگی کردم تعجب‌اور نبود.

همه جور آدمی پیدا میشد و تا چشم کار می‌کرد تفاوت سلیقه و نوع لباس پوشیدن بود. از سانتال مانتال‌هایی که سر پا وایستاده بودن و ساعتشون رو نگاه می‌کردن، تا لات و لوت‌هایی که از کمبود جا وسط باغچه نشسته بودن. با دیدن اون همه ادم که برای استخدام امده بودن کاملا از قبول شدنم ناامید شدم.

پوفی کشیدم و کنار در نشستم. هرکسی اطراف در بود و ورودم رو دیده بود با چشم‌های وزغی بهم نگاه می‌کرد. حق داشتن در حال حاضر یک عدد سم متحرک با سیبیل‌های چنگیزی هستم.

***

یک ساعت بود که با صورتی نالان از بدبختی و فلاکت همونجا نشسته بودم. همه یکی یکی می‌رفتن داخل و دست از پا درازتر با اخم‌های درهم برمی‌گشتن. اینقدر تعداد زیاد بود و جلوی در برای داخل رفتن غلغله بود که من جرئت نداشتم جلوتر برم، ولی به شدت دنبال یه فتنه‌گری بودم که حداقل چند نفر از کسایی که اینجا هستن رو پر بدم تا احتمال برد خودم بیشتر باشه!

چشمم رو به دو نفری که رو به روم داشتن با هم حرف می‌زدن، دوختم و فارغ از غوغای جهان به حرف‌هاشون گوش دادم. اول سمت راستی که یه آخوند لاغر و کوتاه قد بود، گفت:

- اره حاجی‌جان داشتم می‌گفتم، جدیدا خبر جدید خوندم که نوشته بود حیوانات هم به ما نامحرم هستن و برای دست زدن بهشون باید صیغه‌نامه بخونیم... .

اون سمت چپی که کچل بود و از کله‌اش میشد جای اتوبان تهران-قم استفاده کرد، محکم به کله‌اش کوبید که یه صدای هندونه در بسته داد و بلند فریاد زد:

- وا مصیبتا، از فردا باید برم به گربه‌های زنم صیغه بشم. اصلا میره من رو طلاق میده با سگمون جک ازدواج می‌کنه. امشب که رفتم خونه نگه پاشو برو بیرون تو به حیوون‌هام محرم نیستی، صلوات!

یه مرد کت و شلواری که مثل من اون گوشه وایستاده بود و داشت به این درامای پشم‌ریزون نگاه می‌کرد، گفت:

- این خبر رو کی پخش کرده؟!

اون حاج‌اقا نگاهی فلسفی به مرد کت و شلواری انداخت و با غرور گفت:

- دکتر انوشه!

لبم رو گزیدم و در افق محو شدم. حاجی‌جان وقتی نمی‌دونی کار دکتر انوشه چیه، چرا خبر دروغین پاش می‌زاری!

اون کچله که برای خونه رفتن و مواجهه با سگ و گربه‌های زنش استرس گرفته بود بلند فریاد زد:

- دکتر انوشه سرشو بنوشه!

دقیقه‌ای سکوتی سهمگین در فضا حاکم بود و بعد یهو مرد گنده‌بک و هیکلی که کنار من نشسته بود از جاش بلند شد و بلند عربده زد:

- دکتر انوشه، خواهر‌زاده‌ی شوهرعمه‌‌‌ی همسایه‌‌ی مادربزرگ منه، چطور جرئت می‌کنی اینطوری راجبش حرف بزنی؟!

با لبخند خبیثی آتیش بیار معرکه شدم و درحالی که مشتم رو به بالا می‌اوردم بلند عربده زدم:

- آفرین پهلون‌! برای محافظت از آرمان‌های انوشه، حملــــه... .

مرد هیکلی جوگیر شد و به سمت اون دو نفر تازیید، مشتش رو بالا اورد و محکم به صورت مرد کچل کوبید، مرد کچل چهار متر به عقب پرت شد و محکم خورد به یکی از لات‌‌هایی که کنار باغچه ایستاده بود. با لبخند ملیح به درامای جذاب رو به روم نگاه می‌کردم و فقط یه چصه‌فیل کم داشتم تا عیش و نوشم کامل بشه. مرد لات اون کچله رو پرت کرد سمت مرد هیکلی و بلند غرید:

- چه مرگته یابو، این وحشی‌بازی‌ها چیه؟!

مرد هیکلی که هنوز از اون جمله‌ی من جوگیر بود به سمت مرد لات دویید و با صورت توی دماغش کوبید. قشنگ مرد لاته با خاک روی زمین یکی شد و مثل عن ولو شد روی زمین، یه مرد سیبیل کلفت و داش مشتی که انگار همراه این مرد لاتِ بود محکم روی سرش کوبید و درحالی که به سمت مرد لات می‌تازیید فریاد زد:

- اصغر بامرام، چیکارت کردن مَشتی؟ خواهر‌زاده‌ی شوهرعمه‌‌‌ی همسایه‌‌ی مادربزرگ دکتر انوشه تو رو کشت. همگی یک‌صدا شعار سر بدهید، دکتر انوشه سرشو بنوشه. داداشی‌های مشتی همگی حملــــه... .

اون کچل که از مرد هیکلی زخم خورده بود با شنیدن حرف مرد سیبیل کلفت جوگیر شد و دو نفری به سمت مرد هیکلی تازییدن ولی اون مرد هیکلی در یک حرکت، ضربه‌ای به در نشیمنگاه دوتاشون زد که هر کدوم به یک سمت پرت شدن و اخ‌ و اوخ کنان دست به تنبون شدن.

دقیقه‌ای سکوت همه‌جا رو فرا گرفت و کسی شخم نداشت به سمت مرد هیکلی بره، ولی من که حسابی رگ فتنه‌گریم گل کرده بود و می‌خواستم با این روش چند‌نفر رو از دور مسابقات پرستاری کم کنم باز هم مشتم رو به هوا کوبیدم و در حالی که با انگشت به یکی از خوشتیپ‌ترین مرد‌های اون جمع اشاره می‌کردم، خطاب به مرد هیکلی گفتم:

- داش، این فوش خار‌مادر به دکتر انوشه داد. حملــــه... .

مرد هیکلی که کاملا زیر سلطه‌ی بود من فریاد بلندی سر داد و دویید سمت اون پسر بخت برگشته که با‌ پشم‌های ریخته شده صاف سر جاش وایستاده بود. یکی از پاهاش رو بالا اورد و لگد محکمی به شکم اون بدبخت زد. همون لحظه چندتا لات که انگار رفیق همین اصغربامرام بودن از در عمارت وارد شدن و اصغر-اصغرگویان به سمت اون مرد سیبیل کلفت و اصغر دوییدن. 

من سوت بلندی زدم که سر همه و اون لات‌ها به سمت من چرخید. اشاره‌ای به مرد هیکلی کردم و بلند عربده زدم:

- کار اونه، داش اصغر بامرام رو اون کشته!

مرد هیکلی که از آدم‌فروشی و فتنه‌گری من پشم‌هاش فر خورده بود مبهوت بهم نگاه کرد ولی من لبخند گشادی زدم و خیلی ریکلس بهش زل زدم

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای تیمارستانی | پارت 9

 

اون‌ لات‌ها وحشیانه به سمت مرد هیکلی دوییدن و یک درگیری بزرگ اون وسط شکل گرفت. اون کچل و سیبیل کلفت و پسرخوشتیپه به دعوا پیوستن و یه حلقه‌ی زیادی از مردمی که درحالی دعوا بودن شکل گرفت. هر کسی برای جدا کردنشون پیش‌قدم میشد، دو دقیقه بعد خودش هم وارد دعوا میشد. 

یه سه‌‌، چهار نفر هم که کله‌‌اشون بو قرمه‌سبزی می‌داد قودا‌گویان پریدن وسط دعوا و با خنده شروع به کتک‌کاری کردن. حتی اون حاج‌آقا که تمام دعوا از سر گور خودش و حرف زدنش از زبون دکتر انوشه شروع شده بود هم لباس آخوندیش رو در اورده بود و به طرز عجیبی یهو تبدیل به سلطون‌علی کماندو شد و یاعلی گویان دویید توی دعوا و چنان ماهرانه همه‌ رو کتک میزد که سیبیل‌های مرد سیبیل کلفت از تعجب روی زمین ریخت. 

به صورت سوسکی از‌ جام بلند شدم و درحالی که خیلی آروم از محوطه دور میشدم و به سمت پشت باغ می‌رفتم با لبخند ملیح و نگاهی پر از فتنه‌‌گری، فریاد زدم:

- ماشالله حاجی بزن، بروبچ‌ لات از اینجا هواتون رو دارم خون اصغر بامرام رو نزارید پایمال بشه. هوی داش کچل تمام حرصت رو از اینکه زنت قراره بخاطر ازدواج با یه گربه بندازتت بیرون رو اینجا خالی کن. اخه کسی نیست بگه مگه نباید طرف موقع صیقه خوندن بگه قبِلتُ؟ حالا دقیقا اون اسکلی که این حرف رو زده به این فکر نکرده که این حیوون زبون بسته فوقش بتونه قدقد بکنه، داش بزن که قراره با قدقد یه گربه زندگیت از هم بپاچه!

نفسی گرفتم و بلندتر عربده زدم:

- اون‌ داداش هیکلی که خواهر‌زاده‌ی شوهرعمه‌‌‌ی همسایه‌‌ی مادربزرگ دکتر انوشه بود، حواسش باشه اینجا دوتا بی‌فانوس دارن پشت سر خودش و دکتر انوشه زرزر می‌کنن بعدا بیا دهنشون رو صاف کن.

همه با دیدن دورویی و فتنه‌گری من دست از دعوا کشیدن و پر از سکوت و تاسف به من نگاه کردن. با دیدن اینکه دعوا داره خاموش میشه به یه مرد اتو کشیده و سانتال مانتال اشاره کردم و بلند عربده زدم:

- اون مرده همین الان گفت دکتر هلاکو از دکتر انوشه بهتره، داداش‌های گلم همگی به یاری ایزد منان حملـــه... .

مرد هیکلی و دو سه نفر که غیرت خرکی روی دکتر انوشه داشتن به سمت اون سانتال مانتال دوییدن و منم برای اینکه دعوا دوباره همه‌گیر بشه رو به اون لات‌ها غریدم:

- داش‌های لوتی و مشتی، این بود آرمان‌های اصغر‌ بامرام؟ نزارید خونش پایمال بشه، همگی با هم حملـــه... .

با فتنه‌گری‌های به‌ موقع من همه حواسشون به دعوا پرت شد و این‌بار نزدیک پنجاه نفر داشتن دعوا می‌کردن و اون وسط چند‌تا جانباز و شهید و بازمانده و مفقودالاثر هم دیده میشد. با خیال راحت و مطمئن از اینکه تا نیم ساعت دیگه این باغ خالی از آدم میشه به راهم ادامه دارم و از باغ رد شدم.

خشنود، راضی، لبخند به لب و سوت زنان اینقدر جلو رفتم تا به پشت عمارت رسیدم. با دیدن فضای اطراف لبخندی روی لبام نشست. یه درخت خیلی بزرگ وسط محوطه‌‌ای پر از گل بود و یه تاب از درخت اویزون بود. ریلکس به سمت درخت رفتم و روی تاب نشستم. درحالی که به اطراف نگاه می‌کردم آروم زمزمه کردم:

- چه فضای ارامش بخ... .

هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی از بالای سرم با نعره گفت:

- از بالا کفتر می‌آید، یک دونه پسر می‌آید.

یهو یه چیز گنده‌بک از بالای درخت افتاد پشت تاب و روی زمین ولو شد. بعد شروع به جیغ زدن کرد و منم با شنیدن صدای جیغش از پشت سرم، ترسیده فریاد بلندی سر دادم. 

با وحشت خودم رو از روی تاب پرت کردم پایین و فریاد یا ابرفضلی سر دادم. بدون اینکه به منبع جیغ جیغ‌ها نگاه کنم شروع به دوییدن دور محوطه کردم و با حس کردن قدم‌های بلندش و نزدیک شدنش بهم بلند فریاد زدم:

- یا صاحب وحشت به دادم برس، اینجا آدم‌خور داره. 

اون آدم‌خور هر جا می‌رفتم با جیغ‌ و صداهای ترسناکی پشت سرم میومد، حتی جرئت نداشتم برگردم و بهش نگاه کنم. هر لحظه بهم نزدیک‌تر میشد و من بیشتر شلوارم رو گل‌بارون می‌کردم، با فریاد بلندی که نزدیک گوشم کشید،‌ از ترس نعره‌ی جانسوزی سر دادم:

- یا اکثر امام زاده‌های درحال تاسیس، گوه‌ خوردم امدم اینجا، یا سم السامعین به فریادم برس من غلط خوردم اصلا... .

انگار گوگوریو می‌خواست به ایران حمله کنه. آدم‌خور جومونگ بود، منم احمدی نژاد در حال فرار کردن.

با خوردن دستش به پشت کمرم متوجه شدم بهم رسیده و از شدت ترس پام پیچ خورد. با مخ خوردم زمین و اون آدم‌خور هم وقت نکرد اسنپ کنه، و وای بر آن روزی که این هالک بیوفته روی هیکل ریقوی من...مادر بگرید!

آن لحظه بود که فریاد یاخدای من در سرتاسر کشور پخش شد و من برای پنج دقیقه به صورت کامل مُرده و زنده شدم. 

منِ بخت برگشته زیرش داشتم جون می‌دادم ولی اون آدم‌خور فارغ از غوغای جهان به له کردن من ادامه می‌داد. با صدایی که به زور بالا میومد یه فوش مثبت هیجده سال بهش دادم که انگار فهمید اگه بلند نشه من در راه خدا شهید میشم، چون سریع بلند شد و با هیجان داد زد:

- بلند شو جوان ایرانی که وقت ورزشه، بیا به ادامه ورزشمون برسیم. فقط اینقدر کولی‌بازی در نیار و جیغ نزن، با صدات کر شدم.

با شنیدن حرفش سعی کردم صدام رو مردونه کنم و با حرص بلند داد زدم:

- یعنی من خار مادرت رو هفت پیازه می‌کنم تا بفهمی ورزش واقعی یعنی چی عوضی!

به زور دست‌هام رو به زمین تکیه دادم و سعی کردم بلند شم، در همون حال چشمم به آدم‌خور افتاد. با دیدن قیافه‌اش چنان خشکم زد که تو همون حالت موندم. دقیقا دست‌هام رو زمین بود و کمرم رو هوا، انگار وسط رکوع قفل کردم. خدایا...این آدم‌خورِ یا حوری بهشتی؟!

ایشالله عمه کبری فدای اون چشم‌های آبیت، عمه صغرا فدای موهای سفیدت، ایشالله من بمیرم قاتلم تو باشی. من فقط خورده بشم و آدم‌خورم تو باشی!

کثافت اینقدر کراش بود که انگار همین الان از بهشت فرار کرده بود و صاف افتاده بود توی کله‌ی من، اینجاست که شاعر می‌فرمایید:

(از اون بالا داره میاد یه دسته حوری، همشون کاکل به سر و گوگولی مگولی)

با تیری که کمرم کشید از جو خوشگلیه این کراش‌الاعظم در امدم و با ناله گفتم:

- آخ ننه حس می‌کنم دارم فلج می‌شم.

یهو آدم‌خور چشم‌هاش رو گرد کرد و متفکر گفت:

- اومم...تازه داری خود واقعیت رو می‌بینی، تبریک میگم.

از شدت سنگینی این جمله متأثر دستم رو روی دهنم گذاشتم و با نگاه سوسمازی بهش خیره شدم. چه پاسخ‌های کمرشکنی داره بدمصب!

با یاداوری وحشی‌بازی‌هایی که در اورده بود، درحالی که به زور صاف می‌شدم با اخم غریدم: 

- مرتیکه‌ی فلسطین‌کش چرا مثل میمون درختی از من اویزون شدی و سکته‌ام دادی؟!

با شنیدن این جمله‌ام نیشش و چنان باز کرد که هر لحظه احتمال می‌دادم لب‌هاش جر بخوره. یهو مثل احمق‌ها شروع به دوییدن دور محوطه کرد و مثل سرخ پوست‌ها دستش رو روی دهنش گذاشت و شروع به صداهای ناهنجار در اوردن کرد.

طی یک جهش کرونایی زاویه‌اش رو چرخوند سمت من و مثل گاو رم کرده به سمتم دویید. 

منی که پشم‌هام ریخته بود با دیدن حالتش عربده‌ی بلندی کشیدم و با وحشت به سمت باغ اصلی دوییدم. اون هم با فریاد مثل اسب پشت سرم یورتمه می‌رفت و بلند بیتیکو بیتیکو می‌کرد.

با سر و صدای ما تمام کسایی که اون‌جا داشتن دعوا می‌کردن با صورت‌های خونین‌مالی شده به این سمت برگشتن و مات و مبهوت به منی که شلوار کُردیم مانند شنل زورو در هوا پرواز می‌کرد و به اون آدم‌خور که همچو قبایل سرخ پوست‌ها به همراه اسب خیالیش می‌دویید، زل زده بودن.

با دیدن اون مرد هیکلی که همه رو زده بود نصف کرده بود به سمتش دوییدم و از بین جمعیت خونین‌مالی شده به سمتش رفتم و پشتش وایستادم. اون ادم‌خور هم جلوی مرد هیکلی و به عبارتی رو به روی من وایستاده بود و با چشم‌های خبیث بهم نگاه می‌کرد.

آدم‌خور یهویی و طی یک حرکت انتحاری به سمت عقب برگشت پیرهن ریقویی که پشت سرش بود رو توی تنش جر داد و در آورد که ریقو با دست جلوی خودش رو پوشوند و شروع به فریاد زدن کرد.

بی‌توجه به اون ریقو به سمت من برگشت و شروع کرد مثل بال‌های هواپیما پیرهن اون بدبخت رو بالای سرش قر دادن و قودا گویان به سمت من حمله‌ور شد. 

فریاد بلندی کشیدم و از پشت اون مرد هیکلی شروع به دوییدن بین آدم‌ها کردم. اون اسکل هم‌چنان پشت سرم بیتیکو‌ و قودا گویان می‌دویید. اون ریقویِ بدبختِ بی‌پیرهن هم اعتراض کنان پرید رو کمر آدم‌خور و سعی در گرفتن پیرهنش داشت، ولی این کثافت انگار نه انگار که یکی روی کمرشه، مثل خرس هر لحظه با چشم‌های خبیثش نزدیک‌تر می‌شد و اون ریقو هم مثل بادبان کشتی ازش اویزون بود.

در یک حرکت پشم‌ریزون در حال نزدیک امدن و دوییدن اون ریقو رو پرت کرد پایین و مثل زه قلاب پیرهن رو دور کمرم انداخت و بلند داد زد:

- برو خر من... .

یه لحظه چونان جوگیر شد که صورت من رو با ضربه‌‌ای که به پشت خر می‌زنن اشتباه گرفت و با خشونت چنان سیلی به صورتم زد که به ملکوت اعلا پیوستم. بعد با عصبانیت داد زد:

- مگه نمیگم برو خر نفهم؟ پیتیکو، یالا دیگه پیتیکو!

تند تند پیرهنش رو تکون می‌داد که راه برم ولی من بدون اینکه تکون بخورم، مبهوت دستم رو روی صورتم گذاشته بودم و بهش خیره بودم. یهو انگار فهمیده بود چقدر بد شوکه شدم، چون بازوم رو گرفت و تکونم داد. وقتی دید حرکتی نمی‌کنم، آروم گفت:

- هی مرتیکه‌ای که مانند چنگیزخان مغول می‌مونی با این سیبیلات، چیشده چرا کپ کردی؟!

بدون اینکه چیزی بگم با نگاهی مبهوت به این پدیده‌ی نادر خدا نگاه می‌کردم. لیدیس اند جنتلمن، این شما و این هم هشمین عجایب خلقت پروردگار!

داشتم سعی می‌کردم پشم‌هام رو از روی زمین جمع کنم و حرفی بزنم ولی یهو نمی‌دونم چی‌شد که اشک توی چشم‌های اون آدم‌خور جمع شد. خواستم بپرسم چه مرگشه ولی یهو محکم تکونم داد و با بغض گفت:

-‌ چنگیز چرا چیزی نمی‌گی؟!

خواستم جوابش رو بدم و بگم که اگه تو بزاری حرف می‌زنم ولی یهویی یه مرد شیک و اتو کشیده‌ از توی عمارت با هول بیرون امد و درحالی که به سمت ما میومد با تعجب گفت:

- پسر باز چیکار کردی؟ همش دو دقیقه فقط ازت غافل شدم.

آدم‌خور بازوم رو ول کرد و درحالی که به سمت اون مرد برمی‌گشت، با بغض گفت:

- ستی! چنگیز باهام حرف نمی‌زنه. من فقط خواستم باهاش ورزش کنم ولی وقتی ورزش اول که خر سواری بود رو امتحان کردم این‌طوری سکته کرد. م...من نمی‌خواستم این‌طوری بشه!

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای تیمارستانی | پارت 10

 

مرده با شنیدن حرف‌های آدم‌خور به سمتم امد و با نگرانی گفت:

- آقا حالتون خوبه؟!

بعد با عصبانیت به سمت پسره برگشت و گفت:

- دان چیکارش کردی؟!

آدم‌خور یا همون دان نگاه مظلومی بهش انداخت و آروم گفت:

- من کاریش نداشتم... .

بعد سریع به سمتم برگشت و مچ دستم رو گرفت و کشید. تند شروع به دوییدن کرد و من هم مثل کش‌ تنبون دنبالش کشیده می‌شدم. اون مردی که ستی صداش کرده بود هم دنبالمون می‌دویید و مدام داد میزد که سرجامون وایستیم.

تند تند از پله‌های عمارت بالا می‌رفت و دست منی رو هم که مبهوت مونده بودم دنبال خودش می‌کشید. به سمت یه در مشکی رنگ رفت و بازش کرد. اول من رو پرت کرد داخل و بعد هم خودش امد و سریع در رو پشت سرش بست.

مبهوت به اتاقی سرتاسر سیاهی که با اسکلت و دست‌های شکل خون و چیز‌های ترسناک تزئیین شده بود نگاه کردم. درحال دید زدن اطراف بودم که صدای تیک کلید امد که نشون می‌داد با کلید در رو قفل کرد. به سمت من برگشت و چشم‌هاش رو ریز کرد و لبخند ملیحی زد. صدای داد و فریادهایی که می‌گفت در رو باز کنه، از پشت در به گوشم می‌رسید. وقتی به خودم امدم و عمق فاجعه رو فهمیدم با چشم‌های ترسیده بهش نگاه کردم.

یاخدا نکنه در رو قفل کرده تا فسخ و فجور راه بندازه؟ نه با عقل جور در نمیاد، الان من شکل پسر‌هام و این یارو هم علم غیب نداره که فکر کنه من دخترم!

یاخدا نکنه اصلا به پسرها نظر داره؟ یا اکثر امام زاده‌های درحال تأسیس من الان با این تیپ شکل غضنفرم چی دارم که می‌خوای باهام فسخ و فجور کنی؟!

یواش‌یواش به سمتم امد، دست‌هام یخ کرده بود و با چشم‌های گرد شده بهش نگاه می‌کرد. آروم به سمتم خم شد و منم هر لحظه احتمال می‌دادم که صحنه استغفرالله‌ای بشه.

اما با کاری که کرد قیافه‌ام پوکر شد و از زندگی سیر شدم. خیلی شیک دستش رو برد پشت سرم و از روی میز یه موز برداشت و با نیش گشاد موز رو به سمتم گرفت و گفت:

- موز میقولی چنگیز جون؟!‌

با بهت یه نگاه به خودش و یه نگاه به موز انداختم و مبهوت لب زدم:

- نه مرسی، ولی من چنگیز نیستم!

نوچ نوچی کرد و درحالی که پوست موز رو در می‌آورد گفت:

- یک ایرانی اصیل هرگز دست رد به موز نمی‌زنه، از سیبیل‌هایی که داری خجالت بکش! در ضمن با این سیبیل‌هایی که تو داری اسم چنگیز برازندته، اصلا می‌خوای بهت بگم تیمور هوم؟!

بدون اینکه فرصت حرف زدن بهم بده یه تیکه گنده از موز رو در آورد و به سمت دهنم گرفت و مثل بچه‌ها گفت:

-‌ حالا عا کن عمو ببینه، افرین پسرم عا کن.

مبهوت فقط نگاهش می‌کردم، این دیگه چه موجودیه؟ دهن‌باز کردم که دوتا چیز درشت بارش کنم ولی سریع موز رو چپوند توی حلقم و لپم رو کشید. بعد با لحن بانمکی گفت:

- آفرین خپله بابا، حالا برو توی اتاقت به کارهای بدت فکر کن.

با چشم‌های وزغی و دهن پر زل زده بودم بهش که یهو دستش رو به سمت پیرهنش برد و شروع به باز کردن دکمه‌های لباسش کرد. با دیدن این حرکتش نزدیک بود سکته ناقص رو بزنم، تا امدم روم رو برگردونم طی یک حرکت انتحاری لباسش رو در آورد و خودش رو روی تخت پرت کرد. درحالی که به تاج‌تخت تکیه می‌داد خیلی بی‌خیال گفت:

- آخیش داشتم از گرما کباب می‌شدم. توی پاییز هم باید هوا مثل سگ گرم باشه، توف تو گبر این زندگی!

با دیدن هیکلش چنان موز پرید توی گلوم که یه لحظه حس کردم دارم دارفانی رو وداع میگم. خیلی بد سرفه می‌کردم و چشم می‌چرخوندم تا توی اتاق آب پیدا کنم. 

اون گوریل احمق هم کاملا ریلکس روی تخت دراز کشیده بود و با لبخند ملیح و گشاد به خفه شدنم نگاه می‌کرد. در هین سرفه کردن بهش چشم غره می‌رفتم که شاید از رو بره. 

دیگه داشتم از بی‌نفسی رو به بی‌هوشی می‌رفتم و اینقدر سرفه کرده بودم که گلوم می‌سوخت، با دیدن در دستشویی به سرعت به سمتش شیرجه رفتم. با شتاب در رو باز کردم و خودم رو سمت شیر آب پرت کردم. با قلپ اول آبی که خوردم انگار راه نفسم باز شد.

بعد از اینکه ده لیتر آب خوردم بی‌خیال شدم و سرم رو بالا آوردم. چونان نفس عمیقی کشیدم که انگار ده سال بود بی‌نفس بودم. چشمم به قیافه‌ی خودم توی آینه افتاد و پشم‌هام فر خورد، درحالی که فوش نثار روح اون مرتیکه بی‌حیا می‌کردم، ناله‌‌ای از سر بدبختی کشیدم. 

متاسفانه اینقدر وحشیانه آب خورده بودم که سیبیلم داشت کنده می‌شد. وای پانیذ بمیری با این سیبیل دادنت، ریش‌هایی که محمد داده بود کاملا خوب و بدون یکم تکون خوردن وایستاده بودن ولی این سیبیلِ کج شده بود.

با دست سعی کردم دوباره بچسبونمش ولی مگه وایمیستاد. کامل درش آوردم و زیرش رو خشک کردم و دوباره سعی کردم بچسبونمش ولی مگه می‌چسبید. دیگه کم مونده بود اشکم در بیاد. 

اگه بیشتر توی دستشویی می‌موندم این گوریل شک می‌کرد. وای من غلط بکنم دیگه بیام اینجا، فقط پنجاه‌ هزارتا صلوات نذر می‌کنم از این جهنم برم بیرون. بعدش شده توی خیابون بخوابم دیگه توی این تیمارستان برنمی‌گردم. سیبیل‌ها رو با دست جلوی لب‌هام گذاشتم و با انگشت نگهش داشتم. تنها راهم این بود که به همین‌شکل از این‌جا بزنم بیرون!

از دسشویی بیرون رفتم و تا خواستم دوتا چیز درشت بارش کنم نگاهم به بدن کامل لختش افتاد. مرتیکه عوضی شلوارش رو هم در آورده بود، داد بلندی کشیدم و سریع برگشتم که دوباره برم تو دسشویی ولی از شانس خوشگلم با دماغ به در دستشویی خوردم. از شدت درد اشکم در امده بود، ناله‌‌ای بلندی سر دادم و با لحن پر دردی داد زدم:

- مرتیکه‌ی گشادالمعده چرا لخت شدی. الاغِ بی‌حیا لباست رو بپوش، بی‌تربیت!

صدای پر خنده و رو مخش از پشت سرم بلند شد:

- وای چرا اینقدر شکل دختر‌ها حرف می‌زنی. بابا هر چیزی که من دارم تو هم داری دیگه خجالت چیه؟ تازه من که کامل لخت نیستم. شورت خوشگلم رو کوری نمی‌بینی؟!

تا خواستم جوابش رو بدم صدای تیک در امد و یه لشکر آدم توی اتاق پریدن. کلی خدمتکار به همراه اون مردی که توی حیاط بود و این پسره بهش می‌گفت ستی، توی اتاق ریختن. 

پسره با بی‌خیالی بهشون نگاه می‌کرد و انگار نه انگار که لخته، ولی لامصب چه هیکلی داشت. هرچند متاسفانه برعکس ظاهر خوشگلش یه روانیه، احمقِ، وحشیِ، اسکلِ، بی‌حیاست. همون مرده ستی سریع به سمتم امد و با ترس گفت:

- آقا سالمید؟!

بدون اینکه دستم رو از روی سیبیل‌هام بردارم سری تکون دادم و با حرص گفتم:

- بله من سالمم ولی به نظرم این‌ آقا اصلا سلامت روانی نداره، با کار‌هاش من رو سکته داد.

مرده با عصبانیت به اون پسر نگاه کرد و عصبی گفت:

- تکلیف تو رو هم به موقعش مشخص می‌کنم دان، همین الان به آقای رادمنش زنگ می‌زنم و میگم که چه بچه بازی‌هایی در اوردی. واسه‌‌ی اون دعواهایی که معلوم نبود چطور اون‌جا راه انداختی نصف ملت مصدوم شدن و از مصاحبه انصراف دادن.

از شنیدن حرفش لبخند ملیحی زدم و توی ذهنم خنده‌ی شیطانی کردم. این‌ها فکر می‌کردن اون دعوا و فتنه‌گری کار این پسره‌ی بدبخته ولی نمی‌دونن شاهکار شخص شخیص خودمه!

اون پسره دان هم که انگار به شخمش نبود که دارن الکی کارهایی که نکرده رو به پاش می‌زارن چون به طرز بیشعورانه‌‌ای دهنش رو کج کرد و ادای اون مرده رو در آورد. این‌ حرکتش چونان مرده رو فشاری کرد که از عصبانیت به رنگ بنفشِ مایل به سیاه تغییر پیدا کرد و با حرص ادامه داد:

- در ضمن یک پرستار هم از بین‌ اون‌هایی که سالم مونده بودن برات انتخاب کردم. امیدوارم که آدم باشی و درست باهاش رفتار کنی.

پس اون آقازاده‌ای که براش پرستار می‌خواستن همین پسره است. ناموسا حق دارن بفرستنش تیمارستان، این وحشی کلا یه تخته‌اش کمه!

کمی از اینکه فهمیدم براش پرستار گرفتن ناراحت شدم. یعنی اینقدر خودم رو اذیت کردم که تهش یکی دیگه پرستارش بشه؟ هرچند که این پسره اینقدر وحشیِ که همین الان بگن ماهی ده میلیارد بهت میدیم و بیا پرستارش بشو، میرم ولی با خوشحالی نمیرم. ولا نکنه فکر کردی اسکلم که نرم؟ نه داش پای ده میلیارد که وسط باشه من زنشم میشم چه برسه پرستارش!

از افکار مسخره و خود درگیری خودم خنده‌ام گرفته بود، ولی دیگه کاری اینجا نداشتم و بیشتر موندنم ممکن بود موجب لو رفتن و بدبخت شدنم بشه. پس بدون اینکه به آدم‌خور که داشت لباس می‌پوشید توجه کنم رو به اون مرده گفتم:

- خداحافظ آقا... .

سری تکون داد و زیرلب خداحافظی زمزمه کرد. بی‌توجه به آدم‌خور که بهم خیره شده بود به سمت بیرون اتاق رفتم. به سرعت برق و باد از پله‌ها پایین امدم و به سمت در ورودی رفتم. توی محوطه به لطف فتنه‌گری‌های ماهرانه‌‌ی من خالی از جمعیت بود و فقط یه آدم لاغر با تیپ درب و داغون دقیقا شکل خودم توی باغ بود. حتما همون شخصی هست که به عنوان پرستار قبول شده. البته باورش سخته که همچین آدمی رو بین این همه آدم سانتال مانتال قبول کردن. 

شونه‌‌‌ای بالا انداختم و با بی‌خیالی به سمت در خروجی عمارت رفتم. تا خواستم در رو باز کنم صدای گوریل از پشت سرم بلند شد.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 9 ماه بعد...

آقای تیمارستانی | پارت 11

 

- هی وایسا کارت دارم!

بدون توجه خواستم بیرون برم که دستم رو گرفت و کشید، در همون حال با حرص گفت:

- بچه‌ی بی‌ادب، خودم رو جر دادم اینقدر گفتم وایسا چنگیز ریقو.

با عصبانیت به سمتش برگشتم و بلند داد زدم:

- چه مرگته! چرا مثل کنه چسبیدی بهم ولم نمی‌کنی؟ چیکارم داری که هی دنبالم... .

داشتم همین‌طوری حرف بارش می‌کردم که نگاهم به قیافه‌اش افتاد. با دیدن نگاه مظلومش یه دقیقه از حرفم پشیمون شدم و ساکت شدم. وقتی دید من حرفم رو قطع کردم سرش رو کج کرد و با صدای آرومی گفت:

- من فقط خواستم بگم که می‌خوام تو پرستارم باشی... .

اخم ملایمی کردم و با لحن آروم‌تری نسبت به قبل گفتم:

- اولا که جنابعالی الان خودت پرستار داری، دوما من عمرا پرستار تو یکی بشم.

آهی کشید و با همون لحن آروم و مظلوم گفت:

- می‌دونم که کسی نمی‌تونه من رو تحمل کنه، ولی هر موقع که خواستی بیا...لطفا.

با چنان لحن مظلومی گفت که دلم آتیش گرفت ولی بدون اینکه چیزی نشون بدم با اخم سری تکون دادم و از عمارت بیرون امدم.

به محض بیرون امدن دستم رو از روی سیبیل‌ها برداشتم و انتظار داشتم بیوفتن زمین ولی در کمال تعجب دوباره چسبیده بودن به صورتم، پوکر سر جام وایستادم و زیرلب گفتم:

- توف بر شرفت بیاد سیبیل لامصب، اونجایی که باید می‌چسبیدی، نچسبیدی. الان که نیازت ندارم باید بچسبی، تف به این دنیا.... .

به آسمون خیره شدم و لبخند زورکی و امیدواری زدم. خیره به ابرها زمزمه کردم:

- اوس‌کریم می‌دونم که هوام‌ رو داری، راضی‌ام به... . 

همون موقع یه یاکریم بی‌پدر و مادر از بالای سرم رد شد و تلپی رید روی سرم، با همون لبخند به آسمون خیره بودم و بدنم خشک شده بود. به معنای واقعی قلبم شکست، از هم گسسته شد، ویرانه شد... . 

پلک چپم پرید و آروم و مظلومانه ادامه دادم:

- رضای تو. 

ذهنم درحال تجزیه و تحلیل این کثافت‌کاری بود و حقیقتا وضعیت انقدر بد بود که نزدیک بود به بابا زنگ بزنم و بگم:

- بابا نکن، بابا من دخترم، بابا دلم رو نشکون!

داشتم فوش‌خاردار به زندگی و دنیا می‌بستم که همون لحظه صدای هر و کر چند نفر از کنار گوشم بلند شد و آن لحظه بود که متوجه شدم زندگی از این گوه‌تر هم میشه، وقتی که چند نفر به صورت افقی ریدن یه یاکریم عمه خراب رو روی کله‌ات ببینن و بهت بخندن. 

با حرص سرم رو به سمت راست و منبع خنده‌ها چرخوندم. فکر کن چی دیدم؟! 

کل ملت بدبخت میشن و یه پسر جذابِ بور و خرپول که تک فرزند هم هست بهشون می‌خندن، با هم لج می‌کنن، خار همدیگه رو می‌سابن و تهش عاشق همدیگه میشن و ازدواج می‌کنن. ولی من از اونجایی که طالع شخمیم رو با بدشانسی بریدن همون لحظه باید به اکیپ پیرزن‌ سمی بَر بخورم که ریدن یه یاکریم پدرسگ رو روی کله‌ام ببینن؟!

یکیشون که یک شلوار پارچه‌ای گلگلی پاش بود و جوراب مردونه‌‌اش رو تا ناموس روی شلوارش داده بود بالا، دستی به سینه‌های مرمری و آویزونش کشید و سیگارش رو کنار گوشش گذاشت.

 روی سکو با یه حالت حاجی گنگش بالا در رأس دید همه نشسته بود. شلوارش انقدر گشاد بود که تا بالای سینه‌‌اش کشیده شده بود. بقیه‌هم به نوبت با تیپی سم‌تر از اون پایین پاش نشسته بودن و با خنده من رو به همدیگه نشون می‌دادن. ناموسا توی محلی به این باکلاسی هم از این دوربین‌مدار بسته‌ها با حافظه بی‌نهایت پیدا میشه؟!

از اونجایی که از زمین و زمان و دنیا و یاکریم عمه‌خراب ناراضی بودم، پس زهرمار آرومی نثار خندیدنشون کردم و با لحن طعنه‌دار و دعوا طلبانه‌ای سمت پیرزنی که رأس همه بود داد زدم:

- سیگارت رو بده به من رفیق دو کام من بزنم.

خواهران پیرسگ که همه انگار این‌کاره بودن با عربده آهنگ رو ادامه دادن:

- سیگاری نیستم می‌دونی، فقط می‌خوام فاز بخرم... .

اون پیرزنی که سیگار دستش بود و من مخاطب قرارش داده بودم دندون مصنوعی‌هاش رو با عشق و علاقه در آورد و جلوی چشم‌های گرد شده‌ام گرفت و متقابلا داد زد:

- اخوی بیا این‌ رو بزن!

بعد طوری که قشنگ معلوم بود با تیکه‌‌ی خودش حال کرده بلند زد زیر خنده، موقع خندیدن متاسفانه فقط لثه‌اش دیده می‌شد و صحنه‌ی پشم‌ریزونی رو ساخته بود. با حرص و چندش به دندون مصنوعی پر از تفش نگاه کردم و معده‌‌ام پیچ خورد. یکی ازشون که چادرش رو دور کمرش بسته بود و رژسرخ و شلوار پلنگی داشت رو به اون پیرزن سیگاری با خنده لایک نشون داد و بلند داد زد:

- دمت گرم ستون مرمری، خوب پوزش رو زدی زمین!

اون پیرزنی که ستون مرمری صداش می‌کردن و بیشتر بهش می‌خورد با اون سینه‌های آویزونش ستون م*مه‌ای باشه با سیس گنگی دستش رو روی سینه‌اش گذاشت و درحالی که خم میشد گفت:

- چاکر شوما، ما پیش شما درس پس میدیم خواهر نازطلا سیلطه!

پوزخندی زدم و برای اینکه ضایع نشم دست به کمر، گفتم:

- ننه‌های محترم، حالا چند گیگی حافظه دارید؟!

اونی که نازطلا سلیطه صداش کرده بودن و شلوار پلنگی داشت، قری به کله‌اش داد و عصبی گفت:

- اونقدری هست که قیافه‌ی تو رو تا قبر یادمون بمونه نحس‌ناس... .

با شنیدن جواب پشم‌ریزونش به این پی بردم که چرا بهش میگن سلیطه، ولی از یه طرف دیگه بد دلم دعوا می‌خواست. حتی با این پیرزن‌های اسکل، شکل‌شون رو نگاه کن تو رو قرآن، یکیشون که کلا داشت لایو می‌گرفت. بوسی برای فالوورها فرستاد و گفت:

- قربونتون برم فالوورزهای گلم، از الان بگم این تنها پیج فعال در پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) من کبری سایبری هستش، پس به بقیه‌ی پیج‌ها که خودشون رو جای من جا می‌زنن اعتماد نکنید، فایتینگ برای همه! موسی جان... .

با ذوق گوشیش رو بالا برد و رو به همه داد زد:

- موسی جان اومده لایوم... .

بی‌توجه به داد و هوارهای خوشحال همه، با چشم‌های ریز به گوشیِ طرف خیره شدم و زیرلب با برگ‌های ریخته شده زمزمه کردم:

- این بی‌صاحب آیفون سیزده پرومکس نیست؟! 

دوباره نگاهم رو سمتشون چرخوندم. حتی موقع خوشحالی هم به جای اینکه مانند آدمیزاد بوسی، بغلی، چیزی داشته باشن، باسن‌شون رو به هم می‌کوبیدن و هر هر می‌خندیدن. فکر کن چندتا موجود که قد حضرت نوح سن دارن جلوت این کارها رو انجام بدن. مگه میشه نخندید؟ باید بگم آره، میشه نخندید... .

وقتی بابای خرپولت میاد و میگه من دختر مستقل می‌خوام و شوتت کنه بیرون از خونه، و تو مجبور بشی خار و مادر جنسیتت رو ببری زیر سوال و از نازلی در و داف محله، بشی چنگیز سگ سیبیل، معلومه که نمی‌تونی بخندی!

پس با علم به اینکه من یک بدبختم و خنده به من حرام است با نگاهی پوکر و بی‌حس بهشون زل زدم. گاد کیل می، کاش می‌شد فحاشی کنم. همون پیرزن سیگاری که ستون مرمری صداش می‌زدن، سرش رو سمتم چرخوند و دوباره مزه پروند:

- چیه پلشت؟ کراش زدی؟! 

دمش‌گرم که روی اعصابم به طور کامل رید، واقعا نیاز به یه تلنگر داشتم که شهر رو به هم بریزم و دعوا ناموسی با یکی بگیرم. عصبی بهش نزدیک شدم و دست‌هام رو با حرص به دو طرف باز کردم و صدام رو تا ناموس بالا بردم:

- ببین زن من اعصاب ندارم، روانیم! همین امروز صبح از تیمارستان فرار کردم. می‌دونی من چند نفر رو کُشتم؟ دویست نفر رو به جهنم فرستادم، کاری نکن که دویست و یکمیش تو باشی پیری!

یکی دیگه از پیرزن‌ها به پهلو روی سکو دراز کشید و کف پای راستش رو روی زانوی چپش گذاشت و خیره بهم صدای بدی با دهن در اورد و با خنده گفت: 

- نرینی حالا‌... .

این شروعی برای خنده‌های بی‌پایان این پیرسگ‌های رو مخ بود. نفس‌هام از عصبانیت بند امده بود و وقتی می‌دیدم که از خنده در هم می‌لولیدن، بند بند وجودم با حرص، دعوا و وحشی‌بازی طلب می‌کرد. عصبی و خشمگین میون خنده‌هاشون داد می‌زدم و فوش می‌دادم که دیگه نخندن ولی بی‌پدرها مگه گوش می‌کردن! 

ضربه‌ای به پاهای کبری سایبری که هنوز داشت لایو می‌گرفت ولی این‌بار با خنده صفحه رو به سمت من گرفته بود زدم، تا بی‌خیال جذب فالور بشه و دوربین رو از توی حلق من در بیاره. بعد رو به اون پیرزنی که این حرف رو بهم زده بود غریدم:

- من قبلا عضو گروه منافقین بودم. می‌دونی چقدر خطرناکم؟ زودباش عذرخواهی کن تا نکشتمت!

- برگرد ببینم منافق... .

از پشت سرم صدای خشمگین مردی از پشت بلندگو بلند شد که قلبم از ترس و بهت ایستاد و کرک و پر نداشته‌‌ام ریخت. با حیرت دست روی قلبم گذاشتم و سرم رو سمت سر کوچه برگردوندم‌. با دیدن ماشین پلیس، پاهام سست شد و بغل ستون مرمری پهن شدم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای تیمارستانی | پارت 12

 

ستون مرمری با دیدن اینکه من مثل عن ولو شدم کنارش یه کشیده‌ توی دهنم کوبید و با خنده گفت:

- مُردی منافق؟!

مات بهش نگاه کردم و زیرلب گفتم:

- پدرت‌ رو در میارم پیری!

دوباره صاف ایستادم، تمبون کُردیم رو بالا کشیدم و یقه‌ی پیراهنم رو بستم. بعد با تیپ بچه مثبت‌ها لبخند ملیحی روی لبم نشوندم و به پلیس زل زدم. سرهنگ بود یا سرگرد؟!

مهم نیست چون هر خری هست فعلا فرشته مرگ منه، با اخم‌های درهم از ماشین پیاده شد و بی‌سیمش رو محکم به کف دستش کوبید‌. با قدم‌های محکم سمتم امد و هم‌زمان سرش رو تندتند تکون داد و شمرده گفت:

- پس منافق بودی؛ آره؟!

با چشم‌های تار شده از اشک، به خودم اشاره کردم و گفتم:

- داداش به من میاد منافق باشم؟ خدا سر شاهده تنها گروه ضد انقلابی ک عضوش بودم، گروه واتساپ دبیرستانمون بود. حرف‌های بدی می‌زدن، اگر می‌خواید لینک گروه رو بدم. 

ستون مرمری سگ صفت لگدی به پشت زانوم زد و رو به پلیس گفت:

- دروغ میگه روباه مکار، همین الان اعتراف کرد که ترور قاشقچی هم کار خود ناکسشه... . 

بعد پُک آخر رو به سیگارش زد و ته سیگارش رو پرت می‌کرد توی جوب، دندون مصنوعیش رو درآورد و با روسریش سبزی‌های بین دندون‌هاش رو پاک کرد و زیر لب گفت:

- باید یکی دیگه بخرم. 

بعد سرش رو بالا آورد و به نگاه مبهوت من و پلیس نگاه کرد. من از این دروغش پشمام ریخته بود و پلیسه از دیدن دندون مصنوعی، کاملا بی‌خیال یه بسته سیگار کاپتان بلک شکلاتی از لای سوتینش در اورد و خیلی ریلکس درحالی که سیگار بعدی رو با فندک دسته طلای اصل ایتالیاش روشن می‌کرد، گفت: 

- داشتم چی می‌گفتم؟!

درحالی که پشمام از شدت گنگ بودن ننه مرمری ریخته بود، مثل احمق‌ها به خودم اشاره کردم و مات شده گفتم:

- که من منافقم‌... .

بشکنی زد و هم‌زمان با پُک عمیقی که به سیگارش می‌زد، گفت:

- ها...اره! جناب سرهنگ تازه داشت تحدیدمون می‌کرد. می‌خواست ترورمون کنه مرتیکه‌ی گربه ننه... .

با عصبانیت و نگاهی مملو از حرص، بی‌ملاحظه ضربه‌ای به قفسه‌ی سینش کوبیدم و داد زدم:

- آخه م*مه مرمری! تو کی هستی که ترورت کنن؟ چرا تیرهام‌ رو الکی خرج کنم؟ وزیر جنگی؟ رئیس جمهوری؟ چی هستی تو آخه! 

مرمری کاملا بی‌خیال خاکستر سیگارش رو روی زمین انداخت و فارغ از غوغای جهان گفت:

- من یک شهروند وفادار هستم.

به خشکتم اشاره کردم و عصبی غرید:

- بیا به این وفادار باش. هی من می‌خوام مؤدب باشم، نمی‌زارن که!

سرهنگ میانسال با اخم غلیظی بازوم رو به عقب کشید و غرید:

- بهتره دهنت رو ببندی. 

از شدت بدبختی و گوه شانسی تمام اورگان‌های بدنم آتیش گرفتن و دود از کله‌‌‌ام بلند شد. یه لحظه نکیر و منکر رو فراموش کردم و اصلا یادم رفت که کجام و دارم با کی حرف می‌زنم. با عصبانیت دهنم رو به پهنای خشتکم باز کردم و رو به سرهنگ داد زدم:

- بابا ولم کنید، ولم کنید وگرنه بد می‌بینید. یه تفنگ میارم هم خودم‌ رو می‌کُشم هم شما رو، یکم احترام بزارید. این سیبیل‌ها رو واسه سر قبر عمه‌‌ام نگذاشتم که‌!

سرهنگ با حیرت نگاهم کرد که نفس عمیقی کشیدم و صدام رو پایین آوردم:

- هی هیچی نمیگم... .

مبهوت نگاهی به پیرزن‌ها انداخت و ازم فاصله گرفت‌. با فکر اینکه احتمالا ازم ترسیده، آدامس خیالی توی دهنم رو جویدم و نگاهم رو به اُفق کشوندم. عینک دودی یکی از پیرزن‌ها رو سوسکی برداشتم و روی چشم‌هام گذاشتم. معلومه که باید ازم بترسه! تا کی صبوری، تا کی سکوت! 

کبری سایبری درحالی که نامحسوس داشت قیافه‌ی من رو توی لایو می‌نداخت شستش رو بالا اورد و مثل بلبل چه‌چه زد:

- به‌به عجب ابهتی!

پوزخندی زدم و توی ذهنم آهنگ ( نگاه استیل گنگو، نگاه ابهت مردو، نگاه ترکیب رنگو، خش می‌ندازه قلبو) پخش شد. خفن بودن هم دنیایی داره، رو به پیرزن‌ها با لحن حقیری گفتم:

- می‌دونم دلتون می‌خواد باهام عکس بگیرید ولی باید بگم من فقط با آدم‌های خاص عکس می‌ندازم.

سرهنگ عاجزانه بازوم رو گرفت و با التماس گفت:

- خواهش می‌کنم، بزار باهات عکس بندازم. 

با همون پوزخند و غرور سری تکون دادم و درحالی که عینک آفتابی که از پیرزن‌ها کش رفته بودم رو نامحسوس توی جیب شلوار کُردیم می‌چپوندم، دستم به سیبیل‌‌های چنگیزیم کشیدم و گفتم:

- حالا که خیلی اصرار داری، اوکی!

سرهنگ چنان لبخند ملیحی زد که چشم‌هاش شبیه خط صاف شد. خیره بهم دستش رو سمت ماشین دراز کرد و داد زد:

- پسر اون دوربین رو بیار... .

سرباز ریقویی از ماشین پیاده شد و در کمال تعجب دستبند رو دست سرهنگ داد. با حیرت قدمی به عقب برداشتم و لب زدم:

- وات؟ گاد کیل می!

همین‌که خواست در کمال حیرت دستبند رو به دستم بندازه، یکی از پیرزن‌ها با ذوق سمت بلندگو دویید و از پشتش با ریتم و خوشحالی داد زد:

- برق گرفته رو سه فازم، جون موزیکو بنازم، خانم یه لحظه این بدن شما چه بی‌نقصه داره با منِ لعنتی می‌رقصه...دیجی زیور سه‌ پستون!

صدای جیغ‌ و هورا گفتن‌های پیرزن‌ها بالا رفت و همه با قر و عشوه سمت خیابون رفتن. کبری سایبری که داشت توی لایو با عشوه با موسی لاس میزد و از اون طرف گوشی رو به سمت پیرزن‌ها گرفته بود تا موسی از لایو به این سم دید داشته باشه. ستون مرمری با حالت گَنگی داشت داشت علامت رپر‌ها که انگشت اشاره و انگشت کوچیکه بالا بود رو به سرهنگ نشون می‌داد و با زیور سه پستون آهنگ می‌خوند. دو سه نفر دستمال‌ها رو بالا بُرده بودن و کُردی می‌رقصیدن. یکیش به همراه نازطلا سلیطه که کلا معلوم بود گل کشیدن وگرنه کدوم عاقلی با آهنگ پاپ، تانگو می‌رقصه؟!

سرهنگ من رو به کل فراموش کرد و جهت حفظ آبروی پلیس‌های سرزمینم، سمت زیور سه پستون دویید و مبهوت داد زد:

- مادر من چیکار می‌کنی؟!

ننه زیور از پشت بلندگو داد زد:

- من جای شوگر مامیتم مرتیکه، مادر چیه؟ دوستان حالا همه باهم، میارم سنگ تو قیچی، گفتی دو پیک بزنیم اوکی شیم. من، تو، ما اگه همه‌مون بخوایم، می‌زنیم به خاک هرکی زدمون به خاک... .

با شنیدن آهنگ آخری که از شایع خوند فکم‌باز موند و مبهوت به زیور نگاه کردم. شایع اگر بفهمه که چندتا پیرزن با بلندگوی پلیس اینطوری آهنگ انگیزشیش رو به خاک دادن، با دستمال توالت خودش رو دار می‌زنه. زیور سه پستون وقتی دید سرباز و سرهنگ سمتش دویدن، سوت بلبلی‌ای رو به بقیه زد و از پشت بلندگو عربده زد:

- ابجی‌های گرامی، بریزید وسط مورد اضطراریِ، اکرم کماندو بیا نجاتم بده خواهر... .

نازطلا سلیطه و یه پیرزن دیگه که حدس می‌زنم اکرم کماندو باشه، عربده‌زنان به سمت سرهنگ دویدن. صدای قودا گفتنشون تا هفت آسمون بالا رفت و همین‌که پاهاشون رو جکی‌چان وارانه بالا بردن، پشم‌هام موندن و خودم ریختم. پوکر و با لب‌های خط مانند به صحنه روبه‌روم خیره شدم. باورم نمیشه، اصلا باورم نمیشه! 

زیور با دیدن اینکه بقیه کار سرهنگ و سرباز رو می‌سازن دوباره با عربده شروع به خوندن آهنگ (چیلیم چیلیم بات چیلیم، چی بود دادید پاچیدیم) کرد و اون وسط کلا دعوا و رقص قاطی شده بود و سرهنگ بدبخت دستش به بی‌سیم نمی‌رسید که هشدار برای کبری یازده رو خبر کنه، سرباز و سرهنگ با دیدن نازطلا سلیطه و اکرم کماندو که به سمتشون هجوم برده بودن بلند فریاد زد:

- یا حضرت عباس، جانم فدای رهبر، خدایا در راه ارشاد ننه‌ها شهیدم نکن!

توی این بدبختی گوشیِ ستون م*مه‌ای(مرمری) که کنار من ایستاده بود زنگ خورد و صاف ایستاد. رو به بقیه دست‌هاش رو بالا برد و داد زد:

- ببندید درتون رو، بلقیس قسطی سگ صفت داره زنگ می‌زنه. فکر کنم بعد ده سال می‌خواد قسطش رو بده، زنیکه بهش پول میدی تا ده سال پس نمیده! 

همه در همون حالتی که بودن، موندن و مثل شترمرغ به ستون که با غرغر داشت گوشی رو جواب می‌داد، زل زدن. پاهای اکرم کماندو در حین ضربه به کمر سرباز خدازده‌ی مادر مُرده، در هوا مونده بود. موهای سرهنگ توی دست نازطلا سلیطه بود و یکیشون موقع رقص سینه ایست کرده بود. اصلا یَک سکوتی حاکم شده بود! 

ستون داشت به حرف‌های بلقیس از پشت تلفن گوش می‌داد و هر لحظه چشم‌هاش گردتر از قبل می‌شد. با بهت به سمتش رفتم و بازوش رو گرفتم، قلبم از وحشتی که توی نگاهش بود گرفت و روح از تنم جدا شد. با بغض و ترس تکونی بهش دادم و بلند داد زدم:

- چی‌شده؟ چی‌شده بهم بگو؟ اتفاقی برای بابام افتاده؟ بگو طاقتش رو دارم، بگو ناله نمی‌کنم، بگو آه نمی‌کشم... .

وسط گریه و زاریم، کبری سایبری کثافت لایو و موسی رو بی‌خیال شد و با خنده‌ی زیر بغلش رو خاروند و گفت:

- بگو حامله نمی‌شم... .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای تیمارستانی | پارت 13

 

همه‌‌اشون حتی سرهنگ و سرباز بی‌شرف هم به تیکه‌ای که بهم انداخت خندیدن. با حرص صاف ایستادم که ستون لگدی به باسنم زد و درحالی که با حیرت به روبه‌روش خیره شده بود، زمزمه کرد:

- نه! پدرت سالمه حواله‌ی مرگش، اون به کنار، احمق من اصلا بابای تو رو نمی‌شناشم!

بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشه با حرص آیفون وامونده‌ای که دستش بود رو به سمت درخت پرت کرد، که قلب من هم همراه گلس آیفون پنجاه میلیونی شکست. با بهت نگاهم رو سمتش چرخوندم که خیره به جمعیت محکم به گونه‌‌اش چنگ زد و عزادارنه جیغ زد:

- سکینه الکسیس مُرد، داداشمون مُرد، سردسته‌ی همه لوتی و مشتی‌ها مُرد. دارن خاکش می‌کنن!

همین کافی بود تا اکرم کماندو ضربه‌ی خشک شده‌‌اش رو اجرا کنه و هم‌زمان با شکسته شدن ستون فقرات سربازِ خدازده، خودش رو به ماشین پلیس بکوبه و جیغ بزنه:

- دروغ میگی؟ کیدینگ می؟ سکینه...داداشم! 

خودش رو محکم به ماشین می‌کوبید و تند‌تند به سر و صورتش چنگ می‌زد. سرهنگ با ترس کمرش رو گرفت و داد زد:

- ننه تازه این‌ رو بردیم صافکاری، بگو یا حضرت عباس، نکن این کار رو!

متعحب به واکنش‌هاشون نگاه کردم. یکی از پیرزن‌های پیرهن گلگلی نگاه حرصی‌ی به اکرم کماندو انداخت و بعد با لحن رقابت طلبانه‌ای رو به کبری سایبری غرید:

- سلیطه رو ببین، الان حالیش می‌کنم!

جوری که انگار می‌خواد برای عاشورا سینه بزنه، خم شد و محکم به قفسه‌ی سینه‌‌اش کوبید و یقه‌ی پیراهنش رو به معنای واقعیِ کلمه جر داد. عربده‌زنان درحالی که به صورت خودش چنگ می‌نداخت غرید:

- سکینه، سکینه، بی تو این دنیا برام نریده. سکینه، آی سکینه! 

با جیغ آخرش، محکم به کله‌ی خودش کوبید و هم‌زمان به طرز سوسکی رو به نازطلا زمزمه کرد:

- یکم بیشتر زخمیم کن، فازش بیشتر بشه... . 

نازطلا هم از خدا خواسته، لگد محکمی به کمرش کوبید و هم‌زمان با بغض و ناراحتی داد زد:

- جمعه شفتالو، نکن این‌کار رو با خودت زن!

یه جوری جمعه‌ شتفالوی خدازده رو زیر مشت و لگد گرفته بود که همه عزاداری رو ول کرده بودن و سعی در جدا کردن نازطلا از جمعه داشتن‌. سرهنگ با ترس کمر سلیطه رو گرفت و عربده زد:

- حاج خانم صلوات بفرست، ولش کن!

ستون مرمری چادری از داخل تنبون شلوارش درآورد و بدون توجه به کتک خوردن اون جمعه شفتالوی بدبخت، به صورت جنگی سرش کرد و از دو طرف پایینش گرفت و محکم بستنش پشت سرش، به معنای واقعی تیپش تیپ ختم بود و معلوم بود می‌خواد بره یقه جر بده!

بعد از اتمام کارش رو به بقیه‌ی پیرزن‌ها با بغض و گریه داد زد:

- سیستر‌های گرامی همگی می‌ریم بهشت زهرا، سلیطه اون جمعه خدازده رو بی‌خیال شو، خواهرم سکینه الکسیس رو دارن خاک می‌کنن... . 

همه دست از دعوا کشیدن و چادر به سر کردن، بعد یک‌صدا شروع به شعار دادن و عربده زدن کردن:

- سکینه، سکینه، این‌ دنیا بدون وجود تو برامون نریده، سکینه دلم برای مظلومیت تو ریده، سکینه... . 

وقتی دیدم حواس همه رفته به سمت این سرطان‌، لب‌هام رو هیجان‌زده به هم فشردم و دور از چشم سرهنگ به سمت وانت قرمز‌مشکی و داغونم دوییدم. به سرعت سوار شدم و استارت زدم که همون لحظه حس کردم فاصله‌ی ماشین با زمین صفر شده. 

با حیرت به پشت وانت نگاه کردم، پیرزن‌ها همگی سوار شده بودن و شعارهاشون رو با عربده و گریه ادامه می‌دادن. به صورت عمودی و اُفقی و با زاویه نود درجه ریدم وسط این شانس! 

ستون مرمری که دید پشت وانت پر شده و دیگه جا نیست به سرعت در وانت رو باز کرد و روی صندلی کمک‌‌ راننده نشست. با بهت و چشم‌های گرد شده بهش نگاه کردم که بی‌توجه به من با صورت داغون و ناراحت یه سیگار از بسته‌ی کاپتان بلکش در آورد و درحالی که با فنک روشن می‌کرد، با دست ضربه‌ای به داشبرد ماشین زد و طوری که انگار داره اسب‌سواری می‌کنه گفت: 

- برو حیوون، برو.

از شدت حرص پلکم پرید و با نگاهی پر از عصبانیت داد زدم:

- زنیکه پیاده شو! مگه من خر باباتم؟! 

همون لحظه صدای آژیر ماشین پلیس بلند شد، با بهت سرم رو از پنجره آوردم بیرون که با چشم‌های ریز شده و پرتهدید سرهنگ رو به رو شدم. هینی کشیدم و صاف روی صندلی نشستم. آخه لعنتی تو با خودت نمی‌گی این ریقو به کجاش می‌خوره منافق باشه؟ بابا لاف زدم به حضرت عباس! 

ویرایستار: @ SgOly

ناظر: @ -Ario-

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...