رفتن به مطلب

قهقهه های بی‌پایان|مبینا شیاری کاربر انجمن نودهشتیا


Mobina_sh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

عنوان: قهقهه های بی‌پایان 

نویسنده: مبینا شیاری 

ژانر: طنز، عاشقانه ، جنایی

 

خلاصه:

خنده و شیطنت در زندگی آنها بی انتها است...

دیانا دختری خونسرد که با مشکلات زندگی کاری نداره و سرسری مشکلات رو رد میکنه؛ یه زندگی نرمال با دوتا دوستش و برادر دوقلو و پسر خالش داره.

این اکیپ پنج نفره شر تمام زندگی و لحظاتی که کنار هم هستن رو صرف خنده و شیطنت میکنن؛ و با مشکل جدید و جدی که برای دیانا پیش میاد...

بنظرتون دختر همیشه شاد قصمون انقدر قوی هست که این مشکل رو هم سرسری رد کنه...؟!

 

مقدمه:

زندگی برای من می‌گِریَد

من قهقهه میزنم 

احمقانه است 

شاعرانه هم هست 

چه تضاد دردناکی 

 

ناظر: @ Fatemeh.poo ❤️
ویراستار: @bita.mn

 

منتظر نَظراتتون توی صفحه‌ی نقد هستم シ︎☟︎︎︎

 

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:1

با صدای گزارشگر که اعلام می‌کرد پرسپولیس پنجمین گل رو هم زد، جیغ کشیدم و پریدم بالا و گفتم:

- یـــــس، همینه!

دانیار کنار گوشم شیپور می‌زد و سحر بالا پایین می‌پرید.

همین‌طور که از خنده غش می‌رفتم، رو به مینا و مهرداد که طرف استقلال بودن شکلکی درآوردم و گفتم:

- اِیــــــی بابا قرار بود شما برنده بشید که...!

سحر با خنده و تأسف ساختگی گفت:

- هنوز بیست دقیقه از بازی مونده، امیدوار باشید.

بعد از گفتن این جمله، دهنش رو مثل اسب آبی باز کرد و شروع به خندیدن کرد؛ از خندش من و دانیار هم به خنده افتادیم... .

مشغول بحث کردن بودیم که گزارشگر اعلام کرد استقلال یک گل زده!

مینا بالا پایین می‌پرید و مهرداد شیپور می‌زد؛ گفتم:

- خوبه خوبه، حالا بعد عمری یک گل زدین!

مینا گفت:

- هنوز مونده؛ از کجا معلوم شما برنده بشید؟!

خندیدم و گفتم:

- تو رو خدا؟! آخه بگو توی ده دقیقه‌ی آخر چند تا گل می‌خواین بزنین که به ما برسین؟

مهرداد گفت:

- این همه ما صدر جدول بودیم، یک‌بار هم شما.

دانیار بلند خندید و گفت:

- داداش تا اون‌جایی که یادم میاد، همیشه پرسپولیس صدر جدول بوده!

به سمت میز وسط سالن خم شدم و ظرف تخمه آفتاب گردان رو برداشتم و شروع به تخمه شکستن کردم.

دقایق آخر بازی بود و موقعیت حساس!

با صدای گزارشگر که ششمین گل پرسپولیس رو اعلام می‌کرد، با بهت بلند شدیم و جیغ زدم:

- ایــــــــول، همیـــــــنه!

که پوست تخمه از دهنم افتاد روی صورت مهرداد که باعث شد از خنده گسسته شم... .

دانیار با خنده شیپور می‌زد و سحر به مینا فخر می‌فروخت.

مهرداد با چندش داد زد:

- خدا لعنتت کنه؛ دهن سوراخ!

بچه‌ها می‌خندیدن که مهرداد با صورت جمع شده وارد سرویس بهداشتی شد.

صدای تلویزیون رو کم کردم و اومدم بشینم که صدای در اومد.

کلاه منگوله‌دار و قرمز رنگ رو از روی سرم برداشتم و به سمت در رفتم؛ همین که در رو باز کردم، با قیافه‌ی برزخی آقای موحد روبه رو شدم.

آقای موحد گفت:

- خانم ماکان این چه وضعیه؟! ساعت 11:30 شب هست! این همه سر و صدا برای چیه؟ کل ساختمون شاکی شدن! چخبره؟! یکم مراعات کنید، دو ساله اومدین این‌جا اعصاب همه رو خورد کردین... .

نذاشتم ادامه بده و با لحن طلبکاری مثل خودش گفتم:

- چهار دیواری، اختیاری! هرکاری بخوام می‌کنم؛ اذیت میشی پنبه توی گوشت بذار! در رو محکم بهم زدم و پیش بچه‌ها برگشتم.

دور میز غذاخوری نشسته بودیم و منتظر بودیم مهرداد اسپاگتی‌ای که آماده کرده بود رو، بیاره.

- آهایــی مهرداد، کجا موندی؟

دانیار گفت:

- بابا از گشنگی مردیم.

با لحن آقای موحد گفتم:

- ساعت یک شد لعنتی، می‌خوایم بخوابیم!

از آشپزخانه خارج شد و دیس رو، روی میز گذاشت و گفت:

- با این از حجم تنقلاتی که تو خوردی، شام نباید بخوری‌ها!

- به توچه فضول!

منتظر شدم همه برای خودشون بردارن؛ وقتی بچه‌ها برای خودشون کشیدن، نگاهی به دیس کردم و سریع سمت خودم کشیدمش و شروع به خوردن کردم.

مینا گفت:

- آخه سادیسمی، برای یکی دیگه هم بذار.

- بسته، مگه چقدر می‌خوری؟!

مینا با اخم از پشت میز بلند شد. وا! الان می‌خواد قهر کنه و بره؟! از این اخلاق‌ها که نداشت... .

برخلاف تصور، نزدیک دانیار شد و گفت:

- دانی پاشو!

دانیار گفت:

- چرا؟

مینا گفت:

- دارم میگم بلند شو، من می‌خوام بشینم.

بعد دانی رو از روی صندلی هل داد و خودش نشست.

دیس اسپاگتی رو کمی سمت خودش کشید و چنگالش رو وسط دیس فرو کرد و گفت:

- من و تو که نداریم باهم می‌خوریم!

- یـــا خدا! تو من رو نخور، برای خودت!

سحر گفت:

- دِ لامصب تو بشقابی که کشیدی بخور تا بعد... .

مینا بیخیال خندید و به مثل گاو خوردنش ادامه داد.

تقریباً ساعت 2 بود که با صدای خمار از خواب گفتم:

- خب پسرا، یک طبقه پایین، واحد 111، برید خونتون، بذارید ما هم بخوابیم.

مهرداد پررویی زمزمه کرد و با دانیال از در بیرون رفتن.

محکم به کمر مینا زدم که جیغ کشید:

- چته آشغال؟!

- گمشو پایین می‌خوام رو کاناپه بخوابم، خیر سرمون فردا باید سرکار بریم!

مینا پشت چشمی نازک کرد و بلند شد؛ روی کاناپه دراز کشیدم و چشمام رو بستم... 

 

@طهورا

@bita.mn

@نویسنـכهے فضایے

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:2

با عصبانیت چشمام رو باز کردم و گردنم رو تکونی دادم.

لعنتی!

گردن درد گرفته بودم، به بدنم کش و قوسی دادم و بلند شدم.

وضعیت خونه افتضاح بود!

کلی پوست میوه و تخمه و چیپس ریخته بود و هنوز ظرف‌های شام دیشب روی میز بود. وضعیت آشپزخانه هم بدتر بود؛ کلی ظرف شسته نشده اون‌جا بود.

پوفی کشیدم و قهوه‌ساز رو روشن کردم و وارد سرویس بهداشتی شدم.

وارد اتاقم شدم تا برای رفتن به شرکت حاضر بشم. خونه دو خواب بود و مینا و سحر توی یک اتاق با هم بودن.

یونیفرم سرمه‌ای رنگم رو پوشیدم و مقنعه‌ی یونیفرم رو هم سرم کردم؛ روی صندلی میز توالت نشستم تا کمی آرایش کنم. 

بعد از اینکه آرایش ملیح و کم رنگی کردم به خودم توی آینه نگاه کردم؛ خوشگل شده بودم، درکل خوشگل بودم! 

ابروهای کشیده و شمشیری، چشم درشت قهوه‌ای رنگ و بینی قلمی و پوست سفید و... همه باعث شده بود که قیافه خوبی داشته باشم!

بعد از برداشتن کیف و بقیه‌ی وسایلم، وارد آشپزخونه شدم تا قبل از رفتن قهوه میل کنم.

وارد اتاق مینا و سحر شدم و به هر بدبختی‌ای بود، بیدارشون کردم.

نگاهی به قیافه های داغونشون کردم؛ سحر چشم، ابرو و موهای مشکی داشت با پوشت سفید و مینا هم موهای قهوه‌ای روشن، چشم مشکی درشت و پوست سبزه‌ای داشت؛درکل صورت خوبی داشتن. 

- سحر امروز نمی‌تونم برسونمت، عصر دنبالت میام.

سحر گفت:

- عیب نداره عزیزم.

جیغ زدم:

- مینــــا من تو ماشین میرم، زودی بیا!

برای سحر دستی تکون دادم و وارد آسانسور شدم و طبقه 6 رو زدم.

رو به روی واحد دانیار و مهرداد ایستادم و تند تند شروع به کوبیدن در کردم... .

بعد از ده دقیقه مهرداد در رو باز کرد و گفت:

- هان؟

- بی‌ادب، بلند شید! دانیار رو صدا کن تا دنبال کار‌هاش بره و خودتم باشگاه برو دیگه!

مهرداد سری تکون داد و در رو بست.

پسره‌ی بی‌ادب!

دانیار نمایشگاه نقاشی داشت و یکی از نقاش‌های بنام بود و مهرداد هم باشگاه بدنسازی داشت.

دوباره وارد آسانسور شدم و به پارکینگ رفتم.

به سمت 206 جیگرم رفتم و پشت رل نشستم و منتظر مینا شدم.

چند دقیقه بعد مینا اومد و ماشین رو روشن کردم؛ همین‌طور که ریموت پارکینگ رو می‌زدم، گفتم:

- امیدوارم دیرمون نشه وگرنه زندت نمی‌ذارم!

مینا چیزی نگفت و چشم‌هاش رو بست و تا وقتی که به شرکت برسیم، خوابید... .

داشتم پرونده‌ها رو وارد سیستم می‌کردم که در اتاقم زده شد و با «بفرماییدی» که گفتم، آقای متینی که منشی مدیر شرکت بود، وارد شد.

آقای متینی:

- سلام خانم ماکان!

جدی و با نیمچه اخمی که همیشه بیرون از خونه روی صورتم بود، گفتم:

- خسته نباشید، بفرمایید؟

چندتا پرونده‌ی جدید روی میزم گذاشت و گفت:

- رئیس گفتن اشکالات این‌ها رو هم بگیرید و بعد تحویل خانم نباتی برای تایید نهایی بدین.

سری تکون دادم که از اتاق خارج شد؛ چشم‌هام رو مالش دادم و نگاهی به ساعت انداختم، دو بعد از ظهر رو نشون می‌داد.

از اتاق خارج شدم تا به سمت سالن غذا خوری برای سرو ناهار برم.

کنار مینا نشسته بودم و به صحبت‌های مزخرفش با دنیا که مزخرف‌ترین شخص روی کره زمین بود، گوش می‌دادم و توی دلم مسخرشون می‌کردم و می‌خندیدم.

بعد از این‌که دنیا با کلی افاده رفت، رو به مینا گفتم:

- احمق!

مینا گفت:

- چرا؟

- آخه این دختره آدم هست که باهاش حرف می‌زنی؟ انقدر با همه کسی نگرد!

مینا گفت:

- اسکله بابا! چرت میگه می‌خندم و روحیه می‌گیرم.

- باهم بخندیم نه به هم!

مینا گفت:

- بلاخره طرف اونی یا من؟!

- من بی‌طرف هستم.

بعدم پوزخندی زدم که با نگاهی که مینا بهم انداخت، خندم گرفت و چشم غره‌ای بهش رفتم.

بلاخره ساعت چهار و نیم بعد از پایان کار، همراه با مینا سوار ماشین شدیم تا دنبال سحر بریم... .

رو به روی داروخونه‌ای که سحر توش کار می‌کرد، ایستادم و تک زنگی بهش زدم؛ سحر دکتر داروخانه بود.

بعد از پنج دقیقه از داروخانه خارج شد و سوار ماشین شد.

سحر گفت:

- سلام سلام، منگلای من حالشون خوبه؟

مینا گفت:

- تنها فرد حاضر و منگل جمع خودتی!

خندیدم و گفتم:

- دقیقاً!

بعدم با لحن حرص دراری ادامه دادم:

- منگل ما چطوره؟

سحر گفت:

- هــار هــار، خندیدم!

- هرچه زودتر با واقعیت تلخ زندگیت کنار بیای، بهتر هستش.

مینا گفت:

- بهش نگو، فعلاً زوده!

- نه، بذار بگم! بلاخره باید بفهمه... .

سحر که نفهمیده بود ایسگا گرفتیمش با شک گفت:

- چی‌شده؟

- قبول کن که منگلی!

بعد هم با مینا زدیم زیر خنده.

سحر گفت:

- از کِی تا حالا انقد خوشمزه شدی؟!

- خوشمزه بودم، متاسفانه تو حتی مزه‌ها رو هم نمی‌تونی تشخیص بدی!

خندیدم که مینا ادامه داد:

- کلاً یه آدم ناقصی هستی!

سحر جیغ کشید و با کیفش تو سر مینا زد که خندیدم.

پشت چراغ قرمز ایستادم و گفتم:

- بریم خونه یا دَدَر؟

هم‌زمان گفتن:

- معلومه ددر!

- اوکی.

سه تا بلیط برای ورود به سینما گرفتم و کنار سحر برگشتم؛ مینا هم مثل همیشه آویزون فروشگاه سینما شده بود و تا می‌تونست تنقلات داشت می‌خرید.

نُچ نُچی کردم و رو به سحر گفتم:

- این خنگ کِی بزرگ میشه؟

سحر خندید و گفت:

- هیچ‌وقت!

مینا به سمتمون اومد و با تخلیه شدن سالن سینما، برای دیدن فیلم وارد شدیم... 

 

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:3

مینا گفت:

- من وسط شما دوتا می‌شینم.

سحر گفت:

- ولی من می‌خوام بشینم!

سری تکون دادم و بی‌توجه بهشون، روی صندلی وسط نشستم و اون دوتا هم دو طرفم نشستن.

هنوز فیلم کاملاً شروع نشده بود ولی مینا و سحر در حال خوردن تنقلات بودن!

سری تکون دادم و نُچی گفتم؛ گیر چه آدم‌هایی افتادم! بلاخره فیلم شروع شد و سالن آروم شد.

وسط‌های فیلم بود و به شدت حوصلم سر رفته بود؛ واقعاً فیلم مزخرفی بود!

ولی مینا و سحر با هیجان نگاه می‌کردن و آروم آروم حرف می‌زدن.

- حوصلم سر رفته... .

مینا گفت:

- هیس! لحظه‌ی حساس هستش.

- زر نزن بابا! کلاً پنج دقیقه فیلم قشنگ نبوده.

به سمت سحر رو کردم و گفتم‌:

- حوصلم!

سحر که با دقت به پرده سینما زل زده بود، گفت:

- به من چه!

با حرص گفتم:

- يعنی از فیلمِ خوشتون اومده؟!

مینا و سحر با هم گفتن:

- آره!

محکم به سرم کوبیدم و بی‌حوصله شروع کردم به چیپس گوجه‌ای خوردن.

بعد از اتمام فیلم، داشتیم از سالن سینما خارج می‌شدیم و منم غر می‌زدم:

- واقعـــــاً افتضاح بود، دیگه به نظر شما اصلاً اهمیت نمی‌دم!

سحر ریز می‌خندید و مینا شکلک درمی‌آورد، من سکته نکنم خوبه!

به خونه که رسیدیم، مقنعه و کیفم رو گوشه‌ای انداختم و گفتم:

- چقدر خستم!

و خودم رو، روی کاناپه انداختم و گردنم رو تکونی دادم.

سحر یک‌سری وسایل رو از روی کاناپه‌ی روبه‌روم پایین ریخت و نشست و گفت:

- دیگه جای خودمون هم توی خونه نیست!

- اگر اذیت میشی، بلند شو و تمیز کن! دیگه وقت نمی‌کنیم... .

مینا گفت:

- دقیقاً صبح تا عصر که سر کار هسیتم و بعدشم ددر و خونه و خواب.

- سحر پاشو سه تا پیتزا سفارش بده که خیلی گشنمه!

مینا دستی به شکمش کشید و گفت:

- منم!

بعد از پوشیدن لباس راحتی، پیش مینا و سحر برگشتم تا سریال موردعلاقمون رو تماشا کنیم.

چهل و پنج دقیقه گذشته بود که زنگ واحد رو زدن:

- سحر، سحر، سحر! زود باش غذا اومد.

سحر که گشنش که می‌شد، لال می‌شد؛ چیزی نگفت و با پوشیدن شال و مانتویی به جلو در رفت.

نگاهی به مینا کردم و گفتم:

- پیس پیس! بیدار شو خرس! پیتزاها رسیدن.

مینا با چشم‌های بسته روی کاناپه نشست و گفت:

- بیدارم، بیدارم.

خندیدم و گفتم:

- حتماً!

سحر با پیتزاها برگشت و جعبه‌ها رو، روی میز غذاخوری گذاشت و گفت:

- گمشید بیاین!

- خب همین‌جا می‌آوردی، ظالم!

دور میز نشستیم و شروع به خوردن کردیم... .

نگاهی به جعبه‌ی خالی پیتزا کردم و نگاهی به بچه‌ها، تموم شده بودیم ولی هنوز مثل بدبخت‌ها به جعبه‌ی پیتز‌اها زل زده بودیم.

پوفی کردم و جعبه‌ی پیتزا رو برداشتم و محکم به یک سمت پرت کردم و قوطی نوشابه رو هم به سمت دیگه، دستم رو توی ظرف سیب زمینی‌های سرخ شده کردم و چنگی زدم و به سمت مینا و سحر ریختم.

سحر گفت:

- آشغـــال، چی‌کار می‌کنی؟!

مینا گفت:

- نکن لعنتی! می‌خواستم بخورمشون.

خندیدم و کل ظرف رو برداشتم و به سمتشون پرت کردم و به سیب زمینی‌های معلق توی هوا خندیدم و فرار کردم.

سحر گفت:

- عــــــه! این‌جوریه؟

بلند شدم که جعبه‌ی پیتزاش رو به سمتم پرت کرد و جعبه‌ی پیتزای مینا رو هم برداشت و چنان کوبید توی سرش که سوراخ شد و دور گردنش افتاد!

با دیدن این صحنه زدیم زیر خنده و داشتیم از خنده خفه می‌شدیم!

مینا با جیغ بلند شد و به سمت میز وسط پذیرایی رفت و پاکت‌های چیپس رو باز کرد و با حرص و جیغ به سمتمون پرتاب می‌کرد. ظرف میوه پر از پوست رو به سمتش پرت کردم که خورد به صورتش و افتاد و شکست!

مینا پوست خیار رو از روی صورتش برداشت و پاپوشش رو درآورد و به سمتم پرت کرد که با جیغ جاخالی دادم اما به گلدون گل خورد و افتاد شکست... .

جیغ زدم:

- مینـــــا کشتمت، عاشق گلدونه بودم.

و به سمتش هجوم بردم؛ پاهاش رو باز کرد و پرید کنار تا شیشه خورده توی پاهاش نره و شروع به دویدن کرد.

جیغ زدم:

- سحر، سحر، بگیرش وگرنه تو رو هم می‌کشم!

سحر از کنار روی مینا پرید که دوتایی با هم زمین افتادن، گوشه‌ای نشستم و با خنده نگاهشون کردم.

نگاهی به اطراف کردم و با دیدن جوراب کثیف مینا که مطمئنم چند سالی می‌شد شسته نشده بود، چشمام برق زد! سریع برداشتمش و به سمت سحر انداختم و جیغ زدم:

- سحــــر، سمت چپ... .

 

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:4

سحر با یه حرکت سریع جوراب رو گرفت و سعی می‌کرد وارد دهن مینا بکنه جوراب رو... از خنده نمی‌دونستم چیکار کنم!؟

مینا: گمشو کنار بیشعور!

سحر: دهنت رو باز کن، می‌گم باز کن، باید بخوریش!

مینا جیغ کشید:

- نه، برو کنار نکبت.

چه افتضاحی... بلاخره مینا موفق شد و زد زیر دست سحر و جوراب رو گرفت پرتش کرد به سمت بالا که به گو‌شه لوستر گیر کرد.

بلند خندیدیم و جیغ زدم:

- اوق جوراب مینا بالا سرمون هست.

مینا: چه خوب!

سحر: احساس می‌کنم بوش کل خونه رو گرفته.

خندیدم و گفتم:

- مطمئنم چندسالی هست که شسته نشده.

مینا جیغ کشید و با خنده کیفم رو از روی کاناپه چنگ زد و به سمتم پرت کرد، سریع با خنده و قر دادن جا خالی دادم و گفتم:

- دیدی نخورد بهم.. . .

همون لحظه با صدای پودر شدن شیشه‌ای به سمت راستم نگاه کردم... نه... نه!

سحر جیغ زد:

- مینا خدا خفت کنه.

- لعنت بهت مینا!

به قاب عکس سه نفرمون که روی دیوار بود و الان پودر شده بود نگاهی کردم و گفتم:

- نمی‌بخشمت خانم.

مینا با بیخیالی گفت:

- یه قاب دیگه می‌گیریم.

اداش رو دراوردم و به خونه زل زودم، وضعیت دو برابر بدتر شده بود... ظرف ها و شیشه‌های شکسته، سیب زمینی و سس کچاپ روی دیوار، پوست میوه و چیپس و لباس و هرچیزی که فکرش رو کنید درهم پیچیده کف سالن بود و از همه بدتر جوراب آویزون مینا به لوستر!

خندیدم وگفتم:

- ولی حال داد.

بچه‌ها هم خندیدن و تا ساعت دوازده هعی می‌خندیدیم و صحنه‌ها را یاد آوردی می‌کردیم. ساعت دوازده با شب‌بخیری به سمت اتاق‌هامون رفتیم برای خوابیدن.

روی تخت دراز کشیدم و موبایلم رو برداشتم تا ساعت بذارم برای صبح که ده تا پیام از دانیار برام اومد بالا!

توی واتساپ رفتم و پیویش رو باز مردم

دانیار:

- خوبی؟ چخبر هست بالا؟ دارید چی

کار می‌کنید؟ چرا جیغ می‌کشین؟ دیانا؟ الان سقف می‌ریزه رو سر منو مهرداد!

چندتا ایموجی خنده سند کردم و تایپ کردم:

- همه چی خوبه با بچه‌ها شوخی می‌کردیم

تا پیام براش رفت سریع آنلاین شد و سین کرد.

پیام فرستاد:

- خب خوبه، خوب بخوابی.

گوشی رو کناری گذاشتم و چشم‌هام را بستم.

 

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:5

از میز کارم فاصله گرفتم و کش و قوسی به بدنم دادم.

- آخیش خسته شدم.

بلند شدم پرونده‌ها رو برداشتم تا به اتاق خانم نباتی برم، برای تایید نهایی طرح ها.

پشت در ایستادم و در زدم و با صدای بفرمایید خانم نباتی داخل شدم و با لبخند الکی سلام کردم.

خانم نباتی که زن چهل و پنج یا چهل و هفت ساله‌ای بود با اخم سلام کرد. زن فوق بد اخلاقی بود.

طرح‌ها رو روی میزش گذاشتم و گفتم:

- دیروز اشکالاتش رو گرفتم، برای تایید نهایی اوردم.

خانم نباتی: ممنون.

از اتاق خارج شدم که موبایلم زنگ خورد

با دیدن اسم عزیزترین، آیکون سبز رنگ رو کشیدم و گفتم:

- سلام عزیزدلم.

دانیار: سلام خوبی؟

- خوبم.

دانیار: چیکار می‌کنی آبجی کوچیکه؟!

خندیدم و گفتم:

- خوبه فقط 10 دقیقه از من بزرگتر هستی!

و ادامه دادم:

- درگیر طرح های جدید شرکت هستم.

دانیار: باشه عزیزم، زنگ زدم بگم شب با بچه‌ها بریم رستوران و باهم شام رو بخوریم.

- اوکی، بابای.

موبایل رو قطع کردم و توی واتس‌اپ به مینا و سحر داخل گپ سه نفرمون اطلاع دادم.

وارد اتاقم شدم و دوباره پشت میزم نشستم تا کار ها رو زودتر تموم کنم.

بعد از پایان ساعت کاری با مینا از ساختمان شرکت خارج شدیم و سوار ماشینم شدیم.

- به سحر زنگ زدی؟!

مینا: آره، گفت خودم میام.

سری تکون دادم، ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه حرکت کردم.

مینا: دیانا؟

- بله؟

مینا: مانتو آبی تو بیشتر بهم میاد یا سفید خودم؟!

- مانتو آبی بپوش با کفش سفید، پاشنه بلند بپوش.

مینا: اوکی

نگاهی به خودم توی آینه کردم؛ آرایش ملایمی داشتم و موهام رو محکم بالا بسته بودم.

به طرف کمد لباسیم رفتم تا یک چیزی برای پوشیدن پیدا کنم.

مانتو کوتاه و شلوار تنگ مشکی همرا کفش و شال آبی نفتی از توی کمد برداشتم و بعد از پوشیدنشون روی کاناپه نشستم و منتظر مینا و سحر شدم.

- بچه‌ها دانی پیام داد بیاین پایین.

سحر: نه من هنوز آماده نیستم.

و جیغ زد:

- برو کنار مینا خیر ندیده!

چند دقیقه بعد مینا و سحر از اتاقشون بیرون آمدن، نگاهی بهشون انداختم و سوتی زدم و گفتم:

- جیگر!

سحر: اگر به آقامون نگفتم بیاد لهت کنه.

مینا اومد حرفی بزنه که سریع گفتم:

- بریم پایین که دیر شد!

بعد از این‌که سوار ماشین مهرداد شدیم دانی که سمت کمک راننده نشسته بود برگشت عقب و گفت:

- خب خانم‌های زیبا کجا بریم؟!

سحر: عمارت شاپوری.

مینا: کافه موزیکال.

- کابین فود.

مهرداد و دانیار از این هماهنگی گفتارمون خندیدن و مهرداد ادامه داد:

- با دیانا موافقم اون‌جا بهتره.

پوزخندی به مینا و سحر زدم که ایشی گفتن.

دور میزی طبقه‌ی بالا نشسته بودیم و نسیم خنکی می‌‌وزید.

- چقد هوا خوبه.

بچ‌ها سری تکون دادن و تایید کردن

نگاهی بهشون کردم و گفتم:

- چیه؟ چرا لال شدین؟!

نگاهی بهم دیگه کردن و نگاهی به من و چیزی نگفتن!

- هان؟ چی‌شده؟!

به صندلیم تکیه دادم و گفتم:

- حالا دیگه برا من که آدمتون کردم سیس می‌گیرید؟!

سحر زرتی زد زیر خنده و گفت:

- پنچ دقیقه خفه نشیا!

مینا هم زد زیر خنده و گفت:

- سحر باخت.

نفر بعدی دانیار بعدش مهرداد زدن زیر خنده.

- مرض، چخبر؟!

مهرداد: قرار شد هرکی اولین نفر بخنده فردا ناهار مهمونمون کنه.

سحر: من... .

مینا نذاشت سحر حرف بزنه و گفت:

- خفه فردا همه ناهار مهمون تو هستن.

دانیار: يعنی دیگه گوهم بخوری فایده نداره سحر.

احتمال دادم وقتی داشتم با موبایلم حرف می‌زدم این برنامه و ریختن برا همین چیزی نگفتم.

منو رو برداشتم و گفتم:

- چی کوفت می‌کنید؟

قبل از اینکه بچه ها چیزی بگن مهرداد سریع گفت:

- کی میاد مسابقه بدیم؟! هرکی بیشتر برگر خورد!

دانیار خندید و گفت:

- نکن داداش اینا دختر هستن نمی‌تونن.

- دهنت ببند بچه سوسول، می‌خوام حالیتون کنم که یه دختر چقدر می‌تونه بخوره!

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:6

رو کردم به مهرداد و گفتم:

- بازنده چیکار می‌کنه؟!

مهرداد: داد میزنه من خر هستم!

مینا: نه، این‌که خیلی قدیمی شده؛ من ایده بهتری دارم.

سوالی نگاهش کردیم که بسته آدامسی از توی کیفش درآورد و روی میز گذاشت

و گفت:

- هرکس باخت آدامس دهنی جویده شده اون یکی رو می‌خوره.

هممون خندیدم و قبول کردیم که مهرداد

گفت:

- نه ویی من چندشم می‌شه.

از خنده پخش شده بودم و بین خنده گفتم:

- از قد و هیکلت خجالت بکش.

دانیار: آبروم رو بردی.

بعد از اینک‌ه مهرداد هم قبول کرد بچه‌ها برای خودشون غذا سفارش دادن، مهرداد هم بیست تا برگر سفارش داد.

بعد بیست و پنج دقیقه سفارش‌هامون رو آوردن، ده تا تا برگر جلوی من گذاشتن و ده تا برگر جلوی مهرداد.

با پوزخند نگاهی به هم کردیم و اولین برگر رو برداشتیم.

سحر: با شماره 3 من شروع کنید.

مکثی کرد و ادامه داد:

سه!

تند تند شروع کردم به گاز زدن به ساندویچم.

تند تند می‌خوردم و خوشبختانه اولین ساندویچ رو زودتر از مهرداد تمام کردم

جیغی کشیدم و دومی رو برداشتم، مینا و سحر تشویقم می‌کردن و دانیار به مهرداد روحیه می‌داد.

به ساندویچ دومم گازی زدم و روبه مهرداد گفتم:

- خفه نشی حالا!

بعد با مینا و سحر خندیدیم.

مهرداد ساندویچ دومی برداشت و من به سومین ساندویچم گازی زدم.

بخاطر سر و صدایی که داشتیم کسایی که بالا بودن دورمون جمع شده بودن و تشویقمون می‌کردن.

مهرداد ساندویچ سوم رو برداشت و به من پوزخندی زد؛ جمعیتی که دورمون بودن و طرفدار مهرداد بودن جیغ زدن و تشویق کردن.

با حرص تند تند ساندویچ سومی رو قورت دادم و چهارمی و پنجمین ساندویچ رو برداشتم و شروع کردم باهم دیگه گاز زدن بهشون که مینا و سحر بقیه کسایی که طرف من بودن جیغ زدن.

با نگاهی خبیث به مهرداد زل زدم و ششمی و هفتمین ساندویچم رو برداشتم و شروع کردم به گاز زدن؛ دوباره صدای جیغ و تشویق جمعیت دورمون شنیدم.

سحر: ایول همینه!

مینا: تو می‌تونی کم نیار.

دانیار: داداش سریع باش داری آبرومون می‌بری، یعنی از این جغله نمی‌تونی تندتر بخوری؟

مهرداد با دهن پر به زور گفت:

- لعنتی نمی‌شه!

مینا و سحر و بقیه دخترا خبیث خندیدن که یکی از پسرا گفت:

- ما از این دخترا نمی‌بازیم زود باش داداش.

سحر حرصی جیغ زد:

- دیانا زود باش بهشون نشون بده که می‌تونی!

هشتمین ساندویچم رو با نوشابه به زور قورت دادم و نهم و دهمین ساندویچ رو برداشتم و باهم شروع به گاز زدن کردم.

 

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:7

مهرداد دهمین ساندویچش رو برداشت و شروع کرد به گاز زدن؛ تند تر گاز به ساندویچم زدم و لیوان نوشابه‌ام رو سر کشیدم و با جیغ بلند شدم و پریدم بالا گفتم:

- یس همینه، ارهه!

دخترها جیغ می‌زدن و تشویقم می‌کردن

با خنده و تاسف نگاهی به مهرداد کردم و گفتم:

- خفه شدی بدبخت نخور دیگه!

همه خندیدن و روبه دانیار گفتم:

- افتخار کن بهم.

سحر با خنده گفت:

- خب خب خانم‌ها و آقایون وقت اجرای حکم برای بازنده هست.

همه دخترا خندیدن و مینا بسته آدامس رو به سمتم انداخت و گفت:

- بجو بده آقا مهرداد.

خبیث خندیدم و پنج تا آدامس رو همزمان توی دهنم گذاشتم و شروع کردم جویدن.

وقتی که خوب مطمئن شدم آدامس‌های توی دهنم تفی شدن گفتم:

- آدامس‌ها آماده هستن.

مهرداد با چندش نگاهم کرد و گفت:

- خدا لعنتت کنه.

نزدیکش شدم و بالای سرش ایستادم گفتم:

- عا عا دهنت رو باز کن عمو جون قاقالیلی تفی برات اوردم.

همه زدن زیر خنده؛ دستم رو جلو بردم و گذاشتم روی فکش و محکم فشارش دادم که دهنش رو باز کرد سریع آدامس رو دراوردم و انداختم توی دهنش.

همه جیغ زدن و سحر با خباثت گفت:

- آدامس رو بجو!

مهرداد چشمانش رو بست و شروع کرد جویدن آدامس.

چند لحظه که گذشت عوقی زد و آدامس رو از دهنش بیرون آورد و پرت کرد به طرف سحر، سحر جیغی زد و جاخالی داد

بعد از کلی خندیدن با دختر و پسرهای دورمون خداحافظی کردیم و از کافه بیرون زدیم.

- اَه ساعت 10 شد خب گاز بده دیگه لعنتی.

مهرداد: چخبره مگه؟!

مینا: سریال مورد علاقمون نیم ساعت دیگه شروع می‌شه.

مهرداد خبیث گفت:

- ولی من و دانی می‌خوایم توی شهر دور بزنیم.

با حرص جیغ زدم:

- تو و دانی غلط کردین، به من چه که باختی!

دانی خندید و گفت:

- اذیت نکن بگاز بده بریم خونه.

مهراد آهی کشید و گفت:

- هیچکس طرف من نیست!

- ایی عمویی گریه نکن حالا... .

***

روی کاناپه دراز کشیده بودم و مشغول شکستن تخمه و دیدن سریالم بودم که سحر از توی آشپزخانه جیغ زد و در یخچال را محکم بهم کوبید.

- هوییی وحشی یخچال خونه ننت که نیست آدم باش!

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:8

با حرص اومد و مینا رو کمی هل داد و کنارش نشست و زل زد بهم، خونسرد پوست تخمه توی دهنم رو فوت کردم بیرون و طلبکار گفتم:

- هان؟

سحر: وضعیت خونه که از آشغال دونیِ بدتر هست هیچ یخچال هم خالی شده و هیچ خوراکی بجز همین تخمه‌های دستت نداریم!

مینا: دو هفته دیگه مهر هست هیچ لباس گرمی هم نداریم.

سحر: تلفن خونه قطع شده، گاز هم قطع شده.

- خب!

سحر: اِی مرض.

مینا خندید و گفت:

- ایشالا تا فردا یا پس‌فردا آب و برق هم قطع می‌شه.

خندیدم و گفتم:

- فردا اوکی می‌کنم!

بعد روبه سحر گفتم:

- دفعه دیگم مثل آدم برخورد کن خودت هم توی این خونه هستی!

مینا ریز گفت:

- اوه دوباره داره سگ می‌شه!

- خفه!

***

خمیازه‌ای کشیدم و نگاهی به ساعت کردم هشت صبح بود.

موبایلم رو برداشتم و شماره شرکت رو گرفتم.

آقای متینی:

- بفرمایید؟!

- سلام خانم ماکان هستم

آقای متینی: بله بفرمایید؟!

- من امروز یکم ناخوش احوال هستم نمی‌تونم بیام شرکت می‌خواستم مرخصی برام رد کنید!

آقای متینی: ولی شما هر سه مرخصی این ماه براتون رد شده.

- ولی حالم بده نمی‌تونم بیام!

آقای متینی: مگر اینکه سه‌شنبه و چهارشنبه برای اضافه کاری شرکت بمونید.

- باشه

موبایل رو قطع کردم و کش و قوسی به خودم دادم و بلند شدم و وارد سرویس بهداشتی شدم.

وارد آشپزخانه شدم تا قهوه برای خودم درست کنم که دیدم حتی قهوه هم نداریم!

پوفی کشیدم و مشغول تمیز کردن خونه شدم.

اول شیشه خورده های روی پارکت‌ها را جمع کردم.

ساعت 1 ظهر بود و خونه برق میزد.

تمام خونه تمیز شده بود.

پوفی کشیدم و روی کاناپه نشستم.

آخيش بلاخره تموم شد.

موبایلم رو برداشتم تا برای خودم پیتزا سفارش بدم.

بعد از آوردن پیتزا و خوردنش آماده شدم تا برم بیرون، تا برای خونه خرید کنم.

از گرما داشتم خفه می‌شدم؛ از شهریور متنفرم.

بلاخره نوبتم شد و بعد از حساب کردن خریدها کیسه‌ها ر‌ برداشتم و از فروشگاه خارج شدم.

کیسه‌های خرید زیاد و سنگین بودن به ماشین که رسیدیم پوفی کشیدم و وسایل رو توی ماشین گذاشتم و همین‌طور که سوار می‌شدم شماره مینا رو گرفتم.

مینا: بله؟

- خواستی بیای خونه یه قاب خوشگل بگیر بیار برای عکسی که نابودش کردی.

مینا: باشه خدافظ.

بعد از اینکه تمام مواد غذایی رو توی یخچال و کابینت جا دادم وارد حمام شدم.

شامپو رو روی موهام ریختم وقتی کفی شد حالت های مختلفی به موهام می‌دادم و می‌خندیدم.

داشتم میخندیدم که صدای رو مخ سحر رو شنیدم:

- به به میبینم که چقدر خونه تمیز شده!

از توی حمام داد زدم:

- اینا کار تو هست خجالت بکش!

سحر با لحن مسخره‌ای گفت:

- وایی شما لطف کردین!

دوباره داد زدم:

- چرا زود اومدی؟!

سحر: می‌خواستم یکم برای خونه خرید کنم.

- چی خریدی؟

سحر: میوه، سبزیجات، سلفیجات و همه چی.

چیزی نگفتم و موهام رو آبکشی کردم.

بیشعور نگفت که حداقل من نرم خرید!

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:9

حوله رو دور خودم پیچیدم و از حمام خارج شدم.

- من آمدم اما با ناز امدم.

سحر خندید و صدای تلویزیون رو کم کرد و گفت:

- احساس می‌کنم تنها نقطه کثیف و آشغال خونه من هستم و مینا! همه جا برق می‌زنه.

بعد نگاهی بهم انداخت و گفت:

- توهم که حمام بودی پس قطعاً نقطه‌های آشغال خونه فقط ما هستیم.

بعد هم شروع کرد خندیدن!

کنارش نشستم و همون‌جوری که می‌خندیدم گفتم:

- خدا شفات بده مومن.

دست‌هاش رو به سمت سقف بلند کرد و گفت:

- آمین!

سری از روی تاسف تکون دادم و چیزی نگفتم.

طبق معمول جلوی تلویزیون نشسته بودیم و سریال میدیم که در خونه باز شد و مینا وارد شد.

مینا: سلام سلام عزیزدلتون اومد.

نزدیک‌تر شد و نگاهی به کل خونه انداخت و نگاهی به من و سحر بینیش رو چین داد بو کشید و گفت:

خونه تمیز! شما تمیز! بوی غذا میاد! نه شما طلسم شدین! اینجا چخبره دقیقاً؟! چرا؟

سحر با تاسف گفت:

- دیانا رو نفرین کردن وقتی اومدم خونه و این صحنه رو دیدم واقعاً شکستم.

خندیدم و گفتم:

- خفه، مینا کو قاب؟!

مینا:جلوی در.

- برو بیارش دیگه!

قاب رو روی دیوار جای قبلیش با کمک سحر نسب کردیم.

کمی از قاب فاصله گرفتم و از دور نگاهی بهش انداختم؛ خوب بود.

نگاهم رو به مینا که پرو پرو نشسته بود و غذا کوفت می‌کرد دوختم و چشم قره‌ای بهش رفتم.

اون هم متقابلاً چشم قره‌ای رفت و گفت:

- هان؟!

- دهنتو ببند نکبت خیر سرت داری غذا کوفت می‌کنی.

سحر سری از تاسف تکون داد و گفت:

- مثل بچه‌ها می‌مونه.

پوفی کشیدم و روی کاناپه لم دادم.

- خب چخبر؟

سحر روی کاناپه دراز کشید و گفت:

- سلامتیم و سلامتیت.

- هِرهِر.

مینا: وایی دیانا... .

غذا پرید توی گلوش و دیگه ادامه نداد و مثل یک انسان اولیه شیشه آب رو چنگ زد و دهن گذاشت.

- خب بی‌صاحاب دهن نزن!

مینا نفس راحتی کشید و شروع کرد به خندیدن.

خوب که خندید نگاهی به من و سحر که منتظر بودیم انداخت و گفت:

- داشتم می‌گفتم، وایی امروز نیومدی شرکت یه وضعی بود!

- هميشه اتفاق‌های هیجانی در نبود من می‌فته.

سحر: خب... ؟

مینا: از اول صبح که همتی( رییس شرکت) سگ بود و هعی می‌رفت و می‌ومد و پاچه می‌گرفت، این دنیا هم کاراش انجام نداده بود وایساده بود پاچش رو می‌گرفت که این‌جا شرکت منه! این‌جا اسم و رسمی داره شرکت آبرو داره و... خلاصه کلی زر زد و 5 دقیقه نگذشته بود که چندتا مرد شیک و کت شلواری از این ریش درازا و یقه بسته‌ها اومدن گفتن که از آگاهی خدمتتون می‌رسیم و رفتن تو اتاق و دیگه نفهمیدم چی‌شد متاسفانه!

سحر: وایییی فکر کن وسط حرف زدنش که ما آبرو داریم و... از اداره آگاهی اومدن.

و بعد دوتایی زرتی زدن زیر خنده.

- خدا همه‌ی اوسکلا رو شفا میده.

مینا: ولی میدونی بنظر من پلیس امنیتی چیزی بودن قیافشون به اداره آگاهی نمی‌خورد!

- حالا فردا خودم باید بیام بفهمم چخبره!

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:10

داشتیم با بچه ها زر می‌زدیم که زنگ واحد رو زدن.

نگاهی بهم انداختیم و فهمیدیم هیچکس داوطلب نیست که بلند بشه و در را باز کنه!

متاسفی زیر لب زمزمه کردم و به سمت در رفتم و بازش کردم که با نیش‌های همیشه بازه دانیار و مهرداد روبه رو شدم.

ابرویی بالا انداختم و گفتم: فرمایش؟!

مهرداد: دختر خاله بکش کنار تا بیایم داخل!

از جلوی در کنار رفتم و گفتم:

- آخ چقدر شما پرو هستید مگه خودتون خونه زندگی ندارید؟!

سحر: مردم چی‌ می‌گن؟

دانیار:از کی تا حالا حرف مردم براتون مهم شده؟! بعدم همه می‌دونن منو دیانا خواهر برادر هستیم و اشاره‌ای به مهرداد که داشت خیار گاز میزد کرد و گفت:

- این لندهور هم پسر خاله خلفمون!

مینا بیخیال سیبی از ظرف روی میز برداشت و گازی زد و گفت:

- بیخیال بابا.

مهرداد پشت چشمی نازک کرد و روبه مینا گفت:

- پاشو خودت رو تکون بده فوتبال دستی و از اتاق بیار یه دست سوسکتون کنم!

بعدم پوزخندی زد.

مینا: پوز کجت رو جمع کن بعدم من فوتبال دستی به اون بزرگی و سنگینی نمیتونم تنها بیارم.

مهرداد مشتی به بازوی دانیار زد و گفت:

- پاشو کمک کن پسر،

دانیار نکبتی نثار مهرداد کرد و بلند شد.

مینا و دانی وارد اتاق شدن تا فوتبال دستی رو بیارن.

سحر نگاه حرصی به مهرداد کرد و گفت:

- تو کلاً خیلی پرویی.

مهرداد بیخیال جواب داد:

- شاگردی میکنیم بانو!

سحر به صورتش چینی داد و به تی‌وی زل زد.

مهرداد تکونی به هیکلش داد و بلند شد و میز وسط سالن رو کشید کنار همون لحظه مینا و دانیار هم رسیدند و فوتبال دستی رو وسط سالن گذاشتن.

مینا خودش رو روی کاناپه انداخت و گفت:

- آخ کمرم خیر نبینی مهرداد.

مهرداد: تو کوچیکتر بزرگتری حالیت نیست بچه؟!

مینا: بزرگتری که تو باشی نه!

لبخندی که داشت می‌ومد روی لبم کنترل کردم ولی با دیدن قیافه کج سحر زرتی زدم زیر خنده که سحرم خندش گرفت.

مهرداد: ملت رد دادن.

زبونی براش درآوردم که‌ موبایل دانیار زنگ خورد.

دنیار: الو؟ جانم داداش؟... اها باشه باشه اره درست اومدی طبقه 7 واحد 115.

موبایل رو قطع کرد و درحالی که بلند

میشد گفت:

- بچه‌ها رسیدن.

با تعجب زل زدم بهش و گفتم‌:

بچه‌ها؟!

دانی چیزی نگفت و به سمت در واحد رفت.

چند لحظه بعد حجوم قوم مغول رو به خونم تماشا می‌کردم!

رفیق و دوست‌های مهرداد و دانیار دونه دونه وارد می‌شدن و با خنده و شوخی سلام احوال پرسی می‌کردن.

دهن بازم رو جمع کردم و به دختر ریز نقشی که بهم سلام می‌داد نگاهی کردم و سری تکون دادم.

تنقلاتی که خریده بودن و ریختن کف پذیرایی و دور فوتبال دستی نشستن

نگاهی به مهرداد که کنارم بود کردم و گفتم:

- اینا کین؟ چه غلطی می‌کنین؟

مهرداد: این هفته قرار بود خونه ما دور همی باشه ولی چون اشغال دونی بود گفتیم بیان واحد شما.

- به جون خودم بعد رفتن این لندهورا این‌جا رو تمیز نکنی با دندونام... .

مینا با صورت جمع شده نزدیکمون شد و با چندش اشاره ریزی به دختر مو قرمزی که آرایش غلیظی داشت کرد و گفت:

- اوق این دیگه از دنیا بدتره دختره ایکبیری!

و نگاهی به مهرداد کرد و گفت:

- خاک تو سرت که این رفیقت هست.

با صورت جمع شده به دختره زل زدم و گفتم:

از اینجا میتونم حس کنم چه آشغالی هست!

دوستای مهرداد، مهرداد رو صدا کردن و با دانیار و دوتا پسر دیگه پشت فوتبال دستی نشستن.

با مینا نزدیک جمع شدیم و گوشه‌ای نشستیم.

دانیار چشمکی به مهرداد زد و گفت:

- از الان سوسکشون کردیم.

بچه‌ها خندیدن و بازی شروع شد.

بچا با صدای بلند می‌خندیدن و حرف می‌زدن.

توجهم به پسر گاوی که پوست تخمه‌ها رو تف می‌کرد جمع شد! مردک احمقِ کثیف!

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:11

با حرص برگشتم روبه بهش گفتم:

- هوی چشم قشنگ مثل آدم تخمه بخور خونه ننت نیست که!

نگاه پراز تعجبی بهم انداخت و گفت:

- چشم ببخشید!

یکی از دوستای دانی که اسمش ارشام بود خندید و گفت:

- چه خواهر بی اعصابی داری دانی.

دانی با لبخند بهم زل زد و گفت:

- برای من که خوبه.

دختره چندش مو قرمز که اسمش شیوا بود نگاهی بهم انداخت و گفت:

- چندتا پوست تخمه هست فقط.

با تندی گفتم:

- من مثل تو عادت به اشغال دونی ندارم خونم باید تمیز باشه!

خودم رو روی کاناپه ول کردم و خونسرد ادامه دادم:

- ولی اگر مایلی پوست تخمه‌ها رو جمع کنی، مشکلی نیست.

و لبخندی زدم.

پشت چشمی نازک کرد و ایشی گفت.

مینا و سحر که پشت سرش نشسته بودن برام بی‌صدا دست زدن و انگشت شستشون رو به سمتم گرفتن و لب زدن:

- لایک!

چشمکی زدم و دوباره چشم غره‌ای به دختره رفتم.

به دختری که خیلی آروم کنارم نشسته بود زل زدم و گفتم:

- اسمت ترانه بود؟!!

لبخندی زد و گفت:

- بله!

بیخیال گفتم:

- از تو خوشم میاد برعکس شیوا نفرت انگیز نیستی!

خندید و گفت:

- ممنون.

نگاهی بهش انداختم و گفتم:

- از کجا دانی و مهرداد میشناسی؟!

سری تکون دادم و بی‌حصله گفتم:

- نه ولش کن نگو یه وقت دیگه که همو دیدیم.

دوباره لبخندی زد و چیزی نگفت. اخی چه دختری مینا قربونش بره... 

جیغ کشیدم:

- مهرداد نکبت بلند شو بقیه خونه رو تمیز کن!

روی مبل لم داد و با ناله گفت:

- وای خدایا این خلِ دیوونه چی بود دیگه.

با حرص گفتم:

- خلِ دیوونه خودتی گستاخ بلند شو گمشو گندی که دوستات به خونم زدن رو جمع کن!

مهرداد چشم قره‌ای رفت و با اکراه بلند شد.

بعد از تمیز شدن خونه مهرداد و دانیار رفتن پایین.

اخیشی گفتم و خودم رو روی کاناپه انداختم.

- وای چقدر نچسب بود این دختره اَه اَه

سحر: از همون لحظه‌ای که اومد داخل گفتم مطمئنن تو دهنشو سرویس می‌کنی.

مینا خندید و گفت:

- یعنی لعنت بهت!

اَدای من رو دراورد و گفت:

- من عادت به آشغال دونی ندارم خونم باید تمیز باشه... یعنی از خنده می‌خواستم پخش بشم.

خندیدم و بیشعوری نثارش کردم.

سحر: آخه ما همیشه خونمون تمیز هست.

خندیدم و گفتم:

- ولی شانس اوردیم خونه تمیز بود.

مینا خندید و دوباره ادای منو درآورد:

- من عادت به آشغال دونی ندارم.

با سحر پخش زمین شدن و شروع کردن به خندیدن.

- خفه!

مینا: خیلی سم بود خیلی!

خندیدم و تا ساعت چهار صبح غیبت دوستای سست ادب دانی و مهرداد کردیم

******

خمیازه‌ای کشیدم و زنگ ساعت موبایلم رو خفه کردم، همونطور که به سمت سرویس بهداشتی میرفتم جیغ کشیدم:

- هعی بیدارشید نکبتا!

غر زدم:

- تقصیر شما دوتا هست که 4 صبح خوابیدم نکبتای وراج!

مینا جیغ زد:

- خفه شو.

بلند تر جیغ زدم:

- خودت خفه شو دختره ایکبیری‌!

سحر بلند تر از من و مینا جیغ زد:

- دوتاتون دهنتون رو ببندید!

بلندتر از سحر جیغ زدم یا بهتره بگم فریاد زدم:

-همه خفه شن اصلاً!

دیگه صدایی نیومد و اومدم با ارامش به داخل سرویس بهداشتی برم که صدای در اومد.

- معلوم نیست کدوم احمقی این موقع صبح مزاحم شده!

مینا همین‌طور که خمیازه میکشید از اتاق خارج شد و گفت:

- باز نکن بذار انقدر در بزنه تا بمیره!

موافقمی گفتم و وارد سرویس بهداشتی شدم.

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:12

از پارکینگ ساختمان خارج شدیم که آقای موحد رو دیدم که کنار یه کامیون باربری ایستاده بود و چیزایی می‌گفت.

کنارش محکم روی ترمز زدم که با وحشت نگاهم کرد و گفت:

- چه‌خبرتون هست خانم؟!

- به به آقای موحد‌!

اشاره‌ای به کامیون کردم و گفتم:

- کجا بسلامتی؟!

چشم غره‌ای رفت و گفت:

- داریم از اینجا می‌ریم.

لبخندی زدم و گفتم:

- چقدر خوب.

با عصبانیت گفت:

همش بخاطر شما و اکیپتون هست! که من و خانم باردارم آواره شدیم آرامش نذاشتین برای هیچکس خانواده رسولی هم هفته پیش رفتن همه از دستتون دیوانه شدن!

- عه چقدر خوب نفهمیدم که رفتن.

اومد حرفی بزنه که مینا سریع گفت:

- خوشحالم همه دارن می‌رن.

خندیدم و دقیقنی زمزمه کردم و پام رو روی گاز فشردم.

سحر با حرص و خنده گفت:

- همش بخاطر اکیپ شما هست که داریم می‌ریم خب به درک مردک کچلِ خنگ کاش زودتر می‌رفتین.

مینا: خوب شد رسولی ایناهم رفتن.

- واقعاً شر اون دوتا بچه‌ی زر زروشون کم شد!

*******

با عصبانیت از اتاق کارم خارج شدم و به سمت سالن غذا خوری رفتم.

کنار مینا نشستم و با حرص گفتم:

- خاک تو سرت!

نگاهی بهم انداخت و گفت:

- چرا؟!

- اگر دیروز می‌ومدم می‌فهمیدم چخبره الان هرچی تلاش می‌کنم بفهمم دیروز جریان این پلیس‌ها چی بوده هیچ‌کس چیزی نمی‌گه لعنتیا! خب وا بدین!

مینا: منم هرچی سعی کردم چیزی بفهمم نشد حتی دنیای فضول هم نمی‌دونه چخبر هست!

با حرص فحشی نثار روح همتی کردم و شروع کردم خوردن ناهار مضخرف شرکت.

- همش تقصیر تو هست

مینا بی‌حصله نالید:

- من؟!!

- اره تو! اگر همون موقع بهم زنگ می‌زدی می‌اومدم شرکت می‌فهمیدم چخبره!

خندید گفت:

- فضولی! آخر فضولی می‌کشتت.

- تو که بدتری نکبت!

*****

طرح های جدید رو برداشتم تا به اتاق خانم نباتی ببرم.

وارد راه رو شدم و به سمت اتاق خانم نباتی راه افتادم که از اتاق دنیا خارج شد و نگاهمون بهم گره خورد.

مردد نگاهی به خانم نباتی و بعد به در اتاق دنیا کردم که خانم نباتی لبخندی زد و گفت:

- کاری با دنیا داری؟

- نه! پرونده ها رو به سمتش گرفتم و گفتم:می‌خواستم این‌ها رو بیارم اتاق شما.

سری تکون داد و نقشه‌ها رو گرفت و به سمت اتاقش راه افتاد.

******

توی ماشین منتظر مینا نشسته بودم و هی به ساختمان شرکت نگاه می‌کردم.

پس کدوم گوری مونده؟!

موبایلم رو برداشتم بهش زنگ بزنم که در ماشین باز شد و کنارم نشست.

- به به نکبت خانم بلاخره تشریف آوردن.

مینا: کم غر بزن راه بیفت.

با حرص گفتم:

- تف!

ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:13

- کجا بریم؟!

مینا: دنبال سحر!

- سرویس سحر هم شدم! خب بعدش؟

مینا:خونه!

- ویی نکبت ایده‌ای نداری که کجا بریم؟

مینا: نه.

- درک!

بعد از سوار کردن سحر به سمت خونه راه افتادم که سحر جیغ کشید:

- بریم خونه؟

با مینا همزمان سری تکون دادیم و گفتیم:

- اره.

سحر: يعنی نریم دور دور؟

- مینا گند زد تو حالم اگر می‌خوای تو رو یجایی بندازم پایین.

سحر: نچ بدون شما صفا نداره.

پوزخندی زدم و بهش زل زدم که گفت:

- پرو نشو حالا!

- می‌تونم.

خندید و چیزی نگفت.

روی کاناپه نشسته بودم مشغول حساب کردن واحدها و تعداد نفراتی که توی ساختمان ساکن بودن، بودم.

که مینا مثل قاشق نشسته پرید وسط و گفت:

- به چی فکر می‌کنی گلابی؟!

- به توچه خیار.

مینا پشت چشمی نازک کرد و گفت:

- سحر جونم تو بیا زر بزنیم اینو هم رها می‌کنیم.

کنایه دار خندیدم و گفتم:

- تروخدا منو رها نکنید! و چشم غره‌ای رفتم.

- میگما.

سحر: بله!

- واحد روبه‌رویی ما که همیشه خالی هست، طبقه پایین هم که مهرداد و دانی واحد روبه روییشون خانواده صالحی هستن.

مینا:خانواده صالحی کیه؟

- همون زن و شوهره که یکسال هست اومدن همش دعوا دارن.

مینا: خب؟

- طبقه 5 هم که خانواده رسولی بود و موحد که دوتاشون شرشون کم شد.

سحر: چه ترسناک الان خالیه یعنی؟

- نه! پر از جن هست.

سحر: مرض.

خندیدم و ادامه دادم:

- طبقه 4 هم که آقای هاشمی هست.

مینا: هاشمی کیه؟!

سحر: همون مرد سیبیلوعه که با دختر و مادرش زندگی می‌کنه.

مینا: زنش کجاست؟

با حرص گفتم:

- مرده.

مینا: چته پاچه می‌گیری؟

- هعی می‌پری وسط حرفم.

سحر: خب؟

- واحد روبه رو هاشمی هم که اطلسی هست طبقه 3 و 2 و 1 هم که پره.

سحر با دهن کجی گفت:

- خب نتیجه؟!

با خنده گفتم:

- حالا چندتا واحد خالی هست؟!

سحر متفکر گفت:

- واحد روبه رویی ما خالیه طبقه 5 هم کلا خالی هست، می‌شه سه واحد.

- هِم، کاش بیشتر خالی بود.

مینا: چرا از اولش مهرداد و دانی نیومدن واحد روبه رویی ما؟!

سحر با لبخند گفت:

- به دلیل اینکه اگر جنس مونثی ورود و خروج داشت از خونشون ما نفهمیم.

خندیدم و گفتم:

- اگر دانیال انقدر اشغال باشه خودم سرش می‌برم.

 

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:14

سحر ابرویی بالا انداخت و گفت:

- چه غیرتی!

- چه مضخرف.

سحر و مینا همزمان گفتن:

- چی؟!

- از وقتی اومدیم خونه یه گفت و گوی مفید نداشتیم.

سحر: اگر حساب کردن واحد‌های مضخرفت تموم بشه به اونجاهم می‌رسیم.

روی کاناپه دراز کشیدم و گفتم:

- امشب شام با کیه؟

مینا با ذوق گفت:

- من!

- یاخدا حالا چی میخوای بدی بهمون؟!

مینا با لبخند و غرور گفت:

- کنسرو تن ماهی و سیب زمینی سرخ کرده.

سحر از خنده پهن زمین شد و گفت:

- غرور توی صداش فقط.

خندیدم و گفتم:

- گفتم الان می‌گه 5 نمونه غذای ایتالیایی.

مینا با لبخند دست به سینه شد و گفت:

- اگر دوست ندارید مشکلی نیست کوفت می‌خوریم.

سحر: کی گفته دوست نداریم؟

با پوزخندی که می‌دونستم حسابی روی مخ مینا هست گفتم:

- دشمن!

با بچه‌ها دور میز نشستیم و به شاهکار مینا زل زدیم... ثانیه‌ای سکوت برقرار شد و گفتم:

- واقعاً هنرمندانه هست.

تا جمله‌ای که گفتم تموم شد با سحر دهنمون رو باز کردیم و شروع کردیم به خندیدن.

مینا جیغ زد:

- خفه، خیلی هم خوبه!

درحال خنده گفتم:

- خیلی هم خوبه کی گفته بد هست؟

سحر: شبی صفحه نقاشی هست.

- مسخره نکن گستاخ این همه هنر توی این دیس غذا هست.

مینا همینطور که بشقابش رو پر می‌کردم با قر و اواز گفت:

- تلافی می‌کنم، تلافی می‌کنم... .

آخرین لقمه رو با هول گذاشتم توی دهنم و سریع بلند شدم و گفتم:

- سحر عزیزم ظرفا با تو.

و قبل از اینکه هر حرکتی بزنن دویدم سمت اتاقم و در رو بستم.

به ساعت نگاهی انداختم که دوازده شب رو نشان میداد خمیازه‌ای کشیدم و لب تاپ رو بستم و روی پاتختی گذاشتم.

روی تختم دراز کشیدم که یک دفعه صدای خورد شدن چیزی از داخل آشپزخانه شنیدم!

پوفی کردم و از روی تخت بلند شدم.

جلوی آشپرخانه ایستادم و به سحر زل زدم، سحر با هول گفت:

- سلام.

- سلام.ل

لبخند مسخره‌ای زد و گفت:

- خوبی؟

- مسخره بازی درنیار چیو شکوندی؟

به لاشه ماگ سفید رنگ مینا اشاره‌ای کرد و گفت:

- چیز مهمی نبود.

- بریزش ته سطل زباله مینا نبینه.

سحر خندید و باشه‌ای زمزمه کرد.

عقب گرد کردم که به اتاقم برم که مینا رو دیدم با لبخند مسخره‌ای گفتم:

-‌بیا فیلم ببینیم.

مینا مشکوک سری تکون داد و گفت:

- آنابل چهار رو تازه دانلود کردم 

و بلند تر گفت:

- سحر زودتر بیا می‌خوایم فیلم ترسناک ببینیم.

کنار هم جلوی تی‌وی نشستیم و منتظر شروع فیلم شدیم.

- ما مرض داریم؟

مینا: آره خیلی.

سحر: اگر نداشتیم ساعت 1 نصف شب فیلم ترسناک نمی‌دیدیم!

- من که خیلی نمی‌ترسم. نگران شما سکته‌ای‌ها هستم.

لبخند خبیثی زدم و ظرف پاپکورن رو برداشتم.

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:15

به تی‌وی که توسط مینا خاموش شده بود نگاهی کردم و گفتم:

- مرض داری؟ داشتیم فیلم می‌دیدیم مثلاً! 

مینا: ساعت سه شب هست بقیش فردا ببین الان وقت خواب هست!

خندیدم و گفتم:

- وقت خواب؟! مگه شما دوتا خوابتون هم می‌بره؟!

سحر: خدایی برگ ریزون بود.

سری تکون دادم و گفتم:

- آره.

سحر با حرص گفت:

- چجوری انقدر خونسردی؟

- چون سعی می‌کنم خونسرد باشم!

مینا اومد حرفی بزنه که صدای افتادن چیز سنگینی از توی راه پله ها اومد!

با برگ‌های ریخته و متعجب بهم زل زدیم.

- شماهم شنیدین؟!

سحر آب دهنش رو قورت داد و گفت:

- اره متاسفانه!

مینا هلم داد و گفت:

- تو که شجاع هستی برو ببین چیه.

- عه به من چه! یا همه باهم میریم یا هیچکس.

سری تکون دادیم و به سمت در واحد رفتیم.

در واحد رو توی یک حرکت سریع باز کردم و پریدم بیرون چراغ های سنسوردار روشن بودن و با دیدن صحنه روبه روم آب دهنم رو قورت دادم و با انگشتم به سر مینا که کنارم بود ضربه‌ای زدم و گفتم:

- فتبارک الله احسن الخالقین.

سحر به پهلوم کوبید که اخی گفتم به پسری که جلوی در واحد روبه رو ایستاده بود گفتم:

- شما؟

پسره اخمی که داشت رو غلیظ‌تر کرد و گفت:

- باید برای ورود به منزل خودم از شما اجازه بگیرم؟!

چه صدایی داره! 

- منزل؟ به ما گفته بودن اینجا خالی هست!

پسر بی‌حصله ابرویی بالا انداخت و گفت:

- از الان دیگه نیست!

چمدونش که کنار پاهاش افتاده بود رو برداشت و وارد واحد روبه رویی شد و درش رو محکم بهم کوبید.

- چه وحشی!

همچو سه دانشمند برجسته دور میز نشسته بودیم و به همدیگه نگاه میکردیم که یک دفعه مینا با چشم غره به من زل زد و گفت:

- نمی‌تونستی بزنی توی سر سحر؟حتماً باید می‌زدی تو سر من؟!

لبخندی زدم و گفتم:

- خب اینجور مواقع می‌کوبن به تخته.

سحر: قضیه مشکوک هست.

دستم رو توی هوا چرخوندم و گفتم:

- وایی اخه مشکوک چی؟ تو چرا پلیس نشدی!؟

سحر: مشکوک هست خب!

با حالت چندش نگاهی بهش انداختم و بلند شدم و گفتم:

- من میرم بخوابم تا باز فاجعه درست نشده.

سری تکون دادن و همراه با من بلند شدن و به طرف اتاقمون رفتیم.

******

خمیازه‌ای کشیدم و از میز کارم فاصله گرفتم.

اَه لعنتی خوابم میاد!

کش و قوسی به بدنم دادم و صاف نشستم که یاد همسایه جدیدمون افتادم؛ تیکه‌ای بود لعنتی!

با لبخند داشتم بهش فکر میکردم که در اتاقم رو زدن، سریع صاف نشستم و اخم کردم و بفرماییدی گفتم.

اقای متینی وارد شد و مثل همیشه چندتا نقشه جدید روی میزم گذاشت و رفت.

نمیفهمم آقای همتی روزی چندتا قرارداد میبنده که این همه نقشه می‌فرستن اینجا!

پوفی کشیدم و نقشه اول رو باز کردم.

در اتاقم باز شد و مینا مثل غورباقه پرید داخل و گفت:

- نمیای؟ تایم کاری تموم شده!

- بخاطر همتی بی عقل هنوز یکساعت دیگه کار دارم تو برو من میام.

سوییچ ماشین رو بهش دادم و گفتم:

- اگه خدایی نکرده ماشینم داغون شد لهت می‌کنم؛ دنبال سحر هم برو.

مینا سری تکون داد و گفت:

- باشه خداحافظ.

از اتاق که خارج شد دوباره مشغول به کار شدم.

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:16

ساعت هشت شب بود که از شرکت بیرون آمدم.

از اونجایی که عجله‌ای برای رسیدن به خونه نداشتم شروع کردم به آروم قدم زدن.

درحال محاسبه بودم ببینم تا خونه چقدر طول میکشه اگر بخوام پیاده برم که موبایلم زنگ خورد.

از کیفم بیرون کشیدمش و آیکون سبز رنگ رو لمس کردم.

- هان؟

مینا: کجایی؟!

- از خیابان شرکت بیرون اومدم.

یک دفعه صدای سحر اومد که جیغ زد:

- مینای کور جلوت رو نگاه کن!

- مینا بخدا خط رو ماشینم بیفته نفله شدی.

مینا خندید و گفت:

- چیزی نشد 10 دقیقه صبر کن الان می‌رسم بهت.

موبایل رو قطع کردم و منتظر شدم.

بیست دقیقه گذشته بود که کنار پام محکم ترمز زد و سحر با خنده، گفت:

- برسونیمت؟

خندیدم و پریدم بالا و گفتم:

- برسون؛ قرار بود 10 دقیقه دیگه اینجا باشی نه 20 دقیقه! 

مینا: ترافیک بود.

- ماشین که صدمه ندید؟

سحر با خنده گفت:

فقط یه چندباری باهاش پرواز کردیم.

- خیر نبینی مینایِ گستاخ!

مینا خندید و گفت:

- سخت نگیر باو!

سحر: کجا بریم؟

- یجایی که یچیزی بخوریم.

سحر و مینا سری تکون دادن و صدای ظبط رو بلند تر کردن.

******

با بی‌حالی چشم‌هام رو باز کردم و از توی ماشین بیرون اومدم و با سحر به سمت آسانسور رفتیم.

میناهم بعد از پارک ماشین اومد و باهم دیگه وارد آسانسور شدیم.

سحر: چته دیا؟

- نمی‌دونم حالم خوب نیست، حالت تهوع دارم.

مینا با ذوق گفت:

- دارم خاله می‌شم!

- در هر شرایطی باید چرت بگی؟

مینا: می‌خوام حال و هوا عوض بشه.

سحر: لازم نکرده.

بعد از اینکه آسانسور توی طبقمون ایستاد ازش خارج شدیم که آقای وحشی و آقای معظمی رو دیدم.

آقای معظمی که متوجه ما شده بود نزدیک شد و با خوش رویی مثل همیشه گفت:

- سلام خانم ماکان حالتون خوبه؟

- سلام خیلی ممنون، این موقع شب اینجا چیکار می‌کنید؟

خندید و اشاره‌ای به پسره وحشی واحد روبه‌رویی کرد و گفت:

- با آقای کیانی کار داشتم.

- بسلامتی.

نزدیک در واحدمون شدم و در را باز کردم که آقای معظمی گفت:

- با همسایه جدیدتون که آشنا شدید؟

سحر: بله!

آقای معظمی: خوبه، من دیگه میرم خداحافظ.

خداحافظی زمزمه کردم و وارد واحدمون شدم و خودم رو روی کاناپه انداختم و نالیدم:

- حالم بده!

سحر: بذار قرص ضد تهوع برات بیارم.

- مرسی.

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:17

بعد از خوردن قرصی که سحر آورد تی‌وی رو روشن کردم که مینا پرسید:

- این معظمی کی بود؟

خندیدم و گفتم:

- همین یارویی که واحدها رو ازش خریدیم.

مینا آهانی زمزمه کرد و چیزی نگفت.

سحر: یعنی حافظه مینا در حد ماهی گلی هست!

با خنده سری برای تایید حرفش تکون دادم.

نیم ساعتی گذشته بود و بهتر شده بودم ولی با آواز شروع کردم به خوندن:

- حالم بده این دنیا بده.

سحر: نخون خواهشاً!

بی‌توجه ادامه میدادم که در واحدمون به صدا درآمد.

- هیچ‌کس نمی‌ره؟ منِ مریض برم؟

سری تکون دادن که با تاسف سری تکون دادم و گفتم:

- آی هِیت یو!

در واحد رو باز کردم که با آقای وحشی روبه رو شدم.

با اخم بهم زل زد و گفت:

- می‌شه آروم‌تر بخونید؟ ساعت 12 شب هست!

اخمی کردم و گفتم:

- نه نمیشه!

با عصبانیت و صدای بلندتر گفت:

نمی‌تونم تمرکز کنم این‌جوری!

صدام رو مثل خودش بلند کردم و گفتم:

- به من ربطی نداره!

در و محکم بهم کوبیدم و داد زدم:

- خب به درک که تمرکز نداری!

چند ثانیه بعد صدای کوبیده شدن در واحد اونم به گوش رسید.

سحر: واقعاً شانس نداریم؛ چی می‌شد بجای این آقای وحشی یه پسر باحال و بامزه همسایمون شده بود؟!

مینا: اونوقت منم برش می‌داشتم برای خودم!

بدون اهمیت به مینا و سحر که داشتن درباره این که اگر یک پسر باحال همسایمون بود، حرف می‌زدن وارد اتاقم شدم و روی تختم دراز کشیدم.

همین همسایه جدید نچسب رو فقط کم داشتیم!

*****

با لبخند چشمام رو باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.

چقدر خوبه که امروز جمعه هست.

به ساعت نگاهی انداختم که یازده ظهر رو نشون میداد.

از روی تخت بلند شدم و بعد از عوض کردن لباسام وارد آشپز خانه شدم تا یچیزی بخورم و از همونجا جیغ کشیدم:

- مینا، سحر، بیدارشید صبح شده، خورشید خانم توی آسمون اومده.

مینا خواب آلود جیغ زد:

- صدات رو خفه کن.

جیغ زدم:

- خفه نمی‌کنم بچه پرو پاشو گمشو لنگ ظهر شده.

سحر: خدا خیرتون نده که همش با دعواهای شما بیدار می‌شم!

- خداروشکر کن با عر عر بچه بیدار نمی‌شی!

دور میز با بچه ها نشستیم و شروع کردیم به خوردن صبحانه.

- چه صبح زیبایی هست.

سحر: دیشب که داشتی می‌مردی، چی‌شد الان سرحالی؟

- چون می‌تونم.

مینا: کم حرف بزنید.

و اشاره‌ای به مربا هویج کرد و گفت:

- عشق منو رد کن بیاد.

ظرف مربا رو به سمتش آروم هل دادم و گفتم:

- بیا عشقت!

سحر: امروز چند شنبه هست؟

- جمعه!

سحر یکمی فکر کرد و گفت:

- دو روز دیگه اول مهر هست!

لقمه‌ای رو به سمت دهانم بردم و گفتم:

- بسلامتی.

سحر: امروز عصر بریم خرید.

مینا با ذوق سری تکون داد و گفت:

- اره خوبه.

باشه‌ای گفتم و از پشت میز بلند شدم که زنگ واحد به صدا دراومد.

- وایی.

به سمت در رفتم و بازش کردم که مهرداد و دانیار رو دیدم.

- همیشه باید مزاحم ما باشید؟!

داخل شدند و مهرداد گفت:

- مزاحم چیه!؟ ما مراحم هستیم.

سحر پقی زد زیر خنده و گفت:

- مگر اینکه خودت بگی!

روی کاناپه ها کنار هم نشستیم که دانیار گفت:

- برنامتون چیه؟

- هیچی!

مهرداد: يعنی روز تعطیل می‌خواین خونه بمونید؟!

سحر چشم قره‌ای به من رفت و گفت:

- نه! عصر داریم می‌ریم خرید.

مهرداد نگاهی  به دانی کرد و گفت:

- ماهم بریم؟

دانیار لبخند حرص درآری زد و گفت:

- حتماً!

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:18

- چرا خودتون رو دعوت میکنید؟!

روبه سحر با حرص گفتم:

- نکبت وقتی می‌گم نه حتماً دلیل دارم.

با دستم اشاره‌ای‌ به دانیار و مهرداد کردم و گفتم:

- بیا حالا چتر شدن رو دستمون!

مهرداد: او چه عصبی هستی! حالا مگه بده دوتا آقای جنتلمن و با شخصیت دارن همراهیتون می‌کنن؟!

لبخندی زدم و گفتم:

- بد که نه، افتضاح هست، افتضاح! 

دانیار خندید و گفت:

- چه حرصی هم می‌خوره.

بیخیال تکیه دادم به کاناپه و گفتم:

- اصلاً به درک هرکی می‌خواد بیاد، بیاد!

مهرداد: همون اول بگو.

چشم غره‌ای بهش رفتم و با لبخند گفتم:

- خب آقایون جنتلمن ناهار چی قراره بهمون بدین؟!

دانیار: مهرداد قراره قرمه سبزی برامون درست کنه.

و با لبخند محکم به پشت مهرداد کوبید و گفت:

- پاشو مامان مهرداد که دور هم شده برای پخت و پز.

مهرداد بی‌مخالفت سری تکون داد و بلند شد.

مهرداد: دستیار سرآشپز بیاد.

ابرویی بالا انداختم که سحر سریع بلند شد و گفت:

- بریم.

و وارد آشپزخانه شدن. چه مشکوک بودن!

لبخند خبیثی زدم و نگاهم رو به دانیار دوختم که گفت:

- لبخند خبیث می‌زنی! باز می‌خوای چیکار کنی؟

شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- هیچی!

مینا: این یعنی یه گند بزرگ در راه هست.

خندیدم و گفتم:

- بخدا هیچی نیست.

با شَک نگاهم کردن و دانیار گفت:

- امیدوارم!

پوکر نگاهشون کردم و بعد از چند لحظه خیره موندن بهشون سراغ تلگرامم رفتم تا کانال‌هایی که داشتم رو چک کنم.

داشتم بین کانال‌ها می‌گشتم که پیامی از سارا (یکی از کارکنان شرکت) دریافت کردم.

پیویش رو باز کردم و پیامی که برام فرستاده بود رو خوندم آخرش هم نوشته بود شبکه یک داره درموردش حرف می‌زنه!

جیغ زدم:

- مینا مینا بزن شبکه یک!

نگاهی بهم کرد و گفت:

- هان؟

جیغ زدم:

-‌کنترل کجاست؟! بزنید یک!

دانیار:

- زدم.

- بلند کن صدا رو؛ مهرداد، سحر بیاین.

مهرداد و سحر پشت اپن ایستادن و به تی‌وی زل زدن.

اخبار سراسری: اطلاعات دقیقی درباره قاتل دو جوانی که به تازگی در مدت زمانه دو هفته به قتل رسیدن در دست نیست ولی نیروی آگاهی تمام تلاش خود را در پیدا کردن قاتل می‌کند و به تازگی... 

سحر هعینی کشید و روی کاناپه نشست.

مینا گازی به سیب توی دستش زد و گفت:

- همین یکی رو کم داشتیم!

- چرا انقدر ریلکس هستین نکبتا؟! شاید فردا ماهم کشته شدیم!

دانیار: دوتا قتل توی تهران بوده زیاد نگران نباشید.

_عه! اومدیم و فردا قاتل هوس کرد بیاد شیراز تکلیف چیه!؟

مهرداد شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- حالا تا وقتی که بیاد!

دهن بازم رو جمع کردم و فحشی نثار شخصیت مزخرفشون کردم.

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:19

مهرداد آخرین دیس رو روی میز گذاشت و گفت:

- غذا آماده هست.

بویی کشیدم و گفتم:

- به‌به؛ پسر خاله چه کردی!

نزدیک میز شدیم و دور میز نشستیم که زنگ واحد رو زدن.

- من میرم.

به سمت در رفتم و بازش کردم که با آقای وحشی روبه رو شدم.

سرش رو کمی نزدیک کرد و بینیش رو چین داد که با ابروهای بالا رفته گفتم:

-فرمایش؟!

سریع عقب کشید و اخمی کرد و اومد چیزی بگه که صدای دانیار اومد:

- دیانا کجا موندی؟!

نزدیکم شد و کنارم ایستاد و نگاهی به آقای وحشی کرد و گفت:

- بفرمایید؟!

آقای وحشی بی‌حوصله گفت:

- ساکن واحد روبه رویی هستم.

دانیار نگاهی بهم انداخت و گفت:

- نگفته بودی همسایه جدید داریم!؟

- وقت نشد... 

آقای وحشی پرید وسط حرفم و گفت:

- می‌شه شماره نزدیک‌ترین رستوران به این‌جا رو بدید؟

- صبر کنید الان میار... 

حرفم تموم نشده بود که دانیار گفت:

- ساعت دو ظهر هست بیا داخل باهم ناهار می‌خوریم تا سفارشات بیاد تلف می‌شی.

آقای وحشی: نه خیلی ممنون.

- دانیار جان شاید راحت نباشن بذار من برم شماره بیارم.

دانیار بیخیال ادامه داد:

- این چه حرفیه داداش بفرما داخل ماهم تازه میز رو چیدیم.

آقای وحشی: ممنون داداش.

و درکمال پرویی وارد شد، دهنم رو بستم و هرسه به سمت میز رفتیم که مهرداد گفت:

- بیاید بیاید که غذای خوشمزه‌ای که پختم از دهن افتاد.

سرش رو بالا گرفت و نگاهش که به آقای وحشی افتاد گفت:

- عه مهمون هم که داریم!

دانیار: همسایه جدید دخترا هست.

دور میز نشستیم‌‌؛ سحر و مینا مدام بهم چشم غره میرفتن که شانه‌ای بالا انداختم و با چشم اشاره‌ای به داداش فضولم کردم.

مهرداد: حمله.

با این حرف مهرداد بچه‌ها مثل همیشه به میز حمله کردن که آقای وحشی با تعجب نگاهی بهمون انداخت!

اینا همیشه آبروی منو می‌برن!

دانیار بفرماییدی به آقای وحشی گفت و شروع کردیم به خوردن غذا.

بعد از ناهار روی کاناپه ها نشسته بودیم و در سکوت بهم دیگه زل زده بودیم.

سرفه الکی کردم که پشت بندش مینا سریع سرفه بلند تری کرد.

دوباره من سرفه بلندتری کردم که مینا بازهم سرفه بلندتری کرد، می‌خواستم سرفه بلندتری بکنم که مهرداد گفت:

- وایی بسه بابا.

و اشاره‌ای به آقای وحشی کرد و گفت:

- جلوی مهمان خجالت بکشید حداقل!

با چندش نگاهش کردم و گفتم:

- تو خودت مایه‌ی خجالت ما جلوی مهمان هستی!

سحر درحالی که خیار گاز می‌زد با خنده گفت:

- دقیقا.

مهرداد با حرص گفت:

- من مایه خجالت هستم؟!

مینا با لحن مسخره‌ای گفت:

- صلوات، تموم کنید دیگه!

- تو دیگه ساکت که مسببش خودتی.

مینا: من؟

سحر: آره تو!

مینا اومد حرفی بزنه که دانیار سریع گفت:

- خب دیگه چخبر؟!

بلند خندیدم و گفتم:

- چه قشنگ جمعش کردی.

می‌خواست چیزی بگه که آقای وحشی درحالی که لبخند محوی روی لبش بود بلند شد و گفت:

- من دیگه میرم، بابت همه چیز ممنون.

نگاهی به مهرداد کرد و گفت:

- قرمه سبزی خوشمزه‌ای بود.

مهرداد: می‌موندی حالا شروین جان الان زوده بخوای بری!

شروین کیانی یا همون آقای وحشی بی‌حوصله گفت:

- کار دارم باید برم دیگه.

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:20

بعد از رفتن شروین روبه پسرا گفتم:

- خب شماهم منو با یک خداحافظی خوشحال کنید.

مهرداد: اگر خوشحال نکنیم چی؟!

- اینجا خونه من هست می‌ندازمتون بیرون.

دانیار با خنده بلند شد و گفت:

- مهرداد پاشو بریم.

مهرداد از گردن دانیار آویزون شد و گفت:

- اره بریم عشقم.

همه از لحن مهرداد خندیدن و بزور از خونه انداختیمشون بیرون.

- آخیش بلاخره رفتن.

مینا: من میرم آماده بشم.

سحر با قر به سمت اتاقش رفت و گفت:

- بای بای ما رفتیم!

خندیدم و وارد اتاقم شدم. حالا چی بپوشم؟! داد زدم:

- بچه‌ها!

سحر: هان؟

- چی می‌پوشید شما؟

مینا با خنده گفت:

- لباس.

- هار هار چه بامزه.

بعد از بیست دقیقه فکر کردن جلوی کمد لباسم تصمیم گرفتم که یه تیغ مشکی بپوشم.

*****

توی پاساژ ها قدم می‌زدیم و بی‌حوصله به ویترین بوتیک‌ها نگاه می‌کردیم.

- چرا هیچ چیز قشنگی نیست؟!

سحر: هرسال بدتر از پارسال می‌شه لباس‌ها!

مینا: ویی خیلی زشت هستن.

چشم غره‌ای به ویترین مغازه ها رفتم و با پله برقی به طبقه دوم رفتیم.

نگاهم به بوت‌های پشت ویترین که خورد چشم‌هام درخشید.

- همشون رو می‌خوام!

وارد مغازه شدم و به فروشنده گفتم دو بوتی که می‌خوام رو برام بیاره.

فروشنده: چه سایزی بیارم خدمتتون؟!

- سایز سی و هشت.

سری تکون داد و رفت.

نگاهم رو بین بوت‌ها می‌چرخوندم واقعاً خفن بودن! 

بعد از حساب کردن بوت‌های مورد نظرم به سمت مینا و سحر که توی بوتیک روبه رو بودن رفتم.

- چیز خوبی داره؟!

مینا: اره مانتوهای قشنگی داره.

سری تکون دادم و بین رگال‌ها مشغول چرخیدن شدم.

کت مشکی رنگ و پالتو کوتاه قرمز رنگی رو از روی رگال برداشتم و نشون مینا و سحر دادم:

- چطوره؟!

مینا: خوب.

سحر: مطمئنم بهت میاد.

سری تکون دادم و از فروشنده خواستم سایز مورد نظرم رو بیاره.

- وایی مینا یک چیزی بگیر دیگه.

سحر غر زد:

- 2 ساعته الاف تو هستیم.

مینا: صبر کنید مغازه بالایی رو هم ببینم تمومه دیگه.

با حرص گفتم:

- پس منو سحر میریم توی کافه روبه رویی.

سری تکون و  داد و منو سحر به جهت مخالفش مشغول راه رفتن شدیم.

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:21

سحر: چی می‌خوری؟!

- شیک بلک بری و کیک شکلاتی.

سری تکون داد و مشغول دیدن بقیه منو شد که مینا رسید و کنارمون نشست.

مینا: آخيش... منم شیک توت فرنگی و کیک شکلاتی می‌خورم.

سحر گارسون رو صدا زد و سفاراشتمون رو بهش گفت. 

- گشنمه.

سحر: نیم ساعت طول می‌کشه حداقل تا سفارشات بیاد! 

مینا: وایی منم خیلی گشنمه.

خندیدم و گفتم:

- تو که همیشه گشنه هستی.

سحر تایید کرد که دوباره خندیدم و تا وقتی سفارش‌هامون بیاد با چشم قره بهم دیگه زل زده بودیم.

- عه!

سحر: چی‌شده؟!

- یهو یادم به خالم افتاد این مهرداد احمق که نمیره ببینتش فردا خودم برم ببینمش.

مینا: اییی خالت خیلی زنه خوبیه.

سری تکون دادم و با سبز شدن چراغ پام رو روی پدال گاز فشردم.

خیلی وقت بود که خبری ازش نداشتم

مطمئنم کلی از دستم ناراحت هست!

بهتر بود فردا حتماً به دیدنش برم.

وقتی به خونه رسیدیم ساعت ده شب بود

پوفی کشیدم و گفتم:

- می‌خوام افتخار بدم بهتون و امشب من شام رو آماده کنم.

سحر خندید و گفت:

- واقعاً مفتخر شدم.

مینا با خنده گفت:

- امیدوارم نخوایم بریم بیمارستان.

پوزخندی زدم و گفتم:

- اون غذاهای تو هست که آدم رو راهی بیمارستان می‌کنه.

پشت چشمی نازک کردم و با قر به سمت اتاقم رفتم تا لباس راحتی بپوشم.

زیر تابه روی گاز رو خاموش کردم و درحالی که بو می‌کشیدم گفتم:

- به به، به به، بیاید ببینید چی درست کردم.

سحر و مینا به سمت میز غذاخوری اومدن و مینا گفت:

- بوی خوبی که داره.

- خودشم خوبه.

با غرور تابه‌ رو وسط میز گذاشتم و به شاهکارم زل زدم.

سحر جیغ زد:

- سوسیس تخم مرغ؟!

مینا: عاشقشم.

و هردو مثل همیشه حمله کردن به طرف ظرف!

نچ نچی کردم و کنارشون نشستم و مشغول خوردن شدم.

- مینا جان زحمت شستن ظرف‌ها با تو

از سر میز بلند شدم و گفتم:

- من میرم بخوابم شبتون به زیبایی من.

منتظر شنیدن حرفاشون نشدم و بعد از وارد شدن به اتاقم روی تخت دراز کشیدم.

ساعت موبایلم رو تنظیم کردم و آماده خوابیدن شدم.

***

نقشه جدید رو با حرص روی میزم انداختم و غر زدم:

- معلوم نیست قسمت مهندسی چه غلطی می‌کنن که انقدر نقشه‌ها به ادیت نیاز داره

ساعت دو ظهر بود سریع‌تر کارهام رو کمع و جور کردم و وسایلم را جمع کردم و به دفتر رییس رفتم.

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:22

با هماهنگی داخل شدم.

- سلام آقای همتی

آقای همتی: سلام خانم کاری داشتین؟

- برای بقیه روز مرخصی می‌خواستم.

سری تکون داد و خیلی راحت گفت:

- می‌تونید برید.

- ممنون خداحافظ.

از ساختمان شرکت خارج شدم و سوار ماشینم شدم و به سمت خونه خاله شیدا گاز دادم.

عصبی موبایلم رو محکم روی صندلی کنارم انداختم، لعنتی!

هرچی به خاله زنگ می‌زدم جواب نمی‌داد و همین اعصابم رو متشنج کرده بود.

با چیزهایی مثل اتفاقی براش نیفتاده و حالش خوبه خودم رو اروم کردم تا به خونه خاله شیدا برسم.

جلوی خونه خاله محکم روی ترمز زدم و از ماشین پریدم پایین و دسته گل رو از صندلی عقب برداشتم

چقدر دلم براش تنگ شده دوست داشتم هرچه زودتر ببینمش.

به سمت خونه ویلایی که درخت‌های بلند و سبزش از بیرون مشخص بود رفتم و زنگ رو فشردم.

کلافه برای بار سوم زنگ در رو فشردم ولی خبری نشد!

به سمت ماشین رفتم و دعا کردم که کلید خونه خاله همراهم باشه.

از اونجایی که خیلی خوش شانس بودم کلید توی ماشین بود.

سریع برداشتمش و به سمت خونه برگشتم و در رو باز کردم.

سریع وارد خونه شدم و نفس عمیقی کشیدم اخ که چقدر حیاط با صفایی داشت.

تا ساختمان دویدم و وارد شدم و داد زدم:

- شیدا خانوم خونه هستی؟

شیدا جونم! خاله خانم کجایی پس؟

همه جای طبقه اول رو سرک کشیدم ولی پیداش نکردم.

پوفی کشیدم و با استرس از پله‌ها تند تند بالا رفتم و جلوی در اتاقش که رسیدم نفسی گرفتم و در باز کردم گفتم:

- شیدا جونم.

حرفم نصفه موند و با شالم جلوی بینیم رو گرفتم و عوق زدم.

بوی گند تعفن میومد و همین استرسم رو بیشتر می‌کرد.

بینیم رو محکم گرفتم و وارد اتاق شدم

خاله شیدا رو روی تخت دیدم و نمی‌خواستم باور کنم چیزی که توی سرم رژه می‌رفت رو!

لب‌های کبود و پوست رنگ پریده! گل از دستم افتاد و سریع کنارش نشستم

بوی گند حالم رو بد می‌کرد.

انگار خیلی وقت بوده که جنازه خاله این‌جا بوده!

قطره اشکی که از چشم‌هایم افتاد رو با انگشتم گرفتم و موبایلم رو برداشتم و به آمبولانس زنگ زدم.

با ماشینم پشت سر آمبولانس می‌رفتم و بغضم رو قورت می‌دادم.

انگشت‌هام رو دور فرمون ماشین سفت کردم و به این فکر کردم که چجوری به مهرداد بگم؟!

وارد ساختمان پزشک قانونی شدیم و جنازه رو وارد اتاق مخصوصی کردن.

بیست دقیقه‌ای پشت در نشسته بودم که خانومی خارج شد.

سریع به سمتش رفتم که گفت:

- یه شوک بزرگ منجر به سکته قلبی شده، تقریباً یک هفته‌ای میشه که این اتفاق افتاده.

گنگ سری تکون دادم که گفت:

- کارهای خاکسپاری رو تا فردا انجام بدید. البته جسد فردا تحویلتون داده میشه.

از پزشک قانونی خارج شدم و سوار ماشینم شدم. 

باید به مهرداد می‌گفتم!

به باشگاه بدنسازی که رسیدم از ماشین پیاده شدم و بدون توجه به اینکه ورودم ممنوع هست داخل شدم.

داخل که شدم تمام نگاه پسرها به سمتم چرخید.

بدون توجه و بی‌حوصله به سمت اتاق مهرداد رفتم و در رو باز کردم.

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part:23

با تعجب نگاهی به در انداخت و وقتی منو دید لبخندی زد و گفت:دیانا خانم! اینجا چی میخوای؟

در اتاقش رو بستم و روی کاناپه های چیده شده جلوی میزش نشستم

نگاهش کردم و گفتم:خوبی؟

با تعجب جواب داد:آره

بی مقدمه پرسیدم:کی رفتی پیش خاله شیدا؟!

لبخندی زد و گفت:دو هفته پیش فکر کنم، این هفته هم میخواستم برم ولی وقت نکردم بهش قول دادم باهم بریم شمال. 

تلخ خندی زدم و قطره اشکی از چشمم افتاد

مهرداد با تعجب نگاهم کرد و گفت:دیا خوبی؟

میزش رو دور زد و کنارم نشست

نگاهش کردم و گفتم:چیزی که میخوام بگم سخته خیلی سخت و دردناک

مهرداد با شک پرسید:چیشده؟!

حتی فکر اینکه مادرش مرده هم نمیکرد! زن سرزنده و شادی بود!

_مهرداد امروز رفتم خونه خاله شیدا، وقتی رفتم داخل جسدش رو دیدم

اشک گوشه چشمم رو پاک کردم و گفتم:یک هفته‌ای هست که مرده

سرم رو بلند کردم و به مهرداد که مات نگاهم میکرد زل زدم

مهرداد بلند خندید و گفت:شوخی خوبی نبود!

_شوخی نبود مهرداد! تا فردا وقت داریم کارهای خاکسپاری رو انجام بدیم

قطره اشکی از گوشه چشم مهرداد روی گونه هاش غلتید

اروم و با بغض نالید:دیانا برو بیرون

_بذار پیشت بمونم

مهرداد بلند تر گفت:برو بیرون

از باشگاه خارج شدم و توی ماشین نشستم

نگاهی به گوشیم که دا‌شت خودش رو خفه میکرد انداختم؛ مینا بود.

کی حوصله داره جواب اینو بده!

بی توجه به سمت خونه رفتم...

بی‌حوصله و مغموم روی کاناپه نشسته بودم و نمیدونستم چه غلطی بکنم!؟

ویرایش شده توسط Mobina_sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...