رفتن به مطلب

رمان جراحت قطرات|Heart کاربر انجمن نودهشتادیا


Heart
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:جراحت قطرات

نام نویسنده:Heart

ژانرها:اجتماعی،درام،معمایی،عاشقانه

خلاصه رمان:

 

نُت هارا می‌یابیم و کنار هم روی کاغذ می‌کشیم.حال وقت عمل است.اما ما نت را به کار نمی‌بریم،نت هارا تشابه کرده،و آنهارا روی تکه های پازل گذاشته و بعد کنار هم می‌چینیم!

نت ها زنده می‌شوند و  صوتی ایجاد می‌کنند.ممکن است ،با گوش کردنشان،فروغ چشم هایمان خاموش شود.شاید هم پرفروغ تر به زندگی ادامه دهیم.

این ریسک درست مثل   بی پوشش ایستادن  در برابر قطرات مجروح  باران است.

بایست و عملی انجام نده! تو انتخاب شدی تا هدف تیرهای خلق های خالق روزگار باشی!

چه می‌شود انتهای این تیر ها؟ کیست که قلبت را نشانه می‌گیرد؟

 

مقدمه:

سختی هارا کنار بکشان،تبدیل به معما هایی حل نشده می‌شوند.

حال استوار ادامه بده و بریده های کاغذ را از لا‌به‌لای درختان این جاده  پیدا کن.

در دل این جنگل مکانی وجود دارد که نور خورشید را به خود دیده.

کافیست   تکه هارا به این نور برسانی،پیشرفت هایت برق می‌زنند.با آنها پیشرو!

عشق  کلمه ایست که در بین این حروف خط زده شده،آنرا دوباره بنویس و در اولویت قرار ده،شاید  قلبت  بیشتر از قبل بتپد. گمانم قلبت صاحب کلمه ی عشق را  بیابد.

صاحبی که خدا اورا در راهت گذاشته.برای تو، از هدیه ات استفاده کن!

او مسئول  کلمه ی عشق توست.

صفحه نقد

 

ویرایش شده توسط Heart
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام آنکه متن پیام های پاک شده‌ی مان را می‌داند!

پارت.اول

جراحت.قطرات

دست های گرم خواهرانه اش را روی شانه‌ی دنیا می‌گذارد.

_عزیزکم خدا گلچین میکنه. تنها کاری که از دستت برمیاد فاتحه است.نماز بخون آرامش بخشه!

لاله اخمی کرده و تشر هایش را به سمت هستی میکشاند_که فاتحه بخونه؟

پاشو دنیا جان بیا بریم بهشت زهرا تنهایی باهاش حرف بزن.خوبه؟

دنیا دستان خواهرنه‌ی هستی و مچ های ظریف لاله را گرفته و با شتاب از بدنش دور می‌سازد.

_بسه،تنها میرم!

لیلا انسانی بی خیالیست .باشه ای گفته و به سمت سفره ی بزرگ سالن غذاخوری می‌رود. حال دنیا آرام راه خروج را گرفته و بدون جلب توجه راه بهشت زهرا،را در پی می‌گیرد. ولیکن هستی مردد است.دست برده و چادر مشکی رنگش را روی سر می‌اندازد‌.

دستانش لرزه ای هشدار برانگیز دارند. گمان می‌کند ممکن است،اتفاقی برای دنیا بی‌افتد. سوئیچ ماشین پدر را از روی سجاد یشمی رنگی که پدر روی آن مشغول نماز خواندن است بر‌می‌دارد.

درب ها تعداد زیادی دارند. الان اینطور به چشم می‌ایند؟ یا همیشه اینطور بوده اند؟ سری به طرفین تکان داده و کفش های عروسکی لیلا را به پا می‌کند. طی کردن طول بزرگ حیاط با این اضطراب غیرممکن است.اما او اینجاست تا ناممکن هارا ممکن کند. مگر غیر این است؟

با رسیدن به درب ویلایی کرم رنگ،بی تردید در را باز کرده و بدون بستنش سمت ماشین پدر می‌رود.

مرد بدون پوششی با پای عریان به ایوان بزرگ خانه می‌رسد. اما دیر است هستی رفته! سری متاسف تکان داده و به سمت سجاده ی پهن شده،می‌رود.

ناگهان توجهش جلب می‌شود. راه سالن را در پیش می‌گیرد. دنبال دنیا می‌گردد .او نیست! هستی نیز بیرون رفته. مضطرب سمیه را صدا می‌زند.

نکند حضور بی پرده‌ی دنیا و هستی کنار هم در های راز را بگشاید؟

در این سمت هستی بی توجه به پیرامون خود تاکسی زرد رنگی که سمت بهشت زهرا،می‌رود را دنبال می‌کند. دنیا قبل از توقف کامل ماشین،کرایه را روی صندلی جلو می‌گذارد و پیاده می‌شود. کسی اورا درک نخواهد کرد.مرگ همسر رشید و استوارش بدترین داغ زندگی اش است.

با پیدا کردن، سنگ سرد او، لبخندی غم‌آلود زده و به سمت سنگ می‌شتابد. سرانجام انسان ها بسی تلخ است،تا حدی که با دیدن سنگ سردی خوشحال شوی!

تصمیم به صدا کردن دنیا می‌گیرد. دَمی گرفته تا دنیا را صدا زند. اما این دم آخرین دم آزادی اوست! بلافاصله چشم های گود افتاده اش بسته می‌شوند. مرد سوئیچ در دستان دخترک را به دوستش می‌دهد، و خودش سمت پیکر بی هوش هستی می‌رود.

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص

ویرایش شده توسط Heart
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت.دوم
جراحت.قطرات
مردک،عصبی درب ماشین را بهم کوباند! این پسرجوان قابلیت عصبی کردن را تا سرحد جنون، در خود پرورانده بود!
فروپاشی زندگی این پسرک برای دیگران قابل درک نبود،همین شده که دیگران توقعاتی دور از تصور برای خلق این پسر دارند!
مرد همانطور که سعی داشت لحن عصبی اش را به لحنی چاپلوسانه برگرداند،زنگ درب مشکی رنگ را زد
و چقدر خوف‌ناک بود،حضورش پشت این درب سیاه عریان که زوزه سگ ها لالایی برای درختان سربه‌فلک کشیده‌ جاده بودند و آسمان پتویی بی منتها!
مجددا انگشتان زمختش‌ را که چندین ساعت دور فرمان پی‌چیده شده بود تا راه را به پایان برساند و این جسم بی جان درون ماشین رو به این پسرک مغرور تحویل دهد، روی زنگ فشرد .
لحنی به سردی دمای تن مرده!،جوابگوی این مرد سالخورده بود!
لحنی که خبر می‌داد ارباب این خانه منتظر امانتی
دوستش است!
خبری و متحکم، با اجازه‌ی پسرک مردی به پشت در رسید و راه ورود به خانه را برای پیرمرد آسان کرد.
مردک سالخورده حالا که دیگر ترسی در تن خود نداشت،آرام سمت ماشین مشکی رنگش رفت و به جای قبلی‌اش بازگشت.از سر کنجکاوی نگاهی به عقب انداخت،هنوزم دخترک ناشناسی که او فقط وظیفه دزدیدند را داشت. بی جان،میان سایه‌هایی که بازتاب سایه درختان در ماشین بودند‌،پنهان شده بود،نگاهش را از صندلی عقب گرفت و
سر برگرداند ماشین را روشن کرد و به سمت ورودی ویلا راند
*
پیرمرد:آقا پیدا کردن آدرس زیادی وقتمو گرفت،من هم مطمئن نبودم کی از خونه بیرون میاد یا کی تنها میشه،به محض تنهاییش بهتون اطلاع دادم و اقدام کردم.اینجا پر از ساختمون هاییه که شبیه همن من چیرو بفهمم؟ منِ پیرمرد، حتی چشم هام درست نمی‌بینه فقط به جبران لطف های شما در خدمتتون هستم!
پسرک جوان که هیچ کس از زبان تند و تیزش بی نصیب نمانده بود به آرامی پله های پیچ خورده ی طبقه ی بالا را پشت سر گذاشت و هنگامی که پله های آخر رو فتح می‌کرد، گفت
حسام_من وقتی لطفی می‌کنم،حتما منتظر جبران نیستم،پس اگر به خاطر عذاب وجدان اینجایی بدون من چشم داشتی ندارم به راحتی می‌تونی،استفا بدی!

پیرمرد که حالا زیر منگنه‌ی نگاه نفوذناپذیر پسرک قرار گرفته بود ،کمی وقت می‌خواست
تا بهانه تراشی کند،اما پسرک انگار شمشیرش را از رو بسته بود!
پسرک_مهم نیست! دختره کو؟
ادامه ی حرفش به تعویق افتاد چون به سمت میز بزرگ کنار سالن طبقه اول که برق طلایی رنگش زننده بود،به راه افتاد و سیگاری از بین انبوه سیگار های چیده شده‌ی روی میز در بین انگشتانش اسیر کرد.
پیرمرد سربه زیر انداخته بود و سخنی در بسات نداشت!
فندکی سیاه رنگ به رنگ افکارش و براق همانند ظاهرش که آن هم مثل سیگار بین انبوه فندک ها قرار داشت،برداشت و با شعله‌ی اندکش سیگار را به آتش کشید.
پسرک_بگو از توی ماشین بیارنش بیرون!

اری،هرچند این پیرمرد کمی غیرقابل تحمل بود ولیکن تنها فردی بود که خالصانه خدمت رسانی می‌کرد.مردک کهن سال سمت در ورودی با شکوه ساختمان خانه رفت تا دخترک را از شی‌ء آهنی که نامش اتومبیل بود خارج کند!
اما حالا پسرک صلابت رفتار قبل را نداشت،راه افتاد و در راهروی کنار سالن گم شد،در این راهرو که هیچ قانون خاصی برایش وضع نشده بود پر از عکس بود،عکس هایی خاطره برانگیز که حالا فقط مقداری خاک سرد از صاحب آنها باقی مانده بود!

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

@سادات.۸۲

ویرایش شده توسط Heart
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...