رفتن به مطلب

رقم خوردگان تقدیر|am@ni کاربر انجمن نود و هشتیا


زبیده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان :رقم خوردگان تقدیر 

نویسنده :زبیده.آ 

ژانر:عاشقانه، طنز، دانشگاهی 

 

خلاصه:

رمان در مورد دختری به اسم بهاره که به همراه پسر داییش از آلمان برمیگرده ایران و تو فرودگاه با پسری به نام آریا آشنا میشه که از قضا هم دانشگاهی بهارم هست و از اونجا به بعد کلکل و جنگ و دعوای اینا شروع میشه، ولی این همه ی ماجرا نیست، در گذشته اتفاقاتی افتاده که همه مربوط به خانواده های بهار و آریا ست، اتفاقاتی که باعث آشکار شدن یک راز میشه. 

 

مقدمه :

برای ساختن زندگیت هیچگاه ناامید نشو

مطمئن باش یه روزی به خودت افتخار 

می کنی که ادامه دادی و تسلیم نشدی

یه روزی به خاطر تلاشت تقدیرت تغییرکرده

هرگز فراموش نکن که در این  لحظه تو 

می تونی زندگیت و تغییر بدی 

هیچ لحظه ای وجود نداره که بدون قدرتِ

تغییر تقدیر باشه 

در این لحظه دو انتخاب داری، یا می تونی

شروع به حرکت کنی و زندگیت و تغییر بدی

و یا می تونی بشینی و کاری انجام ندی 

همه چیز به خودمان بر می‌گردد که کدام را انتخاب میکنیم

و من قدرتِ تغییر تقدیر و زندگی ای زیباتر

را انتخاب میکنم

ویرایش شده توسط زبیده
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

     ╔═.✵.═══ - ═══════╗

پارت اول

۱۰سال قبل

''راوی''

_در کنار جوی آبی  در تاریکی کوچه نشسته بود و منتظر بود تا همراهش بیاید و از آنجا فرار کنند، بروند جایی که دست هیچ بنی بشری به آنها نرسد و تا آخر عمر در کنار هم زندگی کنند، هواسش همه جا بود و هیجا نبود، می‌ترسید پدرش پیدایش کند برای همین استرس تمام جانش را گرفته بود، توی افکار خودش بود که دستی برشانه اش نشست که باعث شد از ترس جیغ بکشد ولی دستی روی دهانش نشست و کسی کنار گوشش گفت: آروم باش باران منم. 

_باران به سمتش برگشت و دستانش را دور کمرش حلقه کرد و با صدایی که از ترس میلرزید گفت: وای آرش نصف عمرم کردی، کجا بودی تو؟ 

_ آروم باش عزیزم، باید سریع از اینجا بریم، دوستم  تو فرودگاه منتظرمونه، خانواده هامون تا چند ساعت دیگه بیدار میشن و متوجه غیبتمون میشن:

_باشه، فقط همه چیز و برداشتی؟ شناسنامه، پاسپورت، ویزا؟ 

_ آره همه رو برداشتم، حالا بیا بریم. 

_و دستش را گرفت و با هم سوار "206مشکی" رنگ شدن و به سمت فرودگاه "امام خمینی" حرکت کردند، اما همینکه از ماشین پیاده شدند چند مرد قوی هیکل و درشت اندام که از لباسهایی که پوشیده بودند معلوم بود بادیگارد هستند دورشان را گرفتند، باران ترسیده خود را پشت آرش قایم کرد و از پشت پیراهن آرش را چنگ زد، هر دو داشتند به بادیگارد ها نگاه می‌کردند که یهو یه نفر از سمت چپ و یه نفر از سمت راست  از بین بادیگارد ها جلو آمدند، باران با دیدن فرد سمت راست از وحشت هین بلندی گفت و پیراهن  آرش را بیشتر در چنگش گرفت، ولی آرش خنثی به پدرش و پدر باران نگاه کرد و آرام جوری که فقط باران بشنود گفت : باران من هواسشون و پرت میکنم  و تو سریع سوار ماشین شو  و فرار کن 

_من هرگز این کارو نمی کنم، حتی اگه بابام من و بکشه من تنهات نمیزارم

_باران لج نکن دختر، برو

_گفتم نمیرم پس اصرار نکن

_ببین عشقم، تو داشبورد ماشین یه دفترچه است که توش آدرس یکی از دوستام نوشته شده، برو پیشش دختره، جات اونجا آمنه، منم میام قول میدم که بیام، باشه؟ پس برو

_آرش ازم نخواه که بدون تو برم 

_باران اگه  نری دیگه نگات هم نمی کنم پس برو قربونت برم ، برو منم میام باشه؟ 

_آرش قول دادی ها باید بیایی فهمیدی؟ 

_باشه عزیزم، پس میشمرم، 1،2،3

    ╚═══════ - ═══.✵.═╝

ویرایش شده توسط زبیده
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...